خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/پارت دوازده

رمان دختر شیطان/پارت دوازده

 

کل روز با شوخی های نرگس و حرف زدنامو گذشت. حین مسخره بازی، وسیله هارو جمع و جور کردیم و اتاق رو خالی از وسیله‌ای نمودیم.
کش و قوسی به کمرم داده «آخ» بلندی گفتم.
_وای ننه مردم!
هلاک شدم.
دستشو نوازش‌وار روی شکمش گذاشته با درموندگی گفت:
_آی گشنمه!
انقدر غرق کار و جمع کردن خرت و پرت‌ها بودیم که ساعت از دستم در رفته بود.
به ساعت توی نشیمن خیره شدم.
ساعت از چهار و نیم عصر میگذشت و ماهنوز نهار هم نخورده بودیم!
پوف کلافه ای کشیدم و باصدای آرومی گفتم:
_وای دیر وقته، توهم نهار نخوردی همش کار کردی.
برای بچه‌ت بده!
آروم خندید، دستم رو گرفت و گفت:
_بد نیست!
درمورد علی نمیخوای چیزی بگی؟
چشم توی حدقه چرخوندم، لبم رو روی هم فشرده با صدای آرومی گفتم:
_والا چی بگم؟!
یه مدتِ خبری ازش نیست!
ابرویی بالا انداخت خواست چیزی بگه که باصدای گوشیم سکوت کرد.
نگاهم رو به صحفه گوشی که خاموش و روشن میشد دوختم، با دیدن اسم «علی» لبم رو گزیدم.
خودشو جلو کشیده شیطون به صحفه گوشیم زل زد و باصدای پر از شیطنت گفت:
_اوه اوه چقدر حلال زاده‌ست!
آروم و توی گلو خندیدم.
_چند پله بیشتر از حلال زاده!
خندید به گوشی اشاره ای کرد و گفت:
_خب بدو جواب بده!
سرم رو تکون داده دکمه اتصال رو زدم.

 

گوشی رو به گوشم نزدیک کرده بدون توجه به لبخند گشاد نرگس چشم توی حدقه چرخونده با صدای آرومی گفتم:
_بله؟

صدای بم و جذاب علی توی گوشی پیچید.
_الو؟ مانلی؟
خوبی؟
برای صاف شدن صدام سرفه ای کرده از استرس و ضربان شدید قلبم روی زمین ولو شدم.

دستمو کنار لبم گذاشتم و باصدای لرزونی گفتم:
_ سلام، مرسی تو خوبی؟
_علیک سلام دلبرم. تو خوب باشی منم خوبم!
چیکار میکنی؟
لبخند کوچیکی زدم نرگس به سمتم هجوم آورد و گوششو به گوشی چسبوند.

چشم غره ای بهش رفتم و جوابش رو به آرومی دادم.
_هیچی، مشغول اثاث کشیم!
‌توی گلو خندید.
_خسته نباشی زن!
زیاد مونده؟

دستی به صورتم کشیده نفسم رو پرصدا بیرون دادم و بدون توجه به نزدیکی نرگس، گفتم:
_نه فقط نشیمن مونده اونم با شهابه!
«خوبه‌» آرومی زمزمه کرد و گفت:
_امروز میای بریم بیرون؟

قبل اینکه جواب بدم نرگس هول هولکی گوشیو از دستم گرفت شاد و قبراق گفت:
_آره آره میایم!
نمیدونم علی چی گفت که نرگس ریز خندید.
_بله که پیششم!

_…
_آره خودمم میام.
_…
_اوکی بای!

گوشی رو قطع کرد، اخم کوچیکی کردم و گفتم:
_چیشد؟
از جاش بلند شد.
_هیچی میریم بیرون!

 

ابرویی بالا انداختم، همین؟ میریم بیرون؟!
دست به کمر شدم، طلبکار و تقریبا عصبی گفتم:
_همین؟ نظر منو نخوای هان؟
لبخند گشادی زد و با صدای آرومی گفت:

_نه که دلت نمیخواد ببینیش حق داری!
راست میگفت!
از خدامه ببینمش!
لبم رو محکم گزیدم کاش الان کنارم بود.
با فکر به اینکه امروز میدیدمش لبخند کوچیکی زدم.
نرگس اخم مصنوعی کرد و با شوخی و خنده گفت:

_ نگاه داره میخنده!
برو خودتو آماده کن دختر!
از ته دل خندیدم.
براش بوسی فرستادم و به سمت حموم دویدم.

*

مانتوم رو کمی پایین کشیدم.
به اصرار نرگس مانتوی تقریبا کوتاهم رو پوشیده بودم.
با ترس و دلهره زمزمه کردم:
_وای علی منو همونجا پاره نکنه!

این مانتو چرا انقد بالا میره!
نرگس بیصدا خندید و گفت:
_وای دختر!
دندون به جیگر بگیر، بخدا خیلی بهت میاد.
نگاهش روی بدنم چرخید.
_خودت حس میکنی کوتاهه وگرنه تا کنار زانوته!

پوف کلافه ای کشیدم و مشکوک پرسیدم.
_واقعا؟ یعنی خیالم راحت باشه؟
چشماشو باآرامش باز و بسته کرد، نفسم رو پرصدا بیرون داده نگاهم رو به جلو دوختم.
با دیدن علی نفسم برای لحظه ای رفت.
دست توی جیب‌هاش فرو کرده بود و باقدم های تقریبا بلند بهمون نزدیک میشد.
باهر قدمش ضربان قلبم اوج میگرفت و قلبم تند تند میزد. کف دستم عرق کرده بود و مثل بید میلرزیدم.

باورم نمیشه بازم میدیدمش!
چشمم رو محکم بستم صدایی توی ذهنم اکو شد.
“_علی الان مال توعه، درسته رابطت رسمی نیست ولی بازم عشقته!”
به آرومی چشم باز کردم، نرگس باخنده دستشو زیر بازوم گذاشته کنار گوشم باصدای بانمکی گفت:

_ولو نشی رو زمین!
خودتو کنترل کن بابا.
لبم رو گزیدم، علی چند قدم دیگه جلو اومد. وقتی روبه روام ایستاد نفسم برای لحظه ای قطع شد، گردنبندی که بهم داده بود از عرق سردی که روی قفسه سینم نشسته بود به پوستم چسبید.

سرم رو پایین انداخته بودم که نگاهم به دستبند چرمی که بهش هدیه دادم خورد.
بدای لحظه ای از همه‌جا فارغ شدم، حتی نفهمیدم نرگس کی رفت.
وای دستبند توی دستش بود؟ یعنی ارزش داشت براش؟ با ذوق سرم رو بالا بردم که نگاهم میخ نگاه جذاب و خیره‌ش شد.

با ذوق بازم سرمو پایین انداختم، خنده‌ی آرومش نشون از این میداد که دلیل ذوق زدگی منو فهمیده.
_خوبی؟
صدای بم و جذابش باعث شد لبامو میون دندونم بگیرم و سرم رو بالا ببرم.
زبونم رو روی لبم کشیده باصدای آرومی گفتم:

_آره توخوبی؟
لبخند کوچیکی نثار صورتم کرد.
_خوبم! میخوای همینجور بایستی و تکون نخوری؟
سرمو به معنی نه تکون دادم و گفتم:

_نچ
ابرویی بالا انداخت و خوبه ای گفت.
باصدای مردونه‌ش ادامه داد:
_یکم بگردیم؟
دستامو توی هم قفل کرده با ذوق گفتم:
_آره بگردیم.
دستشو به طرفم دراز کرد…

برای گرفتن یا نگرفتن دستش دو دل بودم، چیکار میکردم الان؟
پوف کلافه ای کشیدم هرچه باد آباد!
دستم رو به طرفش گرفته دستامو توی دستش گذاشتم.

اولین بار بود دست پسر نامحرمی رو میگرفتم، داغی دستاش و بی‌تجربه بودنم باعث شد از استرس به خودم بلرزم و دست و پام یخ کنه.
دستای گرم و بزرگش دستم رو فشرد، لباش رو روی هم گذاشته باصدای آرومی گفت:
_چرا انقدر سردی؟

شونه ای بالا انداخته با چشم هایی که میون دستای قفل شده‌مون میچرخید زمزمه کردم.
_نمیدونم… لرز کردم یهو.
توی گلو خندید باصدای بم گفت:

_از نشونه‌های عشقه!
لبم رو میون دندونم گرفتم و باصدای آرومی گفتم:
_تو چرا سرد نیستی؟ حتما عاشق نیستی!
نه؟!
آروم و بی‌صدا خندید.

_هستم ولی خب… مردا مثل زنا زود وا نمیدن
اخمی کردم و باصدای حرصی گفتم:
_آها یعنی مردا دورو هستن؟ هر بار یه توع ماسک به چهرشون میزنن؟.
دستمو محکم تر از قبل فشرد.
_برای هرحرفی توی آستینت جواب داری!
یه بار آروم بگیر بچه!

پام رو به زمین کوبیدم و با حرص آشکاری گفتم:
_من بچه نیستم!
بزاق دهنش رو پایین فرستاد به نین‌رخ جذابش خیره بودم، سیبک گلواش بالا پایین شد.
سرش رو به سمتم خم کرد و باصدای خمار و بمش زمزمه کرد.
_چرا؟ تو بچه منی!

عروسکمی، زنمی، عشقمی!
از حرفش ایستادم، چی؟ عشقشم؟ یعنی عاشقم بود؟
متعجب باصدایی که رگه‌های خوشحالی توش موج میزد گفتم:
_چ… چی؟ چی گفتی؟
من عشقتم؟ زنتم؟!

با بهت و هیجان بهش خیره بودم.
توی گلو و به آرومی خندید.
_پس چی؟
شونه ای بالا انداختم، چی میگفتم؟
پوف کلافه ای کشیدم و با حرص گفتم:
_هیچی!
به صورت حرصی‌م نگاه کرد و بامزه گفت:
_بخاطر یه حرف اینجوری شدی، اگه پیشنهاد ازدواج بدم چی؟!
شکه شدم‌، یک‌هو و هیجان زده سرم رو بلند کردم، چی گفت؟ یعنی به فکر ازدواج بامنه‌؟
_چی گفتی؟
دستشو توی جیبش فرو برده با صدای آرومی گفت:
_من؟! هیچی؟
خواستم بهش بتوپم ولی پشیمون شدم، بذار هرچی پیشه بشه‌!
ولی اگه ازدواج کنیم چه شود ننه!

*

دستمو پشت کمرم گذاشتم به سختی و با درد صاف ایستادم.
باصدای کلافه ای زمزمه کردم.
_وای کمرم داغون شد!
به‌فنا رفتم به مولا.
شهاب بامزه خندید و باصدای پراز خنده، درحالی که میزِ تلوزیون رو درست میکرد گفت:
_واه واه پرنسس به فنا رفت!
بشینید اولیا حضرت، شما نباید تکون بخورید.
دستمو روی شکمم گذاشتم و ادای خندیدن درآوردم و با صدای حرصی گفتم:
_هاها چقدر خندیدم!
باتاسف سرشو تکون داد.
_خاک تو سر اونی که تورو میگیره!‌
زبونی براش درآوردم و با خنده گفتم:
_بیچاره اون بدبختی که زن تو میشه!
دکمه‌ی تلوزیون رو زد و با خنده روی مبل ولو شده کنترل رو توی دستش گرفت.

 

با خنده کنترل رو توی دستش چرخوند و گفت:
_برعکس خیلی خوشبخته!
ایش بلند بالایی گفتم.
حواسش رو به تلویزیون داد، داشتم عسلی رو پاک میکردم که شهاب یهویی و بدون مقدمه گفت:
_فردا باید برم

دستم بی‌حرکت روی عسلی ایستاد.
انقدر زود میرفت؟
من هنوز از عهده خودم بر نمیومدم، نمیخواستم تنها بشم.
من تازه به داداش رسیدم، نمیخواستم از دستش بدم خواسته زیادیه؟

لبم رو جلو دادم شهاب با دیدنم حالن پوف کلافه ای کشید و با حرص بلند شد.
درحالی که جلو میومد گفت:
_وای دختر!
چته بغ کردی؟
شونه ای بالا انداختم و باصدای گرفته ای گفتم:
_کاش نمیرفتی!

نفسش رو کلافه بیرون داد، کنارم روی زمین نشست و موهام رو پشت گوشم انداخت.
_نگام کن.
چشمم رو به صورتش دوختم و با دلتنگی گفتم:
_هوم؟
دستشو زیر چونه‌م گذاشت.
_مگه نگفتم زود به زود میام پیشت؟
چشم توی حدقه چرخوندم.
_اهوم گفتی.

تک خنده ای کرد، صورتم رو قاب گرفته با صدای شیطون و جذابش گفت:
_خب دیگه… الان چرا آبغوره گرفتی؟
صورتم رو عقب کشیدم و با صدای تقریبا عصبی زمزمه کردم.
_میدونی چرا؟

چون تازه طعم داداش داشتنو چشیدم.
چون من کسیو نداشتم ولی این مدت کاری کردی که منم حس کنم خونواده یعنی چی!
همین که حس کردم واقعا داداش دارم تصمیم گرفتی بری!
بازم بگم یا کافیه؟!

روی پیشونی‌م رو عمیق بوسید.
_من میام پیشت، نمیذارم خواهر کوچولوم تنها بمونه!
لبخند کوچیکی زدم، لبم رو روی گونه‌ی زبر و ریشوش گذاشته و عمیق بوسیدمش.
_باشه، میدونم که قولت قوله!

میای پیشم!
لبخند مردونه‌ای زد آروم توی بغلش کشیدتم و روی سرم رو بوسید.
_آفرین!

*

جلوی در ایستادم، شهاب چمدون به دست میخواست بره دلم به رفتنش راضش نمیشد.
میخواستم یه جا بشینم و تا میتونم زار بزنم.
بازم تنها میشدم؟
چشمای لباب از اشکم رو بهش دوختم.
_زود بیای؟
لبخندی زد، بینیم رو بالا کشیده باگریه و صدایی گرفته گفتم:

_مواظب خودت باش داداشی!
دستاشو از هم بازکرده درحالی که به آغوشش دعوتم میکرد گفت:
_باشه یکی یه دونه!
توهم مواظب خودت باش، الان بیا پیش داداشت ببینم!
لبم رو روی هم فشردم، اه لعنت به شانس نداشته‌م!
نمیشد نره؟!

نفس عمیقی کشیدم با گریه و زاری خودم رو توی آغوشش پرت کردم، آخ که درد داشت!
بهش چسبیدم، بوی موهام رو بو میکشید و مدام قربون صدقه‌م میرفت.
خواهر برادری عمیقی که بینمون بود خودمم متعجب میکردم.
از خودش جدام کرد، با انگشت شصتش زیر چشمم رو پاک کرد و با خنده گفت:
_دیگه برم؟!

بغض کرده سرم رو تکون دادم، نگاه گذرایی به صورت اشکیم انداخت و بدون گفتن چیزی چمدونش رو برداطت و رفت.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *