خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت نه

رمان حصار/پارت نه

 

انگار اینبار جدی جدی دلگیر شده چون دفعه های قبل خودش بهم زنگ میزد و جوری رفتار میکرد که انگار اتفاقی نیفتاده
دستم میره که یه پیام بهش بدم ، پشیمون میشم و صفحه تلگرامم رو باز میکنم ایکون سبز رنگ روی پی ویش عدد دو رو نشون میده
بازش میکنم بازم شعر فرستاده
“دیدنت نزدیک است
دلم که نه اما دوستم خبر میدهد
که یار نامه فدایت شوم میفرستد ”
دیوونه این دیگه یعنی چی ، حوصله فهمیدنش رو ندارم پیام بعدیش یه کلمه است
“خوشحالم”
خب باش ، میزنم رو عکس پروفایلش زود به زود عوضش میکنه بازم چشمام رو اون موهای مشکی و خوش حالتش زوم میشه
با صدای سما ناخودآگاه موبایل رو سریعا قفل میکنم
نمیدونم چرا دوست ندارم بفهمه به چی زل زدم
_بهار میگه نزدیکه
بلند میشم و حین رفتنم به آشپزخونه با نگاهی به ساعت که ٩ شب رو نشون میده میگم:
_خوبه ، زیادم دیر نیست
میز پذیرایی رو میچینم ، میوه، آجیل و شیرینی خوبه دوست ندارم هر بار بلند شم برم و بیام
شربت هم که آماده کردم تو یخچاله
نمیدونم چرا سما استرس داره هی با موبایلش عصبی ور میره
میرم نزدیکش و دستم رو میزارم رو شونه اش که تو جاش میپره
متعجب میپرسم:
_سما حالت خوبه
دستی تو موهای بازش میکشه و با نفس عمیقی میگه:
_آره آره خوبم
دو به شک میپرسم:
_غذا بد شده؟
_بیخیال میخنده و میگه:
_نه بابا دیوونه
همون لحظه صدای زنگ در بلند میشه که سما بلند میگه:
_وای نه
میزنم رو شونه اش و با خنده جواب میدم:
_وای آره ، چته تو شب خواستگاریت که نیست
بدون نگاه کردن به آیفون در و میزنم و میرم جلو آینه کنسول دستی به موهام میکشم
برمیگردم سمت سما که همونجوری اونجا خشک شده
با تشر میگم:
_چته تو نیشگون لازمی ، بیا جلو زشته
صدای آسانسور رو میشنوم ولی نمیخوام تا زنگ در ورودی رو نزده در و باز کنم
صدای زنگ در تو صدای سما قاطی میشه و نمیفهمم چی میگه ، حین تکون دادن سرم به معنیه چیه در و باز میکنم
امین تو اون کت و شلوار شکلاتی رنگش به نظرم یه نمره از امشب رو گرفته پیشم
به عنوان یه صاحبخونه سعی میکنم اقلا کمی لبخند بزنم
و میگم:
_بفرمایید ، خوش اومدید امین اق…
با دیدن فردی که رز قرمز به دست از پشت تای دیگه ی در با اون کج خندش میاد بیرون دهنم بسته میشه
بعد از چند لحظه سکوت متاسف نگاهی به امین خجالت زده و سمای سر بزیر کنارم میندازم و صدام و پیدا میکنم و میگم:
_به به آقای شیبانی انگار عادت دارید بدون دعوت هرجایی پیداتون بشه
کم نمیاره جوری که انگار قبلا آمادگی هر حرفی رو داشته جوابم رو میده:
_البته هرجایی نه ، جایی که فکر کنم دلم یکم آروم میگیره
اخم میکنم و با اشاره به داخل خونه رو به امین میگم دور از ادبه الان در رو تو صورتتون بکوبم پس بفرمائید داخل

انگار پروتر از این حرفهان که با متلکم ، یکم هم شده معذب بشن چون جوری با لبخند وارد میشن انگار فرش قرمز براشون پهن کردم
امین با همون لبخند بعد از سلامی مودبانه رو به من ، میره سمت سما و با دادن دسته گل رز آبی که رنگ مورد علاقه اشه جوری خیره هم سلام و احوالپرسی میکنند که ناخود آگاه نگاهی به اون اسپرت پوش کنارم میندازم ، با اون پیراهن اسپرت آبی نفتی و شلوار کتان مشکی
کشیده تر نشون میده و من با اون قد بلندم تا روی شونه اش میام
چند شاخه رز قرمز بلندی رو که دستشه میگیره سمتم و یواشتر از حد معمول میگه:
_اصولا هر کسی اولین بار برای نشون دادن احساسش رز قرمز میگیره
بدون هیچ رد فعلی نسبت به حرفهاش ، در حالی که روم سمت سما و امینه و تنها چشمام سمت اونه بلند رو به سما میگم:
_سما جون آقای شیبانی اذیت کشیدن گلهار رو ازشون بگیر
سما با کرشمه زیادی که انگار فقط تو این جور مواقع پیداش میشه میاد جلو و با دراز کردن دستش سمت اون آدم لبخند به لب که هیچ جوره از رو لباش کنار نمیره میگه:
_ممنون آقا امیر لطف کردید
اما اون دستشو همراه گلهای دراز بی قواره ای که بوشون کل خونه رو گرفته بود میبره عقب و رو به امین با خنده میگه:
_امین داداش نگفتم تو هم قرمز بگیر
و رو به سما ادامه میده:
_ببخشید زن داداش شما دسته گل خودتون رو گرفتید این یکی صاحاب داره
سما که از لفظ زن داداش خوشش اومده با لبخند میاد سمت من و نیشگون ریزی از زیر بازوم میگیره
این یعنی اونقدر عبوس نباشم
با اخمی واضح رو میکنم سمتش که خودش رو به اون راه میزنه
دوباره صداش میاد:
_خب اگه صاحابش گل رو از دستم نمیگیره خودم زحمتش رو میکشم
و میره سمت گلدون جه یدی رنگ روی میز کنسول و گلها رو میزاره توش

بدون هیچ تشکری و با تعارفات معمول البته جدی راهنماییشون میکنم سمت پذیرایی
خودمم با قدم های محکم ناشی از عصبی بودنم میرم سمت آشپزخونه ، یک لیوان آب میخورم و چشمهام رو میبندم تا بتونم به خاطر سما هم که شده امشب رو تحمل کنم البته اگه بتونم
برمیگردم برم سمت یخچال ، سما رو میبینم ناراحت کنار ورودی آشپزخونه ایستاده میاد جلو و میخواد حرف بزنه که با اخم انگشت اشاره ام رو به نشونه ساکت جلو لبهام میگذارم و اشاره میزنم برو بیرون ، بدون حرف میره بیرون
با درآوردن سینی شیشه ایم ، شربتهای آماده تو یخچال رو روش میچینم و با همون حالت جدیم که دست خودم نیست از آشپزخونه میرم بیرون ، از اینجا
میبینم نگاهاش رو روی گوشه گوشه خونه
با رسیدن به پذیرایی سینی رو روی میز جلوشون میگذارم و یه بفرمائید ساده ام میچسپونم تهش و ریلکس روی مبل یک نفره میشینم ، اصلا هم تصمیم خم و راست شدن جلوشون رو ندارم
انگار امین خودش میفهمه که بدون تعجب دست میکشه ، لیوان های شربت رو برمیدار و یکیش رو جلوی پسر عموش روی میز میگذاره و رو به من شروع میکنه:
_زحمتت دادیم بهار خانم
پای راستم رو میگزارم رو پای چپم ، پا بند نقره ایم معلوم میشه که روی اون صندلهای ظریف سبز و مشکی جلوه بیشتری داره ، پشیمون میشم اصلا دوست ندارم جلوی اون چشمها مچ پام معلوم باشه ولی نمیخوام بفهمه نسبت به نگاهاش نقطه ضعف دارم ، رو به امین میگم:
_زحمت همه چیز رو سما جون خودش کشیده ، چون گویا شما عاشق غذای خونگی هستید
با نگاهی با پسر عموش رو میکنه سمتم و انگار نمیدونه چی بگه چون فقط سری تکون میده و مشغول شربتش میشه
سما رو میبینم که انگشتای دستش رو بهم فشار میده ، نمیخوام فراموش کنم که من قصدم کمک و شناختن امین بود پس سعی میکنم اون نگاه خیره رو کاملا نادیده بگیرم .
رو به امین میپرسم:
_یادمه اون دفعه گفتید از یه خوانواده سرشناس هستید درسته؟ البته قصدم فضولی نیست فقط میخوام بیشتر بشناسمتون بالاخره من یه دوست و خواهر بیشتر ندارم
جمله اخرم رو با لبخند رو به سما میگم
امین هم لیوانش رو میزاره رو میز و خیلی مودب جواب میده:
_بله ، راحت باشید ، میدونم نظرتون خیلی برای سما مهمه
و با نیم نگاهی جدی رو به پسر عموش که دلیلشو نفهمیدم ادامه میده:
_همونطور که گفتم ، پدر بزرگم از بازاری های بنام بوده جوری که به هر کی بگید حاجی شیبانی چه جور آدمی بوده همه با لبخند ازش یاد میکنند ، الانم که عمو و بابام حجره های بازار رو دستشون گرفتن و چندین ساله عضو خیریه مسجد الاسلام هستن ، خودم هم که معرف حضورتون هستم و با حامد دوست خودتون شراکتی یه شرکت کامپیوتری داریم که شاید اخر همین سال شرکت دوم مون رو تاسیس کنیم ، الانم هر سوالی بپرسید در خدمتم .

*راوی*

تموم عصر رو با امین جر و بحث کرده بود تا تونسته بود راضیش کنه و همراهش پا بگذاره تو خونه دختری که یه ماه و نیم بود میخواست ببینتش البته که چند بار از دور دیده بودش ولی گوش دلش انگار با شنیدن متلکاش هم آروم میگرفت
الانم که جلوش نشسته بود با اون لباسهای ساده و صورت ساده ترش البته صرف نظر از اون مچ پای سفید و پابند پوشش همراه رژ قرمزی که با روح و روانش بازی میکرد ، نمیتونست نگاهش رو کنترل کنه.
میدونست با  خیره نگاه کردنش کلافه اش کرده ولی اون که نمیدونست تموم این مدت رو با عکسهای پیجش که بیشترشون همراه یه پسر بور و چشم آبی بود که صمیمیتشون توی عکسها خار چشماش شده بود ، گذرونده بود .
بهار اما بدون توجه به اون نگاه خیره مثل یک خواهر بزرگتر امین رو سوال پیچ میکنه ، جوری که امین زود زود عرق روی پیشونیش رو پاک میکنه
سما هم دلش براش میسوزه ولی جرات یک کلمه حرف رو هم نداره اونم با سوپرایزی که امشب اتفاق افتاده بود
پس فقط زود زود میوه و اجیل و شیرینی تعارف میکرد به پسرها تا بلکم بهار یادش بیفته امشب بیشتر یه مهمونیه تا بازجویی.

یک لحظه نگاهش میفته تو اون چشمها که با شیفتگی نگاهش میکنه ، نمیتونه خودش رو کنترل کنه و میگه:
_آقای شیبانی؟
امیر اما بدون توجه به لحن کمی عصبیه بهار با خوشرویی کامل جواب میده:
_جانم
_نگاههاتون آدم و اذیت میکنه ، انگار یه پسر ٣ ساله اید و زل زدید به کیک تولدتون
بهار در کمال جدیت این حرف ها رو میزنه
اما امیر لبهاشو بهم میدوزه تا نکنه خنده اش بهار رو
عصبی تر کنه چه تشبیهه جالبی
حال سما و امین هم بهتر از امیر نیست
سما با یه ببخشید بلند میشه و میگه:
_من یه سر به غذاها بزنم وقت شام نزدیکه
و خودش رو به آشپزخونه میرسونه
امین هم با یه نفس عمیق میپرسه:
_بهار خانم دستشویی کجاست یه آبی به دستم بزنم
بهار که از سکوت و رفتارشون تعجب کرده با اشاره به راهرو اتاق خوابها میگه:
_ته راهرو
امین هم با یه تشکر فلنگ رو میبنده
میمونه امیر که اینبار با یه لبخند گنده میگه:
_تشبیهه قشنگی بود ، ولی خب تقصیر من نیست میدونی از کی ندیدمت جدیدا لواسان هم نمیایی
جمله اخرش رو با حس دلتنگی عمیقی و بدون لبخند میزنه
بهار از صراحتش جا میخوره ، مگر غیر از این بود که این مدت هر شب متنهای مثلا عاشقانه اش رو خونده بود ولی چرا حس کرده بود سرکاریه
امیر با نگاهی به خونه و دوباره و دوباره تحسین سلیقه اش پیش خودش ، رو به بهار میگه:
_تو خوابمم نمیدیدم دیدار بعدیمون تو خونه خودت باشه
بهت گفته بودم که خوشحالم
بهار به خودش لعنت میفرسته که چرا نمیتونه جوابش رو بده حین بلند شدن میگه:
_آقای شیبانی لطفا این بازی رو تموم کنید در ضمن فقط به احترام سما و امین آقا حضورت رو امشب تحمل کردم و میکنم .
بدون دادن فرصت جواب به امیر، میره تا به سما کمک کنه و میز رو بچینن بهتره هرچه زودتر بخورن و برن
میز شیش نفره توی سالن رو با سلیقه میچینن و سما که یک کلمه حرف نزده رو به بهار میگه:
_بهار یکم اون عبوسیت رو کم کن سر شام زشته هرچی نباشه الان صاحب خونه ای
سری تکون میده و میگه:
_نگران نباش ، بریم صداشون کنیم
با هم برمیگردن ضلع پذیرایی خونه ، سما که منتظر تعارف بهار چیزی نمیگه
بهار اما سختشه رو به اون آدم پررو با لبخند بگه بفرمائیید شام
پس فقط میگه:
_بفرمایید میز آمادست ، سما جون کلی زحمت کشیده
همه سر پا می ایستن و میخوان برن سمت میز شام که زنگ در ورودی آپارتمان استپ میزنه رو قدم های هر چهارنفرشون

بهار خیلی زود به خودش میاد ، در حالی که بازوی چپش هنوز هم تو دستای امیر اسیره برمیگرده و دست راستش رو بالا میبره که بکوبه تو صورتش به خاطر این حرکت زشتش
اما امیر با گرفتن دست راستش هم محکم میکشتش سمت خودش و یک جورایی بغلش میکنه
تو تاریک و روشن تراس هر دو عصبی زل میزنن به هم
هر چی بهار زور میزنه که ازش دور شه امیر بیشتر به خودش فشارش میده جوری که هر دو حرارت بدن هم رو کامل حس میکنن
ترس اومدن فریدون وادارش میکنه منطقی عمل کنه و هیچ صدایی ازش درنیاد پس چشمهاشو میبنده و با یک نفس عمیق که شامه اش رو پر میکنه از بوی مرد روبروش یواش و شمرده میگه:
_آدم باش ، تو خونه خودم داری بهم بی احترامی میکنی هر بار بیشتر از قبل جلو چشمام خورد میشی ، یکم هم ظرفیت بزار برای وقتهایی که مجبورم تحملت کنم
امیر اما حین حرف زدنش قدم به قدم میرفت جلو و بهار رو وادار به عقب رفتن میکرد جوری که پشتش به دیوار کنار در تراس برخورد میکنه
با اون کج خند معروفش بیشتر نزدیکش میشه ، سرش رو  جلوی صورتش نگه میداره و میگه:
_اون مرد عاشق پیشه که اون توئه میدونه بین من و تو چی گذشته؟ ، یا بزار یه جور دیگه بپرسم اون فریدون خان تون که دسته گل رنگی برات میاره و با دیدن دوتا مهمون مرد تو خونه ات عصبی میشه
با نگاهی عمیق به اون لبهای از هم باز مونده قرمز جلوش
ادامه میده:
_اگه بفهمه بین من و تو چی گذشته همین جوری عاشقت میمونه
بهار چشمهاش رو میبنده ، تصورش هم حالش رو بد میکنه
بازم زور میزنه دورش کنه و باز هم بی نتیجه میمونه
مجبور از بین دندان های کلید شده اش میگه:
_جواب سوال تو رو نمیدونم ولی این و میدونم که اگه الان بیاد تو تراس و ما رو تو این حالت ببینه گردنت رو خورد میکنه و میدونی که حق هم داره
امیر بدون اینکه بترسه اون یه میلیمتر مونده رو هم میره جلو و پچ میزنه:
_دیوونه گی نیست بیام تا لب چشمه و تشنه برگردم
چشمهای بهار ترسیده در تراس رو می پاد اما امیر انگار تصمیمشو گرفته میخواد کمی هم شده از اون لبهای قرمز شده بنوشه همین که میخواد فاصله رو به صفر برسونه صدای سما قبل از رسیدنش به تراس امیر رو از بهار دور میکنه
قلب بهار تند میکوبه از ترس و هیجان کار احمقانه ای که امیر میخواست تو خونه خودش انجام بده
سما با دیدن وضعیت اون دوتا که یکیشون  لبه تراس مشغول سیگار روشن کردنه اونم به طرز واضحی عصبی
و این یکیشون که بهار باشه دستش رو سینه اشه و انگار ترسیده
میره جلو یواش میپرسه:
_حالت خوبه بهار
و جوابش فقط یک نگاه پر از اخمه و تنه ای که حین رد شدن از کنارش بهش میزنه.

سما رو به بهار میپرسه:
_منتظر کسی بودی؟
بهار با دلهره ای که سعی در پنهون کردنش داره کوتاه جواب میده:
_نه
و حینی که میره سمت در میدونه کسی جز فریدون نیست چون فقط اون کلید در پایین رو داره اونم مال باباش بود قبل از رفتنش
با خودش میگه خدایا امشب رو بخیر بگذرون اونم با وجود غیرت فریدون و بودن امیر و نگاهاش .
همین که در و باز میکنه دست فریدون با اون گلهای رنگی دقیقا شبیهه دست گل اولین شبی که اومده بود خونه اش ،
جلوش قرار میگیره و به دنبالش صدای فریدون میاد:
_تقدیم به سنگدل ترین دختر دنیا
بهار که میدونه اونایی که اونجا ایستادن صدای فریدون رو میشنون سریع گل رو از دستش میگیره و بی ربط به جمله پر از گلایه اش میگه:
_خوش اومدی ، بیا تو
_فریدون که از لحن و همچنین لباسهای بهار میفهمه
تنها نیست جدی میاد تو و سرکی تو خونه میکشه
با دیدن دو پسر تو خونه بهار دستاش ناخودآگاه مشت میشه اما نمیخواد با یک حرکت غلط بهار رو دوباره عصبی کنه ، جدی رو بهار میپرسه:
_مهمون داری؟
بهار هم سعی میکنه با یک لحن معمولی مهمونهاش رو معرفی کنه تا فریدون الکی حساس نشه ، پس در رو میبنده و با اشاره سر میگه:
_آره از دوستان هستن ، بریم سر شام رسیدی
و با چشمکی بازوی فریدون رو میگیره و با خودش میبره سمت پسرعموهای ایستاده کنار هم که یکیشون به شدت اخم کرده و انگار خبری از خوشحالی چند لحظه پیشش نیست
فریدون که میخواد خودش رو روشن فکر نشون بده و نپرسه اخه دوتا مرد و دوست کجا مرحبا ، همراه بهار به جمع سه نفره ساکت نزدیک میشه
بهار با لحنی متغایر با تموم شب رو به سما شروع میکنه:
_سما ، فریدون رو که یادته گفته بودم که برگشته
و رو به فریدون هم اشاره به سما میزنه:
_سما دوست صمیمیم که همیشه بهش میگفتی آژیر خطر یادته که
سما خندون دستشو میاره جلو و میگه:
_خوش اومدید فریدون خان ، خوشحالم که بازم میبینمتون
فریدون هم متواضع دستشو میفشاره و با لبخند جواب میده:
_ممنون سما خانم یک پارچه خانم شدید انگار دیگه خبری از اون جیغ و داد هاتون نیست
بهار با خنده چشمهاشو گرد میکنه و میگه:
_گول ظاهرشو نخور
و رو به امین ادامه میده :
_آقا امین هم از دوستای خوبمون
و اخر همه رو به امیر اخمو با خوشرویی تمام جوری که فریدون شک نکنه میگه:
_و آقا امیر هم پسر عموی آقا امین
فریدون جدی با امین دست میده و روش رو میکنه سمت امیری که با اخم نگاهش میکنه و با تاخیر دستشو میزاره تو دست دراز شده فریدون
هر دو جوری ابراز خوشحالی میکنن که به زور شنیده میشه و در آخر بهار با گرفتن دوباره بازوی فریدون رو به امین و امیر میگه:
_فریدون خان هم دوست و فامیل بنده
بعد از سلام و تعارفات معمول سما اعلام میکنه:
_شام از دهن میفته بفرمائید سر میز
همه میرن سمت میز که فریدون نمیتونه خودش رو کنترل کنه ، بهار رو میکشه و عقب تر از همشون یواش میپرسه:
_بهار این آقایون اینجا چیکار میکنن ؟
بهار اما به اخم هاش خیره میشه و میپرسه:
_به چی داری فکر میکنی فریدون بزار برن برات توضیح میدم
با اینکه ناآرامی عجیبی ته دلش احساس میکنه اما به خاطر بهار سکوت میکنه و دنبالش میره و سر میز درست روبروی امیر میشینه
امیری که بد خورده تو ذوقش و فقط به اون دست بهار دور بازوی اون مرد فکر میکنه ، و با خودش میگه “یعنی چه نسبتی با هم دارند” یادش میاد شب عروسی هم با همین فریدون حرف زده بود
بهار هم بعد از گذاشتن گلهای فریدون تو گلدون و گذاشتنش رو اپن و آوردن یک بشقاب دیگه برای خودش  میاد و رو تک صندلی صدر میز و بین امین و سما که روبروی هم نشستن میشینه .
با تعارفات سما که انگار اون صاحب خونه ست همه شروع میکنند و امین به خاطر دل پسرعموش که میدونه الان چه حسی میتونه داشته باشه رو به فریدون شروع میکنه به حرف زدن و سوال و جواب های معمول ، تا بتونه به نسبتش با بهار پی ببره اما چیزی نمیفهمن
قرمه سبزی سما تو فضای سرد و بی روحی خورده میشه
اولین نفر امیر بلند میشه و رو به بهار جدی و بدون شیطنت میگه:
_ممنون شام خوشمزه ای بود ، کجا میتونم سیگار بکشم
بهار با خوردن یک قلپ نوشابه از جاش بلند میشه ، جلوش راه میفته و در همون حین جواب میده:
_نوش جونتون ، بفرمایید از این طرف
با رسیدن به تراس درش رو باز میکنه و ادامه میده:
_بفرمائید تراس اینجاست
امیر که حالش اصلا خوب نیست و این ریلکس بودن بهار هم مزیت بر علت شده جوری بازوی بهار رو میگیره و جلوی خودش هلش میده به بیرون تراس که اگه بازوش رو نگرفته بود با صورت میخورد کف زمین مرمر پوش

بهار خیلی زود به خودش میاد ، در حالی که بازوی چپش هنوز هم تو دستای امیر اسیره برمیگرده و دست راستش رو بالا میبره که بکوبه تو صورتش به خاطر این حرکت زشتش
اما امیر با گرفتن دست راستش هم محکم میکشتش سمت خودش و یک جورایی بغلش میکنه
تو تاریک و روشن تراس هر دو عصبی زل میزنن به هم
هر چی بهار زور میزنه که ازش دور شه امیر بیشتر به خودش فشارش میده جوری که هر دو حرارت بدن هم رو کامل حس میکنن
ترس اومدن فریدون وادارش میکنه منطقی عمل کنه و هیچ صدایی ازش درنیاد پس چشمهاشو میبنده و با یک نفس عمیق که شامه اش رو پر میکنه از بوی مرد روبروش یواش و شمرده میگه:
_آدم باش ، تو خونه خودم داری بهم بی احترامی میکنی هر بار بیشتر از قبل جلو چشمام خورد میشی ، یکم هم ظرفیت بزار برای وقتهایی که مجبورم تحملت کنم
امیر اما حین حرف زدنش قدم به قدم میرفت جلو و بهار رو وادار به عقب رفتن میکرد جوری که پشتش به دیوار کنار در تراس برخورد میکنه
با اون کج خند معروفش بیشتر نزدیکش میشه ، سرش رو  جلوی صورتش نگه میداره و میگه:
_اون مرد عاشق پیشه که اون توئه میدونه بین من و تو چی گذشته؟ ، یا بزار یه جور دیگه بپرسم اون فریدون خان تون که دسته گل رنگی برات میاره و با دیدن دوتا مهمون مرد تو خونه ات عصبی میشه
با نگاهی عمیق به اون لبهای از هم باز مونده قرمز جلوش
ادامه میده:
_اگه بفهمه بین من و تو چی گذشته همین جوری عاشقت میمونه
بهار چشمهاش رو میبنده ، تصورش هم حالش رو بد میکنه
بازم زور میزنه دورش کنه و باز هم بی نتیجه میمونه
مجبور از بین دندان های کلید شده اش میگه:
_جواب سوال تو رو نمیدونم ولی این و میدونم که اگه الان بیاد تو تراس و ما رو تو این حالت ببینه گردنت رو خورد میکنه و میدونی که حق هم داره
امیر بدون اینکه بترسه اون یه میلیمتر مونده رو هم میره جلو و پچ میزنه:
_دیوونه گی نیست بیام تا لب چشمه و تشنه برگردم
چشمهای بهار ترسیده در تراس رو می پاد اما امیر انگار تصمیمشو گرفته میخواد کمی هم شده از اون لبهای قرمز شده بنوشه همین که میخواد فاصله رو به صفر برسونه صدای سما قبل از رسیدنش به تراس امیر رو از بهار دور میکنه
قلب بهار تند میکوبه از ترس و هیجان کار احمقانه ای که امیر میخواست تو خونه خودش انجام بده
سما با دیدن وضعیت اون دوتا که یکیشون  لبه تراس مشغول سیگار روشن کردنه اونم به طرز واضحی عصبی
و این یکیشون که بهار باشه دستش رو سینه اشه و انگار ترسیده
میره جلو یواش میپرسه:
_حالت خوبه بهار
و جوابش فقط یک نگاه پر از اخمه و تنه ای که حین رد شدن از کنارش بهش میزنه.

با حفظ همون اخم ها تراس رو ترک میکنه و میره داخل که با فریدون سینه به سینه میشه، طبق عادت همیشگیش امون نمیده و شروع میکنه:
_چی شده؟
بهار اما سری تکون میده و میگه:
_مگه باید چیزی شده باشه ، شامتون رو خوردید
فریدون که از لحظه ورودش حس خوبی به اون مرد که الان پشت سر بهار کنار سما ایستاده بود و به حرف هاشون گوش میداد ، نداشت موقتا چیزی به روی خودش نمیاره و با گذاشتن دستش روی کمر بهار اون رو هدایت میکنه و میگه:
_آره ، بریم بشینیم آقا امین تنهاست
و میرن سمت پذیرایی امیر اما چشمش روی اون کمر باریکه که تو دستای اون مرده تازه از راه رسیده است
با نگاهی به سما که کنارش ایستاده تو دلش یه خروس بی محل نثارش میکنه و جدی میپرسه:
_میتونم یه سوال بپرسم؟
سما که خودش هم دقیقا همین رو میخواست بگه با لبخند جواب میده:
_به شرطی که منم بعدش یه سوال بپرسم
امیر یاد حرف امین میفته که گفته بود جذب شیطونیاش شده با تکون سری میگه:
_قبوله
_پس بپرسید
دوباره جدی میشه و بدون رودربایسی میپرسه:
_نسبت این فریدون خان با بهار خانم چیه؟
سما که توقع همچین سوالی رو نداشت بعد از چند ثانیه سکوت تصمیم میگیره راستش رو بگه:
_خب پسر عموی پدرش هستش
امیر که منتظر شنیدن چیز دیگه ای بود کنجکاو بازم میپرسه:
_و؟
_و رابطه یه نزدیکی با هم دارن ، قبل از اینکه فریدون خان از ایران بره ، بیشتر اوقات خونه بهار اینا بود چون دوست صمیمیه برادرش هم هست
به جای اینکه چیزی بفهمه بیشتر ذهنش مشغول میشه با صدای سما به خودش میاد :
_خب حالا نوبت سوال منه
با اشاره دست میگه:
_بفرمایید
_بین شما و بهار چی گذشته؟ ، چرا اونقدر ازتون فراریه؟ یا چرا شما اونقدر پاپیچش میشید ؟
امیر متعجب از رک و راحتی سوالاتش میپره بین حرفاش و میگه:
_این که شد چند سوال ، قرارمون فقط یک سوال بود
و منم به انتخاب خودم جواب یکیشون رو میدم
چون میخوامش پاپیچش شدم همین
سما از صریحی بیش از حدش چشماش رو طبق عادت همیشه گیش گرد میکنه
امیر اما فرصت سوال دیگه ای بهش نمیده و میگه:
_بریم تو ، دیروقته ما هم دیگه بریم
و میره سمت پذیرایی که صدای خنده های بلندشون میاد
با ورودش به جمع نگاهش روی لبخند باربی ثابت میمونه
چرا هیچوقت از اون لبخندها برای اون نمیزنه ، البته غیر از اون شب که اونم مثل یه خواب و رویا دور از واقعیت بود
رو به امین فنجون به دست میگه:
_داداش بریم ؟
و با اشاره به ساعتش ادامه میده:
_دیر وقته باید یه سر هم به نمایشگاه بزنم میدونی که
بهار برای اینکه شک فریدون که تمام وقت مشکوک نگاهش میکرد ، کامل برطرف بشه با لبخند بلند میشه و میگه:
_امیر آقا چای دم کردم بشینید براتون بیارم
امیر که زرنگتر از این حرفهاست و قشنگ میفهمه فیلمه و اون چشمها بیشتر بهش میخوره بگه “شرت کم” در کمال خباثت رو به اون باربی شیرین شده با اون امیر آقای پر نازی که گفته جواب میده:
_چرا که نه مگه میشه رد کرد
بهار رو میکنه سمت فریدون و با برداشتن فنجون خالی شده اش مپرسه:
_بریزم دوباره
_اره عزیزم
با برداشتن فنجون خالی جلوی امین هم از کنار سمای تازه رسیده به پذیرایی میگذره و میره سمت آشپزخونه
حین ریختن چایی ها به عزیزمی فکر میکنه که فریدون گفته بود ، شاید بهتر بود اونم یکم فیلم بازی میکرد بلکم اون مرتیکه احمق دست از سرش برداره
اما خبر نداشت که امیر مصمم تر از هر وقتی میخواد به دستش بیاره .

در ماشین رو محکم میبنده ، چی فکر میکرد و چی شد ، با خودش فکر کرده بود امشب با دلی خوش و لبی خندان از اون آپارتمان میاد بیرون ولی الان…
با تک بوقی برای امین ، که باید میرفت سما رو می رسوند راه میفته ، در طول خداحافظی شون هم اون فریدون نام پشت سر باربی ایستاده و مثل مرد خونه تا پایین همراهیشون کرده بود
عصبی مشتی میکوبه به فرمان و بلند هوار میکشه:
_چراااا؟
با سرعتی که داره زودتر از حد معمول به نمایشگا میرسه
عصری یادش رفته بود یک سری مدارک رو برداره رفت و برگشتش ده دقیقه طول میکشه
دزدگیر و فعال میکنه و بعد بستن در میره سمت ماشین که صدای زنگ موبایلش رو میشنوه
سوار میشه و حین راه انداختن ماشین قبل از اینکه قطع بشه جواب میده:
_جونم امین
_کجایی داداش؟
_اومدم نمایشگاه مدارک و برداشتم ، نمیرم خونه ، دیر وقته حوصله سوال جواب مامان رو ندارم
_خوبه ، منم الان سما رو رسوندم ، راه میفتم آپارتمانت
_امین داداش زودتر رسیدی یه چایی دم کن
_چشم ، زودی بیا
با قطع تلفن بازم ذهنش درگیر میشه ، چه خوب که امشب تنها نیست
تا یادش میاد هیچوقت دچار خوددرگیری نشده بود ، کلافه بود از دست خودش
اون چه کاری بود کرد ، باربی گفته بود ” هر بار بیشتر از قبل جلو چشمام خورد میشی” پوفی میکشه
یعنی واقعا باید همه چیز رو فراموش کنه ، هیچ شانسی جلو اون آدم جنتلمن واسه خودش نمیدید ، سیگاری روشن میکنه و عصبی پوک میزنه و با خودش زمزمه میکنه:
_نباید اونقدر زود تسلیم بشم نباید
کسل از آسانسور میاد بیرون ، با رسیدن جلوی در آپارتمان زنگ رو میزنه و منتظر به در تکیه میده
بعد از دقایقی طولانی امین در و باز میکنه و میگه:
_خب مگه مرض داری ، کلید نداری در میزنی؟
کم جون لبخند میزنه و با کشیدن لپ خیس از آب امین جواب میده:
_خواستم تو برام باز کنی عشقم
امین دستشو هول میده و میگه:
_اه نکن چندش , روبراهی؟
خودش رو روی کاناپه بزرگ جلو تی وی میندازه و بلند میگه:
_پرسیدن داره؟
امین میاد ، کنارش میشینه و مردد میگه:
_داداشم بیخیال شو
امیر فقط نگاهش میکنه
ادامه میده:
_دیدی که یکی تو زندگیشه
نگاه خیره اشو میدوزه به سقف خونه و جواب امین رو میده:
_چه ربطی داره ، هر دختری خواهان داره مهم انتخابیه که میکنه
امین خیلی رک میپرسه:
_به نظرت با گندی که زدی میتونی انتخاب اون دختره سفت و سخت باشی؟
امیر که با این سوال حس دلهره چنگ میشه روی دلش بلند میشه میشینه و نامطمئن جواب میده:
_چرا که نه ، یادت باشه من یک هیچ جلوه ام.

*بهار*

در ورودی رو که میبندم نفسم رو پر شدت بیرون میدم
خدای من بیچاره زن این فریدون ، اونقدر سوال پرسید آخرش هم مجبور شدم کامل توضیح بدم دلیل مهمونی امشب رو ، واسه وجود اون احمق هم دوست بودن ایرج خان و بابا رو مطرح کردم
اخرشم گفت ” بازم کارت درست نبود ” بلند رو به در ورودی میگم:
_آقا به تو چه؟
برمیگردم برم اتاق خواب که نگاهم به رزهای قرمز میفته
دست خودم نیست که میرم جلو یکم شادابیشون رو از دست دادن ، ولی بازم بوشون معرکه ست
تا این لحظه خودمم نمیدونم چه رنگ رزی دوست دارم ولی عجیب این قرمزها خوشگل به نظر میان
از گلدون تزئینی روی کنسول درشون میارم و میرم سمت آشپزخونه
میندازمشون تو گلدون روی اپن که گلهای رنگا رنگ فریدون توشه ، با سلیقه میچینمشون کنار هم ، چرا همیشه فکر میکردم من از اون دسته زن هام که با گل آوردن احساساتی نمیشم؟
یعنی این من نیستم با دیدن این گلها لبخند میزنم اونم با حسی عمیق
مگه میشه آدم خودش رو نشناسه؟
شاید هم این احساساتمونه که در گذر زمان تغییر میکنه
یادم باشه دیگه مطمئن شعار ندم
با نگاه آخرم به گلها برمیگردم سمت اتاق خواب
خوبه که فردا جمعه ست پس نیازی نیست زود بخوابم
لباسهامو با لباسهای راحتی عوض میکنم و با برداشتم لپتاب و موبایلم میرم سمت تراس که جلوی درش یاد حرکت اون احمق میفتم ، واقعا من و هل داد
چرا چشماش اونقدر عصبانی بود ، وارد تراس میشم ، با نگاهی به گوشه سمت راستم دستی رو لبهام میکشم اگه سما نمیرسید …
سری تکون میدم ، من دارم به چی فکر میکنم رو صندلی میشینم و وسایلم رو میزارم رو میز
لپ تاپ رو روشن و همزمان تا لود شدن صفحه اش گوشیم رو چک میکنم نمیدونم چرا قبل از هر چیزی صفحه تلگرام رو باز
پیویش رو چک میکنم همون لحظه میبینم بالای صفحه نوشته ایز تایپینگ
با عجله تلگرام رو میبندم ، نمیخوام فکر کنه منتظر شعرای دست و پا شکسته اشم
نیستی یعنی ؟ پس چرا قلبت تند میزنه ؟
چرا هیجان زده شدی ؟
سری تکون میدم تا این افکار از ذهنم بره بیرون
نگاهی به ساعت گوشیم میندازم دو نصف شبه ، یعنی الان ممکنه بابا اینا بیدار شده باشن
شماره خونه مهدی رو میگیرم ، بعد از یک دور کامل بوق خوردن قطع میشه
خب پس هنوز خوابن
یک ربع میگذره مشغول چک کردن ایمیلامم که گوشیم زنگ میخوره یعنی بیدارشون کردم ، جواب میدم و همزمان بلند میشم :
_سلاام ، صبح بخیر
بابا بشاشتر جواب میده:
_علیک سلام شب تو هم بخیر
_بیدارتون که نکردم
_نه بیدار بودیم تا اومدم قطع شد ، گفتم بعد صبحونه ، خودم تماس بگیرم
همزمان میرم داخل تا یه قهوه درست کنم و میپرسم:
_چه خبر ، نیلو خوبه؟
_خوبیم خیلی ،تو چه خبر چرا بیداری؟
_مهمون داشتم ، فردا هم که جمعه ست
_مهمون؟
_آره دوستام ، فریدون هم بود
بابا که متوجه بی حوصلگیم میشه یواش میپرسه:
_حالت خوبه؟
رک میگم:
_نه
_بهار اتفاقی افتاده؟
_نه ، فقط یه کم خسته ام همین
بحث رو عوض میکنه:
_کارای شرکت خوب پیش میره؟
_آره مشکلی نیست
_پس چرا کارای ویلای ایرج رو سپردی دست برزن
مگه دستم بهت نرسه علیپور با خیالی راحت میگم:
_حواسم هست ، نگران نباش کار که به جاهای حساس برسه خودم میرم
_خوبه مواظب خودت باش ، گوشی رو میدم دست نیلو بازوم رو درآورد
صدای نیلو میاد که میگه:
_بده ببینم اینجا هم دست از سرش برنمیداری ، الو بهار دخترم
لبخندی میزنم و بشاش تر میگم:
_سلام نیلو جون

_سلام عزیز دلم ، خوبی
_خوب ، شکر خدا خوش میگذره
_خوش که میگذره
صداش رو پایین میاره و ادامه میده:
_ولی جات خیلی خالیه
جوابی نمیدم ، بعد از چند لحظه سکوت خودش بحث رو عوض میکنه:
_بهار تو این دستیار مهدی رو میشناسی
میخندم و میگم:
_چطور مگه؟
همین که میخواد حرف بزنه صدای بلند صبح بخیر گفتن مهدی میاد
نیلو جوابش رو میده و بازم یواش تو گوشی میگه:
_حالا بعدا بهت میگم
اینبار بلند میخندم و مثل خودش یواش جواب میدم:
_باشه پس منتظر میمونم
اونم خنده اش میگیره از لحن من و میگه:
_بهار جون مراقب خودت باش زیاد خودت رو خسته نکن به حرف باباتم گوش نده اونجا نیست که بفهمه
حرفهای آخرش رو عمدا بلند میگه
_کجای کاری نیلو جون آب بخورم گذارش دستشه
_پس بگو چرا همش سرش تو این لپتاپه ست ، بهار مهدی میگه بعدا بهش زنگ میزنم جوابم رو بده
_باش منتظرشم ، نیلو جون وقتت رو نمیگیرم خوش بگذرونید
_برو عزیزم دیر وقته بخواب شب بخیر
_خدا حافظ عزیزم
با قطع گوشی ، بلافاصله تلگرام رو باز میکنم برای چک کردن پیامهای پی در پی که حین تماسم اومده بود
حدسم درسته از طرف شاعر بی نامه
دو پیام فرستاده اولیش مثل همیشه یک شعره که مفهومش رو درک نمیکنم
“هر چند بار میخواهی ظرفم را بشکن
من که دلگیر نیستم و نخواهم شد
زیرا دلیلت برایم شیرین است”

یعنی چی ظرفم را بشکن ، پیام بعدیش رو میخونم
“بزار یه چیزی رو برات روشن کنم جنتلمن تر و سرتر از فریدون خانت هم نمیتونه تو رو ازم بگیره”
همون لحظه یه پیام دیگه میفرسته
“بیداری چرا؟”
نمیدونم چرا انگشتام روی کیبرد گوشی میره و جوابش رو مینویسم:
“با یه عزیز حرف میزدم”
نمیدونم چرا این رو نوشتم ، ولی بلافاصله پشیمون میشم
جوابش با یکم تاخیر میاد
“نیشتر بزن تا دلت میخواد ، تغییری تو اصل مسئله نداره”
مینویسم:
“اصل مسئله چیه؟”
اینبار خیلی سریع میفرسته:
“این که مال منی”
نمیدونم چرا ته دلم خالی میشه ، چه حس مزخرفی
صفحه رو میبندم و هدفون رو به لپتاپ وصل میکنم و با ولوم زیاده آهنگ ، خودم رو مشغول ترسیماتم میکنم نمیخوام حتی یک ثانیه به اون آدم که زندگیم رو بهم ریخته فکر کنم.

جمعه مزخرفی رو شروع میکنم ، اون از دیشبش که اصلا نتونستم راحت بخوابم اونم از روزش که ظهر شده و هنوز تو تختم
تو یه تصمیم آنی دست دراز میکنم و گوشی رو از روی عسلی برمیدارم
دنبال شماره گلی میکردم و بهش پیام میدم:
“امروز چه کاره ای؟”
چند لحظه صبر میکنم جوابی نمیاد پوف میکشم و کسل بلند میشم میرم سمت سرویس ، حوصله دوش ندارم یه آبی به صورتم میزنم
میخوام از اتاق برم بیرون که موبایلم زنگ میخوره
تقریبا مطمئنم کسی نیست جز گلی ، جواب میدم:
_سلام به وقت ظهر
صداش یکم دور میاد:
_سلام بهار جون
_گلی صدات کمه ، اگه بیرونی بعدا زنگ میزنم
صدای پچ پچ کمی میشنوم ، اینبار صداش کمی واضحتر میشه و میگه:
_نه گلم بیرون نیستم ، خوب شد الان
_آره ، خوبی عزیز
_شکر ، تو کجایی این هفته ام باشگاه نیومدی
_باور کن خودمم نمیدونم چرا وقت ندارم ، نگفتی امروز چه کاره ای
میخنده و جواب میده:
_بی کار و علاف مشغول مگس پروندن
_پس عالیه
جیغ میکشه و میگه:
_چی عالیه مگس پروندن من
با خنده سریع میگم:
_نه نه اینکه میتونی پیشنهادم رو قبول کنی ، گفتم یه سر بریم بیرون یه حال و هوایی عوض کنیم نظرت چیه؟
_دوتایی؟
_اگه مشکلی نداشته باشی به دوستم سما هم میگم
_نه چه مشکلی عالیه ، حالا کجا بریم
_اونش رو دیگه نمیدونم
_خوبه ساعت و جاش رو اس کن پایه ام
_باشه گلم ، پس فعلا
_میبینمت
با قطع تماس بلافاصله شماره سما رو میگیرم
بعد از چند بوق جواب میده:
_جونم بهاری
_سما چند بار گفتم مثل آدم اسممو صدا بزن
_بلانسبت مگه من مثل چی صدات کردم حالا یه یا زیاد کردم
_مثل همون بلانسبتی که خودت گفتی دیگه
بعد از چند ثانیه سکوت یهو جواب میده:
_قطع مکالمه
سریع میگم:
_وا چرا؟
خیلی کتابی و ریلکس میگه:
_بی ادب بود
دیوونه ، میون خنده بریده بریده میگم:
_سما خودت ضرر میکنی ها
_چرا ، نگو که زنگ زدی دعوتم کنی بیرون که اصلا بهت نمیاد ، دختره ی پیرزن تو فقط بشین تو خونه خط و خطوطت رو بکش
_دقیقا خواستم دعوتت کنم ولی پشیمون شدم
وا رفته میگه:
_چرا؟
با همون لحن خودش جواب میدم:
_بی ادب بود
میخنده و با ذوق میگه:
_حالا بود که بود منم میدونم بیخیالش شو کجا میریم این و بگو
_دختره زبون دراز من که حریف تو نمیشم ، جاشو نمیدونم حالا جمع شدیم تصمیم میگیریم
_مگه دیگه کی میاد
_یادته از گلی برات گفته بودم با اونم هماهنگ کردم
_خیلی دوست دارم ببینمش کی میایی دنبالم
با نگاهی به ساعت میگم:
_الان که یک و نیم ظهره ، من ۴ میام دنبالت خوبه؟
_عالیه
_پس فعلا
_به سلامت بهاری من
سریعا قطع میکنه فرصت نمیکنم چیزی بگم
موبایل به دست میرم سمت تلفن خونه که حین حرف زدن با سما صداش رو شنیدم ، با دیدن شماره خونه خان عمو
عصبی میشم خدایا حتما فریدونه باید هرچه زود خودم رو آماده کنم برم بعید نیست الان پیداش بشه و بگه “بابا امر کردن شام بیایی اونجا ”
بعد یک عمری میخوام برم بیرون نمیخوام برنامه بهم بخوره

با خوردن یه سالاد میوه ، سریع دوش میگیرم و با زدن یه تیپ تابستانه با تم آبی و کاهویی سریع آرایشه ساده ای میکنم و روسری بزرگ رنگی رنگی رو میندازم رو موهای گیس شده ام و با پوشیدن پاشنه بلندهای مشکیم، خودم رو به پارکینگ میرسونم و سوار ماشین میشم
هر چند تازه ساعت ٢ شده ولی جدا حوصله رفتن به خونه خان عمو رو ندارم با زدن عینک آفتابیم از پارکینگ میزنم بیرون
بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشم تو اون هوای نسبتا گرم میرونم ، یهو به سرم میزنه برم کافی شابی که اولین بار با گلی رفتیم
از آیینه ماشین میبینم یه ماشین اسپرت نارنجی رنگ رو که تقریبا از جلوی خونه دنبالمه ، خیلی واضح پشت سرم میاد
سعی میکنم راننده شو ببینم ولی شیشه ماشین دودیه و نمیتونم تشخیص بدم .
بدون اینکه بترسم به راهم ادامه میدم ، بعد از یک ربع میرسم ، ماشین رو به خاطر شلوغی دم کافه تو کوچه پشتی پارک میکنم
برمیگردم ببینم اسپرت نارنجی رنگ بازم پشت سرمه ، بله درست پشت ماشین من پارک میکنه ، یه کوچولو دلهره میگیرم
هرچند خود به خود با دیدن مدل ماشین یه سوسول میاد تو ذهنم ولی خب اگه چند نفر باشن
دست میبرم داشبورد ماشین رو باز و چاقوی ضامن داری که هدیه یکی از دوستای مهدی بود و اون موقع ها ازش کش رفته بودم در میارم و میندازم تو کیف مشکی تو دستام
با اعتماد بنفس همیشگیم از ماشین پیاده میشم
برای بیرون رفتن از کوچه باید از کنار اون نارنجی بیریخت رد شم با کمی فاصله از کنارش میگذرم
خب مثل اینکه فهمیده لقمه دهنش نیستم که جرات پیاده شدن نداشت
با رسیدنم به داخل کافه مستقیم میرم سمت همون جای قبلی که با گلی نشسته بودیم ، کنار آکواریوم
تو این ساعت از روز تقریبا خلوته
با حسی خوب دقیقا رو به ماهی های رنگی میشینم
گارسون که میاد با توجه به گرمای کلافه کننده سفارش یه نوشیدنی خنک میدم ، انگار میشناسدم که با لبخند چشم میگه شایدم کلا مدلشون اینجوریه
با خیالی راحت از پیچوندن فریدون زل میزنم به منظره زیبای روبروم
بد نیست ما هم یه آکواریوم بزاریم تو شرکت
یادم باشه حتما با بابا راجع بهش حرف بزنم
صدای پیامک گوشیم میاد ، دست میکنم تو کیفم تا ببینم کیه نمیتونم پیداش کنم ، کیف رو کامل جلوم باز میکنم و تقریبا سرم توشه که یکی صندلی سمت چپیم رو بیرون میکشه و میشینه ، موبایل رو پیدا میکنم و ریلکس نگاهی به طرف میندازم ، دلم میلرزه چرا
این اینجا چیکار میکنه ، یعنی …

سری تکون میدم و پوزخند میزنم ، حین باز کردن قفل گوشیم بدون نگاه به اون چشمای بادومی خیره اش میگم:
_فکر کنم علاف تر از اونی هستی که فکر میکردم
جواب رو با صدای آرومی میده:
_همین که بهم فکر میکنه کافیه
بچه زرنگ چطور بل میگیره از حرفام بدوم برگردوندن سرم چشمام رو میندازم تو نگاهش و میپرسم:
_اینجا چیکار میکنی؟ نگو که اون اسپرت نارنجی رنگ مسخره تو بودی
دست چپش رو میندازه رو میزو میگه:
_اگه دوسش نداری دیگه سوارش نمیشم
میزنم رو میز و جدی میگم:
_میشه ادای پسرای دبیرستانی رو درنیاری فکر کنم از سنت گذشته
نگاهی به اطراف میندازه که تک و توک توجه شون بهمون جلب شده و همونجوری آروم میگه:
_از صبح ساعت ١١ جلو در آپارتمانت منتظر بودم ، میخوام جدی ازت بخوام یه فرصت بهم بدی
برای اینکه پی به لرزش چشمام نبره خودم رو مشغول پیام فرستادن به گلی میکنم و براش مینویسم “خودم ۴ میام دنبالت ”
دستاش موبایل رو از دستام بیرون میاره و میزاره اون طرف میز
متعجب نگاهش میکنم که با خنده توجیه میکنه:
_این دو دقیقه پیشتم به من نگاه کن
جوری حرف میزنه انگار نامزدی چیزیمه
همونطور که میخواد زل میزنم تو چشماش و میپرسم:
_فقط بگو هدفت چیه ، چرا دست برنمیداری؟
_هدفم رو که بهت گفتم ، یه ماه فقط بهم فرصت بده تا من واقعی رو بشناسی بعدش اگه …
سری تکون میده و ادامه میده:
_حالا واسه بعدش بعدا تصمیم میگیریم
همون جوری خیره به اون چشمهاش میپرسم :
_میتونی یک لحظه خودت رو جای من تصور کنی؟
جوابی نمیده ، بازم میپرسم:
_فکر کن تو منی و من تو ، اگه ازت فرصت میخواستم بهم میدادی؟
اینبار نگاهش رو میده به ماهی ها و هیچی نمیگه
منطقی تر میگم:
_ببین آقا امیر ، میدونم با توجه به فرهنگ خوانوادگی که دیشب امین پسرعموتون توضیح داد شما الان حس عذاب وجدان گرفتید به خاطر آینده من ، ولی مطمئن باشید که قبل اون اتفاق هم ازدواج تو برنامه ام نبود چون من همین الان هم ده سال آینده ام رو برنامه ریزی کردم
میخواد حرف بزنه که با نشون دادن کف دستم ساکتش میکنم و ادامه میدم :
_اگر هم نگران این هستی که چه میدونم بعدها آهم زندگیت رو بهم بریزه ، نگرانیت بی مورده من فقط امسال ایرانم میرم و دیگه هیچوقت هم رو نمیبینیم پس همونطور که قبلا گفتم یکم حرفه ای باش و اون شب رو فراموش کن ، این احساسی هم که راجع بهش حرف میزنی چیزی نیست جز همون حس عذاب وجدانی که گفتم
جدی و با اخم به حرف هام گوش میده
میخوام بلند شم که مچ دستم رو میگیره وعصبانی میگه:
_حرف هاتو زدی بشین جوابت رو بگیر

میشینم و مچ دستم رو میکشم ، با اون حالت عصبیش چشمهاشو ریز میکنه و میپرسه:
_کجا قراره بری بعد این یک سال؟
جوابی به سوالش نمیدم ، دست راستش رو عصبی مشت میکنه و تا جلوی دهنش بالا میاره ، اینبار میپرسه:
_چرا؟
نامفهوم نگاهش میکنم ، واضح تر میگه:
_چرا فکر میکنی حسم فقط یه عذاب وجدان ساده ست ، نمیگم موضوع اون شب بی اهمیته برام چون نیست شایدم همه چیز بینمون پیش آمد همون شبه ، الانم درسته عاشقت نیستم ولی میخوامت جوری که اگر لازم باشه پای خوانواده ها رو وسط میکشم
سرمو میبرم جلو و ضربتی و با اخم میگم:
_تو اینکار و نمیکنی
اونم سرش رو جلو میاره و جواب میده:
_مجبور بشم میکنم عزیزم
عزیزمش رو پچ میزنه و این دل منه که دوباره سست میشه هیچ کدوم پس نمیکشیم و همونجوری خیره همیم ، خیلی بی ربط در حالی که بازم زل زده به لبهام میگه:
_چه علاقه ای به این رژ قرمز رنگ داری تو
تا میخوام جوابش رو بدم گوشیم که اون سمت میزه زنگ میخوره
هر دو همزمان سرمون برمیگرده سمتش
اسم فریدون مشخص تر از اونیه که نتونه بخونه تش
دست میکشم سمت گوشیم و برش میدارم تصمیم ندارم جواب بدم پس صامتش میکنم و صفحه شو برمیگردونم سمت میز
دستهام میلرزن چرا ؟ ، شاید چون چیزی نخوردم جز کمی میوه
شربت آبی رنگ رو برمیدارم و بدون توجه به اون نگاه خیره کمی میخورم
_تو که میگی برنامه ازدواج نداشتی و نداری پس این فریدون خان این وسط چیکاره است؟
خیلی جدی این سوال رو میپرسه
جواشو کوتاه میدم:
_به شما ربطی نداره
نگاهی به ساعت مچیم میندازم ، کمتر از یک ساعت دیگه باید برم ،رو بهش با اشاره به بیرون میگم:
_نمیخوایید برید
_نه هنوز به نتیجه نرسیدیم که
_به اون نتیجه ایی که تو میخوایی هیچ وقت نمیرسیم
_اگه همین جا قول یک پایان خوش رو بهت بدم چی ؟

دست خودم نیست که برای پنهون کردن حرصم از جواب مطمئنش میزنم زیر خنده ، سری تکون میدم و میگم:
_جواب زیاده برا این حرفت ولی چیزی نمیگم
_خوبه که یه بارم واسه من خندیدی
لبخندم با این حرفش پاک میشه
تک خنده ای میزنه و یهو بحث رو جور دیگه ای شروع میکنه:
_بزار کمی از ابهاماتت رو کم کنم ، هربار به من گفتی دم دستی صرف نظر از این که هرکس دیگه ای جای تو بود گردنش رو میشکستم ، باید بگم من هیچوقت یه پسر راحت الوصول نبودم و نیستم نمیگم پسر پیغمبر بودم ، رک میگم رابطه داشتم اونم زیاد اما هیچکدوم جدیت نداشته برام و عمرشونم یه شب بیشتر نبوده ، واضح تر بگم من تا حالا دوست دختر نداشتم
دست خودم نیست که از توضیحاتش حالت چندش میگیرم تازه میگه دوست دختر نداشتم با حفظ همون حالتم میگم:
_ میگی رابطه داشتی اونم زیاد
چشمهام رو حین گفتن زیاد درشت میکنم و ادامه میدم:
_ولی دوست دختر نداشتی ، مگه دوست دختر تو محله شما چه جوری تعریف شده
_جوری که وقتی میگی دوست دختر داشتم احساست دست دومه اما تا حالا هیچ دختری جز خودت دلم رو نلرزونده
عصبی میشم از این حرف های صد من یه غازش ، موبایلم رو برمیدارم و میگم:
_شاید چون اون رابطه های یه شبه ات هیچ کدوم مست و پاتیل نبودن تا تو بتونی راحت هر غلطی دلت خواست بکنی

دیگه نمیتونم بشینم و به چرندیاتش گوش بدم.

میرم سمت صندوق تا میز رو حساب کنم ،مرتیکه نگذاشت یکم ماهی هار و ببینم حداقل ، دم صندوق میخوام کارتم رو بدم به پسر جوان پشت پیشخوان که دستی بزرگ از پشت سرم کارتی رو تحویل میده
بدون نگاه به پشت سرم ، از کافه میزنم بیرون ، من که چیزی نخوردم بزار حساب کنه
مستقیم میرم طرف ماشینم ، چند قدم مونده به ماشین با ریموت درارو باز میکنم
صدای قدم هاش میگه که دقیقا پشت سرمه ، همین که میخوام سوار شم صداش رو میشنوم:
_به حرف هام فکر کن ، پیدا کردن یه آدرس و شماره از خوانواده ات کار یک ساعته شایدم کمتر
با اعصابی خورد شده از لحن حق به جانبش دری رو که باز کردم ، محکم میکوبم و برمیگردم سمتش:
_یه بار بهت گفتم سعی نکن من رو تهدید کنی ، هر غلطی هم دلت میخواد بکن
نگاهمو از چشمهای عصبیش میگیرم و برمیگردم تا هر چه زودتر دور شم ، دوباره به حرف میاد:
_شب بهت زنگ میزنم ، جواب آخرت رو همون موقع بهم بگو
بدون اینکه برگردم جوابش رو میدم:
_ شده بر خلاف میلم میرم با یکی دیگه ازدواج میکنم اما به تو حتی فکر هم نمیکنم اونم با اون رابطه های یه شبه ت که با افتخار ازش حرف میزنی
همزمان با تموم شدن حرفم سوار میشم ، اما تا میخوام در و ببندم مانع میشه و کامل سرش رو خم میکنه سمتم جوری که گرمای نفسهاش رو حس میکنم، و با نیشخندی ترسناک میگه:
_این حرفت رو میزارم پای حسادت های دخترانه وگرنه بهت میگفتم حتی فکر کردن به یکی دیگه چه عواقبی برات خواهد داشت
نمیدونم چرا لال میشم و زل میزنم به نبض روی پیشونیش
خیلی ریلکس و آروم شیشه ماشین رو میده پایین و در و میبنده ، لبخندی به صورت ترسیده من میندازه و
عادی میگه:
_خوش بگذره با گلی خانم عزیزم ، شب بهت زنگ میزنم
الانم مواظب خودت باش
و در آخر با چشمک و بوسی که رو هوا میفرسته میره سمت نارنجی بد قواره اش که پشت سر من پارکه
به خودم میام ، ماشین رو راه میندازم و با یک حرکت دور میزنم ، از کوچه پهن و بزرگ بدون نیم نگاهی بهش بیرون میرم.

جلوی در خونه گلی ایستادم ، هنوز چهار نشده ، اون از کجا فهمید من با گلی قرار دارم ، پسره فضول
فکر درگیره حس خوبیه که از اون جمله آخرش گرفتم ، من دیوونه چرا از اون حس مالکیت توی حرفاش خوشم اومده ؟
اونم منی که همیشه از مالکیت مردا نسبت به زن ها بیزار بودم ، چه بلایی داره سرم میاد تمام منطق و احساساتم به هم ریخته
موبایلم رو از تو کیفم در میارم و یادم میفته که هنوز صامته
فریدون غیر از اون یکبار دیگه زنگ نزده ولی یه پیامک با مضمون “کجایی تو؟ ” فرستاده که جدا زورم میاد جوابش رو بدم
پس بدون توجه به نگرانی که ممکنه داشته باشه گلی رو میگیرم و با جواب دادنش بدون هیچ حرفی میگم:
_دم درم
و قطع میکنم ، نمیدونم چرا احساس میکنم اصلا انرژی لازم برای بیرون رفتن رو ندارم
بعد از دقایقی در خونه اشون باز و گلی همراه یه پسر که حدس میزنم باید برادرش باشه بیرون میان
خدایا این و دیگه کجای دلم بزارم ، کلافه از ماشین پیاده میشم ، هر کاری میکنم نمیتونم حتی الکی یه لبخند بزنم

کنار ماشین می ایستم و عینک آفتابی رو سر میدم بالای سرم
گلی انگار معذبه چون با خجالت میاد سمتم و روبوسی میکنه حین عقب کشیدن دم گوشم یواش میگه:
_ببخش
دستشو فشار میدم و رو میکنم سمت برادرش ، برازنده است ، پسری بور و قد بلند ، چقدر چشماش شبیه مهدیه
همین باعث میشه جواب سلام مودبانه اش رو کمی با روی خوش جواب بدم:
_سلام ، عصر شمام هم بخیر
متواضع سرش رو خم میکنه ، چقدر محجوب حتی دستشم نیاورد جلو برای دست دادن
بعد از سپردن گلی دستم که فکر کنم بهونه بود برای بیشتر زل زدن و به خیال خودش تاثیر گذاشتن رو من راه میفتیم بریم دنبال سما که برای یه ربع تاخیر چند بار تماس گرفته
تو راه خونه سما اینا
گلی چند بار ازم عذر خواهی کرد ، که نتونسته حریف برادرش بشه و نزاره باهاش بیاد دم در
منم با یه “بی خیال بابا” جوابشو دادم تا حال و هوای سنگین بینمون رو درست کنم
با سوار کردن سما کلی انرژی مثبت هم باهاش ساطع میشه جوری که خود به خود با دیدن سرحالیش منم کمی از فکر و خیالم بیرون میام
بعد از معرفی کردنشون بهم که فکر کنم به خاطر نزدیک بودن روحیاتشون بهم دو دقیقه دیگه منم فراموش کنن ، سما یه فلش میگیره سمتم و میگه:
_بزن حال و حول کنیم
_سما عزیزم لازم نیست تو یه جلسه گلی رو از خودت نا امید کنی بزار عقلا تا آخر امروز ظرفیت داشته باشه
این چه طرز حرف زدنه
همونطور که تو آینه ماشین بهش نگاه میکنم فلش رو میگیرم و میزنم به پخش
گلی میگه:
_نه برعکس ، اینجوری با هم راحت تریم نه سما جون
_البته که آره گلم این عادتشه بزنه تو برجکمون سعی کن عادت کنی
همین که میخوام جواب سما رو بدم با شروع آهنگ تو جام میپرم ، هرچی کمش میکنم دوباره زیاد میشه دنبال کنترل میگردم که میبینم دست سماست
حینی که هواسم به روبروئه دست میبرم ازش بگیرم میزنه رو دستم و بلند جوری که صداش رو تو صدای بلند آهنگ به گوشم برسونه میگه:
_نمیدم ، جلوتو بپا
آهنگشم بد نیست یه جورایی انرژی میده به آدم ولی نگاه مردمی که برمیگرده سمتمون یکم اذیتم میکنه
از روی ریموت فرمون دوباره کمش میکنم و میگم:
_سما عزیزم زشته بیس موزیک زیاده اینجوری …
نمیزاره حرفم تموم بشه دوباره زیادش میکنه
گلی فقط میخنده ، سری تکون میدم و با زدن عینک سعی میکنم بیتفاوت شم منم مثل
اون دوتا کهکم مونده تو ماشین پاشن رقص کمر برن
پشت چراغ قرمز توقف میکنیم شکر خدا عقلش میرسه و کمی صدای آهنگ رو میاره پایین
_بهار اون جیگر و قلوه های کناری رو دریاب
بدون اینکه منظور سما رو متوجه بشم چشم میگردونم که یه ماشین دو سرنشینه مشکی رنگ رو بغل دستمون میبینم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون …

4 دیدگاه

  1. سلام ببخشيد پارت بعدي رو كي ميذاريد

  2. مرسي از پيگيريتون واقعا رمان هاي زيبايي دارين و نسبت به سايت هاي ديگه اهميت بيشتري به تايم ميديد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *