خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/پارت چهارده

رمان دختر شیطان/پارت چهارده

 

علی که انگار من رو از یاد برده بود و منم تلاشی برای جلب توجه نکردم و با نرگس مجلسشون رو ترک کردم.
اشکام بی اختیار از روی گونم سر می خورد.
نرگس دستمو فشار داد تا آروم باشم اما نمی تونستم.
آهنگ توی ماشین با وضعیتم حسابی هم خونی می کرد و داشت خاطرات تلخم به یاد می اوردم.
پر از شیرینی و تلخی …
یعنی امشب باید عشقم رو قربانی می کردم؟
منی که با تمام وجود علی رو می پرستیدم و جز اون توی قلبم به کسی فکر نمی کردم.

با رسیدن به آپارتمان از ماشین پیاده شوم که نرگس هم دنبالم اومد.
– نمی خوام تنها بمونی! تو کله شقی یهو یه بلایی سر خودت میاری.

نه لعنتی من میخواستم تنها باشم و بی مهابا اشک بریزم.
– نگران نباش، به خدا کاری نمی کنم.

بلاخره با هزار زور و التماس راضی شد که برگرده و منو با چهار دیواری کوچیکم تنها گذاشت.
دیوار های خونه مثل زندان داشت خفم می کرد.
علی تو با من امشب چیکار کردی؟
اون دختر چی داشت که من نداشتم؟
شاید تو دنبال خانواده بودی و منه بی کس و کارو به کنیزی قبول نکردی.

انقدر دلم پر بود که بی فکر به سمت موبایلم رفتم و شروع به تایپ کردن مسیج کردم:
– تشنه شکستن غرورم بودی چرا بازیم دادی و منو عاشق خودت کردی؟

بی خیال از این حجم سوالات به دستی به گردنم کشیدم و گردنبندی رو که علی بهم داده بود رو لمس کردم.
حتی وقتی بی عشق بهم هدیش دادی باز هم من دلم پر کشید.

بعد از گذشت چند دقیقه صدای آلارم مسیج گوشم بلند شد و سراسیمه قفلش رو باز کردم.
(- باید با هم حرف بزنیم، مانلی امشبو آروم بخواب.)

 

گوشیمو محکم روی مبل پرتاب کردم و با انزجار به خودم لعنت فرستادم.
کاش منه احمق قلب ساده لوحم رو هیچ وقت گرو همچین آدم رزل و بی احساسی نمی کردم.

چطور می تونستم امشبو آروم باشم؟
چطور یادم نیاد چطور دستش رو گرفته بود؟
کاش اون روز دم مدرسه منه دیوونه سر به هواییم رو کنار می ذاشتم و سر راه علی سبز نمی شدم.
اون با محبت های زیر پوستیش بهم عادت داد که محبت ببینم و قلب بی جنبم براش بکوبه.
بستنی خریدنش و لواشک هایی که برام می اورد جز همون راهکار های خام کردنم بود.

این دفعه خودم میرم رد کارم علی! طوری که پیدام نکنی.
من از خودم کم کردم که به تو اضافه شم اما …

چشمامو روی هم گذاشتم و حتی به خودم زحمت ندادم که آرایشمو پاک کنم.

صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم و بی مهابا نگاهی به صفحه موبایل انداختم که شماره علی روش نقش بسته بود.
مرگ یک بار، شیون یک بار
– الو؟

– خواب بودی؟

کفری انگشتامو مشت کردم و پرسیدم:
– مگه مهمه؟ چیکار داری؟

چند ثانیه پشت تلفن نفس عمیق کشید که نفسم براش رفت
– بیا حرف بزنیم مانلی، من …

نذاشتم حرفشو تموم کنه و با تشر تذکر دادم.
– من من نکن علی، حنات برام رنگی نداره! تو کدوم من بودی که دیشب نفهمیدی چی به روزم اوردی؟

منتظر نموندن تا واکنشش رو بشنوم ک بلا فاصله گوشی رو قطع کردم.
از شدت گریه های دیشبم دستی به چسم های پف کردم کردم و رو به روی آیینه ایستادم.
– تلافی می کنم علی، کاری می کنم برای هزارمین بار احساس پشیمونی کنی.

 

رژ لبمو از قصد روی لبم پر رنگ کردم و برای سومین بار توی آیینه به صورتم خیره شدم.
از فشار پایین رنگم پریده بود و دستام سرد بود اما خونسردی خودمو حفظ کردم و از خونه بیرون اومدم.

علی با ماشینش سر کوچه ایستاده بود و با تک بوقی منو متوجه حضورش کرد.
صندلی جلو نشستم و همون اول گفتم:
– لازم نبود خودم میومدم!

علی که انگار عصا قورت داده بود دستی رو پایین کشید و کوچه رو سر و ته کرد
– فقط ساکت مانلی …

اون حق نداشت با من همچین رفتاری نداشته باشه.
کسی که اشتباه کرده بود حالا دست پیشو می گرفت که پس نیوفته.
پشت چراغ قرمز مکث کوتاهی کرد اما طاقتش رو از دست داد و منتظر نمو که سبز بشه با سرعت تاخت.

– چیکار می کنی دیوونه؟ نزدیک بود تصادف کنیم.

باز هم هیچی نگفت اما این بار من نمیخواستم سکوت کنم.
– با تو ام علی! یک کلام حرف بزن.

به یک باره مثل این که برق چند ولتی بهش وصل کردن گوشه بلوار زد کنار جدول و با تحکم سمتم برگشت
– چیه؟ چی میگی؟ الان چی بگم؟ نذار کاری کنم که بعدا پشیمون بشم. خدا شاهده دست روت بلند کنم خودم دیوونه میشم.

شچمام از فرط تعجب گشاد شده بود و فکم قفل کرده بود.
اما اون ادامه داد:
– دیشب چرا رفتی؟ کی بهت اجازه داد با اون لباس بزنی بیرون؟

هوفی کشیدم و به عقب هولش دادم
– نه بابا مثل این که یه چی ام بدهکار شدم؟

 

کلافه دست میون موهاش برد و نفسش سمت پنجره فوت کرد.
دلم برای اخم و تخم ها و آغوشش تنگ شده بود.
کاش فقط یکم بیشتر مال من بود.

با رسیدن به تپه بلندی که از بالاش کل شهر زیر پات بود از ماشین پیاده شدم و اشکام روی صورتم روون شد.
حس کسی پشت سرم باعث شد برگردم و با علی چشم تو چشم بشم.
آخ لعنتی چشمات …

– گفته بودم خوش ندارم اشکت رو ببینم.

سری تکون داد و نزدیک تر شدم و تو فاصله چند سانتیش لب زدم:
– نگفتی اگر خودت باعث بودی چیکارش کنم، نگفتی اگر منو مثل یه تیکه گوشت فاسد انداختیم بود چیکار کنم!؟

مشتامو بی احتیاط به سینه ستبرش کوبیدم و هق زدم.
انگار اون هم واقعا دلش به حال دل خونم سوخت که مچ دستمو اسیر پنجه هاش کرد و منو به طرف آغوشش کشید و تقریبا پرتم کرد توی عمق بغلش.

– هیششش، به خدا توضیح میدم مانلی! به هرچیزی که ایمان داری قسم که باید به حرفام گوش کنی.

از ته دل عطرشو به جون خریدم و عمیق بوییدمش.
شاید برای آخرین بار.
سرمو فاصله دادم و از بالا خیرش شدم و با صرای گرفته ای گفتم:
– خب بگو، حرف بزن، توضیح بده! اما به ارواح خاک مامان و بابام اگه دروغ بگی دیگه منو نمی بینی.
دستامو از دور کمرش باز کردم و به ماشین تکیه دادم.
منتظر شدم تا علی بالاخره حرف بزنه و منو ازین حال خراب نجات بده.
– من حتی تا دیشب خبر نداشتم که قراره چی بشه. مامان چند دقیقه قبلش بهم گفت و منو توی عمل انجام شده قرارم داد. بزار آبا از اسیاب بیوفته درست میکنم به ولای علی همه چیز رو مثل سابق میکنم.

داشت منو چی فرض می کرد؟ یک احمق ..

 

حرفی که تو ذهنم جلون میداد رو به زبون اوردم و مشتی به بازوش زدم که باعث شد فاصلش باهام بیشتر بشه.
– با خودت چی فکر کردی؟ گفتی این دختره عاشق منه و هر بلایی سرش بیارم هیچی نمیگه و غلام حلقه بگوش جناب عالیه! نه حاجی … دیگه این تو بمیری ازون تو بمیری ها نیست.
پسر بسیجی که چند ساله دلمو اسیر خودش کرده و بازیم داده حالا نامردی در حقم تموم کرده و پا روی همه قسم هاش گذاشته.

از حرف های تندم زیاد شوکه نشد چون انتظار همچین رفتاری ازم می رفت.
اما این بار سعی کرد بهم نزدیک بشه دلداریم بده که دستام حصارم کردم و زجه زدم:
– نزدیکم نیا لعنتی! نیا که همینجا رسوای عالمت نکنم و نگم با قلب زجر کشیده من چیکار کردی.

دستی لای موهاش کشید و مچ دستامو اسیر پنجه هاش کرد
– هیس دختر، یکم آروم بگیر.

دیگه نمی تونستم با این زور گوییش کنار بیام و مدام فریاد می کشیدم.
با این که می دونستم کسی صدامو نمی شنوه اما همچنان با صدایی که خودم انتظار نداشتم مشت و جیغ می زدم.

انگار که از کارم کلافه شد و محکم منو سمت ماشین برد و درب رو محکم باز کرد و روی صندلی عقب پرتاب کرد.

توی کسری از ثانیه روم اومد و تقریبا خیمه وار زنشو روم انداخت.
اشکی که توی چشمام جمع شده بود دیدم رو تار می کرد اما با این فاصله هم کم نتونستم از عطر تلخش بگذرم و باز توی ریه هام فرستادم.

– برو اون طرف. چی دیگه از جونم می خوای؟

دستشو دور گردنم گرفت و فشار خفیفی داد
– خفه شو مانلی، داری دیوونم می کنی! کاری می کنم که بعدا پشیمون میشم. خواهشا آروم بگیر ….

 

به اطاعت از حرفش آروم گرفتم و فقط تو چشماش خیره شدم.
داشتم از این همه نزدیکی اذیت می شدم و نفسم به شمار افتاد.
– الان ارومم علی، حرفتو بزن!

نفسشو تو صورتم فوت کرد و با دست آزاد و آرامش شالمو کنار زد.
آهسته موهامو از روی پیشونیم پس زد و با انگشت اشارش از کنار شقیقم تو زیر گردنم خط کشید.

این همه صبوریش داشت کلافه ام مس کرد و نمی تونستم کاری کنم و اجازه دادم به نمایش اغوا گرانش ادامه بده.
با باز کردم اولین دکمه مانتوم برق سه فازی بهم وصل شد و هیستیریک شروع به لرزیدن کردم.

علی اون پسر بسیجی که چشم پاکی داره و دلش ایمانه نمی تونه دست به ممنوعیاتم برسونه و حداقل با این شرایط.
– داری چی کار می کنی؟

سرشو نزدیک گوشم اورد و لب زد:
– هیشش بزار کارمو بکنم.

منظورشو نفهمیدم و تلاش کردم بلند شم که محکم دوباره هولم داد روی صندلی.
– صدات در بیاد همینجا یه بلایی سر جفتمون میارم.

ترسیده تو چشماش خیره شدم و استرس تمام وجودم رو گرفت.
دیگه اون حالت اهسته رو نداشت و این بار خیلی تند دکمه هامو باز کرد و مانتومو از تنم کند.

حالا فقط با یه حریر و شلوار و موهای به هم ریخته جلوش بودم.
لذت وار به بدن سفیدم خیره شد و سرشو توی گردنم فرو برد.
جیغم خفیف به گوشش رسید و اشکام از گوشه شقیقم چکه کرد.
تقلا کردم که از حصارش خلاص بشم و مشت های پی در پی و آرومی به پشتش کوبیدم.
– ولم کن، بزار برم علیی.

چشم های قرمز شدش رو بهم دوخت و گاز محکمی از روی لباس و قسمت قفسه سینم گرفت …

 

جیغم تو گلو خفه شد و نفسم رفت.
– صدات در نیاد مانلی!

اشکام دیگه دست خودم نبود و هق هقم تو نطفه خفه شد.
نفهمیوم چطور تمام لباسامو از تنم در اورد و با لذت و بهم خیره شد.
این علی من نبود، این اون پسری نبود که من عاشق نجابتش شدم.
بدن برهنم به صندلی های چرمی ماشین چسبیده بود و عرق سرد روی کمرم نشست.
وحشت تمام سلول های بدنم رو گرفته بود و داشت جز جز بدنم رو از دونم فرو می برد.

– بوی تنت داره منو …

نذاشتم ادامه حرفشو بزنه و با سیلی محکمی که تو صورتش فرود اوردم ساکت شد.
– ساکت شو لعنتی، ساکت شووو! تو چجور ادمی هستی؟ مگه همون پسر چشم و گوش بسته بودی که دختر می دیدی رنگ و رخسارت سرخ می شد؟

انگار با این حرکتم برق از سرش پرید و جری تر شد و لباساشو از تن خودش کند.
– من چه جور ادمی ام؟ من کسی ام که نسبت به اموال خودم احساس مالکیت دارم و به کسی اجازه نمیدم برام تعیین و تکلیف کنه!

با برهنه شدنش احساس ترس و شرمم بیشتر شد و فقط پلکامو روی هم فشار می دادم.

سنگینیشو روی تمام اعضای بدنم حس کردم و گرمای بدنش روی پوست یخ زدم باعث مور مور شدنم شد.
سرشو نزدیک گوشم اورد و لب زد:
– فاطمه انتخاب مامانمه اما تو انتخاب منی! اگر بفهمه تو مال منی دیگه از خر شیطونش پایین میاد.

ناخونامو توی بازو هاش فرو بردم و با عجز زجه زدم
– منو تو به هم نامحرمیم! تمومش کن این گناهو …

با شنیدن این حرفم نفسشو توی گردنم خالی کرد
– مشکلت اینه؟ باشه صیغه محرمیت می خونم! از هرچی حلاله حلال ترم میشی.

 

دستشو روی گلوم فشار داد و با مهریه ده میلیون تومن مجبورم کرد حرف بزنم.
– بگو مانلی! بگو قبلتو.

چشمامو روی هم فشار دادم و به زور از بین گلو خشک شدم صدا در اومد:
– قبلتو…

نفس راحتی کشید و دست از روی گلوم برداشت که به سرفه افتادم و با دست پسش زدم.
شیشه ماشین و یکم پایین داد تا بتونم نفس بکشم و سریع دوباره دستمو کشید و منو روی صندلی خوابوند.
لعنت به من که قبول کردم باهاش بیام …

تمام بدنم رو با بوسه و گاز های ریزش فتح کرد

***

هق هقم دست خودم نبود و داشتم نفس کم می اوردم.
زجه زدم و خودمو سمت درب کشیدم تا از علی دور بشم.
نفرت انگیر شده بود.
– بهم نزدیک نشو کثافت! نیا سمتم عوضییی. من دیگه دختر نیستم میفهمی یعنی چی؟ یعنی آینده کوفتیمو داغون کردی. تو لعنتی گذشته و آیندم گرفتی.
حالا چطوری میخوای خودتو ببخشی وقتی داری با یکی دیگه ازدواج می کنی و منو مثل آشغال پرت میکنی یه گوشه چون دست خورده خودت شدم!

 

در درد درب ماشینو باز کردم و محکم بهم زدم.
از دلدرد حتی نمی تونستم راه برم و کل کمرم تیر می کشید.
دستی دستی خودمو داغون کردم و حالا تقاص گناه های خودم رو پس می دادم.

درب ساختمونو باز کردم که نگاهم روی خانم مسنی قفل شد.
انگاری همسایمون بود و من داشتم برای اولین بار میدیدمش.
سلام کوتاهی کردم که یقینا با این قیافم فکر می کرد از جنگ برگشتم و یا توی خیابون بهم تعرض شده.
اما کمتر از اون هم نبود و یه پست تر از پستی تمام زندگیم رو ازم گرفت.
آهسته پله ها رو به آخر رسوندم و وارد خونه شدم.

توی این حال فقط یه دوش آب گرم می خواستم که رد بوسه های اونو از روی تنم بشوره.
برهنه رو به آیینه ایستادم و به رنگ و روی زرد شدم و چشم های گود شده و قفسه سینه های کبودم خیره شدم.

دوش آب رو باز کردم و لیف رو محکم روی پوستم کشیدم.
و هق زدم …

***

چشمام گرم خواب شده بود که درب با لگد کوبیده شد و صدای بدی توی خونه طنین انداخت.

متعجب بیدار شدم و هنوز سمت درب نرفته بودم که قفل از جا در اومد و چهره علی توی چهار چوب ظاهر شد.

 

با ترس با دری که از چهار چوب در اومده بود خیره شدم و در حالی که درد دلم داشت دیوونم می کرد از روی مبل بلند شدم و عاجزانه گفتم:
– چته؟ اینجا چیکار میکنی؟ چطور به خودت اجازه دادی پا توی حریمم بذاری؟

حق به جانب جلو اومد و منو سمت مبل هدایت کرد
– خیلی حرف میزنی؟ من هر کار دلم بخواد می کنم مانلی!

اشکام از گوشه چشمم سرازیر شد و زانو هامو توی هم جمع کردم.
– نه تو اون علی نیستی که من می پرستیدمش! گمشو از خونه من.

منو بین حصار آغوشش قفل کرد و تو چشمام خیره شد
– نگو اینجوری! درست می کنم همه چیو قول میدم! ببین منه لامذهب از دیشب خواب به چشمام نیومده.، دل تو دلم نبود ببینم چته؟ درد داری یا نه؟ اون وقت اینجوری میگی.

باور می کردم با اون بلایی که سرم اورده هنوزم نگرانم بوده؟
هنوز هم مثل قبل دوسش داشتم اما نمی تونستم با این قضیه کنار بیام.

– رسما داغونم کردی حالا میخوای حرفایی که باد هواهه رو باور کنم؟

هیچی نگفت و بلند شد سمت اشپز خونه و با لیوان آبی سمتم برگشت و ورق قرصی رو از جیبش در اورد
– به جای این حرفا بیا اینو بخور! ببین رنگ به رخسار نداری. با خودت چیکار کردی تو این چند ساعت؟

لیوان آبو به لبام نزدیک کردم و با قرص یک نفس سر کشیدم.
اما اینا مسکن درد قلب من بود و هیچ چیز نمیتونست اب روی آتیش دلم باشه.

 

انقدر ذهنم درگیر اتفاقات اخیر بود که نفهمیدم با خوردن اون آرام بخش چطور همه خاطرات از ذهنم پر کشید و پلکام سنگین شد.

انگار توی آغوش گرمی فرو رفته باشم و برای ابد بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم.

اون آغوش علی بود ولی این بار نه با انزجار بلکه با همون حس قبلیم که اونو مثل بتی میپرستیدمش.

با نجوای آرومی کنار گوشم چشم باز کردم
– خانمم نمی خوای بیدار بشی؟

اولش حس کردم این فقط یک توهمه اما با مالش سر شونه هام با دستای بزرگش این حس شیرین رو برام بیشتر کرد و توی صورتش خیره شدم.
اما با دیدن چشم هاش برای لحظه ای اون صحنه ای که با خشم بهم تعرض کرد جلوی چشمم تداعی شد و اون حس امنیت پر کشید …

ازش فاصله گرفتم و خیلی جدی با صدای خواب آلو گفتم:
– دیگه هیچ وقت به خودت اجازه نده بهم نزدیک بشی!

حرفم باعث شد بهش بر بخوره و بیشتر برای حرص دادنم نزدیک شد و منو بین مبل ها گیر انداخت
– تو الان زنمی، میفهمی؟ یا دوباره بهت ثابت کنم مانلی؟ اره من بچه بسیجی ام ولی فکر و خیال این که بیخیال بشم یا بزارم تو برام تاییت و تکلیف کنی رو از سرت بنداز بیرون.

 

ترسیده از سر اجبار تند تند سر تکون دادم.

با گفتن “خوبه” ازم فاصله گرفت و پتو رو سمتم گرفت اما خودش روم انداخت
– داری عین بید میلرزی!

چی می گفتم؟ داشتم به خاطر خودش و ترس ازش اینجوری به خودم میلرزیدم و اون نمی خواست اینو بفهمه.

نفهمیدم کی و چطور قفل درب رو درست کرد و با خداحافظی از خونم بیرون رفت و من تونستم نفس راحتی بکشم.

باید چیکار می کردم؟
طی یه تصمیم یهویی به سمت موبایلم رفتم و بی رمق شماره نرگس رو لمس کردم و منتظر شدم تو صداش توی گوشم بپیچه.
– الو؟ مانلی سلام.

صداشو که شنیدم نور امیوی همراه با بغض درونم جوونه زد و با صدایی که از ته چاه در میومد حرف زدم:
– سلام نرگس.

با شنیوم صدای گرفتم هین بلندی کشید و از پشت تلفن سوال و پرسشاش شروع شد و من فقط یک جواب دادم
– میشه بیای اینجا، لطفا!

خداروشکر بدون این که سوال دیگه ای بپرسم تند تند گفت:
– باشه باشه الان خودمو می رسونم، داری میترسونیم دختر یک کلام هم چیزی نمیگی که.

آروم دکمه قطع اتصال رو زدم و چشمام فقط روی هم فشار دادم.

 

با رسیدن نرگس و دیدن سر و وضع نچندان قشنگی هول زده اومد پیشم
– نصفه جونم کردی دختر! چت شده؟ این چه سر و شکلیه؟ واسه خاطر اون تولد مسخره؟

نمی تونستم به همه سوالاش جواب بدم و فقط سکوت کردم و قطره اشکی به یاد تولد از گوشه چشمم چکید.

نرگس که حال و روزمو دید بی معطلی بغلم کرد و منو سمت مبل کشوند.
اون تنها کسی بود که می تونست توی این بحبحه مسخره زندگیم کمکم کنه.

با اشک و زاری هر طور بود قضیه رو برای نرگس تعریف کردم و اون با هر جملم متعجب تر می شد.

– بعد از این که ازون مهمونی کوفتی برگشتم بلافاصله خریت کردم و یه پیام از سر بچگی و لجبازی برای علی فرستادم.
بعد کلی کشمکش قرار شد امروز صبح برم ببینمش که اون اتفاق وحشت ناک افتاد و اون با بی رحمی تمام قاتل روحم شد. اما قضیه به این جا ختم نمیشه!
چون بعد از این که اومدم خونه باز به طور عجیبی سر و کلش پیدا شد و این بساط رو برام راه انداخت.

نرگس که دید هیچ جوره نمی تونه منو آرومم کنه پتو رو روی شونه هام کشید و کنارم نشست.

– غصه چیزیو نخوری ها! به خدا قسم کاری می کنیم به غلط کردن بیوفته. می دونم کارش اشتباه بوده اما اون باید پای اشتباهش بمونه و هر طور که شده عروس…

نذاشتم حرفشو تموم کنه و خودم بحث رو عوض کردم
– من به دنبال این نیستم که اون بیاد منو بگیره! حالا که ایجوری شده بد نیست به خودم بیام!

 

توی آیینه نگاه کردم به چهره رنگ پریدم یکم کرم پودر زدم.
قرار بود امروز با نرگس برم برای کار ترمیم بکارت و دخترانگی که به یغما رفته بود …

توی این یکی دو روز از علی هیچ خبری نبود و انگار که آب بشه بره توی زمین …

با صدای بوق شالمو مرتب کردم و چادرمو دوباره سرم کردم.
شاید تنها این بهم آرامش خاطر میداد که نگاه بقیه رو نبینم.
درب خونه رو قفل کردم و با نرگس رو به رو شدم.
– سلام!

با لبخند جوابم رو داد و به محض نشستم دستش رو توی دستم گذاشت
– مطمعنی می خوای این کارو بکنی؟

با سر تایید کردم و وقتی به مطب رسیدیم استرس بدی توی وجودم رخنه کرد و روی کمرم عرق سرد نشست …
هیچ وقت فکر نمی کردم برای خمچین مسئله ای پام به دکتر زنان باز بشه …

وقتی نوبتمون شد به کمک نرگس داخل شدم و روی به روی دکتر نشستم.
نگاهی به مشخصات پروندم انداخت و از بالای عینکش نگاه کرد و گفت:
– تجاوز یا …

ناخونامو توی دستم فرو بردم و آهسته گفتم:
– بله!

یکم توی ورقه هاش دنبال چیزی گشت و سر آخر یه فیش بهم داد
– قبلش باید آزمایش بارداری بدی خانم! ممکنه …

دیگه نفهمیدن چی گفت و انگار باقی حرفاش فقط اکو شد توی سرم.
دیوار اتاق داشت سمتم حجوم می اورد و دنیا دور سرم می چرخید.
– منظورتون چیه؟

نرگس آروم زیر گوشم گفت:
– هیچی عزیزم نگران نباش این فقط یه احتماله!

احتمال؟ نه این خود بد بختی بود و بس.

 

مضطرب توی خونه قدم میزدم و منتظر زنگ نرگس بودم.
حتی پاهام توانایی نداشت که باهاش برم آزمایشگاه جواب اون تست بارداری لعنتی رو بگیرم.

با شنیدن صدای بوق تلفن افکارمو پس زدم و سمتش دوییدم.
صدای نرگس توی تلفن پیچید:
– الو مانلی؟ خونه ای؟

یکم استرس از لحن نرگس گرفتم و با لرزش صدا گفتم:
– اره خونم، جواب ازمایش چی شد؟

یکم من و من کرد و سر اخر فقط به گفتن “میام پیشت حرف میزنیم” اکتفا کرد.
دیگه واقعا به یقین رسیدم که یه چیزی هست و نرگس نمی خواد بگه.
از حرص گوشی رو به زمین کوبیدم و روی مبل به انتظار رسیدنش نشستم.
زنگ آیفون توی خونه طنین انداخت و شتاب من برای بلز کردن درب بیشتر شد.

نرگس همزمان که وارد شد چادرشو از سرش کشید و شوکه وار گفت:
– سلام!

یکم عمیق نگاهش کردم تا از چشماش چیزی متوجه بشم اما اون انگار قصد نداشت بگه و برای همین حول زده گفتم:
– د یالا بگو دیگه دختر، جونم به لب رسید.

یک نفس لیوان آبی رو سر کشید و نشست کنارم
– ببین مانلی میخوام یه چیزی بگمت اما قول بده بعد از شنیدنش تصمیم عجولانه نگیری و آرامش رو حفظ کنی!

مانلی – خیلی خب حالا!

همزمان روسریشو در اورد ادامه داد:
– جواب آزمایش ….

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت صد وسی

  باز هم به این جمله ایمان اوردم..سامیار برای من هم درد بود و هم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *