خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت نوزده

رمان حصار/پارت نوزده

 

*بهار*

از آغوشه بزرگه مهدی که میام بیرون آروم و نمایشی میزنه تو صورتم و با نگاهش میگه که “دارم برات”
بیچاره لیام ، همین که خواست بیاد جلو و بغلم کنه ، فریدون با یک قدمه بزرگ بینمون ایستاد و با اخمهای مشهودی باهاش دست داد
نمیدونستم بخندم یا خجالت بکشم از اون نگاهه متعجبه از همه جا بی خبره لیام
دست آخرم بابا آروم و جدی رو به مهدی گفت:
_یک سری مسائل رو برای دوستت ، توضیح بده
با خنده تنها سری تکون میده

بعد از مراسمه پیشوازمون ، فریدون از همون فرودگاه رفت عمارتشون و ما هم اومدیم خونه و هر کدوم یکراست رفتیم اتاقمون که یکم هم شده بتونیم بخوابیم و بقیه هیجانمون رو بگذاریم برای صبح ، لیام هم تو اتاق مهمون موند ، هرچند اون نگاهه شیطونش میگفت کله راه رو تو هواپیما خوابیده
منم که بی حس و حال رو تخت دراز کشیدم ، تازه فرصت کردم کمی به اتفاقات امروز فکر کنم
چی به انیس جون بگم بعد از این چند روز ، اصلا چه جوری روم بشه تو نگاهه ایرج خان نگاه کنم ، خدایا من الان باید برای غرورم هم شده جوابه رد به انیس جون بدم ، اما پس غرور امیر چی
چند بار اسمش رو زیر لب تکرار میکنم و با همون لبخنده ناشی از ذوقم برای صدا زدنش که مطمئنم میکنه از دیوونه بودنم ، خوابم می بره.

_مهدی؟
حین خوردن صبحونه اش و همزمان چک کردنه ایمیل هاش که عادته همیشگیشه با یک “ام” جوابمو میده
_چه خبر از نوا جون؟
_خوبه فقط میگفت زود برگردید دلم تنگتون میشه
_کاش اونم میومد؟
_قسم خورده هیچوقت برنگرده تو این خاک و سرزمین میدونی که
_حق داره ، برنامه تون چیه برای تفریح
_نمیدونم فعلا ، این پسره چرا بیدار نمیشه؟
نیلو که مشغوله ریختن چایی برای باباست میگه:
_ولش کن ، به خاطر اختلافه زمانی ، شاید دیشب نتونسته بخوابه
همون موقع موبایلم که کنار دستمه و مهدی هم دقیقا بهش دید داره زنگ میخوره
اسم امیر که رو صفحه اش میفته ، خیلی سریع موبایل رو برمیدارم و از جام بلند میشم ، اما انگار دیر جنبیدم چون جوری نگاهم میکنه ، که کمی دستپاچه میشم
خوشبختانه همون لحظه لیام وارده آشپزخونه میشه ، پر انرژی صبح بخیر میگه و پشت میز میشینه
برای اینکه مهدی حساس نشه نامحسوس ، موبایل رو بیصدا میکنم و دوباره میشینم سرجام و روم رو میکنم سمته لیامی که سمته چپم نشسته
_صبح بخیر ، خوب خوابیدی
خیلی صریح جوابم رو میده:
_نه ، الان هم خسته ام
میخندم و اینبار رو به مهدی میگم:
_اگه بخوایی ، کلید آپارتمان رو بدم بهتون اونجا بمونید
بدونه اینکه نگاهم کنه جواب میده:
_خودمم ، میخواستم بهت بگم
آرومتر ادامه میده:
_میدونی که لیام یک سری عادتهای بد داره
میخندم
_من امروز میرم یه سر میزنم و یخچال رو براتون پر میکنم
با یادآوری ماشین همزمان که بلند میشم ، صدام رو بلند میکنم و رو به بابا که تو سالن نشسته میگم:
_بابا ، ماشینم چی شد؟ دیروز گفتی سوئیچ رو بده به احمد آقا
میرسم جلوش
_الان زنگ میزنم بیارنش اینجا
حینه زدنه لبخندی به روش ، راهم رو کج میکنم سمته راه پله ، یعنی امیر چیکارم داشته ، زنگ زده؟

همونجوری که دارم میرم بالا از پله ها ، صفحه گوشی رو چک میکنم ، سه تماس از دست رفته و یک پیام
پیام رو باز میکنم ، نوشته:
“چرا جوابم رو نمیدی ”
با صدای شوخی و همهمه ای که از آشپزخونه میاد ، بدونه نگرانی ، شماره اش رو میگیرم ، بعد از خوردنه چند بوق جوابم رو میده:
_به به ، باور کنم تا این ساعت خواب بودی
_سلام ، روز شما هم بخیر ، بله خوبم شما خوبید
صدای خنده سرخوشش ، نقشه لبخند رو هر لحظه رو لبهام پرنگتر میکنه ، میرم تو اتاقمو در و هم میبندم
_ببخشید ، باربی خوبی خوشی
بدونه توجه به اون کلمه باربی که انگاری ازش خوشم اومده میپرسم:
_کاری داشتی زنگ زدی ، سر میز صبحونه بودم
_ میخوام ببینمت
_دیگه چی ؟ تا پنج شنبه شب قرار نیست همو ببینیم سکوتش بهم میفهمونه ، همون برداشتی رو از حرفم کرده که میخواستم
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه ادامه میدم:
_به مناسبته ، برگشتنه مهدی مهمونی میگیریم ، مسلما بابا شما رو هم دعوت میکنه
بعد چند ثانیه خیلی آروم با لحنی که نمیتونم تشخیص بدم جدیه یا داره شوخی میکنه ، چند بار اسمم رو پشته سر هم تکرار میکنه :
_بهار بهار بهار ، نوبته منم میرسه ، پس فعلا تا پنجشنبه
و گوشی رو روم قطع میکنه
یعنی الان ناراحت شد ، فقط خواستم باهاش شوخی کرده باشم ، عصبی گوشی رو پرت میکنم رو تخت و زیر لب میگم:
_بهار کی یاد میگیری به غروره طرفه مقابلت فکر کنی؟
دو تقه به دره اتاقم میخوره و بلافاصله مهدی میاد تو
بدونه اینکه هول بشم با همون صورتم که ته مونده اخمم روشه میپرسم:
_کاری داشتی؟
با نیم نگاهی به موبایلم که روی تخت افتاده میگه:
_بابا گفته باهام بیایی نمایشگاهه ماشینه پسره دوستش
خوب میدونم کدوم دوستش رو میگه ، اما بازم میپرسم:
_کدوم دوستش؟
_فکر کنم گفت ایرج خان
حینه رفتن سمتش میگم:
_واسه یک ماه ماشین میخوایی چیکار ، اسپورتیجه من هست هر وقت خواستیش میتونی ازش استفاده کنی
در و باز میکنه
_ما میخواییم بریم سفر و گشت و گذار لازم دارم ، میایی؟
سری تکون میدم و میپرسم:
_کی میخوایی بری؟
_الان با بابا میرم شرکت ، عصر وقت داری؟
چرا حس میکنم ، نگاهش یک جوریه؟
_آره مشکلی نیست
با بیرون رفتنش از اتاق میخوام گوشی رو بردارم و با این بهونه بازم به امیر زنگ بزنم ، اما پشیمون میشم ، یعنی چی این لوس بازیا

تا وقته ناهار نیلو که سخت مشغوله انتخابه منوی غذای مهمونیه و بیست بار هم عوضش کرده ، نمیگذاره یکم تمرکز کنم و بفهمم چرا بابا که خودش نمایشگاهه ماشینه آشنای قدیمی داره ، میخواد مهدی رو بفرسته پیشه امیر و تازه خواسته منم باهاش برم
_تو چی میگی بهار ؟
خدایا این سوالیه که تقریبا هر دو دقیقه یکبار میپرسه ، بلند میشم و آروم میگم:
_نیلو جون ، تو که من و میشناسی من کی تو این چیزها نظر دادم تا دفعه دومم باشه
_خب اقلا بیا کمک کن لیسته مهمونها رو بنویسیم
_باشه عزیزم حالا کو تا پنج شنبه ، مینویسیم
میرم آشپزخونه و بعد از خوردن یک لیوان آب یخ ، برمیگردم سالن اما اینبار میرم و تی وی رو روشن میکنم بلکه نیلو دست از سرم برداره ، گوشی رو از جیبه شلوار جینم درمیارم و صفحه شو برای چندمین بار چک میکنم ، خبری ازش نشده ، چقدر بی کاری مزخرفه
رو کاناپه ولو میشم و با بستنه چشمهام سعی میکنم ، کمی هم شده مشغولی ذهنم رو کم کنم ، اما همون لحظه نیلو بالای سرم پیداش میشه و با گذاشتنه لیسته غذاش ، که بیشتر شبیهه چرک نویسه سر امتحانه ریاضیه ، روی سینه ام میره تو آشپزخونه و از همونجا میگه:
_یه نگاه بنداز ببین چیزی رو جا نگذاشتم
میندازمش رو میزه کنار دستم و زیر لب میگم:
_وای نیلو دیوونه ام کردی با این لیستت
و بلندتر ادامه میدم:
_عالیه ، نگران نباش

دستی رو میکشم و اشاره به نمایشگاه بزرگ روبرومون میکنم و میگم:
_پیاده شید ، اوناهاش رسیدیم
_مهم به نظر میرسه
مهدی میگه و همراهه لیام که نمیدونم اصلا چرا همراهمون اومد پیاده میشن
اگه امیر خودش اونجا نباشه ، ایمان میارم که خوش شانسم
کیفم رو برمیدارم و پیاده میشم ، میرم سمتشون که منتظرم ایستادن جلوی ورودی ،
با وارد شدنمون پسره اون روزی بازم میاد استقبالمون و با لبخندی مسخره رو به من میگه:
_سلام خوش اومدید خانم ، بفرمایید امیر آقا تو آفیسشون هستن
گل بگیرن دهنتو ، پسره احمق ، نمیدونم من اونجوری حس میکنم یا مهدی دستاش رو مشت میکنه و قبل از من و لیام جهته دسته پسره رو میگیره و میره سمته اتاقه شیشه ای
_باحاله ، بهار ببین
رو میکنم سمته لیام که با اشاره چشم فراریه مشکی رنگ رو نشون میده
لبخندی میزنم و میگم:
_بیا بریم الان برمیگردیم راحت تر نگاهشون میکنیم
دستش رو میگذاره پشتم و با راحتیه همیشگیش جلوی خودش هدایتم میکنه
هنوز به ورودیه اتاقش نرسیدیم که همراهه مهدی میان بیرون و اولین چیزی که میبینم نگاهه ثابت مونده اش روی دسته لیامه که روی کمرمه
_سلام آقا امیر ، خسته نباشید
نخواستم زیادی رسمی باهاش برخورد کنم ، اما اون جدی جوابم رو میده:
_سلام بهار خانوم ، خوش اومدید منتظرتون بودم
تحته تاثیره جدیت نگاهش منم اشاره به مهدی میزنم و میگم:
_برادرم مهدی
و با اشاره ای کوتاه به لیام که کنارم ایستاده ادامه میدم:
_جناب لیام دوست خوانوادگیمون
امیر که انگار تو اتاق با مهدی آشنا شده بود خیلی ساده رو به لیام میگه:
_خوشبختم
وقتی که راهنماییمون میکنه سمته ردیفه ماشینها و خیلی مسلط شروع به توضیح دادن میکنه ،
تمامه حواسم پیشه مهدیه که زود به زود برمیگرده و مثلا یک نگاهه کلی بهمون میندازه
این وسط بی اعتناییه امیر کمی اذیتم میکنه پس رو به مهدی آروم میگم :
_من باید برم جایی ، شما میتونید خودتون برگردید خونه؟
برمیگرده سمتم و میپرسه:
_کجا میری ؟
سوالش عصبیم میکنه ، بخصوص که امیر خودش رو مشغوله گوشیش نشون میده
_گفتم که کار دارم ، شما هم که الان ماشین رو انتخاب کردید با همون برمیگردید خونه
لیام هم این وسط اظهار وجودش رو اعلام میکنه
_مهدی ، من میرم هم با بهار
با لبخندی که از اون جمله بندیش روی لبم میشینه ، بهش میگم:
_چرا که نه ، بیا بریم ، مهدی خودش انتخاب میکنه
میبینمش که پر حرص موبایلش رو میگذاره تو جیبشو ، مستقیم نگاهم میکنه
با خداحافظیه کوتاهی راه میفتم سمته خروجی و میگم:
_بریم پسر
صداش رو میشنوم ، بیچاره خیلی مودب از امیر خداحافظی میکنه و رو به مهدی که نمیدونم چرا ساکته میگه:
_میبینمت
با اون فتحه و کسره ای که به کلماتش میده انگار داره شعر میگه

هنوز سوار ماشین نشدم ، صدای پیامکه گوشیم که تو کیفمه بلند میشه ، سوار میشم و از کیفم درش میارم ، حینه روشن کردنه ماشین نگاهی بهش میندازم ، خودشه بدونه اینکه اصلا بازش کنم موبایل رو پرت میکنم رو داشبرد و رو به لیام که کنار دستم نشسته میپرسم:
_کجا ببرمت جناب؟
_خودت کجایی ، من رو هم ببر
_خودم که اینجام ، اما اگه منظورت اینه که کجا میرم ، باید بگم صرفا یه بهونه بود برای در رفتن ، حالا تو بگو کجا ببرمت
موبایلش رو میگیره بالا و کوتاه میگه:
_sim card
_آهان پس بزن بریم

هوا کاملا تاریک شده وقتی برمیگردیم خونه کلی با هم دور زدیم کلا آدمه پر انرژی این پسر ، میون اون شلوغ پلوغیه پشته چراغ قرمز که همه کلافه بودن داشت بستنی قیفی لیس میزد و به مردم لبخند ژکوند تحویل میداد ، حاله دلم رو یه کمم شده خوب کرد.
با دیدنه لندکروزر سفید رنگ ، از همونی که امیر خودش مشکیش رو داشت ، میفهمم با هم به نتیجه رسیدن
داخل که میریم ، فریدون رو میبینم ، با یک سلام کلی رو به همشون که تو سالن نشستن و جواب گرفتنمون البته با چاشنیه اخم های فریدون خان ، لیام میره سمته مهدی و با نشون دادنه دستش به شکله لایک میگه:
_دیدیم ، خوشگل شده
رو میکنم سمتش و میگم:
_لیام ، پسرم نوا جون اینجا نیست سعی کن کمتر فارسی حرف بزنی و رو به مهدی ادامه میدم:
_این غول پیکر چیه آوردی؟
بابا هم که انگار هم نظره منه
_منم داشتم همین رو میگفتم
_اون پسره امیر اصرار داشت رو این ، منم خوشم اومد خدایی عالیه بهار
تا میخوام جوابش رو بدم فریدون میپرسه:
_امیر کیه مگه نرفتی پیشه عشیاری
مهدی نیم نگاهی به بابا میندازه و جواب میده:
_نه بابا گفت برم پیشه این آقا امیر پسره دوستش ، پسره خوبی بود می گفت اگه میخوایی همینجوری ببرش قبل از اینکه برگردی اونور پس بیاریدش ، اما خب خودم قبول نکردم ، قراره فردا با بابا برم برای کارهای خریدش
فریدون که انگار با شنیدنه اسمه امیر هر لحظه عصبی تر میشه
_این شگرده بنگاهیاست باور نکن ، اولش اینجوری نشون میدن ، وگرنه کی میاد ماشینه میلیاردی رو الکی میده دسته کسی
بابا جوابش رو میده:
_نه امیر همچین پسری نیست تازه اون بنگاهی نیست و نمایشگاهه ماشین داره
خیلی دوست دارم یه حرفی هم من بزنم و جوابش رو بدم اما میدونم ، فریدون همین رو میخواد بفهمه پس از جام بلند میشم و حینه رفتن سمته پله ها میگم:
_تو اینکه عالیه شکی نیست داداشه من، اما واسه اون سفرهایی که تو گفتی با این ماشین ، یکم سختت میشه ، انگار یادت رفته اینجا ایرانه ، من الان برمیگردم.
میشنوم که بابا و فریدون هم همنظر با من میگن “راست میگه ”

لباسهام رو که عوض میکنم ، میخوام برم بیرون یک لحظه یاده موبایلم میفتم که وقتی زنگ خورده بود و اسمه امیر روش نقش بسته بود ، گذاشته بودمش تو کیفم ،
میرم سمتش و با بیرون آوردنش نگاهش میکنم ، غیر از همون پیام و یک تماس دیگه خبری ازش نشده ، دست میبرم و پیام رو باز میکنم:
“همین الان برگردید تو نمایشگاه”
پوزخندی میزنم ، همون بهتر که بازش نکرده بودم وگرنه معلوم نبود بتونم خودم رو کنترل کنم تا برنگردم داخل و دستور دادن رو بهش حالی نکنم.
موبایل رو میگذارم رو شارژ و میرم پایین ، چرا پس دلم شنیدنه صداش رو میخواد یعنی الان ما قهریم و داریم مثلا درد میکشیم.

بعد از شام فریدون که به طرز واضحی سعی میکنه لیام رو ندید بگیره رو به مهدی میپرسه:
_کی میخوایید شروع کنید سفرتون رو بهار هم باهاتون میاد؟
مهدی که انگار تو فکر بود رو به من جوابش رو میده:
_خودش میدونه ، اگه بتونه بیاد که عالی میشه
شروع میکنم به حساب کتابه روزهام ، که اگه بخواد برام خواستگار بیاد من باید خونه باشم ، ولی اگه نخوام بیان چی ، بهتر از این نمیتونم فرار کنم
_حالا تا جمعه فکرام رو میکنم بهت میگم
بابا که تازه اومده و تو جمع نشسته خیلی جدی میگه:
_بهار هیچ جا نمیاد ، کارش دارم
من فقط نگاهش میکنم ، فریدون که انگار راضی شده راحتتر میشینه مهدی هم تا میخواد بپرسه “چرا” بابا ادامه میده:
_تو هم فعلا جایی نمیری
برام عجیبه مهدی چیزی نمیپرسه و تنها سری تکون میده
لیام تلفن به دست میاد و کنار من رو مبل سه نفره میشینه
رو بهش میپرسم:
_نوا جون خوبه ؟
ناراحت جوابم رو میده:
_نگران بود
حین کشیدنه دستم رو بازوش میگم:
_طبیعیه ، ناراحت نباش
_بهار میشه بیایی تو تراس کارت دارم
فریدونه که بلند میشه میره سمته تراس و منتظر جوابم هم نمیمونه
مهدی و بابا هم خودشون رو گرمه حرف زدن نشون میدن
کی میخوان دست بردارن از این آوانس دادنا ، به خدا که این فریدون هم مذکره و مرده و چپ هم نگاه میکنه ، تازه قصدش هم مشخصه
یعنی اینها برای غیرتی شدنشون کافی نیست؟
روی صندلی های دوره میزه چوبیه کوچیک نشسته و حرکت پر استرسه پای راستش میگه که یک کمی هم عصبیه
_چیزی میخواستی بگی؟
برنمیگرده سمتم ، با دست اشاره میزنه که بیا بشین
سمته راستش میشینم و تکیه به پشتیه صندلی کوتاه نشون میدم که منتظر شنیدنم
اولش کمی خیره نگاه میکنه به موهای بدونه پوششم و جمع شده بالای سرم ، نفسه عمیقی میکشه و میگه:
_بهار میخوام رک و بدونه حاشیه حرف بزنم ، به بابام گفتم ، بیاییم برای خواستگاریه رسمیت اما گفت اول نظره خوده بهار رو بپرس ، میخوام بگمت خوب فکرهات رو بکن ، رفتی کانادا رو هم دیدی ، میدونی که هیچ جای دنیا کشور خود آدم نمیشه ، مسائلی هم پیش اومده که فکر کنم کلا قیده برگشتن رو بزنی
وقتی میبینه فقط نگاهش میکنم ادامه میده:
_میخوام جوابت مثبت باشه یا منفی تو جمع بهم بگی ، ترسی هم ندارم از غرورم
با اون چشمهای ریز شده نگاهش میکنم ، یعنی چی ، رویه یه جدیدشه ، اصلا چه اتفاقاتی افتاده که ممکنه قید برگشتن به کانادا رو بزنم
با صداش دقیقا دمه گوشم به خودم میام
_در ضمن یه روزی خودت گفتی ، اگه قصدم ازدواج باشه انتخابت فقط منم پس یا من یا هیچکس
متعجب عقب میکشم و فقط با نگاهم ارزیابیش میکنم ، هیچکس منظورش کیه ، پس کو اون فریدونه مثلا منطقی ، الان این تهدید بود یا چیز دیگه واقعا من اون حرف رو زدم
لبخندش اصلا سنخیتی با اون حرفهایی که بهم زده نداره و میگه:
_در ضمن دوست ندارم اونقدر با این پسره لیام گرم بگیری
تحملم با این حرفش ته میکشه ، بلند میشم و حینه بیرون رفتن از تراس میگم:
_زیاده روی نکن
دو قدم دور نمیشم که جلوم رو صد میکنه و با حفظه دستهاش رو به روی بازوهام میگه:
_باشه ، فقط خواستم ازت خواهش کنم ، همین
به دستهاش که تلاش میکنه باهام تماسی نداشته باشه نگاه میکنم ، چقدر فرق هست بینه فریدون و امیر ، شاید واقعا باید تو ایدآلهام برای مرده زندگیم دست ببرم و یک سری چیزهارو عوض کنم

بدونه اینکه چیزی بگم ، کنارش میزنم و مستقیم میرم تو اتاقم ، حالم بده
نمیدونم دلم چی میخواد ، اصلا کاش برنمیگشتم ، میرم سمته گوشیم و بدونه فکر کردن به چیزی شماره امیر رو میگیرم ،
وقتی از جواب دادنش نا امید میشم گوشی رو میارم پایین
به درک
شومیزم رو در میارم و میرم رو تخت دراز میکشم البته به شکله دلخواهم سرم رو از تخت میندازم پایین و سر و ته به اتاق خیره میشم
گوشی که هنوز تو دستهامه زنگ میخوره ، میارمش جلو چشمام ، امیره میخوام منم جواب ندم اما دلم شنیدنه اون خشه لعنتی صداش رو میخواد
چند ثانیه است جواب دادم اما نه من چیزی میگم نه اون ، خودم شروع میکنم:
_امیر
_ زنگ زده بودی؟
_قبلش تو زنگ زده بودی
حس میکنم خنده اش گرفته
_بله زنگ زده بودم اما وقت نداشتی جوابم رو بدی، چون خانم رفته بودن دور دور با یه مردی که به نظرش خوشتیپه
خوبه که پشته تلفن نمیتونه لبخندی رو که از لحنه حسودش رو لبم نشسته ، ببینه
_الان چی بهت بگم من ، اصلا بگو ببینم او اخمها چی بود رو صورتت
_واقعا میخوایی توضیح بدم?
_نه ، فقط برام حرف بزن
_چی بگم ، عصری کجا رفتید؟
_رفتیم چند جا لیام یک سری چیزا احتیاج داشت خریدیم
_بهار میخوام ببینمت ، پاشو بیا آپارتمان
_نمیشه قید اونجا رو بزن ، از امشب مهدی و لیام میرن اونجا برای خواب
_حاج خانوم میگفت فردا بهت زنگ میزنه
تا میخوام جوابش رو بدم ، در اتاق باز میشه ، هول میشم میخوام از اون حالته سر و ته دربیام که گوشی از دستم ول میشه و محکم میخوره تو بینی و دهنم
آخ پر دردم ، باعث میشه مهدی خودش رو بهم برسونه
_چی شد دختره دیوونه ، صد بار گفتم این عادته مسخره ات رو کنار بزار
دستشو پس میزنم
_تقصیره توئه ، چرا در نمیزنی میایی تو ؟
_مگه داشتی چیکار میکردی ، هول شدی ؟
سری تکون میدم براش
_داشتم با دوست پسرم حرف میزدم ، الانم زیر تخت قایمش کردم ، ولی تو به روی خودت نیار
میخنده و کنارم میشینه منم درست میشینم و میپرسم:
_فریدون رفت؟
نفسه عمیقی میکشه و جواب میده:
_آره ، بهم گفت چی بهت گفته ، چیکار میخوایی بکنی؟
_خسته شدم ، خیلی رک بهش گفتم نه ، اما میگه میخوام بیام خواستگاری
حینه وارسیه بینیم که حس میکنم له شده ، میگه:
_مطمئنی واضح بهش گفتی نه؟
_خب من اون موقع یک چیزی گفتم ، اون پیش خودش فکر و خیال کرده
_چی گفتی؟

_میخوایی بگی بهت نگفته؟
_چرا گفته ولی الان نگرانیت برای چیه مگه نمیخوایی رو حرفت بمونی؟
دیگه مطمئن میشم ، مهدی اومده برای حرف کشی از زبونه من ، میخندم و با دست هولش میدم
_پاشو ببینم مثلا میخوایی بگی خیلی زرنگی ، اوناها کلید آپارتمان اونجاست پاشید برید
_ربطت به اون امیر نام چیه؟
لبخندم رو لحن و نگاهه جدی شده اش جمع میکنه
_منظورت چیه؟
_منظورم واضحه ، تو حتی رفتی تا نمایشگاهش
بلند میشم و روبروش می ایستم
_نمیگم نرفتم ، اما اون فقط یک خواستگاره همین
_شاید هم بیشتر از یه خواستگاره
_شاید
_تا وقتی که فریدون هست و اونقدر عاشقته ، من هیچ مرده دیگه ای رو تائید نمیکنم ، حتی اون امیر آقایی رو که عصر وقتی با لیام رفتی ، داشت دیوونه میشد و مرتب سر اون شاگردهای بدبختش خالی میکرد ، همیشه فکر میکردم بری سمته مردی که به قوله خودت روشن فکر و به قوله خودمون سیب زمینی باشه
_مهدی برای خودت نبر و ندوز ، خودمم هنوز نمیدونم چی میخوام
بلند میشه و با گرفتنه هر دوتا بازوهام میگه:
_فریدون رو جدی بگیر ، اون مرده غیرتی رو هم که نمیدونم چی بینتونه ، که البته اگه نمیشناختمت امروز گردنش رو خورد میکردم سعی کن با عقلت بسنجی ، چون دل تا ابد همراهیت نمیکنه ، همین که زده شد یا یه بار شکست کم میاره و پشتت رو خالی میکنه
بغض میشینه تو گلوم و میپرسم :
_اگه بخوام فراموش کردن و انتخاب کنم چی؟
_اونوقت میشی یکی مثله من و زندگی میشه دوازده رنگه خاکستری با تمهای مختلف چلو چشمات
_میخوایی بگی هنوز هم الهام رو فراموش نکردی؟
میره سمته در و پشت بهم جواب میده:
_فراموش که میشه ، اما سرجاشه و کسی نمیتونه جاش یا حتی کنارش بشینه
میخواد بیرون بره که میرم و کلید آپارتمان رو برمیدارم و بدونه حرف میگیرم سمتش
از دستم میکشدش و کوتاه شب بخیری میگه و میره سمته راه پله
در و میبندم ، پس فراموش کردن یعنی نابود کردن احساست
با دیدنه گوشیم روی تخت یادم میفته من با امیر حرف میزدم ، متعجب میرم سمتش یعنی ممکنه قطع نشده باشه
برش میدارم و تایمر تماس که ٢۶ دقیقه رو نشون میده
لب میگزم و موبایل رو میزارم کنار گوشم ، آروم صداش میزنم:
_امیر؟
_پس فراموش کردن هم یکی از گزینه هاته ، بهار بازم میخوایی دورم بزنی ، ولی بزار بهت بگم ، نه اون فریدون خانه عاشق پیشه ات نه خودت و نه هیچکسه دیگه ای نمیتونه جلوم رو بگیره برای بدست آوردنت ، پس سعی کن به این فکر کنی شب خواستگاری چی میخوایی بپوشی ، شب بخیر
جونی تو تنم نمونده پایینه تخت میشینم و زانوهامو بغل میگیرم و زیر لب میگم:
الان چی میشه؟ چقدر به یکی احتیاج دارم بیاد همه چی رو برام آسونتر از اون چیزی که تو ذهنمه ، شرح بده
یکی مثله سما ، یا نه یکی مثله نوا جون
خدایا منه دیوونه هنوزم نمیدونم فردا چی به انیس جون بگم
گوشی رو میارم بالا و فورا صفحه تلگرامش رو باز میکنم
میزنم روی پی وی امیر و مینویسم:
“امیر قرار بود انتخاب کنم”
خیلی زود پیام سین و مشغوله نوشتن میشه
“خودت میگی قرار بود ”
نمیفهمم منظورش رو مینویسم:
“یعنی چی؟”
کمی طول میکشه تا جواب بده
“یعنی ، نمیخوام اولین و آخرین شانسه زندگیم رو با یک بسته مداده خاکستری عوض کنم ”

_بهار تو هم با مهدی برو
درحالی که لقمه ام رو آرومتر میجوئم گنگ سر تکون میدم
بابا که مشغوله چندتا ورقه تو دستشه بدونه نگاه کردن بهم ادامه میده:
_یه ماشینه جمع و جورتر انتخاب کنید
میفهمم کجا رو میگه
_من و میخواد چیکار ، خودش میره دیگه
اینبار نگاهش رو میندازه تو چشمهام
_اونجا میمونی تا کارهای تحویله سندش هم تموم میشه
حرصی زیر لب چشمی میگم ، از پشته میز صبحونه بلند میشم و میرم سمته اتاقم تا حاضر بشم

از خونه که بیرون میام شماره مهدی رو میگیرم با صدای خواب آلودش جواب میده:
_چیه بهار؟
_علیک سلام صبح تو هم بخیر داداشم
_ممنون ، کاری داشتی؟
_بابا بهم گفت باهات بیام برای انتخاب ماشین
جدی جواب میده:
_تو کجا میایی؟
حینه پیچیدن تو خیابون اصلی میگم:
_برو به بابات بگو ، گفت این پسره غرب زده چیزی بلد نیست
_که اینطور
_خب راست میگه دیگه اون انتخاب بود دیروز کردی ، بیام یا خودت مستقیم میایی نمایشگاه؟
_الان حاضر میشم و راه می افتم ، اگه زودتر رسیدی جلوی نمایشگاه منتظرم بمون
_پس میبینمت
گوشی رو پرت میکنم رو صندلیه کناریم و میگم:
_مثلا برم تو چی میشه؟

خوشبختانه خبری از اون پسره چاپلوس نیست ، انگار صبح ها خلوت تره ، یعنی ممکنه امیر اینجا نباشه
یکی از شاگردها میاد جلو و با احترام سر خم میکنه
_خوش اومدید خانم چه جوری میتونم کمکتون کنم
این دیالوگ انگار ماله همشونه
قصد ندارم برم اتاقه امیر تا مهدی میرسه ، رو میکنم سمته ردیفه ماشینها و میگم:
_منتظر کسی هستم بیاد بعد میریم مدیریت ، الان میخوام انتخاب کنم ، میشه ؟
خیلی مودب میگه:
_البته ، بفرمائید ، چه مدلی مد نظرتونه؟
_یه مدله سنگین که بیشتر به درد سفر بخوره
_خب بیایید جپ های شاسی بلندمون اونوره
میخندم و میگم:
_دیگه نه تا اون حد ، حالا بزارید نگاه کنم تا همراهم میرسه
میخنده و تنهام میگذاره
آدم با دیدنه این همه ماشین که برق میزنن ، دلش هوس میکنه
تلفنم که تو دستهامه زنگ میخوره ، نگاهش میکنم انیس جونه چقدر آن تایم
جواب نمیدم ، نه چیزی دارم بگم نه مکانش به درد جواب دادن میخوره
تقریبا همه ردیفهارو نگاه کردم و یکی دوتا رو هم پسندیدم که با صدای عصبیش که انگار اون لحظه وارد نمایشگاه شده تو جام میپرم ، مچ دستم رو میارم بالا ساعت ده و نیم چه وقته سرکار اومدنه
آروم از بینه ماشینا میام بیرون و میرم سمتش که داره سر دوتا از شاگرداش داد میزنه برای بی اجازه بیرون بردنه ماشین ها ، که انگار اولین بارشون هم نیست
پشته سرش می ایستم ، جوری که اگه کمی بچرخه سمته چپش میتونه من رو ببینه
خیلی زود سرش رو برمیگردونه سمتم و با همون اخمها که کم کم دارن محو میشن میپرسه:
_بهار ، چیزی شده اومدی اینجا؟
جوابی نمیدم و فقط با تعجب نگاهش میکنم ، میفهمه و با بالا آوردنه دستش به اون دوتا میفهمونه که برن و کامل برمیگرده سمتم
_ببخشید سلام
_سلام ، منتظر مهدی ام
با اشاره به آفیسش ، دستشو میگذاره پشته کمرم و میگه:
_بهشون گفته بودم عجله ای برای تحویل و حساب نیست
جلوش راه میفتم
_اون چی بود ، براش انتخاب کرده بودی؟
در اتاقش رو که واقعا بستن و نبستنش هیچ توفیقی نداره ، میبنده
_چرا ، وایت شو ماشینه بدی نیست خیلی به استایلشون میخورد
رو میکنم سمتشو با لبخند میگم:
_بله درسته اما مهدی یه ماشینه میخواد برای این یک ماه و نیم باهاش بره شمال و اینطرف و اونطرف ، خودتم میدونی این جور ماشینا به درده تو کوچه موندن نمیخورن چه برسه تو جاده موندن
_راست میگی حواسم نبود ، بهار چرا این کت های تو هیچوقت دکمه نداره ؟
متعجب از سواله بی ربطش نگاهی به کته تابستانه نسبتا بلنده کاهویی و کمی کلوش با اون کمر تنگش میندازم و پر اخم میگم

_چه ربطی داره؟
میاد جلو و میگه:
_ربط داره که میگم ، نگاهها رو رو خودت نمیبینی؟
اگه جوابش رو بدم ، یعنی برام عادیه که دخالت بکنه تو پوششم ، که به نظر خودم با اون بلوز آستین حلقه ایه یقه داره مشکی که زیرش پوشیدم و بلندیش هم اندازه کتمه هیج ایرادی درش نمیبینم پس بدونه جواب میرم و رو مبله یک نفره مشکی رنگ میشینم و میگم:
_میشه بگی یک لیوان آب بیارن ، تشنمه
سنگینیه نگاهش رو حس میکنم ، اما توجهی نمیکنم
چند لحظه بعد میره سمته یخچاله کوچولوی پشته صندلیه خودش که همون لحظه دیدمش و دوتا آب معدنیه شیشه ای میاره
یکیش رو میزاره رو میز خودشو اون یکی رو برام باز میکنه و در حالی که خیره نگاهم میکنه میده دستم
منم همونجوری خیره بهش آب و میدم بالا و چند قلپ پشته سر هم میخورم ، جدا تشنه ام بود میز ازم دوره میخوام بلند بشم بزارمش روش که خودش میاد و از دستم میگیره
تکیه میزنه به میز خودشو نگاهی به دهنه بطریه کوچیک که رده رژمو از همینجا هم میشه تشخیص داد ، میندازه و
لبخندی میزنه ، بطری رو میبره سمته دهنش و تمومه آب رو سر میکشه
لبخندم بی اراده است ، آروم میپرسه:
_خوبی؟
_خوبم تو چی؟
نفسه عمیقی میکشه
_اصلا خوب نیستم
بلند میشم برم سمتش که همون لحظه صدای قدم هایی رو میشنوم ، برمیگردم سمته دیواره شیشه ای مهدی رو با صورتی کاملا جدی میبینم
چه خوب که اون دیوار شیشه ای بود و تونستم قبل از رفتن سمتش مهدی رو ببینم
امیر میره در و باز میکنه و با خوشروییه تمام با مهدی که صورت جدیش نشون میده تو ذهنش چی میگذره دست میده و دعوتش میکنه بیاد بشینه
روی مبله دو نفره که روبروی منه میشینه ، امیر بطریه دستش رو میگذاره رو میز و حین احوال پرسی میره که برای مهدی هم آب خنک بیاره ، اما مهدی خیره به نقطه ای مونده رو میز جلوش رد نگاهش رو میگیرم
لبه بطری رو نگاه میکنه که رد رژ من روشه و تا دقایقی پیش دسته امیر بود
قبل از اینکه نگاهش رو بندازه تو نگاهم خودم رو مشغوله موبایلم نشون میدم ، اگه بگم نترسیدم دروغ گفتم ، آب دهنم رو نا محسوس قورت میدم
_بفرمائید ، بهار خانم راجع به ماشین بهم گفتن ، من دیروز اون مسائل رو در نظر نگرفتم
حینه نشستنش این حرف رو میزنه
مهدی تنها سری تکون میده و بازم من و نگاه میکنه
باید چیزی بگم وگرنه میدونه که ترسیدم
_تا برسی من دوتا رو پسندیدم ، حالا میمونه نظر خودت
_پس بریم تا دیر نشده ، قراره بریم شرکته فریدون دنبالش و ناهار و با هم باشیم
خوب میدونم دلیله این حرفش رو ، امیر دستش رو میگذاره تو جیبش و میگه:
_بفرمائید ببینیم انتخابهای بهار خانوم رو
بعد از نیم ساعت اینور اونور با انتخاب سورنتویی که من پسندیده بودم برمیگردیم اتاقه مدیریت و مشغوله قولنامه و کاغذ بازیهاش میشیم
امضاها که تموم میشه مهدی رو میکنه سمتم
_برو دنباله لیام منتظرته
با اون لمی که داده یعنی تو برو من هنوز کار دارم
بلند میشم ، رو به امیر که اخم کرده باز میگم:
_ممنون آقا امیر
و رو به مهدی که به صفحه موبایلش نگاه میکنه ادامه میدم:
_کجا منتظرتون باشیم
_آدرس رو برات فرستادم
_خوبه پس خداحافظ
امیر جلوم میره و در و برام باز میکنه با اون نگاهه خیره مهدی تنها سری تکون میدم و از کنارش میگذرم
یعنی میخواد چی بهش بگه ، خدا بخیر بگذرونه.

*راوی*

در و که پشته سر بهار میبنده میره سمته تلفن و رو به مهدی میپرسه:
_چای یا قهوه ؟
_هیچکدوم بیا بشین
فکر میکنه ، چقدر عادتهای این خواهر و برادر شبیهه همه حتی اون نگاهه بی پرواشون و اعتماد بنفسشون هم کپ همه
تلفن رو سرجاش میگذاره ، میره و روبروی مهدی میشینه ، خوب میدونه میخواد چی بپرسه و باید چی جواب بده
مهدی خودش رو روی مبل جلو میکشه و با گذاشتن آرنج دستهاش رو زانوهاش خیره به اون بطریه آب که شده آیینه دقش میپرسه:
_تا کجا پیش رفتید؟
کمی طول میکشه بفهمه منظوره این برادری رو که مقابلش نشسته
_تا اونجا که مادرم امروز زنگ میزنه و قرار خواستگاری میزاره
عصبی از حاضر جوابیه مرده امیر نامه روبروش میگه:
_این روزها کسی میره خواستگاری که از جوابه دختر مقابلش مطمئن باشه
نمیدونه حرفی که میخواد بزنه ممکنه به ضررش باشه یا به نفعش اما جواب میده:
_مطمئنم
مهدی پوزخندی میزنه
_داری با برادرش حرف میزنی ، بهار ایران بمون نیست الانم اومده تعطیلات
خیره به اون چشمهای آبیش که انگار خبیث به نظر میرسه گوشه لبش رو میجوه ، که مهدی ادامه میده:
_در ضمن این وسط یکی دیگه ام هست که از اون طرفه مطمئنت تقریبا مطمئنه
میدونه که منظورش کسی نیست جز فریدون ، اینبار بدونه پرده حرفش رو میزنه:
_بهار هیچوقت سهمه اون آدم نمیشه
مهدی با تعجبی نمایشی حرفش رو تصحیح میکنه
_ بهار خانوم
با خودش میگه ، یعنی بهار چی به این امیر نام گفته و چی بینشون گذشته که اونقدر مطمئن حرف میزنه ، از جاش بلند میشه و حینه رفتن سمته در رو به امیری که پشته سرش بلند شده میگه:
_نمیدونم چی تو رو اونقدر مطمئن کرده که مقابله فریدونی که خیلی ساله عاشقه بهاره ، خودت رو بیشتر محق میدونی ولی خب زندگیه بهاره اون تصمیم میگیره
فقط یادت باشه ، منتظره دیدنه یک اشتباهم چون چیزهایی شنیدم که فعلا دنباله اثباتشم ، روز خوش و بابته ماشین ممنون
امیر بدونه توجه به تهدیدات مهدی که به عنوانه یک برادر حق رو بهش میده ، مودبانه تا کناره ماشین که جلوی در آماده اش کردن همراهیش میکنه
برمیگرده اتاقش و حینه رفتن سرجاش فکر میکنه یعنی چه چیزهایی شنیده چرا حس میکنه نگرانه
همراهش زنگ میخوره ، مادرشه جواب میده و حینه ماساژ پیشونیش میگه:
_جانم حاج خانوم ؟
_امیر پسرم سعی کن خودت رو برسونی همین الان
صدای پچ ماننده مادرش رو که میشنوه از جاش بلند میشه
_چی شده مگه؟
_بیایی میفهمی
موبایله قطع شده رو میزاره تو جیبه شلوارشو با برداشتنه کت و سوئیچش از اتاق میره بیرون و بلند پیمان رو صدا میزنه
_بله آقا
_دوساعته میرم و برمیگردم ، به اون دوتا هم بگو کارم باهاشون تموم نشده
منتظر شنیدنه جوابه پسرک نمیمونه و فورا نمایشگاه رو به مقصد خونه ترک میکنه

دستی رو که میکشه ، یک لحظه با دیدنه ماشین بهار جلوی در خونه باباش هرچی فکره با هم به ذهنش فشار میاره
اگه باباش اون حرفهایی رو که به اون زده به بهار هم گفته باشه ، باید قید رابطه نصفه نیمشون رو برای همیشه بزنه
به خودش میاد ، خیلی سریع پیاده میشه ، در و باز میکنه و با قدمهای پرشتابی میره سمته ورودی
خونه ساکته ، مادرش رو تو سالن میبینه که داره نگران قدم رو میره
انیس با دیدنه پسرش که انگار فهمیده بهار اینجاست میره سمتش و حینه فشردنه بازوش میگه:
_نگران نباش ، شاید بابات تونست قانعش کنه
_یعی چی؟
سوالش رو آروم میپرسه انگار تنی نداره که به صداش بده
انیس دستش رو میکشه و روی مبل کنار دستش مینشونتش _با بهار حرف زدم ، گفت فعلا آمادگیه ازدواج نداره و میخواد برگرده کانادا ، بابات هم موبایل رو از دستم گرفت و …
امیر میپره میونه حرفه مادرش و میگه:
_حاج خانوم کاش نمیگذاشتی ، اون دختر الان داره جلوی بابا از خجالت آب میشه
_بابات رو که میشناسی آدمی نیست بخواد کسی رو خورد کنه فقط میخواد منطقی باهاش حرف بزنه
_اگه منظورت اون منطقیه که با من حرف زد ، که خیلی عالی میشه
_امیر ت…
همون لحظه در اتاق مطالعه که رو به سالنه باز و اول بهار و پشت سرش ایرج خان بیرون میان
امیر با دیدنه بهار که سرش پایینه ، قلبش تیر میکشه
وقتی هم انیس میره جلو و بهار سرش رو بلند میکنه همون قلبش دیگه نمیزنه با دیدنه اون چشمهای سرخ از گریه اش
ایرج رو به امیری که خیره بهاره ، جدی میپرسه:
_اینجا چیکار میکنی؟

وقتی امیر همچنان به بهار خیره است و جوابی نمیده ، ایرج خان نیم نگاهه اخطاری به انیس میندازه و رو به بهار میگه:
_دوست دارم ناهار رو با ما باشی
بهار که از دسته ضعف و گریه کردنه خودش به شدت کفریه ، سعی میکنه این دقایقه آخر رو تو این خونه ، اقلا با تسلط بر رفتارش بگذرونه ، با لبخندی نیم بند خیره به چشمهای ایرج خانی ، که امروز واقعا سوپرایزش کرده بود جواب میده:
_ممنون ، شما لطف دارید ، اما ناهار رو باید جایی باشم ، همینجوریشم کلی دیر کردم ، اگه اجازه بدید من دیگه باید برم
_خب زنگ بزن کنسلش کن ، میخوایم به بهونه ناهار یکم دور هم باشیم
اینبار رو میکنه سمته انیسی که این حرف رو زده ، انگار جدی جدی عروسه این خونه است
_ممنون انیس جون ، واقعا باید برم
ایرج با لبخند دست روی بازوش میگذاره و میگه:
_اصرار نکن خانوم وقت زیاده
امیر نمیتونه هیچ برداشتی از رفتارشون داشته باشه ، بهار همون بهاره همیشگیه بغیر از اون چند لحظه اولش که از اتاق اومده بود بیرون ، پدرش هم لبخند میزد ، مادرش هم اصرار برای دور هم بودن میکرد
یعنی واقعا همه چیز اونقدر عادی بود
وقتی بهار همراهه حاج خانوم از در ورودی میره بیرون به خودش میاد و میخواد بره دنبالش که ایرج محکم صداش میزنه
_امیر؟
_بله ، پدر
_بزار الان تنها باشه ، وقته مناسبی نیست برای حرف زدن
با نیم نگاهی به در ورودی کامل برمیگرده سمته پدرش که بعد از چند روز باهاش حرف زده بود و میپرسه:
_نمیخوایی بگی چی بهش گفتی ، اصلا چرا این کارو کردی؟
ایرج میره سمته مبلی که تا دقایقی پیش امیر روش نشسته بود و میگه:
_عوضه تشکر کردنه ، کاری رو که تو نتونستی تو این یکسال انجام بدی من تو نیم ساعت درستش کردم
لبخنده ناباور امیر غیره ارادیه ، ایرج که مثلا نمیخواد رو بده بهش با اخم میگه:
_نیشت رو ببند ، من هنوز کارم با تو تموم نشده
همون لحظه انیس میاد تو و رو به همسرش با لحنه تندی میگه:
_ایرج کارت اصلا درست نبود ، شازده پسرت زده زندگیش رو نابود کرده تازه ماهم راه به راه براش شاخ و شونه میکشیم
امیر خیره به صورته عصبانیه مادرش که انگار چند قطره اشک هم گوشه چشمش جمع شده میپرسه:
_چرا مامان ، حالش بد بود؟
عصبی تر از قبل با بالا آوردنه انگشته اشاره اش اینبار رو به پسرش میگخ
_امیر چند روزی برو آپارتمانت ، نمیخوام ببینمت ، اگه الان من جلوی اون دختر خجالت زده ام همش تقصیر تو و تربیت نا درسته خودمه
ایرج بلند میشه و انیسی رو که عملا داره گریه میکنه بغل میگیره و اشاره به امیره مات شده میزنه که برو
خیلی آروم و بیصدا از خونه میاد بیرون و زیر لب میگه:
_ واقعا زندگی برای همه اونقدر سخته یا فقط من تو گل موندم.

*بهار*

خیره به پیچ و تابه اون ماهیهای کوچولو تیکه تیکه حرفهای ایرج خان تو ذهنم پلی میشه
“بهار دخترم تو الانت رو میبینی ، اما من ده سال بعدت رو میبینم”
یعنی چی مگه من ده سال دیگه چه شکلی میشم؟
“میدونم کاری که پسرم باهات کرده کم از جنایت نداشته”
چه خوبه که میدونی و نمیگی خودت هم بی تقصیر نبودی
“شما الان چه بخوایید چه نخوایید باید باهم ازدواج کنید”
یعنی داشت تهدیدم میکرد ، نه فکر نمیکنم اون از لحاظه دینی داشت توضیح میداد
“اون شب جدا از جنایت بودنش ، گناهه کبیره بوده ، پس فردا خدا به خاطر پسرم سوال و جوابم میکنه ، ازدواجتون کمی هم شده گناهتون رو سبک میکنه”
ایرج خان اگه بفهمی یکبار دیگه ام تکرار شده چی ، بازم با ازدواج گناهمون کم میشه؟ یا کارمون میرسه به شلاق و این حرف ها
راه حله آخرش زیادی تامل برانگیز بود مگه میشه ، اصلا امیر میزاره؟
“دخترم ، میتونی الان با امیر ازدواج کنی و اگه دیدی با هم نمیسازید ، که با اون همه علاقه ای که بهت داره فکر کنم بتونه دلت رو به دست بیاره ، ازش جدا بشی ، اون اسمه تو شناسنامه ات میتونه با موقعیته الانت آینده ات رو هم تضمین کنه”
چقدر با حساب و کتاب حرف میزد ، اینجا بود که من هم سکوتم رو شکستم و یه حرفی زدم
“و اگه پسرتون راضی به طلاق دادنم نشد”
دیدم نگاهش رو که اول ناباور شده بود ، بعدش هم آروم جوابم رو داده بود
“من تضمین میکنم”
نمیدونم چرا با اون تضمینش بیشتر دلم لرزیده بود ، چشمهام جوشیده بود ، یعنی ایرج خان میخواد فقط بار گناهه پسرش رو سبک کنه که پس فردا جلوی خدا شرمنده نشه ، وگرنه من رو به عنوانه عروس قبول نداشت ، خب حقم داره دختری که مست کنه و با یه پسر بره خونه اش حتما …
حتما چی بهار تو مگه خودت رو نمیشناسی
میشناسم ، اما ایرج خان که من رو نمیشناسه
به درک ، اصلا همه برن به درک ، خدایا کاش منم الان همه ذهنم خالی از هر موضوع و حرف و حدیثی بشه مثله اون ماهیه کوچولو که داره ورجه وورجه میزنه ، توجهم جلبه آهنگی میشه که تو فضای زیادی ساکته کافه پیچیده
(سرگذشت قلبه من دچار عشق نبود اهل عاشقی نبود تو آمدی شدی تمام من)

چشمام و میبندم الحق که قلبه من اهله عاشقی نبود ، امیر اومد و اول نابودم کرد و بعدش…
ویبره موبایم داخله کیفم که زیره دستمه باعث میشه که افکارم بهم بریزه ، اسپرسو سرد شده رو برمیدارم و حینه نوشییدنش گوشی رو درمیارم ، اسمه مهدی رو صفحه ست ، جواب میدم:
_بله داداش؟
_کجایی؟ چرا هنوز نیومدی خونه؟
_چرا ؟ بهت پیام داده بودم که نمیام
_اون سه ساعت پیش بود ، پرسیدم کجایی؟
_تو یه کافیشاپم چیزی شده؟
عصبیه انگار
_با کی رفتی کافه
فهمیدم دردش چیه
_کسی نیست تنهام
میدونه که اهله دروغ گفتن نیستم ، آرومتر میپرسه:
_چرا ناراحتی ، فریدون فکر کرد به خاطر اون نیومدی
بلند میشم و میرم سمته صندوق
_الان خونه اید
_نه همین چند لحظه پیش زدیم بیرون
_خوبه خوش بگذره شب خونه میبینمت
بعد از کمی سکوت خداحافظی میکنه ، گوشی رو قطع میکنم و با گرفتنه کارتم از کافه میرم بیرون
برام عجیبه خبری از امیر نیست ، یعنی اون شرایطه پدرش رو قبول میکنه
با این حساب جمعه شب میان خواستگاری

_چرا اینقدر بهم ریخته ای؟
_چون اومدی از تو تخت کشیدیم بیرون
_ظاهرت رو نمیگم ، اصلا تو کی تا اینوقت از روز خوابیدی
فقط نگاهش میکنم ، چقدر خانم شده با اون موهای جمع شده اش , با لبخندی میگم:
_من و ول از خودت بگو ، چه خبر از زندگی
_خوبه ، تو بگو چه خبر از حاله و روزت ، دیروز میخواستم بیام پیشت ، نشد
تو دلم میگم کاش میومدی ، بلند میشه و میاد کنارم , دستم رو میگیره و میگه:
_بهار میشناسمت ، بریز بیرون میدونم اون شیش ماه بهت آسون نگذشته ، چون قبله رفتنت میدونستم چی به سر دلت اومده
به شدت نیاز دارم به یکی حرف بزنم و کسی به اندازه سما از موضوع خبر نداره
_پاشو بریم اتاقم ، اینجا نمیشه
سری تکون میده و بلند میشه ، همراهه هم از پله ها میریم بالا.

رو تخت نشستیم رو به روی هم ، همه چیز رو براش میگم ، از آخرین شبم در ایران البته با سانسور ، تا دیروز که ایرج خان با حرفهاش دلم رو تیکه تیکه کرده بود
طبقه معمول از همون اوله حرفهام ، شروع میکنه به اشک ریختن
_الان میخوایی ، چیکار کنی؟
_میخوام پیشنهاده ایرج خان رو قبول کنم
_غلط کردی فهمیدی ، میخوایی اینبار امیر رو نابود کنی؟
دردت چیه دیوونه ، دوسش داری دوست داره دیگه چرا داری همه چیز رو اونقدر سخت میکنی
میزانه عصبانیتش خیلیه ، نگران دستش رو میگیرم
_آروم باش
_نمیتونم ، درسته که خارج از قوانینه مسخره ات دل دادی رفت ، درسته آشناییتون مزخرف بود ، اما مهم نیست
مهم اینه که یکیتون اونجا سوخت یکیتون اینجا ، باور کن امیر حالش به مراتب از تو بدتر بود ، هیچ میدونی هر شب تا نمیرفت آپارتمانت ، آروم نمیشد؟
سری به معنیه آره تکون میدم ، که بیشتر آتیشی میشه
_اینارو هم میدونی و روتم میشه به اون پیشنهاد مسخره فکر کنی ، اصلا بشین تا امیر طلاقت بده
روش رو برمیگردونه و با دستهاش خودش رو باد میزنه ، خنده ام میگیره از حرفه آخرش
یهو برمیگرده سمتم و میپرسه:
_امیر میدونه باباش چی گفته؟
با حسرتی عجیب آروم میگم:
_نمیدونم ، از دیروز نه زنگ زده نه پیام فرستاده
_دیشب امین بهش زنگ زد ، گفت خونه خودشه
سرم رو تکیه میدم به تاج تخت و میپرسم:
_کی برمیگردی شرکت؟
_اول هفته آینده ، تو چی با این حساب برمیگردی شرکت
_از دیشب کلی فکر کردم اگه تخمین ازدواج و طلاق رو برای شیش ماه بزنم ، میتونم از اونور مرخصیه بدونه حقوق بگیرم
با تاسف سری تکون میده برام که اینبار من عصبی بلند میشم و میگم:
_چته ، چرا اونجوری نگاهم میکنی ، خود تو اگه حس کنی ادیب خان تو رو در شانه پسرش نمیبینه رد فعلت چی میتونه باشه؟ سما تو دیگه درکم کن دارم دیوونه میشم ، خسته شدم اونقدر همه خلافه جهتم رو بهم نشون دادن ، نمیخوام دیگه برگردم عقب ، اینبار فقط رد میشم و میرم ، بسه یکی دیگه اشتباه کرده من باید تاوانه دلم رو بدم ، من من …
نفسم میگیره ، سما خودش رو بهم میرسونه و محکم بغلم میکنه و آروم دمه گوشم پچ میزنه:
_گریه کن بهار ، بغضت راهه نفست رو گرفته
سرم رو پر شدد تکون میدم بهد تز کشیدن چند نفسه عمیق پر جرص میگم:
_نه اشک و آه نداریم
نگران نگاهم میکنه ، خوب نگاهش رو میخونم ، محکم بازوش رو میگیرم:
_حرفهایی که زدیم بینه خودمون میمونه ، البته نه مثله همیشه این یک بار و رازدار باش
سری تکون میده ، غبطه میخورم به اون اشکهاش که اونقدر راحت از اون چشمهای درشتش میان پایین

بابا زودتر از همیشه از شرکت میاد و بعد از خوردن یکم میوه با مهدی میرن تو اتاق کارش ، این چند روز رو همش با هم حرف زدن مطمئنم بابا میخواد یه کاری بکنه ، بی حوصله تر از کل روزم بلند میشم برم اتاقم که نیلو میپرسه:
_بهار نگفتی ، لباست آماده است؟ اصلا تو چرا اینقدر بیخیالی فرداشب مهمونیه ، میخوایی از آرایشگرم وقت بگیرم برات ؟
_نیلو جون ، نگران نباش لباس دارم ، آرایشگرم نمیخوام من و که میشناسی
لیام همونجوری که مشغوله لبتابه شه میگه:
_بهار باید کمک کنی برای لباس
میرم سمته پله ها و جواب میدم:
_باشه شب باهاتون میام آپارتمان
پامو که روی اولین پله میزارم پشیمون میشم و میرم سمته اتاقه کار بابا تا یه چیزی رو ازش بپرسم
با دیدنه دره نیمه باز میخوام با صدای بلند بترسونمشون ، اما با شنیدن حرفهای مهدی تو جام خشک میشم و ناخواسته گوش وایمیستم
_بابا تا کی میخوایی این کارهای نامتعارف رو از من بخوایی ، چرا به جاش برای یکبار هم شده نمیشینی رک با بهار حرف بزنی ، داره از خودم بدم میاد ، نمیخوام پس فردا بهار هم ازم بدش بیاد
_چرا بزرگش میکنی ، تو فقط داری به من کمک میکنی
_نه بابا من همون جاسوسه دو جانبه ام که بهار گفت ، لیام شاهده ، زندگی رو بهش زهر کرده بودم اونجا ، که چی شما غرورت نشکنه و دخترت خودش پشیمون بشه برگرده
_مگه کاره بدی کردی ، وظیفه برادریت رو بجا آوردی
_نه یه برادر مثل من پشت خواهرش رو خالی نمیکنه ، بابا حاله بهار خیلی بد بود ، الانم بدتره
_ایرج امروز زنگ زد ، برای جمعه شب میخوان بیان
_اون روز امیر گفت که قصدش رو دارن بهت که گفته بودم ، حالا خودت نظرت چیه؟
_امیر پسر خوبیه ، اما باید بدونم رابطه اش با بهار چی بوده ، یادت باشه فریدون هم هست
_بهار علنا بهش گفته که نمیخوادش
_مگه بچه بازیه ، اونها خیلی وقته ماله همن ، این و کله فامیل میدونه
صدای خسته مهدی که انگار داره صورتش رو ماساژ میده دورتر میاد
_باید بگم سوتفاهمی بیش نبوده ، سعی کن خودت با پسر عموت منطقی صحبت کمی
_جوابه ایرج رو چی بدم؟
_مگه میخوان بیان خواستگاریه من ، باید بری از بهار بپرسی
_خب تو برو بپرس
اینبار مهدی عصبی میگه:
_بسه بابا ، یعنی نمیتونی دو کلوم با دخترت حرف بزنی خودت هم نمیتونی به نیلو بگو ازش بپرسه ، فقط یادت باشه همین امشب با فریدون حرف بزنی ، نمیخوام فرداشب میون فامیل بهار رو سوپرایز کنه ، اون روز یه چیزهایی میگفت
وقتی سکوت میکنن و بابا جوابی نمیده ، آروم میرم جلو و در رو کامل باز میکنم
اولین نفر بابا که روی مبل نشسته میبینتم
هیچی نمیگم ، نمیدونم چرا ناراحت هم نیستم ، کاری نکردن که ، فقط مهدی با اون غیرتهای الکیش مثلا میخواست خسته ام کنه و …
_بهار عزیزم کاری داشتی؟
سواله بابا رشته افکارم رو پاره میکنه ، خیلی عادی جواب میدم:
_آره ولی مهم نبود ، بعدا میگم
نه انگار لحنم عادی نبود ، زیادی یخ بود ، برمیگردم برم بیرون که مهدی از جلوی پنجره رد میشه و پرشتاب میاد سمتم و بازوم رو میگیره
نگاهش نمیکنم ، خیره میشم به ناخن هام که انگار احتیاج به سوهان کشیدن دارن
_اون صورت و لحنه سردت میگه که حرفهامون رو شنیدی ، پس بشین کاملش رو بشنو بعد قضاوت کن
نگاهش میکنم نمخوام مجبورم کنه به شنیدنه دوباره اون حرفها پس دستشو از روی بازوم باز میکنم و میگم:
_اگه قول بدم قضاوت نکنم چی ؟ الان فقط میخوام برم بیرون یکم هوا بخورم ، بعدا حرف میزنیم
با نیم نگاهی به بابا که پشته سرم ایستاده از جلوم کنار میره
بدونه توجه به نگاهش که انگار کمی ترس داره از اتاق میرم بیرون ، اصلا چرا خودم رو نشون دادم ، اولش فکر کردم ظرفیت دارم ، یادم نبود این روزا اونقدر فکر و خیال دارم ، ظرفیت که هیچی حاله شنیدن هم ندارم
با پوشیدنه یه مانتوی جلوباز رو اون تی شرت و جینه آبی از خونه بیرون میزنم ، سما دیروز گفته بود امیر آپارتمانه خودشه ، اما الان که خونه نیست ساعت ۶ عصره
خب بهش زنگ میزنم بیاد ، همین الان میخوامش

*راوی*

همونجوری که رو تختش دراز کشیده ، فکر میکنه به اینکه تمومه این چند روز بزور خودش رو کنترل کرده به بهار زنگ نزنه ، اصلا مگه پدرش نگفته بود کارش رو درست کرده
اونقدر ذهنش درگیر بود که فقط تا ظهر تونست تو نمایشگاه دووم بیاره و برگشته بود خونه اش و خوابیده بود
صدای موبایلش رو که میشنوه کسل از جاش بلند میشه و نگاهی به صفحه اش میندازه ، با دیدنه کلمه بزرگ و لاتینه “باربی”
فورا جواب میده
_الو بهار
_امیر کجایی؟
نگران میشه
_خونه ام ، چرا؟
_خوبه ، در و باز کن
گوشیه قطع شده رو میاره جلو روش ، یعنی چی در و باز کن
همون لحظه صدای آیفون ذهنش رو روشن میکنه که باربی دمه دره
با لبخند بلند میشه ، خودش رو به سالن میرسونه و با زدنه دکمه آیفون ، برمیگرده تو اتاق و تیشرتش رو عوض میکنه و کمی هم عطر میزنه
در حالی که با دستهاش موهای بهم ریخته اش رو میده بالا برمیگرده سمته در ورودی و بازش میکنه
همون لحظه آسانسور میرسه و با کنار رفتنه دو دهنه درش بهار رو میبینه ، تازه عمقه فاجعه رو میفهمه ، دو روز ندیدنش به این روز انداختتش ، رفتنه همیشه گیش که دیگه نیستش میکنه
بهار منتظر دعوتش نمیمونه و میخواد از کنارش رد شه که امیر با گرفتنه بازوی راستش در و میبنده و آروم میکشدش تو بغلش و میگه:
_علیکه سلام باربیه بهاری
جوابی نمیده ، چشمهاش رو میبنده و سرش رو بیشتر به اون سینه محکم فشار میده
امیر میفهمه که حالش خوب نیست دستهاش رو بیشتر دورش میپیچه و چند بوسه پشته سر هم روی سرش که شال از روش افتاده میزنه
بعد از چند لحظه ، از آغوشه امیر بیرون میاد و بازم بدونه حرف مانتو و شالش رو درمیاره و میره سمته راحتی ها
امیر هم میره و دقیقا کنارش میشینه
_چی شده بهار ؟ داری نگرانم میکنی
خیره به اون موهای بهم ریخته اش که با نگاه کردنش انگار دلش آروم میشه ، میگه:
_امیر این یعنی چی که دلیل تمومه دردهامی ، دوا و آرامشه تمومه نا آرومی هام هم هستی؟
همزمان دستش رو میبره سمته اون تیکه مویی که کنار پیشونیش خلافه جهت بقیه ایستاده ، با وسواس مرتبش میکنه و زیر لب زمزمه میکنه:
_چقدر این مشکی ها رو دوست دارم
امیر تنها یک حرفه سین رو میشنوه ، دستش رو که میخواد پس بکشه میگیره و با جلو بردنه سرش میگه:
_به حرفهای پدرم فکر کردی؟
در جوابش تنها سری تکون میده ، امیر ادامه میده:
_معذرت میخوام حاج خانوم دیر بهم گفت ، وگرنه نمیگذاشتم تنهایی جلوی پدرم بشینی و به جای دوتامون خجالت بکشی
بهار گنگ به امیر نگاه میکنه ، یعنی از حرفهای  پدرش خبر داره و اونقدر آرومه؟
خودش هم جوابه خودش رو میده ، خب معلومه تک فرزنده و نمیتونه از حرف پدر و مادرش سرپیچی کنه
رو برمیگردونه و در حالی که نیم رخش سمته امیره جواب میده:
_فکر کردم ، خوب هم فکر کردم ، شرایطش منطقیه پس قبول میکنم
امیر که اون کلمه قبول میکنم اونقدر سرمستش کرده و حواسش به کلمه قبل ترش نیست محکم بهار رو بغل میکنه و میگه:
_پس همون شبه جمعه بله رو بده که زیاد علاف نشیم
کلمه علاف تو ذهنش میاد و میره
با خودش فکر میکنه دقیقا یک لحظه وقت تلف کردن تو این شیش ماه ، علاف شدنه
با بوسه امیر کناره لبش به خودش میاد و حینه زدنه لبخندی میخواد بگه برو عقب که امیر رو دسته مبل میخوابونتش و آروم پچ میزنه:
_ششش ، کمی حساب کتاب داریم.

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان فرشته تاریکی/پارت سیزده

به سختی نایلون وسایل را در دستانش جابه جا میکند گوشه ی چادرش را در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *