خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت چهار

رمان حصار/پارت چهار

 

خدا خدا میکرد گریه اش نگیرید بعدا وقت برای گریه کردن زیاد داشت
جلوی در ایستاد تا بیاید و در را برایش باز کند
هرچه صبر کرد خبری نشد کم کم داشت خونسردی که کاملا ظاهری بود را از دست میداد که صدای قدمهایش را شنید
دستی که با ان تعادلش را به کمک در حفظ کرده بود برداشت و با نیم نگاهی فهمید کلید در رو از توی کنسول
گوشه راهرو در اورد اومد سمت در
هرچی غرور داشت ان لحظه در چشمانش ریخت و با نگاهی یخی جواب نگاهش را داد که با دستی روی دستگیره خیره اش بود
امیر که کم اورده بود و هیچ حرفی نداشت بزنه با باز کردن در عقب گرد کرد و باز هم خیره شد به دختری که با صلابت تمام بیرون رفت و بعد از چند دقیقه پشت در اسانسور گم شد
در و بست و رفت تا جلوی پنجره
هرچند می دانست انچه که دید همش تظاهر بود اما میخواست با چشمهای خودش ببیند
بعد از دقایقی طولانی دیدش که شتابزده از کنار خیابون یک طرفه اپارتمانش سرازیر شد و جلوی سطل بزرگ و اهنی زباله کنار جدول ایستاد چیزی رو با عصبانیت انداخت داخلش که تونست ملحفه سفید را از همین جا هم تشخیص بدهد
این بار دید مشغول پاره کردن چیزی است که باز هم حدس زد باید همان تراول باشد
خیره به اندام بی نقصش تا از پیچ خیابون گم شد نگاه کرد

خسته از بیداری تمام شب گذشته دستی به صورتش کشید و رفت سمت اتاق خواب
دچار لمسی عجیبی شده بود
چی فکر می کرد و چی شد ، خودش را برای جار و جنجالی بزرگ اماده کرده بود ، اما با رفتار باربی که بازم نفهمید اسمش چیه عجیب سورپرایز شد
یعنی همه چیز به همین سادگی باید فراموش میشد
پس دخترانگی که این میان از دست رفته بود چه
اگر خودش دیشب حواسش جمع نبود شک میکرد که از ان ترمیمی ها بوده اما نه گرچه نوشیدنی خورده بود اما لحظه به لحظه یادش بود
به فضای اتاق خواب نگاه کرد اینجا هم بویش را میداد مگه ادکلنش چه بود که همه جا بویش را گرفته
با نفسی عمیق خود را روی تخت بدون ملحفه انداخت
فکر کرد یعنی اگر دوباره ببیندش که حتما به خاطر ساخت ویلا باز هم همدیگر رو میبینند باید به روی خودش نیاورد
به نظرش کمی سخت بود فراموش کردن شبی که
متفاوت ترین شب زندگیش بود چه لذتهایش چه عذابی که بعد از آن کشیده بود
با یادآوری پولی که برداشته و حرفی که زده بود فوری نشست و بلند گفت:
_دختره دیوونه اصلا نفهمیدم با اون حرف به من توهین کرد یا به خودش
ولی عجیب خوشش امده بود از آن همه غرور و صلابت
باز هم با خودش گفت:
_یعنی واقعا چیزی یادش نیست
شاید اگر چیزی یادش می اومد اونقدر راحت از کنارش نمی گذشت
پوفی کلافه کشید و بلند شد بره دوش بگیره مسلم بود که همه چیز اینجا تموم نمی شد.

*بهار*
درو که میبندم مستقیم میرم تا حموم خیلی سریع لباسهام رو میکنم و میرم زیر دوش بدون اینکه به چیزی فکر کنم
اصلا مگر چیزی شده که بهش فکر کنم
از اینه قدی حموم خودم رو میبینم چیزی عوض نشده ، من همون بهارم با همون هدف ها با همون افکار و عقاید با همون مسیر زندگی که تا ١٠ سال اینده اش رو هم برنامه ریزی کرده بود
این کبودی و دردها هم خوب میشه و تموم میشه چیزی ازش باقی نمیمونه
خسته از تمام دروغ هایی که در تموم مسیر برگشت و حتی الان به خودم می گفتم چشمام رو میبندم
میتونم صدای التماس چشمام ،برای گریه کردن رو بشنوم
اما نه گریه کردن در برنامه ام نیست حتی یک قطره
و چه خوبه که حرف گوش کن شدن و بدون اجازه نمی بارن شاید اونام میدونن قضیه چیز مهمی نیست
اره دقیقا همینه
دوشم که تمام میشه با همون حوله تن پوش راه میفتم سمت اشپزخونه قهوه جوش رو میزنم
برمیگردم سمت هال دکمه پیغامگیر رو که چشمک میزنه
لمس میکنم و بلافاصله صدای بابا میاد که با خنده میگه:
_صبح بخیر بد اخلاق نخواستم با همراهت تماس بگیرم میدونم الان خوابی بیدار شدی یه زنگ بزن نیلو برای امروز برنامه چیده منتظر تماست میمونیم .
با صدای ممتد بوق به خودم میام چشمام انگار این بار مصرانه تر از قبل التماس میکنن جوری که بدون اجازه
قطره قطره قطار میشن و میان پایین
زیر لب میگم:
_ببخش بابا من و ببخش خواهش می کنم من و ببخش
چشمام رو میبندم و بیشتر از این اجازه نمیدم ضعیف بشم
بلند میشم میرم سمت قهوه جوش که خیلی وقته صداش بلند شده
قهوه رو تو ماگ مشکیم میریزم و پشت میز نهار خوری میشینم داغ داغ چند قلپ میخورم به شدت به این مایع درون لیوان احتیاج دارم هم به داغیش هم به تلخیش
تنها کاری که الان باید بکنم اینه که یه پیام برای نیلو بفرستم و یه ارامبخش بخورم و بخوابم
به همین راحتی جمعه ست و باید استراحت کنم چه کاریه برم پی برنامه نیلو اونا خوشحالن من …
منم خوشحالم ولی به نوع خودم جمعه ام رو میگذرونم
با تموم شدن قهوه بلند میشم دنبال موبایل میگردم که یادم میاد تو داشبورد ماشینه
واای ماشینم تو پارکینگ اون خراب شده جا مونده
عصبی چشمام رو میبندم یادمه سویچش رو هم دادم به اون عوضی
ناخوداگاه با یاداوری چهره اش دندونام به هم قفل میشن و دستام مشت میشن
با چند نفس عمیق راه میفتم سمت تلفن و شماره خونه بابا رو میگیرم نگاهی به ساعت میندازم هنوز ١٠ نشده
با شنیدن صدای نیلو نگاهم رو از ساعت میگیرم و در جواب سلامش میگم:
_سلام نیلو جون
فکر کنم از صدای گرفته ام تعجب کرده :
_چی شده بهار جون صدات چرا گرفته
نمیدونم تاثیر چیه که دلم میجوشه و چشمام پر اب میشه
نه نه نمی خوام گریه کنم ، برای همین بشاش تر از قبل میگم:
_چیزی نیست نیلو جون الان بیدار شدم برای همونه شما خوبید بابا خوبه
_خوبیم شکر کی راه میفتی
دست خودم نیست که متعجب میپرسم:
_کجا نیلو جان
_مگه بابات بهت نگفته بود
_چرا گفت برنامه چیدی برای امروز
خنده نیلو بلند میشه که من رو کم حوصله تر از قبل میکنه
صداش انگار دور شده و رو به بابا حرف میزنه:
_علی چرا خواستی سرش کلاه بزاری هان
دوباره مخاطبش من میشم:

_ بهار عزیزم بابات میخواسته با این حرف بکشتت اینجا و تو عمل انجام شده قرار بگیری
_مگه قرار کجا برید
_دورهمی فامیله ویلای خان عمو تو لواسان ، فکر کنم به افتخار برگشتن فریدون پسر کوچیک خان عمو ،روز جمعه ای همه اونجا جمعن باباتم دوست داره اونجا باهامون باشی میفهمی که چی میگم
چطور میشه نفهمم اون خان عموی بد اخلاق هر بار به بابا نیش میزنه که دخترت گذاشته رفته از خونه کاش میتونستم برم و خودم جوابش رو بدم اما با این قیافه و کبودی محاله

سریع چیزی که به ذهنم میرسه رو میگم:
_وای نیلو جون خیلی دوست داشتم بیام ولی چشمام عفونی شده نمیخوام با این قیافه از خونه بیام بیرون
_بمیرم چه جوری عفونی شده مگه کجا رفتی دیشب؟
صرف نظر از اون سوالش که خیلی بی منظور بود ولی چشمای من و دوباره به جوشش انداخت میگم:
_مهمونی که کرج بود ولی فکر کنم یه خط چشم جدید خریدم مال اون بوده باشه
برای اینکه دیگه جدی جدی باور کنه ازش میپرسم:
_به نظرت چیکار کنم ، با چی بشورمش نیلو جون؟
صدای نگران بابا میاد که میگه گوشی رو بده من
نیلو هم میگه وایسا جوابش رو بدم بعد و تو گوشی میگه:
_راستش میگن باید زود به زود با اب ولرم بشوری تمیز میشه ولی تو این کار و نکن الان با بابات میاییم دنبالت میریم اورژانس
وااای چیکار کردم من
انگار بابا گوشی رو از نیلو گرفته:
_الو بهارم حالت خوبه
لحن نگرانش اشکام رو جاری میکنه ، چه خودسر شدن این چشما امروز با هر حرف و حرکتی اشکشون راه میفته
نفسی بی صدا میکشم که نفهمه گریه میکنم چون اونجوری دیگه نمیتونستم جلوی اومدنش رو بگیرم ، با صدای بلند میگم:
_به به سلام علی اقا صبح جمعتون بخیر
اما بابا که انگار من رو از بره جدی جوابم رو میده:
_زبون نریز میشناسمت این حالتت برا وقتیه که میخوایی چیزی رو پنهون کنی ،چی شده دیشب چه اتفاقی افتاده که چشمات عفونی شده حاضر شو الان میام دنبالت
_وای پدر من چرا اینقدر موضوع رو بزرگش میکنید بابا به نیلو گفتم که برای چی عفونی شده
_اخه این اتا اشغالا چیه میمالی به صورتت تو که به این چیزا احتیاج نداری
_یه چندتا دیگه هندونه بیار هنوز جا دارم
_بحث و عوض نکن الان میام اونجا اماده باش
_بابا باور کن چیز مهمی نیست
بابا مکثی میکنه و با صدایی گرفته میپرسه:
_پس بهونه اوردی که نیایی ویلای خان عمو ؟
جدی جواب سوالش رو میدم :
_قسم میخورم بابا دوست داشتم همراهت باشم ولی نمیتونم با این قیافه بیام میشناسی من و که چقدر اراستگیم برام مهمه
_میدونم ، پس ما هم نمیریم یه شب سه تایی با هم میریم
_فکر خوبیه همین که خوب شدم در خدمتم
بابا که انگار دوباره یاد چشمام افتاده بازم میگه:
_پس مراقب باش اگه حس کردی قضیه جدی شد یه تماس بگیر میام با هم میریم اورژانس
برای راحتی خیالش میگم:
_چشم ،فقط اگه زنگ زدید جواب ندادم نگران نشید میخوام تا عصر بخوابم
_باشه برو استراحت کن دخترم روز خوش
_روز خوش جناب رئیس
با خنده قطع میکنه
اما من که در وسط مکالمه ام با بابا رو زمین تو خودم جمع شده بودم تلفن بی سیم رو میچسپونم به سینه ام و از ته دل میگم:
_من و ببخش بابا
خیلی ناخوداگاه صدام بلند میشه:
_من و ببخش

بدنم دچار لرزشی هیستریک میشه این حالت برام بی سابقه است هر چقدرم به خودم دروغ بگم اتفاقی که دیشب افتاد مهم بود
مهم بود از دست رفتن دخترانگی هایی که ٢٧ سال حفظ کرده بودم و مهمه که باید قبول کنم اینده ام هم تحت
الشعاع همین دیشب پر از کثافت و فراموشی قرار میگیره
لرزشم انگار با این افکار تشدید شده
سریع بلند میشم میرم سمت اشپزخونه نمیخوام حالم بدتر از این بشه ، از کشوی داروها بسته ارامبخش رو پیدا میکنم
و دو قرص رو با لیوانی اب قورت میدم چشم بسته لیوان رو میزارم رو سینک که صدای شکستنش بلند میشه
گویا تخمینم اشتبا بوده و لیوان رو ول کردم رو زمین
به حدی خسته ام و لرزشم زیاد شده که بی اهمیت راه می افتم برم اتاق خواب
شاید کمی خوابیدن و بی خبری از این دنیا بتونه ارومم کنه
***
دو روزه کارم شده نشستن روی این کاناپه رو به پنجره و خیره شدن به بیرون و رد شدن حقایق مثل یه فیلم از جلوی چشمام و بیشتر و بیشتر کنار اومدن من با این حقایق مسخره
دو روزه با بهونه عفونت الکی چشمام و در واقع عفونی شدن مغزم از زیر کار در رفتم و شرکت هم نرفتم
میخوام خودم رو بسازم برای فردا که بازم اون عوضی رو میبینم
دیروز بابا زنگ زد گفت ایرج پسرش رو میفرسته برای چند سوال از ارشیتکت جوان
من که میدونم سوالاش ربطی به کار نداره ولی نمیتونستم بابا رو راضی کنم نرم شرکت شک می کرد نمیخواستم حساسش کنم به او دیلاق بد قواره
تو این دو روز رفتارم رو میل به میل برنامه ریزی کردم
نمیخوام حتی یک ذره هم ضعیف به نظر بیام اون روز به اندازه کافی کم عقلی کردم دیگه بسه

در نظر دارم به بابا هم بگم هیچوقت به ایرج خان نگه من دخترشم نمیخوام غرور بابا له بشه
برنامه ام هم برای رفتن جدی تر کردم
با این اتفاق دیگه جایی برا موندن نیست باید برم
تو این دو روز پر از بیکاری و پرکاری جواب هیچ ایمیل و تلفنی رو ندادم غیر از بابا
سمای زر زرو هم سر هر دوساعت زنگ میزنه و کمی گریه میکنه ، میدونه در و براش باز نمیکنم وگرنه تا دم در هم میومد گاهی حتی تهدید میکنه دیگه شرکت نمیاد هه
فکر کرده تو این وضعیت این چیزا برام مهمه
راضی از تموم برنامه هایی که چیدم بلند میشم به شدت گشنمه بدنم خیلی ضعیف شده
با توجه یه نخوردن های این دو روز میتونم زنگ بزنم غذا سفارش بدم و یه دل سیر بخورم
خندم میگیره حتی یه لبخند بی جون تا روی لبهام میاد
انگار زدم به طبل بی عاری تو این وضعیت فکر رژیمم هستم

همیشه صدای کشش های پاشنه بلندم بهم حس قدرت میداد
بعد از دو روز با تموم قدرت برگشتم شرکت و بهترین تیپم رو زدم و نهایت اراستگی رو در صورت و موهام به کار بردم  نمیخوام هم فکر کنم برای چی همچین کاری کردم ، دم در اتاق بابا مکث میکنم و رو به خانم علیپور میگم:
_اجازه هست
با لبخند سری تکون میده و جوابم رو میده:
_منتظرتون هستن
سری تکون میدم و با دو تقه وارد میشم دست خودم نیست که لبخندی به لبهام نمیاد انگار عذای تنم رو دارم و لبخند رو قبح میدونم
بابا بلند میشه میاد سمتم برای جلوگیری از هر سوالی
محکم شروع میکنم:
_سلام جناب رئیس صبح بخیر بابت این دو روز نبودنم معذرت می خوام
بابا اما انگار بیشتر میخواد با چشماش قضیه رو بفهمه
جوری با کنکاش تو صورتم دقیق شده که انگار میخواد بشناسه دختر خودشه یا نه
خدا رو شکر راضی به نظر می رسه چون نفس راحتش رو نامحسوس ول میکنه و من میدونم بابای همیشه نگرانم حس کرده که دخترش مشکلی داره محکم بغلم میکنه و میگه:
_سلام ، دعا میکنم خدا یه دختر مثل خودت قسمتت کنه تا بفهمی
من چی میکشم دختره سنگدل اقلا میگذاشتی ما بیاییم دیدنت
دلم دوباره جوشیدن رو شروع میکنه حسی که انگار این چند روز برای قلبم عادت شده و با هر بار شنیدن صدای بابا یادش میفته عرض اندام کنه
نفس عمیقم رو رو شونه بابا خفه میکنم و فقط میتونم بگم:
_معذرت میخوام واقعا بابا
بابا عقب میکشه و میگه:
_معذرت نخواه بیشتر باش بیشتر سر بزن فردا پس فردا میری ازدواج میکنی و دیگه ماهی یه بارم نمیبینمت
بمیرم برات بابا که تا اونجاها رو پیش خودت برنامه چیدی با شوخی بحث رو عوض میکنم :
_حالا من دو روز نبودم سریع به فکر اخراجم افتادی یعنی چی ماهی یه بار
با فشردن بازوم لبخندی میزنه و برمیگرده پشت میزش و میگه:
_این شرکت و دم و دستگاه اول و اخرش مال خودته
با درک این موضوع که بحثش رو دوست ندارم خودش ادامه مید:
_برنامه هات رو امروز سر سامون بده دو روز دیگه کارت شروع میشه رو پروژه جدید و باید بگم منصوری کاملا انصراف داده از دخالت در این کار و فکر کنم حق داره
کمی عصبی روی مبل جلوی میز بابا میشینم و میگم:
_یعنی چی حق داره اصرار خود شما بود طرحم به اسم خودم بره رو پروژه ایشونم موضوع رو می دونست و قبول کرده بود ، پس کی نظارت کار رو برعهده می گیره
در طول حرفام بابا با سکوتی مشکوک فقط نگام میکرد
که ناخود اگاه میگم:
_نه اصلا حرفش رو هم نزنید
_به خودت شک داری
فقط نگاهش میکنم بابا با این تصمیم همه برنامه ریزی هام رو به هم می ریزه نه نباید قبول کنم با محاسباتی که کرده بودم
پروژه فقط دوماه به من احتیاج داشت به عنوان مهندس طراح
اما حالا به عنوان ناظر باید تقریبا تا اتمام کار اینجا باشم
و این چیزی نبود که من بخوام
برای همین جدی میشم و میگم:
_بابا تا امروز هر چی گفتید قبول کردم اما این یکی رو از من نخوایید ، اقای منصوری هم حتما بهشون برخورده خودم میرم خدمتشون معذرت خواهی میکنم و ازشون میخوام نظارت کار رو قبول کنند
بابا جدی میگه:
_تو شخصیت خودت رو با اینکار پایین نمی اری
جمله اش زیادی اخطاری بود

خسته از تموم زورگویی هاش بی منطق میکوبم رو میز جلوش و در حال بیرون رفتن میگم:
_اینبار رو دیگه نه اقای رئیس من برای خودم برنامه دارم به فکر یه مهندس ناظر دیگه باش
و بدون توجه به بهار گفتن های بابا از اتاق میام بیرون و میخوام راه بیفتم سمت اتاق کارم که علیپور سریع میگه:
_خانم مهندس
فقط نگاهش میکنم یعنی بگو میفهمه و ادامه میده:
_ساعت ٩ با اقای شیبانی قرار دارید
با نگاهی به ساعت مچیم میفهمم که چیزی تا نه نمونده برای همین میگم:
_چرا اینقدر زود زنگ بزنید بگید دیرتر بیان
_بله الان زنگ میزنم
_ممنون
تو این وضعیت دیدن اون عوضی رو کم داشتم نا خواسته دستام مشت میشه و میفهمم تمام حرفایی که به خودم گفته بودم همش کشک بوده
دوباره راه میفتم سمت اتاق
درو که باز میکنم میفهمم هنوز جنگ اعصابی به اسم سما مونده که باهاش سر و کله بزنم
درو میبندم و میبینم که بلند میشه و جرات جلو اومدن نداره
خب خدا رو شکر میتونم به نحوه خودم حلش کنم
کیف کاریم رو روی میز میزارم و روی صندلیم میشینم
و اصلا قصدی برای حرف زدن باهاش ندارم
تمام این دو روز با خودم فکر کردم اگر اون شب باهام بود و به خاطر اون امین احمق از من غافل نمیشد شاید شبمون یه جور دیگه تموم میشد
فورا هم جواب خودم رو میدادم مگه من بچه ام که نیاز به مراقب داشته باشم
ولی نمیشد منکر این بشم که اگر با هم بودیم اقلا با هم برمی گشتیم و من سر از خونه اون…با نفس عمیقی این افکارم رو بس میکنم و
برمیگردم سمت پنجره و همونجوری که به بیرون خیره میشم میگم:
_نمیگم باهات قهرم چون قهر کار بچه هاست و دوستی ما با این چیزا به هم نمیخوره ولی سمتم نیا الان اونقدر ازت دلگیرم که نمیخوام با حرفام دلت رو بشکونم پس بهم زمان بده
صدای بغض دارش بلند میشه:
_فکر میکنی فقط خودت دلگیری
تا میخوام جوابش رو بدم تلفن داخلی روی میزم زنگ میخوره جواب میدم:
_بله خانم علیپور
_خانم مهندس زنگ زدم اقای شیبانی گفتن نزدیکن و دیگه نمیتونن قرار رو به تاخیر بندازن
با کمی فکر کردن میگم:
_خوبه مشکلی نیست اومدن راهنماییشون کنید اتاق کنفرانس
_بله چشم ، گفتن ده دقیقه دیگه میرسن
_باشه الان میام
با قطع تلفن رو میکنم سمت سمای همچنان ایستاده و میگم:
_مطمئن باش دلگیری تو در برابر درد من چیزی نیست شاید یه روزی بهت گفتم پس الان چیزی نپرس و به کارت برس

میفهمه قضیه جدی تر از دوتا حرف و اشکه و چیزی نمیگه
میشینه پشت میزش و سکوت میکنه
مشغول روشن کردن لپ تابم میشم و دنبال فایل ویلای شیبانی میگردم و فلاشم رو هم از تو کیف پیدا میکنم
بلند میشم میرم سمت آیینه پشت پاراوان و دستی به شال
مشکی رنگم میکشم و موهای فرقم رو که شل بستم زیرش مرتب میکنم ارایشمم که خوبه
با برداشتن لپتاب و فلاش بدون توجه به نگاه کنجکاو سما از اتاق بیرون میرم که
تو راه رو ورودی شرکت کسی رو میبینم که بدتر اعصابم با دیدنش تحریک میشه
خدایا منه همیشه خونسرد چی به سرم اومد

با دیدنم جلوی راهرو قسمت ریاست مکث میکنه سرتاپام رو با او چشمای باریک شدش رصد میکنه لرزی خفیف از بدنم رد میشه
چیزی به روی خودم نمیارم و عادی ترین جمله ممکن رو میگم:
_خوش آمدید اقای شیبانی
فرصت جواب دادن رو بهش نمیدم و با دست راهنماییش میکنم سمت اتاق کنفرانس
بدون این که احترام مهمان رو رعایت کنم خودم زودتر وارد میشم و در و باز میزارم ،نمیترسم اما از تنها ماندن باهاش منزجرم شاید هر دختر دیگری جای من بود با دیدنش هم بالا می اورد ولی خب من از همون بچگی ریفلکس معده ام تنبل بود
خدای من دارم به چی فکر میکنم ،به خودم میام و پشت میز میشینم و تلفن داخلی رو میگیرم:
_خانم علیپور به جناب رئیس اطلاع بدید اقای شیبانی اومدن
_بله چشم
بدون اینکه سفارش چیزی بدم برای پذیرایی قطع می کنم و رو میکنم سمت اویی که همچنان بعد از نشستنش روبروم  مشغول دیدبانیه انگار خودش در و بسته بازم به روی خودم نمیارم
خیلی نا محسوس سر تکون میدم و حین روشن کردن لپتاب و سیستم تصویری اتاق میگم:
_خب بفرمائید سوالهاتون در مورد کدام قسمت از پلانه
خیلی ملایم میپرسه:
_حالتون خوبه
عصبی تیر چشمام رو روانه اش میکنم و بدون توجه به سوالش بازم میگم:
_خب مثل اینکه سوالی ندارید
و حین خاموش کردن دم و دستگاه روبرو بازم میگم:
_اگر هم کلا مشکلتون با طراحه هنوز دیر نشده
خدا خدا میکردم بگه مشکل درست همینه که سویچ و موبایلم رو جلوم روی میز گذاشت و گفت:
_تو این چند روز خیلی دنبال شماره ای ادرسی چیزی بودم ازتون تا ماشین رو بیارم
مجبورا به بابا گفتم یه قرار کاری جور کنه تا…
سویچ وموبایلم رو میکشم سمت خودم و میپرم بین حرفاش:
_اگه می خوایید جناب رئیس رو ببینید بفرمایید راهنماییتون کنم
_نه فقط برای پرسیدن حال شما اومدم ولی گویا حالتون خیلی هم خوبه

خب خدا رو شکر این یکی رو درست انجام دادم
ریلکس نشان دادن خودم در برابر اون موضوع
نمیخوام زیاد باهاش همکلام بشم و یا اصلا نگاهم باهاش تلاقی کنه برای همین بدون حرف بلند میشم و میخوام برم سمت در که بازم شروع میکنه:
_میخوام ادرس خوانوادتون رو از عمو علی بگیرم
یخ میزنم دیگه نمیتونم خیلی هم خونسرد عمل کنم برمیگردم سمتش و وسایلم رو با حرص میکوبم به میز قطور کنفرانس و با دندون های کلید شده میگم:
_شما حق همچین کاری رو ندارید
بلند میشه و با نیشخند جواب میده:
_که این حق رو از من گرفته
و جدی تر ادامه میده:
_اتفاقی که افتاده ساده نیست و این رفتار شما کاملا بی معنیه منم ادمی نیستم که از مسئولیت شونه خالی کنم
و در این باره خیلی هم مصمم هستم
خیلی مسخره میخندم و با انزجاری به سرتاپاش نگاه میکنم و میگم:
_این که نمیخوام اینده ای رو که بر اساس یه اشتبا با یه ادم اشتباهی تباه شده از این بیشتر تباه کنم به نظرتون بی معنیه ، باید بگم مسئولیت تو قاموس شما انگار یه جور دیگه معنی شده

خیلی خوب منظورم رو گرفت چون مبادی اداب رو فراموش کرد ، عصبی اومد این سمت میز و روبروم ایستاد و گفت:
_دختره یه زبون نفهم من به خاطر خودت میگم نمیخوام فردا پس فردا اهت زندگیمو تباه کنه

باز هم خونسرد جواش رو میدم :
_بهتون نمیاد اهل حق و ناحق باشید در ضمن چه اهی ، اون اشتبا به گفته خودتون تقصیر دوتامون بوده پس تمومش کنید و همونطور که گفتم فراموشش کنید

و راه میفتم سمت در که بازوم رو میکشه و منم نامردی نمیکنم ، باز هم ضرب دستم رو محکم روی صورتش فرود میارم و با بدنی که دجار لرزش خفیفی شده میگم:
_یک بار دیگه به من دست بزنی خواسته یا ناخواسته ابروت رو میبرم فهمیدی و برای اطلاعت میگم که اونروز از خونه ات اومدم بیرون مستقیم رفتم پزشکی قانونی ، پس مواظب رفتارت باش و پا پی نشو
و بدون توجه به صورت زیادی مبهوتش اتاق رو ترک میکنم
و فکر میکنم بابا چرا نیومد یعنی علیپور بهش نگفته
امکان نداره ،پس دلیل این کار بابا چی بود

با قدم های عصبی قصد دارم مستقیم برم سمت اتاقم ،هنوز از راهرو جلوی اتاق کنفراس رد نشدم که محکم با کمر میخورم به دیوار سمت راستم
چند ثانیه طول میکشه بفهمم که یکی منو کوبونده به دیوار و با دوتا دستاش بازوهامو مهار کرده و اون ادم کسی نیست جز عوضی که تو اتاق بد اتیش گرفته از حرفام

فرصت فکر کردن زیاد بهم نمیده و تو صورتم پچ میزنه:
_تهدید میکنی جربزه اش رو داشته باش و صبر کن جوابتو بگیر ، من اگه از شکایت و پزشکی قانونی میترسیدم الان اینجا نبودم ، تا الان بهت احترام می گذاشتم و میخواستم اشتابهم رو جبران کنم از این به بعد بهت مثل یک یکبار مصرف نگاه میکنم والبته اونجوری که خودت می خوایی دیگه همه چی همین جا چال میشه

در تمام طول حرفاش سعی دارم بازوهام رو از دستاش دربیارم که هر بار بیشتر فشارش میده ، نمیخوام حس کنه با حرفاش من رو کوبونده پس پوزخندی میزنم و به چشمای هیزش زل میزنم و میگم:
_از اول هم باید همین کار رو می کردی
با نگاهی به لبهام بازم پچ میزنه:
_خب باید قبول کنی فراموش کردن اون شب یه کم سخته حیف که تو یادت نمیاد اون شب مهار نشدنی بودی ، ادرسم رو که داری اگه خواستی اینبار تو هوشیاری در خدمتت هستم

میدونم با این حرف ها فقط قصد عصبی کردنم رو داره که  موفق هم میشه ، اما بروزش نمیدم حق نداره با لبخند از این جا خارج بشه ، با تکونی شدید از خودم دورش میکنم و با اشاره به کفشام میگم:
_میدونی؟ حتی لایق پاک کردن کفشهامم نمیدونمت اونبارم
با بد مستی از دستم در رفت میدونی که زن باره های مثل تو فقط برای ..
الکی چین به ابروم میدم و میگم:
_چی میگن بهش ؟ اها هرزه ها جذابن پس برو در خدمت همون ها باش
انگار حرفی برای گفتن نداره چون بعد از نگاهی طولانی با اخم رو میاره به تهدید و حین رفتن انگشت اشاره اش رو سمتم تکون میده و میگه:
_از این حرفت پشیمون میشی یادت باشه
و با قدم های بلند و مصممش  میره سمت راهرو اتاق ریاست
وا میرم ،خدای من باید خدا رو شکر کنم که رمز دوربین های امنیتی رو دارم سریع برمیگردم سمت اتاق کنفرانس و لپتابم رو روشن میکنم ، پروگرام رو اپ میکنم و فیلمهای امروز رو کلا حذف میکنم تا کسی شک نکنه
با بستن لپ تاب تازه یادم میفته بترسم از تهدیدی که لحظه اخر کرد
انگار بد بهش بر خورده بود که چشماش اونقدر تاریک شده بود
بره به درک مگه میترسم تازه فکر میکنه رفتم پزشکی قانونی میتونم با همون بترسونمش ،این دروغ رو دیگه از کجام درآوردم
بلند میشم برم اتاقم ، با رد شدن از دالان راهروها باز هم خدا رو شکر میکنم که همه قسمت های شرکت با این هال نسبتا بزرگ و راهروهای مجزا از هم جدا شده
اگر کسی حرفهامون رو میشنید یا می دیدمون چی کار باید میکردم.

*راوی*

تا وقتی که کامل از شرکت بیرون میره سعی میکنه عصبانیتش رو کنترل کنه
کمی به دور و برش نگاه میکنه و یادش میفته که با ماشین اون دختر احمق اومده بود و ماشین نداره
سمت راست خیابان تقریبا شلوغ ، پیاده راه میفته ، اینبار دیگه اسمش رو میدونه
در طول مکالمه با عمو علی حرف رو کشونده بود به خانم مهندس و الکی گفته بود “یادم رفته اسمشون چی بود؟”
که عمو علی با اخمی نهفته در چشماش جوابش رو داده بود “خانم ایمانی بهار ایمانی ”
چند بار زیر لب تکرار کرد:
_بهار …بهار…بهار  انگار من قرار پاییزت کنم
و نیشخندی زد و با فکری که به ذهنش رسید عصبانیتش دود شد رفت هوا
یه حس هایی این وسط درست نبود اونم کششی که به اون لبها داشت وسط حرف زدناش کم مانده بود کنترلش را از دست بدهد و سرش را جلو ببرد
ولی چیزی که برایش تعجب داشت
رفتار اون خانم مهندس بهار نام بود با حرفایی که بهش زده بود هر دختر دیگری بود کمی حداقل سرخ و سفید میشد
اما مثل دفعه قبل نه تنها رنگ به رنگ نشده ، بلکم با جوابش ناک اوتش کرده بود
چقدر برایش گران تمام شد که در لفافه به او گفته بود هرزه
او فقط کمی خوشگذران بود و پسری نبود که هر دختری بتواند باهاش باشد ولی چرا اونقدر برایش مهم بود نظر اون باربی بهاری در موردش چی بوده
شاید برای اینه که حرفاش عادلانه نبود اره حتما همین بوده وگرنه نظرش اصلا برای امیر مهم نیست
به خودش میاد ، رسیده بود به شلوغی سر چهار راه تلفنش رو در اورد و بازم نیشخند زد
صبح با رسیدنش به پارکینک خونه باغ امین صدای تلفن شنیده بود که با باز کردن اسپورتیج سفید فهمیده بود موبایل مال صاحب ماشینه
سوار شده و موبایل خوش دست ایفون رو برداشته ،چقدر دنبال شماره یا ادرسی ازش گشته بود جوری که حتی امین هم بهش شک کرد
نگاهش رفته بود سمت عکسش رو اسکرین گوشی که تو عکس انگار لبخندی کمرنگ داشت ،یاد خنده های اون شبش افتاده بود
که با اعتراض گوشی برای شارژ به خودش اومده و سریع گوشیه بدون قفل رو باز کرده و شماره خودش را گرفته بود حتما روزی به دردش میخورد

الانم با یادآوری زرنگ بازیش سرکیف امده و به یاد اورد
امشب برنامه دارد باید کمی هم شده ان خانم مهندس را میترساند تا یاد بگیرد هر حرفی رو هر جا نزند

*بهار*

تموم روزم با نگاههای گاه و بیگاه سما و یاداوری اتفاقات صبح و دوباره و دوباره عصبی شدنم گذشته بود
از همه بدتر امشب بود که باید قیافه عبوس خان عمو رو تحمل میکردم
عصر بابا احضارم کرده و اطلاع داده بود ، میگفت همین الان هم دیر شده
و وقتی راجع به کار صبحش پرسیده بودم خیلی راحت گفت:
_من چرا باید می اومدم ،وقتشه تنهایی از پس این جور جلسات و انتقادات طرف حسابت بربیایی

بیچاره بابا خبر نداشت رفتار طرف مقابلم از انتقاد گذشته بود
الانم دارم میرم سمت پارکینگ تا برم خونه و اماده بشم برای شب ،از کی تا حالا این فریدون عبوس اونقدر مهم شده که من باید برم برای عرض ارادت و خوشامد گویی
اگه به خاطر بابا و غرورش جلوی اون عموی مستبدش نبود عمرا می رفتم دیدن فریدونی که در تمام خاطراتم قبل رفتنش یه ردی به جا گذاشته بود با اون غیرت خرکیش
و وقتی رفته بود تازه تونسته بودم یه نفس بکشم و تو مهمونی ها با یه چندتا از پسرهای فامیل همصحبت بشم .

با دیدن ماشینم تو پارکینگ میرم سمتش و سوار میشم
فضای ماشین رو بوی خنک و خاصی گرفته دوست دارم بگم از بوش عقم میگیره اما بی انصافیه بوش عالیه بی اراده نفس عمیقی میکشم
ولی با یادآوری صاحبش اخمی میکنم و ماشین رو راه می اندازم.

اماده زنگ در خونه بابا رو میزنم که ملیح بانو جواب میده:
_بفرمائید خانم
و درو میزنه ،تا وقتی برسم تو خونه گوشیمو که سی درصد شارژ داره نگاه میکنم ،عصری که برگشتم دیر یادم افتاد بزنمش به شارژ ، هنوز تماسها و پیامک هامو چک نکردم
مثل همیشه ملیح بانو اومده استقبالم و بالای پله ایستاده
محکم بغلش میکنم و میگم:
_احوال ملیح بانو
_سلام خانم جون ماشاالله چه قدر خوشگل شدید
نمایشی چرخی میزنم و میگم:
_یعنی میگی مورد پسند خان عموی بد اخلاق قرار میگیرم
میخنده و دستشو میزاره رو بینیش و میگه:
_ خانم باباتون میشنون تو سالن منتظر نیلو خانم نشستن
_وای از دست نیلو یعنی هنوز اماده نشده
و جلوتر از ملیح بانو میرم داخل و صدام را بلند میکنم:
_سلاام به همگی
و برمیگردم سمت بابا که با دست اشاره میکنه یواشتر و به گوشی تو دستش اشاره میزنه ، دوباره میره اون سر سالن
میرم میشینم و مشغول برسیه موبایلم میشم
پیامک انچنانی ندارم یه چندتا از سما و یکی دوتا از حامد که گویا همون شب فرستاده و گفته چرا ندیدمت ،حالا دیگه دیدنت رو هم دریغ میکنی و از این قبیل حرف ها که حوصله
خوندن ادامه اش رو ندارم
لیست تماس ها رو چک میکنم اوووه ۴٣ تماس از شماره های مختلف اما یه شماره تو صدر لیسته که انگار من باهاش تماس گرفتم رندی بیش از حدش چشمم رو روش ثابت کرده ولی من که ٧ صبح موبایلم پیشم نبوده تا باهاش شماره بگیرم
با صدای بابا نگاهم رو از گوشی میگیرم
_سلام دخترم خوش اومدی
و نگاهش رو روی کت شلوار یقه انگلیسی ابی کاربنیم بالا پایین میکنه ،انگار راضیه که چیزی نمیگه و موبایلش رو بالا میاره و میگه :
_ایرج بود
نمیدونم چرا این روزا اینقدر نقش این پدر و پسر تو زندگیمون پررنگ شده .لبخندی الکی میزنم و میگم :

@awrrinovel

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

2 دیدگاه

  1. رمان بسيار زيبا هستش فقط اين رمان كه برداشته نيميشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *