خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/پارت دو

رمان دختر شیطان/پارت دو

 

واقعا دیگ  خسته شدم نمیکشم خدایا خودت کمکم کن خودت ی راهیو جلو پام بزار

 

اگه منو میخواد یه جوری برسون بهم.

به خودت قسم دارم دیونه میشم!

نمیدونم تا کی گریه کردم و نفهمیدم کی خوابم برد….

***

با سر درد بدی چشمام رو باز کردم سرم افتضاح درد میکرد… بی اختیار چشمام رو بستم و روی هم فشردم.

 

+ مانلی!

_ ای درد و مانِلی زهرمارو مانِلی چند بار بگم….

حرفمو خوردم و تازه فهمیدم دارم با شهاب حرف میزنم.

 

با صدایی ک توش تعجب موج میزد گفت:

+ چی میگی خوبی؟

_ نه سرم درد میکنه! ولم کن برو بیرون!

 

با اخم نگاهم کرد وگفت:

+ لاقل  بپرس برای چی اومدم.

 

از درد شدید اخم کردم و گفتم:

_ خب چیه برای چی اومدی!؟

+ اومدم برا اینکه خونه رو بفروشم!

 

بلند داد زدم و گفتم:

_ چییی؟ با چه اجازه ای تو غلط کردی!

+ سهم خودمو میخوام بفروشم از دست توی عجوزه راحتشم.

 

نفسی از اسودگی کشیدم و گفتم:

_هرغلطی با سهمت  میخوای کن به من چه.

 

پتورو روی سرم کشیدم.

#شهاب

 

شونه ای بالا انداختمو از خونه بیرون زدم. باید میرفتم بنگاه تا مشتریو بیارم و خونه رو بهش نشون بدم.

وارد بنگاه که شدم بعد از سلام احوال پرسی با سامان که بنگاه داره محلمون بود ازش پرسیدم:

 

+ مشتری کجاست؟ من کار دارم اگه اومده سریع بریم و خونه رو نشونش بدم تمومش کنیم.

سرشو سمت راستش چرخوند و کسیو نشون داد.

 

با دیدن مشتری سلام کردمو شروع به توضیح جزئیات کردم.

همه چیز اوکی بود و ازش خواستم سمت خونه بریم که یهو گفت:

 

– سهم شریکتون چی میشه؟ من میخوام همه ی خونه رو بخرم و خیلی وقته دنبال همچین خونه ای چرخیدم.

 

ای بابا حالا اینو چیکار میکردم. فکر نکنم اون مانلی راضی به فروش سهمش بشه.

بهتر بود تو عمل انجام شده میذاشتمش. باید مشتریو ببرم سر خونه و بزارم خودشون سر سهم مانلی صحبت کنن.

 

– اونم سهمشو میفروشه.  فقط بد قلقه الان تو خونه س بهتره بریم همونجا صحبت کنیم.

سرشو به نشونه تایید تکون داد و سمت خونه راه افتادیم.

 

تا خونه راه زیادی نبود.

برام باعث تعجب بود که چرا این خونه اینقدر برای این مشتری جذاب شده بود.

 

سعی کردم بهش فکر نکنم. به خونه که رسیدیم کلیدو انداختم و با یا اللهی وارد خونه شدم.

+مانلی مانلی .

– بله.

+ مشتری اومده خونه رو ببینه .

 

– منکه گفتم این خونه فروشی نیست چرا انقد نفهم بازی در میاری ها؟

 

**

 

#مانِلی (زهرا)

 

از شدت عصبانیت چادر نپوشیدمو غر غر کنان سمت در خونه رفتم.

با دیدن علی که کنار شهاب ایستاده بود از تعجب سر جا خشکم زد.

 

علی با دیدنم تو لباس راحتی نگاهشو برگردوند و منم با سرعت برگشتم توی اتاق و چادرمو سرم کردم.

ای بمیری شهاب که همه نقشه هامو به باد دادی. الان اون پیش خودش چی فکر میکنه.

 

من خودمو پیش اون یه دختر نجیب و با حجاب معرفی کرده بودم. اما حالا که فهمیده شهاب گاهی میاد پیش من پیش خودش چی فکر میکنه.

 

داشتم دیوونه میشدم حتی اسم اصلیمو لو داده بود .

 

با استرس چادرمو جلو و رفتم تا یجوری این گند به وجود اومده رو ماسمالی کنم.

ولی مگه میشد!؟ دیگه داشت اشکم درمیومد.

 

– سلام‌خوب هستید!؟

نگاهی به علی کردم که اخماش تو هم بود.

با صدای شهاب نگاهمو از علی گرفتم.

+ ایشون مشتری هستن اومدن خونه رو ببینن!

– داداش ی بار گفتم من‌سهممو نمیفروشم چرا بحث میکنی!؟

 

شهاب ازینکه داداش صداش کرده بودم کمی جا خورد ولی نمیدونم چرا همراهی کرد!

 

+ بین‌ ابجی ایشون خونه رو ب قیمت خوبی میخرن میتونی با سهمت تنها بری ی واحد خوب بخری! چرا سخت میگیری!؟

 

:- بله درسته! ایشون درست میگن.

هیچکس نمیدونه من بخاطر خاطراتم این خونه رو نمیفروختم ولی پولی که میگفت میتونستم راحت باهاش ی کار کاسبی درست راه بندازم ی خونه کوچیکم اجاره کنم.

 

– شهاب جان شما میخوای سهمتو بفروشی بفروش داداش من ولی من نمیفروشم. من اینجا خاطره ها دارم با خاله

 

+ مادر من فوت کرد تموم شد رفت چرا نمیفهمی!؟

 

 

– بچه انقد بی عاطفه میشه؟ خاک برسرت.

 

:- شما بحثاتونو بکنید به توافق که رسیدید به من خبر بدید ممنون!

اینو گفت و بدون هیچ حرف دیگه ای سرشو انداخت پایین و رفت.

 

چپ چپ به شهاب نگاه کردم و گفتم :

_ نمیفروشم جر بده خودتو حالا!

چشماشو ریز کرد . زل زد بهم و گفت:

+ به درک. این پسره کی بود!؟ یهو من از گوزدیلا و پسر غریبه شدم داداشت!؟

 

وای حالا اینو چطوری بپیچونم.

_ هیچی. این دقیقا تو پایگاهمون هست. ابرومم رفت!

بلند زد زیر خنده و گفت:

+ن بابا.  گند بزنن به این شانست. یارو خر پولم هستا.

 

متعجب گفتم:

_ چطور؟

همینجوری ک سویج ماشینشو دور انگشتش میچرخوند گفت:

+  چون گفت هر قیمتی باشه میخرمش برام مهم نیست. مام قیمت فضایی دادیم قبول کرد.

 

محکم کوبیدم تو سرش و گفتم:

_ تو ادم‌نیستی.

+ هوی وحشی چته. حالا واسه من ادم شده.  چند سال پیشتو یادت رفته خودکار  میخریدی ۵۰۰تومن میفروختی ۱۰۰۰حالا برا من شر و ور میگه.

 

برو بابای نثارش کردم و سمت اتاقم رفتم.

با این گندی که  زده بودمو  نمیدونستم چطوری باید جمعش کنم‌.

 

رسما ریدم به زندگیم. کلافه سرمو توی دستام گرفتم.

باید از نرگس کمک‌ میگرفتم شاید کمکم میکرد!

 

شمارشو گرفتم با سومین بوق جواب داد.

+بله؟

_ سلام خوبی!؟

+ مرسی فداتشم تو خوبی!؟

 

_ نه اصلا خوب نیستم.

نگران گفت:

+ چرا چیشده مانلی.

 

کلافه پوفی کشیدم ک گفت:

+ ببخشید زهرا حالا هرچی بگو چیشده!؟

بغضم ترکید.

با گریه گفتم:

– گند زدم  اونم چه گندی. زندگیم داغون شد.

 

+د جون به لبم کردی بگو چیشده.

 

کل ماجرارو براش تعریف کردم. بدبخت اونم نمیدونست باید چیکار کنه!

 

+ موقعی که شانس تقسیم‌ میکردن کدوم گوری بودی؟

با گریه گفتم

_چمیدونم بابا.

 

 

_چیکار کنم حالا نرگس.

+هیچی عزیزم پاشو برو محضر یه صیغه خواهر برادری بین خودتو شهاب بخونن بعدشم که من به علی میرسونم.

 

_ چجوری!؟

+ ببخشید که شوهرم پسرخاله علیه. صدرصد از حمید میپرسه دیگه. ولی باید برید محضر چون  نمیخوام‌حمیدم بفهمه و اینا…

 

بااشتیاق گفتم:

_ چیشد چیشد.؟ از حمید سراغ منو میگیره؟

+ نه من کی گفتم؟

_ همین الان گفتی.

 

با خنده گفت:

+ نه من همچین چیزی نگفتم. کاری نداری؟

_ نه شرت کم برو بمیر. من برم مخ شهابو بزنم.

 

بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کردم.

 

وای خدایا چطوری اون عنترو راضی کنم. در اتاق و باز کردم.

روی مبل جلوی تلوزیون ولو شده بود.

_ شهاب.

بدون اینکه چشم از تلوزیون برداره گفت

* هوم.

 

_ چیزه یه کاری میکنی؟؟

چشماشو ریز کرد و بهم زل زد!

+ چی میخوای؟

با من من گفتم:

_  م…میشه بریم محضر ی صیغه خواهر برادری بخونیم؟

 

با شنیدن حرفم بلند بلند عین دیونه ها میخندید انقد حرصم گرفته بود که جلوی موهاشوو گرفتم کشیدم و گفتم:

+ زهر‌خر میای بریم یا نه!؟

 

_ نوچ‌نمیام.

+ خیلی غلط کردی نمیای باید بیای

همیجوری موهاشو به سمت در میکشیدم

_ ای  وحشی ول کن ببینم هیچی بت نمیگم پرو شدی.

 

تو یک حرکت دستمو گرفت و پیچوند!

با پرویی گفتم:

+ ول کن دستمو بز

_ نوچ شرط داره باهات بیام!

 

دستمو ول کرد در همون حین که دستمو ماساژ میدادم گفتم:

+بنال

_ بی تربیت من نالیدم برا کس دیگس نه تو.

 

+ شهاب بخدا میزنم جایی ک نباید بزنما. بگو چی‌میخوای.

 

_جونن‌باوو تو فقط مارو بزن .

به سمتش حمله کردم که عین گربه پشت مبل پرید.

_اراام باش یوااش. میگم میگم. سهمتو بفروشی.

 

+ عمرا گمشو بابا

 

_ پس توی خواب ببینی که منم بیام.

وای خدایا اگه قبول نمیکردم کلا علیو از دست میدادم.

 

به ناچار گفتم:

+ باشه قبوله. ولی اول محضر

با حرص گفت:

_ نخیر بعدش زدی زیرش چی؟

+ اصلا مینویسم امضا میکنم. بابا اول اون واجبه

 

_خیله خب کی بریم؟

+ فردا صب چطوره!؟

_ قبوله

 

بدون حرف دیگه ای توی اتاق رفتمو و خودم روی تخت انداختم.

نمیدونم چرا انقد دلشوره بدی داشتم!

 

انگار قراره اتفاق خیلی بدی بیوفته

خدا بخیر کنه.

به نرگس پیام دادم.

” سلام خوبی؟ شهاب قبول کرد اوکیه”

 

بعد از چند دقیقه صدای گوشیم بلند شد.

 

” جدی؟ فکرشم نمیکردم قبول کنه!”

با حرص گفتم:

” اره باج گرفت. باید سهممو بفروشم. هرچند به علی! مشکلی نیست که! ولی خب بازم ناراحتم.

 

” حالا توام غصه نخور، درست میشه به روزی فکر کن که ب علی رسیدی!”

چه دلشم خوشه رسیدن به علی! دیگه دارم خسته میشم واقعا.

 

با بغض نوشتم.

“دیگه باید چیکار کنم براش نرگس!؟ اسممو عوض کردم چون دوست نداشت.

 

اصلا من چرا باید عاشق این مرتیکه بز بشم!؟”

” چی بگم خواهر دله دیگه این چیزا حالیش نمیشه! ولی هزار دفعه بهت گفتم خودت باش! بزار عاشق خودت بشه نه عاشق ی ادم فیک! عشق کورت کرده و این تظاهرا باعث میشه نبینتت!”

 

همیشه این حرفاش عذابم میداد

حقیقتو توی سرم میکوبید!

بیخیاا جواب دادن بهش شدم. اون که نمیدونه چی بهم گذشت!

 

#فلش_بک

_ چی میگی بچه!؟اصلا حالیته چی میگی؟

+ اره مگ چیه عاشق شدم! بد کاری کردم مگ!؟

_اره بد کردی عاشق بد کسی شدی! نباید عاشق من میشدی!

 

با بغض گفتم :

_ چرا هان؟

+ خانواده من هیچوقت تورو قبول نمیکنن! اسمت! رسمت خانوادت!

 

_ من که خانواده ای ندارم! اسممو عوض میکنم! ازین شیطونی درمیام قول میدم بشم هرچی تو میخوای!

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *