خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت هشت

رمان حصار/پارت هشت

 

سری تکون میدم و با نگاه به ساعت گوشیم رو به بهش میگم:
_تو کی برمیگردی؟
_نمیدونم ، مگه میخوایی بری
_ شاید ، نمیایی شب بریم آپارتمان من
_ماشین سنا دستمه میدونی که صبح میره کوه باید برگردم خونه.
_راست میگی یادم نبود

نیم ساعت گذشته و از پسرها خبری نیست ، شراره هم که در تائید حرفای رضا اصلا روش رو نمیکنه سمتم
با آقایون شیبانی گرم حرف زدنه حتی پیشنهاد یک دور رقص به امیر نامشون هم میده ، انگار مزه اش عجیب رفته زیر دندونش جالبه که طرف هم سریعا قبول میکنه
با رفتن اون دوتا امین رو به هردومون میگه:
_من باید یه چیزی رو براتون روشن کنم خانما
هیچی نمیگم ولی سما با سبک خجالتیش که یکم برای من نا آشناست در جوابش میگه:
_بفرمایید امین آقا
انگار مردده چون نمیدونه کدوم یکیمون رو مخاطب قرار بده
دست آخر رو به من شروع میکنه:
_بهار خانم من نمیدونم اون شب بین شما و امیر چی گذشته ،با تفسیر از اون حرفی که سر شب به من زدید حس میکنم اتفاق زیاد جالبی نیفتاده
ولی میخوام بگم من و پسرعموم پسرای بدی نیستیم ، درسته اهل مهمونی و دوستی و خیلی از شیطنتهای سن خودمون هستیم ولی بازم جوری نیست که بی بند و بار به نظر بیاییم
_الان این حرفها برای چیه آقا امین
نمیدونه چی جوابم رو بده با نگاهی به سما که اونم گیج میزنه نفسی میکشه و میگه:
_من واقعا از سما خانم خوشم اومده ، این و به خودشونم گفتم ، نمیخوام با ذهنیتی که از سوتفاهمات اونشب تو ذهنتون هست راجع به من برای دوستتون حرف بزنید
هه سوتفاهم ، یکی از ابروهامو میندازم بالا و با اشاره به سما میگم:
_این دوستی که شما راجع بهش حرف میزنید خودش سنش به تشخیص درست و غلط رسیده بعدشم با نگاهی به قیافه اش میفهمی که من اصلا از اون شب چیزی بهش نگفتم حتی نمیدونست من اونشب با پسرعموتون رفتم و در آخر اگر من سر شب اون حرفها رو بهتون زدم دلیلش فقط نگرانی برای دوستم بود وگرنه شما دوتا مختارید برای تصمیم گیری در مورد رابطه تون
و رو به سما ادامه میدم:
_درست میگم سما؟
انگار از گیجی دراومده ، رو به امین میگه:
_بهار جون راست میگن علارغم اصرار من راجع به اون شب الان من شنیدم چی شده و نمیدونم پسرعموتون چیکار کردن
دختره فضول این حرف رو تقریبا رو به من میگه و ادامه میده:
_و همونطور که گفتم من تازه یه رابطه ۵ ساله رو کات کردم و آمادگی یه شروع دوباره رو ندارم .

حس میکنم باید برم تنهاشون بزارم ، کیفمو برمیدارمو میگم:
_الان برمیگردم
با رسیدنم به جایگاه عروس داماد ، که امشب مریم به خاطر وضعیتش نتونست زیاد برقصه و ترتیب دادن اون رقص گروهی هم بیشتر به خاطر این بود که زیاد تمرکز روی طاها و مریم نباشه
طاها بلند میشه و همزمان به حرف میاد:
_فقط نگو اومدی خداحافظی کنی
_ممنون طاها که اونقدر خوب من و شناختی
مریم با کمک طاها بلند میشه و ناراضی میگه:
_خیلی بدی بهار اون به کنار که از جات تکون نخوردی ، قبل شام هم میخوایی بری
شکر خدا اهنگ ملایمی   شروع میشه و بیس اهنگ رو خاموش میکنند
اینبار آرومتر رو به دوتاشون میگم:
_تو که من و میشناسی زیاد اهل رقص نیستم بعدشم من بیشتر شبا اصلا شام نمیخورم
رو به طاها ادامه میدم:
_مواظب مریمی باش مسئولیتت از الان شروع میشه سعی کنید در هر لحظه از زندگیتون منطقی تصمیم بگیرید
دست مریم رو میگیرم، جلو میرم و میبوسمش و در گوشش میگم:
_مواظب خودت و نی نی خاله باش امشب جو عروس داماد بودن نگیرتتون
میخنده و میگه:
_نگران نباش حواسم هست
طاها با اعتراض میگه:
_درگوشی نداشتیم ها ، بهار چی به زنم یاد میدی
بعد از دادن کادو که یک سکه تمام بود از هر دوشون گرم خداحافظی میکنم و برمیگردم پیش سما خب مثل اینکه همه برگشتن
با رسیدنم مانتوم رو برمیدارم و سعی میکنم عادی به نظر بیام و رو به همشون میگم:
_بچه ها شب خوبی داشته باشید من باید برم
سهیل بلند میشه میگه:
_کجا بهار زوده هنوز برنامه داریم با بچه ها
_خوش بگذره ، جدی نمیتونم بیشتر از این بمونم
سما میاد جلو و یواش میگه:
_کاش ماشین سنا رو نمی آوردم ، امشب خیلی بهت احتیاج دارم
_فردا خونه ام خواستی بیا
با هم روبوسی میکنیم دوباره یه خداحافظی کلی رو به جمع میکنم حتی نیم نگاهی به اون نگاه خیره حامد نمی اندازم همیشه همین بود من و آدم بده نشون میداد ، به درک
سهیل میخواد باهام بیاد تا کنار ماشین اما نمیزارم
مانتوم رو میپوشم و شالم رو سر میکنم ، لحظه آخر میبینم پسر ایرج خان بلند میشه و میگه:
_بهار خانم ببخشید یه کاری باهاتون داشتم ، میتونم تا کنار ماشین همراهیتون کنم ؟
با قبول اون پیشنهاد شراره یه جورایی بدتر از قبل جلو چشمم کوچیک شد ، همیشه از مردهای دم دستی بدم میومد
پس میگم:

_بفرمائید همینجا کارتون رو بفرمایید ، لازم به همراهی نیست
همه سکوت کردن ، میز رو دور میزنه و میاد کنارم
یادم نبود این بشر پرروتر از این حرفاست دستشو نامحسوس میندازه پشت کمرم و با هدایتم به جلو میگه:
_نمیخوام مزاحمتون بشم انگار عجله داشتید راجع به پروژه چندتا سوال داشتم تو راه رسیدن به ماشین هم میشه پرسید

نمیخوام بچه ها بیشتر از این کنجکاو نگاه کنند مسلما سما براشون پروژه رو توضیح میده ، پس راه میفتم و بازم یه خداحافظی کلی میکنم هنوز چند میز دور نشدیم که یک خانم تقریبا ٣٠ ساله با لبخند میاد جلوم و میگه:
_ببخشید خانمی شما فامیل عروس هستید یا داماد
متعجب نگاهی به مرد کناریم که امیر باشه میندازم و رو به خانمه جواب میدم:
_دوست هردوشون هستم ، اتفاقی افتاده
_خیر عزیزم ، من بیتا هستم دختر عموی طاها جان ، میتونم اسمت رو بدونم
خب زن خوبی به نظر میاد ولی اسم من رو میخواد چیکار
دوباره نگاهی به مرد اخمو شده کنارم میندازم ، لبخندی نصفه نیمه میزنم و میگم:
_خوشبختم ، بهار هستم
دستشو میاره جلو دست میدیم منتظرم بگه کارش چی بوده اما بعد از ابراز خوشحالی که دلیلش رو هنوزم نفهمیدم برمیگرده سر میزشون
راه میفتم و میگم:
_خب کو سوالاتون ، در ضمن سوال کاری جاش اینجا نیست
دستشو میاره جلوم و با اشاره به کفشام میگه:
_بزارید کمکتون کنم
قدمهای مورچه ایم رو روی سنگ ریزه ها ادامه میدم و جواب میدم:
_نیازی نیست
حس میکنم بهم نزدیکتر میشه ، حتی حین رد شدن از جمعیت کمه ، جلوی در باغ دستشو از پشت حائلم میکنه
نمیدونم چرا با این کارش حس عجیبی میگیرم ، حسی که حتی نمیخوام بهش فکر کنم
با رسیدنمون به ماشین سوالی نگاهش میکنم
میفهمه منظورم رو ، میخنده میگه:
_باشه خب اون یه بهونه بود تا بتونم باهاتون بیام ، تنها نباشید
بازم اون حس پیداش میشه
با نگاهی جدی روم رو ازش میگیرم ، که دستشو میزاره رو سقف ماشین و از پشت سر میشنوم که پچ میزنه:
_برعکس اونا من از اون غرورت که آدم رو له میکنه خوشم میاد
خیلیم خوشم میاد جوری که میتونم رفتاری رو ازت قبول کنم که تا حالا کسی جراتشو نداشته مقابلم داشته باشه
میفهمی چی میگم باربی؟
زیادی نزدیکمه با اون پچ زدن هم خش صداش قدرت بدنم رو ازم گرفته نمیتونم محکم برخورد کنم
حتی نمیتونم برگردمو بگم عقب بکشه وقتی لمس بینیش که تو موهامه رو حس مسکنم
تند و جدی میتوپم بهش:
_برو عقب
حین برگشتن سمتش شال حیریر رو که سر خورده دوباره سرم میکنم

نگاهم رو تو نگاه گستاخش که واضح زل زده به یقه و گردن سفیدم ، میندازم و عصبی تر میگم:
_بهت هشدار داده بودم به من نزدیک نشی ولی انگار لاس زدن با خانما ، عادی ترین امر زندگیته
اخماش کورتر میشن و نزدیکتر میشه ، ماشین جوری پارکه که سمت راننده از در باغ پیدا نیست و به خاطر نور کم هم کسی نمیتونه ببینتمون
پشتم به ماشین میخوره گرمای بدنش رو حس میکنم ولی همچنان جدی نگاهش میکنم
پوزخندی میزنه و میگه:
_ادای دخترهای آفتاب مهتاب ندیده رو درنیار اونجور که فهمیدم تنها زندگی میکنی و از رفتار راحتت با آقایون میشه نتیجه گرفت که فقط من برات اخم
دستم بالا میره که برای بار سوم رو اون صورت لعنتیش فرود بیاد اما مچ دستم رو میگیره و نزدیکتر میاد جوری که حین حرف زدن لباش به صورتم که کج کردم تا نبینمش برخورد میکنه:
_میخوایی لاس زدن و نشونت بدم تا بفهمی من اون تو لاس زدم یا نه؟
همزمان با سوالش دست ازادش رو روی کمرم میکشه که واضح بدنم رعشه میگیره انگار میفهمه که دستش ثابت رو قوس پشتی کمرم میمونه
نمیدونم اون قطره اشک سرکش از کجا پیداش شد و پایین افتاد اما هر چی که بود حس خورد شدنم رو چند برابر کرد
میفهمه ، حالم بده ، آروم ولم میکنه و عصبی دستی تو موهاش میکشه :
_ببین تقصیر اون زبونته که به تو میرسم رفتارم جوری میشه که اصلا خود من نیست
نمیخوام حتی نگاهش کنم ، نمیدونم این انرژی رو از کجا میارم که اونقدر سریع سوار میشم و از اون من لعنتی و کثافتش دور میشم
اشکام واضح پایین میاد ، حس یه دختر دستمالی شده رو دارم شب مزخرفی بود اون از حامد و رفتار دوستای چندساله ام اونم از وجود اون عوضی اونجا هرچی من میخوام ادای محکم بودن رو دربیارم نمیگذاره و سعی داره بشکنتم
ضرفیتم پر میشه و با رسیدن به اتوبان سرعت ماشین رو بالا میبرم ، شیشه رو پایین میدم و با تمام درد و حقارتی که تو دلمه جیغ میکشم جوری که  زخم شدن حنجره ام رو حس میکنم

*راوی*

نگران دور شدن ماشینش رو نگاه می کرد ، کاش اصلا باهاش نیومده بود تا کنار ماشین
دستهاش رو مشت کرد و با دندونهای کلید شده زمزمه کرد:
_پسر احمق ، تو کی اونقدر سست عنصر بودی
و حین برگشتن به باغ جواب خودش رو میده:
_جلوی این دختر ، همیشه
با رسیدنش به جمع متوجه جو زیادی سنگینشون میشه ، اصلا حوصله دوباره نشستن نداره پس با اشاره به امین میگه:
_بریم پسر یه کار فوری برام پیش اومده
تا امین میخواد جوابش رو بده حامد مثل فشنگ از جاش میپره و میگه:
_صنم تو با بهار چیه؟
امیر که اصلا از رفتار حامد تعجب نکرده اخمهاش رو تو هم میکنه و جواب میده:
_منظورت چیه؟
همزمان با نزدیک شدن حامد به امیر ،رضا و سهیل هم بلند میشن و دو طرفش می ایستن ، امین با نگاهی به دور بر که مهمونها کم کم دارن میرن برای شام ، خودش رو به امیر میرسونه و رو به حامد میگه:
_پسر آروم باش زشته ، سما خانم که توضیح دادن
امیر اما همچنان جدی نگاهش میکنه بدش نمیاد حامد حرکتی بزنه و تلافی راه به راه دست گرفتنهای امشب باربی رو سرش دربیاره
_شب مهمونی کرج ، گفتن با هم رفتید ، امشب هم تموم شب رو زل زده بودی بهش ، خر نیستم نفهمم هنگام رقص هم عمدا اون کار و کردی
تموم این حرفهارو حامد با حرص و عصبانیت رو به امیر میگه
امیر اما خونسرد نیشخندی میزنه و میگه:
_خب تموم اینها رو خودمم میدونم ، ولی دخلش به تو چی…
حامد فرصت تموم شدن حرفش رو بهش نمیده اونم با مشتی که زیر چونش میزنه
امیر که منتظر همین حرکت بود دست امین که برای گرفتنش میاد رو به سرعت پس میزنه و با مشتی محکمتر جواب حامد رو میده
دخترا که ترسیده کنار هم ایستادند با شروع دعوا جیغ میکشند
تا بتونند جداشون کنند امیر تمام حرصش رو سر حامد خالی میکنه و البته که چند مشت هم خودش میخوره
حامد که تو دستهای سهیل و رضا زور میزنه بیاد سمت امیری که امین جلوش رو گرفته اخطاری میگه:
_دور بهار رو خط بکش ، اون دختر لقمه تو نیست با دخترهای دور و برت زمین تا آسمون فرق میکنه
امیر که دیگه نمیتونه خونسردیش رو حفظ کنه سعی میکنه غرور حامد رو نشونه بگیره:
_فکر نمیکنم صنم من با اون دختر ربطی به تو داشته باشه
اونم با جوابی که امشب گرفتی
حامد سکوت میکنه با خودش فکر میکنه نکنه بهار سر رو سری داشته باشه با این مرد ، نه بهار همچین مردهایی رو آدم حساب نمیکنه پس این حرف یعنی چی
رضا که از سکوت حامد فهمیده به چی فکر میکنه رو به امین میگه:
_بهتر با پسر عموتون تشریف ببرید ، الان مهمونا کم کم از شام برمیگردند ، خدا رو شکر که کسی …
رضا فرصت نمیکنه حرفش رو تموم کنه چون حامد که انگار به خودش اومده دوباره هجوم میبره سمت یقه امیر و از بین دندون های کلید شده اش میگه:
_درسته که بین من و بهار همه چی تموم شده ولی مطمئن باش اون هیچوقت تو رو آدم حسابت نمیکنه چون هم تو رو میشناسم هم اون رو

حرفهای حامد خیلی براش گرون میاد جوری که محکم عقبش میزنه و میگه:
_این حرفت رو یادت باشه
و بدون توجه به امین که سعی داره توجیه کنه
جمعشون رو ترک میکنه
حامد بازهم میترسه ، گرچه امشب با اون لحن مصمم بهار قیدشو برای همیشه زده بود ولی بازم نمیتونست قبول کنه مال کس دیگه ای باشه
امین درحالی که دست رو بازوی حامد میکشه میگه:
_ پسرعموم آدم زودجوشیه البته تقصیر تو هم بود بحث بی موردی رو باز کردی
و با خداحافظی مودبی از سما و شراره با عجله به دنبال امیر راه میفته سمت در باغ
هیچ بعید نیست تنهاش بگذاره و بره
و دقیقا همینطور هم بود در حالی که ماشین رو از پارک درآورده بود میخواست گازشو بگیره و بره که با سرعت در جلو رو باز میکنه و سوار میشه.

هیچ کدوم حرف نمیزنند ، کسی هم حال رفتن برای شام رو نداره
_چه خوب که موقع شام بود و کسی این آبرو ریزی رو ندید
این و شراره در حالی که داره با دستمال زخمهای صورت حامد رو پاک میکنه میگه و با حسادتی مشهود ادامه میده:
_این بهار همیشه دردسر بوده
سما محکم روی میز میکوبه و میگه:
_مواظب حرف زدنت باش شراره ، بیچاره به خاطر گند دماغی شماها زود رفت ، اون که مسئول کم عقلی دیگران نیست
جمله اخرش رو با غضب رو به حامد گفته بود
سهیل ادامه میده:
_داداش کارت خیلی زشت بود
حامد عصبی دستای شراره رو پس میزنه و با بغضی مردونه میگه:
_هیچکدوم من رو درک نمیکنید ، اون عوضی تموم شب رو پاپیچ بهار بود
سما هم متوجه کلافگی بهار شده بود اما چیزی نمیگه
رضا بلند میشه و میزنه رو شونه حامد و رو به بقیه میگه:
_پاشید بریم تو الان طاها مراسمش رو ول میکنه میاد سراغمون نزارید امشبشون رو خراب کنیم
همه سر تکون میدن و راه میفتن سمت ویلای باغ که به عنوان سالن غذا خوری چیدمان شده بود .

فکرش به شدت درگیره نمیدونه به چی فکر کنه
به رفتاری که باعث اشک اون دختر محکم شد یا رفتاری که شخصیتش رو زیر سوال برد جلوی دوستای همون دختر که صد در صد به گوشش میرسه
رسما سر دختره دعوا کرده بود
چند بار میکوبه روی فرمون بلند میگه:
_من چم شده چرا نمیتونم خودم رو کنترل کنم
_داداش یواشتر برو میدونم مسلطی ولی حواست به دوربین ها باشه
نگاهی با امین میندازه ، کاملا حضورش رو فراموش کرده بود بازم با تاسف سری تکون میده حتی حواسش به دور وبرش هم نیست
با دیدن عقربه سرعت ماشین ، کمی سرعت رو کم میکنه
حامد با احتیاط میپرسه:
_امیر داداش چته؟ بریز بیرون
امیر فکر میکنه واقعا به حرف زدن احتیاج داره چه کسی بهتر از امین کنار اتوبان میزنه رو ترمز
قبل از پیاده شدن بسته سیگار و فندک زیپو رو از داشبورت ماشین برمیداره و بی حرف پیاده میشه
امین اما با این حرکت میفهمه قضیه جدیتر از یه کراش ساده ست جوری که پای سیگار اومده وسط
امیری که با دادن قول به مادرش برای ترک سیگار تمام سعیشو کرده بود و مدت زیادی هم بود که سیگار رو دستش ندیده بود
پیاده میشه و کنارش به نرده ها تکیه میده اما چیزی نمیگه
باید خودش شروع کنه
دو نخ رو دود کرده که یهو میگه:
_هیچوقت فکر نمیکردم سر یه دختر کتک کاری کنم و شصتش رو به کنار لب پاره شدش میکشه
امین تازه یادش میفته که امیر هم چند مشت خورده بود دستمالی از جیبش درمیاره و میگیره سمتش
که امیر پسش میزنه و ادامه میده:
_ولی میدونم اینا همه توان کاریه که کردم
امین تقریبا میدونه میخواد چی بگه ولی بازم میپرسه:
_کدوم تاوان؟
سیگار سوم رو آتیش میزنه و بعد از پک عمیقی با چشمهای ریز شده از دود بیرون اومده از بینیش روش رو میکنه سمت امین و میگه:
_همون که بهش فکر میکنی
گرچه منتظر همین حرف بود ولی بازم شکه میشه و متعجب میگه:
_یعنی واقعا تو اونشب اون دختر و بردی خونه ت؟
_اممم دقیقا یه دختر دلربا و مست رو ببری خونت اونم برات قر بده ، به نظرت تعجب داره اگه نتونی خودت رو کنترل کنی و کار دست دوتاتون بد

_امیر اینکه اون دختر تو عالم مستی برات دلبری کرده دلیل نمیشه تو کاری که کردی رو باهاش توجیه کنی
_میدونم
_فکر میکردم خوددارتر از این حرفایی
_خودمم فکر میکردم
_پس یعنی…
_آره یعنی من از اولین باری که اون دختر رو تو باغ لواسان به عنوان مهندس شرکت عمو علی دیدم جذبش شدم ولی دیر فهمیدم
_عمو علی؟
_آره دوست دوران دانشگاه باباست رئیس شرکتیه که قرار ویلا رو بسازن و این خانم مهندس هم ارشیتکت همون شرکته
_امیر یعنی تو نمیدونی…
تلفن امیر که تو جیبشه زنگ میخوره و امین حرفش نصفه میمونه
با لبخندی که از دیدن اسم مخاطب روی لبش اومده ، جواب میده:
_جانم
_امیر مادر کجایی
نگران میپرسه:
_چی شده حاج خانم
_چیزی نشده ظهری که حرف زدیم گفتی شب میایی خونه
با خیالی آرومتر نگاهی به ساعت مچیش میندازه و تو گوشی میگه:
_میام مادرم تو راهم
_باشه پسرم ، مواظب خودت باش
_چشم
با قطع تلفن امین عجول میپرسه:
_الان میخوایی چیکار کنی؟
_نمیدونم
_یعنی چی ، اون دختر آیندش خراب میشه
_از هیچی خبر نداری
_خب بگو بفهمم ، امیر بهت اجازه نمیدم با آبروی اون دختر بازی کنی
امیر که از افکار پسرعموش خنده اش گرفته میگه:
_راجع به من چی فکر کردی ، درسته اون شب غلطی رو کردم که نباید میکردم و تا تو موقعیت من نباشی درکی از حرفام نداری ، ولی بعدش پاپیچش شدم برم خواستگاریش ،
خواستم پای کاری که کردم بمونم ، حدس بزن چی گفت؟
_حدسی نمیزنم تو بگو
امیر فیلتر سیگارش رو رو نرده های زنگ زده اتوبان خاموش میکنه و با نفسی که بیرون میده ، مات میگه:
_گفت نمیخواد آینده اش رو که با یه اشتباه تباه شده ، بیشتر از این تباه کنه اونم با آدمی اشتباهتر ، که من باشم  چند بار هم تکرار کردم ولی هربار با اون زبون تند و تیزش نطقم رو کور کرد
امین که سردر نیاورده گنگ میپرسه:
_یعنی اونقدر ساده از این موضوع رد شد شاید واقعا…
امیر که میدونست چی میخواد بگه با لحنی جدی میپره میون حرفاش :
_نه ، اونشب شاید مست بودم ولی حواسم کامل سرجاش بود اون یه دختر بود
_قبول دارم مغروره خیلیم مغروره ولی این موضوع هر دختری رو از پا درمیاره
امیر یاد اون قطره اشک امشب میفته که در اوج محکم نشون دادن خودش از چشماش چکیده بود ، و میگه:
_اون هر دختری نیست پسر
_خیلی بد شناخته تت بدترین تصورهار رو در مورد دوتامون داره این رو از حرفهای امشبش فهمیدم ، بگو ببینم الان با حست کنار اومدی میفهمی میخوایش یا فقط حس دین میکنی

در حالی که دستهاش رو با قدرت تو موهاش میکشه جواب امین رو میده:
_نمیدونم ، همین که میخوام یکم نزدیکش بشم و حسم رو بفهمم بدتر با رفتارش میزنه دوراهیم رو عمیقتر میکنه
_به نظرت حق نداره؟
_داره میدونم ولی تقصیر خودشم بود
_امیر چرا با آوردن اسم خوانواده اش نمیترسونیش تا اونم یکم کوتاه بیاد و خودش پیشنهاد بده باید بیایی خواستگاریم
امیر میون اون همه مشغولی مغزش با این حرف امین میزنه زیر خنده و میگه:
_نه انگار هنوز باربی بهاری رو نشناختی
امین کامل متوجه حس امیر شده بود وقتی اسم اون دختر رو میگفت ولی می خواست خودش به زبونش بیاره و بهش برسه پس فقط میپرسه:
_نگو که اینم جواب نداده؟
_دوربین مداربسته بالای پرده رو که یادته
با تکون سر امین ادامه میده:
_رقص اون شبش کامل تو دید دوربین بود منم یه تیکه اش رو براش فرستادم
امین که موضوع به نظرش جالب شده تکیه اش رو از نرده میگیره و با چشمای گرد شده میگه:
_خب؟
امیر میزنه پشتش و با اشاره به ساعت میگه:
_تو هم فوضولی ها پسر ، بریم دیر شد تو راه بقیه شو میگم.

*بهار*

حال بیرون اومدن از تو تخت رو ندارم
ساعت از ١٢ ظهر هم گذشته ، دارم فکر میکنم یه مدت برم دور باشم از این همه تنش که داره من رو از خودم دور میکنه ، ولی کارامو چیکار کنم از اون بدتر بابا رو چه جوری راضی کنم
پوفی میکشم و کسل از جام میام بیرون خوب شد دیشب دوش گرفتم ، هرچند با اون حالی که من دیشب داشتم دوش نمیگرفتم دیوونه میشدم ، نمیخوام حتی بهش فکر کنم
صدای تلفن رو که به خاطر تلفن های وقت و بی وقت کم کرده بودم ، درست میکنم و دکمه ی پیغامگیر رو که چشمک میزنه فشار میدم
بعد از سه بوق که صداش مثل مته تو مغزم فرو میره صدای سما پخش میشه:
_بهار خوبی ، ببین کلی خبر دارم برات فردا بعد ناهار میام بهت سر میزنم حتما خونه باش بای
با نگاه به ساعت تماس میفهمم مال همون دیشبه ،یعنی چیشده؟
خب با توجه به عجول بودنش یه ساعت دیگه پیداش میشه
با صدای فریدون از فکر میام بیرون
_سلام خانم خوش قول دیشب کلی منتظر تماست بودم نگرانت شدم ، الان زنگ زدم به عمو گفت از ترس تماسهای اون تلفنات رو صامت میکنی
لبخندی میزنم بابا خوب من و میشناسه
پیغام بعدی برای نیلوإ :
_بهار عزیزم خوبی ، سعی کن امشب شام رو بیایی اینجا یکم دورهم باشیم ما فقط همین یک هفته اینجاییم
پوزخندی میزنم و میرم سمت اشپزخونه و با شکلک میگم “منم بدو بدو اومدم”
از خش صدام تعجب میکنم ، حس میکنم گلوم زخم شده

بعد از خوردن یه چیزی به عنوان صبحونه و ناهار تصمیم میگیرم یه زنگ به فریدون بزنم
با دومین بوق جواب میده:
_به به خستگیت در رفت خوشخواب
_سلام ، واقعا معذرت میخوام دیشب برگشتنی خیلی خسته بودم
بعد از یه مکث چند ثانیه ای که انگار از شنیدن صدای زیادی خشدارم تعجب کرده میگه:
_بهار خودتی؟
من چرا یادم نبود ، سرحالتر جواب میدم:
_آره خودمم نمیدونم صدام یکم گرفته
_یکم؟ چیکار کردی با این حنجره اهل هیجان هم نیستی بگم جیغ جیغ کردی
خودش بهونه رو برام جور کرد
_همونطور که بهت گفته بودم ، عروسی دوتا از دوستای دوران دانشگاهمون بود که بعد ٧ سال دوستی و نامزدی بالاخره رفتن سر خونه زندگیشون ، ما هم نخواستیم براشون کم بزاریم
خدا من و ببخشه با اون کم نگذاشتن دیشبم
_خب دختر خوب جور دیگه ام میشد سنگ تموم بگذارید چیکار به این حنجره داشتی
بحث رو عوض میکنم:
_سلام کردم ها
_علیک سلام ، معلومه کلی هم رقصیدی
میخندم به سوالهای لابلای حرفاش
_تو که من و میشناسی
بحث رو عوض میکنه:
_امروز چی کاره ای؟
مثل این که برنامه چیده پس میگم:
_راستش دوستم سما قرار بیاد اینجا
و همون لحظه صدای آیفون بلند میشه
سما جدا خوش اومدی
_خب مثل اینکه دوستت اومد
به آیفون که میرسم سما رو میبینم ، در رو میزنم و همزمان تو گوشی میگم:
_دیشب کار واجب داشتی زنگ زدی؟
_واجب که نه ، خواستم بگم ، بابات اینا که قراره برن پیش مهدی ، این مدت تو چیکار میکنی؟
در واحد رو باز میکنم و میگم:
_به نظرت باید چیکار کنم ، بابا اونقدر کار ریخته سرم وقت سر خاروندن هم ندارم
_منظورم این بود تنها تو اون آپارتمان … دلت میگیره چرا نمیایی اینجا
جمله اخرش تو سلام پر سرو صدای سما گفته میشه و منم ترجیحا خودم رو به نشنیدن میزنم و مشغول خوش آمدگویی به سما میشم البته شلوغتر از همیشه البته که چشمکی هم به سما میزنم :
_سلااام سما خانوم خوش اومدی عزیز دلم دیر کردی چرا؟
_ببخشید دیگه روز جمعه ایی دیر از خواب بیدار شدم
با اشاره به پذیرایی میگم:
_برو بشین الان میام
و تو گوشی ادامه میدم:
_الو فریدون هستی
_آره ، برو وقتت رو نمیگیرم بعدا بهت زنگ میزنم
_باشه پس سلام به خان عمو برسون ، خداحافظ
_مواظب خودت باش
با قطع تلفن نفسم رو با شدت بیرون میفرستم و با چشمای گرد شده رو به سما میگم:

_فرشته ی نجات کی بودی تو؟
و یه بوس براش میفرستم
سما که تعجب کرده میگه:
_چیزی زدی بهار
میخندم و با اشاره میگم خاک بر سرت
در حالی که می خوام برم سمت آشپزخونه ازش میپرسم:
_قهوه یا بستنی
_فعلا تو بیا بشین من چیزی نمیخورم
منم کنجکاو میشم و میرم پیشش میشینم و جدی میپرسم:
_ چی شده اتفاقی افتاده؟
درحالی که شالش رو تا میزنه رو دسته مبل ، میگه:
_اتفاق رو که آره افتاده ، فعلا تو بگو کی بود باهاش حرف میزدی؟
با چشم غره جوابش رو میدم:
_دختر هم اینقدر فضول ، فریدون بود فکر کنم میخواست بگه بریم بیرون منم اومدن تو رو بهونه کردم
در حالی که رو مبل نشسته یکم میاد جلو و با چشمای ریز شده میگه:
_چیه جدیدا زیاد فریدون فریدون میکنی خبریه؟ در ضمن دختر یعنی فضول
_سما نمیخوایی بگی چی شده
بازم یکم میاد جلو و جوابم رو با هیجان مخصوص به خودش میده:
_وای بهار دیشب بعد رفتن تو حامد و این پسره امیر گلاویز شدن و یه چندتا مشت همدیگه رو مهمون کردن البته از حق نگذریم حامد بیشتر خورد
اینبار من از لبه مبل میرم جلو و با تعجب میپرسم:
_چی ، چرا آخه؟
_تقصیر این پسره امیر بود دیوونه ، یعنی چی پاشد راه افتاد دنبال تو با بهونه پروژه
رنگ از رخم میپره یعنی دیشب حامد رفتار اون پسره رو کنار ماشینم دیده … امکان نداره ، با شناختی که ازش دارم اگه دیده بود باید میومد جلو
سما با سکوت من بازم ادامه میده:
_دیشب همین که شما دوتا از میز دور شدید ، حامد پاشد بیاد دنبالتون سریع جلوش رو گرفتم و قضیه پروژه شرکت رو توضیح دادم ، راضی نشد گفت بهار چه صنمی با این پسره داره که من واضح گفتم پسر دوست باباشه چند بار هم قبلا هم رو دیدن ، اخرشم رضا و امین آرومش کردن
ولی همین که امیر اقا برگشت و بی حوصله به پسر عموش گفت بریم حامد شروع کرد…
حواسم میره سمت بی حوصله ایی که برای امیر آقای گفته شده بکار برد یعنی باور کنم از رفتار دیشبش کلافه بوده
احمق
سما با آب و تاب زیاد موضوع زد و خوردشون رو تعریف میکنه تنها واکنش من هم میشه چند جمله:
_نوش جون هردوشون ، دلم خنک شد کاش یه جا دعوا میکردن که کسی نبود تا میخوردن همو میزدن
بعدشم بلند میشم و میرم سمت آشپزخونه
احمق های بی خاصیت
مشغول روشن کردن قهوه جوشم که سما میاد تو آشپزخونه و دمغ میگه:
_واقعا فقط دلت خنک شد ، هیچ حس دیگه ای نداری
رو میکنم سمتش و حین انداختن موهای بازم پشت گوشم میگم:
_مگه باید حس دیگه ای داشته باشم؟
_خب من اگه بشنوم دوتا پسر خوشتیپ سر من دعوا کردن یه کوچولو خوشحال میشم
سری تکون میدم و حین بیرون آوردن ظرف بستنی از فریزر جوابش رو میدم:
_سما بچه نباش ، از سن غش و ضعف رفتنمون برای سینه چاک دادن پسرها گذشته تازه اونا برای غرور خودشون دعوا کردن نه من
سما که انگار چیزی یادش افتاده همونجا میشینه پشت میز آشپزخونه و میگه:
_اون شراره احمق هم شده بود آتیش بیار معرکه فکر کنم از حامد نا امید شده دیشب همش تو نخ اون پسره امیر بود
با گذاشتن ظرف های بستنی روی میز برمیگردم سمت کشوی قاشق چنگالها و میگم:
_اینبار ناکام نمیمونه این امیر خان دم دستی تر از این حرفاست
دوتا قاشق بستنی خوری در میارم و میشینم روبروش ،یکیشون رو از دستم میقاپه و میگه:
_کاش میدونستم دشمنی تو با اون دوتا پسرعمو چیه بیچاره پسرهای راحت و مودبی هستن

_نمیخواد بدونی ، فکر نکن حواسم نبود هنگام تعریف کردن اتفاق دیشب امین امین از دهنت نمی افتاد ،دختره احمق مگه نگفتم دورشو خط بکش
تمام این حرفهارو در حالی میزنم که قاشق تو دستهام و گرفتم مقابلش و دست خودم نیست که کاملا جدی ام
سما هم قاشق به دهن با اون چشمهای ترسیده اش فقط نگاهم میکنه بعد از چند لحظه ، سکوت بینمون رو میشکنه و  میگه:
_بهار تو رو خدا قسمت میدم بهم بگو تو چی میدونی که من نمیدونم ، تو با اینکه از پارسا خوشت نمی اومد هیچوقت بهم بدش رو نگفتی ، پس حتما الان دلیل محکمی داری
راست میگه من از این عادتها نداشتم ولی دست خودم نیست که واسه آینده سما نگرانم این امین همونیه که شب مهمونی عمارتشون تموم نیم ساعت حرف زدنمون سعی در مخ زدن من داشت ، تازه پسر عموی اون آدمیه که با اطمینان گفت بهش اعتماد کنم آخرش هم سر از خونش درآوردم نمیخوام سما هم همون بلا سرش بیاد
دستاشو از روی میز میگیرم و دلجویانه میگم:
_فقط بهم اعتماد کن همین ، مطمئن باش یه روزی دلیلش رو بهت میگم باشه؟
_بهار دیشب صداقت تو نگاهش موج میزد
نمیخوام با اصرار زیادم به شعورش توهین کنم پس سعی میکنم جور دیگه حالیش کنم:
_باشه فقط اصولی برو جلو ، تو جاهای غیر متعارف قرار نگذار باهاش ، بعد از چند بار ملاقات هم اگه دیدی باب میلته و حست میگه آدم خوبیه بگو با خوانواده بیاد جلو
اینبار اون دستهای من و میگیره و میگه:
_خودمم همین برنامه رو دارم دیگه حالم از رابطه دونفره به هم میخوره اونم بعد از اون پنج سال لعنتی
نمیخوام بازم یادش بیفته پس بحث رو میکشونم به رقص دیشب شون و سوال پیچش میکنم بعد از یه ساعت حرف زدن
در مورد این امین آقا با زنگ خوردن گوشی سما یاد گوشیم میفتم و یادم میاد توی کیف دستی مشکی رنگ دیشبمه و اصلا درش نیاوردم
سما رو که با تلفنش میره سمت تراس تنها میگذارم و میرم تو اتاق دنبال گوشیم
با پیدا کردنش همونجا رو تخت میشینم و قفل صفحه رو که بعد از اون دفعه که تو ماشین جاش گذاشتم و افتاد دست اون فرصت طلب ، فعال کرده بودم ، باز میکنم و میبینم که کلی تماس از بابا و فریدون و سما دارم و بعد از چک کردن صفحه ی فیسبوکم میزنم روی تلگرام که ایکون سبز رنگ عدد ۴ رو نشون میده
با باز شدن صفحه تلگرام میفهمم پیام از طرف همون آدم فرصت طلبیه که همین چند لحظه پیش بهش فکر میکردم
مردد پی ویش رو باز میکنم اینبار عکس خودش رو گذاشته
اولین پیغامش یک متن تقریبا احساسیه
“به تو که میرسم
منطقم ، ویلچر نشین میشود
سنگ دل نباش و هولی به دسته ویلچرم بده ”
پوزخندم دست خودم نیست ، شعرش هم شبیه شعر آدمیزاد نیست پیغام دیگه اش کمی طولانیه
“سلام باربی بهاری ،اول از همه معذرت میخوام هم برای رقص بدون اجازه ام و هم برای رفتار غیر جلتنمنانه ام کنار ماشین
ولی باور کن دست خودم نیست بالا توضیح دادم که چرا”

و یه ایموجی چشمک هم بعدش فرستاده
پیغام بعدیش کوتاه و مختصره
“فکرامو کردم ، تو اول و آخرش مال خودمی”
پیغام بعدیش همراه ایموجی لبخنده
“البته با اجازه ”
عصبی چشمهام و میبندم ، باربی بهاری دیگه چه کوفتیه ، عجب رویی داره این بشر
چند بار تایپ میکنم و پاک میکنم نمیدونم چی بفرستم تا یکم آتیشم بخوابه ، آخرش هم تصمیم میگیرم نادیده اش بگیرم این بهترین راهه پسره علاف.

خسته ام اونقدر خسته که اگه الان بخوابم تا یک هفته بیدار نشم ، رسما شدم رئیس شرکت ، مثلا نائب رئیس داریم
آب هم میخوره میپرسه “خانم مهندس نظر شما راجع به چگونه خوردنش چیه ، نمیخوام خدایی نکرده پس فردا آقای ایمانی بگن چرا اونجوری خوردی”
وایی به چی دارم فکر میکنم
تقریبا یک ماهو نیمه که بابا اینا رفتن ، فریدونم که الحمدالله خودش رو کرده همه کاره من ، حتی چند بار هم کارمون به بگو مگو رسید و الانم مثلا دلخوره و از دیروز ظهر تا این ساعت که ١٠ صبحه زنگ نزده
اصرار بیجاش برای رفتنم به عمارتشون از یک طرف
هرشب هرشب اومدنش دم آپارتمانم هم طرف دیگه
حتی خان عمو هم زنگ زد و دعوتم کرد خونه شون که البته منم کاملا محترمانه گفتم کارم زیاده و اینجا به شرکت هم نزدیکتره ، نمیتونم قبول کنم
عمارتشون کم خوفناکه دوتا سگ گنده ام گذاشتن دم درش
که با فکر به همون دوتا من جرات قبول دعوت شامشون رو هم ندارم چه برسه به یک هفته زندگی در اون خونه.

حس میکنم هیجان زندگیم داره از دست میره
جواب تلفن های مهدی و بابا رو هم یکی در میون میدم ازشون دلگیرم ، تمام گزارش کارای شرکت رو هر روز علیپور برای آقای رئیس میفرسته
کارهای سرکشی ویلای لواسان رو هم سپردم دست مهندس برزن و خودم از دور کنترل میکنم کار رو
چون با این حال و احوالم اصلا جون سر و کله زدن با اون آدم علاف که هر روز و هرشب پیام تلگرام میفرسته رو ندارم
روم رو از پنجره میگیرم و صندلیم رو میچرخونم سمت سما که طبق معمول سرش تو گوشیه
از شروع رابطه اش با امین خوشحاله و من از این سریع پیش رفتن رابطه اشون میترسم ، با صدای بلند میگم:
_بابا یکم هم ما رو دریاب سما خانوم
در حالی که دستاش داره تایپ میکنه یه نگاه به من و یه نگاه به گوشیش میندازه میگه:
_دارم باهاش بحث میکنم
پوف میکشم و حین برگشتن سرم تو دفتر دستک روبروم جوابشو میدم:
_خسته نشدی از بس باهاش بحث کردی ؟
گوشیشو انگار کنار میزاره که میاد سمت میز من و میگه:
_بهار چرا قبول نمیکنی یه شب شام باهامون بیایی بیرون؟
بدون نگاه کردن بهش میگم:
_چون میبینی سرم شلوغ تر از این حرفاست
جلو میزم دستاشو به هم میبافه و مردد میپرسه:
_تو هنوزم از امین خوشت نمیاد درسته؟
رک جواب میدم:
_مهم اینه که تو خوشت میاد
_بهار من همیشه دوست داشتم تو رابطه نزدیکی با مرد زندگیم داشته باشی ، اون از اون پارسای احمق که داخل آدم حسابش نمیکردی این از امین که حتی قبول نمیکنی یه قهوه باهامون بخوری ، هیچ فکر کردی من الان به کمکت چقدر احتیاج دارم
تمام این حرفهارو با لبای ورچیده میزنه و من میدونم میخواد با این مظلوم نمایی ها من رو راضی کنه پس میگم:
_چه کمکی مثلا؟
اینبار یه وری رو میزم میشینه و میگه:
_مثلا اینکه تو آدمها رو بهتر میشناسی یه شب شام باهامون بیا بیرون و رفتارش رو ارزیابی کن

_سما عزیزم ، تو خودت باید بشناسیش و بنا به علایق خودت بسنجیش نمیخوام دخالت کنم ولی مطمئن باش نظر من هیچوقت در مورد این آقا امین برنمیگرده
انگار به کل نا امید میشه که میگه:
_بهار اصرار داره بیان خواستگاری
متعجب میپرسم:
_و نظر تو؟
حین پایین اومدن از میزم یواش میگه:
_نمیدونم
برمیگرده پشت میزش
یهو یه چیزی به ذهنم میرسه میزنم رو میز و میگم :
_سما
تو جاش میپره و با اخم جوابم رو میده:
_زهرمار ، من بدونم تو چه علاقه ای به این حرکت داری دیگه هیچی نمی خوام
خنده ام میگیره چه زود موضعش عوض میشه با همون خنده میگم:
_زنگ بزن دعوتش کن شام دوتایی بیایید آپارتمان من
گل از گلش میشکافه و میپرسه:
_جدی میگی؟
_البته الکی که مهمون دعوت نمیکنن
دودل میگه:
_خب اگه قبول نکنه چی ، بگم دلیل دعوتت چیه؟
_رک بگو نظر بهار برام مهمه میخواد یه شب باهات شام بخوره و بیشتر بشناسدت
سری کج میکنه و حین برداشتن گوشیش میگه:
_راست میگی منطقیه ، الان ازش میپرسم
و مشغول گوشیش میشه دوباره
قبول یه شام از طرف سما و امین برای من خیلی آسونتر بود ولی از وجود فرد سومی همراهشون میترسیدم و تقریبا مطمئن بودم اگه باهاشون برم بیرون اونم حضور داره
اونی که هر شب جوری پیام شب بخیر میفرسته که انگار دوست دخترشم یا تکست هایی که زده شعرای بدبخت و کور و کچل کرده رو میفرسته
بعضی هاشون رو چند بار میخونم تا بتونم بفهممش بعد فهمیدنشم تنها حسی که میگیرم لبخندی هرچند ضعیفه
و جواب من به این احساسات شل و پلش تنها سکوت بوده
نمیخوام با جواب دادنم جرات پیشروی بیشتر بهش بدم
خودش بعد یک مدت خسته میشه و دست برمیداره
تلفن سما زنگ میخوره و جواب میده ، از طرز حرف زدنش معلومه که با امین حرف میزنه فضولی نمیکنم اونم اونقدر آروم حرف میزنه که نمیدونم چی میگه بعد چند بار باشه باشه کردن قطع میکنه و رو به من میگه:
_خراب شدیم سرت امشب
با خنده میگم:
_خاک تو سرت با این طرز حرف زدنت مثلا مهندس مملکتی اینارم از این آقا امین تون یاد گرفتی
_بهار اونقدر باحال حرف میزنه اصلا به اون قیافه اش نمیومد اونقدر پسر راحتی باشه ، حالا اینارو ول کن شام چی میخوایی بهمون بدی
راست میگه ها فکر اینجاشو نکرده بودم ، با این حجم از خستگی اصلا حوصله آشپزی کردن ندارم پس میگم:
_خب زنگ میزنم رستوران یه چیزی بیارن
سما که انگار از این پیشنهادم خوشش نیومده سری با تاسف برام تکون میده :
_متاسفم برات بهار با هر کسی ازدواج کنی خاک دو عالم رو کوپه میکنی تو فرق سرش ، یعنی مهمون دعوت میکنی برای غذای رستوران پس چرا یه بارکی دعوتمون نکردی بیرون اینجوری آبروتم نمیرفت
حرفاش رو در کمال تاسفی واقعی بیان میکنه ، جوابش رو با بیخیالی میدم:

_برو بابا حالا مگه قراره کی بیاد خونه ام چه خودتون رو تحویل میگیرید
اینبار فقط سری تکون میده که دوباره میگم:
_کاری نکن اونم بهتون ندم ها
و حین برگشتن سرم با خودم زمزمه میکنم:
_مهمونم اونقدر پررو
_میدونی وقتی گفتم بهار دعوتمون کرده آپارتمانش چی گفت؟
فقط چشمام رو برمیگردونم سمتش که ادامه میده:
_گفت چه خوب پس غذای خونگی میخوریم
اینبار من با تاسف سر تکون میدم و میگم:
_الان مثلا این و گفتی که ابروش رو درست کنی زدی چشمشم کور کردی ، شکمو بودن دوست پسرت به من چه خیلی نگرانشی با هم میریم خونه خودت یه چیزی درست کن
میدونم اندازه من از آشپزی کردن متنفره پس سریعا میگه:
_تو مهمون دعوت کردی من چرا جورشو بکشم
_رو داری ها کی رو دعوت کردم مگه
_اصلا همون که گفتی از رستوران سفارش بده آبروی تو میره نه من
_متاسفم عزیزم خودت گفتی آقاتون خونگی دوست داره
بایدم براش بپزی نگران نباش منم کمکت میکنم
میخواد بازم بهونه بیاره که با نشون دادن دستم میگم:
_تمام بحث نکن ، کلی کار داریم بعد از ظهرم باید زودتر بریم.

با کلی غر غر یه خورشت قرمه درست میکنیم البته بیشترش رو سما درست میکنه منم مشغول دسر و میوه شستن میشم و یه دستی هم به خونه میکشم

هر دو بعد از یه دوش مشغول لباس عوض کردن میشیم
من یه بلوز مشکی یقه هفت با شلوار پارچه ای سبز لجنی میپوشم
و موهام رو هم ساده با کلیپس میبندم ، یکم ریمل و یه رژ تقریبا قرمز رنگ هم محض رنگ و رو گرفتن میمالم و آماده رو تخت میشینم ، نگاهم رو به حرکات سما میدوزم
یه تاپ لیمویی با یه شلوار کتان مشکی پوشیده که حس میکنم شلوارش یکم تنگه ، رو بهش میگم:
_سما عزیزم شلوارت اذیتت نمیکنه
همونجوری که داره ریمل میزنه کج می ایسته جلو آینه قدی و جوابم رو میده:
_نه جنسش کتونه ، چطور مگه
_باسنت خیلی معلومه
دست گذاشتم رو نقطه ضعفش که برمیگرده و با نگاه به قیافه ام میگه :
_دور از جون خودت
میخندم و حین بیرون رفتن با اشاره به باسنش بازم میگم:
_باور کن خیلی گنده شده
جیغ میکشه و میگه:
_بهار میکشمت مال خودت رو دیدی

نگاهی کلی به خونه میندازم ، خب همه چیز آماده است
صدام رو بلند میکنم و رو به اتاق خواب میپرسم:
_سما نگفت کی میرسه؟
با کش موش میاد بیرون و بی ربط به سوال من میگه:
_موهام رو ببندم یه باز بزارم
با نگاهی به تیپش پیشنهاد میدم:
_به نظرم بزار باز باشه
سری تکون میده و برمیگرده تو اتاق دوباره بلند میپرسم:
_نگفتی ، کی میرسه؟
آماده میاد بیرون حین اومدنش سمت من میگه:
_گفت شاید یکم دیر بیاد
_آدرس رو براش فرستادی؟
_آره همون ظهری فرستادم
کش و قوسی به بدنم میدم و گوشیم رو که روی میز جلو مبله برمیدارم تا ببینم از فریدون خبری نشده

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *