خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت هفت

رمان حصار/پارت هفت

 

همراه سما از مزون که میاییم بیرون هر دو راضی از خریدمون کلی حالمون با ظهر فرق کرده بعد رسوندنش به خونه شون یه زنگی هم به مریم میزنم حق با سما بود کلی هیجان و ذوق داشت.
با رسیدنم به خونه یه دوش میگیرم و یه لباس راحت میپوشم و با ماگ دوست داشتنیم راه میفتم سمت تراس خالی از هر گونه گل و گیاهی ، نیلو خیلی اصرار داشت یه چندتا گلدون بیاره ولی خودم نگذاشتم با تموم جراتی که دارم دل پژمرده شدن گلها رو ندارم هیچوقت
صدای موبایلم که روی میز تراسه نگاهمو از فضای دود گرفته روبروم میگیره
خدای من فریدون خانه ،این چرا راه به راه به من زنگ میزنه
جواب میدم:
_بله؟
_عصر بخیر بهار خانم
چه صدای سرحالی
_عصر شمام بخیر ، چه خبر خان عمو خوبن
_خووب ،خونه ای؟
دو به شک میگم:
_بله ، خیلی نیست اومدم
_مهمون نمیخوایی
چی از این بدتر خدا
_چرا که نه خوش اومدید ،ادرس رو دارید؟
_آره از عمو گرفتم
_خوبه پس منتظرتون هستم
_نمیخواد خودت و اذیت کنی شام میگیرم میام
کی خواست خودش رو اذیت کنه حالا ،جوابش رو میدم:
_تو این یه مورد تعارف ندارم به سلیقه خودتون یه چیزی بگیرید
صدای خنده اش بلند میشه ،چه سرخوشه این امشب
_پس تا یه ساعت دیگه میرسم ،فعلا
با قطع گوشی قهوه کمی سرد شده ام رو مینوشم و پا میشم یه دستی به سر و روی خونه بکشم بالاخره اونم پسر همون پدره یه رگ هم ازش گرفته باشه ، متلک خودش رو میپرونه
بعد از جمع و جور کردن خونه نگاهی به لباسای راحتم میندازم ، هر چند اون موقع ها از این راحت تر هم جلوش میپوشیدم ولی جدا الان روم نمیشه اونم با اون نگاههای منظور دارش که تازگی ها روم بالا پایین میکنه
پس یه تیشرت سفید با یه شلوار طوسی نسبتا راحت میپوشم و موهامم شل میبندم
یکم هم ادکلن میزنم و تمام ، دست به لوازم آرایشی نمیزنم
برعکس همیشه الان هیچ رغبتی برای این کارا ندارم
صدای آیفون که میاد میفهمم زودتر از یک ساعت رسیده
در و میزنم و از همون جلوی در نگاهی به کل سالن میندازم نمیدونم وسواسم برای چیه شاید چون فریدون یه دکوراتور داخلیه
و میخوام آپارتمانم عالی به نظر برسه.

با شنیدن صدای آسانسور از لای در آپارتمان نگاهی به بیرون میندازم ،
با دیدن فریدون که لبخند میزنه در و کامل باز میکنم و منم با لبخندی میگم:
_خوش اومدید
دسته ی رزای رنگی رو میگیره سمتم و حین داخل شدن میگه:
_چه واسه خودش خونه دار شده ، تبریک میگم هرچند دیر شده
گل و ازش میگیرم ،
نمیدونم چرا لحن سرخوشش در مورد مستقل شدنم به وجدم میاره و باعث میشه منم با خوش رویی تمام راهنماییش کنم سمت پذیرایی غذایی که گرفته رو میده دستم و میره میشینه ،میرم اشپزخونه غذا رو میزارم تو فر
گلدون کریستال روی میز ناهار خوری رو برمیدارم ، کمی آب داخلش میریزم و گلهای زیادی خوش بو رو می اندازم توش و گلدون رو با خودم میبرم تو سالن
بله آقای دکوراتور خیلی دقیق زل زده به گوشه و کنار خونه
_گلهای قشنگیه ممنون
با صدام برمیگرده و میگه:
_هیچوقت نفهمیدم از چه رنگه رزی خوشت میاد مجبور شدم همه رنگها رو قاطی کنم
_خوشگلن خیلی
_بشین ببینم چی شد به فکر جدا شدن از اون خونه افتادی ،امروز از بابا شنیدم
نمیدونم چی بگم ،این همون فریدونیه که تمام موضوعات خونه ما رو میدونست ولی نمیدونم چرا الان باهاش راحت نیستم ، انگار میفهمه چون با نفسی عمیق میگه:
_ولش کن ، فکر میکردم تصمیم داری بری پیش مهدی همیشه میگفت بهار درسش تموم بشه میاد پیش خودم
با گذاشتن پیش دستی میوه جلوش میگم:
_هنوزم همون تصمیم رو دارم ولی خب یکم دیرتر
_عمو علی نمیزاره درسته؟
خب تقصیر من نیست پسر عموی خودش رو بهتر میشناسه
فقط سری تکون میدم ، که دوباره میگه:
_خب قبول کن براش سخته همین الانم حال درستی نداره از این که دخترش تک و تنها تو یه اپارتمان زندگی میکنه
با خنده میگم:
_نگو که نمیدونی
_چی رو
_این که نصف این ساختمون ، دوستا و آشناهای خود بابا هستن
میخنده و میگه:
_خب دیگه اینم تاکتیک عموه ، کار جدید چطور پیش میره
صرف نظر از جنگ اعصابی به نام امیر جواب میدم:
_مثل همیشه عالی ، تو چی شرکتت به کجا رسیده
_چیزی نمونده راه بیفته شب و روز مشغولیم
_موفق باشی ،گشنه ات که نیست
_نه زوده ، میخوام یه سوالی ازت بپرسم
نمیدونم چرا دلهره میگیرم اما خونسرد پا رو پا میندازم و میگم:
_بپرسید

 

نگاه نافذش رو میندازه تو چشمام و رک میپرسه:
_کسی تو زندگیت هست؟
سکوتی عجیب بینمون حاکم میشه نمیدونم منظورش از این سوال چیه ولی مطمئنا من جوابی برای سوالش ندارم پس میگم:
_چطور مگه فریدون خان
عصبی چشماشو میبنده و با باز کردنشون روبروم بازم میپرسه:
_عمدا این کار و میکنی؟
سوالی نگاهش میکنم که ادامه میده:
_همین خانی که چسپوندی به ته اسمم من همش ٣۴ سالمه ولی با این پسوندی که تو چسپوندی بهم حس میکنم من و همسن بابات میبینی
معذب از حرفاش میگم:
_راستش من همچین جسارتی نکردم فقط نمیدونم شاید این ٨ سال فاصله انداخته بینمون
_من فقط ۶ سال نبودم بهار اون ٢ سال هم درگیر مهدی بودم
جو داره برمیگرده به گذشته و این چیزی نیست که من بخوام پس با خنده الکی چشمام و گرد میکنم و میگم:
_خب از این به بعد همون فریدون صدات میکنم نمیخواد آتیشی بشی
زل میزنه تو چشمام و خیلی بی مقدمه میگه:
_بابا اصرار داره زن بگیرم
نمیدونم چی بگم ترجیح میدم سکوت کنم
کلافه ست انگار ، بلند میشه میره جلوی پنجره و دستاشو میندازه تو جیب شلوارش و حین نگاه کردن به بیرون ادامه میده:
_میگه باید از فامیل انتخاب کنم یه لیست داده دستم و گفته اسم دخترایی که فکر میکنم به دردم میخورن رو توش بنویسم
یخ میزنم واضح داره میگه میخواد اسم من رو بده ، منم بلند میشم ، میرم روبروش و واضح تر از خودش میگم:
_فریدون امیدوارم اسم من تو اون لیست نباشه
دستاش رو از جیب شلوارش بیرون میاره و برمیگرده سمتم
فقط نگاهم میکنه ،یک قدم جلو میاد انگار میخواد یه چیزی بگه اما پشیمون میشه ، یکهویی بحث و عوض میکنه:
_نمیخوایی به ما شام بدی کم کم داره گشنه ام میشه ها

بعد از چیدن میز صداش میکنم و شام رو با بحث های کاری صرف میکنیم
تو جمع کردن میز هم کمکم میکنه میرم سمت چایی ساز و حین زدن دکمه اش میپرسم:
_هنوزم بعد شام سریع چایی میخوری
_صد در صد ، یعنی این عادتیه که اصیل بودنمون رو نشون میده با بابا باشم و بگم چایی نمیخورم فکر میکنه فوش دادم
خنده ام میگیره از لحنش این و راست میگه واقعا

بعد از خوردن چایی با نگاهی به ساعت بلند میشه و حین پوشیدن کتش میگه:
_برم دیگه دیر شد تو هم صبح زود باید بری شرکت شب خوبی بود
حین رفتن سمت در ورودی جوابشو میدم:
_ممنون که اومدی واسه شام هم جدا دستت درد نکنه
برمیگرده سمتم و با خنده میگه:
_بد نیست یه تکونی به خودت بدی و آشپزی رو هم کنار هنرای دیگه ات یاد بگیری
_بلدم ولی خب همچنان حوصله اش رو ندارم
با باز کردن در آپارتمان برمیگرده سمتم و میگه:
_برو نمیخواد بیایی بیرون شب بخیر
سری تکون میدم و میگم:
_شب بخیر ،به سلامت
با بسته شدن در پوفی میکشم حین باز کردن موهام میرم سمت کاناپه اما قبل از این که بشینم صدای پیامک موبایلم بلند میشه میرم و موبایلم رو میارم و سر و ته رو کاناپه دراز میکشم ،آخیش
انگشت شصتم رو رو موبایل میکشم ، میبینم پیام از فریدونه دو به شک بازش میکنم:
“تو اون لیست تنها اسم یه دختره اونم تویی بهار ، مطمئن باش اینبار عقب نمیکشم”
یعنی چی چرا نمیتونم منظورش رو درک کنم ،شاید چون سر و ته نشستم
درست میشینم ، دوباره و دوباره پیامش رو میخونم
منظورش از “اینبار عقب نمیکشم ” چیه؟
اشکام میاد پایین بدون هیچ اجازه ای خب اون گفته “اسم یه دختره”
اما من که اون دختری نیستم که اون میگه، این شدنی نیست نه اصلا شدنی نیست باید یه کاری بکنم.

_نوبت آرایشگاه هم نگرفتیم
همونطور که مشغول کارمم و سرم تو کامپیوتره جواب سما رو هم میدم:
_بیخیال بابا آرایشگاه میخوایم چیکار بیا خونه من از اونجا با هم آماده میشیم میریم
ناراضی میگه:
_اخه دوست داشتم موهامو بپیچم
سرم رو از تو کامپیوتر برمیدارم و نگاهش میکنم
_چیه ، چرا زل زدی بهم
_سما عزیزم بگو چی میخوایی , همون رو بگو
لباش رو غنچه میکنه و میگه:
_خب من زودتر برم امروز
با نگاهی به ساعت روی دیوار که ١١ صبح رو نشون میده
حین برگشتن سرم تو کامپیوتر میپرسم:
_زودتر یعنی کی؟
_خب همین الان
اینبار فقط چشمام برمیگرده سمتش و میگم:
_عزیزم عروس یکی دیگه ست
کلافه بلند میشه و میگه:
_اا بهار خب من کلی کار دارم بی ذوق ، تازه امروز پنجشنبه هم هست کارا یه کم سبکتره
نمیخوام اذیتش کنم با اشاره به سمت در میگم:
_خب برو تقاضای مرخصیت رو بکن من که هیچ کاره ام
با نگاه چپی راه میفته میره بیرون

امروز بعد از یه هفته واقعا پرکار احساس میکنم منم نیاز دارم یکم زودتر برم خونه تازه امشب عروسی مریم و طاها هم هست ، از همین الان عذای دیدن حامد رو گرفتم
چند روزیه هی پیام میده ، جدا حوصله این یکی رو ندارم
به پشتی صندلی گردانم تکیه میدم و روم رو میکنم سمت پنجره با ویوی اسمان ابی یعنی تقریبا ابی
یادم میفته از اون روز هر بار فریدون زنگ میزنه به یه بهونه ای مکالمه رو کوتاه میکنم حتی وقتی دعوتم کرد اولین نفر دیزایین شرکتش رو ببینم کار زیادم رو بهونه کردم و نرفتم
برام هم مهم نبود دلخور شده ، من فقط این برام مهمه که اسمم از اون لیست خط بخوره نمیخوام مجبور به شرح موضوعاتی بشم که خودمم ازش فراریم.
سما با برگه ابی رنگ دستش خندون وارد میشه و میگه:
_ما که رفتیم بهار خانم شمام بشین خطوط و اشکالت رو مرتب کن
از خوشیش لبخند میزنم و میگم:
_لازمه بیام دنبالت؟
_نه فکر کنم بتونم ماشین سنا رو بیارم
و در ادامه با دهن کجی میگه:
_میدونم زودی اهنگ رفتن میزنی و منم مجبوری باید باهات برگردم ،اینجوری خودم تا هر وقت دوست داشتم تو عروسی میمونم
کیفشو برمیداره و با گفتن “شب میبینمت” میره.
تا وقت نهار کارهامو جمع و جور میکنم و بلند میشم ،
منم برم یه مرخصی بگیرم ، البته نه برای آریشگاه
برم یکم بخوابم ،جدا خستم.

جلوی در اتاق رئیس با میز خالی علیپور مواجه میشم
مردد دو تقه به در اتاق میزنم که صدای “بفرمایید” بابا لبخند رو به لبم میاره ،فکر کردم تو شرکت نیست
در و باز میکنم میبینم مشغول تر از من سرش تو سیستم روبروشه
اشاره میزنه بیا تو ، در و میبندنم و میرم روی مبل کنار میزش میشینم تا کارش تموم بشه
کش و قوسی به کمرم میدم که با صدای بابا صاف میشینم:
_خستگی از سر رو روت میباره
کم جون میخندم و میگم:
_مگه همین و نمیخواستی؟
_شروع نکن
_باشه شروع نمیکنم ،الانم اومدم بقیه روز رو مرخصی بگیرم
جدی میشه و کامل برمیگرده سمتم و می پرسه:
_چیزی شده؟ خوب به نظر نمیایی
بلند میشم و میرم جلوی میزش و ملایم جوابش رو میدم:
_نه پدر من حالم خوبه فقط یکم خسته ام میخوام برم خونه یه استراحتی بکنم برای شب سرحال باشم همین
اونم انگار خیالش راحت میشه حین برداشتن تلفن روی میز میگه:
_بشین ناهار رو با هم بخوریم بعد برو
_نه دیگه برگه ما رو امضا بفرمایید جناب رئیس ، نا ندارم بیشتر بمونم
انگار علیپور برنگشته پشت میزش که بابا تلفن رو بدون جواب میزاره سرجاش و حین برداشتن برگه مرخصی میگه:
_باشه ، ولی رنگ به روت نمونده قول بده یه چیزی بخوری بعد بخوابی
_چشم نگران نباش ناهار دارم
_شب هم زود برگرد ، نگفتی باغ عروسی کجاست
کمی فکر میکنم و حین گرفتن برگه ی تو دست بابا میگم:
_باور کن خودمم نمیدونم هنوز کارت رو نگاه نکردم ولی گویا باغ پدری طاها ایناست ، ولی چشم زود هم برمیگردم
_باشه سفارش نکنم دیگه مراقب خودت باش
_چشم جناب رئیس ، با اجازه
و راه میفتم سمت در که بابا میگه:
_رفتی بیرون علیپور رو بفرست داخل
_چشم خداحافظ
_خدا نگهدار
با بستن در برمیگردم ،خوب شکر خدا خانم منشی هم برگشته ، رو میکنم سمتش و با اشاره به در میگم:
_عزیزم رئیس کارتون دارند
منتظر جوابش نمیمونم و مستقیم راه میفتم سمت آسانسور.

بعد از چند ساعت خواب حس میکنم سرحال تر شدم
بعد از یه دوش کامل با نگاهی به ساعت میفهمم دیگه باید خودم و حاضر کنم چون به گفته سما باید قبل عروس داماد اونجا باشیم .

نگاهی به لباسم که یه ماکسی مشکی بلند با ترکیبی از حریر و گیپوره و یقه اشم کمی بازه می اندازم و فکر میکنم موهام رو باید شل و نزدیک گردنم جمع کنم
دست به کار میشم ، تقریبا یه دو ساعتی طول میکشه تا کامل آماده میشم
خیلی عالی شدم البته با اون آرایش مشکی چشمام که خیلی قشنگ مچ شده با لباس
کمی گردنم رو کج میکنم به سمت راست ، چقدر الان جای یه تتو خالیه پشت گردنم
ولی هیچوقت از ترس بابا و مهدی جراتش رو نداشتم
با پوشیدن مانتوی بلند و شال حریر مشکیم ، کفشهای قرمزم رو که ست رژ قرمزمه میپوشم و از اتاق میرم بیرون دنبال موبایلم میگردم که از ظهر توی کیفمه برش میدارم و با انداختنش توی کیف دستی مشکیم خودم رو سریع به پارکینگ میرسونم ، واقعا خیلیه اگه الان یکی از همسایه ها اینجوری ببینتم و مجبور باشم وایستم لبخند ژکوند بزنم .
از خونه که دور میشم تازه یادم میفته یه نگاه به ادرس روی کارت که از داشبورد درش میارم بندازم
واای این که خیلی دوره ،پوفی میکشم و با گرفتن شماره سما سرعتم رو بالا میبرم و موبایل رو میزارم رو پخش
بعد بوق های ممتدی که میخوره بدون جواب قطع میشه.

با نزدیک شدنم به باغ صدای موبایل که هنوز روی پخشه  فضای ماشین رو پر میکنه ، بدون نگاه کردن میدونم سماست جواب میدم، بله مثل همیشه بدون دادن فرصت شروع میکنه:
_کجایی تو بهار؟
_نزدیکم الان میرسم
_فقط بهار رسیدی به تقاطع سبز بپیچ سمت راست ،اگر هم مشکلی پیدا کردی کروکی باغ پشت کارت هست
_باشه خوشگله دیدم کروکی رو نگران نباش ، تو اونجایی
_آره یه ربعی میشه رسیدم
_خوبه پس فعلا
_فعلا
انگار استرس داشت ، شاید پارسای احمق رو دیده

بعد از پارک ماشین کنار انبوه ماشینهای پارک شده یکم برای پیاده شدن معذب میشم با دیدن اون ازدحام جلوی در باغ ،
ولی با دیدن یکی از بچه ها ، حالم بهتر میشه.
همین که از ماشین میام پایین سهیل از دور میبینتم و میاد سمتم ،انگار میفهمه راه رفتنم با این کفشها روی زمین پر از سنگ ریزه جلوم واقعا سخته با رسیدنش جلوم دستشو میگیره سمتم با لبخند گرمی دستشو میگیرم و میگم:
_ وای ممنون یکی طلبت سهیل ، سلام خسته نباشید
با چشمکی جوابم رو میده:
_طلب که زیاد داریم ، سلام خوش اومدی بی معرفت
همونطور که کنار هم از در باغ که جمعیت کثیری جلوشه رد میشیم میگم:
_قرار بود مراسم جمع و جور باشه
سهیل که خم شده تا صدام رو بشنوه میگه:
_طاها جو گرفتش وگرنه قرار بر این نبود
خندم میگیره از طرز گفتنش ، از میون دو ردیف از میزها رد میشیم و با رسیدنمون به ردیف اول با اشاره سنا و شراره رو نشون میده، لبخند میزنم حین فشردن بازوش میگم:
_ممنون پسر جدا کمک لازم بودم
سری خم میکنه و میگه:
_باعث افتخار بود همراهی خانم زیبایی مثل شما
همیشه همین بوده حالت جدی نداره این بشر
برمیگرده و میره سمت در انگار عروس و داماد دارند میرسن ، با نزدیک شدنم به میز میفهمم دو تا مرد روبروی سما و شراره نشستن ، با اون نیش باز شراره حتما حامد و رضا ان
دستم رو میزارم رو صندلی رضا که روبروی سما ست و بلند و با لبخند میگم:
_سلام ، احوال برو بچ
و روی صندلی کناری سما میش…
تو همون حالت نیمه خیز خشک میشم ، اینا اینجا چیکار میکنن ، هر دو بلند میشن و منم جدی شده راست می ایستم.

_سلام بهار خانم ، مشتاق دیدار
دست خودم نیست که خیلی یخ و رسمی جواب سلام نسبتا گرم امین نامشون رو که دستش رو جلو آورده می دم البته بدون توجه به دست دراز شده اش ، اون یکی هم سلام نسبتا رسمی میکنه:
_سلام خانم ایمانی
جواب امیر نام رو هم با همون لحن میدم و رو میکنم سمت دخترا که انگار از طرز رفتار من ناراحتن ،به من چه اونا که دلیل سردی من رو نمیدونن
سما گرمتر از شراره عنق بغلم میکنه و بدون توجه به اون دوتای سرپا ایستاده میپرسه:
_دیر کردی چرا؟
منم توجهی به اون دوتا نمیکنم و مشغول درآوردن مانتوم میشم و جوابش رو میدم:
_راستش وقتی راه افتادم ادرس روی کارت رو دیدم وگرنه زودتر آماده میشدم
شراره رو میکنه سمت اون دوتا که نمیدونم اینجا چیکار میکنن ، و میگه:
_بشینید لطفا آقایون حامد هم الان با طاها اینا میرسه
پس اینا دست گل حامد تشریف دارن
حین نشستن نگاهم میفته تو چشماش که زل زده بهم ناخواسته اخمی میکنم و روم رو میکنم سمت سما که انگار معذبه چون همش دستاش رو زیر میز به هم میبافه
فکر کنم از ترس اون نگاههای امین که داره میگه چرا ،جرات بلند کردن سرش رو نداره یعنی قبل اومدن من هم جمعشون اونقدر یخ بود
یادم میفته شال رو هنوز برنداشتم ، خیلی آروم شال حریر رو از رو موهام برمیدارم و تاش میکنم میندازم کنار مانتوم روی پشتی صندلیم بازم سنگینی نگاهش بهم میفهمونه داره انالیزم میکنه ، این نگاه رو از همون روز که با ایرج خان پدرش هم اومدن باغ داشت
سکوت مسخره ای روی میز حاکمه
رو به شراره میپرسم:
_چه خبر از حال و روز مریم
با حالتی نمایشی موهای بازش رو میندازه پشت گوشش و میگه:
_خوبه مثل همه عروس خانما هیجان خاص خودش رو داره
مثل همیشه بی معرفتیت رو ثابت کردی اقلا امروز تو آرایشگاه یه سر بهش میزدی
حالت تعجب صورتم رو ازش پنهون نمیکنم واقعا این دختر همون کم عقلیه که بوده جلو دوتا پسر غریبه این حرفها یعنی چی نگاهی بهشون میندازم که هر دو با دقت منتظرن ببینن من چی میگم انگار اونام فهمیدن شراره چه احمقیه
ریلکس رو میکنم سمت شراره و میگم:
_راست میگی گلم فرصت نکردم سما میدونه چقدر سرم شلوغه ولی تلفنی باهاش حرف زدم تو نگران نباش
مثل اینکه شراره انتظار همچین جواب آرومی رو نداشت چون حرفی نمیزنه
یهو اهنگ ارکستر عوض میشه
_فکر کنم عروس و داماد اومدن
این و سما میگه و همراه شراره بلند میشن میرن توی ردیف خوش آمد گویی به عروس و داماد
تا میخوام من هم بلند بشم گوشیم که روی میز جلومه زنگ میخوره

ریجکت میکنم تو این سرو صدا که نمیتونم جواب بدم، بلافاصله دوباره زنگ میخوره ، فریدونه دیگه باید بدونه برای چی ریجکت کردم
مجبوری بلند میشم و از جمعیت دور میشم که یکم صدای اهنگ کمتر باشه تا من میتونم با اون کفش های ده سانتیم یکم دور شم قطع میشه ،خودم شماره اش رو میگیرم که با اولین بوق جوابم رو میده:
_الو بهار
_سلام
_سلام کجایی ، چرا ریجکت کردی
ناخودآگاه خنده ام میگیره از این همه گیر بودنش و با حفظ لبخندم برمیگردم رو به جمعیت  که میبینم اون پسر امیر پشت سرمه
اخم میکنم و جواب فریدون رو میدم:
_موقعیت نبود جواب بدم ببخشید
_کجایی این صدای موزیک برای چیه
_عروسیه ام ، مال دوتا از دوستامه ، میگم فریدون من بعدا بهت زنگ میزنم الان نمیتونم حرف بزنم
_باشه پس منتظر تماست هستم
با لبخند گرمی میگم:
_چشم حتما
_برو خوش بگذره
تلفن رو قطع میکنم و رو به اون آدم پررو که عملا داشت حرفهام رو گوش میداد میگم:
_خیلی زشته آقای شیبانی
نگاه واضحی به لباس و موهام میندازه و جواب میده:
_نه خیلیم خوشگله مثل همیشه
نفسی میگیرم و چشمهام رو میبندم ، نباید باهاش حرف بزنم  بدون هیچ حرفی میخوام برم پیش جمعیت که مچ دستم رو میگیره
برمیگردم سمتش و مچم رو میکشم اما ولش نمیکنه و میگه:
_هیچکس از اون شب خبر نداره حتی پسر عموم ، پس جوری رفتار نکن که کسی شک کنه
نزدیکتر میشه و تقریبا در گوشم ادامه میده:
_درضمن حرفای اون روزت هنوز از یادم نرفته گفتم خبر داشته باشی
اینبار بدون این که دستم رو بکشم خودش ملایم دستم رو ول میکنه ، جوری که با کف دستش تا نوک انگشتم رو لمس میکنه و لرزی به دلم میندازه نمیتونم حرف بزنم
نگاه اتیشیم رو از نگاه بدون تفسیرش میگیرم و راه میفتم سمت میز که دوباره میگه:
_راستی امشب فقط برای دیدن تو اومدم
بدون اینکه برگردم میرم سمت میز که بچه ها همه برگشتن و مشغول خوش و بش هستند
چند نفس عمیق میکشم و با چهره ای بشاش میزنم رو شونه رضا که جای من نشسته و میگم:

_خسته نباشی رضا
بلند میشه و مثل همیشه مشتش رو میاره جلو میگه:
_به به بهار خانم احوال شما
سعی میکنم لرزش دستم رو کنترل کنم
میخندم ، مشتم رو به مشتش میکوبم و با اشاره به دور و بر میگم:
_مجلس بعدی مال توه آماده باش
_بلا بدور عزیزم بعد عمری دیدمت با خبر بد اومدی استقبال
همه با این حرفش میزنن زیر خنده اما حامد که الان کنارم ایستاده با نگاهی به پشت سرم که ندیده هم میدونم کی رو دیده ، بدون سلام میپرسه:
_کجا بودی؟
موبایلم رو میارم بالا و حین هول دادن رضا و نشستن سر جام میگم تماس مهم داشتم
با نگاهی به دور میز میفهمم سما نیست از شراره سراغش رو میگیرم که میگه:
_پیش مریمه گفت الان میاد ، تو نمیخوایی بری پیش طاها و مریم
از دور میبینم که دورشون خیلی شلوغه پس میگم:
_بزار یکم دورشون خلوت شه بعد
با صدای حامد که کنارم نشسته برمیگردم سمتش:
_چرا جواب تلفنم رو نمیدی کار واجب داشتم
کل میز یهویی ساکت شدن چرا
نمیدونم از حرص پسر ایرج خانه یا به خاطر غرور حامد که با دلجویی میگم:
_واقعا معذرت میخوام حامد کارام خیلی بهم پیچیده همزمان چند پروژه دستمونه
حامد که خیره شده به چشمام سوالی میپرسه که اصلا جاش نیست:
_شب مهمونی کرج اصلا ندیدمت چرا اونقدر زود رفتی
انگار سوال همه ست چون رضا هم میگه:
_اره بهار از دور دیدمت رفتی بیرون ولی گفتم شاید رفتی یکم هوا بخوری
یه لحظه نگاهم تو نگاه مرد روبروم که از اونشب بهتر از من خبر داشت قفل میشه ،آب دهنم رو قورت میدم و میگم:
_اونشب زود رفتن من تقصیر همین امین آقا بود
امین که نمیدونه جدی میگم یا شوخی میپرسه:
_واقعا
_بله اونشب تشنه ام شد و چندتا از اون ابمیوه ها خوردم ولی یکی گفت اونا مشروب میوه ای هستن ، منم ترسیدم حالم بد بشه سریع مهمونی رو ترک کردم
و رو به حامد جدی ادامه میدم:
_از این به بعد هم من رو به این مهمونی های درپیتی تون دعوت نکن تو که من و میشناسی
حامد که نگران به نظر میرسه دستم رو بدون اجازه میگیره و میگه:
_بعدش چی شد چطور تا تهران رفتی؟ ، حالت بد نشد

نگاهم بازم به اون مرد که اینبار هرجایی رو نگاه میکنه الا من میفته و کوتاه میگم:
_نه
و دستم رو از دستهای حامد بیرون میکشم
رضا بلند میشه و میگه پاشید ببینم باید بریم پیست رقص رو گرم کنیم بابا عروسیه طاها و مریمه
جوری میگه که همه منظورش رو میفهمیم و میخندیم
دست حامد و رو میکشه و رو به سهیل که مشغول خوردنه میگه:
_پاشو ببینم وقت برا خوردن زیاده
حین رفتن حامد میگه:
_الان برمیگردم ، بهار هوای امین و اقا امیر رو داشته باش
بدون تعارف چشمام رو درشت میکنم و میگم نگران نباش
شراره هم همراه سهیل میره و همچنان خبری از سما نیست من که میدونم دختره خل چرا برنمیگرده.
رو به امین میگم:
میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
هردوشون تعجب کردن انگار ، بدون توجه به اینکه نفهمیدن با کدوم یکیشون بودم ، میگم:
_راجع به سما باید یه چیزی رو بهتون بگم
اینبار امین جدی نگاهم میکنه و دستهاشو مینذازه رو میز و میگه:
_بفرمائید
زل میزنم تو چشمهاش و رک میگم:
_سما دختریه که ممکنه پس فردا به خاطر این نگاههای اخطار آمیزتون مجبور بشه جواب تلفنتون رو بده، پس بس کنید و فراموش کنید اونشب به خاطر یه مسئله ای که نیازی نیست شما بدونید مجبور شده شماره اش رو بهتون بده ،سما لقمه شما نیست این و من میدونم که شما و پسر عموتون معرف حضورم هستید
انگار گیج شده چون نگاهی به امیر نام کنارش که داره خیره و کمی هم حرصی نگاهم میکنه ، میندازه و میگه:
_نمیفهمم منظورتون رو بهار خانم
بلند میشم برم پیش مریم و طاها و در همون حال میگم :
_پسر عموتون خوب فهمیدن ،تفهیمتون میکنن

*راوی*

تا وقتی که اون باربی مشکی پوش که انگار این زبون تند و تیز یکی از خصلتهای همیشگیشه و کاریش نمیشه کرد ، میرسه به جایگاه عروس و داماد نگاهش میکنه , به پیچ و تابی که حین راه رفتن به خودش میداد یعنی مردهای دیگه ام اینجوری بهش زل میزنن اخم هاش درهم میشه
با صدای امین به خودش میاد:
_امیر تو چیزی فهمیدی ، این دختر چرا اینقدر گوشت تلخه

نمیدونه چی بگه کلافه دستی به موهاش میکشه و جوابش رو جور دیگه ای میده:
_امین داداش دور اون دختره سما رو خط بکش دیدی که اصلا نگاهتم نمی کرد ، خودتم میدونی که چرا با دوستاش برنگشت سر میز
_خب خب باشه میدونم ، من امشب فقط بخاطر دوباره دیدنش و پرسیدن اینکه چرا جواب تلفنش رو نداده ، دعوت دوست حامد رو قبول کردم ، ولی سر از حرفای اون دختره بهار درنمیارم ، یعنی چی معرف حضورم هستید
جوابی برای پسرعموش نداره نگاهش رو به دور و بر
می دوزه و یاد لحظه ای میفته که اون پسره حامد دست بهار رو گرفته بود
امین عصبی از سکوت امیر مشتی به بازوش میکوبه و میگه:
_با توام ، اون شب مست شده بود و تو رسوندیش اره؟
امیر… اذیتش که نکردی؟
سوال آخرش رو با تردید پرسیده بود امیر اما خیره نگاهش میکنه فقط
امین که سکوتش رو میبینه یهو دست هاشو میزاره رو میز و صدای “وای خدای من” ش تو صدای برخورد دستاش به میز خفه میشه
و با نگاهی به سمت بهار که کنار عروس داماد ایستاده دوباره رو به امیر که سکوتش زیادی مشکوکه میگه:
_الان فهمیدم ، تو اون شب اون دختر و بردی خونه ت آره نگاه اون دختر بهت گویای همه چیزه
امیر من میشناسمت فردای مهمونی خواستی شماره اش رو برات گیر بیارم ، از صدات آشفتگی میبارید
بلند میشه از سر جاش
_خفه شو و بشین سر جات
با صدای امیر که کمی بلنده و توجه میزهای دور برشون رو جلب میکنه ، میشینه
امیر سعی میکنه افکارش رو جمع کنه تا امین رو آروم و این افکار رو که همش عین واقعیت بود از ذهنش پاک کنه
پس میگه:
_چته واسه خودت میبری و میدوزی ، مسئله اونجور نیست که تو گازشو گرفتی ،آره اون شب مست بود منم گفتم خطرناکه با این حالش رانندگی کنه راضیش کردم برسونمش ولی اون خوابش برد ، بهتره بگم بیهوش شده بود آدرسی هم ازش نداشتم از ترس اینکه گیر گشت شبونه نیفتیم بردمش آپارتمان خودم گفتم هنوز زوده یه قهوه بخوره سرحال میشه و بعدش میرسونمش ولی وقتی بهوش اومد فکر بد کرد در موردم و رفت
منم فرداش ، شماره اش رو خواستم تا ماشین رو براش ببرم همین
امین اما نمیتونست باور کنه ، پرسید:
_اگه قضیه اونقدر ساده بود چرا از اون روز چند بار پرسیدم گفتی هر وقت تونستم بهت میگم ، داداش من میشناسمت با هم بزرگ شدیم مطمئنم موضوع جدی تر از این حرفاست
امیر تا میخواد بازم توجیه کنه ، حامد میاد سر میز و میگه:
_آقایون خوشتیب بهتون احتیاج داریم برای یه رقص گروهی

امین نمیتونه حرفی بزنه اما امیر جدی میپرسه:
_پیست رقص؟
حامد با اشاره به جایی پشت جایگاه عروس و داماد توضیح میده:
_راستش اونجا جوونای پایه جمع شدن که برای شروع رقص دونفره عروس و داماد دورشون رو با یه رقص خاص که یادگرفتنش اسونه ، بگیرن الانم دوتا پسر خوشتیپ کم داریم چی میگید؟
امیر که اصلا حوصله اینجور کارهار و نداره ، با نگاه به سمتی که حامد نشون داده میخواد بگه نه که با دیدن باربی مشکی پوش میون جمعیت کوچک دختر پسرها ناخواسته بلند
میشه و میگه :
_چرا که نه ، امین تو نمیایی؟
امین دستی تکون میده یعنی برو بابا ، امیر اما با چشمکی به حامد میگه:
_اقا حامد هم از خودمونه ، پاشو سما خانم هم هست شاید تونستی یه خودی نشون بدی
امین که با شنیدن اسم سما سرحال شده بلند میشه و دکمه کتش رو میبنده ، بدون خجالت میگه:
_حامد رقصش که زیاد سخت نیست
حامد با خنده میگه:
_نه داداش ، انگار تو هم گیر افتادی
هر سه کنار هم راه میفتن سمت تجمع کوچک که همش ٣ پسر و ۶ دخترند
امیر اما فقط چشمش اون خنده هایی رو میبینه که یادآور شیرین ترین شب زندگیشه
با رسیدنشون به جمع رضا میگه:
_خب عالیه الان همه دو به دو البته پسر و دختر بشید تا توضیح بدم چیکار باید بکنید
امیر مستقیم میره سمت بهار ، از بی حواسی حامد استفاده میکنه و با لبخند جذابی دستش رو میگیره سمتش ، بهار اما هیچ رغبتی به گذاشتن دستش توی دستهای این آدم نداره پس با سقلمه ای به شراره که کنارش ایستاده لبخندی به امیر میزنه و میگه:
_شراره جون آقای شیبانی با شما هستن
شراره ذوق زده دستش رو میندازه تو دست بزرگ امین و رو به سهیل میگه ببخش عزیزم
همه میخندن امیر اما فقط برای حفظ ظاهر لبخند میزنه و شراره رو با یک حرکت کنار خودش میکشه امین هم بدون هیچ سوال یا حرکتی کنار سما می ایسته و بهار خودش میره سمت سهیل و میگه:
_افتخار میدی خوشتیپ
سهیل دستش رو میندازه دور کمرش و جواب میده :
_چرا که نه خوشگله
حامد و رضا هم هر کدوم با یکی از خواهر های مریم جفت میشن و رضا شروع میکنه به توضیح دادن
در طول حرف زدن رضا امیر همه حواسش به دستیه که دور کمر باربی رو گرفته ، سما هم سعی میکنه به بوی خاص مرد کنارش که حواسش رو پرت کرده بی تفاوت باشه
بعد از اطلاع دادن رضا به ارکستر و طاها و مریم پسرا دست دختر هارو بالا میگیرن و ردیف میشن پشت سر هم

با اشاره فیلمبردار شروع میکنند رقص زیبائییه همه به دور طاها و مریم دو به دو میرقصند و همزمان میچرخند
مهمونها هیجان زده بلند میشن و کف میزنن
تو خاموش و روشن شدن رقص نور امیر که هنگام رقصیدن خودش رو به بهار و سهیل رسونده تو یه حرکت حرفه ای با چشمکی به سهیل میگه:
_با اجازه پسر
و کمر باریک بهار رو میکشه سمت خودش و شراره رو به سهیل میسپره و رقص رو ادامه میده انگار که اتفاقی نیفتاده
بهار شک زده میگه:
_چیکار کردی؟
امیر کمرش رو محکمتر میگیره و شونه ای بالا میندازه
حامد اما با دیدن این حرکت ترس به دلش میشینه.

تنها به خاطر خراب نشدن فیلم عروسی دوستاش ادامه میده و خودش رو به دستهای زیادی ماهر امیر میسپاره البته که تمام سعی خودش رو میکنه که فاصله رو حفظ کنه ولی زورش به دستهای بزرگ مرد کج خند به لب روبروش نمیرسه با تمام شدن رقص همه با شور دست میزنند بهار اما حالش خوب نیست اونم با بوسه نامحسوسی که امیر آخر رقص روی شونه لختش که از یقه باز لباسش معلوم بود ،نشوند
همه با لبخند پیست رو ترک میکنن ، امیر که میفهمه بهار بدنش شل شده خودش کمکش میکنه و از دو پله جلوشون با گرفتن کمرش پایین میبردش و کوتاه توی گوشش پچ میزنه:
_معذرت میخوام ، یه لحظه نفهمیدم چی شد
بهار اما عصبی از این جمله تکراری هولش میده و میگه:
_ولم کن احمق هرچی من میخوام احترامت رو نگه دارم ، تو بیشتر لیاقتش رو نداری ازم دور شو تا همینجا آبروتو نبردم
امیر با نگاهی به بچه های دیگه که جلوتر از اونا رفتن بیرون از پیست میفهمه که کسی صداشون رو نشنیده البته که صدای موزیک هم بی تاثیر نبوده
آروم کمرش رو ول میکنه و اینبار با چشمکی میگه:
_رقص عالیی بود باربی
همین که میخواد جوابش رو بده حامد خودش رو میندازه وسطشون و رو به بهار میگه:
_حالت خوبه بهار ، دیدم سرت گیج رفت
امیر به انی اخمهاش تو هم میره این این وسط چی میگه
نمیخواد تنهاشون بزاره پس دست به جیب کنارشون می ایسته
حامد بازم دست بهار رو میگیره که اینبار بهار سریع دستش رو میکشه و کمی حرصی میگه:
_خوبم حامد چیزیم نیست بریم پیش بچه ها
و با نیم نگاهی به امیر مستقیم میره سمت سما که اونم گیر امین افتاده

*بهار*

به سما که میرسم با نگاه جدی که سمت امین می اندازم میگم:
_با اجازتون آقا امین با سما جون کار دارم
نمیدونم چرا حس میکنم میخواد یه چیزی بپرسه ولی پشیمون میشه و با نهایت احترام میگه:
_اختیار دارید ، حرف های من و سما خانوم هم تموم شده بود و رو به سما ادامه میده:
_بازم معذرت میخوام
با نگاهمون بدرقه اش میکنم تا ازمون دور میشه ، نه انگار این یکی تومنی دوهزار با اون عوضی پسر عموش فرق داره از یادآوری کار احمقانه ش دستهام مشت میشن
سما چرا اینقدر ساکته صداش میزنم:
_سما
_هممم
_حالت خوبه
به خودش میاد و میگه:
_آره خوبم ،بریم بشینیم خسته شدم با این کفش ها
حس میکنم زیرپوستی خوشحاله چیزی نمیگم و دوتایی برمیگردیم سمت جایی که بچه ها همه نشستن
خیلی دوست دارم بریم یه جا دیگه بشینیم ، این و به سما هم میگم که با نگاهی به دور و بر میگه:
_چرا؟ ، نمیشه ببین همه میزا بر حسب خوانواده گذاشته شده
چپکی نگاهش میکنم و با اشاره به میزمون که چیزی نمونده برسیم ، میگم:
_پرسیدن داره
_لبخندی میزنه و آویزون بازوم میشه:
_بیخیال خوشگله ، رقص با سهیل خوش گذشت
دوست مارو باش فکر کنم اونقدر حالی به حولی شده تو دستای امین که حواسش اصلا به دور و برش نبوده
تو جوابش سری تکون میدم فقط ، تقریبا میز پره بچه ها همه هستن تنها دو طرف شراره برا نشستن خالیه که یکیشون چسپیده به امین سما میره میشینه اون یکی هم کنار حامد ، مجبور میشینم
شراره با نشستنم با لحنی که نمیدونم متلک یا نه کنارم پچ میزنه:
_وای بهار عجب تیکه ای بود این امیر چه باحال و ماهرانه میچرخوند آدم رو ، جون من حال کردی اووف این سهیل احمق بهش اشاره زده که همراهامون رو عوض کنیم
پس کارش رو اونجوری توجیه کرده
شراره دوباره ادامه میده:
_باید سر گذاشتن رو اون سینه پهنش چه حالی بده کاش دوباره پیشنهاد رقص بده
نگاه به سینه ای که شراره میگه میندازم ، به چه چیزهایی فکر میکنه این دختر تا میخوام دوباره رو کنم سمت شراره نگاهمو شکار میکنه
عمیق خیره هم میشیم نمیدونم اون به چی فکر میکنه ولی من به جذابیت ظاهریش که خیلی به ایده ال هام برای یه مرد نزدیکه فکر میکنم ، مخصوصا اون موهاش
شاید اگر جور دیگه ای میشناختمش …
_بهار
با صدای جدی حامد نگاهم رو ازش میگیرم و رو میکنم سمت راستم:
_بله
حامد که انگار نگاه خیره امون رو دیده با یه من اخم میگه:
_میخوام باهات حرف بزنم

سری تکون میدم که بلند میشه و مثل همیشه بدون اجازه دستم رو میگیره ، بلندم میکنه و میگه:
_بریم یه الاچیق هست اون سمت جایه دنجیه برا حرف زدن
تک و توک بچه ها به ما نگاه میکنن و همینطور اون چشمها که این روزها بیشتر از همه میبینمش
برای اینکه امشب برای همیشه حامد رو تفهیم کنم باهاش همراه میشم اما لحظه اخر میبینم که پوزخندی بهم میزنه و دستی به اون موهای مشکی لعنتیش میکشه
من چمه چرا هر رفتارش رو آنالیز میکنم
با رسیدنمون به الاچیق دستمو از دست حامد بیرون میکشم و همزمان که میرم میشینم میگم:
_حامد کی میخوایی یاد بگیری بدون اجازه دست یه دختر رو نگیری
میخنده البته حرصی و جوابم رو میده:
_تو کی میخوایی بفهمی تو برای من هر دختری نیستی
خب مستقیم شروع کرده پس میگم:
_قبول کن من و تو تموم شدیم ، اونموقع هم بهت گفتم دیگه برام اون حامد نمیشی
_خیلی بی انصافی ، یعنی اون همه خاطره و قول و قرار پوچ بود
دست خودم نیست که تند میشم:
_خودت رو اونقدر مظلوم نشون نده که انگار بی گناهی من اون قول و قرارها رو با یه پسر مجرد گذاشتم نه یه مرد متاهل
الانم که تو چشمات نگاه میکنم برای دوستی و دوست های مشترکیه که داریم نمیخوام همه بفهمن چه جور آدمی هستی
دستی رو که هنگام حرف زدن جلوش تکون میدم با دستش میگیره و میگه:
_داری بی انصافی میکنی من بهت گفتم که اون تاهل چه جوری بوده حتی دختر خاله ام هم اومد برات توضیح داد
بهار چند ساله دارم حسرتت رو میکشم تمومش کن بزار دوباره شروع کنیم
_بهت گفتم و میگم چیزی که برای من تموم شد دوباره شروع نمیشه اونم با اون کاری که اون عصر جمعه کردی حامد تمام باورهای من راجع بهت همون روز شکست
بلند میشم ، دستمو ول نمیکنه و همراهم بلند میشه ، بازم میگم:
_الان هم تمومش کن و بزار مثل دوتا دوست بمونیم
دو قدم بینمون رو پر میکنه و دست دیگه اش رو میندازه دور کمرم و میگه:
_کاش همون عصر جمعه ای که میگی همه چیز رو تموم کرده بودم و برای همیشه مال خودم میکردمت
پوزخندی میزنم و هولش میدم:
_تو حتی از کار اون روزت پشیمون نیستی ، ولم کن حامد
و با زوری که میزنم از خودم دورش میکنم و ادامه میدم:
_برو پی همون دختر خاله ات که اونروز علاقه رو تو چشماش دیدم
_بهار فقط یه مدت بهم فرصت بده خودم رو بهت ثابت کنم این همه سال علاقه اونقدر راحت کنار گذاشته نمیشه
از الاچیق بیرون میرم در همون حال میگم:
_متاسفم حامد
و دیگه برنمیگردم سمتش و مستقیم از راهی که اومدیم برمیگردم سر میز ، همه یهویی سکوت میکنن
رضا که همیشه طرفدار حامد بوده و هست با جدیت میپرسه:
_حامد کو پس؟
حین نشستن ریلکس میگم:
_همون جا تو آلاچیق
کمی تند میتوپه بهم:
_بهار کی میخوایی دست برداری از خورد کردن غرور آدما
انگشت اشارمو میگیرم سمتشو اخطاری میگم:
_مواظب حرف زدنت باش رضا
سما میونه رو میگیره و میگه:
_بچه ها آروم باشید ، رضا پاشو برو پیش حامد
به هیچکس نگاه نمیکنم ، لیوان آب پرتقال جلوم رو
برمی دارم ریلکس مینوشم
رضا و سهیل هر دو بلند میشن میرن پیش حامد سما میاد کنارم میشینه و یواش جوری که اون دوتا آدم فضول روبرومون که سراپا چشم و گوش شدن نشنوند میگه:
_حالت خوبه؟

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

2 دیدگاه

  1. سلام خسته نباشيد ببخشيد ميتونيد يك زمان ثابت براي زمان گذاشتمن پارت ها بدين

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *