خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/ پارت هجده

رمان دختر شیطان/ پارت هجده

 

گازی از پیتزای وسوسه انگیز توی دستم زدم و گفتم:
_مثلا

+چه بدونم درست راه رفتن، درست نشستن،درست خوابیدن،غذای خوب خوردن و کم حرص چیزای الکی خوردن و از این داستانا ولی چرا تو هیچ کدوم از اینارا درست انجام نمیدی؟

باید تلافی تیکه هاشو سرش در میاوردم و یکم سربه سرش میزاشتم، با قیافه خیلی مظلوم و ناراحت اول به علی نگاه کردم و گفتم:

_الان دیره ولی میخواستم یه حقیقتیو بهت بگم من خواستم تلافی اون بلایی که اون روز سرم آوردی در بیارم به خاطر همین بهت گفتم حاملم ولی تو انقدر تیز بینی که متوجه شدی!

علی شکه شده بود با تعجب و شک و عصبانیت و کلی حس دیگه بهم زل زده بود و میلرزید…

انگاری زیادی تو نقشم رفته بودم که علی حسابی باور کرده بود و داشت از عصبانیت منفجر میشد…
پیتزایی که فقط دو سه تا گاز ازش زده بودو کوبید رو زمین و گفت:

+پس بگو چرا عین یه زن حامله رفتار نمیکردی و همش شلنگ و تخته مینداختی..

باورش شده بود که من حامله نیستم..
+واسه چی بهم دروغ گفتی ؟
وقتی دید جواب نمیدم باعصبانیت داد زد:

 

+قیافم به بازیچه ها میخوره؟خیلی بهم خندیدی که تونستی گولم بزنی؟
_علی..

+هیس ساکت حوصله چرتو پرتاتو ندارم !فقط بگو ببینم دلت خنک شد که تونستی منو دستو بندازی؟
چقدر این بشر بی جنبه بود یه شوخی باهاش کردم دیگه چرا داره موضوعو جناعیش میکنه!

+میدونی چیه تقصیر خودمه!چون فکر میکنم همه مثل خودم صادقن ولی اینطور نیست..

از چرتو پرتایی که میگفت کفری شدم و با عصبانیت سرش داد زدم و گفتم:

_چیه چرا فاز آرنولد بر میداری؟تقصیر منه؟ تقصیره توهست!من دروغی بهت نگفتم واقعا حامله هستم و بابای این بچه هم تویی!
+از کجا معلوم؟

_وای خدا علی تو کی وقت کردی انقدر خنگ باشی!مگه خودت نیومدی و منو از اون مطب کوفتی بیرون نیاوردی؟
+اره ولی شاید پول دادی به اون زنه که وانمود کنه حامله ای!

حالا بیا و درستش کن!
من چطوری به این بفهمونم فقط یه شوخی باهاش کردم و من واقعا ازش حاملم!

+دیگه هیچ کدوم از حرفات باورم نمیشه!منه ساده رو بگو که چقدر واسه زندگیمون‌ برنامه ریخته بودم!

 

_علی!علی!علی!
بی حوصله و کلافه نگام کردو گفت:
+بله؟

_دارم راستشو بهت میگم چرا باور نمیکنی؟!

+شاید چون خیلی دوستم داشتی این بازیو ساختی تا باهات باشه!این همه شلنگو تخته هم میندازی که بگی بچه سقط شده!
این چرا این جوری میکرد نکنه فیلم جنایی و معمایی زیاد میبینه!الان داستانو یه جوری تو ذهنش چیده که آدم بده داستان منم!

کلافه دستی به موهام کشیدم و گفتم:
_به خدا حاملم فقط چون سر پرده از دستت ناراحت بودم لج به لجت گذاشتمو این لجبازیو ادامه دادم.

+از کجا معلوم؟!من که بهت گفتم دیگه باورت ندارم!
_به درک باورم نداشته باش..

از پشت میز بلند شدم و به طرف لباسام رفتم و چه چیز دم دستی رو دوشم و سرم انداختم و ساکمو برداشتم و به طرف در قدم برداشم که وسط راه ساک لباسام از دستم کشیده شد.
با حرصو عصبانیت به طرف علی برگشتم و گفتم:

_معلومه داری چیکار میکنی؟مگه نگفتی باورم نداری!
+با چیزایی که شنیدم به نظر تو باید چه واکنشی نشون بدم!

شونه ای بالا انداختم و فقط به گفتن:
_من که جای تو نیستم !

 

خواستم ساکو از دستش بکشم ولی اجازه نداد..

+باید بریم آزمایش بدی که من باورت کنم!
خیلی حرصم گرفته بود از کارش با لجبازی گفتم:

_نه!
+مگه دسته خودته ببین باهات خوب رفتار کردم دور برت نداره عین بچه ی آدم حرف گوش کن و همراه من بیا!
_انقدر بی جنبه ای که حتی جنبه ی یه شوخی کوچیکو نداری و آدمو متهم میکنی به دروغگو بودن!

لازم به دادن آزمایش نیس من قبلا آزمایش دادم اگر خیلی مشتاقی برو خونه جواب شاهکارتو ببین!

#علی

میدونستم راست میگه چون بعد اون روز تمام اون روزایی که خبری ازم نبود از دور مراقبش بودم ..

حتی وقتی رفت واسه آزمایش یا اون روزی که نرگسو واسه گرفتن جواب فرستاد.

البته قبل از این که نرگس برسه و نتیجه رو بگیره من برگه آزمایش مانلی رو با چنتا دروغ از مسئول جوابا گرفتم و ازش خواستم چیزی راجب من به نرگس نگه!
درسته در حق مانلی خیلی ظلم کردم ولی هیچ راهی واسه بیخیال شدن و راضی شدن مامان به ازدواج منو مانلب پیدا نکردم

 

حتی موقعی که رفته بود واسه سقط جنین هم من دنبالش بودم ولی اول نمیدونستم واسه چی رفته اون جا این همه ساعت با نرگس تو یه جای ناشناس این همه وقت بودن عصبی شده بودم یا وقتی دیدم آدمایی که اون جا رفت و آمد دارن چجور آدمایی هستن تازه متوجه شدم مانلی پاشو کجا گذاشته انقدر عصبی شدم..

دلم میخواست گردن مانلی بشکنم!
رفتم داخل و اون کارو کردم…

همه این دعواهامون یا پا گذاشتن مانلی تو اون خراب شده تقصیر نرگس بود!
نرگس با حرفاش وکاراش و راهنمایی غلطش گند زده بود به زندگیمون!
اگر یه دقیقه دیر میرسیدم معلوم نبود چه بلایی سر مانلی وبچم میومد..

زن دوستم بود درست ولی دیگه زیادی پرو شده بود باید یه جوری پاشو قطع میکردم تا اعصاب خوردی و جنگ و دعوا هامون کمتر شه!

الان مسئله مهم تری داشتم اونم مانلی و لجبازیش بود نه نرگس!
باید هرجور شده از خر شیطون پایین میاوردمش تا انقدر با منو زندگیمون لجبازی نکنه!

درسته با حرفی که زدم اون فکر میکنه بی اعتمادم بهش ولی خب همه این حرفا و بحثا شوخی بود!
به طرف مانلی قدم برداشتم و..

 

نمیدونم‌چرا همچین حرفی بهش زدیم ولی خب الان نمیخواستم زیر بار برم و بهش بگم من از تک تکه لحظه هایی که گذرونده خبر دارم!

ساکو از دستش کشیدمو مچ دستشو گرفتم و کشیدمش تو بغلم که صدای جیغ جیغوش بلند شد.
+چیکار میکنی علی برو اون ور..
_نمیرم!
+فازتو درک نمیکنم به خدا !

_فازی ندارم عزیزم.
+داری دیگه یه دفعه میگی از کجا معلوم که من حاملم و دارم ادای حامله هارو در میارم! الان این جوری بغلم میکنی!

_حامله بودن یا نبودنت چه ربطی به بغل داره؟!
ازم فاصله گرفت و عین خنگا زل زد تو چشمام با انگشتم خیلی آروم زدم رو بینیش و گفتم:

_تو چه حامله باشی چه نباشی مال منی چه بخوای چه نخوای! بچه یه راهه واسه رسیدن ما دوتا بهم حتی اگر نباشی مشکلی نداره یکی باهم میسازیم!

#مانلی

با شنیدن حرفش از خجالت لپام سرخ شد و محکم زدم تو بازوش و با زور خواستم خودمو از آغوشش بیرون بکشم ولی نزاشت.

هرچند که حرفش شوخی بود ولی با همین شوخی کوچولو تمام خاطرات مزخرف اون روز جلو چشام پر رنگ شد!

 

نمیدونم‌چرا همچین حرفی بهش زدیم ولی خب الان نمیخواستم زیر بار برم و بهش بگم من از تک تکه لحظه هایی که گذرونده خبر دارم!

ساکو از دستش کشیدمو مچ دستشو گرفتم و کشیدمش تو بغلم که صدای جیغ جیغوش بلند شد.
+چیکار میکنی علی برو اون ور..
_نمیرم!
+فازتو درک نمیکنم به خدا !

_فازی ندارم عزیزم.
+داری دیگه یه دفعه میگی از کجا معلوم که من حاملم و دارم ادای حامله هارو در میارم! الان این جوری بغلم میکنی!

_حامله بودن یا نبودنت چه ربطی به بغل داره؟!
ازم فاصله گرفت و عین خنگا زل زد تو چشمام با انگشتم خیلی آروم زدم رو بینیش و گفتم:

_تو چه حامله باشی چه نباشی مال منی چه بخوای چه نخوای! بچه یه راهه واسه رسیدن ما دوتا بهم حتی اگر نباشی مشکلی نداره یکی باهم میسازیم!

#مانلی

با شنیدن حرفش از خجالت لپام سرخ شد و محکم زدم تو بازوش و با زور خواستم خودمو از آغوشش بیرون بکشم ولی نزاشت.

هرچند که حرفش شوخی بود ولی با همین شوخی کوچولو تمام خاطرات مزخرف اون روز جلو چشام پر رنگ شد!

 

از این که منو بغل کرده بود یه جوری شده بودم دلم میخواست خودمو از تو بغلش بکشم بیرون ..

خواستم از بغلش بیام بیرون که سفت گرفته بود منو
+خب بابا چرا انقدر ورجه ورجه میکنی؟!یه بچه ساختن انقدر سرخ و سفید شدن داره؟

دلم میخواست بزنم نصفش کنم،ضربان قلبم بالا رفته بودو نفس کشیدن واسم سخت شده بود.
_علی ولم کن.
+چرا عزیزم؟

_حالم خوب نیست.
علی ازم فاصله گرفت و گفت:
+چته مانلی کجات درد میکنه چی شدی؟چرا حالت بده؟
نمیتونستم بگم دلیل حال بدم تو هستی و آغوشت به خاطر همین به دروغ گفتم:
_نمیدونم چم شده فقط نفس کشیدن واسم سخت شده..

+میخوای بریم دکتر؟
_نه یکم استراحت کنم حالت بهتر میشه
+مطمئنی مانلی اگه حالت بده بگو بریم دکتر کوچیک ترین چیزی ممکنه واسه خودتو بچمون خطرناک باشه!
ابروهام بالا پرید این بشر با خودشم مشکل داشتا!

یه جا میگفت از کجا معلوم حامله ای از یه طرف میگفت بچمون!

 

تو این فکرا بودم که صدای تلفن علی بلند شد.
با تعجب و سوال به علی نگاه کردم و سوال احمقانمو به زبون آوردم!
_کیه؟

علی تک خنده ای زدو گفت:
+والا منم نمیدونم گوشیم اون وره…
اینو گفت و با سوال پرسید :
+مانلی مطمئن باشم که حالت خوبه؟
سری تکون دادم که ه طرف مبایلش رفت و با تعجب زل زده بود به صفحش،بعد از چند ثانیه دستشو روی صفحه کشید و گوشیو کنار گوشش گذاشت،با کنجکاوی بهش زل زدم که با شنیدن حرفی که علی زد پوف کلافه ای کشیدم..
+بله مامان؟

چقدر از این پیرزن هفت خط متنفر بودم

+مامان چرا بدون مشورت با من تصمیم میگیری؟
+صلاح منو میخوای؟پس اگ صلاحمو میخوای چرا نمیزاری واسه زندگیم خودم تصمیم بگیرم؟

+دست درد نکنه مامان خانم حالا میگین من نمیتونم صلاح خودمو تشخیص بدم؟!

+پس چی؟چرا نمیزاری واسه زندگیم خودم تصمیم بگیرم هرچند که تصمیم غلط بگیرم شمایین که باید به عنوان مادرم منو حمایت کنید و واسه انتخاب راه درست بهم مشاوره بدین نه این که به جام تصمیم بگیرین!

+مامان زندگی خودمه دلم میخواد ازش لذت ببرم و قرار نیس من به خاطر حرف بقیه زندگی کنم!

 

+بسه مامان من اون دختره رو نمخوام!
+چرا اون دختر واسم انتخاب درستیه چون باباش اسم و رسم داره؟

+درس گفتم دیگه فقط واسه اسمشونو پولشون میخواین من برم و باهاش ازدواج کنم!مگه خودم ندارم؟!خودم به اندازه ی کافی هم پول دارم هم اسم و رسم نیاز به اونا ندارم!

+اتفاقا انقدر بزرگ شدم بدونم چی برام خوبه چی بد!
+اون دختره اسم داره مامان!اسمش مانلیِ!

+اره انتخابم مانلی کسی که به خاطرم هرکاری کرد!
+خانواده نداشتنش دلیل نمیشه که راجبش این جوری صحبت کنی! انتفاقا خیلیم خوب بزرگ شده!

+مامان این حرفا چیه ؟!دوست داری یکیم راجب من این جوری حرف بزنه؟!
+مامان پس احساس چی میشه ؟دل من پیش مانلی گیره و هر کاری واسه رسیدن بهش میکنم…

+من به عشق بعد از ازدواج اعتقادی ندارم انتخابم مانلیِ پس بهتره خودتون به ازدواج ما دوتا رضایت بدی!

تمام لحظه ای که علی با مامانش حرف میزد من یه گوشه ایستاده بودم و به طرفداری های که علی از من میکرد گوش میدادم
+مامان؟چی شدی حالت خوبه!؟مامان چرا جوابمو نمیدی؟؟

 

علی با داد و نگرانی این سوالو از مامانش میپرسید ولی انگار جوابی نمیشنید چون با صدای بلند تر این سوالو میپرسید نگران شدم هرچند که بیشتر اتفاقای بد زندگیم تو این چند مدت زیر سر مامان علی بود یا باعث جدایی ما دوتا ولی منم آدمم و راضی به این نیستم که اتفاق بدی واسش بیوفته!

با نگرانی به طرف علی رفتم و دستمو پشت کمرش گذاشتم و نوازش وار دستمو رو کمرش تکون دادم و گفتم:

_نگران نباش علی انشالله که چیزیشون نیست ولی با داد زدنت این جا چیزی حل نمیشه برو لباساتو عوض کنو بهشون سر بزن!

علی انقدر نگران شده بود که نمیتونست درست تصمیم بگیره و با شنیدن حرفم سریع تلفنو قطع کرد و با دو به طرف اتاق رفت و بعد از چند دقیقه از اتاق بیرون اومد.

نباید میزاشتم با این حال و احوال تنها بره با سرعت داشت به سمت در ورودی داشت میرفت که سریع صداش زدم
_علی!

با ناراحتی و نگرانی برگشت به طرفم و نگام کرد که گفتم:
_بزار همراهت بیام!
+اما..

میدونستم چی میخواست بگه!میخواست بگه اگه مامانم تو رو ببینه حالش بدتر میشه!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *