خانه / رمان / رمان دختر شمرون “(پیشنهادی)”

رمان دختر شمرون “(پیشنهادی)”

– لیلی من تو رو میکشم. عین بچه های دو ساله میمونی انگار من هرچی می گم تو می خوای بدتر کنی. هر روز اینجا منو معطل می کنی. بابا خسته شدم انقدر اینجا منتظرت موندم. نیای خودم میرما!

تلفن را روی لیلی قطع کرد. حالا آنقدر هم طول نمی کشید تا لیلی بیاید. شاید پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشید دخترک لباس هایش را به تن کند و پایین برود ولی از آنجایی که هر روز کارشان همین بود حسابی اعصابش را خورد می کرد. انتظار داشت همان لحظه که جلوی درشان می رسید لیلی هم پایین باشد ولی امکان نداشت چنین اتفاقی بیافتد. هر روز برنامه شان همین بود. زنگ میزد و لیلی را تهدید می کرد ولی روز بعد باز همان آش بود و همان کاسه.

سرش در گوشی اش بود و صفحه اینستاگرامش را چک می کرد. دیگر عادتش شده بود به این روزمرگی های تکراری تن دادن… هر لحظه که حوصله اش سر می رفت آیکون هفت رنگ اینستاگرام اولین انتخابش بود. به استوریهای دوست هایش نگاه می کرد و برای هر کدام از آن ها چشم و ابرویی بالا می انداخت. همه از نظرش مسخره می آمد. تمام کارهای آدم ها از دید او مسخره بود. آن هایی که دانشگاه بودند هر روز از مسیر دانشگاه و موزیک هایی که گوش می دادند فیلم می گذاشتند و نصف دیگر هم مدل شده بودند! البته نصفی هم آرایشگر و یا فیت نس کار بودند! 

پشت چشم نازک کرد و چند استوری آخر را بدون آنکه توجهی به محتوایش کند رد کرد .در حال و هوای خودش غرق بود و در دلش تک به تک دوستانش را به تمسخر گرفته بود که در ماشین ناگهان باز شد. بخاطر آن که فکر می کرد لیلی است با توپی پر به سمتش برگشت و شروع به شماتت او کرد.

– من همیشه سر موقع…

با دیدن پسری که به جای لیلی نشسته بود دست و پایش شل شد. عینک دودی به چشم داشت و موهای پر پشت لختش جلوی دید بهترش را گرفته بود. پیراهن جین طوسی رنگی به تن داشت و دکمه های جلوی پیراهنش کاملا باز بود.

یک لحظه طوری ترسید که کم مانده بود خودش را خیس کند. پاهایش به لرزه در آمد و بدنش مور مور شد. انگار می دانست که باید قبر خودش را بکند. هیچ فکر دیگری به سرش نمی رسید. انقدر وحشت کرده بود که نمی توانست حتی جیغ بزند. انقدر اضطراب وجودش را در بر گرفته بود که نمی توانست چیزی بگوید… حتی نمی توانست تکان بخورد.

 -روشن کن برو… زود باش روشن کن!

زبانش بند آمده بود. نگاهش را به این طرف و آن طرف گرداند ولی در آن کوچه خلوت که به پارک قیطریه منتهی می شد اصلا نمی توانست در خواست کمک کند. اصلا کسی نبود. حتی اگر ماشین را همان جا می گذاشت آن مرد می توانست راحت او را بگیرد. نه پای در رفتن داشت و نه توان در رفتن. انقدر ترسیده بود که خشک شده بود. مطمئن بود که اگر از ماشین پیاده شود هم ممکن است گیر بیافتد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشد.

رمانی بسیار عالی و پرمحتوا و هیجانی در سایت شهر رمان پر از رمانهای جالب و عاشقانه دیگر

” برای خواندن ادامه رمان کلیک کنید…

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *