خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت هفده

رمان حصار/پارت هفده

من دیوونه شدم یا واقعا بوی امیر کل آپارتمان رو گرفته
مطمئنا منم که خیالاتی شدم
مسخ شده راه میفتم سمت اتاق خواب ، جون ندارم چمدون رو ببرم تا اتاق همونجا جلوی در ولش میکنم
شکر خدا اتاق خواب مرتبه ، با در آوردنه کتم و شلوار جینم خسته خودم رو میندازم رو تخت ، اما بازم بوی امیر پر قدرت تر از قبل به بینیم نفوذ میکنه
یعنی اونشب تا صبح اینجا بوده ، خدایا ادکلنش چیه مگه اونقدر ماندگاریش زیاده
انگار میخوام خودم رو گول بزنم که تو این شیش ماه نیومده اینجا ، سرم رو میگذارم رو بالش و عمیق بو میکشم ، پس اومده
این یعنی فراموشم نکرده ، با حال خوشی لبخند به لب میخوابم ، کاش خوابشو ببینم .

*راوی*

خسته است بیشتر از هر وقتی ، چه جسمی و چه ذهنی
جسمی به خاطره عروسی امین که تا این ساعت لواسان بوده و مشغول سور و سات
ذهنی هم به خاطره ، چند روز پیش که اتفاقی شنیده بود از سما و امین ، بهار برای مراسم نمیاد و سما باهاش قهر کرده
پوزخندی میزنه ، اون کوهه یخ کی براش مهم بوده تا حالا ، ولی نمیتونه منکر این بشه که منتظر بود ببینتش
اصلا فقط یکبار دیگه ببینتش ، برای اینکه خودش رو امتحان کنه ، ببینه میتونه جلوش وایسه یا بازم وا میده
دست میبره ضبط رو روشن میکنه و آهنگ محبوبش رو پیدا میکنه
با دیدن امین و سما همیشه پر از حسرت میشه
امین چه راحت تونست به عشقش برسه
آره با رفتن بهار فهمید که حسش نه عذاب وجدان بود نه مالکیت بلکه عمیقتر از اون حرفها بود چیزی شبیهه همون عشقی که همه میگفتن
ناخود آگاه میرونه سمته همون آپارتمان تا کمی آرامش از نوعه خود آزاری بگیره هرچند مثله همیشه ، میره که آروم بشه اما دیوونه تر از قبل میاد بیرون
با تموم این حرفها بازم دوست داره بره و روی اون تخت و جلوی اون عکس بزرگش دراز بکشه و نگاهش کنه بدونه هیچ پس زمینه ی ذهنی.

از ماشین پیاده میشه و با تکون دادن سری برای نگهبانه تجدید که انگار فکر کرده یکی از افراد مجتمعه ، میره سمته آسانسور
مثله همیشه خیلی آروم در ورودی رو باز میکنه تا همسایه ها تو این ساعت از صبح نیان بیرون و ببیننش
آرومتر در و میبنده و کتش رو در میاره ، میندازه رو کنسول و سالانه سالانه راه میفته بره تو اتاق خواب اما با دیدنه چمدونه کنار کنسول ، متعجب برمیگرده و وارسیش میکنه ، یعنی چی ، ذهنش هیچ دستوری نمیده
هیچ پردازشی هم نداره از دیدن اون چمدونه بزرگ
نگاهی کلی به خونه میندازه که تو نور کم هالوژن ها خالی به نظر میرسه آروم و مردد قدم برمیداره تا اتاق خواب رو ببینه
جلوی در می ایسته ، نمیتونه چیزی تشخیص بده اتاق تاریکه

میره داخل چراغ خواب رو روشن میکنه ، میبینتش روی تخت انگار با دیدنش بوش رو هم حس میکنه
چقدر خوش خیال فکر میکرد تونسته تو ذهنش کمرنگش کنه پس این قلب ضربان گرفته از دیدنش ، مال کیه
مسخ شده میره جلو ، آروم رو شونه چپش خوابیده ، اون تاپه زرد رنگه کوتاه و شرته سفیدش ، بازم داره هوا رو براش کم میکنه
لب تخت میشینه ، دستش و میبره جلو تا موهاش رو ناز کنه اما نرسیده به ابریشمهای مشکیش دستش رو میکشه و فقط نگاه میکنه ، دلتنگی تمام این مدت رو با نگاه کردنه نفسهای آرومش میخواد در بیاره از دلش
اما انگار راضی نیست همون دلش ، اون بیشتر میخواد مثلا یک بوسه از اون لبها که تو حالت طبیعی هم باز مونده ان ، چه برسه به الان که خوابه
از این یکی دیگه نمیتونه بگذره ، خم میشه و آروم میبوسدش ، با تکونی که بهار میخوره ، به خودش میاد و دور میشه از تختش ، چراغ خواب رو فورا خاموش میکنه
اما انگار خسته تر از این حرفهاست چون دوباره خوابش میبره
به سختی پاهاش رو وادار میکنه و میاد بیرون از اتاق ، تصمیم میگیره بره تا بیدار نشده و اونجا ندیدتش
به خودش و شخصیتش قول داده بود دیگه جلوش نشکنه.

*بهار*

چشم هام رو که باز میکنم حس میکنم بازم خوابم میاد ، اما با دیدنه ساعت مثله برق از جام میپرم ، دیره باید برم خونه پیشه بابا و نیلو ، از اونورم بیام آماده بشم برم پیش سما
واای چقدر خوابیدم
بعد از یک دوشه سریع میرم سمت آشپزخونه ،
هیچی ندارم بخورم ، تنها به خوردنه یک قهوه اکتفا میکنم و میرم که آماده بشم
اگه تا الان مهدی خبر اومدنم رو نداده باشه ، روز جمعه ای سوپرایز خوبی میشه برای بابا اینا
با پیدا کردنه سویچ و برداشتنه سوغاتی ها از خونه میزنم بیرون
تا میخوام دکمه پارکینگ رو فشار بدم ، یادم میفته باید احمد آقا رو ببینم و روشن کنم این بویی که شانه ام رو پر کرده از شب قضیه اش چیه؟ پس دکمه G رو میزنم
در آسانسور که باز میشه احمد آقا رو میبینم که داره تلفنی حرف میزنه ، میرم جلو با اشاره سر سلام میکنم ، خیلی زود قطع میکنه و از جاش بلند میشه
_سلام خانم مهندس ، خوش اومدید رسیدن بخیر
_ممنون احمد آقا ، قدم نو رسیده مبارک
گل از گلش میشکفه ، و متواضع سری خم میکنه
جوری که مشکوک نشه عادی میپرسم :
_میخواستم بدونم تو نبود من کسی میومد آپارتمانم ، آخه کلیده خونه دست یکی دوتا از بچه ها بود برای همین میگم
_راستش غیر از امیر آقا ، کسی نیومده نگران نباشید
نمیدونم درسته یا نه ولی بازم میپرسم:
_خیلی میومدن اینجا؟
کمی دو دل جواب میده:
_هفته ای چند بار اینجا بودن ، ولی نگران نباشید تنها میومدن ، خبری از مهمونی یا چیز دیگه ای نبود
پس اون بوی سیگار و ادکلنش الکی نیومده بود پیشوازم ، رسما اینجا ولو بوده
سری تکون میدم با تشکری کوتاه راه می افتم سمته پارکینگ ، امیر آقا انگار حالت بهتر از من نبوده
الان این نیش باز شده ام برای چیه ، احساس میکنم انرژی زا خوردم ، چقدر دوست دارم تا خودم اینجام یک شب ناغافل بیاد و مچش رو بگیرم
ولی شدنی نیست ، امشب که تو عروسی ببینتم دیگه اینورا پیداش نمیشه
یادمه خودش گفت ، “امشب بگذره دیگه برام جذابیتی نداری”
لبخند از رو لبهام پاک میشه
چقدر اون یک جمله پرنگ تو ذهنم مونده ، سری تکون میدم و سوار رخشه سفیدم میشم ، جلو میرم و فرمانش رو میبوسم ، حاصل اولین ساله کار کردنمه کاش میشد با خودم ببرمش
خنده ام میگیره ، سویچ رو که میزنم روشن نمیشه
دوباره امتحان میکنم
_نه یه امروز و مرد باش دوسته من
بازم سویچ و بازم استارد خشکش ، بهم میفهمونه خبری از روشن شدنش نیست
عصبی پیدا میشم و راه میفتم سمت در پارکینک ، اصلا همون بهتر نمیگذارن ببرمت با خودم ، خورد تو ذوقم من بدونه ماشین چیکار کنم روز جمعه ای
همونطور که پیاده میرم ، زنگ میزنم آژانس بیاد تا بیشتر از این دیر نکردم
کلید در خونه بابا اینا رو هم آوردم ، قصد دارم یواشکی برم داخل و هیجانه سوپرایزم رو بیشتر کنم
پیاده میشم و کلید رو تو در میچرخونم ، چه سوت و کوره ، ماشین بابا هم تو حیاط نیست
میرم جلوی در ورودی ، در قفل شده مطمئنم میکنه که خونه نیستن
اه چه روزه مزخرفی ، خدا بقیه روزم رو بخیر کنه
در و باز میکنم و میرم داخل ، خودم رو به تلفن میرسونم اقلا بدونم کجان ، سر ظهری
شماره بابا رو میگیرم ، بعد از خوردنه بوقه کامل بدونه پاسخ قطع میشه ، دیگه دارم نگران میشم ، بازم میگیرمش که اینبار بعد از یک بوق ، هراسون جواب میده:
_الو
وا ، چی شده تا میخوام حرف بزنم بابا دوباره ضربتی میپرسه:
_کی پشته خطه
_بابا ، سلام منم بهار
صدایی نمیاد ، بازم میگم:
_الو بابا ، دیشب اومدم میخواستم سوپرایزتون کنم
_دخترم تویی ، داشتم سکته میکردم
متعجب میپرسم:
_چرا ، مگه چی شده؟
_گفتم نیلو که پیشه خودمه کیه داره از شماره منزله خودم بهم زنگ میزنه ، کی اومدی؟
راست میگه ها ، خنده ام رو ول میکنم و بین خنده هام میگم:
_ببخشید هواسم نبود
_خوش اومدی دخترم ، چرا اینقدر بی خبر ، کی میخوایی دست از این کارات برداری؟
_گفتم که میخواستم سوپرایزتون کنم ولی نشد
انگار دور و برش زیادی شلوغه
_بابا کجایید کی برمیگردید؟
_ما الان ویلای ایرج خانیم ، شب مراسمه سما دوستت همراهه امین آقاست
صدای نیلو میاد که میگه ، بده من اون گوشیو
خنده ام میگیره
_الو بهار
_سلام نیلو جون
_سلام عزیز دلم ، کاش خبر میدادی همش نیم ساعته رسیدیم اینجا
_اشکالی نداره منم شب میام ، ولی چی شد از الان رفتید اونجا
_راستش انیس خانم زنگ زد گفت دوست دارم بیایید نهار رو با هم باشیم ،یک سری از فامیلهای دیگه شون هم هستن
_خوبه خوش بگذره ، فقط نیلو کسی نفهمه من اومدم ، میخوام اقلا سما رو بتونم سوپرایز کنم
_چی بگم ، بابات وقتی دید از خونه خودمون زنگ میزنن ، موبایل رو گذاشت رو پخش ، ولی میسپرم چیزی به سما نگن
_باشه پس سفارش نکنم
_بهار ، یعنی ما نبینیمت تا شب ، الان به بابات میگم برگردیم _نه نه ، چه کاریه منم زودی میام پیشتون
_باشه گلم ، گوشی رو میدم به بابات
دلم رو به ماشینه بابا خوش کرده بودم
_الو دخترم ، برنامه ات چیه ؟

_راستش ، میرم خونه آماده میشم و میرم آرایشگاه پیش سما
_خوبه مراقبه خودت باش جاده زیادی شلوغه
_نگران نباش ، سلام برسونید ، فعلا خداحافظ
_خداحافظ عزیزم
پامیشم میرم آشپزخونه یک چیزی پیدا کنم بخورم ، اقلا کمی سرحال شم ، بدو بدو زیاد دارم انگار
بعد از برداشتن یک سری لوازم آرایش و اکسسوارات از اتاقم ، برمیگردم آپارتمان
به خونه که میرسم یادم میفته من آدرس آرایشگاهه سما رو ندارم ، از کی بپرسم الان
کسی غیر از امین به ذهنم نمیرسه ، که دهنش قرص باشه و چیزی نگه ، فورا شماره اش رو میگیرم
_بله
بشاش جوابش رو میدم:
_سلام امین آقا خسته نباشید
_ممنونم ، بفرمائید
خب انگار نشناخته
_بهارم شادوماد ، آدرسه آرایشگاهه سما رو میخوام
_بهار خانم ، شما ایرانی ، کی اومدی
_دیشب رسیدم ولی نمیخوام سما بفهمه ، میدونی که چی میگم
_البته، میخوایی سوپرایزش کنی ، این خیلی خوبه میدونی چقدر تو این مدت از دستت ناراحت بود
_میدونم ، منم برای همین اومدم ، حالا آدرس رو میدی؟
_الان برات میفرستم ، اما قبل از ٣ اونجا باش میخوام توی فیلم باشه که میبینتت
_فکر خوبیه ، برو وقتت رو بیشتر از این نمیگیرم ، معلومه سرت شلوغه ، خداحافظ
_ممنون ، به سلامت
میرم تا حاضر شم ، با این حجم از گرما تو روزهای آخر بهار مجبور میشم یک باره دیگه ، دوش بگیرم
بعد از آرایشه برونزه ای که به رنگه زمینه لباسم بیشتر میاد موهام رو هم پوش میدم و کامل میدم بالا و بدونه اینکه جمعش کنم باز میزارمشون
لباس رو که ماکسیه بلند و دنباله داریه با زمینه ی کرمی رنگ و طرح های بزرگه مشکی ، میپوشم البته از سینه به بالا و آستین هاش ، زمینه اش توره مشکیه ولی خب به نظرم پوشیده ست
با وصل کردنه گوشواره های طرح اشکم که بلندیش تا شونه ام میرسه ، تقریبا آماده میشم
کفش های مشکیه طرح دار و بلطبع پاشنه دارم رو هم میپوشم و با گذاشتنه موبایلم و کارت بانک تو کیف مشکی رنگم ، مانتوی بلند و شل مشکیم رو برمیدارم و میرم تا به آژانس زنگ بزنم.
سر راه از یه عابر بانگ کمی پوله نقد هم میگیرم
به آرایشگاه که میرسم از ٣ گذشته ، امین رو میبینم جلوی درش که داره تلفنی حرف میزنه ، با دیدنم ، تو گوشی میگه:
_عزیزم بیا پایین مشکله دوربینا حل شد
قطع که میکنه ، بشاش میاد جلو و باهام دست میده
_کجایید شما ، این گردان آدم با عروس خانم معطل شماییم ، نگاهی اجمالی به پشت سرش که اشاره کرد میندازم ، اما با دیدن ماشین مشکی رنگ و اون کسی که پشت به ما ایستاده و با فیلمبردارا حرف میزنه ، دوباره نگاهم رو میندازم به پشت سرش و آب دهنم رو قورت میدم ، مگه میشه اون قیافه رو نشناسم
_بدو الان سما میاد پایین میخوام ، الان که منتظر منه ، تو رو ببینه
به خودم میام ، خدایا کمکم کن ، سری تکون میدم و راه میفتیم ، همه به اتفاقه خانمه فیلمردار ، میریم داخل لابیه ساختمان و جلوی آسانسور می ایستیم ، یعنی الان من و دیده ، دیگه نگاهش نمیکنم ، نمیخوام فیلمه عروسی خراب بشه
امین با ذوق دسته گل رو میده دستم ، با عجله شاله مشکی رنگ رو که خیلی هم لیزه ، رو سرم مرتب میکنم و با لبخند منتظر میشم ، سما از اون آسانسور بیاد بیرون
زیاد طول نمیکشه ، که دره کشویی کنار میره و یک فرشته ظاهر میشه ، به کل اطرافم رو فراموش میکنم و چشمهام پر آب میشه ، احمق اصلا نگاهم نمیکنه فکر میکنه منتظرم بره کنار و سوار آسانسور بشم
همین که کنار میره و میگه:
_ببخشید ، بفرمایید
عصبی گل رو میکوبم به شونه اش و میگم:
_خاک تو سرت همیشه میگفتم کوری قبول نمیکردی ، یعنی من به این بزرگی رو نمیبینی
تقریبا از شنیدن اولین کلمه از دهانم برگشته و با دهانه باز نگاهم میکنه
کم کم چشمهاش آماده باریدن میشن ، دختره زر زرو همیشه همین بوده
_انگار فراموش کردی امروز عروسیته ، اشکات آرایشت رو خراب میکنه
اینبار از شک خارج میشه و عصبی نگاهی به دور و بر میندازه و بلند میگه:
_کی این و راه داده اینجا
اصلا بهم برنمیخوره با خنده جواب میدم:
_شوهرت ، مشکلی داری
خیلی زود موضعش رو عوض میکنه و با اشاره به دور و برمون با بغض میگه:
_خیلی نامردی ، برو خداتو شکر کن این دوربینها قراره فیلمه عروسیم رو ضبط کنن وگرنه حالیت میکردم
میرم جلو و محکم جوری که موهاش خراب نشن بغلش میکنم _خب خدارو شکر
خیره تو اون صورته عینه فرشته اش آروم میگم:
_عروس شدی رفت ، قرار بود خودم بگیرمت ، بازم نامردی کردی
میون بغض و چشمهای پر آبش جوابم رو میده:
_هنوزم دیر نشده ، میتونم امین رو رد کنم بره
_آخه به اون آدمی که اونقدر با ذوق داره نگاهت میکنه میخوره که رد شه بره
بازم بغلش میکنم و ازش دور میشم تا به گفته فیلمبردار دوباره بره تو آسانسور و اینبار آقا داماد بره پیشوازش
نفس عمیقی میکشم و برمیگردم از میون شلوغیه دستیارهای فیلمبردار رد شم که میبینمش ، نگاهم قفل میشه به اون نگاهه کاملا جدیش ، چقدر تو اون کت و شلوار مشکی جذاب شده

*راوی*

سخته گرفتنه نگاهش از اون باربیه مشکی پوش که نگاهه تمام مردهای توی اون لابیه کوچیک رو به خودش خیره کرده ، اصلا اون چیه سرش کرده همش لیز میخوره
بهار با صدای سما و امین که همو بغل کردن به خودش میاد و نگاهش رو میگیره ، فکر میکنه الان باید چیکار کنه ، خودش گفته بود دیگه به هم سلام هم نکنن ، پس کنار می ایسته ببینه چه کسی همراهه سما تو آرایشگاه بوده تا باهاش بره تا ویلا
اما بعد از سوار شدنه عروس داماد و آماده شدنشون برای رفتن از سما میشنوه که تنها بوده و سنا همراهش نیومده
برای چندمین بار لعنت میفرسته به خوش شانسیه امروزش
وقتی هم سما میگه:
_ چرا پرسیدی
الکی میخنده و جواب میده:
_دلتنگش بودم همین
نمیخواد بگه ماشین نیاورده و اون کوهه یخ که کناره در ساختمان با یک من اخم ایستاده بفهمه
با لبخند ازشون خداحافظی میکنه و برمیگرده تو لابی تا تقاضای ماشین کنه چون اومدنی توی ماشینه آژانس فهمیده بود گوشیش شارژ تموم کرده
از کنارش که میگذره ، بدونه هیچ اراده ای نامحسوس عمیق نفسی میکشه خیلی هم سخت نگاهش رو کنترل میکنه و
رو به پسر جوان با لباس نگهبانی میگه:
_ببخشید ، میشه یک آژانس برام خبر کنید
_چشم همین الان ، بگم برای کجا
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه ، مرده پشته سرش که از بوش معلومه کیه ، خیلی جدی میگه:
_لازم نیست ، ماشین هست
و رو به بهار خیلی آروم ادامه میده:
_راه بیفت
به هیچ وجهه نمیخواد قبول کنه باهاش بره ، پس مثله خودش جدی جوابش رو میده:
_نیازی نیست ، شما میتونید برید
امیر عصبی میشه ، چطور اجازه بده با این ریخت و قیافه تنها تو ماشینه آژانس بره تا لواسان
برمیگرده و خیره تو نگاهش میگه:
_تکرار نمیکنم راه بیفت
بی منطق میشه با لحنه دستوریه امیر و رو به پسر نگهبان  میگه:
_آقا چرا ایستادید ، لطفا یک ماشین خبر کنید داره دیرم میشه
امیر اینبار بدونه هیچ ملاحضه ای بازوش رو میکشه و رو به پسر که میخواد بیاد اینور میگه:
_مشکل خوانوادگیه ، بفرمایید سرجاتون
بهار ترجیح میده فعلا چیزی نگه ، نمیخواد بیشتر از این آبروش بره تو اون لابیه شلوغ
تا کنار ماشین بازوش رو میکشه و هر لحظه ام بیشتر فشارش میده ، جوری که بهار خفه و از پشته دندونهاش میگه:
_ولم کن ، خودم میتونم بیام
امیر به خودش میاد و میفهمه ، زیاده روی کرده
در سمته شاگرد رو باز میکنه و بدون حرف میره و سوار میشه
بهار دو دله که سوار بشه یا نه ، از طرفی با این لباسها پیدا کردنه تاکسی کمی مشکل میشه و از طرف دیگه ام اگر سوار بشه ، یعنی کوتاه اومدن جلوی اون آدم
با بیرون اومدنه پسره نگهبان و نگاهه مشکوکش فکر کردن رو بس میکنه و سوار میشه ، هنوز کامل در رو نبسته امیر گازش رو میگیره و راه میفته
روسریش رو که انگار خیلی وقته لیز خورده میندازه رو موهاش و آروم سر جاش میشینه ،
امیر با دیدن این حرکتش ، آروم زمزمه میکنه :
_شکر خدا یادش افتاد
بهار نمیفهمه چی میگه ، ولی زمزمه اش رو میشنوه
سعی میکنه اصلا باهاش همکلام نشه ، چون نمیدونه باید با چه موضعی رفتار کنه
امیر هم که هر لحظه بیشتر عصبی میشه از دست خودش ، چرا نتونسته بود خودش رو کنترل کنه
به اون چه که با آژانس میخواست بره ، عصبی شصته دست چپش رو میکشه رو لبش

سکوته ماشین زیادی سنگینه ، بهار سعی میکنه چشمهاش رو کنترل کنه و اصلا سمت چپش رو نگاه نکنه و همچنین امیر هم خیره روبروئه ، گرچه همه ذهنش درگیره اینه که یک جوری زهرش رو بریزه
با زنگ خوردنه گوشیه امیر بهار فرصت میکنه یک نفسی بکشه و گردنش رو که انگار خشک شده ، یکم تکون بده
به خاطره شلوغیه جاده لواسان تو عصر جمعه ماشین رو میزنه کنار و با نفس عمیقی دست میبره ، موبایلش رو از جیب کتش درمیاره
دیدن شماره عمو علی روی گوشیش متعجبش میکنه
_بله ، عمو علی
_سلام پسرم ، کجایی
با نیم نگاهی به بهار که کنجکاو نگاهش میکنه جواب میده:
_تو راهم ، چطور مگه؟
_راستش گوشیه بهار خاموشه ، گفت میره آرایشگاه ، الان با امین حرف زدم می گفت اونجا بودید همتون
خواستم بدونم ، بهار رو دیدی کی راه افتاد ، نگرانشم
_نگران نباش عمو جون ، الان همراه من هستن ، بفرمائید با خودشون حرف بزنید
موبایل رو میگیره جلوی بهاری که سنگینی نگاهش ، داشت رشته کلام رو از دستش میگرفت
بهار دست میبره موبایل رو بگیره ، اما با برخورده دستشون با هم ، همزمان چشماشون میاد بالا و قفل هم میشن
بهار با شنیدنه صدای الو گفتنه باباش به خودش میاد و موبایل رو میزاره دمه گوشش
_الو بابا جون
_دخترم کجایی ؟ چرا گوشیت خاموشه ؟
_ببخشید از خونه که اومدم بیرون فهمیدم شارژ ندارم
_ماشین چرا نیاوردی
_نمیدونم چرا ظهر که خواستم بیام خونه شما روشن نشد
_باشه عزیزم شکر خدا با امیر جانی ، نگرانیم کمتر شد
_بله درسته
_پس میبینمت گلم ، خداحافظ
گوشیه قطع شده رو میگیره سمتش ، بدونه هیچ تشکری
اینبار جوری گوشیه موبایل رو میگیره که دستش برخوری با اون کوره آتیش نداشته باشه و برش نگردونه به اون حالات غیر قابله کنترلش
امیر موبایل رو از دستش میکشه و میندازه روی داشبرد
، دیگه نمیتونه جلوی زبونش رو بگیره
_چی شد؟ قرار بود دیگه برنگردی
همین که مخاطب قرارش داده ، کافیه برای از دست رفتن آرامشه ساختگیش ، دیگه مهم نیست چی گفته
ترجیح میده سکوت کنه و چیزی نگه ، اما امیر بازم ادامه میده:
_چیه ؟ بازم میخوایی داخله آدم حسابمون نکنی ، شگردته مادامه یک شبه
با چشمکی رو به نگاهه خیره باربی حرفه آخرشو میزنه:
_راستی اونشب نموندی پولتو بگیری دفعه پیش خودت از کیف پولم برداشتی ، چک پول رو میگم یادم باشه بعدا بهت پسش بدم ، دوست ندارم بدهکاره کسی باشم
از سکوت و ناباوریه بهار استفاده میکنه
_در ضمن هر وقت اراده کنی در خدمتم ، آخه لامصب هوشیاریت یک چیز دیگه بود
چقدر احمقانه فکر کرده بود حس امیر چیزی بیشتر از هوس بوده ، دلش میسوزه برای تمامه لحظاتی که با فکر به اونشب آرامش گرفته بود
به خودش میاد و با پلک زدنه پشت سر هم اشکاشو پس میزنه ، اما نمیتونه بغض توی گلوش رو قورت بده ، ناچارا با اون تن صدای بم شده میگه:
_حالا که اونقدر اهله حساب کتابی ، لطفا کرایه تمومه اون شب هایی که تو آپارتمانم موندی رو هم حساب کن ،
جا نمیخوره ، ولی با نگاهی مغلوب شده نیم نگاهی به بهار میندازه ، خیلی خوب از تن صداش فهمیده که با حرفهاش آزارش داده ، اما وقتی یاد حاله خودش تو اون روزها میفته افکارش رو پس میزنه و بازم میخواد نیش بزنه که بهار زودتر از اون به حرف میاد:
_امیر خواهش میکنم بس کن ، من اون شب رو کنار بهترین خاطراتم تو ذهنم گذاشتم ، مهم نیست تو چه جوری بهش فکر کردی و میکنی ، اما بهت این اجازه رو نمیدم من و قاطیه افکاره کثیفت بکنی فهمیدی
امیر جا میخوره از عقب نشینیه باربی ، نمیدونه چی بگه
ذهنش درگیره همون جمله “بهترین خاطرانه”

میخواد یک چیزی بگه ، اما نمیدونه چه جوری شروع کنه
بهار هم همچنان با اشکهاش درگیره و التماس میکنه که نبارن
_چرا اونشب اون کار رو با هردومون کردی ، فکر میکردم میشینیم و باهم حرف میزنیم ، اگه جدا شدنی هم بود بازم بهتر می بود که تهش یک خداحافظی باشه تا اینجوری تو کف اون سه نقطه پایانیمون نمونیم
بهار تکیه به پشتی صندلی آروم جواب میده:
_فکر کن به خودم اعتماد نداشتم
همونجوری که از ماشین جلوش سبقت میگیره ، تحت تاثیر صدای آرومه بهار میگه:
_همه جوره ، باهات راه اومدم ، اما همه جوره خوردم کردی جوری که الان نمیدونم حسم بهت تنفر و بیزاریه ، یا …
ادامه حرفش رو قورت میده ، بهار در پی همون یا سنگین نگاهش میکنه اما نمیپرسه ،با خودش فکر میکنه ، امیر خوب میدونه چی میخواد چون اشاره ای به الانشون نمیکنه ، همه فعلهاش مربود به ماضیه
تا رسیدن به ویلا ، سکوت میشه تنها حرفه داخله اتاقکه ماشین
جلوی ویلا نسبتا شلوغه قبل از پیاده شدن آینه ماشین رو میاره پایین و کمی با دست دوره چشمهاشو ماساژ میده تا آثاره جنگیدن چشمهاش برای باریدن رو کنار بزنه
با در آوردنه رژ از کیفش ، متوجه نگاهه خیره امیر میشه
ولی بدونه اینکه اهمیتی بده ، رژ رو چند بار روی لبهاش میکشه و بازم بدونه تشکر از ماشینش پیاده میشه ،
دیدنه سنگریزه های جلوی ویلا عصبیش میکنه ، آروم با خودش میگه:
_این نظر کدوم احمقی بوده؟
امیر که خودش رو بهش رسونده با شنیدن زمزمه اش ، پشته سرش جواب میده:
_نظر من بود
_گفته بودم تا دو متر رو چمن کاری کنید ، کو پس ؟
_بزار کمکت کنم
با ادامه به قدمهای مورچه ایش بی اهمیت میگه:
_ خودم میتونم
عصبی از این دوشخصیتی بهار که گاهی آروم و احساسیه ، گاهی هم غیر قابل نفوذ ، از کنارش با سرعت میگذره و از دره بازه باغ ، میره داخل
بهار که داره با دست خودش رو باد میزنه ، تو قاب در با پسری بور و هیکلی سینه به سینه میشه
آروم کنار میکشه و میگه:
_ببخشید
حسین که این دختر رو برای اولین باره میبینه ، خیره بهش میگه:
_خواهش میکنم ، بفرمایید
بهار اما بدونه توجه به نگاهه مشتاقه پسره میره داخل و از دور شیفته وار به ویلا و حیاطه با صفاش نگاه میکنه
_تقریبا هرکسی میاد داخل اینجوری مبهوته این هنر زیبا میشه
برمیگرده سمته راستش و از دیدنه همون پسره بور با لبخنده جذابی ، تنها سری تکون میده و ساکت به راهش ادامه میده
_میگن کاره یک خانم مهندسه خبره است که الان ایران نیست بهار از خودش میپرسه ” این پسر خاله دیگه کیه”؟
احمق داره راجع به خودش براش حرف میزنه
با دیدنه جمعیتی که بیشترشون مسن هستن ، با چشم دنبال باباش و نیلو میگرده ، هوا هنوز کامل تاریک نشده و مهمونها انگار همه نیومدن چون بیشتره میزا خالیه ان
با دیدنه نیلو کنار انیس جون خوشحال میخواد بره سمتش که بازم پسره کناریش اظهاره وجود میکنه
_دنباله کسی میگردید ، بگید شاید بتونم کمکتون کنم
دیگه نمیتونه خودش رو کنترل کنه و پر حرص جواب میده:
_خیر پسر خاله جان ، شما بفرمایید به کارتون برسید
حسین اول متعجب و بعدش با لبخندی گشاد سر تکون میده و میگه:
_چشم ، میفرمایم
عصبی برمیگرده و میره سمته میزی که نیلو رو دیده بود
پشت سر نیلو می ایسته و چشمهاش رو با کف دستاش میپوشونه
نیلو خیلی زود بلند میشه و میگه:
_بهار عزیزم رسیدی
با خنده خودش رو میندازه تو آغوشش و محکم بغلش میکنه
نیلو که انگار گریه میکنه ، فقط میبوسدش
انیس هم از جاش بلند میشه و کمی سنگینتر از همیشه باهاش روبوسی میکنه و بهش خوش آمد میگه
نیلو اما پر شوق دستشو میکشه و میبره سمته جایی کنار درختهای لبه محوطه از دور باباش رو میبینه کناره دوتا مرد ،که داره ساعتش رو چک میکنه ، چقدر با دیدنش عمق دلتنگیش بیشتر میشه
نمیفهمه چی جوری خودش رو میندازه تو بغلش ، نمیدونه چی میگه و چی میشنوه ، نمیبینه کیا دور و برشونن فقط آغوش گرم پدرش رو حس میکنه که اونقدر محکم بغلش کرده ، انگار گم کرده ای رو پیدا کرده
بعد از دقایق طولانی از آغوش علی میاد بیرون و تازه وقت میکنه نگاهی به دور و برش بندازه
ایرج خان قبل از همه میاد جلو و پدرانه میبوسدش و بهش خوشآمد میگه
یک مرد دیگه که خیلی شبیهه ایرج خانه مهربون سلام میکنه و اون ستونه کناری هم که تازه رسیده کسی نیست جز امیر با اون نگاهه خیره و سنگین شده اش
سعی میکنه دست و پای دلش رو جمع کنه تا بعدا به حسابش برسه
با اون آبه پاکی که تو ماشین ریخت رو دستهاش باید افکارش رو هم جمع و جور کنه

امیر تعجب میکنه از این همه محبته بینه پدر و دختر
همیشه فکر میکرد اون باربی یخی بی احساس تر از این حرفهاست
با اخطاری که ایرج با چشمهاش بهش میده ، به خودش میاد و رو به جمع میگه:
_من برم ببینم عروس و داماد کارشون تموم نشده
نیلو هم رو به بهار که تنگه باباش ایستاده، میگه:
_بیا بریم مانتوت رو در بیار عزیزم
بهار رو به جمع “الان برمیگردم “ی میگه و همراهه نیلو میره که مانتو و شالش رو دربیاره
انیس که از دور نگاهشون میکنه ، پشیمون از رفتاره چند لحظه پیشش با اون دختر که هیچ گناهی تو دلبستنه پسرش نداشته ، راه میفته تا از دلش دربیاره ، اما همون لحظه مهمونهای جدید میرسن و مجبور ، حرف زدن با بهار رو به بعد موکول میکنه.

با دیدنه امین که نشسته و عروسش رو باد میزنه ، یک لحظه همه چیز یادش میره و بلند جوری که بشنون میگه:
_امین داداش رعایت کن ، چه دلیلی داره همه بفهمن
امین که از جاش بلند شده با خنده سرخوش میگه:
_چرا نفهمن اصلا خودم میگم
بلند رو به جمعه کوچیکه عکاسی ادامه میده:
_ آقا من اعتراف میکنم زن ذلیلم
سما که بلند شده ، محکم بازوش رو میکشه و میگه:
_آروم دیوونه ، بیشتر از این آبرومون رو نبر
و رو به امیر ادامه میده:
_بهار رسیده ویلا ؟
انگار همه بسیج شدن بودن اون باربی رو بهش یادآوری کنن ، کوتاه جوابش رو میده:
_بله
_خب چرا نیومد ، دلم براش یک ذره شده ، امین زود باش بریم ، چیکار میکنن این فیلمبردارها ایناها هوا هم تاریک شد
امین سما رو که مرتب پشته سر هم غر میزنه به خودش نزدیک میکنه
_خانومم داره حسودیم میشه ها ، امروز تکرار نمیشه یادت باشه ، الان باید فقط به من فکر کنی
سما که بازم احساساتی شده با لبهای ورچیده میگه:
_امین دیدی آخرش اومد ، بهت گفته بودم بهار بی وفا نیست میشناختمش که میگفتم
امین با نگاهه معناداری به پسر عموش ، اشکهای عروسش رو پاک میکنه و آروم بغلش میکنه
امیر که حرفهای سما احساساتش رو بیشتر دچاره دودلی میکنه ، سری تکون میده و رو به داماد آروم میگه:
_من میرم خبر میدم دارید میرسید
منتظر جواب نمیمونه و ازشون دور میشه
از ویلای پیچک پیچ که میاد بیرون حسین رو میبینه که داره به مهمونها خوش آمد میگه
کنارش می ایسته
_احواله حسین آقا ، چیه چرا اینقدر کیفوری
_ندیدیش ، ببینی تو هم کیفور میشی
امیر گنگ سری تکون میده
_موضوع چیه؟
_داخله الان ، ولی بهت نشون میدم ، لامصب گلوله نمک بود
امیر که از همه جا بیخبره با آرنج میکوبه تو بازوی حسین و میگه:
_با این اوصاف مجلسه بعدی ماله جنابعالیه
_چرا که نه ، به من بود قبل از امین دست به کار میشدم اما نیمه گمشده ام رو دیر پیدا کردم
هر دو میخندن و با اومدنه مهمون های جدید ، موقر می ایستن تا خوش آمد بگن و راهنماییشون کنن.

کناره باباش ایستاده و با ذوق از این مدت براش میگه ،از شیوه ی کار کردن و فرق های فاحشی که با سیستم اداریه ایران دارن ،
و همچنین از ایده های جدیدی که برای شرکت داره
علی هم با دل و جون به حرفها و نظراتش گوش میده
جوری که اصلا حواسشون به دور و برشون نیست
وقته اومدنه عروس و داماد که میشه ، همه جوونها میرن جلو می ایستن
بهار از همونجایی که نشسته ، میتونه شراره و مریم رو
رو تشخیص بده ،
نگاهش رو میده به سمایی که کنار امین وارد میشن و بارانه گلبرگه که روی سرشون فرود میاد
تو دلش آرزو میکنه کاش اون لبخند شیرین همیشه روی لبهاشون بمونه

*بهار*
سما که به جایگاه میره و دورشون کمی خلوت تر میشه تصمیم میگیرم برم پیشش ، با نزدیک شدنم بهشون سنا رو هم میبینم ، میشنوم که سما سراغم رو میگیره از پشت سنا رو بغل میکنم و رو بهش میگم:
_من اینجام عروسک ، کی فکر میکرد با اون چربیای دور بازوت امشب بدرخشی تو این لباس
سنا برمیگرده و با گرد کردنه چشماش میگه:
_این نظره منم بود ، خوش اومدی بهار
همزمان که میبوسمش جوابش رو میدم :
_ممنون ، مثله همیشه منحصر به فرد ظاهر شدی
نگاهی به تیپه کاملا اسپرتش میندازم و برمیگردم سمته سمای سرپا ایستاده
محکم تر از عصر بغلم میکنه و بازم پر بغض میگه:
_ممنون که اومدی ، میدونستم میایی ، باور کن
سنا بهش تشر میزنه:
_سما یک قطره اشک بریزی همچین میزنمت که به برنامه شبت نرسی
متعجب برمیگردم و به سنا نگاه میکنم
_سنا تو هم
_تقصیره اینه ، گند میزنه به آرایشش الان
خنده ام رو نمیتونم کنترل کنم ، همون موقع امین برمیگرده سر جاش و میپرسه :
_چیه چه خبره تونه ، حتما غیبته منه بخت برگشته بود آره؟
سما با اخم شیرینی رو به سنا جواب امین رو میده:
_از خواهر زنت بپرس
_سما ببند
این و میگه و با یک “میبینمت” رو به من ، ازمون دور میشه
بعد از رفتنه سنا ، امین با حالتی جدی میگه:
_بهار خانم ، تو این هفته یه تایمی بگذار باید باهات حرف بزنم
بدونه توجه به لحنش ، دسته سما رو فشاری میدم و جواب میدم:
_لازم نکرده ، قبلا جوابتو دادم ، فعلا تو مراقب عروست باش ، سما من میرم پیش بچه ها ، بازم میام پیشت
دستمو میکشه
_کجا از کناره خودم تکون نمیخوری ، نکبت بازم تمومه چشمها رو توئه ، من عروسم نه تو ، خوبه لباست مشکیه وگرنه خودم مینداختمت بیرون
خم میشم و مینشونمش سر جاش کنار امینی که با اخم نگاهم میکنه
_وقت زیاده واسه با هم بودنمون ، امشب مختصه دونفره هاتونه ، در ضمن به پای تو که مثله پروانه شدی با این مدله لباست نمیرسم
و با چشمکی ازشون دور میشم ، بچه ها همه روی میزی تو ردیفه دوم نشستن ، قبل از اینکه کامل به میز برسم ، همه جیغ و سوت میزنن ، جوری که تمامه سرها برمیگرده سمتمون
بعد از دیده بوسی ها کنار مریم میشینم و میگم:
_کو فندقه خاله ، چرا نیاوردینش؟
مریم با نگاهی خسته جواب میده:
_بابا تازه امشب میخوام یک نفسی بکشم از دستش ، پیش مامانمه
و با ذوق ادامه میده:
_تو کی اومدی ، سما گفته بود نمیایی
رو به همشون میگم:
_خب میخواستم اومدنم سکرت باشه تا یک حالی بهش بدم
شراره مهربونتر از همیشه میپرسه:
_اونجا خوبه ، گفتی تو یه شرکت مشغولی
_آره ، عالیه ، حامد کو نیومده
رضا جواب میده:
_رفته سفره کاری
سری تکون میدم و رو به سهیل میگم:
_تو کی میخوایی دست به کار شی؟
_بیخیال بابا ، تأهل دیگه داره از مد میفته ، ما امروزی هستیم نه رضا؟
رضا هم فقط میخنده ، دستم رو به نشونه لایک براش میارم بالا و میگم:
_بیگ لایک ، به شدت باهات موافقم
بعد از نیم ساعتی که با بچه ها میگیم و میخندیم یکی از خدمه ها میاد و با اشاره به میز بابا اینا میگه:
_کارتون دارند
تشکر میکنم و از جام بلند میشم ، یادم میفته من گشنم بود دست میبرم یک تیکه کوچولو شیرینی میندازم تو دهنم و رو به بچه ها میگم:
_بازم میام پیشتون ، طاها یادم بنداز عکس کوچولوتون رو بهم نشون بدی
_باشه حتما
راه میفتم برم پیشه بابا ، حتما کارم داره ، چه مجلسه خشکی چرا کسی پانمیشه بره برقصه ، به جمع تقریبا شلوغشون که میرسم ایرج خان بلند میشه و با کشیدنه دستم
کنار خودش نگهم میداره و رو به اون همه چشم میگه:
_اینم از خانم مهندسی که همه سراغش رو میگرفتید ، بهار خانم
هرکسی یک چیزی میگه ، فقط با لبخند سرم رو تکون میدم و جواب تعریف و تمجیدشون رو با یک ممنون کوتاه تموم میکنم
چشمم میفته به پسره بوری که غروب دمه در دیده بودمش
اون سره میز نشسته و بازم نیشش بازه
میخوام برم پیش بابا بشینم انیس جون بلند میشه و میاد کنارم می ایسته ، با توجه به رفتارش حینه اومدنم ، کمی معذب میشم
خودش دستم رو میگیره و میگه:
_بهار عزیزم میتونم فردا یک جایی ببینمت ، باهات حرف دارم نمیدونم چی جواب بدم ، اصلا چرا همه میخوان با من حرف بزنن ، غیر از اینه که شازده شون خودش اعتراف کرد حسش فقط هوس بوده
منتظر نگاهم میکنه ، چی میتونم بگم ، آروم نفسی میگیرم
_البته انیس جون ، خودم میام دنبالت با هم میریم بیرون
چیز دیگه ای نمیگیم ، نه من دلیله دعوتش رو میپرسم نه اون چیز بیشتری توضیح میده ، انگار هر دو میدونیم دلیله این دیدار چیه
دارم ضعف میکنم ، سرم هم درد میکنه انگار فشارم افتاده
روم هم نمیشه روی این میز پر جمعیت بشینم و دست ببرم سمته دهانم
اصلا بابا و نیلو چرا اینجا نشستن ،
به ذهنم میرسه برم یک سری به آشپزخونه ویلا بزنم ، مسلما خلوته و غیر از خدمه کسی اونجا نیست

روی میز بزرگه آشپزخونه هم شیرینی هست هم آب میوه ، قبل از اینکه پشت میز بشینم دست میبرم شیرینیه خامه ای رو برمیدارم و برمیگردم سمته ردیفه بشقابها که یهو خودم و شیرینیه دستم میریم تو سینه یکی ، فورا عقب میکشم ، اما آرم شیرینی روی پیرهنه سفیده مرده روبروم جا میمونه ، نگاهم از یقه اش میاد بالا و بازم اون لبخندش رو میبینم ، یعنی نفهمیده گند زدم به پیرهنه سفیدش
شیرینی رو میندازم توی سینک و دست میبرم چند دستمال درمیارم ، میرم جلو و مشغوله پام کردنه پیرهنش میشم
_ببخشید ، نفهمیدم چی شد ، البته تقصیره خودتون هم بود چرا یه ندا ندادید که پشته سرم هستید ، ببینید چی شد
_فدای سرتون بهار خانم ، یکم خامه است پاک میشه
و دستشو میاره بالا تا دستمال رو ازم بگیره ، اما محکمتر دستمال رو میکشم روی سطحه ابریشمیه پیرهنش
که همون لحظه امیر با حالتی عجله ای میاد داخل
_حسین چرا…
با دیدنمون ، حرفش رو قطع میکنه ، حالته جدیه نگاهش کم کم اخمو میشه ، خیره به فاصله کم و دستم که روی سینه آقای حسین نامه ، میگه:
_چی شده؟
بدونه حرف دستمال رو میدم دسته حسینی که مچ دستم رو گرفته
_بفرمایید فکر کنم باید با دستمال مرطوب پاکش کنید ، بازم ببخشید
نگذاشتن یه چیزی هم کوفت کنم ، تا میخوام از آشپزخونه برم بیرون ، حسین خیلی با عجله ای میگه:
_بهار خانم ، میشه همینجا قوله یک دور رقص رو ازتون بگیرم ، به تلافیه کاری که با پیرهنم کردید البته
چشمکی که ته جمله اش میزنه جذابه ، اما نه برای من که خیره امیرم با اون مشته گره کرده اش
برمیگردم سمته همون بوره خوشتیب و میگم:
_خیر ، درضمن پیرهنتون هم تقصیر خودتون بود کی گفته بدون حرف پشته سرم وایسید ، با اجازه
خیلی سریع از کنارش رد میشم و خودم رو به حیاط میرسونم .
کنار بابا که میشینم ، نگران میپرسه :
_بهار چرا رنگت پریده
سرم رو میبرم جلو و با خنده جواب میدم:
_بابا گشنمه چیزی نیست ، میشه اون آبمیوه اناناس رو برام باز کنی
بابا هم میخنده
_دختره بی فکر ، حتما ناهار هم نخوردی ؟
_تقصیره نیلو خانومتون بود ، ظهری یخچال رو باز کردم محض رضای خدا یکم غذا توش نبود مجبور نون پنیر خوردم
_پدر سوخته الان داری مثلا چغلیش رو میکنی ، نگفتی مهدی کی میاد
_چند روز دیگه میرسه با لیام میاد
_آره بهم گفته بود
با خوردنه آبمیوه یکم جون میگیرم ، دارم به حرفهای ادیب خان پدر امین گوش میدم که شراره از پشت سرم خم میشه و تو گوشم میگه:
_پاشو سما کارمون داره ، مثله خاله پیرزن نشستی تو این جمع
میخندم و با ببخشیدی رو به جمع بلند میشم و همراهه شراره و مریم میریم پیش سما
_اینم از بهار ، بفرما
_بیا ببینم ، اگه میخواستی هی بشینی چرا از اون سر دنیا پاشدی اومدی عروسیم ، گمشو رقصه مجلسم رو گرم کن
رو به سما که با بی منطق ترین حالت ممکن دست به کمر این حرف هارو میزنه متعجب میگم:
_آخه سما جون من کی اونقدر رقصیدم تا حالا برم مجلسی رو گرم کنم که یکی هم محضه رضای خدا بشکن نمیزنه
مریم میخنده و به طرفداری از من میگه:
_خدایی راست میگه سما ، چرا اینقدر با دیسیپلینن اینا
سما ناراحت میشه
_آخه فامیله داماد به احترامه فامیله ما بلند نمیشن ، خیلی از مرگه محمد نگذشته
نمیخوام امشب هیچ حسرتی داشته باشه ، دست میکشم رو بازوشو مطمئن میگم:
_بسپرش دسته من خب ، الان میام
دو قدم میرم و برمیگردم
_سما این حسین آقا ، چه نسبتی با امین داره؟
_چطور مگه؟ پسر عمه اشه
_پس عالیه
میرم سمت میزی که به علاوه امیر و حسین ، چند پسره دیگه ام هستن
توجهی به تعجب نگاهشون نمیکنم ، حتی اخمهای اون مشکی پوش رو که هر بار دیدنش یادم میاره چی بهم گفته ، رو نادیده میگیرم و رو به حسینه لبخند به لب میگم :
_آقا حسین میشه چند لحظه بیایید ، کارتون دارم
خیلی زود میاد سمتم و متواضع میگه:
_در خدمتم بفرمائید
_میشه جوونهای فامیلتون رو دعوت کنید یکم مجلس رو گرم کنیم
و اشاره میزنم به فضایی که برای رقصیدن آماده کردن
_حتما ولی دیگه اینبار باید قوله رقصیدن رو بدید
با لبخندی بزرگ از لج اون آدمی که عمدا نزدیک به ما ایستاده میگم:
_حالا شما بفرمائید

*راوی*

متعجب نگاهی به جمعیت رقصنده میندازن و سما رو به بهار میپرسه:
_چیکار کردی تو دختر؟
بهار متعجب میخنده و میگه:
_باور کن همه قر تو کمشرشون فراوون بوده ولی منتظر یک اشاره بودن که حسین آقا زحمتش رو کشید
و رو به امین که تازه از پیشه دی جی برگشته ادامه میده :
_یالا اون وسط با شما صفا میگیره
همراهه شراره و مریم دنبالشون میرن و لباس عروسه سما رو از عقب جمع میکنن
امیر اما عصبی از رفتار بهار و حرفهای حسین عبوس کناری ایستاده و قصد نداره همراهه جوونهای فامیل که دوره عروس و داماد رو گرفتن برقصه
همش اون لحظه میاد جلوی چشمهاش که دست بهار روی سینه ی حسین و دست حسین دور مچش بود
عصبی دستی به پشته سرش میکشه و عمیق نفس میکشه تا یکم نفسش راحت تر بیاد بالا ولی با دیدن حسین که میره و کنار بهار شروع میکنه به بشکن زدن ، همون یک ذره نفسش هم تو سینه اش سردرگم میشه
ناخودآگاه چند قدم میره جلو اما برمیگرده سرجاش
مرتب دستهاش رو مشت و باز میکنه بدونه اینکه بتونه چشمهاش رو کنترل کنه ، خیره نگاهشون میکنه
اینبار بهار هم میخنده
حسین تو آشپزخونه گفته بود زیادی به دلش نشسته
مگه میشه با اون ظاهری که برای خودش درست کرده ، و اون لبخندی که سالی یک بار رو لبش پدیدار میشه ، به دل نشینه
نه مثله اینکه آروم گرفتنی در کار نیست ، با قدمهای پر شتاپی خودش رو بهشون میرسونه و بدونه توجه به نگاهه متعجبه حسین بازوی ظریفش رو برای دومین بار میگیره و میره سمته درختهای بلنده پشته محوطه ، عجیبه بهار هم بدونه هیچ حرفی با اون لبخنده کمرنگی که روی لبهاشه باهاش همقدم میشه
خیلی ها میبینن این صحنه رو ، ایرج تو اون لحظه عمدا علی رو میگیره به حرف تا چیزی نبینه و آبرو ریزی نشه ، ولی نیلو که با شوقه خاصی داشت بهار رو نگاه میکرد همه چیز رو میبینه و متعجب از جاش بلند میشه که انیس دستش رو میگیره و وادار به نشستنش میکنه ، انگار باید یک سری چیزها رو براش توضیح بده.

چند ردیف درخت رو که رد میکنن بازوش رو با شدت ول میکنه
بهار ریلکس تر از اونیه که امیر فکرش رو میکنه ، تکیه به درختی دست به سینه می ایسته و منتظر میشه ببینه دلیله این کاره امیر چی بوده
_چی بگم بهت ، وقتی خودت خوب میدونی الان چه حالی دارم
بازم چیزی نمیگه ، باید مطمئن بشه که حرفهاش از روی منطقه ، نه از روی عصبانیت ، مثل اون حرفهای رکیکه توی ماشین که رسما باهاش مثله یک هرزه رفتار کرده بود
امیر بازم به حرف میاد:
_حق نداری جلوی من با کسی گرم بگیری
وقتی بازم چهره آرومه بهار رو میبینه ، قاطی میکنه و با مشتی که میزنه به تنه درخت و بالای سر بهار داد میزنه:
_اصلا حق نداری از لجه من بری با پسر عمه ام بگی و بخندی
بهار بدونه اینکه بترسه کوتاه میپرسه:
_چرا؟
امیر با همون اخمه وحشتناک نگاهش میکنه و بهار ادامه میده:
_من یه هرزه ام ، خودت گفتی تو ماشین ، راست میگی من بد کاره ام اگه بعد از اون شب که از خواب بیدار شدم و دیدم آینده ام رو به گند کشیدی ، پاتو میکشوندم به دادگاه و آبروت رو میبردم میشدم قدیسه ای که سره نجابتش جنگیده اما الان تو من و با اون ۵٠ تومنی هایی مقایسه میکنی که …
گریه امونش نمیده تا ادامه حرفهاش رو بزنه ، چشمهاش رو میبنده نمیخواد اون نگاهه آروم شده شاهده اشکهاش باشه
امیر که تازه میفهمه واسه آروم کردنه دل خودش ، زخمهای عمیقی به دله باربی زده ، مردد دستهاش رو میاره بالا و بازوهاش رو در برمیگیره و نرم بغلش میکنه
اینبار آروم میگه:
_میدونم زیاده روی کردم ، بهم حق بده ، پرم ازت اونم خیلی
بهار چیزی نمیشنوه غیر از اون ضربانه محکمه زیر گوشش ، چقدر تو این شش ماه این لحظه رو تصور کرده بود و هر بار محالتر از قبل به نظرش رسیده بود
با همون صدای تحته تاثیره بغض تو گلوش میگه:
_امیر؟
_جانم؟
_من و تو نباید الان اینجا باشیم
_به هیچی فکر نکن خب ، قرار نیست بعدا به این لحظه فکر کنیم ، هر دومون فراموشش میکنیم ، مثل یه تنفسه چند دقیقه ای بهش نگاه کن
با خیاله راحت تری دستهاش رو دور کمر سفتش قفل میکنه و خودش رو بهش میچسپونه
امیر دیگه خودش نیست اونم با حسه گرمای تنه اون ظریفه کمر باریک که تو تموم این مدت خیالی بغلش میکرد
دست راستش رو از دور بهار باز میکنه و چونه اش رو میگیره و میاره بالا ، بدونه اینکه بخواد مثله هر بار با چشمهاش اجازه بگیره سرش رو میبره جلو و خیلی نرم جوری که انگار روی دکمه اسلوموشنه ، لبهاش رو مزه مزه میکنه
بهار که از فرطه هیجان محکم کراواتش رو میگیره ، امیر از کمر بلندش میکنه و میچسپونتش به تنه درخت و پر شدت تر از قبل میبوسدش جوری که میخواد تلافیه تمامه خواب و خیاله این چند وقته رو سرش دربیاره
با گازی که توسط امیر از گوشه لبش گرفته میشه
میخنده و میونه نفس نفسش میگه:
_قرار بود فقط یک تنفس باشه ، داری زیاده روی میکنی
امیر که همونجوری لب رو لبش ایستاده جواب میده:
_حق ندارم به نظرت؟

با این جمله حق به جانبه امیر کل هیجانه بهار به یک باره فروکش میکنه
امیر که تو دو اینچیه صورتشه ، میفهمه و میپرسه:
_چی شد ، باز میخوایی بری و این لحظه رو به کامم تلخ کنی؟
تلاش میکنه امیر رو از خودش دور کنه و میگه:
_من چیکار دارم میکنم ، تو من و کامل خورد کردی ، الانم داری خورده ریزه هام رو زیر پات له میکنی ، برو عقب
متعجب از لحنه لرزونه باربی کمی عقب میکشه و سفره گلایه هاش رو باز میکنه:
_بهار ، چرا فقط رفتاره من و میبینی ، تو بدتر از اینها رو سر من درآوردی
میدونی اون شب که در اتاق و قفل کردی و در رفتی چی به من گذشت
درسته من یه مردم و یک زن نمیتونه از تنم سو استفاده کنه اما قبول کن احساسم رو به تاراج بردی
دوباره با یادآوریه اون لحظات عصبی میشه و با کف دستهاش دو طرفه صورته بهار رو میگیره و ادامه میده:
_بشین و فکر کن خوب هم فکر کن ، قرار بود دیگه بهت فکر نکنم ، ازت پنهون نمیکنم ، الانم اگه شانسه فراموش کردنت رو داشته باشم ، یک لحظه ام درنگ نمیکنم ، اما دردم اینه که از یاد نمیری ، قاطیه کله وجودم شدی
چه جوری ازت ببرم ، بسمه بهار ، یکبار برای همیشه فکر کن به حاله داغونم به خودت که همین دلت الان داره لوت میده ، بهار تو اگه خودتم ندونسته باشی مال من شدی
سعی کن دونسته هم مال من بشی
در آخر پیشونیش رو عمیق میبوسه و ولش میکنه
پاهاش جون ندارن که بره و دور بشه همین که دستهای امیر از دورش باز میشه محکم با زانو میخوره زمین
آخرشم اون ضعف کار دستش داد
امیر که هنوز کامل پشتش رو بهش نکرده فورا خم میشه و نگران اسمش رو صدا میزنه
همین صدا زدنش باعثه ضعفه بیشترش میشه و چشمهاش رو میبنده
_بهار ، حالت خوبه یک چیزی بگو چی شد؟
نشسته رو زمین ، تکیه به آغوشه امیری که اون همه حسرتش رو کشیده بود ، مگه میشه حالش خوب نباشه اما غرورش چی ،
آروم چشمهاش رو باز میکنه و پچ میزنه:
_خوبم ، ضعف کردم امروز چیزی نخوردم همین ،
_میتونی بلند شی
_نه ، اینجا میشینم تا یکم حالم جا بیاد
_مگه میشه ، بگذار بغلت کنم تا ویلا ببرمت
لبخندی میزنه و بی جون تر از قبل میگه:
_میخوای آبروم رو ببری
امیر سرش رو محکم میچسپونه به سینه اشو زمزمه میکنه:
_آبروی تو آبرویه منه دیوونه
بهار نمیشنوه ، هر لحظه حالش بدتر میشه
امیر دیگه طاقت نمیاره میترسه اتفاقه قبلی بازم رخ بده ، با عجله بغلش میکنه تا از دره پشتیه ویلا ببرتش اتاقه خودشو مادرش رو خبر کنه
بغیر از خدمه و گارسونها کسی نمیبینتشون ، به اتاق که میرسه ، بهار رسما بیهوش شده
رفتن و اومدنش دو دقیقه ام طول نمیکشه ، انیس همین که میاد داخل و بهار رو تو اون وضعیت میبینه عصبی حین رفتن بالای سرش میپرسه:
_امیر چه بلایی سر این دختر میاری تو هربار که کارش به بیهوش شدن میرسه
جوابی نداره بده ، انیس که از وضعیت ضربانه نرمالش مطمئن میشه میگه:
_چیزی نیست ، برو یه آب قند غلیظ درست کن بیار

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل …

10 دیدگاه

  1. سلام میشه این رمانوهرروز پارت گذاری کنین ؟

  2. سلام ادمین میشه این رمانوهرروز پارت گذاری کنین ؟

  3. پارت بعدي رو كي داخل سايت قرار ميدين

  4. سلام ببخشيد چرا پارت ها رو داخل سايت نميزارين

  5. سلام ببخشيد پارت ١٨ رو كي ميذاريد

  6. سلام خسته نباشيد ببخشيد ديگه پارت نميذاريد (ممنون ميشم اگر جوابگو باشيد)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *