خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت شش

رمان حصار/پارت شش

 

از وقتی که برگشته بود نمایشگاه الکی به همه شاگردهای موجود در مغازه گیر میداد نمیدونست چشه هر لحظه فکری از ذهنش میگذشت اخرشم خودش به خودش میگفت “اصلا به تو چه”
و با این حرف برای یکی دو ساعت یادش میرفت اما با دیدن کوچکترین چیزی مثل کفش های پاشنه بلند زنی که همراه مشتری اومده بود یادش می افتاد و بازم ذهنش درگیر میشد.
دیگه وقت بستن نمایشگاه رسیده بود و مشغول جمع و جور اوراق جلو دستش بود که امین مثل هر بار که می آمد اینجا با شلوغ بازی اول رفت چرخی میون یکی دوتا از ماشین های جدید زد و بعدش از دور شروع کرد :
_خسته نباشی پسر عمو جان
امیر با تکون سرش میگه:
_خوش اومدی ،از این طرفا
_راستش از صبح برنامه شو داشتم امشب رو با هم باشیم
امیر فقط نگاهش میکنه ببینه دیگه چه برنامه ای داشته
امین که از اون نگاه کردناش منظورشو میگیره با دلخوری الکی میگه:
_چیه داداش به من نمیاد دلتنگت باشم
_دقیقا به خود جلبت میاد که بی دلیل دلتنگ من نباشی
امین که واقعا به خاطر دلتنگیش اومده با سر به بیرون اشاره میزنه:
_پاشو ببند بریم جون تو نهار چیزی نخوردم دارم تلف میشم
با یادآوری نهار خودش که چیزی نتونسته بود بخوره بازم موضوع یادش افتاد
بدون حرف بلند شد و بستن مغازه رو سپرد دست دوتا از شاگردا و خودشم با امین که ماشین نیاورده بود راه افتادن سمت یه رستوران به پیشنهاد امین.

این همه ساکت بودن امیر همیشه الکی خوش براش عجیب بود و با سوالش سکوت ماشین رو شکست:
_حالت خوبه پسر ،انگار روبراه نیستی
امیر که با اون “روبراه نیستی” که امین گفت لجش گرفته بود از دست خودش ،سکوت رو میشکنه:
_خوبم فقط امروز یکم خسته شدم ،نظرت چیه یه چیزی بگیریم و بریم اپارتمان من
_هر چی تو بگی فقط ترجیحا یه غذای خوشمزه اصیل ایرانی خوش رنگ و …
امیر با ترمزش پشت چراغ قرمز میپره وسط حرفای امین:
_باشه بابا فهمیدم قرمه سبزی میخوایی
هر دو میخندن و توجهشون میره سمت ماشین سمت راستشون که سرنشیناش دخترن و یه جورایی دارن پرژکتور میزنن
_امیر جون تو اینارم با خودمون ببریم ببین اون رانندهه قیافش داد میزنه عاشق قرمه سبزیه
انگار که کلا حال و هواش با دیدن پسر عموی شیطونش عوض شده بود که با چشمکی خم میشه و شیشه رو میده پایین و بلند میپرسه:
_خانم ببخشید یه سوال
دختر که با هزار ادا سرش رو کامل برمیگردونه
صدای یاخدای امین تو بوق ماشین های عقبی گم میشه ، امیر ناچارا راه میفته و با خنده میپرسه:
_چت شد یهو
امین مثلا ترسیده میگه:
_نگو که ندیدی دختره انگار بادکنک بود و آرایش شده بود
اه با اون لباش ،بابا دختر باید نچرال باشه تا بتونی پی به صداقتش ببری چه اشکالی داره بینیش مثل دسته فرغون باشه نه پسر عمو
امیر که انگار دوباره یاد کسی افتاده که از ظهر ذهنش رو مشغول کرده با ترسیم صورت کاملا نچرال و بدون نقص باربی مات میگه:
_دقیقا

با شوخی و خنده شامشون رو میخورن و بعدش بساط پلی رو راه می اندازن که بعد از چند دست بازی ، خیلی ناگهانی امین میپرسه:
_نظرت راجع به اون دختر چیه همون که تو اکیپ دوستای حامد بود بد فکرمو مشغول کرده
امیر که بی حرکت ایستاده بدون اینکه برگرده سمتش میپرسه کدومشون چندتا بودن اون دخترا
_من و تو که فقط دوتاشون رو دیدیم اون باربیه ام که حامد بهم التیماتوم داده که ٧ ساله تو نخشه
نفس راحتی کشید ولی اسم حامد تو ذهنش ناخودآگاه پررنگ میشه
_امیر حواست هست چی میگم
_اره بگو خب میشنوم
امین دوباره شروع میکنه:
_همون دختر که تو باغ کرج با اون باربیه اومد مهمونی
نمیدونست چرا باربی گفتن های امین عصبیش می کرد ولی خودش رو کنترل کرد تا چیزی نگه
_اسمش سماست خیلی دختر شیطونی بود شمارش رو هم گرفتم ولی از اون روز چند بار زنگ زدم و پی ام دادم نمیدونم چرا جوابم رو نمیده
روبروی هم هر دو به پایین مبل تکیه داده و هر کدوم به دختری فکر میکردن
امین بازم سکوت رو میشکنه:
_ما مردا خیلی خریم
_اااا
_خب راست میگم دیگه این همه دختر دورمون رو گرفتن اونوقت دلمون برا اونی میره که محلمون نمیزاره
امیر که با حرفای پسر عموش بازم یاد خودش افتاده بود
بی هوا میپرسه گفتی شریکت حامد چی گفته؟
امین که واقعا حواسش رفته بود گنگ میپرسه:
_راجع به چی؟
کمی حرصی میگه:
_راجع به اون دختری که با سما خانومتون بود
_اها خب بگو باربی
_زهرمار زشته اسم رو دختر مردم گذاشتن
امین که سر از رفتار پسر عموش در نمیاره میگه :
_باشه بابا چرا میزنی ،هیچی گفت یه مدتی با هم بودن که بنا به دلایلی از هم جدا شدن و الانم داره همه سعیشو میکنه تا راضیش کنه اجازه بده بره خواستگاریش
امیر خیلی بی هوا میگه:
_غلط کرده

چیزی نمیپرسه فقط به امیری خیره میشه که نمیدونه چه جوری حرفش رو جمع کنه با سوالش میخواد کمکش کنه:
_امیر داداش تو هم؟
امیر اما با اخم میگه:
_من چی؟
_تو هم دلت..
امیر اما نمیزاره حرفش تموم بشه با تشر میپره وسط حرفاش و میگه:
_جمع کن خودتو مرد گنده نشسته از دلش برام حرف میزنه
با تموم شدن جمله اش بلند میشه میره سمت اشپزخونه و بلند میپرسه:
_قهوه یا چایی
امین که دنبالش راه افتاده تو همون حالت میگه:
_بعد قرمه فقط چایی
با شنیدن صدای نزدیکش برمیگرده و اینبار ملایمتر میگه:
_چته راه افتادی دنبال من
_مرگ امین بگو چته از سرشب فهمیدم یه چیزیت هست
با دیدن این حالت امین خنده اش میگیره ،دستی روی ته ریشش گذاشته و گردنش رو کج کرده
بدون توجه بهش باز راه میفته بره چایی درست کنه
که بازم امین در حالی که بازم دنبالش راه افتاده میگه:
_خودمم یه چیزایی فهمیده بودم ، یعنی بودن او اسپورتیج تو پارکینگ و غیب شدن دوتاتون با هم اونم یهویی کم مشکوک نبود ولی گفتم اگه چیزی باشه امیر بهم میگه
از امار دقیقی که ازش داره تعجب نمیکنه چون تو اون دو روزی که اون ماشین تو پارکینگ خونه باغ کرج بود چند بار پرسیده بود چرا اونجاست ، مال کیه و مجبور شده بود بگه مال کی بوده
رو میکنه سمتش و جدی میگه:
_تو فکر کن یه چیزی هست و نمیخوام بهت بگم ، هر وقت حس کردم میتونم به یکی بگم مطمئن باش اون یه نفر تو هستی
امین که با نگاه مصمم امیر میفهمه تا خودش نخواد نمیتونه وادار به حرف زدنش بکنه، حین بیرون رفتن سعی میکنه جو رو کمی تغییر بده ،میگه:
_سعی کن چاییت خوش رنگ باشه

با رفتن پسر عموش از اشپز خونه فکر میکنه مطمئنن هیچوقت قرار نیست اون راز رو به کسی بگه و تنها بین خودش و اون دختری که هر لحظه امروز رو بهش فکر کرده بود میمونه، حتی راجع به ساخت ویلا و اینکه همون دوتا دختر تو پروژه هستن هم چیزی بهش نگفته بود چون از رفتار امین می ترسید یهو دیدی پاشده رفته اونجا اونم با این حال و روز دلش برا اون دختر .

*بهار*

بعد از این همه مدت فرصت کردم بیام باشگاه ولی نمیتونم سنا رو پیدا کنم ،از یکی از خانمای مشغول تمرین که میدونم سنا مربیشه سراغش رو میگیرم ،میگه دفتر مدیریت
خواستنش الانا دیگه میاد
برمیگردم برم سمت تردمیل و تمرین رو شروع کنم که از دور میبینمش ،دروغ چرا یه کمی ازش میترسم
میدونم چقدر الان میتونه از غیبت این مدتم عصبی باشه
چون قبلنا بهم التیماتوم داده بود
بهش میرسم و با خوشرویی میگم:
_سلام سنا جون خسته نباشی
خیلی یخ زل میزنه تو چشمام و نگاهش روی اندامم مخصوصا شکمم که تو او نیم تنه و شلوار چسبون ورزشی در معرض نمایشه ، گردشی میزنه و میگه:
_زهرمار ، من بهت چی گفته بودم شانس آوردی چربی نگرفتی وگرنه ۵ کیلومتر تمام باید رو تردمیل میدوئیدی اونم رو سرعت اتوماتیک
با چشمای از حدقه در اومده فقط نگاهش میکنم که اشاره میزنه دنبالش راه بیفتم
خدایا الان باید ممنون کم اشتهایی این مدتم باشم
همونطور که دنبالش راه میفتم چشم میگردونم گلی رو پیدا کنم ،ولی انگار اینجا نیست.
بعد از دو ساعت تمرین البته به لطف سنا از سخت ترین هاش میخوام برم سمت حموم که با صدای گلی برمیگردم سمتش:
_من که همون روز معذرت خواستم بهار جون یعنی تا این حد از دستم ناراحت شده بودی که کلا قید باشگاه اومدن رو زدی
به صورت بانمکش نگاه میکنم ،انگار از غیبت این مدتم سو تعبیر کرده ، پس با لبخند میگم:
_علیک سلام ،احوال خانم ،چته خودت یک ریز داری میبری و میدوزی
من که اون روز گفتم ناراحت نیستم این مدت هم یه مشکلاتی داشتم که نرسیدم بیام باشگاه همین
صورت ناراحتش کمی سرحال میشه و میگه:
_میدونی چقدر فکرای جور وا جور کردم ، شمارت رو هم نداشتم خبرت رو بگیرم ،از سنا خواستم ولی گفت اجازه نداره شمارت رو بده به کسی
میرم سمتش ، به خاطر بدن خیس از عرقم زیاد نزدیکش نمیشم و میگم:
_بیخیال ،تمرینت تموم شده؟
_نه هنوز ،یه نیم ساعت مونده
_خب پس هیچی باشه برای یه روز دیگه خواستم اینبار من دعوتت کنم به همون کافه
_راستش داداشم میاد دنبالم دعوت داریم جایی وگرنه بیخیال این نیم ساعت هم میشدم با هم میرفتیم
از سادگیش خیلی خوشم اومده بعد از تبادل شماره هامون و یه خداحافظی گرم راه میفتم برم دوشم رو بگیرم.

وقتی از باشگاه اومدم بیرون خیلی یهویی تصمیم گرفتم بیام خونه بابا و الانم روبروشون دارم میوه میخورم .
بابا و نیلو از اومدن یهوییم کلی خوشحال شدن و این رو هر ١٠ دقیقه یبار یاداوری میکنن و هر بار من خنده ام میگیره
شبیهه این پیرمرد و پیرزن ها شدن که یکی میره خونه شون کلی ذوق میکنن
بابا که این خنده ها براش عجیبه در حالی که خودشم لبخند میزنه میپرسه:
_به چی میخندی پدر صلواتی
سرفه ای میزنم و میگم:
_هیچی یاد یه چیزی افتادم
_اره تو که راست میگی ، باشگاه بودی
_گفتم که ،خیلی وقت بود به خاطر این کار جدید فرصت نکرده بودم برم
و با نگاهی دلخور به بابا ،میگم:
_کلا از زندگی افتادم اینم تابستون من
با این حرفم نیلو نگاهی ترسیده به بابا میندازه
هوشیار میشم ، چشمام و ریز میکنم و میپرسم:
_چیزی شده نیلو جون
نیلو چیزی نمیگه و فقط به بابا نگاه میکنه
ولی بابا خیلی خونسرد میگه:
_راستش تصمیم گرفتیم بریم یه سر پیش مهدی ،تو که فعلا سرت شلوغه و تو نبود من باید حواست به شرکت باشه
هرچند نائب رئیس هست ولی تو باشی خیالم راحتتره

چیزی نمیگم ،یعنی نمیتونم که بگم ،اب دهنم رو قورت میدم
چرا یهویی دلم میگیره
نیلو انگار میفهمه بلند میشه میاد کنارم میشینه و میگه:
_من گفتم صبر کنیم یکم کارای تو سبک بشه همه با هم بریم اما بابات میگه تو تا اخر پاییز سرت شلوغه و این حرفا

بازم چیزی به ذهنم نمیرسه که جواب نیلو رو بدم
دلیل این کارای بابا رو هیچ وقت نمیتونم درک کنم
برنامه این سفر رو داشت و اونجوری دست من و بند اون پروژه کوفتی که زندگیمم به باد داد،کرد
تا حالا نگذاشته من یه بار برم پیش مهدی الانم که خودش و زنش میخوان برن تعطیلات
بیچاره زنش که از خودش مهربونتره من چی دارم میگم
با یه نفس عمیق بلند میشم و میگم:
_خوش بگذره ، من باید برم فقط اومدم ببینمتون
خستم صبح زود باید برم سر زمین ،میدونی که
_کجا بهار جان وقت شامه ملیح قیمه پخته بشین بخور بعد برو
رو به نیلو جون میگم:
_ممنون عزیزم بعد باشگاه شام نمیخورم نوش جونتون
بابا که تا اون موقع ساکت فقط نگاهم میکنه ،میگه:

_فردا خودت هم با ون شرکت همراه بقیه برو لواسان
لج میکنم و چیزی که اون لحظه به ذهنم میرسه رو میگم:
_متاسفم قبلا با سما تصمیم گرفتیم دوتایی بریم ،دوست داره باغ رو ببینه
و با خداحافظی بلندی از ملیح بانو که تو اشپزخونه ست از خونه میام بیرون
هر وقت میخوام خودم رو با شرایطی که اصلا باب میلم نبوده و نیست وفق بدم یه چیزی مانعم میشه انگار زندگی هر بار میگه بریم دور بعدی
شاید مسخره باشه برای یه سفر رفتن بابا و نیلو اونقدر دلم بگیره ولی بابا زیادی داره بهم سخت میگیره .

با رسیدنم به خونه بدون در نظر گرفتن ساعت سریع شماره مهدی رو میگیرم ، جواب نمیده ،دوباره و دوباره میگیرم اما بازم جواب نمیده
تلفن رو پرت میکنم رو کاناپه و راه میفتم سمت اشپزخونه
مایع قهوه ای رنگ ارامبخشم و کم دارم
همین که قهوه رو میریزم تو ماگ صدای موبایلم بلند میشه
بدون عجله ،ماگ به دست میرم سمت کاناپه و جواب میدم، بلافاصله صدای بشاش مهدی تو گوشم میپیچه:
_سلام بهاری ،احوالت
_سلام
انگار از صدای گرفته ام میفهمه دلگیرم:
_باشه میدونم عصبی شدی ،ببخش سر یه نهار کاری بودم الانم اومدم مثلا دستهام رو بشورم
_چیز مهمی نبود فقط خواستم احوالت رو بپرسم
_اگه چیز مهمی نبود این همه زنگ نمیزدی بگو منتظرم
چهره ام با این حرفش درهم میشه و میپرسم:
_تو میدونستی بابا و نیلو قرار بیان اونجا
_خب اره
ماگ رو میزارم رو میز و عصبی چنگی به موهام میزنم:
_آره؟ تو این و میدونستی و به من نگفتی
مهدی با تعجب تو حرفاش عصبی ترم میکنه و میگه:
_خب من نمیدونستم خبر نداری تازه این موضوع چرا برات مهم شده
نقطه انفجار که میگن اینه
_من و تو تقریبا دو روز یبار با هم حرف زدیم اگه میدونستم یه اشاره نمیزدم به نظرت ،میدونی چرا برام مهمه؟
چون اون بابات با برنامه من و پاگیر این پروژه کرد میدونست اگه باهاشون بیام دیگه برنمیگردم این خراب شده
این حرف ها رو با نهایت عصبانیت میگم
مهدی که انگار خودش همه این ها رو میدونسته و تعجبش هم نمایشی بوده، دلجویانه میگه:
_بهار به خودت مسلط باش ،میدونم همه این ها رو منم بهش گفتم ،گفت تو عاشق کارتی و این چیزا برات مهم نیست
یادت باشه تو تا اخر این کار فقط ایرانی اینبار خودم میام دنبالت مطمئن باش خب
با حرفهاش دلم آروم میگیره و میگم:
_پس من رو قولت حساب میکنم
_حساب کن ،الانم برم زشت شد، شب بهت زنگ میزنم
_باش ببخش مزاحمتم همیشه
_یه مزاحم شیرین
از خنده اش میخندم و بعد از خداحافظی قطع میکنم

دیشب یادم نبود به سما خبر بدم باید باهام بیاد ،
خوشبختانه الان که بهش گفتم کلی استقبال کرد
علیپور زنگ میزنه و میگه که گروه مهندسین انشایی تو پارکینگ منتظرن.
با برداشتن وسایلم بلند میشم رو میکنم سمت سما و میگم:
_بریم انگار منتظر ما هستن
سما که داره موهاش رو زیر شالش مرتب میکنه میپرسه:
_کیا از گروه مهندسین انشایی قرار بیان
با نگاه به لیست تو دستام جواب میدم:
_مهندس برزن و دستیارش با مهندس میرزایی
و مهندس فتحی
برمیگرده و با قلمبه کردن چشماش که عادت همیشگیشه میگه:
_یعنی فقط من و تو دختریم
_با افتخار بله
_خوب شد با ماشین خودت میریم
سری تکون میدم و میگم:
_راه بیفت دیر شد

با رسیدنمون به پارکینگ همه با ون طوسی رنگ شرکت، و من سما هم با ماشین من راه میفتیم
تو راه سما یه ریز از چگونگی طرح و عالی بودنش حرف میزنه که یهو بحث رو عوض میکنه و میگه:
_بهار من باید یه چیزی رو به تو توضیح بدم
فقط نگاهش میکنم یعنی ادامه بده
_وقتی یادم میفته از خودم بدم میاد ولی شاید با گفتن این موضوع یکم حالم بهتر بشه
اینبار کنجکاو میگم:
_چی شده
مردده و با انگشتاش بازی میکنه ، خیره شده به بیرون میگه:
_من اون شب عمدا با اون شریک حامد گرم گرفتم
گنگ نگاهش میکنم که ادامه میده:
_میدونستم رضا برای پارسا تعریف میکنه میخواستم یکم هم اون حسرت بخوره البته بعید میدونم خورده باشه
با این حرفش دلم میشکنه یعنی من قربانی این بازی مسخره سما شده بودم ،دلگیر نگاهش میکنم و میگم:
_یعنی اون همه اصرارت برای رفتن به اون مهمونی فقط برای این مسخره بازیها بود
سریع میگه:
_نه نه اشتباه نکن ،باور کن بهار خیلی یهویی اونجا این تصمیم رو گرفتم ،قسم میخورم
باور میکنم چون سما هیچوقت همچین دختری نبوده پس میگم:
_اگه اون حرفا به پارسا رسیده باشه حسرت نمیخوره اشتباه نکن ،فقط پیش خودش میگه ،پس سما هم اینکاره بوده و رو نمیکرده ،تو کی میخوایی یاد بگیری برای خوشامد یا سوزوندن کسی از خودت مایه نزاری هان الان اون پسره هم که نمیدونم اسمش چی بود
_امین
_همون میدونی پیش خودش راجع بهت چی فکر میکنه؟
_باور کن بهار وقتی تو رفتی خودمم پشیمون شدم ،از اون شب به بعد هم هر بار زنگ زده جواب ندادم
با چشمای گرد شده میگم:
_چی؟ شماره ات رو هم بهش دادی
انگار ترسیده که بلندتر از حد معمول میگه:
_خب چیکار کنم همه دور یه میز بودیم پرسید سما خانم میتونم شماره اتون رو داشته باشم منم گفتم خب بزار نقشه ام کامل بشه فوقش بعدا جوابش رو نمیدم همین
میکوبم رو فرمون بلند میگم:
_وای سما وای از دست تو دختر
ارومتر میگه:
_عوضش دیگه خبری از پارسا نیست بهار ،انگار منتظر بود یکی بیاد تو زندگیم تا برای همیشه گورش رو گم کنه دیدی چه جلبی از آب در اومد
حین پیچیدن تو فرعی دست چپش رو میگیرم و میگم:

_تو الان باید خوشحال باشی سما ،اگه بعد زندگی مشترک می شناختیش می شد یه تجربه ناموفق ولی الان فقط یه تجربه ست
و با خنده دستشو فشار میدم و ادامه میدم:
_الانم غصه نمیخواد خودم میام میگیرمت اصلا ما مال همیم
دستشو میکشه و صورتش رو درهم میکنه و میگه:
_صد سال سیاه ، تو رو فقط باید یه هرکول آدم کنه
_وااا
_والله

با رسیدنمون جلوی در بزرگ باغ پارک میکنم و میگم:
_پیاده شو راه نیست ماشین رو ببرم تو ،جاده اش یک ماشینه ست
سما که حین پیاده شدن محو باغ روبروییه که همه دیوارهاش و درش با پیچک پوشونده شده ست میگه:
_دیونه گی نیست این همه قشنگی رو خراب کنن
سری تکون میدم از این روح لطیفش و اشاره میزنم به در بزرگ و میگم:
_این یکیه بیا ببینم
و در حالی که از در باز باغ میریم تو با اشاره به دور و برمون بازم میگم:
_بعدشم کی دلش میاد این همه فضای سبز و خراب کنه ویلا تو قسمت پشتی و تقریبا وسطی زمینه که کمترین دار و درخت رو داشته
_فهمیدم حالا چرا نمیرسیم پاهام شکست اصلا تو چه جوری با اون کفشای پاشنه دارت میتونی اینقدر تند راه بری
_اگه نگاه کنی میفهمی چه جوری راه میرم
با نگاهی به کتونی های پام میزنه به بازوم و میگه:
_ای نامرد اینار و کی عوض کردی من ندیدم
_وقتی که محو اون در پیچک پیچ شده بودی و منتظر بودی صاحابش بیاد بیرون و مخش رو بزنی
این حرف هار و با شکلک و تکون دستام میزنم ،انگار فضای سبز و هوای تمیز صبحگاهی رومون تاثیرشو گذاشته که با جیغ و داد دنبالم میکنه و منم با خنده میدوئم و از اونجایی که همیشه تنبل بوده عقب میفته و بریده بریده میگه:
_نامرد …صبر کن… من که راه رو بلد نیستم
میدونم بهونه شه بگیرتم ،همونطور که عقب عقب میرم
میخوام رگش رو از این جا بگیرم که بتونه تندتر بدوئه:
_سما از این فرصت استفاده کن تا یکم چربی های..
با برخوردم به جسم سفتی حرفم نصفه میمونه و برمیگردم ببینم چی بود که با دیدنش یکه میخورم
این اینجا چیکار میکنه ،یعنی من با این برخورد کردم
الانم دستاش و آورده بالا و تقریبا تو بغلشم به خودم میام و محکم عقب میکشم ،سو استفاده گر با اون چشماش
زودتر از من به حرف میاد :
_خوش اومدید خانم مهندس
این و رو به سما میگه که تازه رسیده به ما
سما با ادب و خوش رویی جوابش رو میده ولی من تنها میگم:
_شما اینجا چیکار میکنید آقای شیبانی؟

با این حرفم هم لبخند از صورتش نمیره و با حفظ لبخند زیادی کاربلدش میگه:
_نفرمایید خانم مهندس ،مگه میشه من نباشم بابام مگه نگفت من توی همه مراحل کار هستم
الانم قبل شما رسیدم که مهمون نوازیمو به جا بیارم
و با اشاره دستش راه رو نشون میده و بازم میگه:
_بقیه دارن چایی میل میکنن ، گفتن شما هم الان میرسید اومدم برای استقبال
و میشنوم زیر لب میگه “اونم چه استقبالی”
پشت سرش راه میفتیم ،سما که استین کت طوسی تابستونه ام زو میکشه رو میکنم سمتش :
_بهار خوش گذشت
نمیفهمم راجع به چی حرف میزنه انگار میفهمه که اینبار یکم ازم فاصله میگیره و با اشاره به پسر ایرج خان که پشتش به ماست ادای بغل درمیاره
فورا اخمامو تو هم میکنم و با چشمام براش خط و نشون میکشم که میفهمه و با چند قدم خودش رو به اون پسره میرسونه و سر حرف رو با توجه به حرافی بودنش باز میکنه
بدون توجه به حرف های اون دوتا در مورد قدمت باغ
قدم هام رو تند میکنم
از دور مهندس برزن رو میبینم که داره برای بقیه توضیحاتی میده
با رسیدنم همه با احترام سلام میکنن و مهندس برزن که سنش از همه بیشتره میپرسه:
_چرا دیر کردین خانم مهندس نگران شدیم
با لبخندی جواب نگرانیشون رو میدم و مستقیم بحث رو شروع میکنم
دو ساعت و نیمه داریم تو اون دو هزار متر میاییم و میریم
تک و توک از بچه ها که تحمل آفتابی که میتابه رو ندارن رفتن تو سایه و از همون جا کار رو دنبال میکنن ولی من با زدن عینک دودیم همچنان پر انرژی ادامه میدم چون با توجه به هوای خرداد ماه و وجود اون همه درخت دورو برمون تقریبا هوا معتدله
اون پسره هم که این بار اسمش رو میدونم “امیر” به نوعی همقدم باهامون میاد و میره انگار یکی از مهندسین و وجودش الزامیه
چند بار مهندس برزن بهش گفت مجبور نیست خودش رو خسته کنه ولی خیلی جدی جوابش رو داد اصلا خسته نیستم
بدبختی اینجاست چفت منم ایستاده و اون بوی ادکلن لعنتیش اونقدر خوبه که چند بار نامحسوس نفس عمیق کشیدم وخدا کنه نفهمیده باشه .

با خسته نباشیدی که میگم همه نفس عمیقی میکشن واقعا گچ ریزی همچین متراژی سخته
هرچند بدون من هم میشد و من نمیدونم الزامی بودن وجود مهندس ناظر تو همه مراحل دیگه چه قانونیه.
چشم میگردونم دنبال سما ،میبینمش تو الاچیق نشسته و مشغول سلفی گرفتنه
سری تکون میدم و نگاهی به ساعت مچیم میندازم ،تازه یازده صبحه
با صدای دستیار مهندس برزن که پسر قدبلند و خوشتیپیه و البته کم سن و سال
برمیگردم سمتش و میگم:
_بله بفرمایید
_راستش فرصتش پیش نیومده بود بهتون تبریک بگم ،باید بگم طرحتون بی نظیره
این دیگه چی میگه این وسط ،نمیخوام فکر کنه مغرورم پس با لبخند کم جونی جوابش رو میدم:
_ممنون برای تبریکتون
همون لحظه اجل معلق دوباره پشت سرم پیداش میشه و شروع میکنه:
_خانم مهندس بفرمائید حتما الان تشنه اید
به دستش نگاه میکنم بطری آب معدنی رو گرفته سمتم
واقعا جا برای ادا نیست چون به شدت تشنمه پس دستم رو میبرم جلو جوری که دستم بهش برخورد نکنه بطری رو ازش میگیرم ،ولی روم نمیشه بازش کنم چون برای دستیار مهندس برزن که واقعا فامیلیش یادم نیست نیاورده
که خدا رو شکر میفهمه و رو میکنه بهش و میگه:
_شرمنده اقای جوان یادم نبود براتون بیارم اوناهاش اونجا هم اب هست هم شربت پرتقال خنک بفرمائید به سلیقه خودتون انتخاب کنید
بیچاره چون کم سن و سال بود بی چون چرا رفت سراغ نخود سیاه
با خیال راحت اب رو باز میکنم و تا نصفه میخورمش
اخیش خنک شدم ،چقدر چسپید
یاد پسر ایرج خان میفتم که از بویی که به مشامم میخوره میفهمم همچنان کنارم یعنی سمت چپم ایستاده
برمیگردم سمتش و

رو میکنم سمتش و میخوام بپرسم کاری دارید که هنوز اینجا  ایستادید ،اما همین که برمیگردم اون موهای مشکی و نسبتا بلندش که کمیش افتاده رو پیشونیش ، بازم نگاهم رو برای چند ثانیه خیره میکنه
خدا رو شکر با عینک آفتابی کاملا مشکی که زدم نمیتونه تشخیص بده بهش خیره شدم پس یه کمی دیگه هم چشمام رو روی صورت مردونش می چرخونم ، به چشماش که میرسم میفهمم خیلی وقته بدون حرف روبروش ایستادم که اون نگاهش بازم شیطون شده ولی نمیزارم بفهمه تا پیش خودش فکرای ناجور نکنه ، پس به حرف میام و با نگاهی به ساعتم میگم:
_خب مثل اینکه سوالی ندارید چون چند دقیقه ست منتظرم ببینم کاری دارید اینجا ایستادید ، ولی انگار نه ،کلا بیکار تشریف دارید
زیادی کاربلده چون یه جواری با حرفی که میزنه خلع صلاحم میکنه
سرش و میاره پایین هم سطح من وبا اون کج خندش دنبال چشمام میگرده پشت عینک دودی و میگه:
_اخه یه جور خوشگلی بهم زل زده بودی که دلم نیومد تمرکزت رو بهم بزنم
ضربتی جواب میدم:
_راست میگی نه که خیلی زل زدنی هستی
و با زدن این حرف موبایلم رو درمیارم و بی توجه بهش که بازم کنارم قدم برمیداره راه میفتم سمت سما و شماره اش رو میگیرم ،دختره پر چونه با کی داره حرف میزنه این همه وقت
خدا رو شکر با نگاهی به صفحه گوشیش که انگار فهمیده پشت خطیشم با دست اشاره میزنه که “الان میام”
موبایل رو برمیگردونم تو کیفم و برمیگردم برم خداحافظی کنم از مهندس برزن و بقیه که بازم میبینمش زل زده بهم
جدا دیگه خوددار بودن امری محال میشه برام پس عینکم رو برمیدارم ، جدی و تا حدودی عصبی میگم:
_بله اقای شیبانی چی میخوایید ، زشته رعایت کنید لطفا، من جلوی اون همه آدم که اونجا ایستادن و با کنجکاوی نگاهمون میکنن آبرو دارم میفهمید
انگار جوک گفتم که با اشاره به جلومون میگه:
_خانم مهندس انگار آفتاب تاثیرشو روتون گذاشته چون اون بقیه ای که میگید چند دقیقه پیش راه افتادن سمت در باغ و الان بجز ما کسی اینجا نیست
جمله اخرش رو جوری میگه که یعنی خیالت راحت زل زدن تو رو هم ندیدن
به روی خودم که اصلا نمیارم کنف شدنم رو پس با خیالی مثلا راحت نگاهی به جلومون میندارم و میگم:
_خب خدا رو شکر با اجازه اقای شیبانی
و بدون توجه به سما راه میفتم سمت در ورودی باغ
هوای تمیز و درختهای میوه ای که سر راهمه و تازه میوه گرفتن حواسم رو تا حدودی از اون پسر پررو پرت میکنن

چیزی نمونده به در ورودی برسم ، متوجه سر و صدای سما میشم که داره با اون پسره حرف میزنه و انگار چیزی رو براش شرح میده
تندتر قدم برمیدارم بلکم بتونم مهندس برزن رو ببینم و یه دعوتی بزنم برای نهار
ولی انگار خیلی عجله داشتن چون خبری ازشون نیست فورا گوشیم رو درمیارم و با همراهش تماس میگیرم که بعد چند بوق جوابم رو میده:
_خانم مهندس ببخشید بدون خداحافظی رفتیم
_اقای مهندس چرا اونقدر با عجله همین الان اومدم بیرون دیدم رفتید
_راستش آقای شیبانی گفتند چند تا سوال دارن راجع به فضای بیرونی ویلا و کارتون طول میکشه
عصبی تر از حالم داخل ویلا زل میزنم بهش که همین الان از باغ بیرون اومده و با چشم اطراف رو میکاوه
و در همون حالت جواب مهندس رو میدم:
_خیر آقای برزن سوالاتشون انگار در حیطه من نبود ،الانم زنگ زدم بگم نهار رو بزارید در خدمتتون باشم کجا خودتون پسندیدیت بزنید کنار، من هم همراه مهندس پندار خدمتتون میرسیم
_بزارید از بقیه بپرسم گوشی
صداشون میاد که همشون میگن واقعا کار دارن تو شرکت و انشاالله برای دفعه بعد
مهندس برزن با خنده میگه:
_خانم مهندس ،راستش من موافق بودم ولی گویا پرچم مخالفا بالاست همونطور که شنیدید انشاالله برای دفعه بعد ،وقت زیاده
_هر جور راحتید مهندس ،وقتتون رو نمیگیرم به سلامت
_خداحافظ خانم ایمانی
با قطع تلفن نگاه عصبیم رو از اون دوتا که دارن راجع به ویلای روبرویی حرف میزنن میگیرم و میرم سمت ماشینم خدایا من چرا هر بار این امیر نام رو میبینم خونسردی ذاتیم رو از دست میدم یعنی چی
در عقب ماشین رو باز و کفشهام رو عوض میکنم و قبل رفتن پشت فرمان ، بلند و اخطاری رو به سما میگم:
_خانم پندار دیر شد
هردو میان سمتم و سما که انگار ذوق کرده میگه:
_بهار این ویلای زیبای پیچک پوش مال عموی اقای شیبانیه و دعوتمون کردن یه بار با اکیپ بیاییم و داخلش رو هم ببینیم که به گفته ایشون خیلی از بیرونش جذابتره
خونسرد جواب اون همه ذوق سما رو با نگاهی به اون پرروی دست به جیب میدم:
_لطف دارن آقای شیبانی ،شمام اگه دوست داشتید دعوتشون رو بپذیرید الانم بریم تا ظهر نشده
سما که حالات من رو خوب میشناسه میفهمه چقدر عصبیم و با خداحافظی گرمی و تشکر برای دعوتش سریع سوار ماشین میشه
من هم برای حفظ ادب و این که پرده ادب بینمون برداشته نشه رو میکنم سمتش که جواب سما رو میده ،میگم:
_خب اقای شیبانی بیشتر از این وقتتون رو نمیگیریم شما هم بفرمایید ،خداحافظ
_اختیار دارید خوشحال شدم در جوارتون بودم
سری تکون میدم و در ماشین رو باز میکنم تا سوار بشم که میگه:
_بهار خانم؟
در کامل باز نشده رو محکم میبندم و میگم:
_خانم ایمانی
_بله خانم ایمانی میتونم یه درخواستی ازتون داشته باشم؟

_مسلما نه
و بازم برمیگردم سمت ماشین که خیلی غیره منتظره میگه:
_خواهش میکنم
بدون حرف برمیگردم سمتش که شروع میکنه:
_خب امروز که گروه مهندسین وارد باغ شدن یه لحظه جا خوردم …ولی وقتی شما رو ندیدم و گفتن با ماشین شخصی خودتون میایید خوشحال شدم و …
با نگاهی به اخم های صورتم انگار برای گفتن ادامه حرفش مردد میشه اما بازم با نگاهی خیره تو چشمام ادامه میده:
_شاید بگید این از پشت کوه اومده ولی واقعا بودن یه خانم زیبا تو یه ون پر مرد درست نیست
نمیدونم منظورش چیه پس منتظر بقیه حرفاش میمونم
با اشاره به سما میگه:
_معلومه خودتونم راحت نیستید که خانم پندار رو با خودتون آوردید تا …
دیگه بسه این راجع به من چی فکر کرده :
_یعنی چی آقای شیبانی وجود دوستم یه دلیل دیگه داره، اینم بدونید این اولین بارم نیست که با یه گروه مهندسی مرد میرم سر زمین این شغل منه و از این به بعد هم با همون ون پر از مردی که میگید میام سر زمین و در آخر این چه ربطی میتونه به شما داشته باشه
انگار حرص دروغی که به مهندس برزن گفته بود رو میخوام با این حرف ها سرش دربیارم
شکر خدا اخم هاش اینبار تو همه و خبری از کج خندش نیست که میگه:
_من فقط خواستم بگم من که میام سر زمین چرا نیام دنبال شما و با هم بیاییم همونطور که اونبار هم گفتم برای امنیت شما ،بالاخره اتوبان تهران همیشه خطرات خودش رو داشته
پوزخندی میزنم و میگم:
_الان یعنی اگه با شما بیام امنیت خواهم داشت
متلکم رو میفهمه چون اخمهاش کورتر میشه کمی میرم جلو و پچ میزنم:
_باور کن یه ون سهله اگه با یه اتوبوس مرد هم بیام امنیتم از با تو یه نفر بودن خیلی بیشتره خیلی
_مثل اینکه قرار بود اونشب فراموش بشه ولی انگار خودت بیشتر یادآوریش رو دوست داری
به حساب خودش میخواد وسط این همه گلی که خورده یه گل بزنه پس جوابشو میدم:
_اشتباه نکن فراموش کردن اون مسئله چیزی از نا امن بودنت کم نمیکنه آدما رو میشه با یه اتفاق یا حتی یه حرف تو ذهنت حک کنی وشما هم با همون شب تو ذهن من حک شدید،الانم به سلامت
دیگه فرصتی برای حرف زدن بهش نمیدم و سوار میشم ولی لحظه آخر رگای روی پیشونیش بهم میگه که اینبارم با حرفهام اتیش گرفته.

*راوی*
پنج دقیقه ای میشد تو ماشینش نشسته بود و به سکوت حماقت بارش در مقابل اون دختر مغرور و خودبین فکر میکرد
نمیدونست چیکار کنه تا یکم از اون حس مزخرف که درکش هم براش مشکل بود کم کنه ، مردد موبایلش رو برمیداره تا زنگ بزنه به اون باربی زبون دراز و حرفایی رو که نتونست تو روش بزنه رو اقلا تو گوشی بهش بزنه ولی نه این راهش نبود اونم وقتی که امروز نگاه خیره اش رو روی خودش دیده بود ،چه حس خوبی داشت زیر نگاهش بودن
نیشخندی میزنه و با خودش زمزمه میکنه:
_بتازون خوشگله مینویسم به حساب ناراحتیت برای از دست دادن دخترانگی هات ولی نوبت منم میشه مطمئن باش
***
*بهار*

تقریبا نزدیک شرکتیم که سما به حرف میاد
در طول مسیر اونقد حال روحیم بد بود که از سما خواهش کردم حرف نزنه
_بهار حالت خوبه؟
با احتیاط میپرسه با بیخیالی حین پیچیدن تو پارکینگ شرکت میگم:
_چرا باید بد باشم؟
از نگاه خیره اش میفهمم باور نکرده ،بعد از پارک ماشین راه میفتیم سمت آسانسور که بازوم رو میگیره و میگه:
_بهار تو داری یه چیزی رو از من مخفی میکنی این و مطمئنم ، هرچی هم که هست ربطش به اون پسر ایرج خانه
اون شب مهمونی …
تیز نگاهش میکنم و میگم:
_شب مهمونی چی؟
مشغول دکمه سر استینش میشه و به هرجایی جز من نگاه میکنه این یعنی از چیزی که میخواد بگه میترسه
بهش نزدیک میشم و حین گرفتن چونه ش و برگردوندنش سمت خودم میگم:
_جرات داشته باش و حرفت رو بزن شب مهمونی چی؟
انگار بهش برمیخوره که دستم رو پس میزنه و دلخور میگه:
_اونشب خواستم بیام دنبالت و با هم بریم که اون پسره امین گفت… گفت پسر عموش که همین پسر ایرج خان باشه اومده دنبالت تا برتگردونه ولی بعد نیم ساعت با خنده اومد گفت…
سکوت میکنه ،داره گریه اش میگیره این یعنی حرفی که میخواد بزنه به مزاج من خوش نمیاد
نفسی میگیرم و با نگاهی به دور و بر شمرده میگم:
_سما چرا نسیه حرف میزنی بگو اون احمقتر از پسر عموش چی بهت گفت:

چند قدم عقب میره و میگه:
_گفت مثل اینکه با هم رفتید چون خبری از امیر هم نیست
با نگاهی به چشمای ریز شده ام سریع ادامه میده:
_بهار باور کن من گفتم اشتباه میکنه تو همچین دختری نیستی
_خودت چی؟
انگار سوالم رو نفهمید ، دوباره میگم:
_به اون گفتی اشتباه میکنه خودت چی فکر کردی؟
_این دیگه چه سوالیه بهار
_سواله دیگه اگر سوال نباشه الان چرا این بحث رو باز کردی ،دلیلت چی بود میخوایی به چی برسی؟
این سوالات رو خونسرد ،خونسرد ازش میپرسم ولی اون که کامل رنگش پریده میگه:
_چرا اینجوری میکنی بی معرفت من فقط حالت رو پرسیدم
نمیدونم چرا خنده ام میگیره کنترلی رو حرفام ندارم که انگشت اشاره ام رو جلوش تکون میدم و میگم:
_نه عزیزم تو حالم رو نپرسیدی تو فوضولی بهت فشار آورده و میخوایی بدونی اون شب من با اون احمق رفتم یا نه ولی متاسفم برا خودم که بعد این همه سال لنگ یه سوالی برای فهمیدن این مسئله اونشب هر اتفاقیم افتاده باشه که هیچ وقت نمیفهمی ، تقصیر تو بوده و این و من تا عمر دارم فراموش نمیکنم مطمئن باش
و راه میفتم برم سمت اسانسور که بازم برمیگردم و میگم:
_بهت هشدار داده بودم این بحث رو باز نکنی
اهمیتی به صورت گریونش نمیدم و با رسیدن آسانسور به پارکینگ که خالی نیست داخل میشم و دکمه طبقه خودمون رو میزنم و واقعا الان حال سما هیچ برام مهم نیست
چون ذهنم عجیب درگیر اون حرفها شده
یه چیزی اینجا درست نیست ،منظور حرفای اون پسره امین چی بوده ،یعنی اینها همه برنامه ریزی شده بوده ، اون شب هم از اون پسره امیر پرسیدم ولی جوابم رو نداد
با ایستادن آسانسور همونطور گیج میام بیرون راه میفتم سمت اتاق بابا برای دادن گزارش امروز هرچند اصلا آمادگیش رو ندارم ولی نمیخوام پیش خودش بگه قهر کردم و هنوز هم ناراحتم.

بعد از تموم شدن کارم تو اتاق بابا که انگار طبق یه قانون نانوشته هیچ کدوم شب گذشته رو به روی خودمون نیاورده بودیم برمیگردم برم اتاقم که گرسنگیم یادم میندازه هنوز نهار نخوردم به علیپور میگم برای دوتامون یعنی من و سما سفارش بده و بفرسته اتاقمون
چون با شناختی که از سما دارم الان نشسته و ابغوره گرفته و منتظره ورودمه تا شروع کنه.
بله مثل اینکه دقیق تر از این حرفا حدس زده بودم چون با باز کردن در رو میکنه سمتم و حین بالا کشیدن آب بینیش میگه:

_خیلی بدی بهار
با نیم نگاهی مستقیم میرم پشت میزم میشینم و زل میزنم بهش ، بازم بینیشو بالا میکشه و میگه:
_باور کن تو نرمال نیستی
ابروهام رو میندازم بالا پس میزان دلخوریش بیشتر از این حرفاست
اینبار آتیشی تر میگه:
_اصلا میدونی چیه بهار ،اومدن من تو این شرکت از اول هم اشتباه بود ،از دست پارسا عصبی بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم ، تو همیشه همین بودی و هستی تا دورم ازت احترام دارم اما همین که یه مدت با هم باشیم ،میشم همون دیوار کوتاهه جلوت که هر بار عصبانی باشی ، روش خراب میشی که الحمدالله همیشه خدا فلفلی هستی
میزنم رو میز که تو جاش میپره و میگم:
_بچه نشو سما من و تو یکی دو سال نیست که همو میشناسیم دوستی ما عمیق تر از این حرفاست باید ظرفیتمون جلوی هم بیشتر از این حرفها باشه
هرچند من از اون حرفهایی که بهت زدم اصلا پشیمون نیستم چون حقت بود هر بار دیگه ام این بحث باز بشه از این بدتر میکنم میدونی که کینه ای نیستم اما این بارم بهت میگم دیگه بحث اون مهمونی کوفتی رو پیش نکش ،الانم نهارمون رو میارن زودی بخوریم کلی کار داریم
با تعجب میگه:
_میگم نرمال نیستی نگو نه
جوابم میشه یه لبخند که واقعا آنرمال بودنم به خودم هم ثابت میشه ،تو پارکینگ که ازش جدا شدم با خودم فکر کردم سما دیگه برام تموم شد ولی همین که میبینمش همه چی یادم میره.

تقریبا نهارمون تموم شده که سما خیلی عادی میگه:
_امروز زودتر بریم باید سری به مزون سرور بزنیم
سوالی نگاهش میکنم که پوفی میکشه و شل میگه:
_اینم یادت نیست؟ خدایی تو ۴٠ سالگیت باید چه شکلی باشه
فقط میخندم جدی این و راست گفته اونقدر بی اهمیت شدم به دور و برم که چیزی تو سی وی مغزم ثبت نمیشه جز ارقام و اعداد و ترسیماتم
رو به سمای ساکت میگم:
_از اونورم بریم یه سر به مریم بزنیم شاید به کمک احتیاج داشته باشه بیچاره الان حال درونیش هم معلوم نیست خوبه یا بد
سری تکون میده و جوابم رو میده:
_الان یادت افتاده ، هر روز بهش زنگ زدم ناراحتیش فقط برای یکی دو روز اول بود برو ببین سیسمونیشم انتخاب کرده دختره خل ،یه زنگ بهش بزن کافیه سرشون شلوغ تر از این حرفاست تازه شراره هم باهاشه از اونورم حامد ، رضا و سهیل کمک طاها دارن سور و سات باغ رو تکمیل میکنن
حین بلند شدن از روی میز کار سما میگم:
_خوشحالم براشون امیدوارم هر روزشون اینجوری پر هیجان باشه
رسیدم به جلوی پنجره نمیدونم چرا دلم گرفته یعنی الان دارم حسودی میکنم به مریم ،خب منم مثل هر دختری میخواستم یه روزی زیباترین لباس عروس رو بپوشم
سکوت سما مشکوکه
برمیگردم سمتش که میبینم زل زده به دیوار روبروش
درکش میکنم میرم سمتش و بدون حرف محکم همدیگرو بغل میکنیم انگار خودم بیشتر به این آغوش احتیاج داشتم.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

5 دیدگاه

  1. ببخشيد ساعت از يازده گذشته پارت رو فردا ميزاريد

  2. سلام ببخشيد پارت بعدي رو چه ساعتي ميذاريد

  3. سلام ببخشيد پارت بعدي كي گذاشته ميشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *