خانه / رمان آنلاین / رما ن دلبر جذاب من / رمان دلبر جذاب من/پارت دو

رمان دلبر جذاب من/پارت دو

 

من که از شدت درد داشتم هق هق میکردم حتی نای نفس کشیدن هم نداشتم و بازم خونریزی شدیدی کردم دکتر بهم گفته بود تا یک ماه رابطه نداشته باش

کف خونه پر از خون شده بود کامیار لعنتی هم که از بس مست کرده بود بیهوش شده بود حتی انگار نفس هم نمیتونست بکشه انگار مرده بود

هرچی جیغ و داد کردم کسی به دادم نمیرسید حتی نمیتونستم از روی زمین بلند بشم هرچی کامیار رو صدا کردم بیهوده بود به هر زور و زحمتی که شد خودمو کشوندم سر کیفم بلکه بتونم گوشیمو پیدا کنم

بعد از کلی زور و زحمت رسیدم سر کیفم گوشیمو برداشتم زنگ زدم به علی با صدای لرزون و بی حال بهش گفتم به دادم برس علی که با شنیدن صدای من حسابی هول کرده بود گفت چیکار کنم خانوم

گفتم زنگ بزن اورژانس لعنتی بیاااااااد آدرسو بهش دادم و گوشی از دستم افتاد بعد از چند دقیقه که گذشت خودمو کشون کشون رسوندم به لباسام که اگه رسیدن بالاسرم همین یه مقدار شرفی هم که برام مونده از بین نره ….

اههههه لعنتی همه جامو نجس کرده مرتیکه ی هوسباز حتی لباسامو هم تیکه و پاره کرده ، خودمو به ملحفه ی تخت کامیار پاک کردم و همون لباس پاره هارو پوشیدم

چیزی نگذشت که یهو دیدم کامیار داره یه چیزی زیر لب زمزمه میکنه انگار هنوز تو حال و هوس بود بی اعتنا بهش لباسامو پوشیدمو منتظر شدم بیان یهو چشمام سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم چی شد………

چشم باز کردم دیدم بوی الکل و بیمارستان میاد دور و برم رو نگاه کردم دیدم علی و ملینا با چشمای گرد شده به من زل زده بودن هیچی نمیگفتن خیلی ترسیده بودم اونور تر رو نگاه کردم یهو دلم ریخت

کامیار اونجا بود روی پاهاش به زور وایساده بود دو تا مامور هم پیشش بودن و داشتن سوال جوابش میکردن خیلی ترسیده بودم آخه قیافه ی کامیار جوری بود که انگار همه چی رو گفته بود

یهو دیدم داره منو به مامورا نشون میده نفسم داشت بند میومد دیدم مامورا علی و ملینا رو بیرون کردن اومدن پیش من….

یکی از مامورا بهم گفت : خانوم در رابطه با اتفاقات امروز ازتون چند تا سوال داریم همین سوالاتو از آقای کیانی پرسیدیم میخوایم بدونیم چقدر با ما صادق بودن مونده بودم چی بگم که دست از سرم بر دارن خودمو زدم به بیحالی و هی مینالیدم

همینطور که به خودم میپیچیدم یهو دیدم کامیار داره از پشت شیشه یه چیزی بهم میگه انگار میخواست لب خونی کنم خیلی سعی کردم دیدم انگار داره میگه : صیغه صیغه …..
تازه دو زاریم افتاد به مامورا گفتم باهم صیغه ی کردیم

شروع کردم به چسناله زدن که پدر و مادر ندارم و از درد بی پولی اینکارو میکنم و ….. دیگه کار از کار گذشته بود میدونستم اونا به چشم یه هرزه به من نگاه میکنن بعد از یکمی حرف زدن خودمو زدم به اون در و گفتم دیگه نمیتونم ادامه بدم

در کمال تعجب مامورا ازم تشکر کردن و رفتن زیر چشمی نگاه میکردم دیدم انگار دارن میرن که دیگه برن وقتی رفتن دیگه کسی پیشم نیومد یکم که گذشت دیدم کامیار داره میاد تو خیلی قیافه ی مظلومی به خودش گرفته بود….

کامیار:ایرن منو ببخش واقعا نمی دونم چی شد اصلا مست بودم نفهمیدم مگرنه اینطور رفتار نمی کردم

ایرن:خفه شو اشغال برو گمشو نمی خوام ببینمت 😭😭هق هق می کردم درد داشتم شدید

معلوم نیست اون کثافت آرین کجاست
اشغالا فقط به فکر خودشونن داشتم گریه میکردم که یهو در با شدت باز شد

آرین عربده زد:اون اشغال کامیار کجاستت ها کجاستت من میدونمو اون

کثافت بهش گفته بودن روی خط قرمز من نره ولی رفت

منم با ترس و گریه داشتم نگاهش می کردم که یهو پرستار اومد گفت

پرستار:اقا اینجا بیمارستانه ها چاله میدون نیست که دارین عربده می زنید اگر یک باره دیگه تکرار کنید میگم حراست بیات

بعدش اومد پیش من گفت خوبی عزیزم بهتری

منم با گریه گفتم:نه درد دارم

پرستار:اشکال نداره گلم یکم دیگه بهتر میشی سرمت یه ربع ساعت دیگه تمام میشع بعدش مرخصی دکترم گفت بگم

بهت که دیگه اگر به حرفاش توجه نکنید عواقبش با خودتونه ……..

آرین:باشه فقط دارویی چیزی دکتر ننوشته برم بگیرم

پرستار: چرا نوشته فقط داد دست شوهر ایشون که الانم توی بیمارستان پایین دیدمش

آرین:مرسی گفت زود رفت پایین

پرستارم رفت منم شروع کردم زجه زدن 😭😭

که گوشیم زنگ خورد برش داشتم دیدم ملیناست ای خدا الا به این چی بگم اخه من

میدونستم از صدای تو دماغیم و گرفتم می فهمه که گریه کردم واسه همین جواب ندادم

آرین اومد دستش دارو بود اخماش حسابی تو هم بود بعدش برگشت سمتم گفت

آرین:اینا دارو هاتن اینا مسکنن اینم پماده کع گفته هرشب بزنی

مرخصت کردم پاشو لباس بپوش منم روکردم بهش گفتم

ایرن:سرمم دستمه بگو پرستار بیات

اونم به حرفم توجهی نکرد اومد خودش درش اورد منم بعدش اخمامو کردم تو هم

ایرن:من باشما اشغالا جایی نمیام فهمیدن الانم بر میگردم خونم

آرین:کاری نکن بلندت کنم ببرمت پس خودت مثل ادم میاییی فهمیدی

ایرن:نه من با تو جایی نمیامممم فهمیدیی باتو تا بهشتم نمیام

بعدش گوشیمو برداشتم که زنگ بزنم علی که یهو از دستم کشیدش منم باعصبانیت برگشتم سمتش گفتم

ایرن:گوشیمو بده ارین بهت گفتم دلم درد می کنه می خوام برم خونم فهمیدی

آرین:تو جایی نمیری میای خونه ی من حالا تو فهمیدی میپوشی یا خودممم لباساتو برات بپوشونم 🤨

ایرن: باشه برو گمشو بیرون خودم میپوشم

آرین:نشنیدم چی گفتی یه بار دیگه بگو🤨

منم با درد و بغض 🥺گفتم:برو بیرون تا بپوشم

اونم وقتی بغضمو دید اول مکث کرد بعدش هوفیی کشید رفت منم پوشیدم دارو گوشیو برداشتم رفتم بیرون

بزور داشتم راه می رفتم اونم وقتی اینجوریم یهو دستاشو زد زیر پامم بغلم کرد منم هینییییی کشیدم گفتم

ایرن:بزارم پایین ارین گفتم بزارم پایین

اونم به حرفام توجهی نمی کرد رفت در ماشین جلو رو باز کرد منو گذاشت بعدشم درو بست بعدشم خودش رفت

سوار شد منم چیزی نگفتم بهش تقریبا نزدیکای خونه خودش بودیم که یهو یاد

کامیار افتادم بعدش رو کردم سمت ارین گفتم

ایرن:کامیار کجاست

ارین:چیه نگرانشی نترس زندست

ایرن:هه هه من نگران اون باشم😏

اونم فقط یکمی خیره نگاهم کرد بعدش دیگه چیزی نگفت رسیدیم خونش بوق زد نگهبان درو باز کرد

اونم رفت پیش نگهبان ایستاد بعدش شیشو باز کرد نگهبانو صدا کرد

نگهبان:بله اقا

آرین:درو برای کامیار و کس دیگه ای باز نمی کنی فهمیدی برای هیچ کس

باز نکن به هیچ وجه حتا اگر درحال مردن هم بود باز نکن فهمیدی مگرنه جا اون تو رو می کشم

نگهبان:چشم اقا واسه هیچ کس باز نمی کنم

آرینم:خوبه ای گفت بعدش گاز داد رفت توی پارکینگ پارک کرد بعدش رو کرد سمت من گفت:

ارین:میریم داخل ممکنه مامان نرگس ازت سوال کنه خبره بده به مامانم تو هم میگی بهش خواهر یکی از

 

دوستامی یه اتفاقایی برات افتاده که الا به مدت چند روز اینجایی اوکی غیر از این چیز دیگع ای نمی گی اگرم سوال

 

کرد خودت یه چی سرهم کن ولی درست بعدش به من بگو که سوتی ندیم دستش

منم فقط خیره به چشماش نگاه کردم بعدش اومدم در ماشین رو باز کنم که منو کشید سمت خودش پرت شدم بغلش

هینی کشیدم بعدش نگاهش کردم اونم به چشمام خیره نگاه می کرد بعدش

اروم اروم اومد نزدیکم هم زمان که به لبام نگاه می کرد اروم زمزمه کرد

هرموقع دارم باهات حرف میزنم زبونت در جوابش یا باید بگه چشم یاباید بگه باشه اوکی عزیزم

بعدش نگاهشو از لبام گرفت به چشمام نگاه کرد گفت:دیگه اینجوری به کسیی

نگاه نکن مخصوصا من چون منو یاد یه نفر میندازه اوکی

منم با تنفر گفتم:باشه اونم ابروهاشو انداخت بالا بعدش پیاده شد منم از حرص

محکم زدم به صندلیش اشغال عوضی حساب تو یکی رو میرسم تو باعث این

همه اتفاق شدی با صدای خود منحوصش از جام پریدم

ارین: اگر بدو بیراهت تمام شد لطف کن بیا پایین انگاری خوب شدی

منم از حرص چیزی نگفتم چیزی بهش نگفتم اومدم پایین اونم درو بست اومد

دنبالم دمه عمارتش که رسیدیدم زنگو زد در عمارت باز شد رفتیم داخل که سریع چند تا خدمتکار که یکیشون سنش

خیلی بالا بود و بقیه هم رده سنی من بودن اومدن سمت ارین گفتن

خدمتکارا:خوش اومدین اقا بعدش رو کردن سمت من گفتن:خوش اومدین خانم
منم مرسی زیر لب زمزمه کردم ارین رو کرد سمت همون زنه که سنش خیلی بالا بود فکر کنم همون مامان نرگس بود

ارین بهش گفت:اتاق امادست

مامان نرگس:اره پسرم امادست بعدش ارین رو کرد سمت من گفت دنبالم بیامنم رفتم دنبالش

از پله ها که رفتیم بالا بهش گفتم:من فقط تا عصر میمونم اینجا فهمیدی فقط تا عصر

اونم بی اعتنا به حرف های من در جفتی اتاق خودش رو باز کرد گفت:اینجا استراحت کن فیلا میگم زود نهارو اماده

کنن تا دارو هاتو بخوری بعدش یکمی بخوابی منم مثل خودش کلافه و بی اعتنا به حرفاش گفتم

ایرن:شنیدی من چی گفتم اصلا اونم با اخم گفت

ارین:نگاه کن ایرن تا چند روز اینجا میمونی اگر دلت نمی خوات باز زیر

کامیار جون بدی اوکی چون کامیار دیگه به هیچ وجه ولت نمی کنه وقتی مزت رفت زیر دندونش 😏

منم با حیرت تعجب گفتم:چیییی😳😟

ارینم با پوزخند نگاهم می کرد😏

یعنی چی ولم نمی کنه مگه دسته خودش میرم شکایت می کنم به جرم مزاحمت

ارین:ههه اونقدر اونجا اشنا داره که بتونه راحت حلش کنه عزیزم😏😏

برو استراحت کن فکرتم زیاد مشغول نکن اخه تو همین جور گیج میزنی بعدش بیشتر که فکر کنی بیشتر گیج میزنی😏😏😅

منم 😒پرویی نصارش کردم رفتم داخل اتاق درو هم محکم پشت سرش کوبیدم بچه پرو فکرده کیه

اوفففففف ای خدا حالا چجور اینو دک کنم عجب شیر تو شیری شد ها ایی خدا😞😣

رفتم رو تخت دراز کشیدم چشمامو بستم یکم فکرم کنم که نمی دونم چی شد یهو چشمام گرم شدن دیکه چیزی نفهمیدم بعدش

(آرین)*********

دختره چموش ولی من بلدم اون زبونتو ببورم این کامیارم قوز بالاقوز شده

اشغال زن داره پدرم داره میشه ولی این کثافت کاریارو ول نمی کنه

واییی راستی چجور یادم رفت اون حرفش با ایرن خودمون هیج فرقی نداشت

قشنگ با همون لح و همون نگاه ای خدا یعنی ممکنه این ایرن باشه پس چرا

قیافش فرق داره بازم گذشته لعنتی و گندی که زدم

فلش بک گذشته************

ایرن:بابا بخدا دروغه من خبر نداشتم نم یدونستم بهم نگفت بابا 😭😭😭

ایرن داشت زجه می زد که نمیدونست ولی من انتقام چشمامو کور کرده بود

من:عمو این دخترت با کامیار رابطه داشته حتا کامیارم راضی نبود کامیارم گول زده بوده

ایرن:کثافت چرا دروغ میگی ها کامیار تو بگو بگو که اینا همش دروغه

کامیار:نه پدر جان من دخترتو دوست ندارم من خواهرشو دوست دارم و عاشقشم خودتونم دیدین که ادمدم

 

خواستگاریش هرجی هم میگه دخترت دروغه منو گول زده بود اصلا یجوریم گولم زد که اصلا خودم باورم نمیشه

کیانا با بغض گفت:اصلا باورم نمی شه تو خواهر من باشی تو بودی که می گفتی ایشالله خوشبخت بشی تو میگفتی دوست دارم خواهری این تو

بودی نهههه تو دیگه خواهر من نیستی متنفرم ازتتت گمشو تو خواستی عشقه منو ببری ارهههههه 😡

ایرن: بخدا خبر نداشتم این خواستگاره تو و منو سر کار گذاشته باور کن من نمیدونستم

مهرداد پدر ایرن:خفه شو گم شو از خونم دختره سلیطه گم شو من دیگه دختری بع نام ایرن نندارم گمشو

ایرن از جاش بلند شد با بغض به ههمون گعت:باشه میریم جوری میرمم رنگمم نبینید فقط اینو بدونین تو کامیار خیلی

ادم اشغالی هستی خیلی تو هم اگر خواهر من بودی حرفای اونو باور نمی کردی تو هم پدر جان به خاطر قضاوتت

 

سریع من انشالله هیج بدی بهت نشه و اخرشم برگشت سمت من اومد جلوم

ایستاد سرشو خم کرد زیر گوشم زمزمه کرد اخرین صحنه رو هیچ وقت فراموش نکن بعدش به چشمام نگاه کرد

توی چشماش سرما و نفرت داد می زو یلحظه ترسیدم از این حجم نفرت ترسیدم

که بعدش دامن خودمو بگیره و ای کاش هیچ وقت هم این کارو نمی کردم از روی عشقو علاقه ای کاش 😔

 

بعد از سلام و احوال پرسے وارد خونه شدیم کامیار منو به سمت سالن هدایت کرد روے کاناپه نشستم کامیار همینجورکه بسمت آشپز خونه میرفت گفت چے میل دارے منم گفت یه لیوان آب لطفا با یه پارچ و لیوان اومد پیشم نشست
کامیار:وایچقد زیبا شدی
مدام چشمش به لبام بود از روے میز شراب رو برداشت و ریخت توے دوتا لیوان یکے رو داد دست من و یکیشو خودش برداشت یواش یواش داشت فاصلشو با من کم مے کرد روبه من کرد و گفت:بخورعزیزم این مشروب مورد علاقه ے منه
منم با تردید مزه مزه کردم مشروب رو خیلے تیز بود سعے کردم زیاد نخورم چون نمیخواستم مست بشم سرمو بردم بالا که دیدم کامیار اولے رو خورده و الان داشت دومے رو مے ریخت
کامیار:وایایرن چقد سکسے شدے رنگ لبات منو به وجد میاره همیشه این رنگے کن این لباتو
منم با لبخند نگاهش کردم و کمے براش ناز کردم ولے اے کاش نمے کردم
مرتب داشت مشروب مے خورد و کمکم داشت مست مے شد و به من نزدیڪ تر
بهش گفتم کمتر بخور الان حالت خراب میشه
کامیار:توخوبم مے کنے
چشماش خمار شده بود اومد جلوتر منو توے بغلش گرفت تا خواستم دهن باز کنم یهو با گذاشتن لباش روے لبام دهنم بسته شد سعے کردم از خودم جداش کنم ولے اون خودشو بیشتر به من مے چسبوند وقتے من بیشتر سعے مے کردم از اون جدا بشم اون بیشتر تحریڪ مے شد و منو بیشتر اذیت مے کرد
کامیار:جوووونچقد حال میده با تو بودن
ایرن:کامیاربسه اذیت میشم
کامیار کاملا مست شده بود و اصلا متوجه کاراش نبود یهو مانتوم رو توے تنم پاره کرد که من جیغے کشیم که کامیار گفت:هومممچرا جیغ میکشے
میگمممم ولممم کنننن لعنتیے اون اصلا حالیش نبود و همین جور به کارش ادامه میداد اخرش کارشو که با تمام بے رحمے و وحشیگرے انجام داد بعدش ولم کرد

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت صدوچهلو پنج

  با ذوق لبم رو گزیدم و گفتم: -نوشته نمیخواستم ناراحتت کنم ببخشید عشقم.. مادرجون …

یک دیدگاه

  1. واووووووو عالی داره عالی میشه مثل رمان گرداب 👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻ممنون آقای آقا پور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *