خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/پارت یازده

رمان دختر شیطان/پارت یازده

 

دستبند رو ازم گرفت و با ابرویی بالا رفته زیر لب زمزمه کرد.
_بهت گفتم بهترین کادوی عمرمه؟
ذوق زده بهش خیره شدم.
_راست میگی؟

سرشو به معنی «آره» تکون داد، با خوشحالی بهش نگاه کردم.
باورم نمیشد این کادو براش خوشایند بود.
_خودت میبدیش به دستم؟
سرم رو باهیجان تکون دادم، دستبند رو به طرفم گرفت.

دستبند روی توی دستم گرفتم و به مچ دستش بستم. با هیجان و ذوق زده به مچ دستش خیره بودم که از دستم گرفت و توی بغلش پرت شدم.

از این حرکت ناگهانی‌اش جیغ خفه ای کشیدم.
گرمای تنش و آغوش امنش باعث شد چشم ببندم، قلبم تند تند میزد و کف دستم عرق کرده بود.

دستم رو روی سینه‌ی ستبرش گذاشتم و لباسش رو توی مشتم فشردم.
_وقتی کنارمی سخته ازت دوری کنم!
لب گزیدم، حرف‌هاش برام هیجان انگیز بود و باعث میشد از خوشی توی ابرها سیر کنم…

*

_نرفته بودی پیش زهرا!
پیش کی بودی خواهر کوچولو؟

لبم رو داخل دهنم برده عمیق مکیدم.
با اکراه موهام رو عقب زدم و دستم رو زیر چونه‌م گذاشتم.
_هیچکس، توی راه علیو دیدم.
گفت باهم بریم یه دور بزنیم.
شهاب بااخم به صندلی تکیه داد.
_آهان با علی خان رفتی ددر!

سیب توی ظرف، روی عسلی رو برداشتم و گاز گنده ای بهش زدم.
_ چه ددری؟ رفتیم توی شهر یکم دور زدیم و تمام!

 

ابرویی بالا انداخته با صدای آرومی گفت:
_باشه همه چیز کم کم مشخص میشه
شونه ای بالا انداختم، من و علی کار بدی انجام نداده بودیم که بترسم!

تنها جرم بزرگ ما یه بغل بود و بس!
نفس عمیقی کشیدم، دستمو روی زانوام گذاشتم و با صدای آرومی گفتم:
_چای میخوری بیارم واست؟
سرش رو بلند کرد.
_اگه زحمتی نیست بیار!

سری تکون دادم و به آرومی وارد آشپزخونه شدم.
_مانلی؟
همونجا جوری که صدام بهش برسه داد زدم.
_بله؟

_باید یه ماه دیگه خونه رو تخلیه کنیم، میخوای چیکار کنی؟
هنوز فکر نکرده بودم، چای رو ریختم با ذهنی آشفته سینی رو توی دستم محکم گرفتم و پیش شهاب برگشتم.
سینی رو روی عسلی گذاشتم و روی کاناپه ولو شدم.

انگشتم شصتمو به گوشه کشیدم و با صدای کنجکاو و بلاتلکلیفی گفتم:
_نمیدونم… درواقع فکر نکردم.
ولی شاید همین نزدیکیا خونه بگیرم.
سری تکون داده خم شد و چای رو برداشت.

به صورت و ته ریشش که بلند شده بود خیره شدم، نگاهش پریشون بود و چیزی ازش نمیشد فهمید.
_تو چیکار میکنی؟
به پشتی مبل تکیه داد و با صدای آرومی گفت:
_نمیدونم… شاید از اینجا رفتم

بزاق دهنم توی گلوام پرید، تعجب و تنها شدن توی ذهنم اکو شد.
با رفتن شهاب به کل تنها میشدم و بازهم طعم تنهایی رو میچشیدم.
شهاب بلند شد و کنارم نشست، ضربه های آرومی به کمرم وارد کرد تا این سرفه لعنتی بند بیاد!

نفسم رو به سختی بیرون دادم.
_یعنی تنهام میذاری؟
دستم رو گرفت که باعث شد توی بغلش پرت شم.
_این چرندیات چین؟ من که نمیرم برای همیشه!

هر ماه میام پیشت! کارارو اوکی کردم و تونستم گلیممو از آب دربیارم برمیگردم.

سرمو به سینه‌ش چسبونده باصدای ضعیف زمزمه کردم.
_باشه، قول بده که بیای پیشم!
روی سرم رو بوسید.

_قول میدم، فردا بریم دنبال خونه باشیم؟
دستمو روی سینه‌ش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم. به چشم‌های خسته‌ش نگاه کردم و با صدای آرومی گفتم:
_تنها میرم!
لپم رو کشید و بالحن بامزه ای گفت:

_نچ… باهم میریم.
لبخند کوچکی زدم.
_باشه هرچی تو بگی!
_آفرین حالا شد!
با صدای قار و قور شکمم چشم توی حدقه چرخونده با صدای آرومی گفتم:
_گشنمه!

پا روی پا گذاشته به پشتی مبل تکیه داد.
_چی دوست داری؟
شونه ای بالا انداختم.
_نمیدونم… فرق نداره.
_نظرت با پیتزا چیه؟
دستامو بهم مالیدم و با لحن ذوق زده ای گفتم:

_عالیست!
از این کارم خنده‌ش گرفت. باصدایی که رگه‌ی خنده توش موج میزد زمزمه کرد.
_بریم بیرون یا سفارش بدم؟
انگشتمو کنار لبم گذاشته با حالت متفکری به روبه رو خیره شدم.
_خب… سفارش بده!

ابرویی بالا انداخته با صدای تقریبا آرومی گفت:
_‌باشه، چشم!
از جاش بلند شده گوشیش رو توی دستش گرفت.

شماره ای رو گرفت و گوشی رو به گوشش نزدیک کرد. بعد مکث کوتاهی لب ازهم باز کرد.
_‌الو؟
_…

به چشم‌هام نگاه کرد و گفت:
_دوتا پیتزا مخصوص، همراه سالاد و نوشابه میخوایم.
‌_…
_آدرس؟ یادداشت کنید‌!

 

توی بنگاهِ خونه نشستم، انواع و اقسام خونه هارو برامون توضیح میداد اما مناسب من نبودن.

خونه‌ها بزرگ و یا خیلی کوچیک بودن.
بخاطر اینکه شهاب گاهی اوقات بهم سر میزد باید خونه‌ی خوبی بگیرم، خونه ای بتونیم راحت باشیم!
نفس عمیقی کشیده چشم از مردِ بنگاهی گرفتم و به درِ شیشه‌ای چشم دوختم.

_این خونه هم هست، سرویس بهداشتی، یه اتاق و نشیمن و یه آشپزخونه داره.
سویت راحتیه و برای خواهر شما که تنهاست میتونه امن باشه‌!
چشمم رو از بیرون گرفته به شهاب خیره شدم.
خونه‌ی خوبی بود، نبود؟

_نظرت چیه مانلی؟
شونه‌ای بالا انداختم.
_بدنیست‌!
یه نگاه بندازیم.
شهاب سرش رو تکون داد و به بنگاه‌دار که ما رو زیر نظر داشت گفت:

_ببینیم خونه رو؟ اگه اوکی بود میخریمش!
ابرویی بالا انداختم خواستم اعتراضی کنم که شهاب پیش دستی کرد و گفت:
_انقدر پول دستمه که برای خواهرم خونه بخرم!

نمیخوام هرماه استرس کرایه خونه رو داشته باشی
سرم رو به معنی «باشه» تکون دادم.
بنگاه دار گفت:

_خب بریم من خونه رو نشنتون بدم، اگه دوست داشتین به صاحب خونه خبر میدیم!
شهاب سری تکون داد، دستم رو روی دسته‌ی صندلی گذاشته با یک حرکت ازجام بلند شدم، شهاب و مردِ بنگاه‌دار هم بلند شدن.

اشاره‌ای به درِ خروجی کرد و گفت:
_بفرمایید
هرسه تامون از بنگاه خارج شدیم، شهاب سوار ماشینی که از دوستش قرض گرفته بود شد و ماهم به تبعیت ازش سوار شدیم.

دنده رو عوض کرده به سمت محله‌ای که بنگاه‌دار گفت روند…

_اینجاست!
با حرف مرد بنگاهی ترمز کرد و ایستاد.
هیجان زده و خوشحال از ماشین پیاده شدم، برای دیدن خونه ای که قراره برای من باشه دل توی دلم نبود، به قول معروف توی کونم عروسی بود‌!

نگاهم رو به کوچه دوختم، تقریبا نزدیک خونه قبلیمون بود.
نفس عمیقی کشیدم، شهاب و اون مرد هم پیاده شدن.
_کدوم خونس؟

به آپارتمانی که روبه رومون قرار داشت اشاره کرد.
_طبقه چهارمه!
ابرویی بالا انداختم، آپارتمان برای منِ مجرد گزینه‌ی خوبی بود!

شهاب نگاهش رو به صورت موافق و هیجان زده‌م دوخت و لبخند آرومی حواله‌م کرد.
هر سه باهم وارد آپارتمان شدیم، شهاب جلو رفت و دکمه‌ی آسانسور رو زد اما تغییری ایجاد نشد و آسانسور کار نکرد!
_اه روشن نمیشه!

بنگاه‌دار پشت گردنش رو خاروند با صدای کنجکاوی گفت:
_بازم امتحان کن!
جالب بود، این مرد برخلاف مردهایی که دیده بودم فرق داشت و نگاهش هرز نمیرفت.

_شاید خرابه، از پله‌ها بریم! چند طبقه بیشتر نیست.
شهاب باشه ای گفت.
به طرف پله ها رفتیم، آپارتمان شیک و مجللی نبود اما باوجود سادگی‌ش تر و تمیز بود!

نفس عمیقی کشیدم، دستم رو به میله‌ی پله‌ها بند کرده با قدم های تقریبا بلندی درحالی که میخواستم بهشون برسم بالا رفتم.
همین چند پله هلاکم کرده بود، بدبخت اونایی که تا طبقه آخر باید برن!
جلوی درِ قهوه ای ایستاد.

دست توی جیبش انداخته کلید سفیدی بیرون آورد.
به طرف در رفت و درحالی که در رو باز میکرد گفت:
_این آپارتمان مناسبه‌، خونواده توشه!
تاحالا مورد اشتباهی اتفاق نیفتاده!
درست میگفت، این آپارتمان زیادی خشک بود!

 

_بفرمایید تو!
با این حرف مرد بنگاهی نگاهی به اطراف انداختم، چهار واحد توی یک طبقه!
خوب بود، خیالم از اجنه و ارواح و دزد راحت میشد حالا نه که دنیا پر از جن و ارواحه!
لبخند کوچکی روی لبم جا گرفت، همراه شهاب به دنبال بنگاه‌دار وارد خونه شدیم.
با وارد شدنمون نگاهم به در سفیدی که حدس میزدم سرویس باشه خورد. از راهروی باریک رد شدیم، وارد نشیمن تقریبا بزرگی شدیم که مبلمان بود و موکت‌های هم‌رنگ مبل پهن شده بود.
با ذوق و شوق به خونه ای خیره بودم که برخلاف ظاهرِ بیرونش عالی بود!
لبم رو میون دندونم گرفته بدون توجه به اونا، وارد آشپزخونه ای که کابینت کاری شده بود شدم.
از آشپزخونه به نشیمن دید داشتم و من عاشق این نوع خونه ها بودم!
چشم توی حدقه چرخوندم، حتی هود و اجاق گاز برام حکم دنیا رو داشت!
واقعا بی‌نظیر بود!
جلو رفتم برای امتحان شیر آب، آب رو باز کرده و تا موقع مطمئن شدنم از سالم بودنش نبستمش!
آشپزخونه رو چک کردم و بازم به نشیمن رفتم، شهاب و مرد کنارش سرگرم حرف زدن درمورد موقعیت و قیمت خونه بود.
توی سمت راست، یه در قهوه ای سوخته شبیه درِ ورودی بهم چشمک زد.
اینجا میتونه کجا باشه؟ حدس اینکه اتاقه آسون بود!
با لبخند و هیجان به طرف در اتاق رفتم.
دستم رو روی دستگیره‌ی در گذاشته به آرومی بازش کردم، باز کردن در همانا و روبه رو شدن با اتاقِ تر و تمیز همانا!
وارد اتاق شدم، اینجا هم مثل نشیمن موکت کاری شده بود.
کمد دیواری ای که نصب شده بود رو باز کردم.
جا دار بود و میتونستم وسیله هامو توش جا بدم و کمبود جا نداشته باشم!

لبخندی زدم، این خونه ایده آل من بود!
با خنده از اتاق خارج شدم، شهاب به سمتم برگشت با دیدن لبخندم متقابلا خندید.
دوست داشتم لبخندش رو!
نفس عمیقی کشیدم.
با صدای آرومی گفت:

_پسندیدی؟
_آری خیلی
سرش رو تکون داد، به سمت بنگاه‌دار برگشت.
_همینو میخریم!
دستشونو به سمت هم دراز کرده محکم فشردن.

بنگاه‌دار باصدای آرومی گفت:
_مبارک باشه!

*

کارهای خونه زود انجام شد، انتقال سند وقت گیر بود اما تونستیم انجام بدیم!
یک هفته میشد خبری از علی نداشتم و این عصبی‌م میکرد.
_تو فکری!

دست از جمع کردن وسیله برداشتم.
به سمت شهابی که گرمکن پوشیده و باموهای ژولیده ایستاده بود برگشتم.
_اوهوم، بدون تو چیکار کنم شهاب؟
نگاهش مهربون شد، با لبخند ملیح و کوچکی توی چشم‌هام خیره شد، کنارم زانو زد.

دستش رو دوطرف صورتش گذاشته با انگشت شصتش نوازشم کرد.
_گفتم که میام پیشت خواهر گلم!
چونه‌م لرزید، باصدای خفه و آرومی گفتم:
_نمیدونم… اگه نیای چی؟

دستم رو گرفت و به آغوشم کشید، کمرم رو نوازش کرد و باصدای آروم و مهربونی گفت:
_میام، قول میدم.
لبخند کوچکی روی لبم جا گرفت.
به شهاب اعتماد داشتم، مگه میشه کسی به داداشش بی‌اعتماد باشه؟!

با صدای در از جا بلند شدم، این وقت ظهر کی میتونه باشه؟
نفس عمیقی کشیده از بین کوهِ وسیله رد شدم.
شتر با بارش گم میشد!

نفس عمیقی کشیدم، یعنی میشد برم تو خونه ی خودم؟
لبخند کوچیکی روی لبم جاخوش کرد با فکر به خونه هیجان زده میشدم.
با زنگ دوباره‌ی در، از فکر خارج شدم و از خونه بیرون زدم.

به در نزدیک شدم، این وقت روز کی در میزنه؟
باصدای تقریبا آرومی، زیر لب زمزمه کردم.
_بله؟
صدای نرگس توی گوشم زنگ خورد.
_منم باز کن مانی!

لبخندی زدم دلم براش تنگ شده بود!
با قدم های بلند به طرف در رفتم، هیجان داشتم برای دیدن دوستی که چند هفته ای میشد ندیدمش!
نفس عمیقی کشیده باصدای به آرومی در رو باز کردم، با دیدنش لب گزیدم.
ناکس چه خوشکل شده بود!
صورتش چاق شده بود یا من این حسو داشتم؟

به طرفش دویدم و دستم رو دور کمر باریکش حلقه کردم.
_وای سلام نری جونم، خوبی؟ خوشی؟!
خیلی وقته خبری ازت نیست نامرد!
به خودش فشردتم، لباشو روی شونه‌م گذاشته باصدای آرومی گفت:
_سلام عزیزم، خوبی؟! والا درگیر بودم!
من نبودم ولی تو چرا نیومدی؟
ازش جدا شدم، به خونه دعوتش کردم و باصدای آرومی گفتم:

_من مشغول خونم بخدا!
یه هفتس مشغول جمع کردنم، والا دیگه کمرم داره میترکه.
دستشو پشتم گذاشته بااون یکی دستش در رو بست، باصدای دلجویانه ای گفت:
_خودتو انقدر اذیت نکن، میگفتی بیام کمک.
لبخندی زدم.
_نه بابا، کوه نمیکنم که!

چیکار میکنی؟ چخبر از شوهرجان؟
لبخند خجولی زد، باصدای خفه ای گفت:
_یه خبر دارم واست!

ابرویی بالا انداختم، چه خبری داشت؟
عاقل اندر سفیه بهش خیره شدم.
کنجکاو گفتم:
_چه خبری؟
لبخند پت و پهنی روی لبش نشسته با صدای پر از ذوقی زمزمه کرد.
_بریم خونه بگم بهت‌!
اخمی کردم، داشت میپیچوند!
_بگو ببینم.
نچی کرد و چشم توی حدقه چرخوند، الان موقع اذیت کردن من بود؟
پوف کلافه ای کشیدم.
_میگی یا بزنمت؟
تک خنده ای کرد، دستشو روی کمرم گذاشته باصدای آروم و زمزمه‌وار لب زد.
_داری خاله میشی!
مات نگاهش کردم، از کی تاحالا خواهر داشتم که خاله بشم؟ این نرگس هم که اصلا به این فکرا نبود!
چشم نازک کرده باصدای آرومی گفتم:
_برو بابا، مسخره کردنت چیه؟
جوری میگه خبر دارم واست انگار میخواد بزدگترین راز جهانو بگه!‌
چشم لوچ کرده با صدای آرومی گفت:
_فکر کردی دارم دستت میندازم؟
دست به کمر شدم و طلبکارانه گفتم:
_‌بله!
بی‌صدا خندید، دستش رو روی دهنش گذاشته با چشم های ریز شده بهم خیره شد.
_خُل خانم!
داری خاله میشی!
مکثی کرد، دستش رو روی شکمِ تختش گذاشته باشیطنت و صدای تقریبا آرومی گفت:
_من حاملم!

 

برای لحظه ای به گوش هام شک کردم، یعنی چی؟
نرگس باردار بود؟
خشک شده با شُک نگاهش کردم، با دیدن صورت مطمئن و مسممش جیغ خفه ای کشیدم.
_واقعا دارم خاله میشم؟

بخدا الکی بگی میزنمت!
آروم خندید و باصدای ذوق زده ای گفت:
_نبخدا راست میگم، حامله‌ام!
با دقت دستش رو گرفتم و باگام های بلند به خونه رفتیم، به سختی میون اساب اثاثیه‌ای که روی زمین ریخته شده بود به اتاق کشونمدش.

کنار کمد باز شده و خالی از لباس نشوندمش و باهیجان گفتم:
_یعنی چی حامله ای؟ واقعا دیگه دارم از خوشی پس میفتم!
چند ماهشه؟ پسره یا دختر؟
وای هیجان دارم!
ناز و آروم خندید، باورم نمیشد داره مامان میشه!
_هنوز مشخص نیست، دو هفتشه.

با ذوق خندیدم، دستم رو جلو برده روی شکمش گذاشتم:
_ای جانم، عزیزِ خاله هنوز نخوده؟
نرگس باصدای بچه گونه ای گفت:
_نه خاله!
هنوز نصف نخودم نیستم.
از لحن حرف زدنش خنده‌م گرفت، حالش خوب بود عالی تر از همیشه!
با لبخند بهش خیره بودم که با پرت شدن چیزی توی شکم محترمم شُکه جیغی کشیدم.

با بهت به دست نرگس که توی شکمم فرو رفته بود نگاه کردم، دیوونه روانی بود، نبود؟
_هوی دستت بشکنه، مادر شدی ولی هنوز عقل نداری!
دستشو برداشته قهقه ای زد‌، بادیدن نگاه مواخظه‌م لباشو بهم فشرد تا بتونه جلوی خنده‌ش رو بگیره ولی نتونست که نتونست!

میون حرف‌هاش باخنده و نفس نفس گفت:
_همینه که هست!
بچه هم درستم نمیکنه.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *