خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/پارت شانزده

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

 

_چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟!
+هرکاری بخوای انجام میدم و بعد میزارم بری!

_هرکاری تو چیکار میتونه واسه بچه من بکنه؟هرکاری تو میتونه بی عفتی منو پاک کنه؟!
+درسته که سخته واسم ولی میبرمت سقطش کن ..واسه اونم تو این زمونه کاری نداره میدوزن واست!

با حرفش شوکه شدم منی که تا الان جیغ جیغ میکردم و از ظلمی که در حقم کرده بود گله میکردم الان با حرفش ته دلم خالی شده بود…
من دلم میخواست بعد این حرفام بغلم کنه و دلداریم بده ولی اون این جوری بهم گفت:

درسته هرکسی یه تحملی داره ولی با تجربه کردن تمام این ماجراها من خیلی زود رنج و دلنازک شدم و توقع اینو نداشتم…

بق کرده نگاش کردم که با عصبانیت سرم داد زدو گفت:

+معلومه چه مرگته؟؟میگم واسه آیندمون این غلطو کردم تو سینم وایمیسو از نامردیم میگی!این جور میگم بق میکنی؟دیگه خسته شدم نمیدونم به کدوم سازت برقصم!تصمیمتو بگیر زودتر نه خودتو خسته کن نه منو!

دلم از این بی رحمیش گرفت..
بی اختیار گفتم:
_بریم سقطش کنیم..

 

انگار از حرفم شکه شد که با شک و تعجب زل زد تو چشمام..

صدای شک زدش به گوشم خورد..
+داری باهام شوخی میکنی مگه نه تو انقدر سنگ دل نبودی!بودی؟
وقتی دید چیزی نمیگم و فقط بهش زل زده بودم کلافه شدو و دست تو ماهاش کشیدو گفت:

+باشه من به تصمیمت احترام میزارم
به طرف تلفن رفت که تماس بگیره…
کنجکاو بهش زل زده بودم…
به کی میخواست زنگ بزنه؟!

تلفنو برداشت و یکی از دکمه های تلفنو فشار داد و منتظر شد،انگار به اون کسی که زنگ زده بود جواب داد چون شروع کرد به سلام کردن و حال و احوال ولی یهو گفت؛

+شما؟
سرشوبالا اورد و با اخم و عصبانیت بهم زل زد

+نرگس خانم شمایین؟!
+ببخشید اشتباه زنگ زدم شرمنده خدافظ.

تلفنو قطع کرد و به طرف من اومد.
+حالا دلیل این تغییر رفتارتو متوجه میشم مانلی خانم!

_چی میگی؟؟
+این تغییر رفتاری یهوییت واسه حرف زدن با نرگسه؟؟

 

_چرا چرت میگی؟؟
+من یا تو فکر کردی نمیفهمم که این خانم مدام داره بهت نخ میده که چیکار کنی.

_اصلنم این طور نیست!
+پس چی نکنه همش اتفاقیه که تو هر داستانی یه ردی اون هست. مثلا اون روز تو مطب!اون زیر پات نشسته بود که بچه منو بکشی مگه نه!
_نه اصلا.

+الآنم باهاش حرف زدی و رفتارت ۱۸۰ درجه تغییر کرده!

_گناه کسیو نشور!نرگس اون آدمی نیست که تو فکرشو میکنی!
علی عصبی شده بود به طرف تلفن برگشت و از روی میز برداشت و کوبیدش به زمین و گفت:

+اگه به گناه شستن آقا میشورم ولی نمیزارم هرکسی سر کنه تو زندگیم و واسه منو زنو بچم تصمیم بگیره!

منه احمق نمیدونم چم شده بود چون از این که علی منو بچه ای که تو شکمم بود زن و بچش خطاب کرده بود،انگاری قند تو دلم آب کردن.

بی اراده لبخندی روی لبام نشست که علی با دیدن لبخندم تعجب کرد!
الان پیش خودش میگه این آدم دیوونس و چند شخصیتی هست..

ولی در کمال تعجب دیدم علی با دیدن لبخند من ،لبخند زد..
به طرفم اومد و دستشو دور گردنم انداخت و سرشو به سینش چسبوند..

 

اخ که این آغوش بدون هوس و منت چه لذتی داشت..
بی اراده دستامو دور کمرش حلقه کردم،که علی منو محکم تر بغل گرفت و سرشو روی موهام گذاشت و شروع کرد به کشیدن نفس عمیق!

بعد از چند بار نفس عمیق کشیدن سرشو کنار گوشم آورد وزمزمه کرد:

+مانلی تو این جنگی که همه قراره حرف بارمون کنن یا نابودمون کنن پشت و پناهم باش بزار حداقل تو آغوش تو من جون بگیرم!با آرامشی که تو بهم میدی با هرکسی که نمیخواد منو تو ما بشیم بجنگم!

با حس آرامش آغوش علی چشمامو بستم و گفتم:

_به یه شرط میشم پشت و پناهت !به یه شرط همرات رو این پل چوبی فرسوده قدم میزارم!

+هر شرطی باشه قبوله!چه‌ شرطی ؟!
_این که همین جا قسم بخوری تحت هر شرایطی من و بچمو دست داشته باشی!
+اول که بچمون ،دوم این که نوکر خودتو بچمونم هستم!

سفت تر بغلش کردم که زیر گوشم گفت:
+تو راه سختی پا گذاشتیم مانلی ازت خواهش میکنم همه چیو بسپر به من و سعی کن با حرف بقیه ناراحت نشی!اینو بدون واسه بهم رسیدنمون باید پی همه چیو به تنمون بمالیم!

 

با صدای زنگ موبایلش علی یکم ازم فاصله گرفت و تلفنشو از جیب کتش بیرون آورد و به صفحه نمایشگرش نگاهی انداخت.

با دیدن اسم مخاطب نگاهی به منی که با دقت بهش زل زده بودم انداخت وقتی نگاه زومم رو دید یکم هل شد و آروم گفت:
+فاطمس!

حتی باشنیدن اسمشم عصبی شدم و از این که باید علیو با کسی شریک میشدم .

حرصم گرفت خواستم از آغوش علی بیرون برم که اجازه نداد و یک دستی منو سفت تو بغل گرفت و با وصل کردن تلفنش عملا فرصت جیغ جیغ کردنو ازم گرفت.
+بله؟

×سلام آقا علی خوب هستین؟
+سلام بله خوبم!
به خاطر این که تو بغل علی بودم کل حرفای فاطمه رو متوجه میشدم و با حرص شاهد مکالمشون بودم…

×ببخشید که مزاحم شدم ولی به خاطر اصرار زیاد مادرتون تماس گرفتم!
+نه مزاحم نیستید ولی خب الان سرکارم.

با این حرفی که زد قطعا خجالت میکشید و قطع میکرد ولی چه خوش خیالم من این دختره پرو تر از این حرفاس که با این حرف علی قطع کنه و گورشو گم کنه!

×ولی مادرتون گفتن این ساعت کارتون تموم میشه و خونه هستین!

 

ریز ریز شروع کردم به خندیدن و علی هم با چشماش شروع کرد به خطو نشون کشیدن!

×آخ الهی بهمیرم چیزیتون که نشد؟!
با شنیدن حرفش خنده از روی لبام پاک شد دلم میخواست میرفتم و این دختره رو تا جون داشن میگرفتم و تا میخورد کتکش میزدم!دختره آب زیر کاه!

نه به اون جا نماز آب کشیدناش و سرخ و سفید شدناش واسه مامان علی نه به این عشوه خرکی اومدناش و پرو بازیاشو الهی بمیرماش!
وقتی علی قیافه عصبی منو دید گفت:
+سرم شلوغه خداحافظ.

تلفنو قطع کرد منتظر شد تا من عین یه بمب منفجر شم!
ولی من در کمال آرامش به علی زل زده بودم..

علی انگار از دیدن این قیافم کلافه شده بود چون گفت:
+تو که خودت شاهدی من رو بهش ندادم به خدا تقصیر من نیست!

_میدونم.
انگار از حرفم متعجب شده بود چون با شُک زل زده بود بهم و من فقط با لبخند نگاهش میکردم!

+ببین مانلی میدونم الان خیلی عصبی هستی پس سرم داد بکش ولی تو خودت نریز عزیز دلم.

_عصبی نیستم علی جان!
انگار با شنیدن صدام تعجب کرده بود،قیافه متعجبش خنده دار بود خندم گرفته بود.

 

+چرا عصبی نیستی مانلی؟
_چون من از رقیبم قدر نیست و فقط با یه کلمه از چرتو پرتای اون خودمو تورو اذیت و ناراحت نمیکنم!

لبخند پر از آرامشی روی لباش نشست و به طرفم اومدو منو بغل گرفت .

تمام زندگی و آرامشم تو این آغوش گرم خلاصه میشد به هیچکس اجازه نمیدادم منو محروم از این آغوش کنه …
تو بغل علی بودم که صدای شکمم بلند شد.

طبق عادتی که داشتم دستمو مشت کردم تا بزنم رو شکمم که علی وسط راه مشتمو گرفت و با اخم گفت:
+اصلا حواست هست داری چیکار میکنی؟

با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد
+از الان بهت بگم اگه اتفاقی واسه بچم بیوفته من میدونم و تو!

از حرفش حرصم گرفت بچه ای که هنوز چند روزشه جای منو گرفته…

_خوبه خوبه یه بچه ام تو داشتی !
با قهر خودمو از تو آغوشش بیرون کشیدم.
صدای قهقهه علی بلند شد و با خنده ای که روی لب داشت گفت:

+ صد بار بهت گفتم بچه مون بگو تا فکت عادت کنه! حسادت چیز بدیه مامان کوچولو اونم به بچه‌ی خودت!

 

با حرص نگاش کردم که گفت:
+ جااااانمممم

_ جای اینکه از بچت تعریف کنی پاشو واسه ناهار ی کاری کن گشنمه!

+ناهارم چشم ولی مانلی نکنه بچمونو دوست نداری!این بچه ثمره عشقمونه ها!
_ چرا فکر می کنی من بچه هامو دوست ندارم ؟همونقدر که تو این بچه رو دوست داری علاقه‌ای که من بهش دارم صد برابر از تو بیشتره! فقط از اینکه اونو بیشتر از من دوست داری بهش حسادت می کنم!

_ من فدای تو و حسادت بشم این بچه رو فقط به خاطر اینکه تو مادرش هستی و با بودن اون میتونم به تو برسم دوسش دارم.

عاشق این علی جدید شده بودم علی که تمام احساسشو بهم میگه! این علیی که بی پروا شده و از هیچکس ترسی نداره!

نمیدونم چقدر بهش زل زده بودم که صدای خنده علی منو از فکرام بیرون کشید .
میدونم خوشگل و جذاب و خوشتیپم خانومی ولی خوب اینجوری که بهم زل زدی تموم میکنیم!

از این همه اعتماد به نفسش حرصم گرفت با عصبانیت گفتم:

_ به جای نمک ریختن پاشو واسم ناهار جور کن گشنمه! من به درک به فکر بچت باش! اینجوری که تو بهم میرسی بچه سالم به دنیا بیاد خیلیه!

 

با عصبانیت نگام کردو گفت:
+ زبونتو گاز بگیر!بچه من سالم و سلامت به دنیا میاد!
مظلوم نگاش کردم و گفتم:

_گشنمه!
+چشم الان واست یه چیزی درست میکنم!چی دوسداری؟
_لازانیا هوس کردم..
+ای به چشم شما امر بفرمایید بانو..
رفت تو آشپز خونه و مواد لازم واسه درست کردن لازانیا روی میز گذاشت و رفت دستشو شست و برگشت به طرف میز و شروع کرد به خورد کردن پیاز..

تاحالا علیو در حال آشپزی ندیده بودم فکرم نمیکردم خودش الان دست به کار بشه و بخواد لازانیا بپزه واسم..
با شگفتی به طرفش رفتم و یکی از صندلی های میز آشپزخونه رو کشیدم بیرون و روش نشستم و دستمو زیر چونم زدم و زل زدم بهش!

وقتی نگاه خیرمو دید لبخند عمیقی زدو گفت:
+چیه چرا اینطوری بهم زل زدی؟!خوشگل ندیدی؟؟
_خوشگل که عووو یه عالمه دیدم ولی خدای اعتماد به نفس در حال آشپزی ندیدم!
+حالا دیدی ؟

_آره
+زیارتت قبول!

با تموم شدن حرفش بلند بلند زد زیر خنده!

بچه پرو رو ببینا تیکه بی نمک میگفت و خودش هرهر میخندید! با حرص گفتم :

_آقای نمکدون به جا خندیدن ناهار بده بهم بچت تمام روده موده ی منو خورد!
+فدای بچم بشم من چشممم!
اینو گفت و سرعتشو بیشتر کرد.

این روی دیگه ی علی که پر از انرژی و شوخ طبعی بود بیشتر واسم جذاب بود چون این رویشو فقط میدیدم و تاحالا ندیده بودم با کسی حتی رفیقای صمیمیشم که شده این جور رفتار کنه!
منو علی توی راه سختی پا گذاشته بودیم که فقط خدا باید کمکمون میکرد!
با صدای علی از فکر بیرون اومدم که میگفت:

+مانلی
_جانم؟

+این پیازو سرخ کردم لطفا این گوشت چرخ کرده رو بریز روش یکم تفتش بده تا من این گوجه رو تموم میکنم!

_چشمی گفتم و به طرف گاز رفتم گوشت چرخ کرده رو که داخل بشقاب بغل گاز بود برداشتم و توی تابه ای که پیاز در حال سرخ شدن بود ریختم..

آشپزی با کسی که دوست داری یکی از فانتزی های هر دختری میتونه باشه!
شرو کردم به زیرو رو کردن گوشت و پیاز..

 

ولی به دقیقه نکشید که دلم آشوب شد..
احساس کردم محتویات معدم داشت بالا می اومد…

سریع دستمو گذاشتم جلوی دهنم و بیخیال گازو هر چیزی که روش بود شدم و از آشپزخونه بیرون رفتم…
نمیدونستم سرویس کجاست عین مرغ سر کنده طول و عرض سالنو متر میکردم..

علی با تعجب دنبالم میومد و مدام میپرسید چی شده.
نمی تونستم دهنمو باز کنم و ازش سوال بپرسم سرویس کجاست..

اونم انقدر گیج بود و نمیدونست من چه مرگه…
خواستم به طرف راهرویی که دیدم برم که شاید سرویس اون جا باشه ولی علی نزاشت.

منو به طرف خودش برگردوند و گفت:
+چته مانلی چرا عین بچه ها میپری این ور میپری اون ور هرچیم ازت میپرسم چیه جواب نمیدی؟؟

وقتی دید جواب نمیدم عصبی شدو دستمو که محکم گذاشته بودم رو دهنم که مبادا همهدجارو به گند بکشم از رو دهنم برداشت و گفت :

+حرف بزن ببینم چی شده چی میخوای به خاطر این که گفتم حواست به اون باشه داری این کارارو میکنی؟خب به خودم میگفتی که دلت نمیخواد کاری بکنی چرا عین کانگرو میپری این ور میپری اون ور؟

 

از حرفش زورم گرفت و حسابی از دستش حرصی شده بودم دهنمو باز کردم که جوابشو بدم که دهن باز کردنم همانا و بالا آوردنمم همانا…

هرچی بودو نبود تو معدم خالی کرده بودم رو علی..
علی با دهن باز و چشایی که از تعجب زده بود بیرون زل زده بود به گلکاری که روی پیرهنش انجام داده بودم..

حرف نمی زد فقط زل زده بود به لباسش…
با خجالت و ترس به پیرهن کثیف علی زل زده بودم و حتی روم نمیشد یه کامه به زبون بیارم..

وقتی دیدم علی بهت زده به لباسش زل زده خجالت زده گوشه بلوزمو بالا آوردم وشروع کردم به پاک کردن گندکاریم..
اصلا روم نمیشد تو چشای علی نگاه کنم سعی داشتم لباسشو تمیز کنم که دستام اسیر دست علی شدو آروم گفت:

+چیکار میکنی؟
خجالت زده سرمو تا جایی که امکان داشت پایین انداختم و گفتم:

_ببخشید الان لباستو تمیز تمیز میکنم!
دوباره خواستم به کارم ادامه بدم که مچ دستمو گرفتو گفت:

+لازم نیست دیگه ارزش تمیز کردن نداره باید بندازمش دور

 

با حرفش اشکم در اومد و زدم زیر گریه …
میون گریه هام مدام معذرت خواهی میکردم که گفت:

+مانلی چرا گریه میکنی؟
همینطور که حق میزدم گفتم:
_لباستو به گند کشیدم!

+فدای سرت.بگو ببینم چرا حالت بد شد؟
تو صورتم زل زده بود و دنبال جواب بود وقتی دید جواب نمیدم با حرص و عصبانیت گفت:

+نکنه مریض شدی؟یا نکنه تو اون مطب کوفتی یه بلایی سرت آوردن؟؟
از این نگرانیش غرق لذت شده بودم ولی هنوزم خجالت میکشیدم نگاش کنم ..

با عصبانیت تکونم داد که چشم تو چشم شدیم و گفت :
+حرف بزن دیگه!چرا حالت بد شد؟
_بوی گوشتو پیاز بهم خورد دلم آشوب شد؟

+همین؟؟مگه میخوای بچه گول بزنی؟بگو ببینم چرا حالت بد شد؟
از این احمقیش حرصم گرفت و با عصبانیت گفتم:

_چی میگی واسه خودت مثلا حاملم!بوش خورد بهم حالم بد شد..
رو لبای علی لبخندی نشستو و بغلم کردو گفت:

الهی فدای تو اون نی‌نی‌مون بشم!
و منو بیشتر به خودش فشار داد..

 

با زور خودمو از بغلش بیرون کشیدمو با عصبانیت گفتم:
_معلومه چیکار میکنی علی تمام لباسامو به گند کشیدی!

+چیه این بچه که قرار نیست فقط به لباسای باباش گند بزنه پس مامانش چی؟
مامان و بابا!
من و علی!
مامان و بابای یه بچه!

تو دلم کیلو کیلو قند آب میکردن درسته این بچه حکم بی عفتی منو داشت ولی یه زنجیره واسه اتصال به علی بود…
یه لحظه غرق لذت بودم و یه دقیقه افسرده!

انگار دیونه ها شده بودم…
با تکون علی به خودم اومدمو نگاهش کردم و گفتم:
_چیه؟
+کجایی کلی صدات زدم…
_راستیییی تو چرا دستمو از جلوی دهنم برداشتی؟؟؟؟

+چه میدونستم فکر کردم بازیت گرفته!
_یعنی تو زن حامله ندیده بودی؟؟

+نه. خودمم تاحالا حامله نشدم!
با حرفش زدم زیر خنده که با شیفتگی نگاهم کرد و گفت:

+قربون خنده هات!

 

زدم تو بازوشو گفتم:
_خدانکنه دیونه!
+دلم میخواد فدای زن حاملم شم به تو چه!

از حرفای جدیدی که علی میزد گونه هام رنگ گرفته بود..
با حس بوی سوختنی با تعجب از علی پرسیدم:

_ این بوی سوختنی واسه چیه؟!
با لبخند نگاهم کرد و گفت:
+ اون چیزی که قرار شد تا حواست بهش باشه سوخت همین!

با خجالت سرمو پایین انداختم..
علی خواست به طرف آشپزخونه بره که با خجالت دستشو گرفتم و گفتم:
_علی کجا میری؟

علی وقتی خجالت منو دید با خنده گفت:
+ اجازه میدی من برم زیر گازو خاموش کنم تا کل خونه آتیش نگرفته!
_ لباست کثیفه کل خونه کثیف میشه!
علی روی پیشونیش زد و گفت:

+ آخ آخ خوب که گفتی!
سریع دکمه های پیراهنش را باز کرد و از تنش بیرون آورد ..
با خجالت دستم روی چشمم گذاشتم و گفتم:

_ معلومه داری چیکار می کنی علی؟

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

یک دیدگاه

  1. کی پارت میزارین پس😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *