خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت شانزده

رمان حصار/پارت شانزده

این اون خداحافظیه که من میخواستم ، تکونی به دست زیادی گرمش میدم و ولش میکنم
_موفق باشی امیر
بازم چیزی نمیگه ، اما صدای نفس های بلندش رو واضح میشنوم
بیشتر از این اگه بمونم ، معلوم نیست چی میشه
“خداحافظ”  کوتاهی میگم و برمیگردم و از اتاقه شیشه ای میام بیرون
حرفی نزد ، نامرد صداشم دریغ کرد
جوشش دلم به چشمهام میرسه جوری که جلوی دیدم تار میشه ، با قدم های محکم از نمایشگاه بیرون میزنم و فورا سوار ماشین میشم ، کف دستم رو که انگار بوی اون رو گرفته عمیق میبوسم و بو میکشم ،
اجازه میدم اشکام بیان پایین تا بلکه دلم سبک بشه

به آپارتمان که میرسم فورا وسایلم رو که قبلا جمع کردم میگذارم پشت در و میرم که یه دوشی بگیرم ، سرم شدیدا درد میکنه
آب گرم ، آرومم میکنه جوری که دلم نمیخواد بیام بیرون از زیر دوش

با پوشیدنه حوله تن پوشم ، میرم بیرون ، اتاق چرا تاریکه
من که لامپ رو روشن کرده بودم ، سردردم اونقدر زیاد بوده که حواسمم پرت کرده آپاژوره کناره دستم رو روشن میکنم ، لوسیونه بدن رو از توی کشو پیدا میکنم میندازم رو تخت
تاپه بافته سبز رنگ رو که میخوام زیر پالتوی کرم رنگ بپوشم ، همراه ست لباس زیر مشکی از بین لباسها پیدا میکنم
با کلاهه حوله ، آب موهامو میگیرم و درش میارم
ست رو که میپوشم ، برمیگردم و رو تخت میشینم تا لوسیون بزنم
اما همین که سرم رو میارم بالا ، بلندترین جیغ زندگیم رو میزنم ، جوری که زخم شدنه حنجره ام رو کامل حس میکنم
سایه سیاهی که جلوی در ایستاده فورا میاد جلو و میتونم امیر رو تشخیص بدم
چشمهام رو میبندم ، سرم گیج میره
_آروم باش منم
_اینجا چیکار میکنی ، اونم این وقته شب
_داشتم از اینجا رد میشدم ، گفتم بیام حین بیرون اومدن از حموم ببینمت
تعنه اش رو میگیرم ، تا میخوام جوابش رو بدم یادم میفته من تا چند لحظه پیش لخت مادر زاد بودم ، که البته الانم با اون ست مشکی فرقی با لخت ندارم
دست میبرم عصبی حوله رو میگیرم جلوم و میگم:
_خیلی زشته ، بدونه اجازه وارد خونه یه زن تنها شدن و دید زدنش ، با این سنت هنوز یاد نگرفتی؟
میاد جلو و با کشیدن حوله از دستم با لحنی که نمیدونم عصبیه یا خونسرده جواب میده:
_تو یادت نیست ، من که یادمه این بدنی که میپوشونیش رو قبلا صرف کردم
دستم رو میارم بالا و محکم میکوبم تو صورتش ، برای لحنه زننده اش
میخنده ، خندیدنش عجیبه ،
_بزن ، من و یاد بهاری میندازی که طعمش زیادی خوشمزه بود
نمیدونم منظورش از این حرفها چیه ، اما نمیخوام پی به ترسم ببره
حوله رو محکمتر میگیرم جلوم و عصبی میگم:
_امیر ، مواظب حرف زدنت باش ، چرا اومدی اینجا این وقت شب
این بار کامل حوله رو میکشه و پرت میکنه پشت سرش و پچ میزنه:
_یک طلبی داریم ما با هم اومدم صافش کنم

قصد نداره اینبار رو عقب بکشه ، مخصوصا که دیدن باربی تو این وضعیت ، دیوونه تر از قبلش هم کرده بود و تا حدودی دلیل اصلی کارش رو داشت از یاد میبرد
بزار باربی فکر کنه ، برای عصبانیتشه ، اما به خودش که نمیتونست دروغ بگه ، خواستن اون کمر باریک رو که یک نفس باهاش فاصله داره ، تو وجودش بیشتر از هر زمانیه و قطعا به خواسته اش هم میرسید امشب ، یک شب مقابل رفتن از زندگیش قرارشون بود
بهار که دیگه نمیتونه ترسش رو مخفی نگه داره
با لرزشه واضحه صداش میگه:
_امیر تازه داره یادم میره گرگ بودنت رو ، دوباره شروع نکن
بی محابا میکشتش تو آغوشش و خونسرد جواب میده:
_باور کن میخوام گرگ بودنم رو امشب تو ذهنت هک کنم جوری که لحظه به لحظه اش با روانت بازی کنه اونوقت تازه میی مثل من ، این تاوانته بهار باید قبول کنی
با گازی که امیر با تموم شدنه حرفهاش ، از لاله گوشش میگیره ، بازم سعی میکنه با حرفهاش مهارش کنه
_مگه چیکارت کردم ، هوست رو داری توجیهه میکنی با این حرفها
بازوهاش رو محکمتر میکنه و دم گوشش میگه:
_چمدوناتو دیدم ، فردا میخوایی بری ، بازم میپرسی چیکار کردم
_درسته میرم ، ولی دلیل کار تو فقط هوسته و بس بازم میخوایی سو استفاده کنی
ترس رو کامل حس میکنه از جمله های بی سرو تهه باربی اما این باعث نمیشه ، از حقش بگذره
_بهار ، نمیفهمی یا خودت رو زدی به نفهمی ، زرنگتر از این حرفهایی که حسم به خودت رو درک نکرده باشی

همزمان با گفتن “برو عقب” پاشو میاره بالا تا با زانو از خودش دورش کنه ، اما امیر زودتر مهارش میکنه و برش میگردونه و اینبار از پشت بغلش میکنه
_آروم باش ، میخوام آخرین خاطره امون با هم یک چیز ناب باشه
امیر که صورتش رو حین حرف زدنه آرومش از پشت به گردن و شونه لختش میکشه ، بهار کم کم سست میشه و حس ته ریش امیر کنترل رو ازش میگیره
خودشم ، انگار این رابطه رو میخواد ، بد نیست کاری کنه که مرد پشت سرش نتونه راحت فراموشش کنه
دسته راسته امیر که پیش روی میکنه محکم مچش رو میگیره و میگه:
_قبوله ، طلبم رو باهات صاف میکنم ، اما دیگه نمیخوام ببینمت ، حتی اگه اتفاقی همو دیدیم ، راهت رو کج میکنی و میری
اینبار دل امیر میلرزه از جدیتی که تو لحنش هست ، یعنی پایان رابطه اشون فقط یک شبه ، اصلا اگه قبول نکنه چیکار میتونه بکنه ، بازم باید غرورش رو زیر پا بگذاره و دنبالش راه بیفته
بسه خورد کردن خودش در پی یک نیم نگاه باربی
پر غرور جواب میده:
_امشب که بگذره دیگه جذابیتی برام نداری ، اونطور که معلومه خودت هم دوست داری ، چرا زودتر نگفتی ، من که گفته بودم در همه جوره در خدمتم
بهار خوب میفهمه رفتار امیر تنها فیلمه ، اهمیتی نمیده ، تو دستهای شل شده امیر برمیگرده و
دستهاش رو دور گردنش ، قلاب میکنه ، خبری از لرزش و ترس نیست ، گویا ذهن و بدنش با هم توافق کردن ، با لحنی مقتدر و در عین حال اغوا کننده میگه:
_پس شروع کن
امیر که هنوز مردده از راه اومدن باربی باهاش ، دو به شک میچرخه و هردو شون رو هدایت میکنه رو تخت
کمی دور میشه و خیره اندامش تو اون دو تیکه یه مشکی میشه ، تا بلکه با خجالت کشیدن باربی از نگاهش ، بفهمه جدیه یا صرفا نقشه ی جدیدشه
اما بهاره که دستش رو بند شونه اش میکنه و کت چرمش رو از روی شونه هاش عقب میزنه و حین باز کردن دو دکمه بلوز یقه دارش میگه:
_چیه ، انگار پشیمون شدی ؟ مکثت برای چیه
عصبی از اینکه بازم بهار داره کنترلش میکنه ، با کف دست نرم هولش میده رو تخت و خیلی زود پالتو و بلوزش رو در میاره
_نه ، دارم با نگاهم مزه مزه ات میکنم
بهار که به زور نگاهش رو متمرکز میکنه رو صورت امیر تا نگاهش به اون سینه و بازوهای عضله ایش نیفته و تحت تاثیر اون حرفهای امیر با اون خش خواستنی صداش اختیار از دست نده ، سری تکون میده ، اما تا میخواد حرف بزنه
امیره که لبهاش رو با خشن ترین حالت ممکن می بنده و می بوسه
بعد از چند ثانیه که کم کم از شک در میاد اونم همراهی میکنه و هر دو سخت قفل هم میشن
خبری از صدای ناهنجار طبل تو گوشهاش نیست ، خبری از کینه نیست ، خبری از تلافی و تاوان نیست ، با اون دستهای بزرگ و کار بلده امیر کنار ناز و پیچ و تابه خواستنیه بهار،
هرچی هست رابطه ای گرم و دوطرفه ست و سکوتی سر شار از حرفهای عاشقانه ، که انگار با چشماشون میشنون صدای سکوت هم رو

امیر خیره بهاره و بهار خیره سقف اتاقه
هیچکدوم حس پشیمونی ندارن ، اما انگار یک چیزی کمه
خودش رو جلو میکشه و دست میبره موهای بلندش رو ناز کنه که بهار فورا از جاش میپره و میره سمت حوله رو زمین
_بهار ، باید حرف بزنیم
_من ، میرم دوش بگیرم
خیلی آروم میگه و با برداشتن حوله خیس ، میره داخل حمام و در و قفل میکنه
پشت سر هم نفس عمیق میکشه ، و زیر لب تکرار میکنه:
_اشک نه ، گریه نه ، خودت خواستی احمق ، خودت خواستی پس حق نداری گریه کنی ، حق نداری
آب و باز میکنه و سعی میکنه به هرچیزی فکر کنه الا اون لحظاته رویایی که دقایقی پیش تجربه کرده بود
مرتب با خودش زمزمه میکنه :
_وای طرحم هنوز کار داره ، دیر نکنم خوبه ، کاش پروازم کمی تاخیر داشته باشه ، میترسم دیر برسم فرودگاه
خسته از جدال بین دو نیم کره ذهنش ، زیر دوش میشینه ،
اشکاش که انگار اجازه پایین اومدن گرفتن یکی یکی پشت سر هم راهشون رو میگیرن و تا چونه اش میان ، ناباور زمزمه میکنه:
_حالا من چه جوری بوش رو از یاد ببرم ، خدایا من چیکار کردم
بعد از دقایق طولانی که زیر دوش مشغول ریکاوریه اعصابه تحریک شده اشه ، آروم از حمام میاد بیرون ، خوشبختانه امیر رو میبینه که خوابیده ، بیصدا لباس هاشو برمیداره و میره سمتش که روی شکم خوابیده و ملحفه ابریشمی تا روی کمر لختش رو پوشونده
دلش بوسیدن و بوییدنه اون بدنه، فوق العاده ش رو میخواد اما جرات بیشتر نزدیک شدن رو تو خودش نمیبینه ، باید تا بیدار نشده از فرصت استفاده کنه و بره ، چون قابل پیش بینی نیست امیر بیدار بشه چیکار میکنه
با نگاه عمیقی به صورتش ، از اتاق میره بیرون و محض احتیاط  با کلید درو هم قفل میکنه ، میره سمت کاناپه و لباسهاشو میپوشه و همزمان نگاهی به ساعتع روی دیوار میندازه
همش چند ساعت فرصت براش باقی مونده ، فورا به آژانس زنگ میزنه و تقاضای ماشین میکنه
از شانسه بدش میگن با ده دقیقه تاخیر میرسه
نمه موهای خیسش رو میگیره و شال سبز و سفید بافت رو میندازه رو سرش و به نگهبان زنگ میزنه بیاد وسایلش رو ببره پایین
نا آروم نگاهی به دور و برش می اندازه ، حس میکنه چیز مهمی رو جا گذاشته اما هرچی فکر میکنه ، چیزی به ذهنش نمیرسه ، صدای آسانسور رو که میشنوه ، فورا قبل از اینکه زنگه در و بزنه ، بازش میکنه
_سلام خانم
دستش رو میگذاره رو بینیش و یواش جواب میده:
_سلام ، خسته نباشی ، لطفا این چمدون و ساک رو ببر پایین الان آژانس میاد
_چشم
همین که میخواد خودش هم بره بیرون و در و ببنده ، صدای دستگیره در اتاق که به سرعت بالا پایین میشه توجهش رو جلب میکنه ، یواش میره سمت در اتاق خواب ، اما با مشت امیر که محکم به در میخوره تو جاش میپره و تصمیم میگیره برگرده و بره ، اما به فرمان دلش
منتظر می ایسته که یک بار دیگه صداش رو بشنوه ، خیلی طول نمیکشه که داد میزنه:
_بهار ، در و چرا قفل کردی ، این بچه بازی ها چیه؟
با صدای آیفون ، به خودش میاد و محکم با پشته دست صورته خیسش رو پاک میکنه و بدونه توجه به صدا زدن های امیر که هر لحظه بلندتر از قبل میشه ، فورا خودش رو به پایین میرسونه
آژانس منتظرشه ، قبل از سوار شدن ، کلید آپارتمان رو میده دست نگهبان و میگه:
_لطفا یک ساعت بعد از رفتن من برو بالا و در اتاق خوابم رو باز کن ، کلید آپارتمان رو هم پیش خودتون تو سرایداری نگه دارید
نگهبانه بیچاره تا میخواد سوال بپرسه ، ادامه میده:
_دیرم شده ، لطفا چیزی نپرس ، یادت نره یک ساعت بعد از رفتن من بری بالا
منتظر جواب نمیمونه و سوار آژانس میشه
ماشین که راه میفته ، حس بدی تمامه وجودش رو میگیره
خسته از تمام تنش های این چند هفته تکیه به پشتیه صندلی چشمهاش رو میبنده و سعی میکنه ذهنش رو از هر اسم و اتفاقی خالی کنه ،البته اگه بتونه

با شنیدن صدای در ورودی که با صدا بسته میشه، محکمتر به در میکوبه و بهار رو صدا میزنه
دیوانه وار تو اتاق قدم رو میره ، فکر میکنه ، یعنی چی در رو قفل کرده دلیله این کارش چی میتونه باشه ، بعد از اون رابطه زیادی گرم ، فکر کرده بود یک چیزهایی خود به خود بینشون درست شده ، تحت تاثیر این افکار ،
اینبار محکم میکوبه تو پیشونیه خودش و بلند فریاد میزنه:
_لعنت به من ، الان چه وقته خوابیدن بود
برای یک لحظه شکه از حرکت می ایسته ، با خودش زمزمه میکنه:
_یعنی ممکنه امشب بخواد بره ، اون چمدون و ساکه دم در
اون لباسهای روی تخت که دیگه نیست
دنبال موبایلش میگرده و یادش میفته تو جیب کتشه ،کت رو که پایین تخت افتاده برمیداره و موبایل رو پیدا میکنه ، فورا شماره سما رو میگیره
امین گفته بود ، سما رفتارش خیلی مشکوکه
نا امید از اینکه خوابیده میخواد گوشی رو بیاره پایین و به خود بهار زنگ بزنه ، که صدای گرفته سما تو گوشی میپیچه:
_بله ، آقا امیر
بدون هیچ حرفه اضافه ای شروع میکنه
_سما ، بهار کی پرواز داره؟
سما مردد میپرسه:
_چرا ، چی شده ؟
_فقط جوابه من و بده ، امشب پرواز داره درسته؟
_امیر آقا اصرار نک…
عصبی و با تن صدای بالا تاکید میکنه:
_التماس کنم ، بهم میگی ؟
سما متعجب از حال آشفته ی امیری که همیشه ، مودب بوده در مقابلش ، میگه:
_همین الان باهاش حرفش زدم تو راهه فرودگاهه ، چهار و پنج صبح پرواز داره
نا امید روی تخت میشینه و بدونه هیچ حرفه دیگه ای گوشی رو قطع میکنه
دیدار آخر بود انگار ، آرنجش رو روی زانوهاش جک میزنه و دستهاش رو میکشه تو موهاش و زمزمه میکنه:
_تموم شد پسر ، فراموشش کن ، تو زورت رو زدی ، اون باربی از اول هم مال تو ، نبود
با صدای در ورودی ، از جاش میپره
چیزی نمیگه ، چند لحظه بعد که کلید تو قفل در اتاق میچرخه ، با فکر اینکه بهار برگشته میره جلو ، اما دیدنه نگهبانه نسبتا جوون و باتومی که دستشه ، اول متعجب و بعد هم عصبی ترش میکنه
الان چی جواب این نگاهه کنجکاو رو بده ، الکی موبایل رو میگذاره کناره گوشش و شروع میکنه به حرف زدن:
_آره ، اومدن در و باز کردن ، شوخیت خیلی بی معنی بود بهار ، مگه دستم بهت نرسه
نگاهه نگهبان رو میبینه که آروم میشه ، گوشی رو مثلا قطع میکنه و رو به نگهبان با اشاره به باتومی که تو دست هاشه، میگه:
_ببخش شما رو هم ترسوندیم انگار
_نه اختیار دارید ، خانم مهندس بی حاشیه ترین فرد توی این مجتمع هستن ، فقط وقتی گفتن ، یک ساعت بعد من برو در و باز کن و اونجوری با عجله رفتن ، ترسیدم اتفاقی افتاده باشه
امیر حین پوشیدن کتش ، دستی میزنه به بازوش و ، میگه:
_شرمنده ، همش یک شوخی بود ، من میرم
و عصبی راه میفته بره تا کنترلش رو بیشتر از این از دست نداده
بازم خوردش کرده بود ، تا کی آدم نمی شد ، همون شب که گفته بود احساسش صفره ، باید میفهمید که این دختر براش نمیمونه ، پس چرا گاهی حس میکرد ، تونسته کمی احساسش رو تکون بده
اصلا همین رابطه ی امشب ، چیزی نبود بشه ساده ازش گذشت
پا به پاش اومده بود
اونقدر ذهنش درگیره ، که نمیدونه چه جوری به ماشینش میرسه
سوار میشه و تمامه حرصش رو سر در ماشین خالی میکنه
کلافه از افکارش ، داد میزنه:
_دیگه تموم شدی ، بهار دیگه تمومت میکنم تو ذهنم تو زندگیم
راه میفته و دور میشه از آپارتمانی که وقتی اومده بود فکر نمیکرد ، چیزی که تو فکرش هست و بتونه عملی کنه ، اما مثل همیشه سوپرایز شده بود .

طبق عادت این چند ماه ، از سر کار که برمیگردم لباسه راحتی میپوشم و پیاده میزنم بیرون ، غروب های این شهر زیادی دلگیره اما من دوسش دارم ، حس میکنم هم دردی میکنه باهام
هندزفری رو میگذارم رو گوشهام و آهنگی که هر روز این موقع بهش گوش میدم رو پلی میکنم
همون آهنگی که قبلنا ، اگه کسی بهش گوش میداد بهش میگفتم ، احمقه و الکی میخواد احساساتی جلوه بده
اما الان خودم ، با گوشت و پوست و استخونم هر کلمه اش رو حس میکنم
چند وقت پیش بود ، همین موقع ها رفتم تو یه کافی قهوه بگیرم ، موسیقیه تایتانیک رو شنیدم ، اولش سری تکون دادم که ، چقدر قدیمی ان اینا
اما همین که سلن دیون شروع کرد به خوندن ، انگار اولین بار بود آهنگ رو میشنیدم و مستقیم رو به من داشت میخوند
قسم میخورم همون لحظه حضور امیر رو کنارم حس کردم ، امیری که هر روز و هر ساعت تو ذهنمه ، از اون روز به بعد این آهنگ شد مسکن من
هیچوقت فکر نمیکردم اونقدر احساساتی باشم ، اما انگار همش ادعا میکردم
اوایل که اصلا خودم نبودم ، مهدی همش میگفت تو یک مرگیت هست ، منم دوری از بابا و ایران رو که با خجالت تمام به خودم اعتراف میکردم اصلا دلتنگیشون با مردی که تمام من رو اون شب از من گرفت قابل مقایسه نبود ، بهونه میکردم و از سر خودم بازش میکردم
اما الان دیگه مطمئن شده ، اون بهار قدیم نیستم و بهم فرصت داده با خودم کنار بیام و بهش بگم چه دردیم هست
کارم راه افتاده ، تنها دلخوشیم ، همون نقشه ها و ترسیماتیه که میکشم ، به پیشنهاد دوست مهدی ، فعلا شرکت رو بیخیال شدیم ، خودمم انگار دیگه اون شوق و ذوق رو ندارم
جوری که وقتی راحت حرف لیام رو قبول کردم ، مهدی متعجب گفت ” فکر میکردم نمیتونم راضیت کنم فعلا تاسیس شرکت رو عقب بندازیم ”
الانم تو شرکت عموی مادریه همون لیام کار میکنم ، پسری ایرانی که مادرش دورگه ایرانی ، کانادایه ، و بعد از ازدواج ناموفقش در ایران با پسر ٧ ساله اش برگشته پیش خوانواده ی پدریش و اینجا زندگیش رو ساخته
زنی که من کیف میکنم از همصحبتی باهاش ، نمونه بارز یک زنه قوی و محکمه ، هربار که بغلم میکنه ، آروم میشم ، وقتی بهش گفتم ، خندید و گفت “از این به بعد بغلت نمیکنم تا بتونی با ضعف هات بجنگی ” تموم حرفهاش حساب شده است
اولین حرفی که بهم زد بعد از معرفی شدنمون ، شکه ام کرد ، گفته بود ” خسته نباشی ، معلومه از جنگ اومدی ”
جوابی ندادم ، اما اون خودش با همون سکوتم هم جواب خودش رو گرفته بود
تکیه به نرده های ، کنار آب فکر میکنم مثله هر روز
به اگر هایی که انجامش ندادم ، مثلا اگر همون شبی که از ایران اومدم ، تو فرودگاه پشیمون میشدم الان چی میشد.
خبری ازش ندارم ، خودم به سما گفته بودم نمیخوام یک کلمه راجع بهش حرف بزنی ، همون روزهای اول بود که تمام مکالمه مون سر بحث درباره ی عوض شدنه اخلاق و رفتارش
تموم میشد ، تا جایی که گفتم اگه بخوایی در مورد اون حرف بزنی ، دیگه جواب تلفن هاتو نمیدم
سمای بیچاره ام دیگه حرفی راجع بهش نمیزنه ، عروسیش هم که کنسل شد به خاطر مرگ یکی از جوون های فامیلشون ، سما خواسته بود طی یک مراسم ساده تو همون تاریخ ، برن سر خونه زندگیشون اما امین گفته بود نمیخوام بعدها حسرت بخوریم ، پس صبر میکنیم
در مورد شرکت برام میگه ، در مورد هم اتاقیش که یک مهندس زنه خوش مشرب به قول خودش کاملا برعکسه منه و باب دله خودشه میگه
منم از کارم ، از موفقیت هام و از هرچیزی براش حرف میزنم الا دل تنگ و کوچیک شدم برای داد زدن یک اسم و شنیدن یک جانم با لحن شیطونش
بیشتر شبها میشینم پای لب تابم که از خستگیه زیاد ولو بشم ، وگرنه تموم شب رو فیلم رابطه شب آخرمون جلو چشمام ریپلی میشه
با پیام کوتاهی که برام میاد ، میفهمم دیگه وقت برگشتن به خونه است ، همون جوری آروم برمیگردم سمته خونه
نمیخوام بازم ، باهاش بحث کنم
کلاهه سویشرتم رو میندازم رو موهام ، موهایی که برای تنوع تو همون ماه اول رفتم کوتاهشون کردم و الانم تا روی شونه ام اومده ، جمع شده تو خودم برمیگردم سمت خونه غروب که میشه هوا کمی سوز دار میشه

هنوز در خونه رو کامل نبستم ، با پیشبنده معروفش جلوم ظاهر میشه
_کجایی تو ؟ باز رفته بودی هوا خوری مثلا ، این چیه تنت کردی
سری تکون میدم ، باز شروع کرد ، اصلا این غیرته خرکی تو خانواده ما موروثی بوده ، بدونه حرف راه میفتم سمت اتاقم
صداش بازم میاد
_بهار مگه نگفتم اون سویشرته کوتاه رو دیگه تو تنت نبینم
پوفی کلافه میکشم ، سویشرت رو درمیارم و با کشمویی که روی میز توالته ، موهام رو میبندم و برمیگردم تو آشپزخونه
_کی میخوایی دست از خوردن این غذاهای سنگین بکشی ، اونم برای شام
فیگور میگیره و با نشون دادن بازوش جواب میده:
_من مثله تو خلال دندون نیستم ، عضله هام به پروتئین احتیاج دارن تازه ، دوست نداری ، بفرما سبد سبزیجاتت تو یخچاله
ادامه حرفش رو آروم میگه ، که نشنوم ، اما خوب میدونم چی گفته
_بز خودتی
_نخیر من گوشتخوارم ، بنده شیرم شما گیاه خواری ، بیشتر به فک و فامیله بز میخوری
خنده ام میگیره از جدیتش حین گفتنه این حرفها
_چته باز گیر دادی به من؟
با صورتی مچاله ، نگاهی به کاهو و هویج های جلوم که مشغول خورد کردنشم میندازه و جواب میده:
_آخه قبلنا ، اینقدر گند اخلاق نبودی ، خودتو دیدی ، از نیم رخ که می ایستی شبیهه ال ای دی شدی
با خنده جواب میدم:
_خب منم همین و میخوام
خیلی یهویی بحث رو عوض میکنه:
_امروز با بابا حرف زدم
فقط نگاهش میکنم ، ادامه میده:
_میگفت امسال تابستان قصد ندارن بیان اینجا
سعی میکنم نا امیدیم رو از تو چشمهام پس بزنم
_خب طبیعیه که شرکت رو نتونه ول کنه
میاد و کنارم روی صندلیه پایه بلنده جلوی جزیره میشینه و میپرسه:
_دلتنگشی آره؟
تا میخوام جواب بدم ، میزنه پشت سرم و میگه:
_خفه ، نمیخواد دروغ بگی ، اون از تو دلتنگتره ، اما هر دو لجبازید ، اقلا تو کوتاه بیا
با اخم حین مالش پشت سرم غلیظ میگم:
_بی شعور
با خنده برمیگرده جلوی گاز و با ریختن مواد داخل ماهی تابه روی بشقابه حاوی اون گوشته نیم پخته مثلا استیک شده
میگه:
_بیشعور تویی که غذا به این خوشمزگی رو ول کردی داری گیاه میخوری تا مثلا کمرت باریک باشه
اینبار با اخم ادامه میده:
_اصلا چه غلطا ، نبینم دیگه اون سویشرت کوتاه رو بپوشی ، همه جونت معلومه ، مگه من برگه چغندرم
با خنده کم جونی میگم:
_تو رو خدا مهدی بس کن ، گیر نده میدونی که من چجور آدمی ام ، پس جای نگرانی نداره
میاد میشینه و بعد از خوردن اولین لقمه اش ، با ملچ ملوچی که راه انداخته تا مثلا اشتهای من رو تحریک کنه میگه:
_تو رو که شک دارم اصلا مرد پسند باشی ، ولی نگاهه مردها رو میبینم که دنبالته ، پس سعی کن مراعات من رو هم بکنی ، راستی بهار یک چیزی خیلی وقته ذهنم رو مشغول کرده
سری تکون میدم :
_چی ؟
_اینکه شاید شکست عشقی خوردی اونقدر با عجله فرار کردی اومدی اینجا
یخ میزنم ، چطور همچین چیزی به ذهنش رسیده من که هیچ رفتاری مبنی بر مشکوک شدنش از خودم نشون ندادم ، حتی تو خونه ام آهنگ گوش نمیدم تا پی به چیزی نبره
_منظورت چیه؟
سعی میکنه لبهاشو جمع کنه ، ولی چرا سرخ شده ، ادامه میده:
_عزیزم خجالت نکش ، خیلی از دخترا ، تمایلی به مرد جماعت ندارن
_مهدی واضح حرفت رو بزن ، داری عصبیم میکنی
با خوردن آخرین تیکه از استیکش ، بلند میشه و حین پاک کردن لبهاش میگه:
_ناراحت نشی ها ، این فقط یک حدسه ، من حس میکنم تو عاشق دوستت سما بودی و همین که ازدواج کرد طاقت نیاورد…
دیگه نمیتونم ریلکس بشینم
_اگه اون شیری هستی که ادعاش رو میکردی سرجات وایسا
مثل برق از آشپزخونه ، میزنه بیرون و داد میزنه:
_بهار خواهرم آروم باش ، این فقط یک حدس بود ، چرا بهت برمیخوره ، اصلا من بز دست بردار
سرجام می ایستم و حین تکوندن نمایشی دستم ، سری تکون میدم و برمیگردم تو آشپزخونه و میگم:
_من با بز جماعت کاری ندارم
_چرا ، چون احساسه خویشتن داری میکنی باهاشون
خندم میگیره ، مهدی همین بوده ، همیشه پر انرژی و اعصاب خورد کن
نمیدونم اگه پیشم نبود این ۵ ماه رو دووم میاوردم یا نه

بعد از خوردن سالادم ، با گذاشتن ظرف ها تو ماشین ، با دوتا قهوه میرم تو اتاق کارش
با جدیت تمام مشغوله ، اون عینکه گرده بی قاب روی اون چشمهای آبیش که شبیهه چشمهای مامانه زیادی بامزه اش کرده
مهدی برعکس من که راه بابا رو درپیش گرفتم ، مدیریته بازرگانی خوند و همون سالها هم خولیای رفتن از ایران رو داشت ، الانم با لیام صاحبه شرکته بازرگانی کالاهای چرمی هستن ، هرچند کوچیکه اما برای خودشون اسم و رسمی دارن
_ممنون خوشگله ، قهوه لازم بودم
_نوش
_بهار ؟
اخطاری نگاهش میکنم که با لبخند میگه:
_باور کن جدی ام
_پس بگو
_وقتش نشده یک سری حرفهارو بهم بگی ، تا کی میخوایی اونقدر تودار باشی
قهوه ام رو مزه مزه میکنم و خیره میشم به دیوار روبروم که عکس یک مدله از پشت سر ، چقدر شونه هاش شبیهه امیرمه
چی؟ امیرم ، چی سرم اومده من
چند وقت دیگه نگم شوهرم ، خوبه
_بهار ، کجا رفتی تو ؟
بی ربط میپرسم:
_مهدی این مدله ، کیه؟ مال شرکته خودتونه؟
طبق معمول که بحث از یک مذکر میشه ، اخمهاش درهم میشه و میگه:
_چطور مگه؟
اونوقت توقع داره بشینم باهاش راجع به دردم حرف بزنم ، مثلا بگم ، چه شب رویایی رو گذرونم
سری تکون میدم و حین بلند شدن جواب میدم:
_ببین ، تنها با پرسش در مورد یک پسر که اصلا نمیشناسمش ، ترش کردی ، اونوقت توقع داری بشینم چی بهت بگم
با عجله از پشت میزش میاد بیرون و میگه:
_پس یه کسی این وسط هست
تو قاب در می ایستم و بدونه اینکه برگردم ، جواب میدم:
_هست ، ولی هیچوقت نپرس چون ظرفیت شنیدن نداری داداشه من
دیگه منتظره حرفه دیگه ایی نمیمونم ، میام بیرون
به اتاقم که میرسم ، هندزفری رو برمیدارم و میرم تو قاب پنجره میشینم ، میگذارمش رو گوشهام و پلی میکنم مسکنم رو
برعکسه تمامه شبهای دیگه ، خودم میرم سراغ فیلم محبوبم تو
سی ویه ذهنم و با بستن چشمهام پلی رو میزنم
چقدر اون دستهاش کاربلد بودن ،
موهام و باز میکنم ، سعی میکنم حرکت دستهاش رو تو تار به تارشون یادم بیاد
گفته بود تاوانمه ، الحق که بد تاوانی رو ازم گرفت
یعنی ممکنه بعد از من با زن دیگه ای این حس هارو تجربه کرده باشه ، جشمام باز میشن نا آروم از جام میپرم
چقدر سخته قبوله اینکه ، دیگه هیچ حقی نسبت بهش ندارم اصلا با اون مادر نگرانی که اون داشت ، حتما تا حالا به فکره ازدواج هم افتاده
میگن اگه عاشق باشی ، حسادت نابودت میکنه
همون شب که از آپارتمان اومدم بیرون فهمیدم که دلم جا مونده ، یعنی من الان یک عاشقه مفلوکم
همیشه شب و تاریکی آدم رو ضعیف میکنه ، آره همینه
وگرنه من و چه به این حرف ها و حس ها
عصبی هندزفری رو پرت میکنم گوشه اتاق و با برداشتن حوله میرم که یک دوش بگیرم
دیگه حق ندارم اون آهنگ رو گوش بدم ، اون اونجا حال کنه با اون دخترهایی که دورش هستن ، من بشینم غمه کراشه احساسم رو بخورم
متعجب تو آیینه قدی به خودم نگاه میکنم
چی به سرم اومده ، این حرف ها و افکار چیه دیگه ، دیوونگی که میگن اینه
بازم گریه میشه علاجم و آب میشه درمانه دردم

*راوی*

_امیر با توام ، حواست هست
_اه چته تو وقتی نگاهت نمیکنم دلیل نمیشه نشنوم چی میگی
_چیکار میکنی یک ساعته سرت تو اون گوشیه
قبل از اینکه امین بتونه صفحه موبایلش رو ببینه دکمه آف رو میزنه و میگذارتش رو میز و میگه:
_بگو ، حالا دربست گوشم با توئه
_چیکار کنم ، دیگه تحمل ندارم من زنمو میخوام تمومه باغ های عروسی رزروه ، سما میگه تو باغ کرجتون یه مهمونی بگیریم
_خب دیگه دردت چیه ، کی عروس به این کم خرجی خدا نصیبش میکنه
_آخه منطقی باش تو این گرما ، باغ به درد عروسی میخوره به نظرت
_دیوونه شدی کو گرما ، هنوز که بهار تموم نشده
هر دو مکث میکنن ، امین میبینه اخم های درهمه امیر رو با تلفظ اون اسم
خودش بحث رو عوض میکنه:
_نظرت چیه تو ویلای تازه شما بگیریم عروسی رو ، لواسان خنک تره ، تازه به ویلای خودمون هم که قراره عکسهامون رو توش بگیریم نزدیکه
_روت رو برم من ، یک ساعته مخ من و خوردی به اینجا برسی
امین خوشحال از سرحال شدنه سریعه امیر ، بلند میشه و حین بغل کردنش از عقب میگه:
_مرگ من نگو نه ، لامصب خیلی جای باحالیه ، خیلی هم کلاسش بالاست
امیر حینه بلند شدن ، و رفتن سمت آب سردکن میگه:
_برو عموت رو راضی کن ، من حرفی ندارم
امین با چشمکی ذوق زده میگه:
_اون که راضیه ، فقط موندی تو
با پرت کردن لیوانه یکبار مصرف ، سمتش میگه:
_مرتیکه جلب پس اینحا چیکار میکنی؟
امین حین فرار کردن جواب میده:
_دلم دیدنت رو میخواست
و عقب عقب بوسی میفرسته و از دست امیر که میخواد بره دنبالش فرار میکنه
برمیگرده پشت میزش و فکر میکنه ، هرکس تا حالا ویلا رو دیده مبهوته نما و معماریش شده و سراغ مهندسش رو گرفته
مهندسی که هر بار کوتاه جوابشون رو میده ، دیگه ایران نیست
تمام این مدت رو سعی کرده بهش فکر نکنه و به عهدی که با خودش بسته وفادار بمونه
ولی کو عهد و وفا ،اونم وقتی هنوز نتونسته با وسوسه نرفتن به اون آپارتمان و گرفتن کمی آرامش ، مقابله کنه
هر بار با این فکر که اون الان داره زندگیش رو میکنه و اصلا یادش نیست امیری رو که همون شب آخر شش دانگ به اسمه خودش زد ، جوری که تمام زنها و دخترهای دورش تبدیل به مرد شدن براش اصلا
مگه میشد کسی رو جایگزین اون باربی کرد
دست میبره آروم موبایلش رو برمیداره و رمزش رو با کشیدنه انگشت باز میکنه
صفحه اینستاگرامش میاد بالا ، خیلی کم عکس میگذاره ، هربار هم دوتا پسر و یک زن همراهشن ،
یکیشون همون چشم آبیه که قبلا هم توی عکسهاش دیده بود و حدس میزد مهدی باشه ، اما اون یکی که نزدیکش به بهار تو عکس ها ، شده خار توی چشمهاش رو نمیشناسه
پسری چشم و ابرو مشکی که خیلی هم شبیهه ایرانی هاست ، یعنی ممکنه بهار قولش رو بشکنه
تموم این مدت با همون جمله “ازدواج تو برنامه ام نیست”
دلش رو آروم کرده بود
چیزه دیگه ای که عذابش میداد موهای کوتاه شده اش بود ، هرچند خیلی به صورتش میومد ، اما بازم اون ابریشم مشکیه بلند یک چیز دیگر بود
عصبی از اون لبخندی که روی لبهاشه ، موبایل رو پرت میکنه رو میز و مثل هربار به خودش تشر میزنه:
_جمع کن خودتو مرتیکه
چند بار باباش رفته بود پیش عمو علی ، و هربار میگفت ، علی از دوری دخترش خیلی ناراحته و ممکنه برشگردونه ، خوب میدونست باباش عمدا این حرف هار و میزد
هم باباش و هم حاج خانوم میدونستن توی دلش چی میگذره
یعنی ممکن بود به خاطر باباش برگرده ،
خودش جواب خودش رو با زمزمه میده:
_خب که چی؟ برگرده یا نه به تو چه؟ هرچی بوده تموم شده
البته که تموم شده .

*بهار*

_سما ، دیوونه شدی؟ حواست هست چی از من میخوایی؟
_چی خواستم مگه ؟ گفتم برو کوه بکن
حین ماساژ دادن پیشونیم آرومتر میگم:
_عزیزم منطقی باش ، خب؟
سما که انگار داره گریه میکنه ، جوابم رو میده:
_بهار چرا فکر نمیکنی بهم خوردنه عروسیم ، تو نوروز حکمتی داشته ، الان تو نمیتونی از اون خراب شده ١٠ روز مرخصی بگیری تا تو مراسمات دوستت حضور داشته باشی
من ارزشم اونقدر کمه پیشت
_نفس بکش گله من ، آروم باش ، حالا بگو دقیق واسه کی باغ رزرو کردید؟
آروم تر میگه:
_باغی که مد نظرمونه نتونستیم پیدا کنیم تو اون تاریخ
_مگه کیه مراسمت؟
کوتاه و سریع جواب میده:
_٢٠ روز دیگه
_ اینجوری هم آبغوره گرفتی که من بیست روز دیگه اونجا باشم ، آره؟
_تو باید ١۵ روز دیگه اینجا باشی
_مرض ، مگه خاله بازیه ، خب چرا نمیندازی چند ماه دیگه؟
_اوووه امین طاقتشو نداره
با خنده میگم:
_مگه چیکارش کردی؟ حتما تشنه نگهش داشتی آره
_کوفت بی ادب ، اصلا ورود تو رو به عروسیم ممنوع میکنم
_خیلی هم دلت بخواد
دوباره فینی میکنه و ناراحت میگه:
_دلم خیلی میخواد نامرد ، یعنی نمیتونی یک کاریش بکنی؟
_گلم سخته ، شدنی نیست ، خودت بهتر از من میدونی وگرنه خیلی دلم میخواست باور کن
_باور نمیکنم ، برو دیگه ام بهم زنگ نزن
متعجب به موبایل قطع شده نگاه میکنم ، چی شد الان
ناراحت شد مثله اینکه ، چیکار کنم خدایا

با بیرون اومدن از محل کارم ، پیاده راه میفتم سمته شرکته مهدی اینا ، قراره شام بریم خونه نوا جون مادر لیام
خوشحالم ، دوست دارم بشینم و برام حرف بزنه
تازه اون غذاهای خوشمزه اش که رژیم رو از یادم میبره یکی دیگه از دلایله خوشحالیمه

منشیه ، زیادی لخت و پتیه مهدی که نیلو ازش ترسیده بود که البته ترسش بی مورد بوده ، چون نگاهش به من ابزاریتر از نگاهش به مهدیه
از جاش بلند میشه و با لبخند اجازه ورود به اتاقه رئیس رو بهم میده
طبق معمول فارسی و البته با لبخند میگم:
_بتمرگ سر جات لطفا ، کی اجازه تو رو خواست
سری تکون میده و سر جاش میشینه
انگار حرفم رو میفهمه طفلک
بدونه در زدن میرم تو هر دو رئیس همزمان سرشون رو که نزدیک به هم انداختن رو فایل جلوشون میارن بالا و لیام با اون لهجه زیادی داغونش میگه:
_بازم در یادت رفت
میرم جلو و خسته از پیاده رویه چند بلوک ، خودم رو میندازم رو مبلهای چرمه بد ترکیب و میگم:
_چرا ، مگه داشتید همو میبوسیدید ، درضمن در یادم نرفت ، در زدن یادم رفت
_خسته نباشی ، این چیه تنت کردی
رو به مهدی که باز شروع کرده میتوپم:
_اه بس کن تو هم ، من تو شرکته بابا هم این کت و شلوارهار و میپوشیدم
عصبی نگاهشو میندازه رو برگه جلوش و چیزی نمیگه
لیام لبخندی میزنه و چشمهاش رو میبنده
یعنی ناراحت نباش
تقریبا بعد از یک ساعت هرسه با ماشین مهدی راه میفتیم سمت خونه نوا
از همون جلوی در بوی غذای منحصر به فردش میاد ، به گفته خودش طبخ ایرانی و آمریکایی رو با هم قاطی کرده و شده این هنر جذابش
با اون پیراهنه ساده سبز رنگش میاد پیشوازمون
پسرش رو میبوسه و میاد سمت ما دوتا
_خوش اومدید ، عزیزای من
خودم میرم جلو و محکم بغلش میکنم ، میخنده و با بوسیدنه گونه ام میگه:
_چرا اینقدر دیر به دیر میایی پیشم ، قرار بود بیشتر بهم سر بزنی
تا میخوام جوابشو بدم
مهدی کنارم میزنه و میره تو مثل اینکه هنوز عصبیه
نوا سری تکون میده و آروم میپرسه:
_ چشه این؟
_مثل همیشه ، غیرتش زده بالا
میخنده و حین هدایت کردنم تو خونه میگه:
_مرده ایرانیه و غیرتش
سر میز شام کنارش میشینم تا دلش رو به دست بیارم ، هرچند مثل همیشه ، دیدن غذا همه چیز رو از یادش میبره
رو به لیام میپرسم:
_اگه بخوام ١۵ روز دیگه برم ایران ، کارام طول میکشه یا نه
هر سه همزمان نگاهم میکنن ، جوری که پشیمون میشم از سوالم
_چطور مگه ؟ چرا میخوایی بری ایران ؟
این و مهدی با اخم ازم میپرسه
_امروز سما زنگ زده بود ، اصرار داشت واسه عروسیش برگردم ، منم گفتم ببینم شدنیه یا نه همین
لیام با لبخند همیشه مهربونش میگه:
_سوال کردم ، میگم
مامانش جمله اش رو براش درست میکنه و مهدی هم با خنده میگه:
_بچه ننه
درگیریشون شروع میشه مثله همیشه

پسرا مشغول شستن ظرف ها میشن ، این قانون خونه نوا جون بوده همیشه
نشستیم کنار هم روی تابه نارنجی رنگش که اصلا همخونی نداره با نمای خونه اش ، وقتی هم بهش میگیم
تنها لبخند میزنه ، خیلی یهویی دستم رو میگیره
_باهار
اسمم رو اونقدر جالب تلفظ میکنه که حس میکنی یک الف میندازه بینه ب و ه اسمم
با لبخند جوابشو میدم:
_جونم؟
_نگذار به این رویه از زندگی عادت کنی
میخوام بپرسم ، منظورت چیه که با محکم فشار دادن دستم ادامه میده:
_ما آدمها یعنی عادت ، وقتی به نبودن و مرگه عزیز ترین کسمون تو این دنیا عادت میکنیم ، دیگه بحث در مورد هرچیزی بی معنیه
الان که داری با اون احساسه درونت می جنگی ، مدتی که بگذره عادت به اون جنگیدن میگیری
مرد گریز میشی ، خودت مکمل خودت میشی ، این بد نیست البته فقط گاهی ، اما باور کن درونت رو ویرون میکنه ، کشیدم که میگم
چشمهای پر آبش احساسات ظریف شده این روزهام رو تکون میده و منم چشمهام پر آب میشه
آب دهنش رو قورت میده
_اینی که الان میبینی ، حاصل همون جنگیدنیه که بهت گفتم ، نزار بشی یکی مثل نوا ، پرقدرت به نظر میرسه اما از درون یه فانوس دستش گرفته دنباله یکم حس زندگی و هیجان با جنس مخالف
خوب میفهمم منظورش رو ، خودم رو جلو میکشم و سرم رو میگذارم رو اون شونه های نحیفش و گریه ام رو آزاد میکنم
چشمهام رو میبندم و به بهار لجوجه درونم هشدار میدم “بشین و فکر کن ”
با حس سایه ای که میفته روم چشمهام رو باز میکنم ، مهدی رو جلوم میبینم ، راست میشینم و با پشت دست صورتم رو پاک میکنم ، با نگاهی به نوا که نگران نگاهم میکنه میگم:
_راستش ، داشتیم راجع به گذشته نوا جون حرف میزدیم
میدونی که…
رو پاهاش میشینه جلوم و جدی دستشو میگذاره رو لبهام و سری تکون میده
هیچوقت دروغ گوی خوبی نبودم ،بدونه حرف میکشتم توی بغلش و سرم رو میگذاره روی سینه اش
خدای من رسوا شدم ، انگار همه میدونن دردم چیه
_اونقدر خودت رو اذیت نکن ، میگی نمیتونی به من بگی به نوا بگو ، بهار نگرانتم
جوابی ندارم بدم ، سرم رو بیشتر به سینه اش فشار میدم تا کمی حال دلم خوب بشه و گریه کردن رو فراموش کنم
با صدای لیام از هم جدا ، میشیم
_خدا منم بغل
نوا بلند میشه ، و میره سمت پسره لوسش و بغلش میکنه
مهدی ازم جدا میشه ، کنارم روی تاب میشینه و رو به لیام متاسف ، میگه:
_ننر
لیام از بغل مامانش میاد بیرون و با عجله میپرسه :
_چی بود ، یعنی چه مام؟
همه میزنیم زیر خنده از طرز پرسیدنش

تلفن دستمه ، شماره رو هم میگیرم ، اما دو دلی نمیگذاره اوکی رو بزنم
مطمئنم غرور نیست ، یک چیزی به اسمه خجالته ، که نمیتونم راحت به بابام زنگ بزنم و صداش رو بشنوم ، دیشب خوابش رو دیدم ، تو خوابم مثل قدیما با هم میگفتیم و میخندیدیم با اینکه همین یک ساعت پیش با نیلو حرف زدم و از سلامتش مطمئن شدم بازم دلم آروم نگرفته
دلم شنیدن صداش رو میخواد ، میدونم الان اوج مشغولیه روزانشه ولی بدون فکر به هیچ چیزی ، دکمه اوکی رو فشار میدم
بعد از چند بوقی که میخوره صدای خسته اش تو گوشی میپیچه:
_جونم بابا
لبم رو با شدت گاز میگیرم ، یعنی فهمیده منم
_الو مهدی ، الو
بمیرم که یک در صد به ذهنش نمیرسه ممکنه من باشم
انگار با سکوت و صدای نفسهام میفهمه مهدی نیست، پدر است دیگر باید حس کنه
_بهار دخترم تویی؟
_بابا
_جان بابا ، خوبی؟
چقدر خجالت میکشم از لحنه زیادی مهربونش ، هرچی آب دهنم رو قورت میدم بغض لعنتیه بیخ گلوم نمیره پایین آخرش هم با همون غده خفه کننده به حرف میام:
_سلام بابا جون
_علیک سلام بی معرفت ، رفتی حاجی حاجی مکه
_ببخشید ، معذرت میخوام
صدای نفس عمیقش رو میشنوم
_اون چه کاری بود کردی دختر ، رسما فرار کردی
_نمیدونم بابا عصبی بودم
_نمیخوایی یه سر بیایی و برگردی
_فعلا نه ، بزار ببینم چی میشه
_خوبه ، هرجور دوست داری ، کارت چطوره جا افتادی
_بد نیست فعلا پروژه خودم رو نداشتم ولی پیشرفتم چشمگیر بوده
_عالیه ، بایدم چشمگیر باشه ، جات خیلی خالیه تو شرکت
دلتنگی صداش ، بغضم رو میشکنه ، بازم میگه:
_گریه چرا ، این انتخاب خودت بوده ، پس محکم سر حرفت وایسا و همون بهار همیشگی باش
صدای خودش هم آروم شده ، نمیخوام بیشتر از این دلش رو خون کنم
_خب بابا جون ، وقتت رو نمیگیرم تایمه جلساته شرکته ، خوشحال شدم صدات رو شنیدم
_من بیشتر بهار بابا ، موفق باشی
با عجله خداحافظی میکنم ، تا بیشتر از این پی به ضعیف شدنم نبرده
روی مبل سر و ته میشم و مرتب نفس عمیق میکشم الانه که مهدی از باشگاه بیاد
نباید من و اینجوری ببینه ، از اون شب به بعد بیشتر به رفتارم دقیق شده اما دیگه اصراری برای فهمیدن موضوع نمیکنه ، شاید با اون لحنه اونشبم ترسیده ، باید هم بترسه
لیام امروز گفت میتونی بری ایران ، و خودش پاسپورتم رو برد تا کارای سفره یک ماهه ام رو درست کنه
هرچند نیاز ندارم کل یک ماه رو بمونم ،
سما دیگه زنگ نزده ، منم بهش زنگ نزدم نمیخوام بفهمه میرم عروسیش ، دوست دارم سوپرایزش کنم
البته اگه پشیمون نشم
صدای در میاد که محکم بسته میشه ، یکی از عادتهای مسخره دیگه شه که مثلا اگر خواب باشم ، بیدارم کنه
با وارد شدنش و دیدنم ، تو اون وضعیت سری تکون میده و میگه:
_خدا یه عقلی بهت بده انشاالله ، شام چی داریم چرا هیج بویی نمیاد
بلند میشم
_چی دوست داری ، الان حاضر میکنم
_دوبه شک نگاهم میکنه و میگه مرغ و برنج و سالاد
میرم سمت آشپزخونه و میگم:
_دیگه چی؟
_دیگه هرچی کرمت کشید ، من میرم دوش میگیرم
خنده ام میگیره ، کی الان حوصله آشپزی داره
از تو یخچال مواد املت رو درمیارم و مشغول میشم ، بعد از دقایق طولانی میاد تو آشپزخونه با اون موهای نمدلرش میشینه پشت میز و با حالتی متاسف میگه:
_خاک تو سر من ، روزی که گفتی میایی اینجا کلی خوشحال شدم که دیگه راحت میشم از غذای رستوران و حاضری ، اما الان تاسف میخورم برای حس خوشحالیه اون موقع ام  و بخت برگشته ای که میاد تو رو میگیره
املته با کلاسم رو که نگذاشتم تخم مرغ و گوجه قاطیه هم بشن و میریزم توی دوتا بشقاب و میگم:
_تقصیر من چیه تو من رو یه آشپز تصور کردی ، بخور ببین چه کردم
_میخورم ، مجبورم گشنمه ، راستی ممکنه من و لیام هم بیاییم ایران
نمیدونم چرا خوشحال میشم:
_جدی میگی؟
_آره ، پیشنهاده لیام بود
_پس شرکت چی؟
_نوا جون گفته ، تو اون مدت کوتاه مراقبه شرکته
_چه عالی ، ولی یادت باشه بابا نفهمه ، میخوام سوپرایز باشه
_ما نمیتونیم با تو بیاییم که
_چرا ؟
_به خاطره یک سری از قراردادها ، ولی چند روز بعد تو میرسیم ایران
حین بلند شدن بشقابه خالی شده اش رو میگذاره تو سینک و میگه:
_ممنون ، بد نبود
_نمکش چشمت و بگیره ، املت به این خوشمزگی

چمدونم رو جمع کردم حتی لباس برای تمام مراسمات هم گرفتم ، اما بازم دودلم ، مثل کسی که دوست داره کاری رو انجام بده ، اما بازم دوست داره یک اتفاقی بیفته و منصرف بشه
حال الان منم چیزی شبیهه همینه ، هیچوقت اونقدر راحت و زود کارام جور نشده بود
اصلا من با چه جراتی میرم اون عروسی
نمیتونم پیش بینی کنم وقتی میبینمش چه حالی پیدا میکنم ، اینکه باید نادیده اش بگیرم یا نه رو هم نمیدونم
جونی تو تنم نمونده از بس فکر کردم ، دو روز دیگه عروسیه سماست ، با ایمیلی به شراره هم فهمیدم تو ویلای شیبانی مراسمشون رو گرفتن
من دقیقا شب قبل از عروسیش میرسم ایران و میخوام با رفتن به آرایشگاه قبل از رسیدن داماد سوپرایزش کنم
ساعت رسیدنم هم جوریه که نمیخوام بابا اینها بفهمن و راه بیفتن فرودگاه برای استقبالم
شب آخری میخوام برم بیرون یکم ، پیش همون نرده هایی که تموم این ماه ها همدمم بودن
آماده میشم و با برداشتن هندزفری و موبایل میرم سمت در ورودی ، که با مهدی جلوی در سینه به سینه میشم
_کجا بهار خانم ، هوا داره تاریک میشه
_دلتنگم ،دور نمیشم ، زودی برمیگردم
عجیبه که چیزی نمیگه و راه رو باز میکنه ، اما وقتی صدای قدمهاش رو پشت سرم میشنوم ، میفهمم اصلا هم عجیب نیست
برمیگردم سمتش و با لبخند دست میندازم تو بازوش و میگم:
_این رفتارهات من و یاد فریدون میندازه
_نصفه زندگیمون رو با هم بودیم ، طبیعیه
_قرار بود بیاد چی شد؟
_سرش زیادی شلوغ شده ، گفت نتونسته تایمی جور کنه تا بیاد ، تو چیکار کردی آماده ای ؟
نفسی میگیرم و جواب میدم:
_آره
_انگار میترسی از اینکه برگردی
_چرا همچین فکری کردی؟
_نمیدونم ، خیلی معلومه
از حرکت می ایسته ، رو میکنه سمتم و جدی میپرسه:
_کسی اذیتت کرده اونجا؟
سری تکون میدم
_نه ، مهدی من …
حرفم رو میخورم ، شاید چون وقتش نیست
تکونی به بازوم میده
_تو چی؟ چرا حرفت رو تموم نمیکنی؟
جوابی نمیدم و راه میفتم ، عجیبه ولی خوشحالم که ادامه نمیده.
با رسیدنم به فرودگاه ، انگار دچار ناباوری عجیبی شدم ، من همش ۶ ماه نبودم ولی انگار خیلی وقت از اون شب گذشته که تو همین فرودگاه ، بزرگترین دودلی زندگیم رو پشت سر گذاشتم
ساعت ١ نصفه شبه ، سوار تاکسی میشم و آدرس آپارتمانم رو میدم
یعنی ممکنه اون تخت هنوز بوی اون و بده ، معلومه که نه مگه فیلمه ، این همه وقت گذشته ، گفته بودم ، که سرایداری هر دو هفته یک بار برن برای تمیز کاری
از بوی کهنگی متنفرم
چقدر خوابم میاد ، این روزها اونقدر ذهنم درگیره احساسمه ، انگار دچاره سرطان شدم که هر لحظه و هر ساعت خسته ام
دیدن مجتمع کافیه برای هیجان زده شدنم و یادآوری اون شب به شیوه ی جدید تری
راننده تاکسی که چمدون رو میگذاره رو پله ها و میره ، اشاره میزنم به نگهبانه ظاهرا جدید مجتمع
سریعا میاد بیرون و سلام میکنه، میپرسم:
_سلام ، پس احمد آقا کجان ؟
_راستش خانومشون فارغ شدن امشب دو شبه من به جاشون می ایستم
سری تکون میدم
_خسته نباشید میشه چمدون رو بیارید و کلید آپارتمانم رو از سرایداری بگیرید ، به اسمه بهار ایمانیه
_چشم ، همین الان
چمدون رو میبره تو ، کنار در آسانسور میگذاره و میره که کلید رو بیاره
خیلی زود برمیگرده ، تشکری میکنم و میگم که نیازی نیست تا بالا بیاد
در و که میبندم ، سر جام میخکوب میشم.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت

  ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت: _زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *