خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت سیزده

رمان حصار/پارت سیزده

 

_نگو که دختر رئیس شرکت هم باید پایبند قوانین باشه؟
بهار حین برداشتن ظرف جلوی امیر که همون لحظه تموم شده و دهنش رو با دستمال پاک میکنه ، جواب ایرج خان رو با ابروهای بالا پریده میده:
_چرا که نه ؟ قوانین باباست ، اینکه نباید از آپشن دختر رئیس بودن سو استفاده کنم
همزمان چندتا ظرف دستش رو برمیداره و میره سمت آشپزخونه ، انیس هم با ظرف برنج و سالاد میخواد بره سمت آشپزخونه که امیر جلوش رو میگیره و میگه:
_بده من ببرم حاج خانوم شما برو چاییت رو دم کن
انیس اما با اخم جواب میده:
_برو بشین سرجات کمکت رو نمیخوام ، میدونم پس چشمات چه نیتی هست
ایرج با صدای بلند میزنه زیر خنده و میگه :
_بیا پسر دستت زیادی رو شده
امیر که شوکه شده از حرفاشون ترسیده نگاهی به راه آشپزخونه میندازه و دستشو بند چونه ش میکنه و میگه:
_مرگ من آبروم رو نبرید ، میشنوه .

*بهار*

تو آشپزخونه گرم گفت و گو با انیس جونم که با موبایلم میاد تو آشپزخونه و میگه:
_بهار خانوم ، موبایلتون چند بار زنگ خورد ، فکر کنم باباتون بودن
دستم رو با دستمال روی کابینت خشک میکنم و حینی که گوشی رو از دستش میگیرم ، میگم:
_ممنون
بلافاصله شماره بابا رو میگیرم ، با خوردن دو بوق جواب میده:
_الو بهار
پشتم رو میکنم به اون چشمهای خیره امیر و رو به سینگ جواب بابا رو میدم:
_سلام ، بابا زنگ زدم جلسه بودید
_سلام ، آره الان تموم شد ، کجا رفتی ، چرا مرخصی رد کردی
انگار مهندس برزن رو ندیده
_راستش خونه ایرج خانم ، انیس جون زنگ زدن شخصا دعوتم کردن
بابا بعد از چند لحظه سکوت میگه:
_ماشین که نداری؟
_نه
_بمون میام دنبالت ، حرف دارم باهات
گوشی رو قطع میکنه ، برای اینکه جلوی چشمهای انیس جون و پسرش آبروم نره الکی میگم:
_باشه بابا منتظرتم ، فعلا خداحافظ
گوشی قطع شده رو میارم پایین و رو به انیس جون که منتظر نگاهم میکنه میگم:
_بابا میگه خودش میاد دنبالم
_خب چرا ایشون تا اینجا بیاد و برگرده ، زنگ بزنید بگید من میرسونمتون
رو به امیر جواب میدم :
_نه ، ممنون چون گفت کارم داره
انیس با سینی چایی تو دستش اشاره به بیرون میگه:
_بریم بیرون بهار جون چایی ریختم تا برسه ان یکم پیش هم بشینیم
با لبخند دنبالش از آشپزخونه میرم بیرون و توجهی به نگاه کنجکاو اون امیر نام نمیکنم.

از در خونه ایرج خان که رد میشیم رو به نگاه جدی بابا که به روبروئه و مشغول رانندگیشه میخوام بپرسم “این ساعت از روز چرا شرکت رو ترک کردی”
ولی پشیمون میشم
وقتی اون همه اصرار ایرج خان رو برای خوردن یک چایی رد کرد فهمیدم بابا عصبیه و میخواد خودش رو آروم نشون بده
پس ساکت منتظر میمونم خودش شروع کنه

بعد از رفتن مسافت زیادی میفهمم راه آپارتمان من رو در پیش گرفته
نمیتونم پیش بینی کنم هدفش چیه؟
ماشین تو محوطه پارک میکنه و چیزی نمیگه ، با هم میریم بالا ، چیزی نمیگه در رو باز میکنم قبل من میره تو ، بازم چیزی نمیگه
مستقیم میره سمت راحتی ها و میشینه ، در رو میبندم و کیفه لپ تاپم رو میگذارم کنار میز کنسول و شال بافت رو که خیلی اذیتم کرده از روی سرم برمیدارم و آویزون میکنم روی جا لباسیه کنسول
مشغول باز کردن دکمه های مانتومم که بالاخره به حرف میاد:
_بیا بشین ، چرا معتل میکنی ؟
مانتوم رو هم آویزون میکنم و با برداشتن کنترل پکیج میرم و روبروش میشینم
مشغول زیاد کردن دمای خونه میشم که میپرسه:
_فکرات رو کردی؟
خیلی وقت بود تصمیمم رو گرفته بودم ولی ، خوشبینانه فکر میکردم ، قهرم با مهدی تونسته بابا رو پشیمون کنه
خیلی صبورانه منتظر جواب منه ، نفسی میگیرم و کوتاه جواب میدم:
_بله
کوتاه تر میگه:
_خب؟
_قبوله این دو سه ماه رو میام خونه پیشتون ، ولی بعدش بدونه بهونه جدیدی باید بزاری برم
نگاهش همچنان جدیه و اینبار میگه:
_یه سوال میپرسم ، راستش رو بگو
دلخور میگم:
_کی از من دروغ شنیدی بابا؟
نگاهش رو ازم میگیره و میپرسه:
_چیزی بین تو و امیر پسر ایرجه؟
جا میخورم ، خیلی سخت ، این سوال چه معنی میده یعنی ممکنه بابا چیزی فهمیده باشه؟
سکوتم ، دوباره وادار به پرسیدنش میکنه:
_جواب من و بده قول و قراری با هم دارید؟
به خودم میام و با اخم جواب میدم:
_معلومه که نه ، کی همچین چیزی گفته؟
_فریدون بهم گفت
خدای من ، فریدون چی به بابا گفته ، نمیخوام بابا بیشتر از این مشکوک نگاهم کنه پس عادی میپرسم:
_چی گفته؟
_اونشب قبل از اینکه بهوش بیایی ، با امیر حرف زده بود ، گفت دعواشون شده و امیر بهش گفته ..
سکوت میکنه و خیره به من که تماما گوش شدم ببینم چی گفته ، دوباره میپرسه:
_مطمئنی چیزی بینتون نیست و نبوده؟ چون گفته اول و آخرش بهار مال منه ، زورت رو نزن ، یه بار نه شنیدی بکش کنار
متعجب میشم ، بابا هم با دیدن تعجبم ادامه میده:
_اون از کجا میدونه تو به فریدون نه گفتی ، اصلا چرا باید همچین چیزی به کسی بگه راجع به تو ،
اونشب هم که رسوندیمت بیمارستان زیادی هول بود ، بعد حرفای فریدون یادم اومد

نمیدونم چی بگم ، گندی که زده رو هیچ جوره نمیتونم جمع کنم رو به بابا میگم:
_جواب من به فریدون رو مسلما از سما شنیده ، اون حرفی هم که زده از طرف خودش بوده
بابا نامطمئن نگاهم میکنه که این کمی آزار دهنده است برام برای همین کمی تند میشم و ادامه میدم:
_چرا اونجوری نگاهم میکنی بابا ، به نظرت من دختریم که از چیزی بترسم و بهت نگم ، خب اگه من قول و قراری دارم با اون آدم ، اصرارم برای رفتن چیه ؟
_پس دلیل اون حرفها چی بوده ؟
حین بلند شدن و رفتن سمت آشپزخونه جواب میدم:
_من مسئول حرفای بقیه نیستم می تونید به دوستتون ایرج خان بگید پسرش رو جمع کنه ، من قبلا هم گفتم بازم میگم هدف من چیزی بزرگتر از این حرفهاست

دکمه قهوه جوش رو میزنم و دستم رو میگزارم جلوی آب سرد سینک ظرفشویی ، تا یکم هم شده آروم بشم
یک حالی من ازش بگیرم
با صدای بابا برمیگردم سمت ورودی آشپزخونه
_چمدونت رو ببند بریم
آب رو میبندم و متعجب میپرسم :
_کجا؟
_خونه
_بابا چرا با این عجله ، من باید خوب خودم رو جمع و جور کنم و..
میپره میون حرفام و میگه:
_قندهار که نمیخوایی بری یکی دو چهار راه پایین تره هروقت هرچی خواستی ، میایی میبری
_ولی بابا..
_همین که گفتم
محکم میگه و میره بیرون ، چه بی منطق
میشینم رو میز ناهار خوری و فکر میکنم این ٣ ماه چقدر سخت میگذره اونم وقتی که به زندگی با خودم و تنهاییم عادت کردم .

از وقتی اومدیم خونه ، دنبال یه فرصت میگردم که ، زنگ بزنم به اون سه نفر و تک به تک حالشون رو بگیرم
نیلو امون نمیده و همش از برنامه هایی میگه که واسه این هفته کشیده
با یک معذرت خواهی کوتا بلند میشم و میگم:
_الان برمیگردم یکی دوتا تلفن واجب دارم
خوشحالم که بابا اینجا نیست و تو اتاق کارشه
_برو عزیزم ، منم برم یه سر به بابات بزنم
با تموم شدن جمله نیلو فورا از پله ها میرم بالا و خودم رو به اتاقم میرسونم
با پیدا کردن گوشیم بدون توجه به تماس از دست رفته ای که روی گوشیه و شماره اش رو نمیشناسم
فریدون رو میگیرم
بعد چند بوق جواب میده و با جدی ترین لحن ممکن میگه:
_بله
مثل خودش جدی شروع میکنم:
_سلام ، فریدون
_سلام
_وقت داری؟
صدای پایه صندلی رو که میشنوم میفهمم از جاش بلند شده
_آره ، بگو
چقدر سرد ، یعنی حرف های امیر رو باور کرده؟
_زنگ زدم راجع به اون حرفهایی که به بابا گفتی ازت گله کنم
_چرا ، مگه کار بدی کردم؟
_بهتر نبود میومدی از خودم می پرسیدی ، چرا بابا رو وارد ماجرایی به این مسخره ایی کردی؟
صدای خنده بلندش که واضحه عصبیه ، میاد و بعدش میگه:
_به نظرت کدوم قسمتش مسخره بود ، غرور له شده من یا حق مالکیتی که اون آدم رو تو داشت
_منظورت چیه؟
_من قبلا ازت پرسیدم پای کس دیگه ای درمیونه ، تو گفتی نه ،بهار گفتی نه
خدای من خیلی عصبانیه ،پشیمون میشم از تماسم
نمیدونم حرف های امیر رو انکار کنم یا بزارم تو همون ذهنیت بمونه ،اینجوری شاید بره پیه زندگیه خودش
بازم میگه:
_اما بازم باور نکردم ، الانم نمیتونم باور کنم
از تو هم نمیپرسم ، چون راستش رو نمیگی خودم موضوع رو روشن میکنم
گوشی قطع شده رو میارم پایین و روی تخت وا میرم ، خدای من یه مردی مثل فریدون غرورش بشکنه
باید ترسید ، مهدی اخطار داده بود ، غرورش رو نشونه نگیرم.
شماره سما رو عصبی تر از قبل میگیرم اما مشغوله ،
گوشی رو پرت میکنم رو تخت و دراز میکشم
به رفتار امروزم با پسر ایرج خان فکر میکنم
چرا اونقدر از گفتن اسمش حتی پیش خودم میترسم
_امیر ،… امیر
زمزمه ام اونقدر یواشه که خودمم به زور میشنوم ، میل عجیبی به بلند صدا کردنش دارم
کاش الان خونه خودم بودم و میتونستم بلند با خودم اسمش رو صدا کنم ،
بهش گفتم قبوله ، ولی قصد ندارم جلوش کوتاه بیام ، اینو
مطمئنم .

وقته شامه بابا انگار کمی خوشحاله ، این و نیلو هم فهمیده:
_چیزی شده علی ، خبری شنیدی؟
_نپرس خانم سورپرایزه
من و نیلو متعجب به هم نگاه میکنیم
قبل از این که بتونم چیزی بپرسم ، بابا بازم میگه:
_نپرسید ، سورپرایزم رو لو نمیدم
میخندم و میگم:
_خب یه سرنخی بده ، نیلو جون و نگاه الان هزار و یک فکر تو ذهنش ردیف میکنه
بابا میخنده و نیلو رو میکنه سمتم و جواب میده:
_دور از جون خودت ، من و بهونه نکن
اینبار منم میخندم و میگم:
_تقصیر باباست جوری گفت سورپرایز ، آدم فضول هم نباشه فضول میشه حالا چه برسه به اینکه خودش ژنش رو داشته باشه
نیلو میون خنده ، بریده بریده میگه:
_خدا نکشتت الان منظورت من بودم یا خودت ؟
روم رو میکنم سمت بابا و با چشمهای درشت شده میپرسم:
_منظورم واضح نبود؟

بعد از یک شب عالی ، میون خوانواده که بابا هیچکدوم از حرف های امروز رو اصلا به روم نیاورد
با یک شب بخیر میرم سمت اتاقم ، چقدر تو اتاقی که توش بزرگ شدم و همه حسهام رو برای اولین بار توش تجربه کردم ، غریبی میکنم
خسته ام نیستم ، تا زود خوابم ببره
این روزها چون نه کار میکنم نه ورزش خیلی با زحمت میتونم بخوابم
لپ تاپم رو باز میکنم و خودم رو سرگرم میکنم با طرح هایی که موعدش یک ماهه دیگه است.
سخت مشغولم ، با صدای ضعیف موبایلم ، نگاهم رو دورو برم میگردونم
رو تخت پیداش میکنم سماست
جواب میدم:
_سلام
_سلام بهار جون ، چرا جواب نمیدی ،از عصری بیست بار زنگ زدم رو گوشیت ، تلفن خونه رو هم که جواب نمیدی؟
_خونه نیستم ، حواسم هم به گوشیم نبود
_کجایی مگه؟
بی حوصله جواب میدم:
_خونه بابا
سکوت میکنه ، خوبه که چیزی نمیپرسه
خودم ادامه میدم:
_سما ، من چند بار بهت گفتم راجع من با امین حرف نزن
متعجب جواب میده:
_نزدم چطور مگه؟
الان من چی رو توضیح بدم بهش ، پس میپرسم:
_پس راجع به خواستگاریه فریدون از من با کی حرف زدی؟
ترسیده جواب میده و میپرسه:
_راستش رو بگم؟
_خودت چی فکر میکنی؟
یهو بلند میگه:
_خوبه توهم انگار بازجویی میکنه ، خب یه مسلمونی ازم پرسید منم سربسته یک چیزهایی گفتم همین
از بین دندونهای کلید شده میگم:
_همین آره؟ ، اون مسلمون کی بود؟
کوتاه جواب میده:
_پسر ایرج خان
چشمام رو میبندم با اینکه میدونستم بازم اعصابم تحریک میشه
_سما من الان چی بهت بگم
_مرگ من هیچی ، الان حالت خوب نیست من قطع میکنم برو فردا تو شرکت میبینمت ، شب بخیر
وسط اون همه حس های منفی و اعصاب به هم ریخته ، خنده ام میگیره ، گوشی رو پرت میکنم رو میز کنار لپ تاب که همون لحظه صفحه اش روشن میشه
دوباره برش میدارم و چک میکنم ١١ تماس بی پاسخ هم داشتم ، ده تاش سماست و یکیش هم همون امیر نامه ، که مدتیه روتین زندگیم رو بهم زده
پیامی رو که همون لحظه تو تلگرام فرستاده چک میکنم
“میشه حرف بزنیم ”
عصبی تایپ میکنم
“البته ”
گوشی رو کنار میزارم و با خودم فکر میکنم ، چه جوری شروع کنم
بعد از دقایقی گوشی زنگ میخوره ، خودشه
بلند میشم و میرم سمت تختم ، لامپ رو خاموش میکنم و چراغ خواب یاسی رنگ رو روشن میکنم و حین نشستن رو تخت جواب میدم
سلامش که یواشه و خش داره ، زودتر از اونی که از انتظار داشتم دلم رو میلرزونه
بدون جواب به سلامش میگم:
_خودمم میخواستم باهاتون تماس بگیرم
سرخوش با همون تن صدای خشدار جواب میده:
_چه سعادتی
نمیخوام مسیر حرفامون برسه به چیزی که اون میخواد ، انگار خیلی هم وارده چون این ساعت از شب زنگ زده و با اون تن صدا که مطمئنم میدونه چی به سر دل یک دختر میاره ، حرف میزنه
_امیر آقا ، این حرف ها چیه که به پسرعموی بابام گفتید
با مکث حق به جانب جواب میده:
_خودش شروع کرد ، منم واقعیت رو گفتم
_چی واقعیته به نظرتون
_همونی که برات تعریف کرده
لعنش جدیه ، میخوام بترسونمش:
_هیچ میدونید فریدون حرف هاتون رو صاف گذاشته کف دست بابام
بدون هیچ مکثی با همون لحن جدیش جواب میده:
_چه بهتر ، عمو علی دیر یا زود میفهمید ، حالا ایشون زحمت کشیدن و زودتر از خودم بهش گفتن
نمیخوام با عصبانیت حرف بزنم
_بی منطق نباشید ، بابا ازم پرسید قول و قراری بین تو پسر ایرج خانه؟
_خب مگه نیست؟
با سوالش جا میخورم و میگم:
_معلومه که نه ، گفتم پیش خودت تفسیر نکن
بی ربط میگه:
_مفرد که باهام حرف میزنی ، بیشت…
نمیزارم حرفش تموم بشه ، میپرم میون کلامش و میگم:
_فقط خواستم بگم راجع به من با هیچ کس اونقدر مطمئن حرف نزن لطفا
بعد از چند لحظه سکوت جواب میده:
_میزنم چون مطمئنم ، الانم تا بیشتر حالم رو نگرفتی ، شبت خوشتر از شب من
و قطع میکنه
من واقعا دیوونه ام ، چرا میگذارم اونقدر تو دلم پیشروی کنه
کاش زودتر برم ، کاش حداقل برای یک مدت کوتاه دور شم از این آدم ، از این شهر

از جلسه با برزن و اشرفی که برمیگردم ، بازم حرف نمیزنه ، همین که نگاهم رو ، روی خودش میبینه یک لبخند دندان نما میزنه و خودش رو مشغول کارش نشون میده
میرم سمت میزش ، سرش رو بیشتر نزدیک میکنه
به سیستم  ،دستهام رو جک میزنم رو میزش و میگم:
_سما
بدون اینکه نگاهم کنه جواب میده:
_الان نه بهار جون میبینی که کار دارم
خنده ام رو مهار میکنم و بازم میگم:
_سما
سرش رو یواش برمیگردونه سمتم و یواشتر جواب میده:
_جانم؟
_خب
_خب به جمالت و کمالاتت
میزنم رو میز:
_سما ، توضیح بده
شروع میکنه:
_بهار مگه چیکار کردم اسرار فوق سری که کشف نکردم ، یه سوال پرسید یه جواب دادم همین
_سما؟
_چیه؟ تو هم سما سما
سری تکون میدم و میگم:
_ هیچ میدونی با همین یک جوابت چه بلوایی درست کردی؟
_آره
_آره؟
بلند میشه میاد این سمت میز و جواب میده:
_بله میدونم ، امین بهم گفت فریدون خانتون ، امیر آقامون رو کتک زده
لبه پایینم رو میزارم زیر دندونهام تا یهو خنده ام نگیره از لحنش و پررو نشه :
_خب فریدون خانمون دستش درد نکنه ، کاش بیشتر میزد
جدی میشه میاد جلوتر :
_بهار امین میگفت ، امیر پاش بیفته بزن بهادرتر از هر کسیه ، ولی گفته به احترام بهار و عمو علی کاری نکردم
دستم رو میگیره و ادامه میده:
_وقتش نرسیده یه سری چیزها رو بهم بگی؟
_چی مثلا؟
_خودت بهتر میدونی ، رابطه ات با امیر چیه؟
عصبی از این سوال تکراری دستم رو میکشم و جواب میدم:
_هیچ رابطه ای نیست
دنبالم راه میفته سمت میزم و ادامه میده:
_پس چرا اونقدر مطمئن به فریدون گفته بهار مال منه؟
حین نشستن رو میزم جوابشو میدم:
_خب لابد دیوونه است ، بهت گفته بودم نرمال نیست
_بهار اگر موضوعی این میون باشه و من غیر از خودت از کس دیگه ای بشنوم …
با مکث برمیگرده سمت میز کارش و ادامه میده:
_قید دوستیت رو میزنم
جواب نمیدم ، چی دارم که بگم ، ممکنه با فهمیدن موضوع با امین دچار مشکل بشن ، نمیخوام باعث دو دلیش باشم اونم وقتی که تنها سه ماه به عروسیش مونده
برگشته سر میزش و جدی تر از قبل مشغول کارشه ، و این یعنی سما دلگیره ، سعی میکنم از دلش دربیارم:
_راستی نگفتی خونه تون رو انتخاب کردید؟
بدون نگاه ، کوتاه جواب میده:
_بله
_خب ، کجاست چه شکلیه؟
_به تو چه ، اون همه گفتم بیا یه نظری بده نیومدی ، الان چرا میپرسی؟
راست میگه ، چند بار گفت بهار بیا کمکم کن نمیتونم انتخاب کنم ،اما وقتش رو نداشتم ، سرحالتر میگم:
_خب مشغول بودم ، امروز بعد تایم کاری ، در خدمتم
صندلیش رو میچرخونه سمتم و دو به شک میگه:
_انتخاب کردیم تو این هفته قولنامه میکنیم ، اگر دوست داری میریم تا ببینیش
_چرا که نه ، دوست دارم خونه ات رو ببینم
نیشش شل میشه و به کل دلخوریش رو فراموش میکنه
شروع میکنه به تعریف از خونه یی که پسندیده ان و دیزایینی که تو ذهنش براش انتخاب کرده
چقدر خوشحاله ، وقتی از رنگ پرده هاش میگه ، چرا اینجور چیزها برای من هیجان انگیز نیست ، یعنی مشکل از منه؟

قبل از تموم شدن ساعت کاری به بابا خبر میدم که با سما میریم بیرون ، اونم اخطار میده زود برگردم خونه
حین رفتن سمت آسانسور از سما که دکمه پارکینگ رو میزنه ، میپرسم:
_ماشین داری؟
_نه ، بیشتر روزها امین میاد دنبالم
دست میبرم دکمه همکف رو میزنم و میگم:
_منم نیاوردم ، صبح با بابا اومدم
میریم داخل آسانسور ، سما میخنده و میگه:
_دیشب بازم گیرت انداخته عمو علی
خیره با مانیتور کوچک که شمارش طبقات رو نشون میده جواب میدم:
_نه ، شرط بابا رو قبول کردم
در کشویی که باز میشه بدون توجه به سمای خیره مونده میرم سمت ورودی ساختمون ، برای مرد نسبتا جوان لابی ، که خیلی کم میبینمش ، سری تکون میدم و از در اوتومات شیشه ای میرم بیرون
هنوز پام رو از اولین پله ، پایین ننداختم که بازوم رو میگیره و همراه نفس نفسش ، که کلی بخار ازش بیرون میاد میپرسه:
_یعنی چی ؟
با اخم بازوم رو از دستش در میارم ، اشاره به دور و برمون میزنم و میگم:
_فرار نمیکنم که بیا بریم بهت میگم

مستقیم میریم اونور خیابون که دفتر آژانسه ، خیلی زود سوار ماشین میشیم ، سما آدرسش رو میده
و رو میکنه سمتم و با عجله میگه:
_خب؟
بی ربط میگم:
_سما کلید خونه همراهته؟
_تو نگران نباش ، بگو ببینم ، شرط و قبول کردی که بعدش اجازه بده بری؟
نفس بلندی میدم بیرون و جواب میدم:
_دقیقا
دیگه چیزی نمیپرسه ، از هیجان قبل از اومدنمون هم خبری نیست ، میدونم ناراحته ، منم که بهش فکر میکنم ناراحت میشم.
از پژوی آژانس که پیاده میشیم ، سما با نگاهی به دو طرف خیابون موبایلش رو درمیاره و زمزمه میکنه:
_چرا دیر کرده؟
میپرسم:
_کی دیر کرده؟
_امین ، قرار بود قبل ما برسه
با اخم میگم:
_امین چرا میاد؟
_آخه کلید هنوز دست بنگاهیه ، گفت میره برامون میاره کلید رو
دوست ندارم امین رو ببینم ، نه الان که میدونم همه چیز رو میدونه
_این چه کاری بود سما ، من فکر کردم کلید داری ، زود باش زنگ بزن بگو نیاد ، یه روز دیگه میاییم
همون لحظه ماشین مشکی رنگه امین وارد کوچه خلوت میشه
سعی میکنم عادی رفتار کنم ، پس جواب نگاه سوالی سما رو با تکون سرم میدم.
_سلام خانوما ، عصر بخیر
من به یک سلام ساده بسنده میکنم ، سما هم میره سمت شوهرش و از بازوش آویزون میشه :
_سلام امین ، چرا دیر کردی قرار بود قبل ما برسی
_ببخشید تقصیر شاگرد بنگاهی بود ، خیلی منتظر موندید؟
قبل از این سما بازم چاخان کنه میگم:
_خیر دقیقا قبل شما رسیدیم
و رو به سما ادامه میدم:
_نگفتی کدوم برجه؟
قبل از این که امین اشاره بزنه سما دستشو میگیره و میگه:
_از این سه تا برج تو کوچه ، به نظرت کدوم شیکتر و بهتره؟
با خنده سری تکون میدم و جواب میدم :
_یعنی اگر نظر من غیره نظر خودتون باشه ، عوضش میکنید
با نگاهی به امین رک میگه:
_فکر نمیکنم
_پس ، نشون بده کدوم یکیه شب شد
امین با احترام راهنماییم میکنه سمت برجی که متراژ روکارش از دوتا برج دیگه بزرگتره
حین رفتن سمت راه پله عریضش ، میگم:
_بیرونش که عالیه
_وایی بهار داخلشم عالیه نورگیرش بیسته
امین با لبخند به هیجانش نگاه میکنه
چقدر تو این لحظه دلم برای امین میسوزه ، تا برسیم بالا یک لحظه ام زبونش ، بند نمیاد
روم هم نمیشه ، جلوی شوهرش بگم بسه دختر
پس الکی لبخند میزنم
چرا نمیرسیم ، آسانسور که تو طبقه ٢٢ می ایسته قبل از اون دوتا میرم بیرون

واحده بزرگ و جاداریه ، تقریبا ۴٠٠ متر تمامه با یک تراس ٢٠ متری
رو میکنم سمت سما و میگم:
_سما به نظرت بزرگ نیست برای یک تازه عروس و داماد
دو دل جواب میده:
_راستش ، منم به امین گفتم ولی میگه دوست داره خونمون بزرگ باشه ، تازه حالا حالا ها هم نمیخواییم عوضش کنیم ، میدونی که منظورم چیه؟
متعجب میپرسم:
_مگه برنامه اش رو داری به این زودی؟
_نه بابا بعد یکی دو سال میگم
_یکی دوسال؟
دستاشو به هم میپیچه و با نگاه به دور و بر جواب میده:
_خب بهار نمیخوام بعد سی سالگی مامان بشم ، یادته همیشه میگفتم من زود ازدواج میکنم و زودم ، بچه دار میشم ، تازه خیلی دیرم شده
میخندم و میگم:
_پس بدو جا نمونی
همون لحظه امین تلفن به دست میاد و رو به سما میگه:
_عزیزم برنامه تون چیه؟
سما نگاهی به من میندازه و جواب میده:
_نمیدونم ، فعلا که هیچی ، بهار برنامه ای داشتیم؟
_نه گلم ، دیدی که بابا گفت زود برگردم
اینبار امین رو به من میگه:
_بهار خانم تا حالا افتخار یک شب شام رو به بنده ندادید ، بگذارید اون شب مهمونی تو خونتون رو جبران کنم
_ممنون امین آقا ، بزارید برای یک وقت دیگه
سما خودشو بهم میرسونه و میگه:
_چه وقتی بهتر از الان ، کی نقد و ول میکنه و نسیه رو میچسپه
اخطاری میگم:
_سما عزیزم میدونی که هر وقت دیگه ای بود قبول میکردم اما الان..
میپره میون حرفام :
_یک زنگ به نیلو بزن بگو شام رو با سما و شوهرش بیرونم دیرتر میام ، خودمونم میرسونیمت
اگه ماشین داشتم قبول میکردم ، نمیخوام بار بشم رو دوششون
اینبار امین جدی میگه:
_قابل نمیدونید ؟
سما درگوشم ناراحت پچ میزنه:
_بزار باهات بیشترین خاطره ها رو داشته باشم
ناچار قبول میکنم و به درخواست سما ، میریم سمت دربند .
تو ماشینیم ، سما از روی صندلی جلو کامل برمیگرده سمت عقب و میپرسه:
_بهار نگفتی نظرت چیه راجع به خونمون ؟
حین گفتن خونمون ، یه نگاهی با امین رد و بدل میکنن که واقعا از بودم تو ماشینشون پشیمون میشم
با سرفه ای الکی ، جواب میدم:
_عالی بود بیشتر طرح داخلیش ، مدرنه و با نوری که تو خونه میتابه همخونی خوبی داره ، فقط یادت باشه از رنگهای شاد استفاده کنی برای مبله کردنه خونه
_درسته خودمم نظرم همین بود
امین میخنده و میگه:
_چقدر جذابه شنیدن بحث دوتا خانم مهندس ماهر
هر دو به لحنش میخندیم

بعد از مسافت طولانی بالاخره میرسیم .
ماشین که پارک میشه یادم میفته لباسم اصلا مناسب این بالا نیست
سمای احمق خودشم لباس زیاد گرمی تنش نیست
همه که پیاده میشیم رو به اون دوتا میگم شما برید داخل جایی رو انتخاب کنید من یه تلفن بزنم میام
سما پیچیده تو دست راست امین میرن داخل منم کنار فواره کوچیک می ایستم و موبایلم رو از کیفم درمیارم ،
با گرفتن شماره خونه ، کیف ، مدل دفتریم رو میزنم زیر بغلم و خودم رو جمع میکنم
تماس که وصل میشه ، صدای الو گفتن بابا کمی دلهره آوره
_سلام بابا
_سلام ، چرا دیر کردی؟
_راستش با سما و شوهرش آقا امین اومدیم دربند برای شام
خیلی مهربون میگه:
_کاش ماشین رو میبردی ، سعی کن دیر نکنی
_چشم ، قبل ١٠ میام
_خوبه ، خوش بگذره ، سلام برسون
_ممنون ، فعلا
قبل از این که گوشی رو بیارم پایین به ذهنم میرسه یک نخ سیگار تو این سرما باید زیادی دلچسپ باشه ، ولی حیف که  همراهم نیست
چشم میگردونم یه دکه تقریبا صد متر پایینتره
راه میفتم برم سمتش
یکم سربالاییه ، ولی بازم می ارزه به اون طعم گس لذت بخش
به دکه که میرسم ، گوشی تو دستهام زنگ میخوره
_جانم سما
_بهار کجا موندی دختر
_الان میام
گوشی رو قطع میکنم و رو به مرد تقریبا مسن میگم:
_عمو جه مارک سیگاری داری؟
خیلی عادی برمیگرده و قفسه پشت سرش رو نشون میده:
_همین چندتا ، دخترم
با نگاهی به قفسه ، مگنا رو که به نظرم بهتر از همه ست
نشون میدم و میگم:
_یک بسته مگنا با یک فندک بده لطفا
بعد از خریدم چشم میگردونم دنبال یک جای دنج
اون طرف جاده سنگ فرش یه نیمکت دونفره کهنه میبینم
به کل سرما رو فراموش کردم
اونقدر حواسم به روبروئه که نزدیک بود برم زیر یه ماشین شاسی بلنده مشکی ، میزنه رو ترمز ، ولی بی اهمیت بهش
راهم رو میگیرم و خودم رو به نیمکت میرسونم
کیف و موبایل رو میزارم رو بغلم و یه نخ سیگار میزارم گوشه لبم ، صندلی اونقدر سرده ، که خودم رو میندازم رو یک طرف و تقریبا پشت به جاده میشینم
فندک روشن نمیشه چرا
چند بار میزنم ، اما بازم روشن نمیشه ، تا میخوام سیگار رو از گوشه لبم بردارم
یک دست بزرگ ، با یک فندک نقره ای زیر سیگارم قرار میگیره و روشنش میکنه
پکی میزنم به سیگار ، تا دود ناشی از روشن شدنش ، نره تو چشمم
نخ رو از بین لبهام برمیدارم و برمیگردم سمت صاحب دسته چرم پوش
با دیدنش خیلی ناخود آگاه بلند میشم از جام که کیف و موبایلم میفته ان روی زمین

دلیل هول شدنم رو خودمم نمیفهمم ، رو پاهام میشینم کیف و موبایلم رو بردارم که اونم می شینه ، البته با همون کج خند معروفش ،
میدونم بودن الانش روبروم زیر سر اون امین احمقه
سیگاری که بجز یک پک چیزی ازش نفهمیدم رو میندازم دور و با گرفتن کیفم از دستش ، بلند میشم
گوشی رو وارسی میکنم ، خوبه صفحه اش کار میکنه
سکوتش رو میشکنه:
_اینجا جای مناسبی برای یه خانم تنها نیست اونم وقتی میخواد با اون ژستش سیگار دود کنه ،
_ممنون که اطلاع دادی ، اینجا چیکار میکنی ؟
میخنده و میگه:
_لازمه جواب بدم؟
_نه
راه رو با دست نشونش میدم :
_پسر عموتون همراه سما ، اونجا هستن
نیم نگاهی به مسیر دستم میندازه:
_بفرمایید با هم میریم
رو نیمکت میشینم :
_شما برو ، من یه کاری دارم
علا رغم تعجب من ، کنارم میشینه
رک و جدی میگم:
_میخوام تنها باشم
حین گشتن تو جیب کتش جواب میده:
_ولی من نمیخوام تنها باشی اینجا ، اونم این وقت شب
نگاهم پی بسته سیگار مشکیشه که از جیبش درش میاره و یک نخ میگذاره کنار لبش ، نمیتونم مارکش رو بخونم
هرچی باشه مسلما از مگنای من بهتره که همون یک پکش بینیم رو سوزوند
تا وقتی که با فندکش روشن و اولین پک رو بهش میزنه ، خیره نگاهش میکنم ،نگاهم رو غافلگیر میکنه
سرش رو میاره جلو
_اینجوری نگام نکن
نگاهم بازم میره پیه دودی که حین حرف زدنش از دهن و بینیش میاد بیرون
همیشه دوست داشتم بتونم ، اینجوری سیگار بکشم اما واسه من تقریبا آماتور که خیلی کم میکشم یکم سخته
نخ روشن رو که به نصف رسیده ، میاره جلو و کنار لبم نگه میداره
بدون هیچ ، رودربایستی ازش میگیرم و یواش میزارمش گوشه لبم و عمیق پک میزنم
روم رو ازش میگیرم اما تنه اش رو میکشه سمتم و چفتم میشینه
قبل از این که سیگار تموم بشه میندازمش دور و کوتاه میگم:
_برو عقب
_بهار
بازم اون لحن ، بازم دل من که میلرزه
نگاهش میکنم ، فاصله صورتامون یک وجبه ، ادامه میده:
_هیچ وقت بیرون از خونه ، سیگار نکش ، نمیخوام کسی راجع بهت بد فکر کنه یا با دیدنت دلش بلرزه
چشمام خیره لبهاشه ، گوشم کامل در اختیار خش ناشی از تن یواش صداشه
یواش سرم رو تکون میدم
دست راستش رو میاره بالا ، بدون هیچ لمسی نمایشی ، موهای روی صورتم رو کنار میزنه :
_کاش همیشه نگاهت اینجوری باشه
به خودم میام ، بلند میشم و نفس عمیقی میکشم
_بریم ، دیر شد الان سما نگرانم میشه
بدون نگاه دوباره ای سمتش ، راه میفتم سمت رستوران
دوباره کیفم رو میگذارم زیر بغلم خودم رو جمع میکنم
عجیبه تا کنارم بود سرما رو حس نمیکردم
نرسیده به در رستوران شونه هام سنگین میشن

بویی که تو بینیم میپیچه ، میگه که پالتوش رو انداخته رو شونه ام
برمیگردم سمتش و پالتوی چرمش رو از رو شونه ام برمیدارم و میگیرم سمتش ، نمیخوام اون دوتا که داخلن بیشتر از این فکر و خیال کنن ، پس رو بهش میگم:
_ممنون سردم نیست هوا خوبه
از دستم میگیره و دوباره بیشتر دورم میپیچه:
_هوا خوب نیست ، سرده
لبخندی میزنه و با اشاره به بینیم ادامه میده:
_بینیت هم که قرمز شده
با دستاش برم میگردونه و هولم میده سمت ورودی:
_لجباز نباش ، نمیخوایی که مریض بشی ؟
چیزی نمیگم و راه میفتم تا دستاش اقلا از رویه شونه هام بیفته ان اما یک دستش همچنان روی کمرم میمونه

با رسیدنمون به فضای داخل رستوران که سقف داره اما چهار طرفش بازه و با درخت پر شده ،
امین و سما رو میبینیم گوشه بالایی که دست تکون میده ان
سما اصلا از دیدن مرد پشت سرم تعجب نمیکنه ، پس خبر داشته ،
کنارش میشینم و کوتاه سلام میدم
احوالپرسیشون زیاد طول نمیکشه
_بهار کجا موندی تو
جواب سما رو میدم:
_کار داشتم چرا اینجا نشستید ، سرد نیست؟
با اشاره به پالتوی روی شونه هام جواب میده:
_نه نگران نباش سرد نیست
توجهی نمیکنم و رو به امین که گرم حرف زدن با پسر عموشه میگم:
_سفارش دادید؟
_آره ، باید ببخشید چون غذاش دیر حاضر میشه برای همون گفتیم تا برسید آماده بشه
سری تکون میدم:
_کار خوبی کردید ، منم برای همون پرسیدم
نگاهی به بساط قیلونشون میندازم و دست میبرم یک چایی بریزم که صاحب پالتوی دورم میگه:
_لطفا برای منم بریز
بدون نگاه سری تکون میدم و قوری شیشه ایه ته استیل رو از روی منقل کوچیک بر میدارم و تو دوتا از فنجون های تمیز چایی میریزم
تعارفی بهش نمیزنم و چایه خودم رو برمیدارم
خودش دست میکشه و با یه ممنون برش میداره
اینا چرا سکوت کردن ، رو به سما میپرسم:
_دیزاین خونه تون رو میدی کدوم شرکت
_نمیدونم ، تو پیشنهادی نداری؟
_چرا ،اتفاقا شرکت فریدون رو تو نظرم داشتم ولی باید قبلش برید دوتایی نمونه کارهاشو ببینید
خیلی بی منظور گفتم ، اما سکوت جمع میگه حرفم مورد دار بوده اونم تنها به خاطر اسم فریدون
اهمیتی نمیدم و دوباره رو به سما میپرسم:
_نظرت چیه؟ کارش حرف نداره ، کلی ایده جدید داره
نگاهی نامطمئن به امین میندازه و یواش جواب میده:
_نمیدونم حالا ببینم چی میشه ، بعدا تصمیم میگیریم
جو زیادی سنگین با اومدن غذاها یکم قابل تحملتر میشه
همیشه دربند رو به خاطر این ظرفهای چینیش دوست داشتم

خیلی زود دست از خوردن میکشم که سما بدون مراعات میگه:
_مرگ من بهار ، امشب رژیم رو بزار کنار ببین جوجه اش چقدر آبدار و خوشمزست
میخندم
_بخور نوش جونت من سیر شدم
بعد از غذا نگاهی به ساعت مچیم میندازم ، از ده گذشته
اینا هم که خیال بلند شدن ندارن
نمیخوام ، جو شون رو بهم بزنم ، با یک ببخشید بلند میشم برم سمت صندوق و تقاضای یه آژانس کنم
_کجا بهار؟
_شما بشینید سما جون الان میام
امین هم از جاش بلند میشه و جدی میپرسه:
_میخواستی بری سمت صندوق؟
حالا دیگه امیر هم کنارمون ایستاده ، پالتوش رو که گذاشته بودم روی نرده های تخت برمیداره و میگه:
_بهار خانم این چیزا رو روشن فکری میدونند داداش
انگار اشتباه فهمیدن پس با کمی لبخند از اشتباه درشون میارم:
_چی فکر کردید ، که میرم حساب میکنم ، باشید تا برم
یکم سالاد خوردم با یه تیکه کباب
تازه مهمون شما هم بودم آقا امین
همه میخندن
ادامه میدم:
_ من فقط خواستم برم تقاضای یک آژانس بکنم ، همین
سما هم بلند میشه:
_وا آژانس چرا ، ما که گفتیم میرسونیمت
_شما حالا حالا ها نمیرید خونه ، نمیخوام مزاحمتون بشم
_خودم میرسونمت
بعد از اینکه جدی این حرف رو میزنه ،دست میکشه رو بازوی امین
_ممنون داداش شما بشینید من بهار خانم رو میرسونم
مخالفتی نمیکنم ، انگار کمی هم دوست دارم باهاش برم
با خداحافظی از امین و سما راه میفتیم سمت بیرون
که راهش رو کج میکنه سمت صندوق

* راوی*
بعد از حساب کردن شام ، برمیگرده سمت باربی ، اما نمیبینتش
راه میفته سمت بیرون رستوران ، میبینه که یواش داره میره پایین
انگار تونسته کمی هم شده توی دلش نفوذ کنه ، شریکی سیگار کشیدنشون که دیگه خواب و رویا بود
ماشین رو که تو پارکینگ رستوران همون بغل بود ،از پارک درمیاره و یواش میره پایین
میبینتش که کنار دکه کوچک ایستاده
جلوش میزنه رو ترمز
بهار که انگار ماشین رو شناخته با اخمی ناشی از افکارش سوار میشه و میپرسه:
_اون ماشین تو بودی داشتی میزدی بهم
با خنده جواب میده:
_که کاملا هم تقصیر تو بود ، من یواش داشتم راهم رو میرفتم ، یهو اومدی جلو ماشین
با گوشه چشمی حرصی میگه:
_بله درسته
ناز کردنش هم به مدل خاص خودش بود

با خودش فکر میکنه ، شب خوبی بود ، جدا از همه مشکلاتش با اون دوتا پسر عمو مجلسشون زیادی شوخ و خودمونی بود ،
با صدای امیر به خودش میاد :
_مامانم میگفت دیروز دوبار باهات تماس گرفته ولی جواب
ندادی
یادش میفته یک شماره ناشناس زنگ زده بود
_دیروز تا شب یکم درگیر بودم اصلا حواسم بو گوشیم نبود به جای من عذر خواهی کن از ایشون
خیلی یهویی ماشین رو میکشه کنار جاده
متعجب فقط نگاهش میکنه
کمربندشو باز میکنه و کامل برمیگرده سمت چشمهای سوالیه باربی و شروع میکنه:
_نمیخوام فکر کنی زیاده خواهم ، میدونم قرارمون آروم پیش رفتن بود ، اما نمیخوام پس فردا مثل حامد برگردی بهم بگی مجبورت نکرده بودم
یه حرفی بهم بزن بتونم روت حساب کنم
بتونم دل نا آرومم رو باهاش کمی هم شده آروم کنم
که نگران نباشه ، و مطمئن باشه تهش مال خودمی

بهار اما میترسه ، از گفتن کوچکترین حرفی واهمه داره
میخوادش اما ، نمیخواد بشکنه جلوش ، و همچنین هدفش که رفتن از این کشوره هنوز پرنگ ترین ، چیزیه که تو ذهنش میاد و میره
همچنین کنارش این بودن های مداوم امیر نامی رو هم میخواد که با اون نگاهاش کار دست دلش داده
امیر که از سکوت بهار جرات گرفته ، دوتا دستهای سردش رو میون دستای بزرگش میگیره و ادامه میده:
_میدونم تا حالا دل به کسی ندادی ، شاید این حس ها به نظرت کمی ترسناک بیاد ولی بهت قول میدم پشیمونت نکنم
بهار به خودش میاد و با اخمی هرچند کم میگه:
_انگار یادت رفته باهام چیکار کردی
_قرار بود فراموش کنی
_قرار بود بشه ، نشدنش دست من نیست
_پس چرا حس میکنم نگاهت فرق کرده
_شاید اونقدر جلو چشمام بودی بهت عادت کردم
امیر بغض توی گلوی بهار رو حس میکنه ، میبینه که چشمهاش هم پر آب شده ، خیلی نرم دستهاش رو میکشه و نرمتر دستهاش رو دورش میپیچه
براش عجیبه که باربی هم مخالفتی نمیکنه
چشمهاش رو میبنده و کمی بیشتر به خودش فشارش میده کی این دختر دنیاش شد ، که نفهمید
بهار همونجوری تو بغلش به حرف میاد:
_اگه الان هستی به خواست خودته ، پس فردا اگه نبودم حق نداری مثل حامد بگی تقصیر من بوده ، چون من همین امشب بهت میگم که رو من حساب نکن
من هنوز حسهای خودم رو هم نمیشناسم ، ولی …
ولی بودنت …
نمیتونه حرفش رو تموم کنه
امیر هم احتیاجی به شنیدن بقیه اش نداره ، یواش از هم جدا میشن
صورت هاشون روبروی همه ، بهار میخواد عقب بکشه اما امیر هر دو شونه اش رو میگیره و بی تاقت زل میزنه بهش
و فکر میکنه تهه این حرف ها نباید یه امضا یا یه مهر باشه حرف هایی که برای اولین بار از بهار شنیده
زمزمه میکنه:
_کاش اونشب رو یادت بود ، شاید حال الان من رو میفهمیدی
زمزمه اش رو میشنوه و فکر میکنه ، خودش هم دقیقا همین کاش رو چند بار گفته بود جدیدا

بهار هم زل میزنه به اون لبها ، عجیبه که دلش با اون زمزمه بیخود حکم میده تا میخواد لبهاشو وا کنه و حرفی بزنه
امیر فاصله رو صفر میکنه

با تعجب از جسارت مرد روبروش ، به چشمهای بسته اش نگاه میکنه
دستهاشو میاره بالا و روی سینه اش میگذاره ، اما اون لبهای زیادی ماهر حواسشو پرت میکنه و به جای اینکه عقبش بزنه ، قفلشون میکنه به یقه کتشو بیشتر میکشدش سمت خودش
حالا دیگه اونم چشمهاش رو بسته ولی نمیتونه حرکتی به لبهاش بده ،
امیر با این حرکت باربی که این دفعه تو هوشیاری کامله و خبری از مستی نیست، شدت بیشتری به بوسیدنش میده ، حتی اگه بعدش یک سیلی نوش جان کنه
که البته لمس این حس به خوردن سیلیه بعدش هم می ارزه

بعد از دقایقی نسبتا طولانی میفهمه که باربی نفس کم آورده ، دستهاشو کمی شل میکنه ، در حدی که فقط قفل لبهاشون باز بشه
هر دو بدنشون لرزش خفیفی گرفته
بهار بعد از جا اومدن نفسش به حرف میاد:
_قرار بود حد و حدود رو رعایت کنی ، اما مثل هر بار فقط حرف زدی
اینبار فاصله رو با مماس پیشونیشون به هم ، صفر میکنه و آروم جواب میده:
_چرا فکر نمیکنی اینها همش تقصیر توئه ، اونقدر سفت و سخت بودی ، که با اون دو کلمه حرفت که تمومش هم نکردی ، کنترلم رو از دست دادم
نمیگم ببخش ، چون اگه برگردم به چند لحظه پیش ، دوباره و دوباره میبوسمت ، تو این لحظه خودم رو محق ترین آدم روی زمین میدونم

خیره هم ، سکوت میکنند ، انگار هیچکدوم قصد عقب کشیدن ندارن
حتی بهار هم نمیخواد این لحظه رو برای اون محق ترین آدم روی زمین و خودش ، خراب کنه
امیر هم که اگه باربی بگذاره تا فردا همینجوری میشینه و فشارش میده به سینه اش

عقب میکشه و تحت تاثیر پچ زدن امیر یواش میگه:
_من باید باهات حرف بزنم ، اما الان نه ، دیروقته و
، با مکثی همونجوری خیره تو چشماش ادامه میده:
_ حرف زدن با آدمی که خودش رو محق میدونه یکم بی نتیجه ست
امیر با این حرف باربی میخنده و جواب میده:
_خب اگه طرفم تو باشی میتونم کمی کوتاه بیام
_نه ، برسونم خونه ، باشه برای یک وقت دیگه
امیر که همینجوری هم رفتار بهار سوپرایزش کرده ، نمیخواد ناراحتش کنه و ماشین رو راه میندازه ، سرخوش میگه:
_چشم
_آدرس خونه بابام رو داری؟
_نه ، مگه میخوایی بری اونجا؟
_آره
امیر که فکر دیگه ای میکنه با اخم جواب میده:
_به من اعتماد نداری ، که نمیری آپارتمان خودت ؟
سرش رو تکیه داده به پشتیه صندلی ، بیحال میخنده و جواب میده:
_اعتمادم که هنوز بهت عصا به دسته ، ولی خب نه ، برای این نیست یه مدتی خونه بابام میمونم
با حفظ همون اخم دوباره میپرسه:
_چرا؟
جوابش رو زمزمه مانند میده:
_بنا به دلایلی
آدرس رو میگه و بازم به بیرون خیره میشه
دلش گرفته ، مرد کنارش رو میخواد و نمیخواد
با خودش میگه چه حس بدیه ، ندونی چی میخوایی
همینجوری تکیه زده به صندلی ماشین خیره ابهت مردونه شه ، تو اون پالتوی چرم ، با اون موهای پر و لعنتیش ،
همون لحظه به دلش وعده میده که یک روز حتما انگشتهاش رو فرو ببره تو اون موهای پر و مشکی
یهو امیر برمیگرده و مچ نگاه مشتاقش رو میگیره و میگه:

_اونوقت برام از وعده و وعید حرف بزن ، خب
خیره به اون لبخندش مسخ شده میپرسه:
_تا حالا چندتا دختر دستهاشون رو فرو کردن تو موهات ؟
امیر جا میخوره ، یک نگاه به جلو و یک نگاه به باربی ، میکنه آخرشم طاقت نمیاره و بازم کنار جاده پارک میکنه
دوتا دستش رو محکم میکنه دور فرمون و خیره به بیرون میگه:
_تردیداتت نسبت به من برای این مسائله درسته ، بهار بهت گفتم من دله نبودم هیچوقت رابطه ای هم به عمیقیه رابطه ای که با تو …
برمیگرده سمت همون نگاه خیره باربی و ادامه میده:
_رابطه ام با تو جدیترین رابطه ام بوده ، نمیگم با دختر نبودم ، بودم حتی بردمشون خونه ام اما
_بسه لطفا ، چی رو داری توضیح میدی ، من یک سوال ساده پرسیدم جوابم یک کلمه بود
دست خودش نیست که با نهایت اعصاب خوردی حرفهاش رو میزنه
امیر هم میفهمه که احمقانه مشغول توضیح چیزیه که اگه خودش جای باربی باشه ، دیگه اسمشم نمیاره ، پس
حین راه انداختن ماشین کوتاه جواب میده:
_نه تا حالا این اجازه رو به هیچ دختری ندادم
بهار با شنیدن این حرف کمی ، فقط کمی دلش آروم میگیره
و با خودش میگه “خوبه که اقلا اون موها مختص خودمه ”
اخم میکنه و بازم فکر میکنه ” کدوم خودم ، من که میخوام برم ، این مرد هم با اون کارنامه درخشان ، اصلا نمیتونه جلودارم باشه ”
با رسیدن به خیابان خونه باباش ، سعی میکنه یکم هم شده از شدت اخم هاش کم کنه ،
موفق هم میشه ، با نشون دادن در سفید رنگشون میگه:
_همینجاست ، ممنون
نگه میداره و با گرفتن دست بهار میپرسه:
_کی هم رو ببینیم ، برای همون حرف ها که گفتی ؟
بهار بازم لازم میدونه یک چیزی رو یادآوری کنه پس بی ربط به سوالش میگه:
_امیر …
خودش هم از به زبون آوردن اسمش تعجب میکنه ، امیر اما لبخندی میزنه
_کشتیم تا اسممو از دهنت بدون پسونت شنیدم
بهار که لرزش دلش بازم برگشته ، ادامه میده:
_حالا هر چی ، این رو بدون من و تو دوتا دوستیم فقط
و همون لحظه دستشو از دستش در میاره و جلوش به منظور دست دادن میگیره و میپرسه:
_قبوله ؟
امیر باهاش دست میده و گنگ میپرسه یعنی چی؟
_یعنی دوستیم ، فهمیدنش اونقدر سخته برات ؟
فشاری به دست بهار میده و تقریبا جدی میگه:
_با تصوراتی که من از تو دارم ، بله فهمیدنش خیلی هم سخته
_امیر تو الان قبول کن ، من برات توضیح میدم بعدا
تو همین هفته بهت زنگ میزنم یک شب بیا آپارتمانم
شیرینیه امیر گفتنش رو حرفهاش تلخ میکنه
تنها سری تکون میده و ناراحت میگه:
_شب بخیر
خیره بهش که خیره روبروئه ، دستش رو از میون دست های گرم و بزرگش میکشه و از ماشین پیاده میشه ، هیچ حرفی نمیتونه بزنه ، کوتاه ” شب بخیر” ی میگه و بدون اینکه برگرده نیم نگاهی به اون نگاه دلخور و خیره بندازه ، میره سمت خونه ، برخلاف همیشه در رو با کلید باز میکنه و میره داخل .
امیر اما همونجوری خیره به مسیر رفتنش ، با خودش میگه
“بازم زد تو برجکم ، اصلا خدای زد حالی دختر ”
ماشین رو راه میندازه و حین روشن کردن یک نخ سیگار با حس لبش دور فیتیله سیگار ، یاد بوسه ای که امشب با همین لبها گرفته بود میفته
حتی با یادآوریش هم ، دلش میلرزه
بلند و عصبی تو اتاقک ماشین داد میزنه :
_قبوله من دوست توام اما تو مال منی ، اینو بهت قول میدم

*بهار*

تکیه زدم به در سرد و انگار اون سرما کم کم داره یادم میاره که من امشب خودم نبودم
مسلما اون بهار تو ماشین امیر ، تحت الامر دلش بود نه عقلش
وگرنه بعد اون بوسیدن عمیق و تقریبا خشن باید چندتا سیلی میخورد چه برسه به لبخند و گذاشتن قرار تو آپارتمانم
عصبی راه میفتم سمت خونه ، من چیکار کردم
چرا بهش اجازه دادم ، می ایستم و موبایلم رو درمیارم فورا شماره اش رو پیدا میکنم و میخوام پیام بفرستم ، اما نه دلم با فرستادن یک پیام آروم نمیشه
شماره اش رو میگیرم ، هنوز کامل بوق نخورده که با شنیدن صدای بابا بالای پله ها فورا قطع میکنم و با یه لبخند زیادی الکی ، راه میفتم سمت راه پله
_بهار ساعت از ١١ گذشته ، نگرانم کردی
به بالای پله ها که میرسم ، دستم رو میندازم دور بازوی بابا ، اما تا میخوام حرف بزنم موبایل تو دستهام زنگ میخوره
فوران ریجکت میکنم ، امیره ، حتما تک زنگم براش رفته
_کیه این وقته شب چرا جواب نمیدی؟
دست تو بازوی بابا ، میریم سمت خونه و صرف نظر از سوال اولش جواب میدم:
_چون از دستش عصبیم ، بابت دیر کردنم هم ببخشید ، دربند بودیم هوا زیادی خوب بود
_بیچاره سما ، باز چیکار کرده؟
خوبه که فکر میکنه ، تلفنم مربوط به سماست
سراغ نیلو رو میگیرم میگه ، “یکم سردرد داشته خوابیده ”
بعد از گفتن شب بخیر راه میفتم سمت اتاقم
در و که میبندم گوشی رو میارم بالا ، شماره اش رو میگیرم با اولین بوق جواب میده:
_جانم
لعنت به اون خش صدات ، پشیمون میشم از حرفی که میخواستم بزنم و ناچار میگم:
_گفتم دلگیر نری ، شب بخیر
_دلگیر نیستم ، نمیتونم هم باشم شب تو هم بخیر بهارم

قطع میکنم ، الان درک میکنم اون دخترایی که برای عشق احمق میشن چه حالی دارن
من زنگ زدم چی بگم و چی گفتم گوشی رو عصبی میکوبم تو دیوار صدای بدی تولید میکنه ، خوشحالم که اتاق بابا اینا روبروی اتاقمه
این منه احمق شده به شدت به باشگاه احتیاج داره

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت

  ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت: _زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *