خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/پارت سه

رمان دختر شیطان/پارت سه

 

با زجه گفت:
+ نمیشه مانلی باور کن نمیشه!
_ میشه تو نمیخوای. توی لعنتی نمیخوای!
#مانلی

چادرمو روی سرم جا به کردم و سمت پایگاه راه اوفتادم.
صدرصد امروز علی هست!

بعد از ده مین جلوی در پایگاه پیاده شدم. با دیدن علی جلوی در لبخند کجی زدم و وارد پایگاه شدم.
+ سلام زهراخانوم خوبی؟
به سمت فاطمه خانوم که پشت سرم ایستاده بود برگشتم و گفتم:

_ سلام خیلی ممنون خداروشکر شما خوبید؟
+منم خداروشکر خوبم. دختر شنیدی باید برید با بچه ها مشهد دیگه؟
درحالی که از تعجب چشام اندازه توپ شده بود گفتم:
_مشهد؟

+ اره دیگه بچه هارو دارن میبرن زیارت. ازونورم ی سری خانوم هستن باید بیاریدشون تهران دستور از بالاس.

از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم.
دلم خیلی هوس زیارت کردع بود ولی شرایطش نبود.
حالا که میتونستم برم چی بهتر از این.

 

+خب عزیزم فردا وسایلاتو جمع کن! راستی حاج اقا محمدی ام هستش.

با شنیدن این حرفش واقعا داشتم از خوشحالی منفجر میشدم به زور خودمو کنترل کردم. که مبادا دستم رو بشه.

با شنیدن صدای گوشیم سریع برداشتمش و بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم.
_ بله!؟
+ کدوم گوری رفتی بابا زود بیا بریم دیگه خسته شدم.

وای کلا قضیه صیغه رو فراموش کرده بودم.
_ الا میام شهاب تو برو اونجا میام!
+ کجا؟
با حرص گفتم:
_ سر قبر من!

باخنده گفت:
+ ادرس بده.
با حرص تماسو قطع کردم و سعی کردم اروم باشم.

رو به فاطمه خانوم ک معتجب نگاهم میکرد گفتم:
_فاطمه خانوم ی کار فوری برام پیش اومده میشه من برم؟

لبخندی زد و گفت:
+اره عزیزدلم برو فقط زیارت یادت نره.
_ نه خیلی ممنون!

سریع ازپایگاه بیرون اومدم و برای اولین ماشینی که رد شد دست تکون دادم.
وای خدایعنی هیچ چیزی نمیتونست خوشحالی الانمو خراب کنه.

خدایا شکرت…

بعد از بیست دقیقه جلوی در محضر پیاده شدم.
شهاب با دیدنم به سمتم اومد و گفت:
+ بخدا داشتم میرفتم. بیا بریم.

بیخیال گفتم:
_ میرفتی منم سهممو نمیفروختم.
عصبی دستاش رو مشت کردم و جلو تر وارد محضر شدم.

با دیدن زوجی که از اتاق خارج شدن خوشحال لبخندی زدم که بادیدن علی لبخند رو لبم ماسید.
لعنتی این اینجا چیکار میکرد!

قبل ازینکه ببینتم سریع رومو برگردوندم و چادرمو جلوی صورتم کشیدم.
شهاب متعجب گفت:
+چه مرگته نوبت ماست بیا بریم.

بدون اینکه جواب شهابو بدم پا تند کردم و از محضر خارج شدم.
دستم و روی قلبم که ضربانش رو هزار بود گذاشتم.

وای خدا خوب شد ندید. وای اگ میدید بدبخت میشدم.
+ کجا رفتی ها؟ معلوم هست چه مرگته و داری چه غلطی میکنی؟ چیشد یهو رفتی؟ چرا سرخ شدی؟ چرا نفس نفس میزنی؟

متعجب به شهاب که داشت ی ریز سوال میپرسید نگاه کردم.
کلافه گفتم:
_اه ی دقیقه دهنتو ببند الان میگم.

+بگو بگو میشنوم منتظرم.
_ ببین یکی از طلبه های پایگاهمون اونجا بود نمیخواستم ببینتم.

با دادی ک سرم کشید بغضم گرفت.
+ چه ربطی داره ها؟ خلاف نمیکردیمااا
چونمو که از بغض میلرزید رو توی دستش گرفت و گفت:
+ عین ادم بگو چیشده!؟

 

چونمو که از بغض میلرزیدو توی دستش گرفت گفت :
+عین آدم بگو چیشده؟؟
با خجالت گفتم:
_خب!! منم عاشق شدم. گناه که نکردم اینطور میکنی. سر داستان لباس مجبور شدم به توی عنتر باج بدم. کلی خودمو تغییر دادم ولی گند زده شد

شهاب با نیشخندی گفت :
_آها!حالا فهمیدم خانوم خانوما چرا انقدر عوض شده چادری شده دختر پاک بسیجی شده.
ترجیح دادم به حرفش اهمیت ندم .

خب حالا کجا و چه وقت شما دل دادی به اين طلبه!؟
+م..من..جلوی دبیرستان با ماشینش بهم زد بعدشم که پام شکست میومد میبردتم مدرسه و میاوردتم.
واقعا شبیه هیچ کدوم از این طلبه ها نیست با همه فرق داره.

با خنده گفت:
_آها یعنی منظورت این از اون لحاظ شبیه طلبه ها نیست؟!
با حرص نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم:
+نه منحرف بدبخت منظورم این مثل بقیه همش الکی دم به نماز روضه… نمیزنه بلد کجا رمانتیک بشه کجا چجوری باشه چه رفتاری از خودش نشون بده الکی دم از خدا پیامبر نزنه. خلاصه دلبری بلده.

 

باهمون لحن شیطونش گفت:
+ آره خوب هیچ ماست بندی نمیگه ماست من ترشه شما همش از حاجیتون تعریف کن.
با حرص نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم :
_ زخم زبونم نزنی میمیری مسخره من دارم ابراز احساسات می کنم بعد تو مسخره بازی در میاری واقعاً که

به حالت قهر پشتمو بهش کردم ازش فاصله گرفتم که گفت:
+ خب حالا لوس نشو شوخی کردم ببخشید حالا چیکار کنیم این محضر که پرید اگه کاری نداری من برم به کارام برسم

خواستم بگم برو ولی با یادآوری سفر مشهد گفتم:
_ بیا بریم محضر دیگه.
چشماشو ریز کرد طوری که انگار توی صورتم دنبال چیزی میگرده.

عصبی گفتم:
_ شنیدی چی گفتم؟
بدون اینکه تغییری توی چهره اش بده گفت:
+آره شنیدم چی گفتی ولی دارم دو صورت دنبال شباهتی با خودم میگردم.

متعجب گفتم:
_ که هیچی مثلا
آروم زد تو سرم و گفت
+چقدر تو خنگی اصلا نیازی نیست که صیغه ای بیمون خونده بشه

گیج گفتم :
_ من منظورتو نمیفهمم عین ادم بگو چی میگی میگی دیگه اه.
اروم به سمت کشیدتم و گفت:
+ بشین تا بگم بهت.

 

سریع سوار سانتافه سفیدش شدم و گفتم:
_ اه بدو دیگه بگو چقدر ناز میکنی سوارشی.
باخنده گفت؛
+ نخیر تو هولی، ببین ما خیلی راحت میتونیم ثابت کنیم من داداشتم.

_ چطوری نابغه خان؟
+ خیلی راحت موقع فروش خونه من همچیو بهش میگم.
راه حلش خوب بود ولی این حرف دوستشو بیشتر باور میکرد.
_ اخه من میخواستم صیغه نامه رو بدم به دوست علی. یعنی به زنش نرگس که به علی بگه!

دهنشو اندازه غار باز و گفت:
+ها؟ فهمیدی چی گفتی؟ دوست علی زن دوست علی نرگس نمنه؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_من ی دوستی دارم اسمش نرگسه. نرگس همسرش با علی دوسته!
منتها میگه من دروغ نمیگم صیغه نامه رو ببینم میگم به علی که از نرگس شنیدم.

+ کار از محکم کاری عیب نمیکنه ابجی. منم اینکارو میکنم بریم ی محضر دیگه که تمومشه!
با ذوق ازش تشکر کردم

 

کلا تصوراتم نسبت به شهاب عوض شد هیچ وقت فکرشو نمی کردم که شهاب همچین کار بزرگی رو برای من انجام بده دمش گرم.

# شخص سوم
از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید به دلیل نفرت الکی از‌شهاب هیچ وقت به چهره او دقت نکرده بود زیر چشمی نگاهی بهش انداخت.

موهای گندمی با پوست روشن، چشمانی تقریباً درشت، انعکاس نور خورشید باعث شده بود که چشمان طوسی سیر شهاب طوسی روشن دیده شود.

با شنیدن صدای شهاب رشته افکارش پاره شد +خانم خانما دید زدن تموم شد
با من من گفت :
_ام خب چیزه

شهاب با دیدن لپ های سرخ مانِلی لپش رو کشید و گفت:
+ بیخیالش بریم ابجی؟
مانلی لبخندی زد و گفت:
_ بریم.
*
با خوشحالی صیغه نامه رو توی دست نرگس گذاشت.
نرگس که از ماجرای باج گیری خبر داشت بخاطر همین گفت:
+ حیف شد خونه پرید!

مانلی با لبخند گفت:
_ اره ولی چیز بهتری ب دست اوردم.
چشمکی زد و گفت:
+ اره دیگه علی جونو.

مانلی چینی به صورتش داد و گفت:
_سوا ازون ی داداش خوبم دارم.

نرگس با تعجب گفت:
+ داداش؟ فک میکردم ازش متنفری.
مانلی با ذوق دستاش رو بهم کوبید و کل ماجرا رو برای نرگس تعریف کرد.

+ ایول پس دمش گرم. عالیه. ترس از لو رفتنم نیست.
_ اره واقعا.

با یاد اوری سفر مشهد گفت:
_ توام هستی؟
+ اره منو شوشومم هستیم.
خوشحال ازینکه بهترین دوستشم همراهشه گفت:
_ دیگه کیا هستن؟

+همین!
_ عه اخ جون عالیه!
نرگس لبخندی زد و گفت:
+ از عالیم بهتر! وسایلتو جمع کردی؟
_ اره فقط تاریخش مشخص نشد؟

نرگس با شنیدن این حرف مانلی محکم زد تو سرشو گفت:
+ خدا شفات بده فردا ساعت ۷ باید راه اهن باشیم.

 

مانلی با عجله سمت خونه رفت تا وسايلشو جمع کنه.
شهاب وقتی عجله شو دید پرسید:
_کجا میری مانلی
+با کاروان میریم مشهد.

_آها! خوش بگذره بسلامتی.
مواظب خودتم باش.
باهات در ارتباطم .

مانلی باشه ای گفت و سمت اتاقش رفت.
ساعت گوشیشو کوک کردو چند ثانیه بعد به خواب فرو رفت.

**

صبح روز بعد با صدای زنگ گوشي بیدار شد و با یاد آوری سفر وحشت زده از جاش پرید.
خواست بلند شه که نگاهش به کنار تخت افتاد.
چندتا تراول روی میز بود.
با تعجب برشون داشت و شروع به شمردن کرد. ششصد تومن بود.
لبخند ملیحی زد و با خودش گفت:
-آخ شهاب چه داداش خوبی شدی تو.

بلند شدو از اتاق بيرون رفت و شروع به صدا زدن کرد.
_شهاب! شهاب کجایی.
کل خونه رو زیر و رو کرد ولی نبود که نبود.
حتی تو حمومم نبود.

 

به سمت گوشیش رفت تا بهش زنگ بزنه اما با دیدن پیامی که از طرف شهاب بود منصرف شد.

” سلام آبجی حالت خوبه ؟
من یه کار فوری برام پیش اومد مجبور شدم که بدون خداحافظی برم.
یه مقدار پول برات گذاشتم که دست خالی نری مشهد .

راستش میخواستم یه چیزی بهت بگم ولی من خواستم خوشحالی دیروز تو خراب کنم.
یه نصیحت برادرانه “آبجی خودت باش نقشه کسیو بازی نکن” چون اونوقت باید تا آخر عمرت نقش بازی کنی.

مراقب خودت باش هر جا گیر کردی کافیه به من خبر بدی همه جوره هواتو دارم خوش بگذره فعلا”

نمیدونست از دوست داشتن بیش از اندازه شهاب خوشحال باشه یا از حرف آخرش ناراحت.
دقیقا حرفش با نرگس یکی بود ولی این دو نفر چی میدونستن که دقیقا مشکل علی و مانلی چیه.

هیچ کدوم از احساس و غرور شکسته مانلی خبر نداشتن.
نمی دونستن که علی اونچ به خاطر شرایط ظاهریش نمیخواد.
همیشه بهونه خانواده اش رو میاره خانواده ای که شاید وجود نداشته باشه

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *