خانه / رمان آنلاین / رمان دختر شیطان/پارت بیست

رمان دختر شیطان/پارت بیست

 

+رفتیم آزمایشگاه که ازمایش بگیرم بعدا جواب و نشون فاطمه و مامان ندم یه جورایی بگم که آزمایشا بهم نخوند
مانلی تا اونجا تعقیبم کرد بعدشم که از ازمایشگاه بیرون اومدم دنبالش……

_خب علی اقا اومدین دنبالش چی؟
+یافاطمه زهرا نکنه همونجا که ماشین با به ادم تصادف کرده بود همه جمع بودن مانلی من بود وای خدای من

سرم به شدت گیج میرفت
خدایه من مانلی بچم
به جیغای نرگس توجه نکردم فقط سریع میخواستم خودمو برسونم به محل تصادف
نفهمیدم چجوری اون همه راه رو اومدم چند بار نزدیک بود بزنم‌به ماشینای دیگه فقط این تو ذهنم موند خدایا مانلی و بچم سالم باشند

به اونجا که رسیدم خبری از تصادف و ماشین نبود به طرف حراست رفتم
+اقا سلام خسته نباشید یه ماشین اینجا تصادف کرده بود با اقا بود یا خانم ؟

_سلام پسرم با یه خانم جونی تصادف کرده بود
+کجا بردنش حاج اقا کجا؟
_بیمارستان امام

بدون هیچ حرف و تشکری از پیر مرد به طرف ماشین رفتم سوار که شدم
تازه مغزم فهمید چه بدبختی به سرم اومد
خدای من من خودم زنمو کشتم خودم بچمو کشتم خدایا
اشکام بی مهابا از چشمام میریختن
میگن مرد که گریه نمیکنه آره مرد گریه نمیکنه مگر اینکه بدونه عزیز گوشه هاشو داره از دست میده

ماشینو روشن کردم و به طرف بیمارستان امام‌روندم
سریع داخل شدم و به طرف پذیرش رفتم
+سلام خانم یه مورد تصادفی یک ساعت پیش خانم جونیی اوردن اینجا؟

_سلام‌بله یه مورد بودند حامله بودند
+بله حالشون چطوره؟کجا هست؟ خودشو بچش خوبن؟
_آرومتر اقای محترم خیر نه حال جسمانی مادر خوبه‌نه جنین فعلا که منتظریم قیم بیاد که بستری کنیم بخش مراقبت های ویژه

+خانم الا کجاست اینو بهم بگید
_اورژانس تخت شماره ۱۴
به طرف اورژانس رفتم رسیدم به شماره چهارده سه تا پرستار بالای سرش بودند
چشمم به رو تختی افتاد که غرق خونه
خدای من این مانلی من نبود نه من خوابم این مانلی من نیست مانلی من رو این تخت نیست

خدای من چیکار کردم با مانلی من اخه
کاش پام میشکست و نمیرفتم
دوتا پرستاروطرفم اومدن و خواستن از اون قسمت خارجم کنن

+بابا زنمه کجا برم
_بفرمایید اقا بیرون بفرمایید

با عصبانیت داد زدم
کجا برم هان کجااا باید برم زنم اینجا روی تخته بی شرفا لااقل بگید زندس یا مرده

تو همین حال و اوضاع گوشیم زنگ خورد
دست پرستار مرد و کنار زدم به طرف صندلی انتظار رفتم

نگاهی با گوشی انداختم با شماره فاطمه مواجه شدم
با شدت عصبانیت گوشیمو جواب دادم
صدای پر عشوه فاطمه تو گوشی پیچید

_علی جان کجایید شما منو مادر منتظریما

+اول علی جان نه و علی اقا دومن تووبیخود میکنی منتظر من باشی چته چرا انقد میچسبونی خودتو به ما دست از سرم بردارید

دیگه گریم گرفته بود بدون هیچ عبا و ترسی شروع کردم گریه کردن

+دست از سرم بردارید کشتید زندگیمو کشتید توروخدادقسمت میدم گمشو از زندگیم بر بیرون برو بزار آب خوش از گلوی من و زنمو بچه ی توی شکمش که به لطف تو مادرم رو به موته بره پایین

و تلفن و باشدت قطع کردم

+مانلی مانلیییی کجاییی تووو

صدای جیغ مانلی با صدای گریه بچه قاطی شده بود
توی این صحرایی که نه سرش معلومه نه تهش خدای من

_اشتباه از تو بود تو کشتی منو علی تو منو بچمونو کشتی

+مانلی کجایی من دارم میترسم عزیزم عزیز دلم بیا

با احساس گرمی گونم از خواب پریدم
به مردی با لباس ابی حراست که سیلی ارومی به گوشم زده بود نگاه کردم

_داشتید هزیون میگفتید بعدفتن شما همراه اون خانم حامله ای که تصادف کرده هستید گفتند بگم خدمتتون که بیاید کارای بستری شدنش و تحت مراقبت رفتنشو انجام بدید

همینجور مات و مبهوت به مرد نگاه کردم و رفت منم با شونه هایی خمیده و افتاده بلند شدم
سمت پذیرش رفتم

زیر لب فقط خدارو صدا میزدم کاش جوابمو بده کاش به پاکی اون طفل معصوم توی شکم مانلیم هردوشونو سالم نگهدارن
سمت خانمی که قسمت پذیرش بود رفتم و کار های بستری شدنشو انجام دادم

دکتر میگفت اگر تا ۴۸ ساعت دیگه به هوش نیاد میره تو حالت اغما خدای من خودت کمکش کن

یک روز مثل برق و باد گذشت و کارم فقط شده بود دعا و دعا
دکترا که بهم نمیگفتن چی شده نه میگقتن دقیق حال بچه چطوره نه دقیق حال مانلی
گوشیمم خاموش کرده بودم

پشت اینه مراقبت های ویژه به مانلیم نگاه کردم که با صدای پا کسی پشت سرم برگشتم

تا برگشتم یک طرف صورتم سوخت
دستمو به صورتم گرفتم و به مادر نگاه کردم
باچشمای به خون نشسته نگاهم کرد

_برای به دنیا آوردنت با دنیا جنگیدم برای بزرگ کردنت جون کندم
برای بهترین شدنت جوونیمو دادم حالا جوابم این شد

حجم صداشو بالا تر اورد

_چرا حرف نمیزنی علی چرا غرود مادرتو شکستی هان علی جواب بده این ننگ بی آبرویی تو کجا فریاد بزنم علی تف به من که اینچنین بچه ای به دنیا آوردم
لعنت به من که یه هرزه خودشو به پسرم

دیگه نمیفهمیدم مادر چی میگه
تن صدامو بالا بردن

+مامان درست صحبت کن به من بگو به مانلی نگو مامان کحا هرزگی کرده چرا گناهشو به گردن میخری کجا خرابی کرده اون شرعا و عرفا زن و مادر بچمه

مامان شروع کرد به سیلی زدن به خودش و نفرین کردن خودش و حرف زدن به من
سه تا پرستار اومدن تا مادر و آروم کنن
اما آروم نمیشد

خودم رفتم جلوش
+مامان یه دقیقه آروم باش مامان خواهش میکنم یک دقیقه صبر کن

ولی اون همچنان به خود زنی و آه و نفرین مانلی ادامه میداد
طاقتم طاق شد و صدامو بلند کردم و با گریه مثل بچه های دوساله که از ترس چیزی به مادرشون پناه میبرن گقتم

+ماماااان گوش کن بخدا منم آدم منم تصمیمای خودمو میگیرم توروخدا بس کن تورو ارواح هرکی الا زن و بچه من زندگیشون به یک تار مو بنده تو داری نفرین میکنی
نکن مادر من نکن

بغلش کردم واقعا به این آغوش نیاز داشتم
شروع کردم به اشک ریختن
حتی حراست های بیمارستان و پرستارا که دورمون جمع شده بودن با ترحم نگاهمون میکردن

ولی من فارغ از همچی توی آغوش مادرم اشک میریختم
مادری که حتی با همه ی بدیهاش بازم مادرم بود
مامان هم توی آغوشم شروع به گریه کرد
صدای پرستار به گوشم رسید که میگفت

_علائم حیاتی از خودش نشون داد اون خانم حامله

با این حرفش چنان برگشتم که یک لحظه گردنم کلا گرفت به طرف شیشه اتاق مانلی رفتم
نمیدونستم چجوری دارم میرم اصلا داشتم پرواز میکردم
بدی هایی که بهش کردم و یادم اومد و از خودم بیزار شدم

با ذوق پشت پنجره اتاق رسیدم

ولی دیدم مانلیم همونجوریه
با عضب برگشتم طرف پرستار
+این که هنوز همینطوریه
_اقایدمحترم ما نگفتیم بهوش اومده ما گفتیم علائم حیاتی نشون داده مثل حرکت دست پا اعضای صوت

پوفی کشیدم و کلافه دورو برم و نگاه میکنم
برگشتم سرجای اول که دیدم مادر رفته
حداقل خوبه اون رفته تا جنگ اعصاب دیگه ای نشه
به طرف نماز خونه رفتم
پشت درش نشستم
خدایا اگر مانلیم برگرده دیگه هیج وقت اذیتش نمیکنم
نمیزارم گریه کنه نمیزارم بی کس و کاریش همش یادش بیاد
نمیزارم غماش یادش بیاد
خدایا اگر بچم سالم بود یه سفر مانلی و میبرم مشهد پابوس آقا

اخ مانلی اخ
نمیتونم خودمو ببخشم اگر با تو کاری بشه
از جام بلند شدم و پیش دکتر مربوطش رفتم
بعد کلی صحبت و التماس و حرف گزاشتند بالا سر مانلی باشم

رفتم بالا سرش
+مانلی سلام منم عشق نامردت مانلی چشماتو باز کن خوشگلم
من بدون تو و اون چشم های معصومت چیکار کنم
مانلی ما قرار بود بچمون بدنیا بیادا

بغص داشت خفم میکرد اما سعی میکردم گریه نکنم

+مانلی اسم بچمونو چی بزاریم خانومی
هرچی تو بگی عزیزم
اصلا پسر بود اسمش با تو دختر بود با من نه نه خانومم تو خوب بشو هرچی شد با تو

بازم اشک هام راهشونو پیدا کردند

+مانلی نامرد من مردم اشکام همش داره در میاد
مانلی من برای تو دارم گریه میکنما برای عشق تو تورو به عشقت قسم مانلی پاشو

بعد صحبتام‌با مانلی حس کردم سبک شدم
حسم بهم میگفت مانلی من حالش خیلی خوب میشه مطمعنم
پس پیشونی مانلی و میبوسمو
از بیمارستان خوشحال و شاداب میزنم بیرون
به طرف ماشین میرم‌و شاداب و خندان
در ماشین و باز میکنم

با سرعت به طرف خونه میروندم
هرکیو میدیدم با لبخند بهشون نگاه میکردم
به خونه که رسیدم دلم لرزید اینجا جای مانلیمه
همه ی فکرای بدو دور ریختم و وارد خونه شدم
به طرف‌حمام رفتم
به خنده به اتاق خالی نگاه کردم
اینجا قراره اتاق بچمون بشه

حمام رفتم و شروع به شستن بدنم کردم و آواز خوندم

چشمای تو واسه من آرامش محضه
واسه من آرامش محضه
لب های من نمیخنده بی تو یه لحظه
نمیخنده بی تو یه لحظه
هربار باشی تو کنارم عالیه حالم
عالیه حالممم

(سیاوش پالاهنگ_زل زدی)

باخنده آواز میخوندم
ریشامو کوتاه کردم که برم پیش مانلیم آراسته باشم
از حموم که بیرون اومدم
لباسی که میدونم باب میل مانلی هست و پوشیدم
بهترین عطرمو زدم و از خونه زدم بیرون

به طرف گل فروشی دو خیابون اون طرف تر رفتم و

یه جعبه دوکیلویی شیرینی تر گدفتم از اون ورم
رفتم گل فروشی رز قرمز گرفتم
اخه مانلیم رز قرمز دوست داشت
سوار ماشین شدم
به سمت بیمارستان حرکت کردم
با خنده و خوشحالی به طرف icu رفتم

ولی دیدم مانلی سر جاش نیست
بدنم یخ کرد
جعبه شیرینی همراه گل از دستم‌افتاد
چشمام مثل این روزا دوباره تر شد
یا جد سادات
یکی از پرستارا سریع به طرفم اومد

_آقا آقا حالتون خوبه؟صدامو میشنوید؟

با صدایی که از ته چاه میمود خودمم به زور میشنویدم گفتم

+مان مانلی کج کجاست

_خانم باردار بخش ای سی یومون حال خودشونو نی نی شون خوب شدش انتقال داده شده به بخش

چشامو بستم خندیدم از ته دل خندیدم
اشکام از خنده و شوق دراومد
پرستار تعجب کرد خودشم با خنده هام خندش گرفته بود و هم تعجب کرده بود

+حالا کجاست مامان دخترم؟
_دنبالم بیایید

پشت سرش راه افتادم مثل بچه ای که مادرش بهش گفته بیا اروم پشت سرم برات بستنی بگیرم
اخ راستی مادرم مادر برام سخت کردی
کاری کردی جلو روت وایستم
میبینم بدی هاتو به این دخترک یتیم اما مادر بهشت زیر پای تو هست

مانلی منم قراره مادر بشه
نمیزارم بچم مثل من خیلی از این درد های روحی روانی و تحمل‌کنه
نمیزارم مادر

 

سرانجام رسیدیم به اتاق دلبرکم
_شمارو با خانمتون تنها میزارم
و رفت
در زدم آروم درد باز کردم و از لای در شیطون سرمو داخل کردم
مانلی معلوم بود هنوز گیج بود
با دیدنم خندید
اون خندید و دل من رفت

_سلااااام تو کی هستی چه خوشگلی چه آشنایی اقاعه اشنا بیا این دستمو ماساژ بده درد میکنه

وخندید
از گیج بودنش استفاده کردم با خنده وارد اتاق شدم
آروم دست کبود شدش بر اثر تصادف و ماساژ دادم
و مانلی میخندید
معلوم بود اثر بیهوشیا هنوز روشه و منگه

میخندیدو سرشو برگردوند
با برگشتن سرش لبمو روی لباش گزاشتم
مانلی بی حرکت موند با چشم های گشاد بهم نگاه کرد
با خنده ازش جدا شدم
اما مانلیم دوباره با حجب و حیا شد و لپاش گل انداخت

تو همون حالت قشنگش که معلوم‌بود گیجه
لپاش از خجالت گلگون شده بود
دستشو ماساژ میدادم و قربون صدقش میرفتم

+تو تک نمونه ای خانمم خداروشکر خوب شدی عسلم خداروشکر

چپکی نگام کرد و خندید
خندیدم
+زودتر عزیز خوب شو که بهترین زندگیو قراره کنار‌هم بسازیم مهربونم

 

مانلی

دقیقا نمیفهمیدم علی چی میگه
فقط حرفاش باعث میشد حرارت بدنم بالا بره و تپش قلب بگیرم
حرفاش مثل یک شیرینی تازس مثل اینکه یه تخمه تلخ بخوری تلخیش تا استخونتو بچزونه ولی شیرینی بعدش از صدتا
مزه های جو وا جور بهتره

حس الا من‌مصداق همین بود
آروم و عاشقانه
ولی افسوس که هیچکس از آینده خبر نداره

سرم به شدت درد گرفت انگار تازه داشت محیط اطرافم برام پرنگ‌تر‌میشد
درد هام کمی شروع شد
دل درد عجیبی داشتم زیر دلم درد میکرد
بچم
بچم وای خدا
به چهره علی نگاه میکنم

+علی علی بچم بچم چی شده علی

علی انگار تازه به خودش اومد چند دقیقه مات نگاهم کرد

_انقدر نگرانت بودم عزیزم‌یادم رفت بپرسم حتما بچه خوبه که چیزی بهم نگفتن وایستا میرم الا میپرسم

دلم شور میزد
دلم‌نمیخواست این حس خوب از درونم بره
شاید یه جاهایی گمراه شدم پاش
ولی دوسش داشتم
اون ثمره ای از عشقم‌بود
از وجود کسی که برای رسیدن بهش
سخترین سختی های زندگی رو پشت سر‌گزاشتم

 

پرستار همراه با علی با چهره ای خندون وارد شد
بعد چک کردن سرمم و وضعیت بدنم
گفت
_راستی انقدر استرس به خودت راه نده واسه نی نیت خوب نیست مادر نمونه

و چشمکی بهم زد و رفت
لبخندم کش اومد و به علی نگاه کردم
اما علی محو صورتم بود
خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم
خدایا یعنی میشه من و علی و بچمون یه خانواده سه نفره خوش خوب وخرم کنار هم باشیم

بدون وجود مزاحمایی مثل اون فاطمه مامانش
مامانش راستی
چی شد آزمایشگاه
اخ آزمایشگاه حالا یادم افتاد
چنان بد به علی نگاه کردم که اول هنگ کرد بچه بعد گرخید

_چیزی شده مامان کوچولو؟

+آزمایش خونتون چطور بود؟
آماده بشم برای عقد کنونتون؟؟

_این چه حرفیه مانلی اون منتفی شد منم مامان به زور بردتم بعدشم این چند وقت به مامان گفتم تو حامله ای ما عقدیم

+ای وای یه وقت ناراحت نشدن که از منه هرزه خیابونی‌‌…..

_مانلی دهنتو ببند حتی خودتم حق نداری به خودت توهین کنی فهمیدی؟

نمیدونستم ذوق کنم بابت این حرفش یا بغضی که به خاطر دادش نشسته تو گلومو خفه کنم

 

علی از اتاق خارج شد و رفت کارای ترخیص و بکنه
تمام مدتی که خواب بودم مطمعنم داشتم بک خوابی میدیدم
ولی یادم نمیاد چی بود
صدای گریه خاله بود
و صدای جیغ یک بچه هرچی فکر میکردم یادم نمی اومد

چشم هامو بستم
لحظه ای از خواب مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت
صدای قهقه های یک مرد گریه خاله جیغ بچه
و یک مرد تماما مشکی پوش با چاقویی به دنبال علی بود
یعنی چی شده
چرا دلم داره شور میزنه
چرا علی روی خاک دراز کشیده بود
که آدم فکر میکرد مرده

توی عالم رویام بودم که خواب و یادآوری خوابم بودم
ولی هنوز یک قسمت برام گنگ بود
چهره ی اون مرد
و قبل اون اتفاق یعنی چی چرا یادم نمیاد
دستی روی شونم نشست که باعث شد
عرق سردی که پشت کمرم جمع شده بود بپره از بدنم

به سختی بلند شدم و
لباس هایی که علی آورده بود و سعی میکردم پشت در برم و بپوشم ولی از بدن درد نمیتونستم
علی با خنده به طرف اومد و منو به سمت تخت بیمارستان هدایت کرد
از خجالت نمیتونستم حتی حرف بزنم

فقط به آرومی گفتم

+خودم میپوشم

علی از اتاق خارج شد و رفت کارای ترخیص و بکنه
تمام مدتی که خواب بودم مطمعنم داشتم بک خوابی میدیدم
ولی یادم نمیاد چی بود
صدای گریه خاله بود
و صدای جیغ یک بچه هرچی فکر میکردم یادم نمی اومد

چشم هامو بستم
لحظه ای از خواب مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت
صدای قهقه های یک مرد گریه خاله جیغ بچه
و یک مرد تماما مشکی پوش با چاقویی به دنبال علی بود
یعنی چی شده
چرا دلم داره شور میزنه
چرا علی روی خاک دراز کشیده بود
که آدم فکر میکرد مرده

توی عالم رویام بودم که خواب و یادآوری خوابم بودم
ولی هنوز یک قسمت برام گنگ بود
چهره ی اون مرد
و قبل اون اتفاق یعنی چی چرا یادم نمیاد
دستی روی شونم نشست که باعث شد
عرق سردی که پشت کمرم جمع شده بود بپره از بدنم

به سختی بلند شدم و
لباس هایی که علی آورده بود و سعی میکردم پشت در برم و بپوشم ولی از بدن درد نمیتونستم
علی با خنده به طرف اومد و منو به سمت تخت بیمارستان هدایت کرد
از خجالت نمیتونستم حتی حرف بزنم

فقط به آرومی گفتم

+خودم میپوشم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یازده

  اشک تو چشمهام جمع شده بود یه آدم چقدر میتونست بدبخت باشه ، با …

2 دیدگاه

  1. لینک کانال تلگرام رمان رو میشه بفرستید

  2. این اخرین پارتش بود😐😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *