خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت هجده

رمان حصار/پارت هجده

 

با این جمله حق به جانبه امیر کل هیجانه بهار به یک باره فروکش میکنه
امیر که تو دو اینچیه صورتشه ، میفهمه و میپرسه:
_چی شد ، باز میخوایی بری و این لحظه رو به کامم تلخ کنی؟
تلاش میکنه امیر رو از خودش دور کنه و میگه:
_من چیکار دارم میکنم ، تو من و کامل خورد کردی ، الانم داری خورده ریزه هام رو زیر پات له میکنی ، برو عقب
متعجب از لحنه لرزونه باربی کمی عقب میکشه و سفره گلایه هاش رو باز میکنه:
_بهار ، چرا فقط رفتاره من و میبینی ، تو بدتر از اینها رو سر من درآوردی
میدونی اون شب که در اتاق و قفل کردی و در رفتی چی به من گذشت
درسته من یه مردم و یک زن نمیتونه از تنم سو استفاده کنه اما قبول کن احساسم رو به تاراج بردی
دوباره با یادآوریه اون لحظات عصبی میشه و با کف دستهاش دو طرفه صورته بهار رو میگیره و ادامه میده:
_بشین و فکر کن خوب هم فکر کن ، قرار بود دیگه بهت فکر نکنم ، ازت پنهون نمیکنم ، الانم اگه شانسه فراموش کردنت رو داشته باشم ، یک لحظه ام درنگ نمیکنم ، اما دردم اینه که از یاد نمیری ، قاطیه کله وجودم شدی
چه جوری ازت ببرم ، بسمه بهار ، یکبار برای همیشه فکر کن به حاله داغونم به خودت که همین دلت الان داره لوت میده ، بهار تو اگه خودتم ندونسته باشی مال من شدی
سعی کن دونسته هم مال من بشی
در آخر پیشونیش رو عمیق میبوسه و ولش میکنه
پاهاش جون ندارن که بره و دور بشه همین که دستهای امیر از دورش باز میشه محکم با زانو میخوره زمین
آخرشم اون ضعف کار دستش داد
امیر که هنوز کامل پشتش رو بهش نکرده فورا خم میشه و نگران اسمش رو صدا میزنه
همین صدا زدنش باعثه ضعفه بیشترش میشه و چشمهاش رو میبنده
_بهار ، حالت خوبه یک چیزی بگو چی شد؟
نشسته رو زمین ، تکیه به آغوشه امیری که اون همه حسرتش رو کشیده بود ، مگه میشه حالش خوب نباشه اما غرورش چی ،
آروم چشمهاش رو باز میکنه و پچ میزنه:
_خوبم ، ضعف کردم امروز چیزی نخوردم همین ،
_میتونی بلند شی
_نه ، اینجا میشینم تا یکم حالم جا بیاد
_مگه میشه ، بگذار بغلت کنم تا ویلا ببرمت
لبخندی میزنه و بی جون تر از قبل میگه:
_میخوای آبروم رو ببری
امیر سرش رو محکم میچسپونه به سینه اشو زمزمه میکنه:
_آبروی تو آبرویه منه دیوونه
بهار نمیشنوه ، هر لحظه حالش بدتر میشه
امیر دیگه طاقت نمیاره میترسه اتفاقه قبلی بازم رخ بده ، با عجله بغلش میکنه تا از دره پشتیه ویلا ببرتش اتاقه خودشو مادرش رو خبر کنه
بغیر از خدمه و گارسونها کسی نمیبینتشون ، به اتاق که میرسه ، بهار رسما بیهوش شده
رفتن و اومدنش دو دقیقه ام طول نمیکشه ، انیس همین که میاد داخل و بهار رو تو اون وضعیت میبینه عصبی حین رفتن بالای سرش میپرسه:
_امیر چه بلایی سر این دختر میاری تو هربار که کارش به بیهوش شدن میرسه
جوابی نداره بده ، انیس که از وضعیت ضربانه نرمالش مطمئن میشه میگه:
_چیزی نیست ، برو یه آب قند غلیظ درست کن بیار

امیر که از اتاق بیرون میره ، کناره بهار میشینه ،یواش میزنه به گونه اشو اسمش رو صدا میزنه:
_بهار ، عزیزم
جوری که انگار از خواب بیدار میشه آروم چشمهاش رو باز میکنه
متعجب به انیس جون نگاه میکنه و میخواد بلند شه
که انیس دستش رو میگذاره رو سینه اش
_بلند نشو گلم ، فشارت افتاده انگار
با لبخندی خجل ، دست انیس و میگیره و سرجاش میشینه
_الان پیش خودتون میگید دختره غشی ، ولی باور کنید تو عمرم فقط این دوبار رو از حال رفتم
_الان خوبی ، سرگیجه نداری؟
بهار از جاش بلند میشه و با نگاهی به پایینه لباسه خاکیش جواب میده:
_نه ، نمیدونم چی شد انگار خوابم برد
و دستی توی موهای بهم ریخته اش میبره
سکوت و نگاهه انیس براش مثله جون کندنه ، اصلا چطوری تا اینجا اومده بود ، امیر کجاست ، عروسی چی شد
انیس سردرگمیه بهار رو میفهمه ، با همون نگاهه خیره اش بلند میشه و میره جلوش که نگاهش روی لبهای بدونه رژ و گوشه لبه کمی باد کرده اش قفل میشه ، یعنی ممکنه پسرش کاره احمقانه ای کرده باشه
دست روی بازوی بهاری که برای فرار از چشمهای انیس جون ،خودش رو مشغوله مرتب کردنه یقه و آستینهای پیچ خورده اش کرده ، میگذاره و
آروم و مردد میپرسه:
_امیر اذیتت کرده؟
همون لحظه امیر با سینیه کوچیکی که دستشه میاد تو و اولین چیزی که میبینه ، صورته متعجبه بهاره
انیس دستش رو از بازوی بهار جدا میکنه و رو به پسرش میگه:
_چرا اونقدر دیر کردی؟
سینی رو میگذاره رو عسلی
_بهار بیا بشین چرا پا شدی
عصبی از لحنه زیادی صمیمانه اش اونم جلوی مادرش که هر لحظه نگاهش رنگ عوض میکنه ، جدی جوابش رو میده:
_ممنون آقا امیر ، به انیس جون هم گفتم ، حالم خوبه
و راه میفته بره بیرون از اتاق که
امیر خودش رو بهش میرسونه ، جلوی در وایمیسته و اشاره میزنه به سینی
_برو بشین یک چیزی بخور بعد برو
جواب نمیده و سعی میکنه با اشاره چشم و ابروش بهش بفهمونه ، یکم رعایت کنه جلوی انیس جون که پشته سرش وایستاده ، اما امیر خنده اش میگیره از حالت کج و کوله صورتش و لبهاش رو میکشه تو دهنش و بازم اشاره میزنه به سینی
انیس که دقیق نمیدونه اینجا چه خبره ، سعی ممیکنه به بهار کمک کنه
_امیر ، بیا کنار ، مگه نمیبینی میگه حالش خوبه مزاحمش نشو
بهار نمیدونه لحن انیس جون رو تشخیص بده که با بیزاری بوده یا مهربونی ، امیر هم ناچار کنار میره
بدونه اینکه برگرده با یک تشکر ساده از اتاق میزنه بیرون و میره اتاقی که وسایلش رو توش گذاشته بود باید خودش رو کمی مرتب میکرد.

_شب تو خونه منتظر توضیحت میمونم
اونم راه میفته بره بیرون از اتاق که امیر میپرسه:
_چه توضیحی حاج خانوم ؟
در و که باز میکنه ، برمیگرده جوابش رو میده:
_خودت بهتر میدونی ، لبهای اون دختر همه چیز رو برام روشن کرد
منتظر جوابه پسرش نمیمونه و برمیگرده توی مراسم ، اگر چه هر لحظه چیزی میاد توی ذهنش اما سرسختانه میخواد افکاره غلط در مورده اون دختر رو پس بزنه البته اگر بتونه.

حاج خانوم که از اتاق میره بیرون رو تخت میشینه و با خودش فکر میکنه ، چه اشتباهه بزرگی کرد که مادرش رو خبر کرد
اما خب ترسیده بود ، محکم دستهاشو تو موهاش میکشه و بلند میگه:
_الان من چی رو براش توضیح بدم ، خودم میدونم چه خبره تا بخوام برای اون هم بگم؟ خاک تو سرت امیر که بازم قول و قرارت رو شکستی
حین بلند شدن با لبخند زمزمه میکنه:
_خب باربی هم وا داد ، حالمون انگار شبیهه همه

 

از ساختمونه ویلا که میاد بیرون با چشم دنبالش میگرده ، میبینتش که کناره باباش نشسته و نیلو خانم براش میوه پوست میگیره
خوبه نگرانیش کمتر میشه و میره سمته امین تا ببینه چیزی احتیاج ندارن
دورو برشون شلوغه ، خودش رو به داماد نزدیک میکنه :
_خسته نباشی داداش
_امیر تو کجایی یک ساعته ، کاری که بهت گفتم و انجام دادی؟
امیر تازه یادش میفته امین چی خواسته بود
_راستش امین داداش ، خودم آهنگش رو ندارم ، حالا میرم از دی جی میپرسم
امین عصبی میشه و میگه:
_امیر چی بهت بگم چیزی به رقصه دو نفره نمونده
_باشه داداش الان یه کاریش میکنم
تا امیر میخواد بره سمته دی جی بازوش رو میگیره و کلافه گوشیه سما رو از جیبش درمیاره و حین گشتن دنباله آهنگ  میگه:
_لازم نکرده ، بیا برو ایناهاش بگو آماده اش کنه
امیر با نیم نگاهی به سما که مشغوله حرف زدن با دوستاشه آروم دمه گوشه امین میگه:
_بمیرم برات داداشم ، الان داری به خاطره یک فانتزیه زنت حرص میخوری
امین هم مثله خودش آروم جواب میده:
_تو رو هم میبینیم
با خنده از هم جدا میشن و امیر گوشی به دست میره سمته دی جی و آهنگ رو برای رقصه عروس و داماد آماده میکنن

بهار گرم گفت و گو با ادیب خانه که با اعلامه رقصه دو نفره عروس و داماد ، نور باغ رو کم و نور افکن ها رو روشن میکنن
با شروعه آهنگه عربی ، بهار متعجب نگاهی به سما که با ذوق دست تو دسته امین میرن تو محوطه ی آماده شده برای رقص
زمزمه میکنه:
_از دسته تو سما چه جوری یادت مونده اینو
همون لحظه دی جی ، درخواست میکنه از ذوجهای جوان که دوره عروس داماد رو دایره مانند بگیرن و همراهشون برقصن
اولین دو نفری که میرن طاها و مریم ان ، بهار قاچ سیب رو از دست نیلو میگیره و گازی بهش میزنه ، جدا انرژی تو تنش نمونده ، البته با اون همه گشنگی کشیدن و آدرنالینی که بدنش ترشح کرده بود طبیعی بود
با صدای امیر که کنارش ایستاده دهنش از جنبش می ایسته و متعجب به گستاخیش نگاه میکنه
_اگه عمو علی اجازه بدن ، میخوام دعوتتون کنم به یک رقصه دونفره بهار خانوم
با همون حالت چشمها خیره میشه به باباش که با لبخند جوابه امیر رو میده :
_اجازه نمیخواد امیر جان بهار خودش باید قبول کنه
خب شکر خدا ، ریلکس تر سیب مونده تو دهنش رو قورت میده و میخواد جوابه رد بده که با سکوته میز به اون بزرگی نگاهی اجمالی به همه میندازه و میبینه که همه خیره شدن به دهنش ، یکم جواب رد دادن براش سخت میشه و از طرفی هم رقصیدن با این آهنگ یک روزی آرزوی اونم بود و ، ناخودآگاه دستش رو میگذاره تو اون دستهای بزرگ و بلند میشه
امیر که خوب به هدفش که مجبور کردنش تو جمع بود ، رسیده دستش رو محکم میگیره و با هم میرن و تو ردیفه دایره مانند دستهاشون قفله بدنه هم میشه
هیچ کدوم چیزی نمیگن انگار ، نمیدونن چی بگن ، امیر که حلقه دستش رو محکم میکنه بهار میگه:
_لطفا رعایت کن ، آقای مبادی آداب ، چطوره هر بار که میایی میبوسیم قبلش اجازه شو بگیری
امیر خیلی خوب متلکش رو میگیره ، بحث رو عوض میکنه:
_معنی آهنگ رو نمیدونم ولی خیلی حس و حاله خوبی داره
بهار با لبخندی خیره به سما میگه:
_٩ سال پیش با سما قرار گذاشتیم هرکدوم زودتر ازدواج کردیم ، آهنگه رقصه دونفره مون این باشه
_چه جالب پس معنیش رو هم میدونی؟
بهار نگاهش رو از سما و امین میگیره و حین آروم تکون خوردن تو دستهای ماهره امیر خیره به اون چشمهای باریک  و جذابش با هر تیکه از آهنگ معنیش رو میگه :
“در فکر من عزیزم
امشب برای تو لباس سفید میپوشم و
مال تو میشم و همه این و میبینن
و بچه ی تو رو که دقیقا شبیهه خودته به دنیا میارم
در فکر من عزیزم ”
ضربانه قلب امیر با شنیدنه این حرف ها از زبونه بهار محکمترین زدنهای عمرش رو تجربه میکنه
نفس های بلند و چهره ناباورش بهار رو به خودش میاره و چشمهاش رو پایین میندازه و کمی فاصله بینشون رو بیشتر میکنه و میگه:
_معنی آهنگ بود

*بهار*

نگاهش رو نمیتونم تاب بیارم ، همین که میخوام از میون دستهاش بیام بیرون و برگردم سرجام ، محکم کمرم رو میگیره و میگه:
_نترس ، میدونم شنیدنه این حرفها رو از زبون تو فقط باید تو خواب ببینم ، ولی عجب فانتزی هایی داشتید شما هم
جوابی بهش نمیدم ، هنوز هم از دستش عصبیم ، مسئوله اون نگاه های پر از منظوره انیس جون که روم بالا پایین میشه خوده بی فکرشه
_چرا نگاهم نمیکنی ، میدونی بهار من و تو باید بشینیم جدی با هم حرف بزنیم
نمیدونم چی بگم ، اگه بگم لازم نیست رسما به خودم و شخصیتم توهین کردم ، پس اون کی بود که آویزونه کراواتش شده بود ، میفهمه جوابی ندارم ، کوتاه میگه:
_بهت زنگ میزنم
آهنگ که تموم میشه ، همه دست و سوت میزنیم برای عروس و داماد
امیر کمکم میکنه تا برگردم سر میز ولی نرسیده به میز دختر خانمی که خیلی هم موقر و خوشگله میاد جلو و مودب سلام میکنه
تنها با تکونه سری جوابش رو میدم ، اما امیر باهاش دست میده و گرم جوابه سلامش رو میده و تازه خیلی شکه وار میگه:
_نمیدونستم که اینجایی؟
خیره به اون دستهایی که انگار یادشون رفته از هم جداش کنن ، بدونه حرف و کمی بی ادبانه تنهاشون میزارم و برمیگردم سر میز ، بقیه شب ، تمامه تلاشم رو میکنم اصلا نگاهش نکنم
دوباره برمیگردم سر میز بچه ها و تا وقته شام میگیم و میخندیم و وقتی مریم میگه پسر عموش تو عروسیه اونا من و دیده و پسندیده ، همه سوژه ام میکنن ، نمیفهمم دلیلشون رو تا وقتی که عکسه پروفایله تلگرامش رو نشونم میده
الکی اخم میکنم و میگم:
_چشه مگه ، تو این بی شوهری ، غنیمت هم هست ، تازه روانشناسی میگه مردهای چاق مهربونن
_پس اوکی کنم برات ، بیچاره هربار میبینتم سراغت رو میگیره
_کوفت بگیری مریم ، گفتم مهربونن نگفتم که ایده آلمه
شراره خیلی یهویی میگه:
_بهار خیلی دوست دارم خصوصیاته مرده ایدآلت رو بدونم
همه با این سواله شراره ساکت میشن و سهیل ادامه میده:
_واقعا منم میخوام بدونم
چی بگم بهشون ، خیره به امیری که تو اون جمعه پسرونه داره میخنده جواب میدم:
_ خودمم نمیدونم
همون لحظه اعلام میکنن وقته شامه و منم برمیگردم پیشه بابا و نیلو .

خدا رو شکر رسمه عروس کشون ندارن و همون تو ویلا خدا حافظی و اشک و آه ها رو تموم میکنن
حتی سنای یخی هم برای سما که انگار دارن میبرنش کشتارگاه گریه میکنه ، از همون دور جوری که کسی نبینه اشاره میرنم که خاک تو سرت
میون گریه بهم اخم میکنه
بعد از رفتن عروس و داماد وقتی مهمونها کم کم باغ رو ترک میکنن ، رو به بابا میگم :
_بریم بابا ، خیلی خسته ام ، نمیدونم چمه
_باشه دخترم برو نیلو رو پیدا کن
از دور میبینمش که پیش انیس خانم و چندتا خانمه دیگه ایستاده
میرم جلو و با یک ببخشید رو به نیلو میگم:
_بابا منتظرمونه نیلو جون
_باشه عزیزم من میرم مانتو هامون رو میارم
همین که نیلو میره ، انیس جون میاد جلو و آروم میگه:
_بهار عزیزم ، فردا بهت زنگ میزنم باشه
خیره به اون نگاهه کمی مهربون شده اش میگم:
_چشم منتظر تماستون میمونم
*راوی*

ویلا رو که میسپرن دست خدمه برای تمیزکاریه فردا ، راه میفتن سمته تهران
تمامه طوله مسیر به این فکر میکنه ، اگه حاج خانوم همین امشب ازش توضیح بخواد چی بگه؟
به خونه که میرسن ، عمدا خودش رو تو ماشین تاخیر میکنه ، بلکه از خستگیه زیاد بره و بخوابه ، تا فردا بهتر میتونه فکر کنه و یک چیزهایی رو تحویلش بده
بعد از نیم ساعت وقتی ماشین رو میاره تو حیاط وبعد از پارک کردنش میره داخل
باباش و حاج خانوم رو میبینه که توی سالن نشستن وآروم با هم حرف میزنن ، جوری که تابلو نشه ، میپرسه:
_چرا نمیرید بخوابید شما؟ ، شبتون خوش من که خیلی خسته ام
باباش خیلی جدی میگه:
_امیر بیا بشین ، مادرت میگه میخوایی موضوعه مهمی رو بهمون بگی
درمونده به حاج خانوم نگاه میکنه ، یعنی چی به باباش گفته؟
میره و روبروشون که کنار هم نشستن میشینه و منتظر بهشون نگاه میکنه
ایرج تو جاش کمی جا به جا میشه و با همون جدیت خیره تو چشمهای پسرش شروع میکنه:
_قبل از اینکه حرفت رو بزنی یک چیزی بهت میگم خوب گوش کن شیش ماه پیش هم بهت گفتیم ، ولی قبول نکردی و اون شد حال و روزت ، از علی پرسیدم گویا بهار فقط یک ماه ایران میمونه
اگه از تو مطمئن بودم همین امشب قرار خواستگاری رو باهاش اوکی میکردم ، بشین و خوب فکر کن اینبار نگذار از دستش بدی خوب میدونم نظرت راجع بهش چیه ولی نمیدونم چرا نمیزاری بریم خواستگاری؟
الان هم بگو ببینم چی میخوایی بهمون بگی؟
تمامه مدت سرش پایینه و به اون جمله پدرش فکر میکنه که گفت بهار یک ماهه دیگه میمونه ، چرا یادش رفته بود که بازم قراره بره
_امیر پسرم میدونم یک چیزی بینتونه ، حواست هست از سر شب افکاره من راجع به اون دختر هر لحظه درحاله عوض شدنه یه چیزی بگو من و از اشتباه دربیار
رو به مادرش که این حرفهارو خیلی آروم بهش میزنه جواب میده:
_حاج خانوم هیچوقت راجع به نجابت اون دختر شک نکن ، این وسط اگر خطایی باشه همش تقصیره پسره خودت بوده
ایرج نا آروم میپرسه:
_امیر تو چیکار کردی؟ کی میخوایی حرف بزنی پس؟
انیس مچ دسته ایرج رو به معنای آروم باش کمی فشار میده انگار وقتش رسیده یک چیزهایی رو به پدر و مادرش بگه
هرچند هنوز از داشتنه باربی مطمئن نیست اما از خواستنه همیشگیش بیشتر از هر زمانی مطمئنه
_بابا تو راست میگی من اون دختر و میخوام
_خب پس دردت چیه ، چرا نمیایی بریم خواستگاریش؟
_چون میدونم قبول نمیکنه
اینبار انیس میگه:
_چرا باید قبول نکنه ، تو پسر ایدآلی هستی ، هر دختری آرزوت رو داره
امیر تلخندی میزنه
_هر دختری غیر از بهار
_من برای فردا باهاش قرار گذاشتم ، میخوام دلیله مخالفتش رو بدونم
_مامان بس کن ، نیازی به این کار نیست
ایرج مردد رو به امیر میپرسه:
_امیر تو یه چیزی رو داری از ما مخفی میکنی ، جوری حرف میزنی انگار به بهار حق میدی بهت جوابه منفی بده
ترس به دلش میشینه ، یعنی اگر به مادر و پدرش بگه نظرشون راجع به بهار عوض میشه؟ معلومه که نه هر دو آدمای با منطقی هستن
بهتره بهشون بگه ، اصلا باید خیلی وقت پیش میگفت
_بابا من یک غلطی کردم دقیقا یک ساله پیش ، اما قبل از گفتنه اصله موضوع میخوام ازتون خواهش کنم هیچوقت به پاکیه اون دختر شک نکنید
ایرج و انیس هردو نگران به هم نگاه میکنن و سری تکون میدن
امیر از جاش بلند میشه ، کراواتش رو شل میکنه و میره جلوی پنجره ، خیره به تاریکیه شب کلمه ها رو از تو آشفته بازاره ذهنش پیدا میکنه و کنار هم میچینه
چرا حس میکنه داره خفه میشه
دست تو جیب و خیره به تاریکی شب کلمه های چیده شده رو یکی یکی و شمرده شمرده پشته سر هم به زبون میاره
جراته برگشتن و دیدنه حالته صورتشون رو وقتی اون حرف ها رو میشنون، نداره
پس فقط میگه و میگه ، تا وقتی که صدایه گریه بلنده انیس رو میشنوه و متعاقبش داده عصبیه باباش که میگه:
_خفه شو دیگه بسه

*بهار*

اونقدر خسته ام که تنها میتونم شال و مانتوم رو دربیارم , خودم رو میندازم رو تخت و چشمهام میرن که بخوابن
فردا عصر هم پاتختیه سماست ، پس با این حساب میتونم تا ظهر بخوام
با چیزی که یادم میفته چشمام باز میشه ، انیس جون گفت زنگ میزنه چیکار کنم؟
سوالم بی جواب میمونه و خوابم می بره.

_بهار پاشو دختر ، چرا اینجوری خوابیدی؟
تو جام میچرخم و نفسم به خاطر پیچ خوردنه لباسه تو تنم کمی تنگ میشه
_نیلو ساعت چنده؟
_بلند شو دیر میشه ، ساعت یک و نیمه ظهره
تو جام میشینم و میگم:
_کاش زودتر بیدارم میکردی؟ کسی زنگ نزد؟
میاد سمتم و حین کمک کردن واسه درآوردنه لباسم که کامل از ریخت افتاده جواب میده:
_بابات گفت بزار بخوابه ، نه منتظر تماسه کسی بودی؟
_بابا خونه است الان؟
_نه رفته شرکت ، بدو فورا یه دوش بگیر و بیا ناهار بخوریم
_باشه ، لطفا یک دست لباس تو خونه ای برام بگذار رو تخت
حینه رفتن به طرفه کمد میگه:
_میزارم برو حوله ام برات گذاشتم تو حمام
_خیلی گلی

از پله ها که میام پایین ، مستقیم میرم تو آشپزخونه
غیر از نیلو کسی رو نمیبینم
_پس ملیح بانو کو ، دلم براش تنگ شده
نیلو حین نشستن پشت میزه چیده شده ، اشاره میزنه که بشینم و جواب میده:
_ملیحه خانم دیگه هفته ای دو روز میاد ، سرش هم کاملا گرم شده با بچه های دخترش
چیزی نمیگم ، خوشم نیومد ، ملیح بانو خیلی وقت بود اینجا کار میکرد یعنی چی سرش گرم شده ، بهونه بهتر از این نبود
حس میکنم نیلو میخواد چیزی بگه اما هر بار پشیمون میشه
_نیلو ، چیزی میخوایی بگی ؟ راحت باش
مثله اینکه منتظر یک اشاره بود چون همین که حرفم تموم میشه ، چنگالش رو میگذاره کناره ظرفه سالادش و میپرسه:
_بهار فکر نکنی دخالت میکنم ، فقط نگرانتم ، پسر ایرج خان چرا دیشب …
نمیزارم سوالش رو کامل بپرسه
_نیلو ، اگه چیز مهمی باشه خودم بهت میگم ، ممنون میشم دیگه در این باره چیزی نپرسی
کمی نگاهم میکنه ، خوب میشناستم پس خودش بحث رو عوض میکنه و میگه:
_چی میخوایی بپوشی واسه پاتختی؟
با چشمهای گرد شده بلند میشم و میگم:
_خوب شد گفتی ، لباسام تو آپارتمانه خودمه ، من باید برم
برمیگردم و میپرسم:
_تو چه جوری میایی؟
_من نمیام ، از دیشب حالم زیاد خوب نیست
چند ثانیه خیره نگاهش میکنم تا ببینم از دستم ناراحته
_چرا اونجوری نگاهم میکنی ، میدونی که میگرنم شروع بشه ، چند روز داغونم
سری تکون میدم و میگم:
_هرجور راحتی عزیزم ، من برم تا بیشتر از این دیر نشده.

از آسانسور که میام بیرون ، همزمان بابا هم جواب تلفنم رو میده :
_جونم ، بهارم
_سلام بابا خسته نباشی
_ممنون گلم ، کجایی
_اومدم آپارتمانم ، آماده بشم برای مهمونیه سما
_خوبه خوش بگذره ، کاری داشتی؟
در آپارتمان رو باز میکنم و جوابش رو میدم:
_گفتم یکی رو بفرستی ماشین رو درست کنه ، بدونه ماشین سختمه؟
در رو که میبندم برمیگردم برم اتاق خواب ، که سرجام میخکوب میشم ، این اینجا چیکار میکنه باز
نمیدونم چه جوری جواب بابارو میدم و خداحافظی میکنم
گوشی رو که میارم پایین ، همزمان میرم سمتش و میگم:
_لطف کن ، اون کلید هایی رو که خیلی وقت پیش باید پس میدادی ، بزار رو میز قبل از رفتنت
جوابم رو نمیده ، اصلا برنمیگرده و به سیگار کشیدنش رو به پنجره ادامه میده
شال و مانتوم رو که درمیارم نگاهی به ساعت که چیزی به سه نمونده میندازم ، کی حاضر بشم و کی برم
اینم که روزه سکوت گرفته بدونه توجه بهش میرم سمته اتاق و لباسم رو که همون دیروز تو کمد آویزون کرده بودم درمیارم و میرم که در اتاق رو قفل کنم ، اما همون موقع میاد داخل و تکیه به چارچوبه در نگاهم میکنه

 

_امیر چیزی شده ، چرا اینقدر بهم ریخته ای؟
دستهاشو از هم باز میکنه و میگه:
_میشه یه تنفس چند دقیقه ای بهم بدی ، احتیاج دارم بهار
لحنش اونقدر ملتمسه که بدونه حرف میرم جلو ، دوقدم مونده برسم بهش دستم رو میکشه و محکم میخورم تخته سینه اش ، به خودش میچسپونتم و مرتب نفسه عمیق میکشه ،نگران میشم
_نمیخوایی چیزی بگی؟
زمزمه آرومش رو کنار گوشم میشنوم:
_نه ، نمیخوام روزت رو خراب کنم ، برو به مهمونیت برس اومدی با هم حرف میزنیم
بیشتر نگران میشم ، این یعنی یک چیزی شده
سرم رو از روی سینه اش برمیدارم و نگاهش میکنم ، موهاش برعکسه همیشه ، شلخته افتاده رو پیشونیش
ولی مثله همیشه دله من و میلرزونه
_اگه میخوایی به پاتختی برسی ، درویش کن اون چشمهات رو
خیره به لبخندش میگم:
_اینجا بمون تا بیام باشه ، هرچند از دستت عصبیم اما دیگه عادت کردم هر چیزی رو تو اون لحظه جابگذارم
فقط چشمهاش رو میبنده
تکونی به خودم میدم و از اون آغوشه گرم و خواستنیش میام بیرون
_میشه بری بیرون میخوام لباس عوض کنم
میاد و رو تخت تکیه به تاج تخت میشینه و میگه:
_میشه نرم ، قول میدم فقط نگاهت کنم
خنده ام میگیره ، “بچه پرروی” یی نثارش میکنم و مشغوله پوشیدنه لباسام میشم
همونجوری که قول داده بود فقط نگاهم میکنه
بعد از آرایش و مرتب کردنه موهام که تنها کمی بهشون حالت میدم و ساده میریزم دورم صداشو میشنوم :
_چیکار با موهام کردی نامرد؟
نمیفهمم منظورش رو برمیگردم سمتش ، اشاره میزنه به موهای کوتاهم و ادامه میده:
_چطور دلت اومد
حینه بستنه دکمه های شومیزه جنسه کرپه سفیدم میگم:
_یه زن وقتی نا امید و ناراحته دمه دست ترین چیزی که میتونه حرصش رو باهاش خالی کنه همین موهاشه
رنگه نگاهش عوض میشه ، با پوشیدنه کفشهای کعبیه مشکیم که خیلی به بلوز سفید و شلواره پارچه ایه مشکیم میاد ، تو کمد دنباله یه چیزی میگردم که روی لباسام بپوشم ، مانتوی جلو بازه مشکی تنها انتخابمه
کیفم رو برمیدارم و میام بیرون که به آژانس زنگ بزنم همون لحظه پشت سرم میاد بیرون و میگه:
_با ماشینه من برو
گوشیه تلفن رو برمیدارم و چشمهام و گرد میکنم براش
_دیگه چی؟
_قطع کن جدی میگم ، به خاطر تو یه ماشینه جدید آوردم کسی نمیدونه ماله منه
گوشی رو میارم پایین ، بیراه هم نمیگه ، حوصله آژانس رو ندارم اصلا
میاد جلو حینه دادنه سویچ میگه:
_فقط مرگه من اون رژه قرمز رو پاک کن و رسیدی اونجا بازم بزن به لبهات
اخم میکنم
_اصلا هر جور راحتی
_آفرین ، ماشینت کجا پارکه
_همون جلو مجتمعه ، مواظبه خودت باش
در ورودی رو که باز میکنم بازوی چپم رو میکشه و تو یک لحظه محکم لبهام رو میبوسه و ولم میکنه
گیج نگاهش میکنم که با لبخند میگه:
_گفتم که هر جور راحتی
دستی به لبهای خیس شده ام میکشم و میارم جلو چشمهام تنها رده کمی از رژ میفته رو انگشتم ، بازم اخمی به لبخنده مونده رو صورتش میکنم و از در میرم بیرون
آسانسور که بسته میشه ، اجازه میدم لبخندم جای اخمه ساختگیم رو بگیره ، خدایا حس بودنه یکی تو قلبت چقدر شیرین بود و من نمیفهمیدم

به جلوی خونه سما اینا که میرسم ، بازم میترسم کسی ماشین رو بشناسه ، هرچند معلومه صفر کیلومتره ، اما بازم
دور پارکش میکنم و پیاده راه میفتم سمته برجشون
طبقه شون رو فراموش کردم ، جرات هم نمیکنم به سما زنگ بزنم ، از نگهبانه تو لابی که داره از پله ها میاد پایین میپرسم.
شراره در رو برام باز میکنه و همون دم در نویده این و بهم میده که سما از دستم عصبیه
مانتو و شالم رو در میارم و حینه آویزون کردنش میگم:
_خودش کجاست ؟ مهمونا اومدن؟
_آره بابا کجای کاری ، خودش هم نشسته میونه جمع و داره سرخ و سفید میشه
تصور خجالت کشیدنه سما باعث میشه ، بحث رو با شراره کش ندم و خودم رو به پذیراییه بزرگه خونشون برسونم
از دیدنه جمعیت تعجب میکنم و مستقیم میرم پیش نو عروس که با اون لباسه آبی آسمونیش میدرخشه
سر راه با عمه خانوم که خودش میاد سمتم احوالپرسی میکنم
دو دختری که کناره سما نشستن بلند میشن و جا رو برام باز میکنن ، خنده ام میگیره از حرکاتش
مثلا میخواد متین بودنش رو نشون بده خیلی مودب باهام روبوسی میکنه و حینه ملیح خندیدنش زیر لب میگه:
_خبرت الان چه وقته اومدنه ؟ میگذاشتی شب میومدی دیگه
مثله خودش جوابش رو میدم:
_نه دیگه زشته شب پاشی بری خونه ی تازه عروس دوماد ، اینارو ولش کن حالت خوبه ، مشکلی نداری؟
یک لحظه دورو برش رو فراموش میکنه و میشه سمای همیشگی
_زهرمار به تو چه ؟ الان جلوی تو هم باید خجالت بکشم؟
میخندم و با چشم اشاره میزنم به دورو برمون ، که ناراحت میگه:
_ول کن تو رو خدا از بس الکی لبخند زدم ماهیچه های صورتم خسته شدن
خیره به اون صورته شیرینش دستش رو میگیرم و آروم میگم:
_خانوم شدنت مبارک عزیز دلم
برمیگرده و چهره اش غمگین میشه ، بغلم میکنه و زمزمه میکنه:
_بمیرم برات بهار
دلیله ناراحت شدنش رو خوب میفهمم ، از خودم دورش میکنم و جدی رو بهش میگم:
_سما چته اونقدر احساسی شدی ، جمع کن خودت رو لطفا
چهره اش خیلی سریع از هم باز میشه و میگه:
_نمیدونم چرا فکر میکردم این دوری یکم روت تاثیر گذاشته ، همون بیشعوری هستی که بودی
صدای آهنگ زیاد میشه و دخترا میان دسته سما رو میگیرن و بلندش میکنن برقصه ، با اون لباسه دو بنده قیافه اش جذابتر از همیشه ست
بیخیال و دور از تمومه مشغله های ذهنیم ، میرم و بهشون ملحق میشم
به اداهای مریم حینه رقصیدن میخندیم ، یک لحظه نگاهم تو نگاهه انیس جون که خیلی عجیب خیره ام شده  ، قفل میشه انگار اصلا اینجا نیست چون سری براش تکون میدم ولی همونجوری نگاه میکنه ، خستگی رو بهونه میکنم و میرم ، میشینم
گوشیم رو از جیب شلوارم در میارم ببینم خبری از امیر نشده ، اما هیچ خبری ازش نیست
فقط یک پیام از مهدی دارم ، ازم گله کرده که چرا جوابه تلفن هاشو نمیدم.
مهمونی تا دم غروب ادامه پیدا میکنه ، وقتی همه میرن و فقط من میمونم با انیس جون که اصلا نگاهم نمیکنه و مادرشوهر سما و عمه خانومشون
یکم معذب میشم و رو به سما که داره تلفنی با امین حرف میزنه اشاره میزنم که دیگه میرم
اما فورا گوشی رو قطع میکنه و میگه:
_بشین سرجات ببینم ، کلی حرف دارم که باهات بزنم
_بمونه برا یک روزه دیگه ، کار دارم باید برم یکی رو ببینم
هرچی اصرار میکنه قبول نمیکنم و بلند میشم برم سمته ورودی که همون لحظه عمه خانومشون از آشپزخونه میاد و بیرون با لبخند میاد سمتم
_کجا بهار جان ، بشین الان حسین میاد دنبالم تو رو هم میرسونیم گلم
زنه شیرینیه ، ولی اسمه پسرش رو که میاره میفهمم منظورش رو
_ممنون مزاحم نمیشم عمه خانم جان ، ماشین هست
تا میخواد دوباره اصرار کنه ، انیس جون حاضر و آماده میاد جلو و برعکسه تموم این چند ساعت با لبخندی صمیمی میگه:
_بهار جون حالا که ماشین داری میتونی منم برسونی
خوشبختانه عمه خانم قبل از من به حرف میاد
_وا انیس جون کجا الان حسین میاد ، هم مسیریم میرسونیمت
با لبخندی شوکه سری تکون میدم ، که یعنی راست میگه دیگه
_ممنون زینب جون ، خیلی وقته بهار عزیز رو ندیدم میخوام با این بهونه یکم باهاش وقت بگذرونم
خاک تو سرم ، اگه ماشینه پسرش رو بشناسه من چیکار کنم مثله بت فقط نگاه میکنم و لبخند میزنم تا بلکه خواهر شوهر برنده بشه و بتونه منصرفش کنه ، اما وقتی میگه:
_هرجور راحتی
مجبوری میگم:
_حتما انیس جون ، بفرمائید بریم
جلوی مجتمع رو میکنم سمتش
_انیس جون همین جا منتظر باشید ، ماشین دوره ، برم بیارمش
سری تکون میده و چیزی نمیگه ، از لبخندهاشم خبری نیست انگار ناراحته
تا برسم به ماشین ، دعا میکنم خدایا ماشین رو نشناسه و بوی امیر رو که ماشاالله انگار همیشه با عطر دوش میگیره تو فضای ماشین نمونده باشه
همین که سوار میشم ، عطر سما رو که با هزار بهونه ازش قرض گرفتم تو فضای ماشین خالی میکنم تا بلکه شامه حساسه مادریش بوی پسرش رو حس نکنه

برام عجیبه از وقتی سوار ماشین شده چیزی نمیگه ، پشت چراغ قرمز که میزنم رو ترمز ، برمیگرده سمتم و میگه:
_میشه بری یه جای آروم که بشه حرف زد
مردد نگاهش میکنم و تنها سری تکون میدم و با سبز شدنه چراغ میپیچم به دست چپ و میگم:
_یه کافه هست تو این خیابون ، جای خوبیه برای حرف زدن
_پس بریم
کوتاه جواب میده ، بازم خیره میشه به بیرون از شیشه ی کناریش و دستهاش رو باز میگذاره رو کیفش
همون لحظه صدای پیامکه گوشیم که گذاشته بودمش کناره دنده بلند میشه
برش میدارم و بازش میکنم ، امیره ، نوشته:
“چرا دیر کردی؟”
تایپ میکنم براش:
_ممکنه کمی دیر کنم
فورا جوابش میاد
“چرا ؟ کجایی”
با نگاهه خیره انیس جون که انگار مبصره کلاسه ، با لبخندی گوشی رو میزارم سر جاش
جلوی کافه که میرسیم ، پارک میکنم و پیاده میشیم ، همون لحظه گوشیم زنگ میخوره ، امیره ، اینبار زنگ زده
رو به انیس جون میگم:
_شما بفرمائید ، من جواب تلفنم رو بدم میام
_منتظرت میمونم ، جواب بده
چه گیری کردم ، چند قدم ازش دور میشم و دکمه سبز رنگ رو میکشم:
_بله؟
_کجایی بهار ؟ داره شب میشه
آروم جواب میدم:
_با انیس جونم ، اومدیم کافه
_چی؟
صدای بلندش میترسوندم و تو جام میپرم
_بهار همین الان این تماس رو بهونه کن و بگو باشه برای یه وقته دیگه
دیگه مطمئن میشم اون نگاههای انیس جون و ناراحتی امیر بی ربط به هم نیستن
آروم جوابشو میدم:
_سعی میکنم زود بیام ، فعلا
بدونه توجه به صدا زدنهای پی در پی اش گوشی رو قطع میکنم و با بی صدا کردنش میگذارمش تو جیبه شلوارم و خیلی جدی راه میفتم سمته انیس جون و هر دو میریم داخل
پیشنهاد میدم بریم بالا ، که قبول میکنه و جلوم راه میفته
دیگه الکی هم نمیتونم لبخند بزنم
بعد از دادن سفارشات ، با لرزش واضحی که صداش گرفته میپرسه:
_امیر بود زنگ زد؟
دلیلی نداره پنهون کنم پس جواب میدم:
_بله
_چیزی بهت گفت؟
_نه
نفسه عمیقی میکشه و با گرفتنه دستم اینبار میپرسه:
_بهار ، امیر رو چقدر دوست داری؟
این سوالیه که حتی خودمم تا حالا جرات نکردم از خودم بپرسم ، و همچنین جوابی هم براش ندارم
سرم رو میزارم پایین ، فشاری به دستم میاره و ادامه میده:
_حق داری ، باور کن بهت حق میدم ، اما …
گنگی ذهنم به خاطره اون کلمه حق داری اجازه نمیده بپرسم اما چی؟
از همون لحظه که تماسه امیر رو قطع کردم ، این شک که ممکنه چیزی به مادرش گفته باشه تو ذهنم بود
اجازه بیشتر فکر کردن بهم نمیده و با چکیدنه یک قطره اشک از اون چشمهایی که الان دیگه واضح میبینم پر از شرمندگیه میگه:
_نمیدونم چه جوری بگم ، فقط همین رو بدون که خیلی شرمنده ام
از چی شرمنده است ، آب دهنش رو قورت میده و بازم میگه:
_از دیشب تا الان که روبروت نشستم ، دارم فکر میکنم چقدر خانومی کردی که تا حالا چیزی به روی خودت نیاوردی البته امیدم به اینه که ممکنه امیر رو دوسش داشته باشی
این حرفها فقط یک معنی رو میرسونه ، امیر موضوعه اونشب رو به مادرش گفته ، چشمام رو ازش میگیرم و دستم رو هم که عرق کرده میونه دستهاش ، آروم میکشم.

خیره به نقش و نگار میزه جلومم که پیش خدمت سفارشات رو میاره و رو میز میچینه ، چه به موقع بود
دست میبرم و فنجون قهوه ام رو برمیدارم و داغ چند قلوپ مینوشم ، مایع تلخ کمی هم شده حواسم رو که انگار پیشه خودم نبود جا میاره
حس میکنم لال شدم ، انیس جون اینبار مسلط تر به حرف میاد:
_بهار عزیزم ، میخوام چند سوال از تو بپرسم ، من و ایرج قبل از فهمیدنه این موضوع هم میخواستیم بیاییم خواستگاریت ، الان که دیگه …
همزمان با لالیم ، شنواییم رو هم از دست میدم ، یعنی ایرج خان هم فهمیده
خدای من ، پس فردا هم بابا و مهدی میفهمن
انگار گنده یکسال پیش الان داره درمیاد ، امیر تو چیکار کردی ؟
با صدای انیس خانوم به خودم میام ، دیگه انیس جون نیست ، اونم جوشه آبروی پسرش رو میزنه ، غصه آهه پشته سرش رو میخوره
بدونه توجه به سوالش که اصلا نشنیدم چی پرسیده ، میگم:
_ببینید انیس خانوم ، من یکسال پیش هم به امیر گفتم ، اشتباهه اونشب باعث نمیشه من از هدف و زندگیم بزنم ، ازدواج تو برنامه ام نیست ، الانم اومدم مسافرت کمتر از یک ماهه دیگه ام برمیگردم به رواله عادیه روزانه ام ، خواهش میکنم این موضوع رو …
آروم تر ادامه میدم:
_پیش خودتون نگه دارید و فراموشش کنید
_بهار چی داری میگی ، موضوع مربوط به آینده ته ، من الان بیشتر نگرانه توام
خیره به اون چشمهاش که صداقت ازش میباره میگم:
_اگه نگرانه من هستید ، نزارید بابام چیزی بفهمه همینجوریشم غرورش پیشه شما خورد شده
_مسلما ، این موضوع یک رازه بینه چهار نفرمون ولی بهار جدا از تموم این حرفها به احساسه امیرم فکر کن ، بعد از رفتنت دیوونه شد ، من پسرم رو خوب میشناسم
امیر از بچگی این عادت رو داشت ، که وقتی از چیزی مطمئن نبود هیچوقت انجامش نمیداد الانم از احساسه تو مطمئن نیست برای همینه که حرفه دلش رو بهت نمیزنه ،
ولی من میدونم اون دوست داره ، بهار اجازه بده بیاییم خواستگاریت ، از اولین باری که دیدمت به دلم نشستی و واسه عروس شدنم در نظرت گرفتم ، ولی کاره خدارو ببین
نمیخوام الان جواب بدی چند روز فکر کن ، خودم بهت زنگ میزنم
میدونم چند روز کمه ، اما نمیخوام دیر بشه
مغزم مرتب ارور میده ، هر فکری که ماد تو ذهنم خیلی زود محو میشه ، دارم دیوونه میشم ، بدونه حرف بلند میشم و زمزمه میکنم :
_میشه خودتون با آژانس برید؟
اونم بلند میشه و نگران میپرسه:
_حالت خوبه ؟
تنها سری تکون میدم و بدونه هیچ خداحافظی از پله ها سرازیر میشم و میزنم بیرون
دو دل نگاهی به ماشین میندازم ، ولی برای اینکه زودتر برسم خونه ، سوار میشم و راه میفتم

 

*راوی*

جلوی در آپارتمانش ایستاده ، با حالتی خنثی جوری که از اون همه عجله و عصبانیتش موقعه اومدن خبری نیست
زیر لب میگه:
_ برم چی بگم بهش؟ همین که میبینمش همه چی یادم میره
آروم در و باز میکنه ، خونه تاریکه
در و میبنده ، تکیه به در سر میخوره و رو زمین میشینه
نمیتونه به پیشامده امشب فکر کنه
یک لحظه با خودش فکر میکنه ، چرا با خودش هم روراست نیست ، امیر رو میخواد اما همزمان نمیخواد
به این میگن دیوونگی ، همین دیشب حسه حسادت رو برای اولین بار تو زندگیش چشیده بود تنها با یک دست دادنش با اون دختر
پس وضعش وخیم تر از این حرفهاست ، انیس جون گفت امیر دوستت داره
الکی گفته ، پس چرا هیچوقت بهش اشاره نکرده ، امیر فقط مجذوبه جسمش شده ، حسه منم همینه آره ، رابطه ما همون رابطه بی قانونیه که قرارش رو گذاشتیم
تصمیم میگیره بلند شه و برگرده خونه باباش تا نگران نشده ، سایه بزرگی از جلوش رد میشه و روبروش تکیه به دیواره راهرو می ایسته
_فکر کردم رفتی؟
آروم میگه ، آرومتر میشنوه:
_کجا برم؟
_امیر چیکار کردی؟
_یک لحظه حس کردم ، تنها راهی که میتونم پاهات رو باهاش به پام ببندم همینه
کسل بلند میشه و حینه رفتن سمته سالن تیکه تیکه لباسهاش رو درمیاره
با تاب سفید رنگش و همون شلوار مشکیش خودش رو روی مبل سرو ته میکنه و تو همون حالت میگه:
_میخواستی چی بهم بگی؟
اینبار امیر میاد و پایینه مبلی که بهار روش رو ته شده تکیه میزنه و میشینه
_حاج خانوم ، چی بهت گفت؟
_تو فکر کن ، اصلا مادرت رو ندیدم ، حرفهای خودت رو بهم بگو
برمیگرده و خیره به صورتش که نزدیکه شونه اشه میگه:
_چی بگم بهار ، وقتی مثله هربار تاثیری رو رفتنت نداره
رفتارت میگه من و میخوایی اما لبهات انکارم میکنه
دلت رو برام بشکاف اقلا تا منم تصمیمه آخرم رو طبق همون دلت بگیرم
بهار درست میشینه ، خودش رو سر میده کنارش
_امیر زرنگتر از اونی هستی که حسم به خودت رو نفهمیده باشی
دستش رو دور شونه اش میندازه و حینه فشردنش به خودش
میگه:
_خوب حرفهام یادت مونده ، بهار قبول کن سخته تشخیصه حست به خودم وقتی با چندتا شخصیت ازت روبرو هستم
بهار خیلی یهویی میگه:
_بزار برم
_جلوت رو نمیگیرم ، اصلا برای همین خواستم قبل از مادرم باهات حرف بزنم ، نمیخوام خودم رو بهت تحمیل کنم
دوست دارم خودت انتخابم کنی ، عزیزتر از اونی هستی که بخوام بال و پرت رو ببندم
بهار ناباور از حرفهایی که شنیده سرش رو بلند میکنه و زمزمه میکنه:
_ یه نخ برام روشن میکنی؟
سیگار رو میگذاره گوشه لبشو و حین روشن کردنه فندک براش ، میگه:
_ولی دوستیم دیگه؟
بعد از زدن اولین پک و فرستادن کل دودش تو صورت امیر جواب میده:
_همون دوستیه بی قانون
امیر که داره به مسیره حرفهایی که میخواد نزدیک میشه ، سرش رو میبره جلو
_قبوله
_اگه زن گرفتی چی؟
_خب چه ربطی داره ، اون زنمه تو دوسته بدونه قوانینمی
حس میکنه یک لحظه دلش پمپاژ کردن رو فراموش میکنه و بعد از چند ثانیه پر قدرت تر پمپاژ رو از سر میگیره ، خدا رو شکر میکنه که تاریکه و امیر صورته ترسیده اش رو نمیبینه
تصور اینکه روزی این مرد که کنارش نشسته ، با تمام حسهای بدی که بهش داده بازم بودنش آرومش میکنه ، ماله زنه دیگه ای باشه دیوونه اش میکنه و پر غیظ میگه:
_شوخیشم مسخره ست ، کسی که زن داره غلط میکنه دوسته بدونه قوانین داره فهمیدی؟
امیر میخنده و تو صورتش پچ میزنه:
_الان غیر مستقیم گفتی ، غلط میکنی زن بگیری آره؟
جوابی نمیده و محکمتر به سیگاره دستش پک میزنه
امیر سرخوش از تند شدنه ضربانه دله باربی که از پشت با لمسه کفه دستش قشنگ حسش میکنه میگه:
_خب اگر اون زن ، همون دوسته بی قانون باشه چی؟
بهار که چیزی نفهمیده میخواد بپرسه یعنی چی که امیر دوباره میگه:
_بابام میخواد با بابات برای همین پنجشنبه قرار خواستگاری بزاره

_ولی تو گفتی ..
_هنوزم میگم ، جلوت رو نمیگیرم ، میام که خودت انتخابم کنی
بهار جوابی نداره بده ، خوب بازیش داده بود ، انگار امیر راهه برخورد باهاش رو پیدا کرده
ولی انیس خانوم ازش وقت خواسته بود
امیر از فرصت استفاده میکنه و با گرفتنه دوطرفه کمرش میکشتش سمته خودشو رو پاش میشونتش
_چیه ، چرا رفتی تو فکر ، اصلا میام که جواب رد بشنوم
تو اون تاریکی خیره هم میشن ، دستهای امیر روی قوسه کمرش آروم بالا پایین میشه
_امیر نکن
_بزار لمست کنم ، فقط میخوام باور کنم که الان تو بغلم نشستی
بهار تو ذهنش جوابش رو میده “تو که اونقدر خوب حرف میزنی ، چرا مستقیم از حست چیزی نمیگی”
اون هم دستهاش رو میاره بالا و موهای بهم ریخته اش رو با انگشتهاش به بازی میگیره تا باور کنه بودن کنارش رو
_بهار؟
سرمست از بازیه انگشتاش با اون موها جواب میده:
_جانم
بعد از چند ثانیه سکوت امیر میخنده و میگه:
_حرفم یادم رفت اصل…
صدای تلفنه خونه حرفش رو قطع میکنه
بهار از جاش بلند میشه و میره که جوابه تلفن رو بده همون لحظه امیر با عجله میگه:
_بگو شب رو اینجا میخوابی
تلفن رو برمیداره و قبل از اوکی کردنش میگه:
_حتی فکرشم نکن
_بله
_بهار چرا هنوز اونجایی ، شام نخوردیم منتظر تو موندیم
_چشم بابا ، الان راه میفتم
_راستی خبر داری مهدی صبحه زود میرسه
_نه ، خودش بهت گفت؟
_آره ، باید نصفه شب بریم دنبالش
_چرا که نه ، به خاطر لیام باید مهمون نوازیمون رو نشون بدیم
_درسته ، پس زودی بیا خونه
_چشم ، فعلا
تلفن رو که قطع میکنه فرصت نمیکنه برگرده ، امیر میپرسه:
_این لیام کیه ، دختره یا پسر
_یک آقا پسر خوشتیپه ، داره با مهدی بعد از ٢۵ سال برمیگرده ایران
امیر بجز اون جمله اول چیزی نمیشنوه ، بهار دوباره میگه:
_اون کلید رو پس بده ، تو این مدت ممکنه مهدی و لیام بیان اینجا بمونن
عصبی از تکراره اون اسم توسطه بهار ، میگه:
_من کلید نمیدم ، خودم مواظبم تا اونا اینجان نمیام
بهار خوب دلیله اوقات تلخیش رو میفهمه
_من آماده میشم برسونم خونه
تنها سری تکون میده
بعد از حاظر شدن چمدونش رو هم با خودش میکشه تا کناره درو رو به امیری که خیره صفحه گوشیشه میگه:
_بریم
میاد جلوشو صفحه گوشی رو میگیره سمته بهار
_اینه اون آقای خوشتیپ که میگی
بهار که از دیدنه صفحه اینستاگرامه خودش ، کلی سواله دیگه ردیف شده تو ذهنش بدونه توجه به امیری که به شدت عصبیه ، میپرسه:
_چرا من نتونستم پیجت رو پیدا کنم ، فکر کردم اهله این جور صفحه ها نیستی
امیر که کمی آروم شده با این حرفهای بهار میگه:
_اسم و فامیلیم رو مخفف کردم آخه
_خب یه لایکی میکردی ، بفهمم من و دنبال میکنی
_الان بحث سر یه چیزه دیگه ست ، اون پسره لیام چرا تو تمومه عکسا تو رو بغل کرده ؟
کلافه کنارش میزنه و حینه باز کردنه در میپرسه:
_چمدون رو میاری یا ببرم؟

*بهار*
_کجا ، دارم باهات حرف میزنم
با همون کلافه گیم رو میکنم سمتش و میگم:
_ببین امیر ، من از اون دخترا نیستم که با غیرتی شدنت دلم قیلی ویلی بره ، برعکس زده میشم ازت باور کن
قبل از اینکه بتونم دسته چمدون رو بگیرم در و میبنده و با لحنه حق به جانبه همیشگیش میگه:
_ مرد نیستی تا درکم کنی
جلوی خودم رو میگیرم تا نگم ، مرد نیستم اما خوب درکت میکنم ، با همون لحن ادامه میده:
_ در ضمن این همه اینجا منتظر نشستم تا بیایی ، همینجوری میخوایی بری
سوالی نگاهش میکنم و میگم:
_منظورت چیه؟ ، مگه من گفتم منتظر باش
_آره تو گفتی منتظر باش تا بیام
خنده ام میگیره از اون اخمش که اصلا با نگاهش که روی لبام ثابت مونده همخونی نداره
_امیر ، الان من باید باهات حرف هم نمیزدم ، پس بریم بابا اینا منتظرم هستن
بازم جلوم رو صد میکنه و با لحنی مثلا ترسناک و آروم سرش رو میاره جلو
_اصلا از قدیم گفتن منتظر حقت نباش مرد باش خودت برو بگیرش
_برو کنار با این ضربالمث…
چشمام بسته میشه ، مثله همیشه آروم شروع میکنه تا وقتی که من رو هم وادار به همراهی میکنه و بعدش پرشدت ادامه میده ، اگر چه حواسم کامل پیشه خودم نیست اما با زحمت عقبش میزنم و کوتاه میگم:
_بسه
حین عقب کشیدنش آروم میگه:
_بس نیست ، اما میزارم بس باشه ، بریم
میخندم و قبل از اون که چمدون رو برداشته از در میرم بیرون
تو آسانسور رو میکنم سمتش که عمیقا تو فکره
_امیر ماشینت رو بردم تو پارکینگ ، نمیخوام احمد آقا با هم ببینتمون ، میام سر کوچه سوارت میکنم
_اوکی ، هرچند باید کج فهم باشه اگر تا الان چیزی نفهمیده باشه
راست میگه واقعا

سرکوچه ایستاده ، بازم عمیقا تو فکره جلوش میزنم رو ترمز و از همون تو ماشین جام رو عوض میکنم و میرم روی صندلی شاگرد اشاره میزنم بره سمته راننده
سوار که میشه میگه:
_خب خودت میروندی
_حال ندارم ، چی شد چرا پکر شدی؟
با نگاهی به آینه بغل راه میفته و میپرسه:
_واقعا میخوایی بدونی؟
رو بهش تکیه به شونه چپم میشینم ، یعنی بگو
چند لحظه چیزی نمیگه ، نیم نگاهی به چشمای منتظرم میندازه و به حرف میاد:
_ببین خیلی سخته ، تو مسیری راه بری که ندونی تهش کجاست ، حتی نتونی حدس هم بزنی ، من دقیقا اون آدمه تو اون مسیرم
دیگه میشناسمت تا وقتی که نخواییم چهارچوب بدیم به رابطه مون و اسمی روش بگذاریم ، خوبی احساس خرج میکنی ، اما همین که میخوام یک کلمه از آینده بگم میشی همون بهاری که یهو عوض میشه و همه چی یادش میره
_الان میخوایی چی بگی؟
پوزخنده تلخی میزنه و میگه:
_باور کن هیچی ، خودت گفتی چته منم برات توضیح دادم
_امیر ، بزار چه جوری اومده ، همینجوری بگذره
_یه باره دیگه ام این و بهم گفته بودی ، الانم دارم همین کار و میکنم ، ولی نگفتی حاج خانوم چی بهت گفت؟
نفسه عمیقی میکشم و خیره به بیرون میگم:
_گفت چند روز فکر کن رو اینکه اجازه بدی بیاییم خواستگاریت ، یک چیزه دیگه ام گفت
راستی زیاد نرو جلو همینجا پیادم کن
_چرا؟
_خودت میدونی چرا
دستی رو که میکشه ، مردد میپرسه:
_بهار چه جوابی میخوایی به حاج خانوم بدی
_امیر اگه بدونه افتادنه این اتفاقها می خواستی بیایی خواستگاریم ، قبول میکردم ، اما الان یکم مسخرست این کارا
اخم میشینه رو صورتش
_منظورت رو نمیفهمم ، دقیقا کجاش مسخرست؟
در ماشین رو باز میکنم و میگم:
_اینکه درخواسته یک خواستگاریه تحمیلی رو قبول کنم
پیاده میشم و در و میبندم
کنار می ایستم تا چمدونم رو در بیاره
نگاهی به دو سره خیابون میندازم ، کسی نیست ،
چمدون رو میزاره جلو پامو با همون اخم که الان عمیق تر هم شده میگه:
_بهار هیچ چیز اونقدر سخت نیست که تو پیش خودت حساب کردی ، اگه این وسط تنها به من فکر کنی ، همه چیز رو جوره دیگه ای میبینی
دسته چمدون رو میگیرم و رو تایرهاش تنضیمش میکنم و با لبخندی خبیث بی ربط به حرفهاش میگم:
_انیس جون میگفت …
ادامه حرفم رو با لیپسینگی قاطی پاتی و بیصدا میگم و بلافاصله راه میفتم سمته خونه
صدای خنده اش رو میشنوم ، اما برنمیگردم و آروم از خودم میپرسم:
_بهار فکر نمیکنی داری زیاده روی میکنی؟

با دیدنه فریدون تو سالن خونه بابا ، ذهنه مشغولم رو فعلا خاموش میکنم ، میرم جلو و خیلی گرم باهاش دست میدم
بعد از سلام و احوالپرسی مثله همیشه شروع میکنه به گلایه کردن
_خوش اومدی ، نامرد اون از رفتنت و جوابه تلفن دادنات اینم از اومدنت
میخندم و میگم:
_مثلا خواستم سوپرایز کنم ، خان عمو خوبن ؟
حین دوباره نشستنش جواب میده:
_الحمدالله خوبه ، تو چه خبر اونور انگار به دلت نشسته که خبری نمیگیری
با نیم نگاهی به بابا که فقط نگاهمون میکنه میگم
_البته که نشسته ، بشین من برم لباس عوض کنم بیام

وقتی میام پایین همه دوره میز شام منتظر من نشستن
با یک ببخشید سر جام میشینم و رو به فریدون پر ذوق میگم:
_فهمیدی مهدی داره میاد؟
_آره دیروز باهاش حرف زدم ، اومدم که با هم بریم پیشوازش
_پس برای دیدن من نیومدی
_البته که نه ، کسی که دزدکی میره و برمیگرده لابد دوست نداره کسی بیاد پیشش
متعجب میشم از لحنه صریح و دلخورش
نیلو میونه رو میگیره و میگه:
_گفت که ، میخواست سوپرایزمون کنه فریدون خان
لبخندی به روش میزنم و حق به جانب میگم:
_خجالت نکش هرچی ته دلت مونده بگو
اینبار و فقط میخنده
گرمه حرف زدن در مورده کار و بارشیم که
نیلو رو به بابا میپرسه:
_علی مهمونیه برگشتنه مهدی رو کی بگیریم؟
حسود میگم:
_آقا قبول نیست ، من برگه چغندر بودم
_خانم دزده باز حرف زد
همه به تعنه اش میخندن ، بابا حینه خندیدنش جوابه نیلو رو میده:
_نمیدونم خانوم خودتون یک روزی رو انتخاب کنید
نظرمو رو به بابا میگم:
_نزارید زیاد از اومدنش بگذره ، اینجوری لذتش بیشتره
_راست میگه ، فردا یکشنبه ست ، چطوره بزاریمش برای پنجشنبه شب ، چی میگی بهار؟
جوابی برای نیلو ندارم ، پنجشنبه قراره مثلا خواستگاریه من باشه ، خواستگاریی که هنوزم نمیدونم باید چی بگم ، اصلا قراره رد کنم یا قبول کنم ؟ یک جورایی از فکر کردن بهش فرار میکنم
_به نظر منم که خوبه
این و فریدون میگه ، منم مجبوری میگم:
_چرا که نه

*راوی*

بعد از خوردنه شامی که همه به نوعی سکوت کرده بودن و ذهنشون درگیر بود ، تشکر کوتاهی میکنه و میره سمته اتاقش ، پدرش جوابه سلامش رو نداده بود ، حاج خانوم هم به سردی باهاش رفتار میکرد
صبحه زود هم وقتی از خواب بیدار شده بود ، باباش پیغامش رو به واسطه مادرش براش فرستاده بود و گفته بود ، خودش رو آماده کنه برای آخر هفته میرن خواستگاری ، رفته بود که خودش اولین نفر به بهار بگه و نظرش رو بپرسه ، اما مثله همیشه با دیدنش منطقش رو فراموش کرده بود و جوری بهش خبر رو داده بود که یعنی تو مختاری قبولم کنی یا نه ، در حالی که پدرش به حاج خانوم گفته بود ، چه بخوان یا نه باید باهم ازدواج کنند.
میتونست بره آپارتمانه خودش ، اما میخواست دلشون رو به دست بیاره و ثابت کنه که پشیمونه
دست میبره تی شرتش رو درمیاره و به بینیش میچسپونه تا ببینه بوی باربی رو حس میکنه ،همون لحظه دوتقه به در میخوره و متعاقبش انیس وارده اتاقش میشه
برمیگرده سمتش و با لبخندی خسته میگه:
_کاری داشتی حاج خانوم؟
انیس رو تخت میشینه و دسته پسرش رو هم میکشه
_بیا بشین میخوام باهات حرف بزنم ، میدونی که غروبی با بهار بودم؟
تنها سری تکون میده
_امروز دیدیش ؟
بازم به تکونه سری اکتفا میکنه
_امیر درست جوابم رو بده ، بهش گفتی؟
_چی بگم مادره من ، مگه میشه دختره رو زورش کنم باهام ازدواج کنه ، طرفم بهاره دختری که زمین با آسمون با همجنساش تفاوت داره
انیس با ذهنیتی که امروز از رفتاره بهار گرفته بود میگه:
_درست میگی ، غرورش ستودنیه ، من به زور خودم رو کنترل کرده بودم که اشکهام نیان پایین ولی اون خیلی مسلط جوابم رو میداد ، حالا بگو ببینم بهش گفتی برای آخره هفته؟

_گفتم ، ولی نه اونجوری که بابا گفته بود ، به اندازه کافی بهش بد کردم حقه مسلمه خودشه که انتخابم کنه یا نه
انیس حینه تکون دادنه سرش میگه:
_درسته ، واقعیتش رو بخوایی اونقدر جذبه داشت که منم بهش وقت دادم که فکر کنه ، امیر یادمه گفتی تونستی به دلش نفوذ کنی اما
خیلی خوب زیر نظرش گرفته بودم ، وقتی هم بهش گفتم امیر دوستت داره ، هیچ رد فعلی نداشت
امیر از جاش میپره و متعجب میگه:
_چی ؟ تو چیکار کردی مادره من؟
_چته ، خب مگه دروغ گفتم ، تو داری براش بال بال میزنی ، گفتم شاید با دونستن این موضوع کمی نرمتر برخورد کنه
امیر با خودش میگه یعنی وقتی با اون نگاهه خبیث بی صدا یک چیزی رو لب زده بود منظورش این حرف بوده
آره گفته بود انیس جون گفته
عصبی هر دو دستش رو میکشه تو اون موهای بهم ریخته اش و رو به مادرش که فقط نگاهش میکنه ، با زمزمه آرومی میگه:
_کاش نمیگفتی حاج خانوم
انیس عصبی میشه
_چرا ، من نمیفهممت مگه دوسش نداری؟
_بحث چیزه دیگه ایه ، به اندازه کافی جلوش خورد شدم ، نمیخوام تا وقتی که ماله من نشده مستقیم از احساسم بگم
انیس از جاش بلند میشه و حینه رفتن سمته در میگه:
_به نظرم مسخرست ، برو صاف و صادق حرفه دلت رو بزن فوقش اینه که میگه دوست ندارم ، عوضش پیش خودت مطمئنی که همه کار برای حست کردی
_کاش به همین سادگی بود که میگفتی
_امیر الان من چی به بابات بگم ، نمیخوام پس فردا بره به علی آقا بگه ، بهار ازم خواهش کرده
_نمیدونم ، من الان دیگه مغزم نمیکشه ، با این حرفها هم که تو رفتی زدی باید بشینم فکر کنم شبه خواستگاری چی بهش بگم
_فقط خودت باش ، تحته تاثیره غرور بهار که به نظره من بیشتر عزت نفس خودش رو حفظ میکنه ، تو هم مغرور نشو ، این وسط باید یکیتون کوتاه بیاد
و با گفتنه “شب بخیر”ی آروم از اتاق میره بیرون
امیر با حسه خفگیه شدیدی ، رکابیش رو هم از تنش درمیاره و خودش رو به تراسه اتاقش میرسونه
هر دو دستش رو قفله پشته سرش میکنه و زمزمه میکنه:
_خدایا چیکار کنم ، یعنی هنوزم دارم تاوان میدم ، بسم نیست ، یکساله خودم رو از خودم گرفتی
برمیگرده تو اتاق و با برداشتنه فندک و بسته سیگارش بازم میره تو تراس و اینبار رو کفه مرمر شده اش میشینه و با ترسیمه دوباره لحظاته امروزش ، جلو چشمهاش
نخ هارو پشته سر هم دود میکنه
امار سیگار کشیدنش این روزها از دستش دررفته ، حتی دیگه حاج خانوم هم بهش خورده نمیگیره
اصلا کاش باباش به زور هم شده وادار به ازدواجشون کنه ، اما نه اونوقت بازم این باربیه نرم شده این روزهاش ناپدید میشه
پوف کلافه ای میکشه و بلند میشه بره بخوابه ، دیوونگی بسه ، انگار باید به حرفهای مادرش فکر کنه
مگه چند بار تو زندگی شانسش رو پیدا میکنه ، کسی رو با پوست و گوشت و استخونش بخواد
حین دراز کشیدن و بستنه چشمهاش زیر لب میگه:
_باربی متاسفم ، اینبار برای به دست آوردنت خودخواه میشم ، دیگه مگه بخوایی از رو جنازه امیر رد بشی ، بتونی از ایران بری

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان پرنسس شرقی/پارت آخر

دیگه هیچ راه چاره ای به ذهنم نمیرسید از کاری که میخواستم کنم رضایت کامل …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *