خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/پارت سیزده

رمان دختر شیطان/پارت سیزده

 

کلافه از نبود شهاب روبه نرگس غر زدم.
_ولم کن بابا حوصله ندارم!
بهم خیره شد، باصدای آرومی گفت:
_عزیزم انقد خودتو اذیت نکن!
گفت میاد پیشت؟
لبم رو گزیدم باصدای آروم گفتم:
_میدونم میاد… ولی درک کن!

نفس عمیقی کشیده ادامه دادم.
_درسته میاد، ولی من از اولشم طعم عشقو نچشیدم ولی شهاب کنارن بود… پشتم بود، همدمم بود!
آب دهنم رو پرصدا قورت دادم.
_اون کسی بود که از همه چیز خبر داشت‌!
بدون هیچ منتی کنارم بود، طعم داشتن داداشو بهم داد، اون از هیچ چیزی ازم دریغ نکرد!

نرگس جلو اومد، دستی به صورتم کشید کی گریه کردم که نفهمیدم؟
دستشو روی صورت خیس از اشکم کشیده با لحن مهربونی گفت:
_فدای خواهرم‌!
درکت میکنم، سخته ولی آروم باش داری خودتو اذیت میکنی.

سرم رو تکون دادم، پوف کلافه ای کشیدم و از جام بلند شدم.
کنجکاو با چشم‌های ریز شده بهم خیره شد، چشم توی حدقه چرخوندم و باصدای آرومی گفتم:
_‌بااجازه میرم کوفت میارم کوفت کنیم!
آهانی گفت و با لبخند ضایعی گفت:
_برو خوشکلم

پشت چشمی براش نازک کردم و با قدم های کوتاه به سمت آشپزخونه رفتم
از همونجا داد زدم.
_گشنته؟!
چشمم بهش بود، روی مبل ولو شد و باصدای هوسناکی گفت:
_خوشکل مامان گشنشه!

زیر لب باصدایی که سعی داشتم بشنوه گفتم:
_کارد بخوره به شکمت!

 

تک خنده ای کرد و گفت:
_بدو درست کن انقدر غر نزن!
نفسم رو پرصدا بیرون دادم. چند قاچ پیتزای مونده‌ی ظهر رو توی توستر گذاشته منتظر موندم که داغ بشه.

صدای نرگس بلند شد.
_چیشد؟ یه ساعت منتظرما
چشم توی حدقه چرخوندم، نگاهم زو از توستر گرفته درحالی که به سمت یخچال میرفتم گفتم:
_صبر اومدم!

به یخچال نگاه کردم، نوشابه براش مضر نبود؟ با دودلی و شک نوشابه رو برداشتم و با صدای توستر به سمتش رفتم.
پیتزاها داغ شده بودن و باعث شد لبخندی بزنم.
پیتزارو توی ظرف گذاشته نوشابه به دست از آشپزخونه خارج شدم. نرگس با دیدنم دستاشو بهم سابید و بالذت گفت:

_به به پیتزا!
تک خنده ای کردم، بوی پیتزا هوش از سرم میبرد، عجب بویی داشت!
وسیله‌هارو روی عسلی گذاشتم.
_بفرما بخور عزیز خاله گشنه‌ش نشه!
تشکری کرد و با لذت و ولع مشغول خوردن شد.

*

با صدای کلافه‌ی نرگس چشمم رو محکم روی هم فشردم.
_گفتم میای یعنی میای!
پوف کلافه ای کشیدم و باصدای کنترل شده ای گفتم.

_بیام چه غلطی بکنم؟ باید علی دعوت میکزد نه تو!
اخمی روی پیشونیش جا گرفت.
_آها یعنی من اندازه پشیزی برات مهم نیستم؟
مهم اون الندگ زشته؟
ابرویی بالا انداختم، چشم ازش گرفته باصدای آرومی گفتم:

_ارزش داری، ولی تولد مادر اون به من چه ربطی داره؟!
نفس عمیقی کشیدم، باصدای آروم تری ادامه دادم.
_تولد کسی که باعث شد سالها عذاب بکشم به من چه؟

 

نرگس با مهربونی به سمتم اومد؛ دست‌های یخ زده و سردم رو توی دستس گرفته باصدای آروم زمزمه کرد.
_میخوای بهش بفهمونی کنار کشیدی؟
تو بخاطر علی میری نه مادرش!

لبم رو گزیدم، شک داشتم بین رفتن یا نرفتن.
چشم توی حدقه چرخوندم، باصدای خفه و گرفته ای زمزمه کردم.
_خب… نمیدونم واقعا!
خودمم گیر کردم بین اومدن یا نیومدن!
دستش رو روی دستم گذاشته مهربون گفت:
_میدونم تصمیم درستو میگیری!

لبخند کوچیکی زدم، چشمم رو بستم نباید بخاطر مادر عجوزه‌ش اجازه میدادم چشم دخترای دیگه روش باشه!
نفسم رو کلافه بیرون دادم، باصدای آروم زمزمه کردم.
_باشه… منم میام!
با ذوق و جیغ بغلم کرد و گفت:

_ایول
_کادو چی میشه نرگس؟
چشمکی زد و گفت:
_اون بامن
چشمم رو ریز کردم و با صدای کنجکاوی گفتم:
_اون باتو‌؟ نکنه خریدی؟

ابرویی بالا انداختم دستش توی موهاش فرو برده بالحن بامزه‌ای گفت:
_خب… آره
خندیدم، با صدایی که رگه ی خنده توش موج میزد گفت:
_اگه نمیومدم چی؟

به پشتی مبل تکیه داد و پاهاش رو روی هم انداخته با خیال راحت گفت:
_‌خب دیگه عشقم من دوست خودمو میشناسم!
مطمئن بودم که کم نمیاری!

دست به کمر شدم، بله خانم زیادی منو میشناخت.

 

توی آینه به صورت آرایش کرده و لباسِ مجلسی بلندم خیره شدم.
بدن کشیده و بلندم توی چشم بود؛ گودی کمرم به خوبی نمایش داده میشد؛ چشم‌هام کشیده تر و درشت تر از قبل بود.

کیفِ سیاه همرنگ لباسم رو توی دستم گرفته به سمت نرگس برگشتم.
_خوب شدم؟
نگاهشو بهم دوخت، ابرویی بالا انداخته باصدای ذوق زده ای گفت:
_عالی شدی!

دامنِ لباسم رو توی دستم گرفتم و چرخیدم.
_جدی میگی؟
چشمکی زد، با شوق و خنده لب زد.
_آره، دلِ علیو بازم میبری!
لبم رو گزیدم، ذوق زده بودم برای‌ حضور توی مهمونی!

***

از ماشین پیاده شدم، هوای خنک از دامن لباسم گذشت. دامن رو توی دستم گرفتم و با قدم‌های آروم به همراه نرگس و حمید به سمت ویلا رفتیم.

اوه برای مادرش همچین جشنی گرفته؟!
دستم رو توی آغوشم گرفتم، حمید دستش رو دور کمرِ نرگس حلقه کرده بود؛ صمیمیت بینشون برام خوشایند بود.
حمید جلو رفته زنگِ ویلا رو زد.

در ویلا با صدای آرومی باز شد، قیافه‌ی جذاب و بدنِ ورزیده‌ی علی جلوی چشم‌هام جون گرفت

 

نفس عمیقی کشیدم، آروم بودن و خودم رو کنترل کردن در برابر علی از محالات بود.
ضربه ای که نرگس به پهلوم وارد کرد باعث شد از درد آخ بگم و نگاه خیره‌م رو از علی بردارم.
_چیشد خوبی؟

با شنیدن صدای علی مثل لبو قرمز شدم، انگشت‌های کشیده‌م رو دور کیف پیچوندم و با صدای ضعیف درحالی که از خجالت آب میشدم بزور لب زدم.
_خوبم… هیچی نشده!

نگاهش روی اندامِ زنانه‌م لغزید، ابرویی بالا انداخته باصدای بم و گیرایی گفت:
_بیاین تو!
نزگس و حمید جلو تر ازمن وارد خونه شدم.
نگاهم رو از صورت جذاب علی گرفته دامن بلند لباسم رو توی دستم گرفتم.

قدم به جلو گذاشتم خواستم وارد خونه بشم که بازوهای لختم میون دست‌های بزرگش اسیر شد.
_یکم دیگه میمالوندی به خودت!
شنلم از شونه‌م پایین افتاده بود، گرمای دستش روی پوستم لذت بخش و رویایی بود!
سرم رو به سمتش کج کردم، نگاهش از صورتم به سمت بدنم پایین رفت.

_لباس باز تر نداشتی؟
ابروم بالا پرید، ازاین محجب تر چی میخواست؟
اخم کوچیکی روی صورتم جا گرفت. سعی داشتم بازوام رو میون انگشتاش رها کنم.
باصدای ضعیفی گفتم:
_ولم کن!

نکنه میخوای چادر بپوشم بیام؟عصبی و کلافه نفس رو بیرون داد و با حرص گفت:
_دِ نه دِ نگفتم چادر بزن!
گفتم درست بپوش، میخوای بدنتو نشون بدی؟! بفرما برو لخت شو اصلا!

نگاهم روی دست‌ مشت شده‌ش گره خورد، رگ‌های گردنش برجسته و صورتش عصبی بود.
با سردرگمی گفتم:
_ولم کن دستم شکست!

فشارِ دستش رو بیشتر کرد، از درد چشمم رو روی هم گذاشته لب‌هام رو روی هم فشردم.
دندونش رو روی هم سایید و باصدای حرصی گفت:
_بار آخرته این لباسارو تنت میبینم… اوکی‌؟!
دستم روی دستش نشست با درد گفتم:
_باشه ولم کن.

انگشت دستش روی بازوم پایین اومده روی مچِ ظریف و باریکم مکث کرد.
انگشت‌هاش رو میون انگشتم قرار داده دستم رو محکم گرفت، با صدای خفه و بمِ مردونه‌ش زمزمه کرد.

_بااین قیافه بهتره کنار دست خودم باشی!
سعی کردم ازش فاصله بگیرم.
_ولی مامانت مارو باهم ببینه ناراحت میشه.
سرش رو به سمتم خم کرد، مطمئن از حرفش گفت:
_نمیشه، عادت میکنه!

نفسم رو بیرون دادم برای رویا رویی با مادرش استرس داشتم. نمیدونستم ممکنه چه رفتاری باهام داشته باشه.
_استرس دارم علی.
دستم رو فشرد باصدای مهربون و آرومی لب زد.

_هیس استرس نداشته باش‌، من کنارتم.
از شوق و ذوق لبخند کوچیکی روی لبم نشست، حرف‌هاش و کارهاش برام لذت بخش بود.
نگاهم رو به دیوار‌های راهرو دوختم، صدای آهنگِ لایت و آرومی به گوشم رسید.
_چرا صدای آهنگ کمه؟
_چون وحشی بازی نیست‌!
همین هم زیاده!

چشم توی حدقه چرخوندم، بلههه عاشق بچه بسیجی شدن اینارم داره.

 

دامن لباسم رو توی مشتم فشرده با قدم‌های کوچیک همراهِ علی وارد جشن تولد مادرش شدیم.
با دیدن زن خوشتیپ و خوش‌هیکلی چشمم رو توی حدقه چرخوندم.
با وجود نورِ کم برق نگاهش رو دیدم، چشم‌هاش شبیه چشمای علیِ من نبود؟

فشرده شدن دستم توسط علی باعث شد چشم از جمع بگیرم و نگاهم رو به نیم‌رخ جذابش خیره کنم.
_به چی زُل زدی؟
_به جمعی که لباساشون از من کوتاه‌تره و فقط من این وسط سرزنش میشم!
نگاهش بین جمعیت لغزید.

_اونا به من ربطی ندارن‌!
کسی که مالِ منه باید طبق خواسته‌ی من رفتار کنه. اینکه میگم لباست بازه چون نمیخوام نگاه کسی بهت بیفته، چون تمام و کمالت مال منه!
نفس عمیقی کشیده سرش رو خم کرد.
باصدای آروم و بم، زیر لب به طوری که نفس‌های داغش به صورتم اصابت میکرد زمزمه کرد.

_اینکه نخوای مال من باشی مشکل خودته!
هروقت تونستی طبق قوانین من جلو بری بیا پیشم!
دست‌های شُل شده‌م رو ول کرد و به سمت جمعیت رفت.
مات نگاهم رو به کنار دستم دوختم، رفت؟!
من حاضر بودم بخاطرش هرکاری بکنم و اون رفت؟ مگه نمیدونست بدون اون نمیتونم؟

قلبم تند میزد، نفس‌هام عمیق و شمرده شمرده شد؛ نمیخواستم مثل شهاب ترکم کنه، نمیخواستم تنها بشم!
با قدم‌های لرزون و بی‌جونم از سه تا پله پایین رفتم، نورِ کم باعث شده بود مردمک چشمامون تا حدِ آخر گشاد بشه!

پاشنه‌ی کفشم اذیتم میکرد، نگاهم رو بین دختر و پسرها گذروندم و چشم لوچ کرده دنبال نرگس و حمید گشتم.

 

با دیدن حمید و نرگس نفسم رو عمیق بیرون دادم، باید میرفتم پیششون.
سرم رو خم کردم و با قدم‌های تقریبا کوتاه به سمتشون رفتم‌، نگاهم به جلوی پام بود. مادرش حتی زحمت نداد بیاد بگه خوش نیومدی دختر!

چشم چرخوندم، علی کنار مادرش، عبوس مثل برج زهرمار ایستاده بود.
از اینکه منو مال خودش میدونست ته دلم قیری ویری میرفت.
کنار نرگس رسیدم. شونه به شونه‌ش ایستادم.
_چیشده؟
شونه بالا انداختم، باصدای بیخیالی گفتم:
_هیچی… چی بشه؟

نگاهش روی صورت آرایش کرده‌م لیز خورد.
_عه؟ پس چرا علی اونجوری اومد؟
شونه ای بالا انداختم.
_چه میدونم والا!
بخاطر لباسم گیر داد.

سلقمه ای بهم وارد کرد و گفت:

_لباس چرا؟
پوف کلافه ای کشیدم، به علی که چیزی رو به مادرش میگفت خیره شدم، ناکس عجب جذاب بود!
_گفت زیادی بازه!
تک ابرویی بالا انداخت و با حرص بامزه ای گفت:
_غلط کرده. کجاش بازه؟
لبامو جلو دادم و به ‌«نمیدونم» کوتاهی بسنده کردم.

باصدای حمید بهش نگاه کردم.
_چیشده خلوت کردین؟
نرگس با حرصی که هنوز توی صداش بود گفت:
_این علیو یه روز میکشم، بعد نگو نگفتیا
حمید خندید و با لحن شوخ روبه نرگس گفت:
_حرص نخور شیرت خشک میشه خانم!
نرگس پشت چشمی نازک کرده گفت:

_خشک بشه… شیرخشک زیاده.
حمید دستشو دور کمر نرگس حلقه کرد و گفت:
_آره… ولی من شیرِ پاستوریزه دوست ندارم!

 

از صراحت کلام و بی پرواییشون اونم بی توجه به من که نباید به حرف های خصوصیشون گوش می دادم، خجالت کشیدم.

حمید هم توی کالبد بسیجی بودنش مثل علی فرو رفته بود.

مادر علی همراه با پسر شاخ شمشادش طرفمون اومدن و با این که من از تیپم راضی بودم اما انگار مادرش با دیدنم حسابی اخماشو توی هم برد.

نرگش و حمید به گرمی خوش بش کردن و نوبت من که رسید نگاهی به علی کردم و در نهایت با لبخند دخترونه ایی لب زدم:
– سلام، از صمیم قلب تبریک میگم!

نگاه لجوجانش رو هواله سر تا پام کرد و بالاخره دستمو گرفت.
– خوش اومدی! اتفاقا می خواستم توی جشن امشب نامزد علی جانم رو هم معرفی کنم.

با شنیدن این حرف چشمام انداره دو تا‌ توپ بیس بال شد و نگاه گنگی به علی انداختم که اونم انگار حسابی تو لکر رفنه بود و توی هپروت سیر می کرد.

منتظر نموند حرفی بزنم و زهرشو ریخت و رفت.
آه لعنتی اون نباید امشب منو می دید، اومدنم حسابی اشتباه بود.

با انرژی تحلیل رفتم دست نرگس رو گرفتم و محکم فشار دادم
– اون داشت چی می گفت؟ نامزد کی؟

نرگس هم که تو شوک عجیبی فرو رفته بود زیر بغلم رو گرفت و منو روی صندلی نشوند.
– منم نمی دونم جریان چیه به خدا! بشین تا یه لیوان آب بیارم رنگت شده گچ دیوار دختر. حرفاش یه جوری بود اصلا جدیش نگیر شاید خواسته تورو حرص بده.

با سنگینی که روی سینم بود زمزمه کردم:
– اما علی هیچی نگفت …

 

نرگس مدام سعی داشت آرومم کنه اما نمی تونستم یک لحظه سر پا واستادم.
آخ لعنتی، علی حتی به خودش زحمت نداد تا بیاد و ببینه با قلب واموندم چیکار کرده.
– من میرم نرگس، برام یه اسنپ بگیر. این مهمونی کوفتی چی بود دیگه؟ من با این سنم یادم نمیاد تولدم کی بوده و تو عمرم یک بار هم کادو تولد نگرفتم اون وقت علی برای مامانش همچین تولدی گرفته.

دست رو دلم گذاشت و خواستم بلند بشم که صدای موسیقی آروم قطع شد و مادر علی سمت جایگاه تزئین شده رفت.
دلم از اون نگاه محسوسش لرزید.

انگار می خواست حرفی بزنه اما تردید داشت که بالاخره شروع کرد:
– اول از همه خیلی تشکر می کنم بابت این که تشریف اوردید و دوم می خواستم توی پنجاه و پنجمین زاد روزم این شادی رو با شما شریک بشم و همسر ایده عالی که برای علی انتخاب کردم رو به اقوام هم معرفی کنم.

با حرفی که زد همه دست زدن و صلوات فرستادم و تنها من بودم که برای چند دقیقه قلبم از تک و تا افتاد و دست و پام سر شد.

نرگس هم انگار گیج شده بود.
اما این وسط فقط علی بود که داشت خونسرد و عادی رفتار می کرد انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده.

بعد از چند ثانیه دوباره مادر علی به حرف اومد و دستشو به سمت دختری که گوشه سالن نشسته بود و حساب گرفته بود دراز کرد.
– فاطمه جان، خجالت نکش مادر بیا اینجا.

با دیدن دختره چشمامو روی هم گذاشتم و محکم دست نرگس رو فشار دادم.

اون دختری که حالا نامزد علی معرفی شده بود طرف مادرش و علی رفت و کنارشون ایستاد.
وای وای چی می دیدم.
خواب نبود، کابوس بود.
این که علی پنجه دستشو توی دستای دختره قفل کرد و به روش لبخند زد.
دنیام تاریک شد.
یعنی همه محبتاش و حرفاش دروغ بود یا اجبار؟

سوال های توی ذهنم تمومی نداشت و واقعا نمی تونستم اون سکانس رو نگاه کنم و برای آخرین بود از نرگس خواهش کردم که اونم اوضاعمو فهمید و مانتوم رو روی شونه هام انداخت.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *