خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/پارت نوزده

رمان دختر شیطان/پارت نوزده

 

_نگران نباش داخل نمیام تا دم در میرسونمت خودم برمیگردم خطرناکه با این حالت رانندگی کنی!

+نیازی نیس نگران باشی مانلی احتیاط میکنم!

درسته که علی هر حرفی میزد به حرفش عمل میکرد ولی الان فرق داشت مسئله مرگو زندگی بود و ممکن بود اتفاقی واسش بیوفته به قول معرف اتفاق خبر نمیکنه و یک لحظه پیش میاد هرچند که علی احتیاط کنه و همه جوانب رو در نظر بگیره!

_اگ میخوای تا برگردی من این جا دق کنم منو ول کن و برو!

با این حرفم کلافه شدو با دستش در ورودی رو نشون داد با این کارش خوشحال شدم و به طرف در پا تند کردم.

با خارج شدنم علی هم از خونه بیرون اومد،به طرف اسانسور رفتم و دکمشو زدم بعد از چند دقیقه آسانسور تو طبقه ایستاد و ما وارد کابین آسانسور شدیم.
علی از استرس مدام دستشو تکون میداد که با هر تکونش منم عصبی وکلافه میشدم!

واسه آروم شدن علی بی اراده دستمو به طرفش بردم و دستشو تو دستام گرفتم!
و به علی چشم دوختم دستمو محکم تو دست بزرگ و مردونش گرفته بود.

سرشو به طرفم برگردوند ویک لبخند کوچیکی بهم زد!

🤤دخـــتـرِ شــیـطــون🔥, [۲۲٫۰۵٫۲۰ ۲۱:۰۰] #دختر‌شیطان
صحنه‌دویست‌وچهار

از این که علی این طوری جوابمو داده بود غرق خوشی و لذت بودم که آسانسور ایستاد و درش باز شد با استرس خودمو از علی دور کردم ولی دیر شده بود چون نگاه شماتت بار زن مسنی که وارد آسانسور شده بود رومون بود!

از این که همه متوجه بشن که منو علی باهمیم هیچ ترسی نداشتم تازه واسم بهتر بود چون همه متوجه میشدن که علی صاحب داره ولی از این که همسایه هاش اونو با یه دختر غریبه ببینن و واسش حرف درارن باعث عذابم بود چون من که از کل زندگی علی خبر داشتم میدونستم چه آدم پاکیه و حقو باطل نمیکنه!البته با فاکتور گیری اون ماجرای خودمون!

سنگینی نگاه اون زن هنوز رومون بود به طرف علی برگشتم و نگاهش کردم،اخماش توهم بود و به یک نقطه زل زده بود!

با ایستادن آسانسور علی دستشو پشت کمرم گذاشت و آروم هلم داد تا برم بیرون و از عمد جوری که اون خانم بشنوه گفت:

+خانم بهتره زودتر بریم مامانم خیلی وقته منتظره!

لحظه آخر قبل از خارج شدنم قیافه بهت زده ی اون زنو دیدم و از این که علی هرچند با دروغ اونو ضایع کرده بود دلم خنک شد.

دست علی هنوز پشت سرو بود به چهره ای که پر از عصبانیت بود به رو به رو نگاه میکرد و قدماشو تنو و محکم برمیداشت!

 

وارد پارکینگ شدیم ،ماشین علی خیلی به در پارکینگ نزدیک بود علی با قدم های بلند و محکم به طرف ماشین رفت و خواست در قسمت راننده رو باز کنه که سریع خودمو بهش رسوندمو دستمو روی دری که داشت باز میکرد گذاشتم.

با تعجب نگاهم کرد که گفتم:
_من میرونم نمیزارم با این حالت پشت فرمون بشینی!

انگار حوصله کل کل با منو نداشت چون بدون هیچ مخالفتی سوئیچ ماشینی به طرفم گرفت و با گرفتنش اون به طرف اون ور ماشین رفت و درو باز وردو سوار شد.

سریع سوارشدم و ماشینو روشن کردم به طرف علی برگشتم که دست به سینه و با چشای بسته به صندلی تکیه داده بود و یکی از پاهاشو تکون میداد!

با گفتن یه بسم‌الله شروع کردم و ماشینو از پارک بیرون آوردم و با ریموت کنترولی که کنار دنده بود در پارکینگو باز کردم و از پارکینگ خارج شدم!

نیازی به آدرس دادن علی نبود چون آدرس اون خونه رو خوب میدونستم!

بعداز ربع ساعت رسیده بودیم که علی با یه تشکر از ماشین پیاده شدو خواست دروببنده صداش زدم !

_علی

 

برگشت به سمتم که:
_وایسا ماشینو خاموش کنم سوئیچتو ببر!ممکنه لازمت بشه!

+نه برگرد خونه این جا ماشین هست!مراقب خودتو بچمونم باش!

اینو گفت و در ماشینو بست و رفت.
با همین جمله ی کوتاه قلبم لرزید از این که تو این وضعیت بازم حواسش به منو بچمون بود غرق لذت شدم!

چشمم افتاد به در اون خونه عریض و طویل و یاد تمام خاطرات اون شب تولد افتادم!

داشتم لحظه به لحظه ی اون شبو واسه خودم تجزیه و تحلیل میکردم که با ایستادن ماشینی جلوم از فکرو خیال بیرون اومدم و به راننده ماشین زل زدم.
فاطمه بود!

این قیافه هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشد!
این آدم نابود کننده تمام رویا وآرزوهام بود!

از ماشین پیاده شدو چادرشو مرتب کرد و به طرف در خونه مامان علی رفت!
این عوضی این جا چیکار میکرد؟!
نکنه تمام این کارا نقشه مادر علی بود تا علیو این جا بکشه و تا این عوضیو به علی نزدیک کنه!

ولی من به علی اعتماد دارم اون جادوگر هرکاریم کنه علی بیخیال من نمیشه!حداقل الآنی که یه بچه بین منو علی هست

 

از حرص و عصبانیت شروع کردم به جویدن ناخنام و زل زدن به در خونه مادر علی .
من به علی اعتماد داشتم ولی یه حس بدی منو وادار میکرد که بمونم اون جا و برنگردم خونه علی.

نمیدونم چقدر به در زل زده بودم در خونه باز شدو بعد از چند دقیقه ماشینی از خونه بیرون اومد،روی صندلی جلو مامان علی نشسته بود و روی صندلی پشت فاطمه نشسته بود، قیافه مادر علی اصلا شبیه کسی نبود که مریضه.

چون لبخند عمیقی روی لباش بود و تکیه داده بود به در ماشین و واسه فاطمه حرف میزد!
علی کلافه پیاده شد تا در خونه رو ببنده،به فاطمه نگاه کردم که با لبخند به مادر علی نگاه میکرد.

حتما اینم یکی از نقشه های این جادوگر بود،تو چشمام اشک نشسته بود میترسیدم از این که علیو از دست بدم!
علی بعد از این که درو بست به طرف ماشین رفت و سوار شد و راه افتاد!

تنها امیدم این بود که علی مامانشو ببره دکتر.
بی اراده ماشینو روشن کردم و پشت سر علی رفتم،میدونستم کار درستی نیست ولی خب این دل بی صاحابم آروم نمیگرفت و عین سیرو سرکه میجوشید!

نمیدونم چقدر رانندگی کرده بودم یا چقدر گذشته بود ، فقط وقتی به خودم اومدم که علی داشت ماشینو پارک میکرد

🤤دخـــتـرِ شــیـطــون🔥, [۲۹٫۰۵٫۲۰ ۲۱:۰۶] #دختر‌شیطان

صحنه دویست‌هشت

با پارک کردن علی بعد از چند دقیقه چند دقیقه علی و مامان علی و فاطمه پیاده شدن و به اون طرف خیابون رفتن.

به اون ور خیابون نگاه کردم و یه آزمایشگاه خصوصی و کلی ساختمون که بیشترش مطب دکتر دیدم،بی اراده لبخندی رو لبام نشست. الکی این همه حرص خوردم و به احساس علی و خودش شک کردم!

هیچ وقت نباید یادم بره علی هر چیزی بگه بهش عمل میکنه!
نفس راحتی کشیدم خواستم ماشینو روشن کنمو برگردم که با دیدن اونا که جلو در آزمایشگاه تعارف تیکه پاره میکردن دستم روی سوئیچ خشک شد!

حرفای فاطمه پشت گوشی یادم افتاد آزمایش خون!
امکان نداشت علی راضی شده باشه که با فاطمه برن آزمایش خون بدن.
تا اونا وارد آزمایشگاه شدن سریع از ماشین پیاده شدم و به طرف آزمایشگاه پرواز کردم.

با وارد شدنم تو آزمایشگاه علیو دیدم که جلو پذیرش ایستاده بود ومامان علی و فاطمه هم در حال حرف زدن یا بهتره بگم دلو قلوه دادن بهم روی صندلی نشسته بودن!

با رفتن علی به طرف اونا و نشستنش خواستم به طرف پذیرش برم و دلیل بودن اینا رو تو این جا بپرسم ولی اگه جلوی اینا میرفتم شکی نداشتم که متوجه ی من میشدن!

 

یه گوشه ی سالن نشستم و منتظر یه موقعیت شدم..
ده دقیقه یه ربع اون جا نشسته بودم که علی و فاطمه رو صدا زدن.

با شنیدن اسم اون دوتا کنار هم و یادآوری حرفای فاطمه اشکام بی اراده میریختن.
تو حال خودم بودم که با شنیدن صدایی از کنارم ترسیده از جام پریدم
+خانم چیزی شده؟پرستار خبر کنم؟!

با دیدن خانم مسنی که با نگرانی بهم زل زده بود گفتم:
_نه چیزی نشده ممنون لازم نیست!
اشکامو با دستم پاک کردم و از جام بلند شدم تا برم که چشم تو چشم شدم با علی!

ولی بی توجه به اون سریع بیرون رفتم ، انقدر از علی ناراحت بودم که حدو حساب نداشت پا تند کردم که از این جا دور شم ،از خیابون رد میشدم و اصلا حواسم به ماشینا نبود با شنیدن صدای بوق پشت سر هم به چپ نگاه کردم .

با دیدن ماشین که تو چند سانتی متری من بود قلبم از تپیدن ایستاد!
خودم به درک بچم!

البته بچه ای که باباش با یه نفر دیگه میره آزمایش قبل ازدواج بهتره به دنیا نیاد!
با حس درد وحشتناکی تو لگنم بی هوش شدم….

#علی

با هول از آزمایشگاه زدم بیرون بیاید به مانلی میرسیدم و واسش توضیح میدادم.

 

تا رسیدم به دم در آزمایشگاه جمعیت زیادیو دیدم که وسط خیابون جم شده بودن،بی توجه به اونا از خیابون رد شدم و به طرف اون ور خیابون رفتم و دنبال ماشینم گشتم با پیدا کردن ماشین برای رسیدن بهش قدمامو بلند تر برداشتم تا برسم به ماشین.

به ماشین رسیدم و بآ خالی دیدن ماشین و ندیدن مانلی تو ماشین زدم تو سرم و روی زمین نشستم.
با ماشین نرفته بود حالا چطوری باید پیدآش میکردم؟!

به طرف ماشینی که با مامان اومده بودم رفتم و سریع روشنش کردم،وقتی ماشینو نبرده پس خونه منم نمیره، به طرف خونه ی مانلی راه افتادم و تو راه به خودم بدو بیراه گفتم که چرا گول مامانو خوردم و رفتم خونه یا با گریه های مامان راضی شدم که همراه فاطمه بریم آزمایشگاه!

مانلی با کلی بدبختی راضی کرده بودم.
با حرص پدال گازو بیشتر فشار دادم بعد از چند دقیقه جلوی خونه ی مانلی بودم سریع ماشینو پارک کردم و به طرف ساختمون دویدم،و خودمو به واحد مانلی رسوندم هرچی در زدم در باز نکرد

دستی به جیبام زدم که شاید کلید خونه باشه ولی نبود!
یادم افتاد مانلی همیشه یه جایی دم در کلیدو قایم میکرد چون سابقه گم کردن کلید داشت و پشت در میموند

 

با عجله شروع کردم به گشتن اون جا زیر پادری،زیر گلدون،تو گلدون،زیر جاکفشی ،داخل جاکفشس هیچ جا نبود.
عصبی روزمین نشستم و شروع کردم به فکر کردن ولی هیچی به مغزم نیومد.

از جام بلند شدم تا دوباره دربزنم که چشمم به کفش اسپرت مانلی که من به خاطر کلید از جا کفشی بیرون آورده بودم به چشمم خورد،یه چیز براقی داخلش بود.

سریع خم شدم و لنگه کفش مانلیو برداشتم،کلید داخل همون لنگه کفش بود.
خوشحال کلیدو برداشتم و توی در انداختم و درو باز کردم،

با وارد شدنم و دیدن خونه اونم به شکل صبح که اومده بودم اون جا نا امید شدم ولی خب باید کل خونه رو میگشتم.
مانلی الآن از دست من عصبیه باید سریع پیداش کنم و واسش توضیح بدم،هر کیم جای مانلی بود عصبی میشد،ناراحت میشد،دلش میشکست و ازم فاصله میگرفت!

گوشه به گوشه ی خونه رو گشتم ولی مانلیو ندیدم.
ناراحت و نا امید از خونه بیرون اومدم و در خونه رو قفل کردم،خواستم برم که چشمم به کفشایی که ریخته بودم رو زمین افتاد.

هر کس اینا رو میدید فکر میکرد دزد اومده!
خم شدم و شروع کردم به جمع کردن کفشا

 

هر جفت کفشی که برمیداشتم به خودم لعنت میفرستادم و به این فکر میکردم مانلی کجا میتونه باشه.

تو همین حالا و هوای جمع کردن کفشا بودم که یادم به نرگس افتاد!
همون کسی که مانلیو پر میکرد!
اولا فکر میکردم دوست منو مانلی هست ولی بعد از امروز صبح که فهمیدم مانلیو پر میکنه و میندازه به جون من کلا دیدم نسبت بهش عوض شد.

آخرین جفت کفشو گذاشتم توی جا کفشی و به طرف پله ها رفتم و گوشیمو از تو جیبم بیرون آوردم و رفتم تو قسمت مخاطبا و شروع کردم به گشتن ،هرچی میگشتم چیزی پیدآ نمیکردم.

ولی من یادمه نرگس قبلا موقعی که تازه ازدواج کرده بودن به خاطر این که با رفیق ما دعواش شده بود و اونم جواب نرگسو نمیداد به من زنگ زده بود و سراغشو میگرفت!

تا چشمم به اسم نرگس خانم افتاد سریع تماس گرفتم و گوشیو کنار گوشم گذاشتم.
بعد از چند دقیقه جواب داد
+سلام علی آقا؟

_سلام بله خودم هستم!
+چیزی شده که به من زنگ زدین؟مانلی حالش خوبه؟
از این که انقدر خودشو مظلوم میگرفت حرصم گرفته بود

 

_اگه شما موش ندوانی خیلی خوب میشد!
+چی میگین؟!
_خودتو به کوچه علی چپ نزن نرگس خانم!
+به خدا نمیفهمم چی میگین آقا علی!چی شده به من بگین

_از جدا شدن منو مانلی چی نصیب تو میشه؟!
+این چه حرفیه آقا علی آرزوی من اینِ شما و مانلی کنار هم زندگی کنین!
_فیلم بازی نکن همه چیو میدونم !فقط بگو مانلی کجاس!

+چیو میدونین به منم بگین بدونم خب!مانلی هم مگه پیش شما نیست تو خونه شما ،صبح که از خونه شما زنگ زد!

_میدونم زنگ زد و شما پرش کردین و انداختینش به جونم! حالا بحث این نیست صبح چیکار کردین گذشت الانو بگین مانلیو کجا قایم کردی؟!
+به خدا نمیدونم چی میگین

صداش پر از بغض بود ولی خب من گول این مظلوم نماییشو نمیخوردم!
_نمیگی نه؟! باشه خودم میام خونتون یه چیزاییو چک کنم!

اینو گفتم وتلفنو قطع کردم گوشیو انداختم توی جیبم و با سرعت از ساختمون خارجشدم و به طرف ماشین رفتم و روشنش کردم و با سرعت به سمت خونه حمید روندم…

باید خودمو زود میرسوندم تا مانلیو فراری نداده بود

 

چند دقیقه بعد جلوی در خونه ی حمید بودم ترمز کردم و دستیو کشیدم واز ماشین پیاده شدم و به طرف در خونشون رفتم وجلوی خونه که رسیدم شروع کردم به زنگ زدن.

سرمو چرخوندم تا ماشینمو پیدا کنم‌ ولی بآ ندیدن ماشین بیشتر عصبی شدم،حتما ماشینو بردن جایی پارک کردن تا من نبینم و گولم بزنن!

نرگس و حمید حراسون اومدن دم در با دیدن من حمید اول تعجب کرده بود ولی به دقیقه نکشید که عصبی شدو گفت:
+معلومه چی میگفتی؟

_آره معلومه!با زبون خوش مانلیو بدین به من وگرنه خودم میگردم پیداش میکنم!
+چی میگی علی؟!مگه مانلی عروسکه وماهم بچه که از سر لجو لج بازی قایمص کنیم و نخوایم به توبدیمش!
_من مطمئنم مانلی پیش شماس!
صدای گریون نرگس بلند شد:

+به خدا آقا علی مانلی پیش ما نیس و منم مانلیو پر نکردم!
+علی به خودت بیا مرد!
_عه پس نمیدینش! خودم میگردم و پیداش میکنم مشکی نیس؟!

+اگه با این آروم میشی عیبی نداره بیا و بگرد!
خودش کنار ایستاد و نرگسم با خودش کنار برد و گفت:

+برو داداش بگرد
با این حرفش یکم خجالت کشیدم ولی خب مانلی جز این جا و خونه خودش جایی نداشت!

 

با قدمای بلند وارد خونشون شدم و شروع کردم به گشتن،همه جارو گشتم آشپزخونه سالن اتاق خواب پشت بوم بالکن کمد ،حتی زیر تختاروهم گشته بودم ولی هیچ به هیچ نبودش!

تکیه دادم به دیوار و سرخورد پایین،من مانلیو از کجا پیدا کنم؟!
با بدبختی به رو به روم زل زدم که با حس دستی روی شونه‌ام نگاهمو از روبه رو گرفتم و به حمیدی که کنارم نشسته بود انداختم.

_داداش خیالت راحت شد ؟
ازش خجالت کشیدم هر کسه دیگه جای حمید بود و حرفمو راجب خودشون میشنید یه دندون سالمم تو دهنم نمیزاشت.
با صدایی که بدبختی توش موج میزد گفتم:
_مانلی رفت حمید!

+کجا رفت داداش؟
_نمیدونم اگه میدونستم این جا نبودم
+چی شد که رفت ؟دعواتون شده؟؟
_صب به خاطر یه مسائلی دعوامون شد ولی آشتی کرد باهام.

+پس چی شد که رفت؟!
_ مامانم زنگ زد جوری حرف زد انگار حالش بده منم خواستم با هول برم بهش برسم که مانلی گفت نمیزاره با این حالم رانندگی کنم گفت خودم میرسونمت.

منم که انقدر کلافه و نگران بودم قبول کردم ،فقط میخواستم زودتر برسم اون جا،قرار شد مانلی منو برسونه و خودش بگرده خونه.
+خب این دلیلی میتونه باشه واسه رفتن مانلی؟

 

+از این که مامانت حالش بد شده ناراحت شده و ول کرده رفته؟
_نه اتفاقا اونم خیلی نگران شده بود به خاطر حال مامانم

+چرا نصفه و نیمه حرف میزنی بگو ببینیم چی شده و چیکار میتونیم بکنیم!دوتاتون عین بچه ها میمونین.
_رفتم تو خونه ولی مامان سالم بود رو مبل نشسته بود و با لبخند نگام میکرد یه لحظه از دیدن این که حالش خوبه خوشحال شدم ولی دستگیرم شد که چرا مامان نقش بازی کرد تا منو بکشونه خونش!

نرگسی که تا الان ساکت شنونده ی حرفامون بود به حرف اومد
×نکنه قضیه شما دوتارو فهمیده!
دستی توی موهام کشیدم وگفتم:

_نه ،مامانم بدون مشورت با من واسه خودش رفته با فاطمه و خانواده فاطمه هماهنگ کرده بود واسه آزمایش خون و خرید حلقه و این چرت و پرتا!صبح خود فاطمه بهم زنگ زد ولی گفتم سر کارم !

انگار از این که بهش نه گفته بودم ناراحت شده و رفته چغولی منو پیش مامان کرده و مامانم این نقشه رو کشیده!
تا رسیدم به دقیقه نکشیدو زنگ خونه به صدا دراومد وخبر دادن فاطمه خانمه!

با شنیدن اسمش عصبی شدم و برگشتم طرف مامانم و گفتم :این کارا چیه؟ گفت اون بهتر صلاحمو میدونه!

حسابی کفری شده بودم خواستم ول کنم برم که شروع کرد به اشک ریختن نفرین کردن و خود زنی کردن.
دقیقا میدونست از چی متنفرم و همون کارارو میکرد

 

_مامانم میدونه من عاشق مانلیم به خاطر همین فاطمه رو انداخت وسط زندگیم !
وقتی دید راضی نمیشم بمونم شروع کرد به قسم دادن جون مانلی
با شنیدن اسم مانلی پاهام قفل شد

مدام میگفت تورو جون مانلی آبرومو بخر!
نمیدونم چرا خر شدم و موندم!
به خاطر اشکاش بود که موندم یا شایدم به خاطر این که به زبون آورده بود که مانلی واسم مهمه!

از شانس بدم انگار مانلی فاطمه رو دیده بود و نرفته بود خونه.
فاطمه که اومد مامانم ساکت شدو شروع کردم قربون صدقه ی عروس گلش رفتن
از این که فاطمه رو عروسش خطاب میکرد حالم بد شد راهمو گرفتم تا از خونه بیام بیرون که صدای پر عشوه فاطمه رفت رو اعصابم:

×آقا علی جایی تشریف میبرین؟!
حالمو بهم زد با لحن حرف زدنش!انگار مامانم کور بود و این رفتارای چندش این دختره رو نمیدید و فقط بلد بود انگ بچسبونه به مانلی من!کسی که پاکه! این دختره ادعای خدا پیغمری داشت این جوری عشوه میومد چیزی نبود!

نمیدونم چرا همون لحظه ول نکردم برم و موندم و گند زدم به زندگیمو اعتماد مانلی
مامانم گفت میره ماشینو روشن کنه و با ابرو بهم فهموند که برم ماشینو روشن کنم
منه احمقم رفتم به دقیقه نرسید مامان و فاطمه اومدن بیرون و سوار ماشین شدن

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

2 دیدگاه

  1. سلام آقای آقاپور…چراسایت بلک رمان بازنمیشه؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *