خانه / رمان آنلاین / رمان دلبر جداب من/پارت شش

رمان دلبر جداب من/پارت شش

 

منم تو بغلش دلبری می کردم و می رقصیدم

فقط ناز کن

منم پوزخندی زدم تو دلم گفتم:اره عزیزم تو فقط به فکر هوستی هه

بعدش دویستش ارین اومد

ارین:کامیار بیا بریم بسه دیگه

کامیار:کوجا من تازه عروسکمو پیدا کردم ولش نمی کنم

ایرن:اوه هانی کوجا میری امشب یه شب خوبی میشه ها بعد براش چشمک زدم

بعد رو کردم سمت ارین گفتم: اوه عزیزم کوجا میری بیا باهامون برقص

اونم اصلا انگار نه انگار من وجود داشته باشم به کامیار گفت

ارین:کامیار نمیری بگو من برم

کامیار گفت:اههه بابا کوجا بمون

منم تو دلم کثافت اشغالی خطابش کردم با اینکه زن داره ولی هنوز همون کثافت

هوس باز قبل بود هه ولی زنش که میشه خواهر گرامیه من هنوز فکر میکنه این کثافتو دوست دارم و دارم

اینجور میگم بهش که طلاق بگیرن بعد من باهاش ازدواج کنم در حالی که من

از این کثافت متنفرم و از دوست رزلش ارین هم هیچ وقت فراموش نمی کنم اون روزو ولی الا اقا مغرور شده

تحویل نمیگره فقط ببیند چه بلایی سرتون نمیارم دوتاتون ههه ههه

ایرن:واو هانی خیلی خوبه😉
واسش یه چشمکم زدم که قشنگ بره تو کار من

کامیارم با هوس نگام می کرد نگامو پایین بردم دیدم بله بدجورم رفته تو کار من راست کرده پوزخندی زدم شروع

کردم رقصیدن تمام برجستگی های بدنمو تکون می دادم بعدش رفتم سمت ارین که تعجب کرد رفت توشوک از

 

 

از شوک درومد اخماش رفت تو هم سرشو خم کرد اورد کنار گوشم گفت

مریم:چشم خانم مریم هم زود رفت منم رفتم توی سالون نشستم گوشی که دیشب ارین واسم گرفت رو در اوردم

شروع کردم مخ زدن کامیار اولش تعجب کرد که بهش پی دادم ولی یه جوری بهش فهموندم که ارین رو یعنی نمیخوام

اونم اول تعجب کرد ولی بعدش قانعش کردم داشتم کامیار رو وابسته خودم می کردم که یهو ارین اومد

سریع از پی اما زدم بیرون تا نفهمه اونم اومد گفت

ارین:اینجایی فکردم سر میز نشستی

ایرن:نه منتظرت بودم باهم بریم بخوریم اخه مریمم هنوز میزو اماده نکرده بود

ارین:اها پس بریم بخوریم که الا ضعف میکنی

اهومی گفتم رفتیم داخل سالن غذا خوری خدمتکارا کنارا کنار میز ایستاده

 

بودن تا هرچی اقاشون امر کنه براش بکشن الاهی کوفتتتت بخوره😑

دیشب حالشو برد الانم میخوات دستور بده و کوفت بخوره منم شروع کردم خوردن شکلات صبحانه با نون توستور

اوممم خیلی خوشمزه بود 😋😋
عاشق این صبحانه هستم با شیرکاکاو داغ خیلی خوب میشه

داشتم میخوردم که یهو گوشیم زنگ
خورد لقمه پرید گلوم ترسیده بودم که

نکنه کامیار باشه فکر کنم باید قبلش گورمو با دستای خودم بکنم

ارین:چته اروم باش اب بخور

ایرن:خوبم خوبم

ارین:گوشیتو جواب بده نمی خوای جواب بدی

 

اها اره اره الا جواب میدم

گوشیمو در اوردم واییی خداااا شکرت ملیناست منم با ذوق گفتم وایی ملیناست

ایرن؛الو ملینا خوبی عزیزم

ملینا با تعجب گفت😳:مرسی تو چی خوبی چرا اینجور صحبت می کنی

ایرن:مرسی گلم ارینم خوبه چخبرا وایی دلم برات تنگ شده ملی

 

ملینا هم انگاری فهمید ارین پیشمه زود شروع کرد مثل من حرف زدن

 

ملینا :مرسی گلم سلامتی کی میای ببینمت منم دلم خیلی برات تنگ شده

 

ایرن:زود،میام ملی جان باهم قرار میزاریم هم دیگه رو ببینیم خوب عزیزم من دارم صبحونه میخورم ادامه حرفا رو بزار بعدا

ملینا:باشه گلم فعلا خدافظ

ایرن:اوک بای

 

قطع کردم یه میس کال از ملینا اومد برام کارت دارم فوری زود بهم زنگ بزن

 

منم اوکی واسش،فرستادم خواستم صبحونه بخورم که ارین گفت

 

ارین:ملینا دوستت چی گفت

 

ایرن:هچی خودت نشیدی که گفت دلم برات تنگه کی میای ببینمت منم بهش گفتم زودی

 

ارین:اها خوبه اجازه بیرون رفتن که نداری خودت میدونی

 

ایرن با اخم گفتم:یعنی چی نمی تونی اینجا حبسم کنی ارین فهمیدی

 

ارین:‌انگار نمی فهمی که من خانومت کردم پس پیش شوهرتم میمونی اوکی فهمیدی

با حرصو عصبانیت گفتم:بس کننن کردی که کردی ولی زن قانونیت نیستم فهمیدی ولمممم کننن من می تونم ازت شکایت کنم فهمیدی

 

ارین با پوزخند و مسخره نگام کرد گفت:هههههه شکایتتت عزیزم تو با

دونفر رابطه داشتی میدونستی اگر بفهمنن حکمت سنگساره😏😏
بعدش میگی شکایتتت خیلیی خنده داره حرفت

با عصبانیت دستامو مشت کردم دلم میخواست بگیرم خفش کنم اینو یادمـرفته بودد ایخدا

ایرن:سنگسار بشم حداقلش ازتون راحت میشم نه اینکه تو اینجا زندانیم کنی اونم وحشیانه تجاوز کنه بهم

اونم فقط با پوزخند مسخره داری نگام کرد منم با عصبانیت از جام بلند شدم رفتم بالا داخل اتاقم

براتتتتت دارم ارین خانننن حالا ببین واسه دوتاتون یه روزهایی میات که تاحالا به چشمتون ندیدین

گوشیمو برداشتم زنگ زدم ملینا رفتم داخل تراس

-سلام چی شد ارین پیشت بود

+اره بابا فقط بلده برینه تو اعصابم کلافم ملینا کلافه خسته مرده واقعا نمیدونم سردرگممم

-منکه بهت میگم بیخی شو ولی تو میگی نه حالا هم واقعا نمیدونم چی بهت بگم

+ولش کن حالا تو بگو چی خواستی بهم بگی

-واییی خوبه که یادم انداختی نگا من قبلا خیلی وفت پیش بهم یه خبری رسیده بود که خواهرتو ویلچری شده خوب ولی الا شنیدم این خبر دروغه

+😳چیییییییـــــــ ویلچریـ

-اره ماله خیلی قبل پیشه ولی خواهرت سالمه الانم از کامیار بارداره میخوای چیکار کنی

+هیچ کاری ولی اون بچه سقط میشه 🙃

-چیییسسسسییییییییییییی میخوای سقط کنی بچه خواهرتو 😳😳🤦‍♀😑

+نع من همچنین کاریو نمیکنم

-پس چی ایرن داری منو میترسونی حرف بزن🤦‍♀😑😐

+کامیار یه ادم هوس بازیه و اونو دوست نداره و مطمعنم اگر خبرو بشنوه بهش میگه سقطش کنه چونکه به من

گفته از زنش بدش میات و میخوات طلاقش بده و از من خوشش اومده و میخوات متو صیغه کنه منم بهش گفتم اول طلاق بعدش من

 

+چسیییییییییییییییــــ😳😳😳تو دیونع شدی ایرن تو میخوای زندگیه خواهرتو خراب کنی

 

-من خرابش نکردم خودش با اینکه میدونست من عاشق کامیارم ازواجو قبول کرد میتونست به خاطر من جواب

 

رد بده ولی اون چیکار کرد تازه نامزدم کرده بود باهاش ولی بعم نگفت و حتا اون روز که ارین به خانوادم گفت فیلم

 

بازی کرد منننن ازززز تک تکشون تقاص میگیرم ملینا اونا تک تک با احساساتم

 

بازی کردن و تهمت و انگ هرزگی بهم زدن منم باید انتقام بگیرم ازشون فهمیدی

+چی پس چرا به من نگفتی باشه بگیر نمیدونستم خواهرت واقعا همچنین کاری باهات کرده تو چرا بعد این همه سال چیزی بهم نگفتی در این باره

 

ـــ ولششش الا مهم اینکه من اعتماد ارینو جلب کنم و اجازه بده برم بیرون مگرنه عمرن بشه برم بیرون

+نمیدونم حالا بهت میگم چیکار کنیم فعلا باید برم تا بعد خدافظ

اوکی گفتمو گوشیو قطع کردم رفتم نشستم سر صندلی که توی تراس بود

یاد گذشته افتادم گذشته ای تلخخخ و یاشایدم شیرین

فلشبک گذشته ایرن ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تازه از قراری که با کامیار گذاشته بودم برگشتم خونه اهلللل خونه کجایینن دخملتون اومدددد

بابام؛بهههه سلام دختر خوشکل بابا خوبی خوش گذشت با دوستات

ایرن:عالییی بوددد بابا جاتون خالی اینقدر خندیدیم خیلی حال داد

بابام:انشالله همیشه بخندی خوشکل بابا برو دست صورتو بشور مادرت نهار گذاشته بخوریم

با اینکه بیرون با کامیار خورده بودم ولی به خاطر اینکه شکک نکنن باشه گفتمـرفتم بالا اتاق خودم

داشتم لباس عوض که میکردم که یهو کیانا اومد داخل

کیانا خواهر ایرن:بهههه سلام خانم خانوما خوش گذشت با اقاکامیارخانتون

ایرن:کوفتتت کیانا سکتم دادی دری چیزی میزنن میان داخل واییی نگو😁😍😍نگووو عالی بود خیلی دوستش دارم کیانا اینقدری که جونمم میدم بخاطرش

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/ پارت صدو پنجاهو شش

  با محبت دستم رو روی بازوش کشیدم و با لبخند سرم رو تکون دادم: …

3 دیدگاه

  1. چرا پارت شش و هفت و … نداره؟

  2. چرا این رمان اینجوریه هیچی نمیفهمم ازش. همه پارتا تکراریه چرا واقعا که دیگه نمیخونم این رمانو

    • قبول دارم اما رمان های آقای آقا پور خوبه مثل گرداب و خانزاده. تو بلک رمانم سایت بلم رمانم رمان ختی بهتری هست میتونی اون. ها رو هم بخوانی 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *