خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت یازده

رمان حصار/پارت یازده

 

از وقتی اومدم شرکت نتونستم کاری انجام بدم از بس فکرم مشغوله ، صندلیم رو چرخوندم سمت پنجره قدی و حین نشستن تکیه زدم به دسته سمت چپش
در حالی که سر راپیت رو دارم زیر دندونام له میکنم ، فکر میکنم جواب بابا رو چی بدم یا چیکار کنم به نفعمه
شاید باید به ظاهر هم شده قبول کنم شرط هاش رو ، صدای نخراشیده ویبره موبایل روی میز برای بار دهم تمرکزم رو به هم میریزه اما اهمیتی نمیدم ، باید یاد بگیره اینبار چیزی رو ازم پنهون نکنه
شاید اگر میدونستم بابا همچین شرط هایی رو برام در نظر گرفته تا حالا راه حلی پیدا کرده بودم
_اه بهار ، نمیخوایی جواب بدی اقلا صامتش کن صداش رو مخمه
جواب اعتراضش رو بدون اینکه برگردم سمتش میدم:
_سما ، وقتی منم میگم صدات رو اعصابه دقیقا حال الان تو رو دارم
_گوشت تلخ تر از خودت فقط خودتی ، بگو ببینم چرا پکری ، از صبح اومدی جوری ژست متفکر به خودت گرفتی انگار میخوایی بمب اتم بشکافی
میچرخم سمتش ، نمیتونم لبخندم رو مهار کنم
بلند میشه و میخواد بیاد سمتم که موبایلش زنگ میخوره ، با قربون صدقه ایی که میره ، معلومه داره با آقای شوهر حرف میزنه
دوباره برمیگردم سمت پنجره و دقیق میشم رو بخاری که شیشه رو گرفته ،با خودم فکر میکنم دقیقا الان ذهن منم یه لایه بخار روش رو پوشنده ، آخه منطقی نیست از صبح هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسه
با صدای داد سما سرم رو برمیگردونم سمتش ، این که الان داشت گل میگفت و بلبل میشنید چی شد؟
با خداحافظی پر حرصش و قطع گوشی ، سوالم رو بلند میپرسم:
_چی شد ، الان یعنی دعوا کردید؟
بی حوصله میگه:
_نه ، اعصابم از دستش خورده
نمیخوام حس کنه فضولی میکنم ، پس برمیگردم تا افکارم رو از سر بگیرم که یهو میگه:
_بهار موافقی بریم یکم خرید کنیم ، تو هم انگار روبه راه نیستی
متعجب جوابش رو میدم:
_دختره خل الان ساعت یازده صبح چه وقت خرید کردنه
با همون صورت آویزونش میاد سمتم و جلوم روی لبه میز میشینه و میگه:
_امین میگه شب خونه عموش دعوت داریم گویا خونه عمه اش هم هستن ، خب منم لباس مناسب ندارم همشون تکراری شدن
_برای همین داشتی پشت تلفن قورتش میدادی بیچاره رو
حق به جانب جوابم رو میده:
_حق ندارم یعنی ، از دیروز زن عموش بهش گفته به من خبر نداده ، چند بارم به من زنگ زده من جواب ندادم
_تقصیر خودتم بوده ، چرا بعدش دوباره تماس نگرفتی بگی چیکار داشتید ، به خاطر احترام زن عموش هم شده باید زنگ میزدی
میکوبه رو بازومو میگه:
_چی میگی تو ، زنگ زدم مشغول بود ، نمیدونم یه ساعت داشت با کی حرف میزد
خنده ام میگیره و میگم:
_به تو چه با کی حرف میزد ، خب بعدترش زنگ میزدی
_خب یادم رفت ، بگو ببینم میایی بریم ، نهار هم مهمون من با این ژستی که تو گرفتی امروز نمیتونی یک خط هم جابه جا کنی پس جمع کن بریم
چرا که نه شاید یه هوایی خورد به کلم ، در عقلم وا شد و فکری به ذهنم رسید
_برو مرخصی رو جور کن با هم بریم ده در
_ای به چشم
با بیرون رفتن سما نگاهی به گوشیم میندازم ، بعد از اون همه تماسی که گرفته یک پیام فرستاده
“کله شق جواب بده ، راه حل دارم برات”
جوابشو مینویسم
“برو جاسوس دو جانبه ، دیگه اعتمادم بهت صفر شد”
و بعد فرستادنش گوشی رو خاموش میکنم
و با جمع کردن وسایلم ، منتظر برگشتن سما ، که انگار کمی طول کشیده جلوی پنجره میشینم

با برگه های مرخصی که برمیگرده ، با هم میریم سمت پارکینگ و سوار ماشین میشیم
حین روشن کردن ماشین رو میکنم سمتش که به شدت تو فکره ، میپرسم:
_چرا اینقدر دیر کردی ، داره دوازده ظهر میشه
خیره به بیرون جوابم رو با یه “هیچی”
ساده میده
از شرکت که بیرون میزنیم ، دوباره میگم:
_اول بریم ناهار بعدش یه سر به مزون سودی میزنیم
هفته پیش پیامکش برام اومد ، گویا طرح های زمستونه شون اومده و به گفته خودشون ترکونده
_موافقم
دوباره میگم:
_چی بخوریم ، الان
_هر چی خودت دوست داری
عصبی از جواب های سرسری که میده میتوپم:
_زهرمار خوبه ؟
برمیگرده سمتم و خیلی یهویی میگه:
_بهار ، از خر شیطون بیا پایین بابات داغونه
الان فهمیدم نیم ساعتی که رفته بود برای یه مرخصی ساده
، نشسته به حرف زدن با بابا راجع به من
نگاهی به آینه بغل میندازم و جوابش رو ریلکس میدم:
_نه قصد پایین اومدن ندارم تازه میخوام بتازونم
_تا کجا؟
_تا همونجا که مد نظرمه
اینبار اون از جوابهای صریح من عصبی میشه با ضربه ای که تو بازوم میکوبه ، میگه:
_احمق به چه قیمتی ، همین که رفتی اونجا و به چیزی که خواستی رسیدی پشیمون میشی ، ببین کی بهت گفتم
میزنم رو دستشو جوابش رو بی ربط میدم:
_مواظب اون دستات باش هی داره هرز میره ، من امین نیستم قبول کنم و تازه بوستم کنم
بعد از چند لحظه سکوت هر دو میزنیم زیر خنده
که سما میگه:
_تو از کجا میدونی امین بعدش بوسم میکنه
_میدونم دیگه ، قبلا که دست بزن نداشتی ، پیاده شو این رستوران غذاهاش حرف نداره.

بعد از نهار خوشمزه ای ، که سما میخواست حین خوردنش دوباره بحث رفتنم رو شروع کنه و با اخطار جدی من ساکت شد
سری به مزون سودی که واقعا طرح هاش عالی بودن میزنیم و هر کدوم دو دست لباس مهمونی خودمونی میگیریم.
الان هم دارم میرسونمش خونشون تا به گفته خودش فرصت کنه حاظر بشه
_به نظرت کدومشون رو بپوشم بهار
با سوالش به خودم میام ، شونه ای بالا میندازم و میگم:
_خب نمیدونم بستگی به مجلسشون داره
_ببین ، کلا همشون آدمای مقیدی هستن ولی خیلی امروزی و با کلاسن ، مثلا همین زن عموی امین با این که تو خیریه و این جور جاهاست ، حجاب کامل نداره و خیلیم به روز لباس میپوشه ، وای بهار اونقدر خانمه شیرینیه یادته روز عقد کنون اومد پیشمون وقتی داشتی زیپ لباسم رو درست میکردی؟
نه یادم نمیومد پس در جوابش سری تکون میدم که ادامه میده:
_اتفاقا اون تو رو خوب یادشه هر بارم که میبینمش احوالت رو میپرسه و میگه ، این دوستت ازدواج نکرده هنوز
جلو خونه شون میزنم رو ترمز و میگم:
_امشب اگه دوباره ازت پرسید بگو چرا ازدواج کرده ، داره بچه دار هم میشه
بازم میخواد بکوبه تو بازوم که اخطاری نگاهش میکنم ، شکر خدا میفهمه و دستش رو میکشه
حین پیاده شدن و میگه:
_اتفاقا امشب میخوام برات آش بپزم با دو وجب روغن
با بستن در خم میشه و از شیشه ماشین با نگاهی خبیث بای بای میکنه
بدونه اینکه اهمیتی بدم با تک بوقی راه میفتم ، که یهو جرقه ای تو ذهنم زده میشه ، زن عموی امین یعنی مادر امیر
چقدر آوردن اسمش برام غریبه ، زیر لب زمزمه میکنم:
_امیر
سری تکون میدم و بی خیال با خودم میگم:
_خب شاید چندتا عمو داشته باشه

*راوی*

بی حوصله تر از تموم این چند ماه آماده میشه و میره پایین
دیر از نمایشگاه برگشته بود تا کمتر تو مهمونی ای باشه که مامانش ترتیبشو داده بود
با ورودش به جمع بعد از سلام و احوالپرسی های معمول میره و روبروی امین و همسرش سما که همیشه دیدنش رویای این چند ماهش رو به یادش می آورد ، با لبخندی جواب متلک امین رو میده و میگه:
_تو همون بشین بغل دست زنت و حرف نزن
همه با این حرفش میخندن و حسین پسر عمه اش با چشمکی پشت امین در میاد و میگه:
_تو رو هم میبینیم ، پسر دایی
امین که با این حرف جون گرفته میگه:
_خدا از دهنت بشنوه ، تازه من زن ذلیل نیستم امروزیم نه سما جون
سما که با گذشت چند ماه هنوزم به جو زیادی خودمونیشون عادت نکرده ، با اشاره چشم میگه زشته و لبش رو میگزه

مامانش با گذاشتن چای لیوانی که جلوش میزاره کنارش رو مبل دونفره میشینه و مهربون میپرسه:
_چرا دیر کردی پسرم
_ببخشید یه چندتا مشتری اومدن راه انداختنشون طول کشید
مجلس گرم گفتگو میشه که یهو ادیب خان پدر امین رو به ایرج خان میپرسه:
_داداش دیروز لواسان بودم ، ویلاتون رو هم دیدم الحق عالی شده ، تو فکرشم منم یه سر به شرکت دوستت علی بزنم
ایرج که خودشم خیلی از کار اون مهندس جوان به وجد اومده با هیجان میگه:
_تازه فکر کن اون ویلا با اون عظمت کار کیه؟
همه سکوت کردن از جمله امیر که با مشغول شدنش با گوشیش میخواد خودش رو بی اهمیت به موضوع نشون بده ، به بحث دو تا برادر گوش میدن ، ایرج ادامه میده:
_یه خانم مهندس ٢٧ ،٢٨ ساله
و با نیم نگاهی به امیر دوباره ادامه میده:
_اولش امیر کارش رو قبول نداشت ، خوشحالم که به حرفش گوش ندادم و آرشیتکت رو عوض نکردیم
امین رو به عموش میگه:
_ عمو اون خانم مهندسی که میگی دوست سما ست تازه سما هم یکی از مهندسین پروژه ویلاتون بوده
ادیب خان با هیجان خاصی رو مبل جا به جا میشه و میگه:
_جدا دیگه واجب شد سری به شرکت این علی دوستت بزنم
امین دوباره رو به عموش ادامه میده:
_عمو تو میدونستی این خانم ایمانی دختر همون دوستتون علی آقا هستن
ایرج با رجوع به ذهنش جواب میده:
_نه ، همچین چیزی نیست وگرنه علی به من میگفت
امیر هم خیلی واضح رو میکنه سمت پسرعموش و میپرسه:
_تو این رو از کجا میدونی ، شاید اشتباه شنیدی
امین که خوب دلیل لحن تند امیر رو میدونه رو میکنه سمت همسرش و میپرسه:
_سما تو که دوست صمیمیته بگو ، من از حامد شریکم که دوست هم دانشگاهیتونه شنیدم
سما که سر درنمیاره جواب میده :
_بله مهندس بهار ایمانی، دختر آقای علی ایمانی رئیس شرکتمون هستن
ایرج با خودش فکر میکنه که چرا دوستش علی موضوع به این مهمی رو ازش پنهون کرده حتی چندباری که با هم رفت و آمد کرده بودن دخترش رو ندیده بود
امیر اما آشفته میشه و مرتب با خودش میگه امکان نداره
ذهنش کار نمیکنه فقط یک کلمه با مضمون فاجعه در ذهنش اکو میشه ، صدای مامانش رو از بغل دستش میشنوه:
_سما عزیزم این مهندس ایمانی همون بهار خانمیه که روز عقدت هم بود
_بله انیس خانم ، درسته
انیس که انگار خوش حالتر به نظر میرسه رو به شوهرش  میگه:
_ایرج ، فردا زنگ بزن دوستت علی آقا رو دعوتشون کن ، البته بگو دختر خانمشون هم حتما بیاد باید ازش تشکر کنیم با اون طرح و کار عالیش دفعه پیش فقط خانمشون نیلو خانم همراهش بود .

خیلی یهویی بلند میشه و مجلس رو ترک میکنه
امین هم فورا با یه ببخشید دنبالش راه میفته ، سما با خودش فکر میکنه یعنی باید به بهار بگم ایرج خان فهمیده

پسر عموش رو میبینه که عصبی پالتو و سوئیچش رو برمیداره و از خونه میره بیرون
درک اینکه الان چه حالی داره براش سخت نیست
همون شب که از عروسی طاها برگشتن ، فهمید که امیر خبر نداره بهار کیه و نخواست بهش بگه , شاید بهتر بود همون موقع بهش میگفت
حین پوشیدن پالتوش سریعا خودش رو به ماشین امیر که داره از پارکینگ میره بیرون میرسونه و بدون اجازه سوار میشه
امیر با عصبانیت میتوپه بهش:
_تو کجا ، پیاده شو همین الان
امین اما بدون توجه به حرفهاش ساکت نگاهش رو میده به روبرو ، خوب میشناسه دوست دوران بچه گیش رو
امیر که از جواب دادنش نا امید میشه ناچار با تیک آفی ماشین رو راه میندازه و از در خونه که با ریموت بازش
کرده بیرون میره و بدون نگاه به پشت سرش دکمه ریموت رو فشار میده
با توجه به مسیری که میرن حدس میزنه مقصد امیر آپارتمان بهار باشه نباید بزاره بازم شروع کنه
_امیر داداش
_خفه شو
با داد امیر هم ساکت نمیشه و اونم با صدای بلند جواب میده:
_مثلا اگه بهت میگفتم چی میشد ، الان میخوایی بری چی بهش بگی ، بسه قرار بود دیگه شخصیتت رو جلوش خورد نکنی
اینبار جوابی نمیده و سرعتش رو بیشتر میکنه

جلوی آپارتمان باربی که می ایستن ، حس میکنه چقدر این چند ماه تشنه دیدنش بوده ، چه شبها و روزهایی که به سرش میزد پاشه بیاد یکم از دور ببینتش ، اما هر بار سر خودش رو با یه چیزی گرم میکرد تا یادش بره دلش هوای ممنوعه ای رو کرده که قول فراموش کردنش رو به دلش که نه اما به غرورش داده بود
امین که سکوتش رو میبینه ، یواش میگه:
_شب عروسی طاها فهمیدم نمیدونی
درمونده رو میکنه سمت پسر عموش و میپرسه:
_پس چرا همون شب بهم نگفتی؟
_به خاطر همین حال الانت
هنوزم نمیتونست باور کنه ، پس چرا تو تموم دیدارهاشون هیچ گونه رفتاری مبنی بر پدر و دختر بودنشون ندیده بود
با چیزی که یادش میفته دوباره میپرسه:
_پس چرا تنهایی زندگی میکنه؟
_بعد از اینکه باباش مجددا ازدواج کرده نخواسته مزاحمشون باشه و علا رغم مخالفت شدید باباش تصنیم گرفته جدا زندگی بکنه
_تو اینارو از کجا میدونی
_از سما شنیدم ، داداش چیزی عوض نشده ، تو سعی خودتو کردی پس بزار مسیرتون همونجور که اومده بره
بدون اینکه کنترلی روی رفتارش داشته باشه حین کشیدن یقه پسر عموش ، عصبی تکونش میده و داد میزنه:
_چه جوری آخه بتونم تو اون مسیری که میگی تو چشمای عمو علی نگاه کنم و عذاب وجدان نداشته باشم هان بگو چه جوری
امین بدون اینکه تلاش کنه کنارش بزنه با صدای بلندتری جوابش رو میده:
_چرا جوری رفتار میکنی که انگار تنها مقصر اون اتفاق تویی
دستاش از یقه پسر عموش شل میشه و پچ میزنه:
_چون هستم

_منظورت چیه تو گفتی ، تقصیر دوتاتون بوده
برمیگرده سرجاش ، پشت فرمون و یواشتر ادامه میده:
_تنها تقصیری که اون باربی بهاری داشت ، زیادی خوشگل و لوند بودنش بود حتی تو اوج مستیش هم چند بار پسم زد اما چون مست بود زیاد جون مقابله نداشت
برمیگرده سمت امینی که وحشت زده نگاهش میکنه و میگه:
_ این و فقط به تو گفتم ، تموم اونشب تقصیر من بود میفهمی ، باید جبران کنم
_این حرفهای تو به معنای کلمه یعنی تج…
_خفه شو ، به زبونش نیار ، خودم چند ماهه از این کلمه فرار میکنم ، من نامرد نیستم و پای کاری که کردم موندم اما دیدی که
اینبار امین حرفی برای گفتن نداره ، پس بی روح میگه:
_راه بیفت بریم خونه ، الان همه منتظر ما هستن
_امین داداش
_امیر لطفا ، باید خوب فکر کنیم شاید…شاید لازم باشه کار رو بسپریم دست بزرگتر ها ، اما اول از همه من باید برم با اون دختر حرف بزنم
حرف های امین همون افکار اون روزهای خودشه که داشت دیوونه میشد ، پس بدون حرف ماشین رو روشن میکنه و با نگاهی دیگر به طبقه خاموش بهار راه میفته.

_کجا رفتید شما دوتا
هردو کنار هم روی میز شام میشینن ، امین با نگاهی به پدرش جواب میده:
_یه کار فوری برای امیر پیش اومد گفتم تنها نره
و رو به سما یواش میگه:
_ببخش عزیزم
ظاهرا همه باور میکنن ، ایرج تلفن به دست میاد و صدر میز میشینه ، رو به امیر میگه:
_امیر ، نتونستم خودم رو کنترل کنم با علی حرف زدم
بیچاره میگه روز اول که تو باغ رفتار امیر رو دیدم نخواستم تا بعد دیدن ماکت طرح ، بهار رو به عنوان دخترم معرفی کنم تا خدایی نکرده فکر نکنید پارتی بازی شده
امیر جوابی نداره بده فقط نگاه میکنه اما ادیب خان میپرسه:
_خب چرا بعدشم چیزی نگفته
ایرج با خنده ای سرخوش جواب میده:
_گویا میخواسته با یه دعوت شام بعد تموم شدن کار سوپرایزمون کنه ، که البته همینجوریشم کلی سوپرایز شدیم
انیس فورا میگه:
_واسه فردا شب دعوتشون کردی؟
_آره بهش گفتم ، قبول نمیکرد ولی هرجوری بود راضیش کردم
_تاکید کردی که دختر خانمشون هم بیاد
ایرج بازم میخنده و با نگاه معنا داری به امیر جواب همسرش رو میده:
_بله خانم گفتم حتما خانم مهندس رو هم بیارن ، چیه انگار نقشه کشیدی
_چرا که نه ، از اولین باری که تو عقد سما جون دیدمش از وقارش خوشم اومده
حسین که ریلکسی ظاهری امیر رو میبینه رو به زن داییش میگه:
_خب الان این نقشه ای که میگید برای کیه احیانا ، اونطور که من میدونم امیر دم به تله نمیده
انیس که انگار دل پری از امیر داره سر همین قضایا با اخم میگه:
_خودش میدونه و شانسش ، من که به هیچ وجه این دختر و از دست نمیدم شده برای داداشم خواستگاریش میکنم
_ای بابا زن دایی من جلو روت نشستم مجبوری بری تا المان و برگردی
همه با این حرفش میزنن زیر خنده بجز امیر که با اخم فقط شنونده است ، با خودش فکر میکنه “مگر بمیره کسی بتونه اون باربی رو از چنگش دربیاره”
سما ، اما توی دلش رو به همشون میگه ” باشید تا خانم مهندس بیاد و شما خواستگاریش کنید ” خوب میدونست که از لج پدرش هم که این روزها با همدیگه کنتاکت داشتن ،شده فردا شب نمیاد.

*بهار*

_متاسفم بابا من از قبل برای امشب برنامه داشتم ، خودتون با نیلو برید
بلند میشم برم بیرون ، که از پشت میزش میاد بیرون و حین اومدنش سمتم کمی عصبی میگه:
_برنامه ات رو بنداز برا فردا شب امشب حتما باید باشی
ایرج فهمیده دخترمی دعوت امشب هم برای همین موضوعه
سکوتم رو که از ترس درونیمه میبینه و بیشتر میاد جلو ، دستم رو میگیره و میخواد ادامه بده ، اما با حس دمای پایین بدنم میپرسه:
_دستات چرا اینقدر سرده؟
دستم رو میکشه سمت راحتی های جلوی شومینه گازی و ملایمتر حرفاش رو از سر میگیره:
_شخصا دعوتت کرده ، زشته نباشی
نمیدونم به چی فکر کنم ، ذهنم خالی خالیه ، ایستاده کنار گرمای مطبوع شومینه آروم میگم:
_نمیتونم برنامه ام رو بهم بزنم از طرف من معذرت خواهی کنید لطفا بابا
این بار دیگه عصبانی میشه ، در حالی که برمیگرده سمت میزش بلند جوابم رو میده:
_همین که گفتم ، امشب با ما میایی
برمیگرده و انگشت اشاره اش رو میگیره سمتم و ادامه میده:
_در ضمن ماشینتم نمیاری همه با هم میریم
زل میزنم به حرکات انگشت اشاره اش ، که میلرزه
زمزمه هاش رو میشنوم که داره از خدا گله میکنه برای داشتن همچین دختر سرخودی
سکته نکنه خوبه ، میرم سمت یخچال کوچک گوشه اتاق ، یک بطری کوچک آب معدنی درمیارم ، براش باز میکنم و میگیرم سمتش
بدون حرف از دستم میگیره و سر میکشه
برمیگردم برم بیرون و یواش با یک کلمه میگم:
_باشه
جوابی نمیشنوم ، منتظر جواب هم نمیمونم.
برمیگردم اتاقم ، سما هم نیست برای سرکشی یکی از پروژه ها رفته
البته به خواست خودش ، از صبح که اومد رفتارش یه جوری بود
میشینم و صندلی رو طبق معمول این چند وقته برمیگردونم سمت پنجره
یادم نبود از بابا بپرسم ایرج خان چه جوری فهمیده ، موضوع رو
یعنی…یعنی پسرش هم فهمیده ، هیچ ابایی از دونستنش ندارم فقط نگران غرور بابا هستم
کاش امشب اون اونجا نباشه ، مگه میشه
آره کاش بشه
برمیگردم سمت میزم و مشغول کارهام میشم ، نمیخوام دیگه فکر کنم
چون فکر کردن زیاد در مورد پیش آمد ها آدم رو ضعیف میکنه و من نمیخوام امشب ضعیف جلوه کنم.

سما برنگشت شرکت ، گویا حالش خوب نبوده و رفته خونه
الانم برای بار چندم شماره اش رو میگیرم ولی برنمیداره
شاید خوابیده ، بیخیال میشم و میرم سمت پارکینگ که برم خونه و آماده بشم
نیلو هم زنگ زد ، البته میدونم به خواست بابا بوده ، تاکید کرد که زود برم اونجا تا همه با هم بریم.

بعد از یه دوش سریع ، موهام رو که ماه پیش دوباره کریستال کردم یه سشوار میکشم و محکم دم اسبی میبندم
پشیمون میشم بازش میکنم یه گیس کج از فرق سر بیشتر به مدل لباسی میاد که اون روز با سما خریدم
آرایش مرتبی میکنم و دستم میره سمت رژ قرمز ، مردد میشم برای زدنش ، تمام روز رو نخواستم بهش فکر کنم حتی یک لحظه
پس رژ رو برمیدارم و چند بار با حرص رو لبام میکشم
چرا عصبیم خودمم دلیلش رو نمیدونم رژ رو پرت میکنم تو سطل زباله و لبام رو پاک میکنم
با زدن رژ مسی رنگ برمیگردم لباسم رو که یک پیراهن مخمله سبز آبی با گلهای بزرگ قرمز رنگه و بیشتر
به خاطر مدل آستینهاش که شل و چینداره ازش خوشم اومد، رو همراه جوراب شلواری رنگ پام ، میپوشم و کفشهای پاشنه بلند قرمزم رو برمیدارم بپوشم اما با بیزاری میندازم ته کمد و مشکی رو ترجیح میدم
با شال نازک سبز آبی که همون روز ست لباس خریدم تیپم کامل میشه
نگاهی به ساعت میندازم ، هنوز زوده وقت دارم برم یه قهوه بخورم تا این اعصاب تحریک شده ام کمی هم شده آروم بشه.

تو حیاط خونه بابا تکیه دادم به ماشینم و منتظرم بیان پایین تا به گفته خودشون همگی با هم بریم
پالتوی پشمیم زیادی گرمه ، اما من یخ زدم نمیدونم چرا حس میکنم هر ان ممکنه پس بیفتم ، گوش هام صدا میده و این یعنی استرس دارم
با اومدن بابا و نیلو تکیه ام رو از ماشین میگیرم تنها با یک سلام خالی میرم سمت بنز بابا
نیلو میاد سمتم و قبل از سوار شدن به بهونه بوسیدنم دم گوشم میگه:
_بهار عزیزم هیچی نگو بابات خیلی عصبیه
سری تکون میدم و تو دلم میگم ، نگران نباش جون ندارم یک کلمه حرف بزنم جه برسه با بخوام بحث کنم
تو سکوت سنگینی ، میرسیم در خونه ایرج خان قبل از اینکه بابا پیاده بشه در بزرگ سفید رنگ باز میشه
این یعنی بفرمائید تو با ماشینتون ، خونه ویلایه نسبتا بزرگیه بابا ماشین رو پارک میکنه و قبل پیاده شدن بدون نگاه به هیچکدوممون میگه:
_یکم اون اخم هات رو وا کن ، نفهمن به زور آوردیمت
هم من هم نیلو خوب میدونیم مخاطبش کیه بدون جواب پیاده میشم.
الکی به هر چیزی دقیق میشم تا بتونم رو خودم تسلط داشته باشم
مثل دستای نیلو که آویزون بازوی بابا میشه
یا استخری که خیلی به ورودی نزدیکه و این از نظر امنیت پر از مشکله
به راه پله که میرسیم دقیق میشم رو جنس پله ها ، انگار خیلی قدیمی شدن
با صدای ایرج خان که از پله ها میاد پایین افکار چرت و پرتم همه میرن عقب و همه چشم میشم که ببینم مرد دیگه ای از اون پله ها میاد پایین
بعید نیست همین الان کله پا بشم تا پایین پله ها ، خدایا یکم بهم قدرت بده چرا اینقدر ترسیدم
بالای پله ها که میرسیم یه خانم شیک پوش و خندون رو میبینم که قبل از همه میاد سمت من و خیلی صمیمی احوال پرسی میکنه ، حتی بعد از روبوسی کمی به خودش فشارم میده منم که کلا تو این جور مواقع لالم و الانم به خاطر ترس از نفر سوم همراهشون بیشتر لال میشم ، فقط با لبخند تشکر میکنم که خدا رو شکر تو شلوغی سلام و احوالپرسی ها لال بودن من زیاد به چشم نمیاد
ایرج خان یهو برمیگرده سمتم و خیلی مودب میگه:
_به به دخترم بالاخره افتخار دادید
میاد جلو و مثل یه پدر پیشونیم رو میبوسه ، خالصانه دستش رو میندازه دور شونه م و رو به همسرش که انیس صداش میزنه ادامه میده:
_این همون خانم مهندسیه که تعریفش رو برات کرده بودم و رو به بابا اخمی تصنعی میکنه و اضافه میکنه:
_که دختر خودمون از آب در اومد
اینجا دیگه همه ساکتن و باید یه چیزی بگم:
_نظر لطفتونه ایرج خان ، راستش خواست خودم بود تقصیر بابا نبود نمیخواستم صرفا به خاطر این که دختر دوستتونم اشتباه کار رو بهم نگید
_احسنت دخترم ، هرچند کارت حرف نداره  چه برسه به اشتباه
همه میخندیم و خانومشون راهنماییمون میکنه سمت در بزرگ ورودی

حالم بهتره چون گویا فقط خودشون دوتا هستن و خبری از پسرشون نیست
خونه شیک و مرتبیه ، و فکر کنم همش سلیقه و هنر خود اون خانم مهربونیه که خودش رو انیس معرفی و تاکید کرد بهش نگم خانوم ، چون خبری از خدمه نیست و خودش شربت هارو گردوند
بعد از تعارف میوه میاد و دقیقا کنار من رو مبل دو نفره میشینه و میگه:
_همیشه احوالت رو از سما جون می پرسیدم
جوابی جز یه لبخند خجول که واقعا از من بعیده ندارم چون خیلی خیره نگاهم میکنه
دستی به گیس روی شونه چپم میکشه ، میزنه رو میز و میگه:
_ماشاالله
اینبار کوتا جواب میدم:
_ممنون
گوشیم زنگ میخوره و من همونجا قول میدم هرکی باشه یه هدیه توپ براش بگیرم چون ماهیچه های صورتم درد گرفته از بس لبخند زدم رو به این زن و شوهر که هر دو خیلی عجیب رفتار میکنند
بلند میشم و میگم:
_معذرت میخوام منتظر یک تماس مهم بودم
انیس جون مهربون راهنماییم میکنه سمت تراس و میگه:
_راحت باش عزیزم
میرم سمت تراسشون که رو به حیاطه و پر از گله ، چند لحظه مات اون همه سرسبزی تو این موقع از سال میمونم
گوشی قطع شده رو میارم بالا و میبینم سماست ، فرشته من
خودم باهاش تماس میگیرم که با اولین بوق جواب میده و میگه:
_سلام عشقم زنگ زده بودی
روی نرده یه وری رو به حیاط میشینم و جوابش رو با خنده میدم:
_مطمئنی اشتباه نگرفتی من بهارم ها
_خب معلومه تو بهاری منی
_هر چی میخوایی بگو فعلا که فرشته نجات من شدی
بعد از چند ثانیه سکوت یهو میپرسه:
_نگو که الان خونه عمو ایرج اینایی؟
فکر میکنم که من کی وقت کردم این و بهش بگم ، پس نا مطمئن میپرسم:
_تو از کجا خبر داری؟
صدای فین فینش شروع میشه و میگه:
_بهار من و ببخش از صبح عذاب وجدان دارم که چرا بهت نگفتم
نگفته میدونم چه گندی زده همین امروز بهش فکر کرده بودم پس جدی میگم:
_الانم دیر نشده ، بگو

*راوی*

عصبی چراغ قرمز رو رد میکنه و گاز میده سمت خونه ، همین امشب که میخواست زودتر بره خونه کلی کار یهویی ریخت سرش تو نمایشگاه
هرچند تقریبا مطمئن بود اونی که برای دیدن عجله خرج میکنه همراهشون نیست ولی بازم رو اون چند درصد شانس  حساب کرده بود و برای رفتن به خونه عجله داشت
با رسیدن به جلوی خونه بی خیال بردن ماشین داخل پارکینگ میشه و با کلیدش درو باز میکنه
با دیدن ماشین عمو علی ناخواسته ریتم ضربان قلبش عوض میشه
تو دلش میگه “خدایا کاش اون هم همراهشون باشه و بتونم بعد این همه وقت یه دل سیر ببینمش”
راه میفته بره سمت ساختمون که سر جاش خشکش میزنه
چقدر زود به مراد دلش رسیده بود
دیدن اون باربی بهاری میون اون همه سبزه و گل تو تراس بیشتر شبیهه رویاست براش تا واقعیت
مسخ شده میره جلوتر و دقیق تر نگاه میکنه اون موهای مشکیش رو که برای یک شب سیر بوییده بودش
دستهاش مشت میشه و برمیگرده سمت در حیاط چند نفس عمیق میکشه تا بتونه رو رفتارش کنترل داشته باشه مثل تموم دیدارهای اخیرشون که بزور خودش رو کنترل کرده بود .

*بهار*
عصبی گوشی رو روش قطع میکنم ، کاش جواب نمیدادم
بیشتر فرشته عذاب بود تا نجات
برمیگردم برم داخل ، چون بیشتر از بیست دقیقه تماسم طول کشید و فکر کنم زشت باشه
از در تراس زیبا که دل کندن ازش واقعا سخته ، میرم داخل و همزمان که میرم سمت جایی که قبلا نشسته بودم میگم:
_معذرت میخوام کمی طول کشید ، وای انیس جون تراستون معرکه ست نمیتونستم ازش دل..
انگار ورقم برگشته که از زمین و زمان میباره ، این کی اومد؟
_سلام بهار خانم ، خیلی خوش اومدید
میاد سمتم و دستشو میگره جلوم ، با نگاهی به جمع که همه زوم شدن رو ما اجبارا دستم رو میزارم تو دستشو بدون نگاه به صورتش ساده میگم:
_ممنون
دستم رو له میکنه نگاه جدیم رو میدم سمتش ، دستم رو با لبخند ول میکنه و میگه:
_بفرمائید بشینید لطفا
میشینم البته نه بخاطر اینکه اون گفت ، بیشتر به خاطر خودم که بازم حالم از کنترلم خارج شده
اونم دقیقا مبل روبروییم میشینه و با بابا گرم گفت و گو میشن ، بیشترش هم حول و حوش ویلاشون سوال میپرسه
کاش امشب زودتر بگذره
نیلو هم گرم حرف زدن اند با انیس خانم که اصلا بهش نمیاد پسری به این سن داشته باشه
یهو ایرج خان رو میکنه سمتم و میگه:
_بهار دخترم الان به علی هم گفتم ، میخواستیم یه روز با داداشم بیاییم شرکت تون و حضوری باهاتون حرف بزنیم
راجع به زمینش که همون لواسان و روبروی باغ ماست
با لبخند جواب میدم:
_در خدمتم ، چه کمکی از ما برمیاد
بازم به بابا نگاه میکنه و ادامه میده:
_راستش ویلا رو دیده ، معماریشم خیلی پسندیده میخواست طرحی در همین حد براشون آماده کنی
خیره بابا میشم که خودش رو مشغول بشقاب میوه کرده
تو جام جا به جا میشم و با حفظ همون لبخند میگم:
_واقعا معذرت میخوام ایرج خان همچنین از برادرتون چون این پروژه ویلای شما آخرین پروژه من بود بابا هم میدونه
فعلا نمیتونم هیچ کاری رو قبول کنم
_چرا دخترم خدایی نکرده مشکلی هست؟
بدون توجه به اون نگاه خیره که خیلی اذیتم میکنه جواب میدم:
_خیر ، فقط میخوام مدتی رو برم پیش برادرم خارج از کشور
ایرج خان که انگار خیالش راحت شده با خنده میگه:
_خب انشاالله برای وقتی که از سفر برگشتی
طولش نمیدم و تنها با یک “انشاالله” بحث رو خاتمه میدم .
اینبار اونه که میپرسه:
_بهار خانم او طرحی که برای بیرون ویلا زدید با اون طرح اولیه فرق میکنه چرا؟
نگاهم رو میندازم تو اون چشمای لعنتیش و جواب میدم:
_چون لازمه کار بود آقای شیبانی مهندس برزن گفتن بهتون توضیح دادن
با یک ” بله درسته ”
رو میکنه سمت مامانش که از جاش بلند شده و میگه:
_حاج خانم کمکی چیزی لازم نداری
_چرا پسرم بیا میز و باهم بچینیم
نیلو هم از جاش بلند میشه و اصرار میکنه بره کمک اما اون آدم فرصت طلب پرو پرو میگه:
_شما چرا نیلو خانم ، جوونتر تو جمع هست
اگر بخوامم به خودم نگیرم نمیشه چون همه با خنده نگاهم میکنن
مجبور بلند میشم و با لبخندی الکی میگم:
_خوشحال میشم بتونم کمکی بکنم

دنبال انیس خانم بدون توجه به اون آدم پشت سرم که چسپیده به من داره میاد و بوش تو بینیم پیچیده میرم سمت آشپزخونه گرم و خوش بو
اونقدر غذای خونگی نخوردم با ورودم به آشپزخونه ناخودآگاه می ایستم و بو میکشم ، جوری چشمام مست میشه که فکر کنم انیس جون هم میفهمه چون میگه:
_امیدوارم غذاها رو دوست داشته باشید قرمه و فسنجون با زرشک پلو و مرغ درست کردم
خیلی صمیمی میرم جلو و جواب میدم:
_از بوشون که معلومه معرکه ان جدا تو دردسر افتادید انیس جون لازم نبود اینقدر زحمت بکشید
_دوستشون داری که؟
بدون خجالت میگم:
_من واسه قرمه میمیرم ، تازه خیلی وقت هم هست غذای خونگی نخوردم
حینی که داره غذا هارو یکی یکی میکشه و میزاره رو میز ناهار خوری چهار نفره میپرسه:
_چرا مگه نیلو جون شاغل هستن؟
_خیر ، اتفاقا آشپزیش حرف نداره ولی من خودم تنها زندگی میکنم ، زیاد هم حوصله آشپزی کردن ندارم
انیس جون دستاش از جنبیدن میفته و متعجب میپرسه:
_چرا تنها؟
با تکونی که صندلی کنار دستم میخورم ، یادم میفته یکی دیگه ام تو آشپزخونه هست
_حاج خانوم من چی رو ببرم
انیس خانم بعد از چند ثانیه به خودش میاد و میگه:
_پسرم سالاد و دسرها رو از یخچال در بیار و با بهار جون ببرید سر میز ، قبلا ظرف ها رو چیدم
نمیدونم چرا یک لحظه اونقدر حس خودمونی گرفتم
ظرف های سالاد رو که میزاره رو میز جلو دستم ، بدون نیم نگاهی سمتش دو ظرف کمی سنگین رو بر میدارم و میرم بیرون از آشپزخونه
حین اومدن میز ١٢ نفره رو دیده بودم
دو ظرف رو میزارم دو سر میز اما همین که میخوام برگردم سینه به سینه اش میشم
عوضی بیشتر میاد جلو ، دوتا ظرفی که تو دستاشه رو میگذاره رو میز ، بدونه اینکه عقب بکشه یواش میپرسه:
_چرا قبلا بهم نگفتی دختر عمو علی هستی؟
تلاش میکنم از بغلش رد شم اما بازم جلوم رو با هیکلش سد میکنه
_جوابم رو بده ، چرا شب مهمونی کرج بهم نگفتی شای…
عصبی میپرم میون کلامشو میگم:
_شاید چی ، میگفتم میتونستی هوست رو کنترل کنی؟
بازم تلاش میکنم رد شم که اینبار دوتا بازوم رو میگیره و مثل پر کاه به خودش نزدیکم میکنه
دردم میگره و دستامو میزارم رو سینه اش تا به عقب هولش بدم ، یک لحظه چشمام سیاهی میره ولی اهمیت نمیدم و زور بیشتری به کف دستهام وارد میکنم بدون اینکه تاثیری روش داشته باشه
سرش رو دم گوشم میاره و میگه:
_منکر هوسم نمیشم اما فکر میکنم تو هنوز درک نکردی اونشب چه بلایی سرت اومده ، پس نیازه یکی برات شرح بده و کی بهتر از خود من ، تو اونشب دخترانگیت رو از دست دادی ، یه لحظه فکر کن بدون کله شقی ، بازم میگم من حاضرم بیام خواستگارید، اما اینبار دیگه مجبوری قبول کنی
از بین دندون های کلید شدم میتوپم:
_چی باعث شده همچین توهمی بگیری
صدای پوزخندش رو میشنوم لباش که به پوست حساس پایین گردنم برخورد میکنه بدنم شل میشه و روح از تنم میره
تو همون حالت پچ میزنه:
_نظرت چیه سر میز شام همه رو سوپرایز کنیم
اون یه ذره جون مونده تو تنم هم با این جمله آخرش ته میکشه و کامل شل میشم و چشمام با سوتی که گوشام میکشن بسته میشه

 

*راوی*

همین که جمله اش تموم میشه سنگین شدن باربی رو حس میکنه
عقبش میکشه اما با دیدن چشمهای بسته اش دستپاچه بغلش میکنه و میگذارتش روی راحتی سمت چپش
همون لحظه انیس وارد نشیمن میشه ، تا میخواد حرف بزنه و بگه کجا موندید با دیدن بهار که پسرش بالاسرشه بلند میگه:
_خدای من چی شده امیر
به خودش میاد و رو به مادرش پریشون میگه :
_نمیدونم چی شد یهو از حال رفت
انیس هولش میده و خودش میره بالا سرش ، دستشو میگذاره رو صورتش و هراسون از تن یخ زده دختر سریع به پسرش دستور میده:
_ همین الان باید برسونیمش بیمارستان امیر بجنب
نمیدونه چه جوری بغلش میکنه و میرسونتش به ماشین ، نمیدونه بقیه با دیدن بهار تو بغلش چه فکری کردن ،
یادش نمیاد سویچ رو چه جوری پیدا کرد و کی به بیمارستان رسیدن
وقتی به خودش اومد که روی صندلی های انتظار اورژانس کنار عمو علی و باباش نشسته بود و منتظر دکتر ، به اون در خیره شده بودند
حس بد پشیمانی کل وجودش رو گرفته بود ، با خودش فکر میکنه اون لحظه بازم درگیر هوسش شد و
زمان و مکان رو فراموش کرد ، اونم با استشمام بویه تنش که حس اونشب رو کامل براش زنده کرده بود ، شاید اینم یک جور تنبیهه که اونشب رو مو به مو با جزئیات یادش بود
دکتر که میاد بیرون از اتاق ، خودش رو کنترل میکنه تا قبل از همه نره جلو و نپرسه حال اون دختری رو که الان دیگه مطمئنه جونش بهش بسته است.

دکتر جواب علی ، که کم مونده اشکش دربیاد رو با خونسردی کامل میده:
_افت فشار شدیده ناشی از شک عصبی بوده ، شکر خدا زود رسوندینش هرچند تشنج داخلی مغزشون هم چند دقیقه بود شروع شده بود و ما مجبور شدیم فورا آرامبخش قوی استفاده کنیم
علی بازم ترسیده میپرسه:
_این یعنی چی؟
_یعنی تا فردا عصر به هوش نمیان و همین الان منتقل میشن به بخش
دکتر جوان که میخواد رد شه و بره اینبار مسلط تر میگه:
_شک عصبی از چی ، تشنج ذهنی چه جوری اتفاق میفته؟
دخترم هیچ مشکلی نداشت
دکتر با لبخند خسته ای جواب میده:
_خودتون باید بدونید شک عصبی از فشار روحی نشأت میگیره و تشنج ذهنیشون هم برای مکرر فکر کردن و یا درگیری فکریه که با یک حرکت یا یک خبر اتفاق میفته
درمونده تر از قبل میشینه و فکر میکنه ، دخترش اونقدر تظاهر به محکم بودن کرده بود که خودش هم یادش رفت اون یک دختره و نباید اونقدر بهش سخت بگیره
ایرج که حال و روز علی رو میبینه خودش میره و کارهای انتقال به بخش رو به عهده میگیره
امیر هم بعد از شنیده های دکتر ، مطمئن میشه که این حال و روز بهار تقصیر خودشه و با اون تهدید توخالیش ترسونده تش ، یک لحظه از ذهنش میگذره اگر دیرتر میرسید بیمارستان
سری تکون میده و عصبی راه میفته سمت بیرون بیمارستان خصوصی که نسبتا خلوته
با رسیدنش به محوطه بیرون ، عصبی تر سیگارش رو که یار جدا نشدنی این روزهاشه درمیاره و میگذاره گوشه لبش ، با پیدا کردن فندک ته جیب کتش روشنش میکنه و بلافاصله چند پک پشت سر هم میزنه انگار میخواد گسی سیگار حس بدش رو برای چند ثانیه هم شده از یادش ببره
گوشیش که زنگ میخوره بدونه نگاه کردن دگمه آف رو میزنه
چیزی جلوی گلوش رو گرفته که نفس کشیدن براش مشکله چه برسه به حرف زدن ، جواب بده چی بگه

*بهار*

چه حس مزخرفیه بیدار شدن رو تخت بیمارستان ، حالا چرا کسی رو بالا سرم نمیبینم
نگاهی به هر دو دستم میندازم ، سرمی به دستم وصل نیست اما پایه کنار دستم چند کیسه خالی و نصفه ، سرم روشه
نه انگار جدی بیمارستانی شدم لباسام بلوز شلوار سرمه ای رنگه نسبتا گرمیه ، خب خدا رو شکر اقلا لباس بیمارستان تنم نیست
بلند میشم و چشم میگردونم دنبال یک جفت کفش که پاشنه بلندهای مشکیم رو کنار پایه صندلی میبینم ، از هیچی که بهتره
میرم سمتشون و میپوشمشون ، پالتوم رو هم که همونجا روی صندلیه تن میکنم و میرم سمت در
ساعت رو دیوار هم کار نمیکنه ببینم چه تایمه ، فقط از نمای پشت پنجره میفهمم که هنوز شبه
در و که باز میکنم با کلی آدم روبه رو میشم که همه نگران نگاهم میکنند
ناخودآگاه یک قدم میرم عقب و متعجب سلام میکنم
اولین نفر نیلو میاد سمتم ،که انگار گریه کرده چون با صدای تو دماغیش میگه:
_خدایا شکرت ، عزیزم چرا بلند شدی از جات ، حالت خوبه ، سرگیجه نداری؟
دستشو که روی پیشونیمه نرم پس میزنم و عادی میگم:
_خوبم نیلو ، چیزیم نیست
و یواشتر دم گوشش میپرسم:
_واقعا من غش کردم؟
نگرانیش انگار بیشتر میشه و رو به بابا میگه:
_علی چرا به دکتر خبر نمیدی؟
خان عمو که انگار از همه مسلط تره ، مثل همیشه به مدل خودش اضهار نظر میکنه:
_حتما خوبه که پاشده اومده بیرون ، شلوغش نکنید
اینبارو استثنا باهات موافقم خان عمو
در ادامه ی حرفهاش میگم:
_البته که خوبم ، فقط یه …
چقدر سخته گفتنش :
_یه ضعف ساده بود فکر کنم مال رژیمم باشه ، چون امروز غیر از یکم کاهو و هویج چیزی نخورم
خان عمو عصبی میگه:
_ول کن این رژیمت رو تا خودت رو به کشتن ندادی
و با یه خدا حافظی از همه مستقیم میره سمت راست راه رو
نیلو کنار دستم دم گوشم پچ میزنه:
_دیروز
گنگ میپرسم:
_دیروز چی ؟
_میگم دیروز کاهو و هویج خوردی ، تو از دیشب ساعت ٢٠ شب تا این ساعت که ١٠ شبه بیهوش بودی
دست خودم نیست که متعجب و کمی بلند میگم:
_نه
ایرج خان و همسرش که بیشتر از همه نگران به نظر میرسن میان جلو و احوالم رو میپرسن ، انیس جون حین اینکه بغلم میکنه میگه:
_الحمدالله که حالت خوبه ، باید قول بدی یه شب دیگه بیایی پیشم تا برات قرمه بپزم
تشکر میکنم و
تا میخوام چیزی بگم فریدون که انگار عصبیه و یه کم هم نفس نفس میزنه از بین بابا و عمو ایرج رد میشه و میاد سمتم :
_خدایا شکرت بهوش اومدی ، الان حالت خوبه؟
معذب شونه هام رو از زیر دستش بیرون میکشم و قدمی میرم عقب که با دیدن اون آدم ایستاده کنار بابا که خیره و متاثر نگاهم میکنه ، تموم مکالمه آخرمون یادم میفته
یعنی من از ترس غش کردم ، وایی چه ضعف بزرگی
هنوز جواب فریدون رو ندادم که دکتری همراه با یک پرستار میان سمتمون
با تذکر جدی خانم پرستار همه میریم تو اتاقی که ازش بیرون اومدم
دکتر میاد سمتم و با لبخندی صمیمی میگه:
_خدا رو شکر مریضمون هم به هوش اومدن
و میخواد دستشو بیاره برای معاینه
_من مریض نیستم حالمم خوبه آقای دکتر
خیلی جدی رو به اون لبخند مسخره اش این حرفهار و میزنم و قدمی سر جام جابجا میشم
انگار جا میخوره چون با نگاهی به بابام ادامه میده:
_بله خدا رو شکر حالتون خوبه فقط باید مراقب باشید
دیشب اگر کمی دی…
میپرم میون کلامش و خیلی مودبانه میگم:
_ببخشید دکتر نمیدونم چه تشخیص هایی پیش خودتون دادید ولی ضعف دیشبم به خاطر رژیمم بوده و بس ، جای نگرانی نیست
خیره نگاهم میکنه ، خجالت هم نمیکشه
فریدون با اخم میاد جلو و کلاه پالتوم رو میندازه رو سرم
وایی یعنی سرم بدون پوشش بوده چرا پس نفهمیدم با اون بافت شل و ول الان باید چه هپلی شده باشم
بعد از چند توصیه ابتدایی همراه خانم پرستار میرن بیرون
بابا اصلا نگاهم نمیکنه و این میترسونتم از اینکه دیشب تا الان چه اتفاقی افتاده
ایرج خان و خوانواده اش هم بعد از این که قول دادن حتما بیان پیشم خداحافظی میکنن و میرن حتی نیم نگاهی هم به سمتش نمیندازم ، بره به درک ، گوش دلمم به وقتش میپیچونم برای این ضربان نامنظمش.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد …

3 دیدگاه

  1. سلام خسته نباشيد ببخشيد پارت بعدي رو امروز ميذاريد

  2. ببخشيد نويسنده رمان كي ان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *