خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/پارت پانزده

رمان دختر شیطان/پارت پانزده

 

نه نمیتونستم اون لحظه بشنوم و هیچ احساسی رو درک کنم.
انگار از یک خواب طولانی بلند شده باشم و بفهمم هیچ جیز برام نمونده تا از دستش بدم بلکه نمره منفی ام گرفتم.

– گوش کن بهم مانلی! باید با علی حرف بزنی.

چی داشت می گفت؟ با کی حرف بزنم؟ برم چی بگم؟

– نه نه اصلا، ببین نرگس این قضیه همینجا بین خودمون میمونه و چال میشه اگر از ازن در بیرون بره من … من بیچاره میشم میفهمی؟

خودشو بهم نزدیک کرد و بدنم که داشت میلرزید رو توی حصار گرفت.
– یعنی چی این حرفا؟ بالاخره که چی؟

واقعا بالاخره می خواستم چی کار کنم؟ با یک نطفه توی شکمم و شناسنامه سفید و بخت و اقبال سیاهم میخواستم چی کار کنم؟

طی یک تصمیم یک هویی و بدون فکر گفتم:
– سقطش می کنم!

نرگس شوکه ازم جدا شد و ناباور چهار انگشتش رو روی گونه هام با ضربه نچندان آروم فرود اورد.
– دیگه هیچ وقت همچین حرفی نزن! هیچ وقت …

دست روی رد سیلی گذاشتم و عصبی از عکس العملش بلند شدم.
گریه هام دست خودم نبود و بی مهابا روی گونم سر می خورد.
– تو می خوای بچمو بزرگ کنی و تا اخر عمرت از در و همسایه حرف بشنوی؟

 

قطلا نمی تونست راجب چگونگی ادامه زندگی من نطر بده و حتی برای چند دقیقه خودش رو جای من بذاره.

زانو هامو بغل کردم و یک گوشه از این خونه کوفتی پناه گفتم.
من ادمی نبودم که بتونم بچه ای رو بکشم اونم در حالی که هیچ صلاح دفاعی نداره اما اگر باعث میشد بقیه زندگیمو توی تاریکی بگذرونم قطعا این کارو می کردم.

– اما سقط راهش نیست مانلی! ما میتونم با علی حرف بزنیم.

پوزخندی زدم و موهامو از دورم جمع کردم.
– واقعا چقدر در مورد علی خوش خیالی، اون اگر می تونست چیزی رو به گردن بگیره قطعا توی این چند روز اینجوری ولم نمی کرد.

شاید نرگس هم قانع شده بود. بدون اینکه چیزی بگه چادرش رو پوشید و از خونه بیرون زد.
شاید اون سیلی انقدر کار بدی بود که بی خداحافظی منو ترک کنه!

دستی روی شکمم کشیدم و همزمان اسم علی رو روی صفحه گوشیم لمس کردم.
اگر می فهمید می تونست چی کار کنه؟ پشیمون می شد یا پای کاری که کرده بود می موند و بزدل بازی در نمی اورد؟

قبل از این که انگشتم روی دکمه تماس بره گوشی توی دستم لرزید و اسم علی نقش بست …

 

با استرس گزینه برقراری تماس رو لمس کردم با لرزش جواب دادم
– الو مانلی؟ چرا انقدر دیر جواب دادی؟

نتونستم خودمو نگه دارم و همونجا زدم زیر گریه
– لعنت بهت، لعنت بهت که گند زدی به زندگیم! برو گمشو عوضی …

صدای دادم انقدر بالا بود که شک نداشتم همه به راز من پی بردن و از روی حرص تلفن رو روی علی قطع کردم.

دوباره و دوباره تماس گرفت اما باز هم من هیچ جوابی بهش ندادم و برای بار هزارم تلفن رو روش قطع کردم.
هیچ چیز نمی تونست منو آروم کنه و به این زندگی کوفتیم رنگ بده.
اگر با علی حرف میزدم قطعا خام حرفاش میشدم و باز غلام حلقه به گوشش …

گوشی رو خاموش کردم و بی دقدقه سمت حموم حرکت کردم.
لباسامو در اوردم و مقابل آیینه ایستادم.
شاید کبودی های روی بدنم قصد نداشتن به این زودی محو بشن.
وسط اتاق ایستاده بودم که یاد نوبت دکتر افتادم و بی معطلی شماره مطب رو گرفتم.
می دونستم تا این موقع شب هنوز هستن چون کارسون غیر قانونی بود و توی ساعت کاری نمی تونستند ریسک این کارو بکنند.

 

به محض این که منشی تلفن رو برداشت هول زده خودمو معرفی کردم و اونم با خشونت خاصی که توی صداش بود برای فردا ساعت ده شب بهم وقت داد.

نمی تونستم تنهایی از پشش بر بیام و برای همین توی مسیج برای نرگس نوشتم
” برای فردا وقت دکتر گرفتم، نمی تونم تنهایی از پسش بر بیام لطفا اگر امکانش هست باهام بیا”

نباید انتظار داشتم با اون رفتار امشبم باز هم باهام مهربون باشه همراهم بیاد اما در کمال تعجب بدون کوچک تریک اتلاف وقتی برام نوشت ” کنارتم”.

از فرط خوشحالی لبخند کذایی زدم و برای اخرین بار اتفاقات رو توی ذهنم مرور کردم.
از روزی که با علی تصادف کردم تا وقتی دلمو بهش باختم و همین حالا که شده بود سور اسرافیلی به زندگی نکبت بارم.

چراغا رو خاموش کردم و فقط به خواب فکر کردم …

***

جلوی درب مطب ایستاده بودم و منتظر نرگس.
دیر کرده بود و حدود نیم ساعت تاخیر داشت اما ننی شد کاریش کرد.
برای هزارمین بار شمارش رو گفتم که بالاخره جواب داد.
-تو راهم عزیزم دارم میام!

دل تو دلم نبود و تمام وجودم رو استرس گرفته بود.
بالاخره ماشین تاکسی زردی جلوی پام ترمز کرد و نرگس استرس وار پیاده شد.
– وای ببخشید دیر شد! به زور تونستم شوهرم رو بپیچونم! نه که دوست جون جویه علیه واسه همین نمی تونستم توضیح بدم بهش که میخوام کجا برم.

سر تکون دادم و دستای سردم و داخل مانتوم فرو کردم، از خیابون دوتایی رد شدیم و زنگ مطب رو فشار دادم.

 

از ترس روی پله اول ایستادم و دستی به شکمم کشیدم.
نرگس دستمو گرفت و اجازه نداد زمین بخورم و حدالامکان وزنمو تحمل کرد.
تا رسیدن به مطب بالا و نشون دادن اسمم جون از بدنم رفت و وقتی توی اتاق استریل شده رفتم انگار دنیا برام تیره و تار شد.

لباسامو آهسته در اوردم و با پایین تنه برهنه روی تخت دراز کشیدم.

دکتر نشست رو به روم و نگاهی به هیکلم انداخت.
– چند وقته؟

یوم به مغزم فشار اوردم و با لب های خشک شدم زمزمه کردم
– کمتر از یک هفته!

دستکشش رو دستش کرد و اومد نزدیک تر.
از این که همه جام در معرض دیدش بود معذب شدم و یکم پاهامو جمع کردم.
– این هنوز تبدیل به جنین نشده که بشه سقط کرد! یه شیاف برات میذارم اولش هیچ واکنشی نشون نمیده اما تا چند ساعت دیگه ممکنه باعث خونریزی بشه!

دستامو به میله تخت گرفت و چشمامو روی هم فشار دادم.
– مشکلی نیست فقط سریع تر انجام بشه!

یکم این توی اتاقش دنبال چند تا وسیله گشت و سر اخر اومد سمت تخت.
دیگه رسما عرق شرم روی صورتم نشسته بود.

با قیچی مخصوصی به جلو خم شد که توی کسری از ثانیه صدای داد و بیداد از بیرون اومد.

همون خانمی که دکتر بهش میگفتن هوف کلافه ای کشید و از جاش بلند شد و قیچیو روی میزش کوبید.
-باز چه خبر شده؟

چه صدای اشنایی از پشت در به گوشم میرسید، مثل تن مردونه مثل صدای علی …

 

یکم توی جام تکون خوردم تا بلند بشم اما قبل از این که به خودم بیام درب اتاق با شدن باز شد طوری که حدس میزدم اگر محکم تر باز میشد قطعا شکسته بود.

با دیدن علی توی چهار چوب درب جیغی کشیدم که بی مهابا سمتم اومد.

صدای نرگس از بیرون اتاق میومد
– علی به ولای علی کاریش داشته باشی زنگ میزنم پلیس!

علی دستی روی هوا تکون داد و سمت تخت اومد.
منی که لخت مادرزاد اونجا بودم خجالب کشیده بودم و در عین حال ترسیدم.
– با چه جرعتی پاتو توی این خراب شده گذاشتی؟

ترسیده ملافه رو روم کشیدم و از بی دفاع بودم عجزم گرفت و زدم زیر گریه.
دکتر و منشیش داشتن سعی میکردم جلوی علی رو بگیرن اما کار از کار گذشته بود و او درست توی فاصله چند سانتیم بود.

– چیکارم داری؟ چطوری اینجا رو پیدا کردی؟ کی بهت اجازه…

نذاشت حرفمو کامل کنم و نعره وحشتناکی کشید
– خفه شوو مانلی! دهنت رو ببند تا بیشتر از این گند نزدی به اعصابم.

نه دست دفاع داشتم نه پای فرار فقط تونستم گوشه تخت خودمو مچاله کنم.

مچ دستم توسط دستای مردونش اسیر شد و لباس هام مچاله شده کنارم پرت شد.
– بپوش بریم مانلی، وگرنه به خداوندی خدا کاری می کنم روزی هزار بار از به دنیا اومدنت پشیمون بشی.

گریه هامو دیدمو تار کرده بود و فقط از ترس این که بلایی سرم نیاره زود لباسامو پوشیدم.
ملتمسانه به دکتر خیره شدم که اخمی کرد و درب اتاقشو به روم بست.
حالا من مونده بودم و علی و قیافه برزخی نرگس بیچاره …

 

کشون کشون از پله ها منو برد پایین و توی سکوت فقط صدای حق حقم به گوش می رسید.

بالاخره پله ها تموم شد و ماشینش مستقیم جلوی درب پارک شده بود.
خودمو محکم نگه داشته بودم اما بی فایده بود و تا رسیدیمو منو پرت کرد صندلی عقب و بلافاصله پست فرمون جا گرفت.

زیر دلم داشت تیر می کشید و سرم در حال انفجار بود.
– به جون مادرم قسم اگه صدای گریه هات به گوشم برسه روزگارتو سیاه میکنم!

صدای زجم بلند تر شد از این که من دختر بی دفاع بودم و کسی رو نداشتم که حداقل توی اینجوری موقعیت ها دلم به بودنش خوش باشه.
نرگس بیچاره نمی دونست چیکار که و حسابی دست و پاشو گم کرده بود.
فقط این سوال هر لحظه تو ذهنم پر رنگ تر می شد که چطور منو پیدا کرده و از کجا متوجه بارداریم شده؟

نکنه نرگس بهش خبر داده و …

با این که ازش می ترسیدم دلو زدم به دریا و با لکنت گفتم:
– از ک..کجا می دونستی؟

اولش سکوت کرد و فقط دستشو دور فرمون مشت کرد و بعد از چند ثانیه با عصبانیت فریاد زد:

– چیه؟ نکنه فکر کردی هر غلطی بکنی علی ببو گلابیه و نمی فهمه؟ می خواستی چه غلطی کنه؟ دستت به خون بچه خودت الوده بشه؟

 

مهلت حرف زدن نمی داد و با تشر سعی داشت حرفشو به کرسی بشونه.
نتونستم خودمو بیشتر از این نگه دارم و با جیغ بلندی به فریاد هاش خاتمه دادم.

– اره می خواستم بکشم! تو که نباید مشکلی داشته باشی! اصلا تو چیکاره ای که داشته باشی؟
روزی که منو به خاک سیاه نشوندی با دوتا ناز و نوازش خرم کردی رفتی و دود شدی هوا یک هفته من داشتم تو بد بختی سر می کردم نمی دونستم به کدوم در بزنم تو کجا بودی که حالا اومدی برای من ادای دایه مهربون تر از مادر در میاری؟ باباشی؟ کدوم بابایی اینجوری …

دیگه نتونستم حرفمو ادامه بدم و بغضم شکست و گریه هام شدت گرفت.
وضعیت حسابی متشنج شده بود و هر دو فقط دنبال مقصر دونستن هم دیگه بودیم در حالی که این وسط ما قربانی عشقی شدیم که پایه اساس نداره.

علی پسر بود که پایبند اصول اخلاقی و مذهبی بود و من چی؟ دختر دبیرستانی که هنوز تو فکر شیطونیاشه!

انقدر به حال زارم گریه کردم که با ترمز ماشین به خودم اومدم.
با تعجب جلوی درب خونه علی بودیم!

– منو ببر خونه خودم!

اخماشو تو هم کشید و با صدای گرفته گفت:
– ببرمت خونت که هر غلطی دوست داشتی بکنی؟ منو انقدر بی غریت دیدی که زن حاملمو ببرمش تو خونه ای که معلوم نیست کی توش رفت و آمد می کنه؟

وای خدایا این چه ادمی شده بود که حتی من نمیشناخمش؟

 

ترجیح دادم فعلا سکوت کنم و چیزی نگفتم.
سوار اسانسور که شدیم کلید طبقه هفت رو با عصبانیت فشار داد و منم ناچار همراهش شدم.
با ایستادن اسانسور پیاده شدیم و اون به سرعت درب خونش رو باز کرد
– برو تو!

مثل این که توقع داشت سر کجی کنم اما در کما ناباوریش با اطاعت رفتم تو.
همه جا بهم ریخته بود، انگار بمب ترکونده باشند.

– برو اتاق بگیر بخواب، نصف شبه.

یکم از بی کسیم دلگیر شدم و با تخسی نشستم روی همون مبل وسط خونه.
– همینجا برام خوبه!

یکم اومد نزدیک تر و روم خم شد و به چشمام زل زد و تحدید وار گفت:
– ببین مانلی برو به جون همسایه ها دعا کن که نصف شبه نمی خوام صدای جیغ و دادت رو بشنون وگرنه الان اینجا سیاه و کبودت می کردم!

از این تحدید های تو خالی زیاد شنیده بودم اما این یکی وحشتناک بود و نمی خواستم جدیش بگیرم.
بدون این که چیزی روم بندازم همونجا روی مبل دراز کشیدم.
علی چراغا رو خاموش کرد رفت سمت همون اتاقی ک میخواست بده به من و درب رو محکم بهم کوبید.

وحشی نثارش کردم و لباسایی که داشتدخفم می کرد رو در اوردم به جز تونیکم و شلوارم.
سرمو که روی کوسن گذاشتم بشمر سه خوابم برد.

تو خواب عمیقی بودم که صدای باز شدن درب اتاق علی منو از خواب بیرون کشید.
نمیخواستم چشمم بهش بیوفته و‌ همونطور خودمو به خواب زدم.
ساعت گمونم نزدیک پنج صبح بود و شک نداشتم علی می خواد وضو بگیره …

 

تو دلم به اون سیطان درونش لعنت فرستادم.
ایشالله اون نماز بخوره تو کمرش که منو اینجوری بی عفت کرد و با یه بچه تو شکمم …

چشمام هنوز بسته بود که حس کردم پتویی روم کشیده شد و مبل به سمت پایین فرو رفت.
گمونم کنارم نشست.
اهسته پچ زد:
– من با تو چیکار کنم مانلی؟ نمی خوام اینجوری باشم اما تو لعنتی با اخلاق های گندت نمی ذاری ذهنم ارامش داشته باشه.

یکم سکوت کرد و دستی روی گونم کشیده شد و دوباره همونطور آروم ادامه داد:
– از طرفی تو و بچمون و از طرفی مامانم و اون دختری که اجبارم کرده باهاش ازدواج کنم و منه لامذهب هیچ حسی بهش ندارم.

از صداقتش قلبم به لرزه در اومد اشکم از گوشه شقیقم جاری شد اما به روی خودم نیوردم که خودش متوجه نفس های غیر منظمم شد با هوف کلافه ای بلند شد.

دلم به حال قلب بیچارش سوخت اما هیچ جوره نمی تونستم ببخشمش و اون اشتباهش رو جبران کنم.
کم کم چشمام گرم شد و هیچ چیز نفهمیدم جز سیاهی خواب …

با سر و‌صدای ظروف اشپز خونه چشم باز کردم و علی تو حال خودش بود و گمونم داست چایی دم می کرد.
با بدنی که کرخی نمی تونست حرکت کنه به زور بلند شدم و تلو تلو خوران رفتم تو اشپز خونه.
علی هنوز اعتنام نمی کرد و این بیشتر منو می چزوند.
– علیک سلام!

باز هم جوابی نشنیدم.
گمونم صدامو نمی شنید یا خودشو به اون راه می زد تا بتونه منو بچزونه.

نفسمو پر صدا فوت کردم و موهامو بالا سرم جمع کردم.
شلوار جینزم داشت شکمم رو اذیت می کرد و با حرص بازش کردم و روی میز وسط اشپزخونه نشستم
– لباس راحتی می خوام، اینا اذیتم می کنه!

دوباره هیچی نگفت و فقط لیوان چایی جلوم گذاشت و روی به روم نشست.
– اگر می خوای با سکوت کردن منو تنبیه کنی باید بگم اونی که شاکیه منم محض اطلاع!

متفکرانه دست به سینه تکیه داد و توی چشمام خیره شد و بالاخره لب از هم باز کرد:
– زیاد صحبت کردن از عوارض بارداریه؟

دستمو روی میز کوبیدم و شاکی بلند شدم
– اگر باعث میشه تو حرف نزنی و اینجوری خفه باشی اره!
فهمیدم که تحمل رفتارم رو نداره و میخواد هرچه زود تر بهم بپره امذ بهش اهمیت ندادم.
– کجا میری حالا بیا بشین میخوام صبحانه بیارم.
دیگه داشتم از رفتاراش کلافه میشدم و برای بیان حرصم اومدم و یقه لباسشو توی دستام‌گرفتم، درست توی فاصله چند سانتیش
– دلیل این مسخره بازیاتو همین اول بگوچون دوست نداری طوری رفتار کنی که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.

دستای مشت شدمو رو بین پنجه هاش گرفت و آهسته منو نشوند روی پاهاش.
دیگه داشتم از کارای غیر قابل پیش بینیش شاخ در میوردم که دستاش پشت کمرم نشست.
– می خوای چجوری رفتار کنم عزیزم؟ دوست داری زیر بار کتک بگیرمت یا جلسه محاکمه برگذار کنم و بگم دلیل رفتار دیشبترو توضیح بدی؟

از لمس دستاش دور کمرم محصور شده بودم و مسخ، حتی تاب و توان تکون خوردن رو هم نداشتم.
با صدای تحلیل رفته لب زدم:
– ن..هه …

 

نفسم تو سینم حبس شده بود، گمونم راه گلوم سد شده بود و قلبم روی هزار می زد.

– من … من باید برم!
گمونم امروز گوشاش مشکل پیدا کرده بود که با تاخیر جواب داد:
– کجا بری؟ فکر اون خونه رو از سرت بیرون کن، این اخرین هشداره.

انقدر تاکید وار این کلمات رو ادا کرد که جرعت مخالفت نداشتم اما نمی تونستم ساکت باشم.
– اما من اینجا هیچ وسیله ای برای زندگی ندارم.

هنوز روی پاهاش بودم و اونم انکار تحمل وزنم برتش سخت نبود که اعتراض نمی کرد.
– می رم برات میارمش، بهونه دیگه ای نبود؟
از روی پاهاش اومدم پایین و لباسمو مرتب کردم.
– نه نبود فقط هر چه زود تر بهتر.
سرشو با تاکید تکون داد و از اشپز خونه بیرون رفت و درب اتاقشو بهم زد.

هنوز گیج لمس دستاش بودم که از اتاق با تیپ و قیافه مردونه بیرون اومد.
– میرم وسایلت رو بیارم، فقط امیدوارم فکر احمقانه به سرت نزنه چون تمام درها و پنجره ها قفل میشن.

دستمو خوند؟ عمرا اگر انقدر زرنگ بود.
جلوی چشمام از خونه بیرون رفت و درب رو هم قفل کرد.
ناچار روی مبل لم دادم و سعی کردم اروم باشم که به سرم زد به نرگس زنگ بزنم.

به سمت تلفن هجموم بردم و شماره ای که ازش حفظ بودم روگرفتم و منتظر شدم تا بوق بخوره که بالاخره اون گوشی واموندش رو جواب داد.
– الو نرگس؟

انگار از شنیدن صدام هم خوشحال شد و هم تعجب کرد.
– مانلی تو زنده ای؟

 

مسخره ترین سوالی بود که میتونست تو این موقعیت بپرسه باحرص گفتم:

_این چه سوالیه میپرسی!
+چه بدونم از وقتی که علی تورو اون جوری برد دلم عین سیرو سرکه میجوشه همه جارو دنبالت گشتم و کلی به خونت زنگ زدم!کجایی دختر؟

با بغضی که تو گلوم بود گفتم:
-منو آورده خونش رسما زندانیم کرده!
+کتکت زده؟
_نه
+حالت خوبه؟آدرسو داری بیام اون جا؟
_نه وقتی میاوردم انقدر حالم بد بود که نفهمیدم کجا داره میبرتم!اگه داشتمم نمیتونستی بیای درارو قفل کرده!

+دلم میخواد بکشمش عوضی!این علی کجا و اون علی کجا رسما دیونه شده!
_نرگس اگر این بچه به دنیا بیاد من رسما بی‌آبرو میشم!

+گیج شدم مانلی از یه طرف خوشحالم که اون بچه اتفاقی واسش نیوفتاد از طرف دیگه به تو شناسنامه سفیدت که فکر میکنم میگم کاش بچه ای نبود
قطره اشک مزاحمی از گوشه چشمم افتاد،با صدایی که پر از پشیمونی بود گفتم:

_خیلی پشیمونم!خیلی! کاش تو این عشق پافشاری نمیکردم و با اولین سردی که ازش میدیدم راهمو کج میکردم و میرفتم!به خودم لعنت میفرستم که ای کاش زمانی که پسم زد بیخیالش میشدمو انقدر به خاطرش تغییر نمی کردم!

+از این تغییرایی که کردی ناراحتی؟
_خیلیاش نه ولی خب بعضیاش اره!ولی خوب خیلی جاها شورشو در آوردم و باعث این اتفاقا شد…

+عزیز دلم بخیال گذشته شو تو گذشته یه سری کارا کردی که تو اون لحظه از نظرت کار درستی بوده و الانم از این اشتباهایی که فکر میکنی انجام دادی درس بگیر تا دیگه همچین اشتباهی نکنی و به عنوان تجربه روشون حساب کن چون اگر این تجربه ها نبود تو هنوزم همون مانلی دبیرستانی بودی!

حرف زدن باهاش آرومم کرد …
با یادآوری این که گفت همه جارو دنبالم گشته عرق شرمی رو تنم نشست !

نرگس با این وضعیتی که داشت نمیتونست بیوفته دنبالم تا منو پیدا کنه حتما حمیدم ماجرارو فهمیده…

با شرم گفتم:
_نرگس آقا حمیدم ماجرارو فهمیده؟
نرگس سکوت کرد با سکوتش فهمیدم همه چیو فهمیده..

+بعد از رفتن شما انقدر حالم بد شد که مجبور شدن به حمید زنگ بزنن،حمید با فهمیدن اسم اون جا فکر کرد واسه خودم رفتم اون جا با توپ پر عصبانیت اومدو هر سرم فریاد می کشید، با بدبختی با منشی و دکتر بهش فهموندم که واسه خودم نیومدم..

خجالت زده و با صدای آهسته گفتم:
_شرمندتم به خدا ..حالا راجبم چه فکری میکنه..

از فکر کردن بهشم روی کمرم عرق سرد نشست..
+هیچ فکری راجبت نمیکنه من همه چیو واسش تعریف کردم..
_چی گفتی؟؟

+همه چیو دیگه! بعد از روز مهمونی که اون اتفاق افتاد حمیدم عصبی شده بود ولی خب نمیتونست توی روی علی چیزی بگه..

بعد از رفتنت داخل خونه فقط بدو بیراه بود که به علی میگفت،بعد از این که اومد مطب سرو صدا راه انداخت ولی وقتی فهمید به خاطر تو اومده بودم اون جا فقط زل زده بود بهم و حرفی نمیزد.

میخواستمم توضیح بدم که چی شده اجازه نمی داد حرف بزنم تا خونه سکوت کرده بود و فقط زل زده بود به روبه رو ولی وقتی گفت:بیچاره علی حق داشت اون شب همچین کاری کنه..

نتونستم خودمو کنترول کنم و با جیغ و اشک ماجرای اجبار و تجاوز علییو واسش گفتم! گفتم که تو به خاطر بی عفت نشدنت پاتو تو اون قبرستون گذاشتی ولی علی اومد دنبالت با زور بردت…
وقتی ماجرارو فهمید هی میزد تو سر خودش و میگفت:

-خاک بر سر من که مانلیو قضاوت کردم..
از اون موقعه پابه پای من دنبالته حتی دم در خونه ی علیم اومدیم خیلی زنگ زدیم ولی کسی درو بازنکرد مگه شما خونه علی نیستین؟

به حمید حق میدادم همچین فکری راجبم کنه آخه هر کس دیگه ایم جای حمید بودو یه شناسنامه سفیدو یه بچه تو شکم و اون مطبوبو میدید همچین فکری راجبم میکرد!

_نمیدونم کجا آورده منو!من تاحالا خونه ی علی نیومدم که بدونم این جا هست یا نه!
+معلوم نیست میخواد چه غلطی کنه جواب تلفنای حمیدو هم نمیده…

 

با شنیدم چرخش کلید توی در ترسیدم و هول کردم خیلی سریع از نرگس خداحافظی کردم…
_نرگس علی اومد!من برم..

+چته چرا صدات همچین شده اومد ک اومد
نمیخواستم علی متوجه بشه که با نرگس صحبت کردم چون اگ میفهمید نرگس داشته راجب چیا صحبت میکرده بدبخت بودم…
بالاخره دوستشم متوجه شده که چه بلاهایی سر من آورده!

بدون این که منتظر جوابی از نرگس باشم تلفنو قطع کردم و سریع خودمو روی اولین مبل انداختم و خم شدم دستمو تکیه‌گاه سرم کردم و با قیافه کلافه به زمین زل زدم..

نمیدونستم چرا این کارو کردم..
علی وارد خونه شده بود من حتی نگاهشم نکردم چه برسه به سلام کردن..
با صدای بلند گفت:

+علیک سلام…
جوابی ندادم که صدای قدماشو شنیدم بعد از چند ثانیه پاهاشو جلوم دیدم ولی هیچ واکنشی نشون ندادم…
ساک کوچیکمو که از خونه آورده بود رو زمین جلو پام انداخت و گفت:

+باز چی شده؟
از حرفی که زد حرصم گرفت با عصبانیت از سرجام بلند شدم و گفتم:

_باز؟؟علی چه غلطی داری با زندگیامون میکنی؟!

 

+زندگیامون نه!زندگیمون!دوم این که چیکار میخواستی بکنم مگه نمیخواستی باهم باشیم و زندگی کنیم!

از جملش حرصم گرفت با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم:

_باهم بودنمون به بهای تجاوزت! به بهای بی عفتیم؟به بهای بچه ای که تو شکممه!به بهای زن شدنم!به بهای شناسنامه سفیدم! به بهای متنفر بودن از بهترین حس دنیا اونم مادر بودنمه؟!

عصبانیتش از چشمای سرخش و صورت کبودش مشخص بود ولی با صدایی که سعی داشت عصبانیتشو کنترول کنه گفت!

+هر بهم رسیدنی یه بهایی داره و ما باید این بها رو بپردازیم!

با جیغ گفتم:
_چرا فقط من باید این بهارو بپردازم چون زنم؟

+منم بهای باهم بودنمونو دارم میپردازم!
_کو چرا نمیبینم بهاییو که پرداخت میکنی! حاجی انگ هرزه بودنو من خوردم نه …

با حس سوزش سمت راست صورتم حرف تو دهنم موند..

+بفهم داری راجب خودت چه زری میزنی!بفهم داری چی به زن من نسبت میدی!

پوزخندی زدم و با صدایی که تمسخر ازش میبارید گفتم:
_چی شد حاجی بهت برخورد!

 

+خفه شو مانلی کاری نکن جور دیگه خفت کنم!
_چیکار میخوای بکنی رو زن حامله دست بلند کنی؟

+الله اکبر..لعنت بر صورت شیطون..
حرصم گرفت از این که همچین بلایی سرم آورده و هنوز ادعای دین و خدا پیغمبریشو داره..

_شیطونو لعنت نکن چون خودت دست شیطونو از پشت بستی!ببین به خاک سیاه نشوندیم بست نیست؟!

کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت:
+مگه عاشقم نیستی؟

هه عاشق بزرگترین اشتباه زندگیم پافشاری تو عشق تو بود..
_به نظرت با کاری که کردی عشقیم میمونه؟؟

از حرفم انگاری شکه شده بود..
با تعجب گفت:
+تو مانلی قبل از بیرون رفتنم نیستی!بگو چی شده…
_آره نیستم بعد رفتنت تازه تونستم با زندگیم با من چیکار کردی !حاجی اون مانلی دیگه مرد..

+من هرکاری کردم به خاطر جفتمون کردم!تنها کاری باهاش بتونم مامانمو راضی کنم همین بود!پشیمون نیستم که چرا این کارو کردم ..

انقدر از این جملش عصبی بودم دلم میخواست بکشمش به طرفش رفتم و شروع کردم به کتک زدنش ..

_عوضی عوضی!توچه ادم عوضی هستی تو اصلا خدارو میشناسی؟
دستامو گرفت و گفت:
+بزار حرفمو کامل کنم!

 

+از کارم پشیمون نیستم بودن باهات برای من خیلی لذت بخش بود فقط از این ناراحت و پشیمونم چرا با رضایت قلبی خودت باهات وارد رابطه نشدم!

حرفاش طعم محبت میداد ولی به دلم ننشست چون بد ازش کینه گرفته بودم…

_با این کارت میخوای چیو ثابت کنی علی؟

+میخوام ثابت کنم من اون علی ساده و بی دستو پاو سمعاً و طاعتاً نیستم!میخوام ثابت کنم که تصمیمای زندگیمو کسی جز من نمیگیره!

_به مامانت میخوای ثابت کنی؟ولی تو به این فکر کردی که مامانت منی که با اون ظاهر قبول نکرده الان منی که با شناسنامه سفید زن شدم و حامله ام قبول میکنه؟!

+میکنه!یعنی مجبوره قبول کنه!
_اگه بکنه هم همه جا میشینه میگه این دختر خراب که معلوم نیس از کجا اومده و بچه تو شکمش مال کیه خودشو چسبونده به پسرم و پسرمو گول زده…

+چرا سعی داری خودتو خراب جلوه بدی و بچمو بی صاحب؟مگه من جلوت واینسادم و گفتم همه چیزو گردن میگیرمو درست میکنم!

_بچه ای که تو شکممه بدون هیچ عقد یا صیغه محضری و ثبت شده به وجود اومده و با یه حرومزاده هیچ فرقی نداره!
با سیلی که خوردم حرف تو دهنم موند!

 

لبخند تلخی روی لبم نشست..
علی همینطور از عصبانیت قفسه سینش بالا و پایین میشد به طرف یکی از مبلا رفت و نشست روش و گفت:

+میدونی چیه؟همه این چیزا تقصیر منه خاک برسره!منی که به خاطر تو پشت کردم به همه چی!به اعتقاداتم به لباسم به آبرو و شرفم،از همه مهمتر به مادرم و انتخابش!حتما ممانم صلاحمو تو ازدواج با اون دختر دیده بود نه تو!

از حرفش انقدر حرصم گرفته بود جیغی کشیدمو با فریاد گفتم:

_اگه صلاحتو مامانت میدونه و اونم تو ازدواج با اون دختره داری چه غلطی میکنی؟چرا همچین بلایی سرم آوردی؟چرا وقتی خواستم از شرش خلاص شم اومدی و گند زدی به همه چی!؟

با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت:
+چون دوست دارم ولی انقدر خری که متوجه نمیشی به خاطرت پشت پازدم به همه چی!

از حرفش شکه شدم…
همین جور با بهت بهش زل زده بودم که گفت:

+اگه مبخوای باهام بمونی باید پی همه چیو به تنت بمالیم ولی تو این خونه ازت آرامش میخوام من نمیتونم بیرون از این خونه با بقیه بجنگم تو خونه با تو…

+اگ قبول داری که یا علی اگر نداری که بیخیال همه چی میشم و کمکت میکنم بشی مانلی قبل!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

یک دیدگاه

  1. چرااا پارت نمیزارید؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *