خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/پارت هفده

رمان دختر شیطان/پارت هفده

 

+چیه مگه فقط بلوزمو بیرون آوردم !چرا دستاتو گذاشتی رو چشمت و اینقدر سرخ شدی مانلی؟؟

_ لطفاً لباستو بپوش علی!
+ همچنین واسه من سرخ و سفید شده انگار بار اولشه که منو بدون لباس میبینه!

از حرفش حرصم گرفته بود با جیغ اسمشو صدا زدن!
_علیییی!

+جانم مانلی!جانم! توروخدا این دفعه رو از من بگذر بزار برم گاز و خاموش کنم تو تمام خونه آتیش نگرفته!

اینو گفت و با دو به طرف آشپزخونه رفت بعد از چند دقیقه از آشپزخونه بیرون اومد نزدیک ترین پنجره به آشپز خونه رو باز کرد و یه حوله کوچیک که روی مبل افتاده بود و برداشت و شروع کرد به تکون دادن اون تو هوا تا کمی از اون دودی که تو آشپز خونه رو گرفته بود کم کنه…

منم فقط همون جا ایستاده بودم و نگاش می کردم و ازش می خندیده…
علی که انگار متوجه خنده من شده بود به طرفم برگشت و گفت:

+ خوبه شما گل کاری کردیا الان یه گوشه وایسای و به من میخندی!

_ بخوام هم نمی تونم کمکت کنم!

 

+دقیقا میتونم بپرسم واسه چین نمیتونی کمکم کنی؟

_ اول اینکه لباسمو کثیف کردی و اگه بیام اونجا اونجا هم کثیف میشه! دوم اینکه چند دقیقه پیش نتیجه بوی غذارو دیدی نکنه دلت میخواد یک بار دیگه هم ببینی!

+ نه عزیزم قربون دستت همون یک بار واسه هفت پشتم بسته لطفاً همونجا وایسا به من همه کارا رو انجام میدم!
از قیافه که خودش گرفته بود خندم گرفت!

اون بدن عضله ای و تنومد هنوز که هنوزه واسم ترسناک و عذاب آور بود خاطرات اون ساعتی که بدون توجه منو فتح میکرد تو مغزم هی تکرار میشد! سعی میکردم چشمم به بالاتنه ی لخت علی نیوفته!

بعد از این که علی یکم به وسیله حوله دودی که تو خونه پیچیده بود بیرون فرستاد حوله رو یک گوشه انداخت به طرف ساکی که همراهش آورده بود رفت برداشت و اومد پیشم اون ساکو به طرفم گرفت. با تعجب نگاش کردم که گفت:

+ تو این ساک لباساتو گذاشتم برو لباساتو عوض کن عزیزم تا من اینجا را تمیز کنم!

_نه نمیخواد بزار باشه لباسامو عوض میکنم و خودم تمیزش میکنم!
+باشه برو..

ساک لباسو ازش گرفتم و به سمت اتاقی که بهم نشون داد رفتم.

 

وارد اتاق شدم با دیدن اتاق خواب اونم به رنگ طلایی و سفید چشمام برقی زد..
همه وسایل اتاق تکمیل بود..

تخت دو نفره به رنگ سفید و طلایی..
میز آرایشی که روی اون پر از عطر و ادکلن های مردانه بود!

یک کمد به رنگ سفید گوشه اتاق بود درشو باز کردم با دیدن اونهمه بلوز مردانه تعجب کردم چون قبلاً علی با اینکه خوشتیپ بود ولی اعتقاد داشت داشتن این همه لباس اسرافه ولی خوب این علی کجا اون کجا..

با تغییر های جدیدی که تو علی می‌دیدم قطعاً این تغییر چیز خیلی کوچکی بود..

کنار کمد لباسی علی پنجره بزرگ بود که توسط پرده سراسری این پنجره بزرگ پوشیده شده بود بی اختیار دستامو طرفش بردم و پرده رو کنار کشیدم…

انگار کل شهر زیر پام بود…
نورگیری و دکور اتاق به آدم انرژی می داد!

اگه میخواستم تو این خونه بمونه دلم میخواست تو این اتاق باشم، باید به علی می گفتم این اتاقو به من بده و خودش بره توی اتاق دیگه!

امیدوارم قبول کنه
به طرف ساک لباسیم رفتم تا لباسامو عوض کنم…

وارد اتاق شدم با دیدن اتاق خواب اونم به رنگ طلایی و سفید چشمام برقی زد..
همه وسایل اتاق تکمیل بود..

تخت دو نفره به رنگ سفید و طلایی..
میز آرایشی که روی اون پر از عطر و ادکلن های مردانه بود!

یک کمد به رنگ سفید گوشه اتاق بود درشو باز کردم با دیدن اونهمه بلوز مردانه تعجب کردم چون قبلاً علی با اینکه خوشتیپ بود ولی اعتقاد داشت داشتن این همه لباس اسرافه ولی خوب این علی کجا اون کجا..

با تغییر های جدیدی که تو علی می‌دیدم قطعاً این تغییر چیز خیلی کوچکی بود..

کنار کمد لباسی علی پنجره بزرگ بود که توسط پرده سراسری این پنجره بزرگ پوشیده شده بود بی اختیار دستامو طرفش بردم و پرده رو کنار کشیدم…

انگار کل شهر زیر پام بود…
نورگیری و دکور اتاق به آدم انرژی می داد!

اگه میخواستم تو این خونه بمونه دلم میخواست تو این اتاق باشم، باید به علی می گفتم این اتاقو به من بده و خودش بره توی اتاق دیگه!

امیدوارم قبول کنه
به طرف ساک لباسیم رفتم تا لباسامو عوض کنم…

 

باز کردن زیپ ساک با دیدن لباس هایی که علی واسم آورده بود هوش از سرم پرید‌…

به این لباس هایی که آورده بود لباس زیرمو دیدم!
با دیدن اینا من چطور دوباره تو رویی علی نگاه کنم؟!

جیغ خفه ای کشیدم چنگی تو موهام انداختم..
خواستم روی تخت بشینم که با یادآوری لباس پشیمون شدهم..

از بین لباس هایی که واسه من آورده بود یک بلوز شلوار بیرون آوردم و پوشیدم…
داشتم موهامو جمع می‌کردم که در اتاق باز شد و علی وارد اتاق شد.
+مانلی!

برگشتم به طرفش و گفتم:
_جانم!

+ نشد لازانیا درست کنم واست طول میکشه تا یخ گوشت چرخ کرده باز شه و بتونم واسه لازانیا درست کنم! چیزی هست که دلت کشیده باشه یا دوست داشته باشی واست سفارش بدم
یکم فکر کردم و گفتم:

_ لازانیا رو بزار یه روز دیگه خودت واسم درست کن اگر زحمتی نیست پیتزا سفارش بده ..
+ باشه عزیزم

به طرف در رفت تا بیرون بره ایستاد و به طرف پنجره برگشت

 

با تعجب بهش زل زده بودم یکی از ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
+ این پرده همینجوری بود؟
_ نه من کشیدمش کنار!

+ میتونم بپرسم اونوقت چرا؟
_ دلم کشید از این شهرو از بالا ببینم..
+ دلت غلط کشید به چه حقی این پرده رو کشیده کنار؟!

علی سرخ شده بود و با عصبانیت داشت سرم داد میزد!
_ وا چته علی این چه رفتاری که انجام میدی؟!

+من چمه؟ این چه رفتاری که انجام میدم مگه من به غیرتم؟
_ چی میگی علی چه ربطی به غیرت داره؟
+ چه ربطی داره؟!

_اره چه ربطی داره مگه من چیکار کردم که داری این جوری باهام رفتار میکنی؟!
+ من می خوام بدونم تو به چه حقی این پرده رو کنار کشیدی !به چه اجازه‌ای!
_با اجازه خودم !

+آها حالا متوجه شدم!با همین پرده ی کشیده شده هم لباستو عوض کردی؟
از دستش حسابی کلافه شدم با حرص و عصبانیت گفتم:

_آره با همین پرده ی کشیده شده لباسمو عوض کردخب؟!
+تو خیلی غلط کردی!

 

_درست حرف بزن!
+دلم میخواد این جوری حرف بزنم !
_اون وقت چرا؟؟

+یعنی خودت عقل نداری و ساختمون کناریو نمیبینی؟؟خوشت میاد خودتو از این پنجره واسه بقیه به نمایش بزاری!؟

از حرفی که زد آتیش از کلم بلند شد دوست داشتم دست بندازم داخل دهن این احمق و دهنشو جر بدم..
_چی راجبم فکر کردی ها؟

+به چیزی فکر نمیکنم دارم باچشمای سالمم میبینم!
_اصلانم چشات سالم نیس نه چشات سالمه و نه مغزت!

از کنارش رد شدم و از اتاق خارج شدم..
باید وسایل تمیز کاری مثه مواد شوینده و تیکه پارچه این چیز پیدا میکردم‌…
خواستم به طرف آشپز خونه برم که با ندیدن لباس علی و اون گلکاری خودم سر جام ایستادم…

حتما علی تمیز کرده بود..
اگه با اون حرفش ناراحتم نکرده بود حتما الان ازش تشکر میکردم.

از حرفی که زده بود حسابی حرصی شده بودم و نمیخواستم حالا حالاها محلش بزارم تا یاد بگیره چطور برخورد کنه..

به سمت یکی از مبلا رفتم و خودمو پرت کردم روش

با شنیدن صدای علی اونم یهو ترسیدم و هینی کشیدم..

+مثلا یه بچه تو شکمته این جوری خودتو پرت نکن روی مبل اگه میخوردی زمین چی؟

_اهآ فکر کردی زن حامله نباید کار کنه بالا و پایین بپره ولی میتونه اعصاب خوردی داشته باشه اونم سر چیزای الکی؟
به قیافه ای که از عصبانیت سرخ شده بود زل زدم.

+باشل مانلی خانم!بتازون فعلا دور دور تو هست ولی خب بالاخره نوبت منم میرسه!

اینو گفت و به طرف موبایلش رفت بی توجه به اون صورتمو به طرف پشتی مبل بردم و سعی کردم چشمامو ببندم..
صدای صحبت کردنشو میشنیدم ولی خب واضح نبود چون صداش از تو اتاق میومد ولی خب حتما داره غذا سفارش میده.

بی خیال چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم ولی خوابم نمیبرد…
+مگه تو این خونه تخت پیدا نمیشه که تواین جوری مچاله شدی تو خودت؟!پاشو رو تخت بخواب!

دلم میخواست بهش بگم برم رو اون تخت بخوابم که باز یه چیز دیگه بارم کنی؟!

ولی خب سکوتو ترجیح دادم!

 

خودمو به خواب زدم و چشمامو بسته نگهداشتم با صدای پای علی که دور میشد یکم لای چشمامو باز کردم،حرصم گرفت.

حتی یکم اصرار نکرد پسره ی پرو..
دوباره صدای پاشو شنیدم دوباره چشامو بستم صدای پای علیو میشنیدم …

بالای سرم ایستاده بود بی ارده چشمامو محکم روی هم فشار دادم که صدای خنده ی علی بلند شد.
+میدونم خودتو زدی به خواب..
ضایع شدم ولی خودمو نباختم!
+باشه جوابمو نده لجباز!

با حس پتو رو تنم لبخندی خیلی خیلی کوچیک رو لبام نشست ولی این لبخند ازچشمای تیز بین علی دور نمونده بود…

صدای خنده علی بلند شد وکنار گوشم خم شدو آروم زمزمه کرد.
+اصلا بازیگر خوبی نیستی…

درسته که خودمو ضایع کرده بودم ولی با این وجود بازم خودمو از تکاپو ننداختم و بهش محل ندادم..

نمیدونم چقدر چشمامو بسته بودم یا سنگینی نگاه علیو حس میکردم ولی واسه ضایع نشدنم چشمامو باز نمی کردم .

تو فکرو خیال خودم بودم که با شنیدن زنگ صدمتر از جام پریدم…

 

خودمو به خواب زدم و چشمامو بسته نگهداشتم با صدای پای علی که دور میشد یکم لای چشمامو باز کردم،حرصم گرفت.

حتی یکم اصرار نکرد پسره ی پرو..
دوباره صدای پاشو شنیدم دوباره چشامو بستم صدای پای علیو میشنیدم …

بالای سرم ایستاده بود بی ارده چشمامو محکم روی هم فشار دادم که صدای خنده ی علی بلند شد.
+میدونم خودتو زدی به خواب..
ضایع شدم ولی خودمو نباختم!
+باشه جوابمو نده لجباز!

با حس پتو رو تنم لبخندی خیلی خیلی کوچیک رو لبام نشست ولی این لبخند ازچشمای تیز بین علی دور نمونده بود…

صدای خنده علی بلند شد وکنار گوشم خم شدو آروم زمزمه کرد.
+اصلا بازیگر خوبی نیستی…

درسته که خودمو ضایع کرده بودم ولی با این وجود بازم خودمو از تکاپو ننداختم و بهش محل ندادم..

نمیدونم چقدر چشمامو بسته بودم یا سنگینی نگاه علیو حس میکردم ولی واسه ضایع نشدنم چشمامو باز نمی کردم .

تو فکرو خیال خودم بودم که با شنیدن زنگ صدمتر از جام پریدم…

 

با از جا پریدن من صدای شلیک خنده علی تو خونه پیچید ولی من خودمو نباختم و ظاهر خودمو حفظ کردم…
با بلند شدن دوباره ی صدای زنگ خنده علی قطع شدو به سمت در رفت اینو از صدای قدماش متوجه شدم…

انگار غذایی که سفارش داده بودو آورده بودن، خیلی گرسنم بود ولی خودمو نباختم و اصلا وسوسه ی اون بوی خوشمزه که تو خونه پیچیده بود نشدم..

بعد از چند دقیقه صدای بسته شدن در اومد و پشت بندش صدای قدمای علی..
نمیدنم چرا انقدر محکم قدم برمیداشت؟!

+مانلی پاشو بیا ناهار!
بوی این پیتزا انقدر خوب بود که تو این بسته بندی هم قابل آدمو وسوسه میکرد حالا فرض کن جلوت باشه و…

+مانلی پاشو بیا باتوام دختر مگه گرسنت نبود؟!بیا تا سرد نشده!

خیلی تلاش کردم تا جلوی شکممو بگیرم که منو وسوسه به رفتن و خوردن اون پیتزا نکنه، الان داشتم با غذا نخوردن به کاری که علی کرد اعتراض میکردم !باید متوجه میشد که نباید با من این جوری رفتار میکرد!

انگار وقتی دید جوابش نمیدم حسابی حرصی شد به طرفم اومدو دستی که روی پهلوم بودو گرفت…

با کشیده شدن دستم از ترس چشم باز کردم ولی چشم باز کردنم همانا و سر گیج رفتنمو خوردن به یه مبل دیگه هم همانا…

 

بی اراده از درد آخی گفتم که علی سر جاش ایستاد،با قیافه ای عصبیو ترسیده به طرفم برگشت و گفت:
+چی شد مانلی
_شکمم خورد به مبل‌..

با شنیدن حرفم بیشتر کفری شدو از بین دندونای قفل شدش گفت:

+چرا انقدر لجبازی و لجبازی میکنی؟چرا موقعه راه رفتن این چشای که خدا داده واسه دیدنت میبندی و دهنتو باز میکنی؟

دست به کمر زدم و زبونمو براش بیرون آوردم..
با تعجب نگاهم کردو گفت:
+این کارا چیه!
_هیچی!
تازه یادم افتاد که مثلا باهاش قهر بودم و این کاری که کردم خیلی مسخره بود!

کلافه دستی تو موهاش کشید، دوباره دستمو گرفت و به سمت میز داخل آشپزخونه برد و صندلی بیرون کشید دستشو گذاشته بود روی شونم و مجبورم کرد که بشینم …

وقتی منو نشوند خودش به طرف یک صندلی دیگه رفت و و روش نشست و با جدیت تمام گفت:

+بخور!
_نه گرسنم نیست..
تا اینو گفتم شکمم شروع کرد به سرو صدا کردن…
اه شکم بی صاحاب الان چه وقت اعلام حضور بود!

 

+گرسنه نیستی؟
_نه!
+پس این صدای شکمت واسه سپاس گذاری از سیری بود؟!

خودمو نباختم و با پرویی گفتم:
_چه خوبه که متوجه شدی..
خواستم از پشت میز بلند شم که مچ دستمو گرفت و مجبورم کرد بشینم!

+خجالت بکش مانلی دیگه بزرگ شدی داری مادر میشی این کارا چیه چرا انقدر لجبازی میکنه!
وقتی دید جوابشو نمیدم فاز نصیحت گرفت…

+دختر خوب لجبازی حدی داره ولی تو حدشو گذروندی!
از حرفی که زد حرصی شدم و گفتم:
_اگه من حد لجبازیو گذروندم تو چیکار کردی؟

+هیچ کاری! جز سرکله زدن باتو ،از صب که از خواب بیدار شدم وفقط دارم باتو کل‌کل میکنم و سعی دارم آروم و قانع کنم تورو …

_آخی ببخشید که انقدر اذیتت کردم ولی محض اطلاعت باید بگم وقتی به یه کاری فکر نمیکنی به نتیجه حرفی که میزنی فکر نمیکنی به من چه؟

+ببین واسه امروزبسمه به اندازه کافی باهات کل کل کردم دست ازسرم بردار!
اینو گفت و در جعبه پیتزارو باز کردو یکی از قاچای پیتزارو برداشت و تو چشام نگاه کرد و گفت:

+دیگه به من ربطی نداره میخوای بخور میخوای نخور دیگه خستم کردی!

 

با تموم شدن حرفش یه گازی از پیتزایی که تو دستش بود زد و بعد از جویدن لقمه ای که تو دهنش بود زیر لب گفت:
+هیچکدوم از رفتارات به مادرا نمیخوره من میخوام بدونم اصلا مادری پیدا میشه که این جوری رفتار کنه؟؟

اون میخواست با حرفاش منو تحریک کنه واسه یه جنگ دیگه ولی نه حوصلشو داشتم نه اعصابشو..

بوی پیتزا تو دماغم بود و این بو حسابی معدمو نوازش میداد..

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و مقاومت کنم در جعبه پیتزا رو باز کردو
یکی از قاچای پیتزا رو برداشتم خواستم بخورم که صدای علی نزاشت!

+چی شد گرسنه شدی! با این بی توجهیات اصلا شک دارم که حامله باشی!!
از حرفی که زد کفری شدم‌و گفتم:
_چی میگی واسه خودت!

+فقط میخوام بگم که گمون نکنم حامله باشی!
از چرتو پرتی که گفت مخم سوت کشیدو با تعجب و عصبانیت گفتم:
_اگه حامله نیستم پس چیم؟!

+چه میدونم تو حتی کوچیک ترین کارایی که مامانا بعد از فهمیدن حاملگیشون انجام میدن ،هم انجام نمیدی!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *