خانه / رمان / رمان دختر شیطان/پارت یک

رمان دختر شیطان/پارت یک

با حرص پامو زمین کوبیدم، این گردنش نشکست! همش به اون تسبیح بی صاحابش زل زده.
اخرشم که بدون هیچ حرفی رفت.

رو به نرگس با حالت زاری گفتم:
_ ببین اصلا اعصاب ندارم تو برو خونتون من برم ی دور بزنم بعد میام!

نرگس با خنده ای که شدیدا عصبی ترم کرد گفت:
:- احمق تر از تو ندیدم مانِلی
چپ چپ نگاهش کردم که گفت:
:- اوه اوه ببخشید باید میگفتممم زهراااخانوم

پوف. اگه تونستم به این بفهمونم بابا من اسممو عوض کردم اسم قرانی گذاشتم.
تا منو لو نده اروم نمیگیره توله سگ!
ی ریز حرف میزنه، من موندم خاله لیلا سر این چی خورده که انقد وراجه.

اهمیتی به چرت و پرتایی که میگفت ندادم.
ترجیح دادم برم خونه تا به حرفای این نرگس گوش بدم. مسخره!

دستمو روی سرم گذاشتم و گفتم:
_ وای نرگس سرم رفت! باشه هرچی تو میگی جون جدت ولم کن!
من میرم خونه خدافظ

بدون اینکه اجازه حرف زدن بهش بدم برا ماشینی ک رد میشد دست تکون دادم و گفتم:
_ دربست!

 

سرمو به شیشه ماشین چسبوندم و توی گدشته غرق شدم.

فلش بک
با غر غر از مدرسه بیرون اومدم بدون نگاه کردن به خیابون رد شدم.
که با حس درد شدیدی توی پام به خودم اومدم و با چشمای اشکی به ماشینی که زده بود بهم نگاه میکردم.

از درد صورتم جمع شده بود.
پسری از ماشین پیاده شد و با هول سمتم اومد تقریبا ۲۳ ساله که قیافش داد میزد ازین بچه بسیجیاس.

یقه های پیرهنشو تا خرتناق بسته بود که من جای اون داشتم خفه میشدم!
ازون ریشای چندش بلندشم عقم گرفت!

یک پدر ازت درارم مرتیکه. پام درد میکرد ولی شروع کردم به کولی بازی.

_ ای مرتیکه مگ کوری وای پام ای خدا فلج شدم. به دادم برسید.
حاج و واج نگااهم میکرد. که با حرص گفتم:
_ بلندم کن دیگه من که نمیتونم پاشم.

با چشمای پر از تعجب زل زد بهم و گفت:
+ من؟
_ په نه په عمم!
چشم غره ای بهم رفت و به دخترایی که دورم جمع شده بودن گفت:
+میشه لطفا کمک کنید توی ماشین بزاریدش؟ من نمیتونم بهش دست بزنم نا محرمه!

حرفاشو که شنیدم حسابی کفری شدم. چند تا از بچه ها کمک کردن و منو تو ماشین گذاشتن.
دوباره شروع کردم به کولی بازی و آه و ناله کردن.
چند دقیقه ای گذشت و به بیمارستان رسیدیم.

بعد از کلی آزمایش و بگیر ببند رفتم برای گچ گرفتن پام.
شکسته بود و باید گچ میگرفتمش.
کارشون که تموم شد چند ساعتی بستری شدم و چند تا سرم بهم وصل کردن.

داشتم به پسره فکر میکردم که یهو وارد اتاق شد.
نزدیکم اومد و با سر پایین انداختش شروع به حرف زدن کرد:
+ شرمندم بابت شکسته شدن پات . هرچی تاوانش باشه طبق قانون پرداخت میکنم. اگه میشه شماره پدرتو بده تا در جریان بزارمش.

به قیافه ی مسخره و بسیجیش نگا کردم و جواب دادم:
– من پدر ندارم.
+اع ببخشید پس شماره مادرتو بده لطفا.
– من اصلا خونواده ندارم.

سرشو بالا آورد و با حالت متأثر ادامه داد:
+شرمندم. پس با کی زندگی میکنی؟
– یه خاله پیر دارم. بعد از مرگ پدر و مادرم اون منو بزرگ کرده.

+خب اگه میشه شمارشو بده تا بگم بیاد دنبالت.
با خودم گفتم مسخره! ینی میخواد منو بزاره و بره؟

با لحن طلبکارانه گفتم:
– زدی منو داغون کردی! بعد میخوای بزاری بری!؟ واقعا انصافه؟
با اخم نگام کرد و هیچی نگفت.
با زور کاری به جایی نمیرسید این بچه بسیجیو باید با اعتقاداتش خرش کرد. پدرشو درمیارم!

زیر لب جوری ک بشنوه گفتم:
– خدایاا میبینی! بندت زده چلاقم کرده بعد من چطوری مدرسه برم.

به بدبختیام فکر کردم و گریم گرفت.
با هق هق گفتم:
– اون خالم با اون پاش چطوری منو ببره بیار.

+ دختر خانوم من ناخواسته حرفاتو شنیدم.
ایش عنتر رسما بلد گفتم بشنوی ناخواسته! ارانگوتان خر.
با چشمای قرمز زل زدم بهش و گفتم:
– ک چی؟ بشین توام به بدبختیام بخند.

اروم روی صندلی بغل تخت نشست و گفت:
+ من نمیخوام بخندم میخوام کمکت کنم، راستش من باعث شدم پات اینجوری بشه، خودم میام دنبالت میبرمت مدرسه چون فکر کنم خونتون دوره!

با ناز گفتم:
– نه مرسی ممنون با اینکه خیلی راهه تقریبا نیم ساعت راهه ولی خب ی رب زودتر راه میوفتم مشکلی نیست.

اخمی کرد و جدی گفت:
+ عادت ندارم چیزیو تکرار کنم! میام دنبالت تموم
بدون هیچ حرفی رفت.
با تعجب به رفتنش نگاه میکردم. یعنی این بچه مثبت و این قاطعیت!؟
توقع نداشتم.
بیخیال بابا به من چه، اخ جون از فردا باماشین میرم میام.

با صدای راننده رشته افکارم پاره شد.
تو دلم لعنتی بهش گفتم و پیاده شدم.
با دیدن در دوباره خاطرات مثل فیلم جلوی چشمم رد شد.
با کلافگی سرمو تکون دادم و عصبی درو باز کردم و داخل خونه رفتم!

خدایا تا کی قراره این داستان کش پیدا کنه همش فکر خاطرات اه حالم ازین ضعف دخترا بهم میخوره .
این چه مدلشه اصلا این عشق چیه؟
_ عشق دردی بی درمان است.

هین بلندی گفتم وبا ترس به شهاب که عین جن لای چهارچوب در ایستاده بود نگاه کردم.
_ اخی عزیزم ترسیدی؟ ببخشید!
خدا ازت نگدره که هرچی میکشم زیر سرتوعه باحرص چشمام رو باز و بسته کردم و گفتم:

+ کارتو بگو! چطوری اومدی تو!؟
_ خیلی ببخشید اینجا خونه مادر منه هروقت بخوام میام هروقت بخوام میرم! کلیدم دارم برو خداروشکر کن که از خونه بیرونت نکردم!
دیگه از کوره در رفتم و گفتم:

مرده شور خودتو ببرن با این خونه ولی محض اطلاع موقهی ک گورتو گم کرده بودی و من پیش خاله بودم خاله ۳ دونگ اینجارو بنام من کرده پس بنابرین همه خونه براتو نیست الانم گمشو بیرون.
با حرص سمتش رفتم و استین لباسشو گرفتم و کشیدمش ولی دریغ از کمی تکون خوردن….

_ خودت داری میگی سه دونگ من تو سه دونگ خودمم.

دیگه حسابی کلافم کرده بود.بیخیال سمت اشپزخونه رفتم و از یخچال الویه رو برداشتم و مشغول خوردن شدم.

_منم میخوام
داشت سمت اشپزخونه میومد ک گفتم:
+تو سه دونگ خودت بمون اینجا جزو سه دونگ منه!

_عه؟ باشه پس بچرخ تا بچرخیم
برو بابایی نثارش کردم
_ خیلی پرویی خیلی!
با پوزخند گفتم:
+ تو که به سنگ پا ی سور زدی!

پسره نچسب فکر کرده کیه مسخره ی بز! با اون رنگ موهاش زردچوبه.
بعد از خوردن غذا دستامو شستم به سمت اتاقم رفتم.

_ هوی هوی کجا
متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
+ میرم‌اتاقم باید از تو اجازه بگیرم؟
مرموز خندید و‌گفت:
_ بله بله اتاقت دقیقا تو سه دونگ منه.

دیگه از حرص داشتم منفجر میشدم.
+ گمشو بابا دیگه گندشو دراوردی میری گم و گور میشی بعد از چند وقت میای میگی این برای منه اون برای منه؟
چرا نمیمیری؟ پاشو برو بمیر!

 

به قیافه قرمزش که از خنده شایدم از خشم سرخ شده بود توجه نکردم و رفتم تو اتاقم درو محکم بستم.

مرتیکه مزحک. انقد فحشش دادم که نفهمیدم کی خوابم برد.
****
چادرو روی سرم مرتب کردم سمت پایگاه رفتم! امروز ی جلسه داشتیم که میگفتن خیلی مهمه!

با دیدن نرگس که سمتم میومد پوفی کشیدم وقتی بهم رسید بدون سلام گفتم:
_ امروز سوتی بدی میکشمت! فهمیدی!؟

بلند خندید و گفت:
+ اره بابا فهمیدم زهرا جان!
_ افرین

+ هی رِ
با حرص گفتم:
_چته !؟ پهلوم سوراخ شد!
لبخند دندون نمایی زد و گفت:
+ حاجیتون داره میاد!

با ذوق برگشتم که بلند زد زیر خنده!
با حرص گفتم:
_ خیلی بیشوری نرگس
با حالت قهر رفتم و بهش محل ندادم!
بغضم گرفته بود، دست خودم نبود

چقدر بدبخت بودم که باید این منو ایسگاه کنه. اشکامو که کم کم سرازیر شده بود پس زدم.
نفهمیدم چیشد یهو ببین زمین و هوا معلق شدم!

 

سرم گیج میرفت. کمی بعد که به خودم اومدم با دیدن علی چشام داشت از حدقه بیرون میزد.
باورم نمیشد الان تو بغل علی ام.

کمکم کرد تا روی پاهام وایستم. روبه روش ایستادم و با یه لبخند شیطونی ازش تشکر کردم.
مِن مِن کنان خواهشی گفت و با سرعت سمت پایگاه رفت.

به رفتنش خیره شده بودم که با صدای خنده نرگس به خودم اومده بودم:
+ چیه ؟ چرا میخندی.
– به قیافه ت میخندم وقتی دیدی علی بغلت کرده.

+ خب چیه مگه . این همه دنبالش بودم حالا که بغلم کرده نباید خوشحال باشم؟
– تگو بغلم کرده. بگو گرفتم که زمین نخورم.
+ حالا هرچی. حسودیت گل کرده.

میخواست حرفی بزنه که با شنیدن صدای خانوم امیری سمتش برگشتیم:
– دخترا جلسه دیر شد وقت برا حرف زدن دارین بیاین سریع تر.
دو تایی “وایی” گفتیمو با دو سمت پایگاه رفتیم.

*

کلاس که تموم شد سمت خونه رفتم. توی راه همش به علی فکر میکردم و خوشحال بودم که بالاخره تونستم هر جوری شده تنشو لمس کنم.
دستم هی میرفت که بهش پیام بدم اما پشیمون میشد.

اون طلبه بود و دنبال یه دختر محجبه و سر بزیره نه یه شیطون و آویزون..

وارد خونه شدم و سمت اتاق رفتم.
روبه روی آیینه کمد ایستادم و به خودم خیره شدم.
آخه چی میخواست اون عوضی که ازم دوری میکرد؟

پوفی کشیدمو کلافه یکی یکی لباسامو دراوردم و لباس راحتی پوشیدم.
گوشیو روی میز گذاشتم و خودمو روی تخت پرت کردم.
به سقف خیره شدم و داشتم به علی فکر میکردم که یهو صدای پیامک گوشی اومد.

سریع بلند شدمو سمت گوشی رفتم.
برداشتمش و تند تند رمزو زدم.
با دیدن اسم علی بالای صفحه داشتم ذوق مرگ میشدم.
سریع زدم روی پیامش:

– سلام خوبین. شرمنده نمیخواستم اون اتفاق بیفته ولی اگه نمیگرفتمت بدجوری پخش زمین میشدی.
منم بغل کردمت تا آسیب نبینی وگرنه خودت میدونی محرم نیستیم.

ابرومو بالا انداختم و شروع به جواب دادن کردم:
+ مرسی تو خوبی. نه بابا این حرفا چیه.
خیلی ممنون که به فکرم بودی و نذاشتی آسیب ببینم.

با لبخند مسخره ای پیامو ارسال کردم و بالشتو زیر سرم جابجا کردم تا با عشق بیشتر آماده ی پیامای بعدی شم.
اما با دیدن پیام بعدیش بدجوری تو ذوقم خورد.
– خواهش میکنم خواستم ادبو رعایت کنم و بگم قثدی نبوده. خداحافظـ.

چییی؟ به این زودی خداحافظی؟

 

خواستم ازش خواهش کنم که بمونه اما غرورم این اجازه رو بهم نمیداد.
یه کم با خودم کلنجار رفتم تا اینکه قطره ی سرد اشکمو روی گونه م احساس کردم.

با چشایه اشکی جواب خداحافظیشو دادم و گوشیو روی میز پرت کردم.
خودمو روی تخت انداخت و شروع به زجه زدن کردم.
خودمم باورم نمیشد من همون دختره یه تخص و مغرورم که خنده مم کسی نمیدید چه برسه گریه مو.

+ خدایا داری میبینی وضع منو ها؟ اون همه پسر دنبالم بود و عاشقم نکردی! حالا عاشق یه نفری شدم که حتی نمیتونم چند کلمه باهاش حرف بزنم.

بعد این همه آدم که تو زندگیم اومدن و این همه فرصت عشق و عاشقی حالا باید درگیر یه عشق یه طرفه میشدم که هرکاری بکنم نشه بهش برسم؟

روی تختم نشستم و با دستام اشکامو پاک کردم.
باید خودمو جمع و جور میکردمو واسه به دست آوردن عشقم تلاش میکردم.
مگه من چقدر زندگی میکنم که انقد ملاحظه کاری کنم.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *