خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت سه

رمان حصار/پارت سه

این دیگه چی می گه اصلا تقصیر خود احمقش بود عصبی از این افکار بدون اینکه بهش توجهی نشون بدم دزدگیر رو میزنم و می خوام سوار شم میاد جلو دستش رو چفت در ماشین میکنه و مانع باز شدنش میشه
مجبور میشم رو کنم سمتش و بگم:
_ لطفا تمومش کنید حالم داره هر لحظه بدتر میشه باید
 برسم خونه
زل میزنه تو چشمام و اروم میگه:
_میدونم ،برای همین میگم بزارید کمکتون کنم
خسته از حال بدم مثل خودش زل میزنم تو چشماش و بی حوصله میگم:
_ممنون ، کمکتون رو نمیخوام بفرمایید به مهمونیتون برسید
_تقصیر من بود باید بهتون میگفتم اون نوشیدنی ها الکلی ان
پس بزارید برسونمتون
_خوبه که خودتونم میدونید ، فعلا حالم اونقدر بد نیست تا خونه میتونم برم
_چشماتون قرمز شده مطمئنا سرگیجه تون هم شروع شده
چند لحظه دیگه حالتهای آنرمالتون بهش اضافه میشه
پس لجبازی نکنید بزارید همراهیتون کنم
نمیدونم با اون همه ادعا چرا از حرفای این دیوونه ترسیده بودم خدا کنه ترس و تو چشمام ندیده باشه
نمیتونستم بهش اعتماد کنم همش چند بار دیده بودمش تازه نمیدونست دختر دوست باباش هستم
شاید اگه میدونست ترس من هم کمتر می بود
جوابی که از من نمیشنوه جسورتر ادامه میده:
_ماشینت رو بعدا میگم براتون بیارن با ماشین من میریم
با فکری که به ذهنم میرسه میگم:
_شما با ماشینتون جلوتر راه بیفتید من پشت سرتون میام
لبخندی میزنه و لباشو میکشه تو دهنش و میگه:
_انگار علائم زودتر از اونچه که فکرشو میکردم شروع شده
دختر جون اگه میتونستی رانندگی کنی که دیگه اسکورت من و نمیخواستی
با یاداوری نوشیدن خودش هم از اون مشروب ها میگم:
_خودتونم که بهتر از من نیستید چشمای خودتونم قرمز شده
و دوباره دستگیره در و میکشم خودش رو بین من و ماشین جا میده و ملایمتر میگه:
_خانم ایمانی من ظرفیتم بالاتر از یکی دو تا پیکه و البته  مثل شما اولین بارم نیست پس خودتون رو با من مقایسه نکنید الان هم لجبازی نکنید چون محاله ممکنه بزارم تنهایی برید
با نفس عمیقی سرش رو میگیره سمت اسمون و دوباره با زل زدن به چشمام میگه:
_اتوبان تهران کرج همیشه شلوغ بوده و پر کامیونه نمیخوام اتفاق بدی براتون بیفته
حرفاش منطقیه نمیخوام فردا تیتر روزنامه ها بشم
شاید اگه از حامد کمک میگرفتم بهتر بود ولی در کمال تاسف هیچ اطمینانی به حامد نداشتم اونم بعد از اون غلطی که سالهای پیش کرده بود و اعتمادم رو نسبت به خودش سلب کرده بود
ناچارا رو میکنم سمتش و سوئیچ رو میدم دستش
سوار ماشینم میشه و میبره تو پارکینگ سرپوشیده ویلا
و بعد از چندتا تلفن میره و ماشینش رو میاره
جلوم که پیاده تا کنار در ورودی رفتم بلکم با هوای تازه کمی از گرمی بیش از حد قسمت گلوم و گردنم کم شه ، با لند کروزر غول پیکرش
میزنه رو ترمز و سوار میشم .

یه ساعتی می شد مهمونی شروع شده بود ولی خبری از اون کسی نبود که اون منتظرش بود
بدون توجه به دختری که خودش رو چسپونده بود به پهلوش و عملا باهاش لاس میزد راه افتاد سمت امین و شریکش
از دور امین توجهش بهش جلب شد با نزدیک شدنش گفت:
_چیه امیر انگار بهت خوش نمی گذره
دستشو کشید و بردش سمت دیوار ورودی سالن و بهش توپید:
_مگه نگفتی شریکت دعوتش کرده پس کو
_ای بابا امیر حواست هست از عصر منو با این دختر کلافه کردی خب حتما نمیاد تو هم یه نگاهی به این همه چشمهای منتظر دور و برت بنداز اون دختره یخ رو یادت میره
_خدایی خسته شدم مثل چسب میچسپن به ادم دلم هوای یه دختر یخی رو کرده که محل سگ به ادم نندازه
و خودش و امین زدن زیر خنده که
امین زد به پهلوش و گفت:
_امیر اون جارو 
امیر با نگاهی به سمتی که امین نشون داده بود اونی رو که همه شب منتظرش بود رو دید و رو به امین با کج خندی گفت:
_شب من الان شروع شد
_فکر نکنم گویا با دوستش قصد رفتن دارن
راست میگفت دید که دور زدن و خواستن برن
سریع رو به امین با نیشخندی ابرو بالا انداخت و گفت:
_معتل چی هستی بدو به مهمونات خوش امد بگو
امین که منظور امیر رو گرفته بود تعظیمی کرد و حین رفتن جوابش رو داد:
_ای به چشم

از دور میدید که امین حوصله اش سر رفته بود از دستشون با نیم نگاهی که به سمتش انداخت فهمید تونسته از صرافت رفتن بندازتشون
خوب میدونست دلیل رفتنشون چی بوده
دختری که همراهش بود رو شناخته بود یکی از مهندسین شرکت عمو علی بود و باید فهمید مهندسین مملکت اینجور مهمونیای لش رو نمی پسندن
بعد از تقریبا یک ربع دیدشون که از پله ها پایین اومدن
چشماش فقط اون به قول امین باربی رو میدید با او کت شلوار خوش دوختش و موهای زیادی بلندش که دم اسبی بسته بودش 
همراه امین از وسط سالن که جمعیت کثیری مشغول رقص های عجیب غریب بودن در حال گذشتن بودن
لیوان توی دستش خالی شده بود خواست بره سمت میز نوشیدنی ها و یکی دیگه برداره که یک لحظه نگاهش افتاد به وسط سالن و طعمه امشبش رو دید به به نرسیده شروع کرده بود
فقط برای اون طاقچه بالا میگذاشت سری تکون داد و خواست بره نوشیدنیش رو برداره که بازم چشماش بی اجازه رفت اون سمت
اخماش جمع شد نه انگار موضوع چیز دیگه ای بود لیوان دستش رو روی میز کنار دیوار گذاشت و راه افتاد بره کمکش
با رسیدنش به پشت سر پسره که خودش رو انداخته بود رو باربی کت و شلوار پوش یقه شو گرفت و خیلی راحت کشیدش عقب و انداختش اونور 
باربی رو که با صورت می خواست بخوره زمین با دوتا دستاش گرفت و از بین جمعیت کشیدش بیرون انگار شک زده شده بود چون وقتی دستشو گرفت و پشت سرش کشید عکس العملی ازش ندید مستقیم رفت سمت میز نوشیدنی ها تقریبا مطمئن بود نیاز داره به یه چیز شیرین
اما نرسیده به میز شربت های بدون الکل دستای ظریفش از تو دستش کشیده شد حتی با شنیدن صداش هم برنگشت
نمیخواست امشب تو این حالت باهاش رو برو بشه برنامه ای که تو مغزش چیده بود خاص تر از این ها بود.

برگشت و خواست بهش بگه یه چیزی بخوره که دید پشت بهش وایستاده چند لحظه صبر کرد وقتی دید برنمیگرده سمتش ترسید حالش بد شده باشه دستشو گذاشت رو بازوش و برش گردوند سمت خودش ولی هنوز صورتشو ندیده بود که بی پدر ترین سیلی عمرش رو از دست
باربی روبروش خورد
حس کرد فکش جابه جا شد خدای من یعنی این هیکل ظریف همچین زوری داره
دید که از دیدنش متعجب شده
با خودش گفت حالت متعجبش چقدر خوشگلتره ولی کاش کنار این همه خوشگلی یه کمی هم خوش اخلاق تر بود
در طول مکالمه چند دقیقه ایشون کاملا میشد حس کرد که با یه گارد نامحسوس جوابش رو میده حتی عذر خواهیش بابت سیلیش هم کمی مغرورانه بود
و وقتی شروع کرد به مشروب خوردن دیگه نتوست تعجبش رو کنترل کنه اونقدر حرفه ای یه ضرب مایع کمی تلخ رو مینوشید که وقتی گفت نمیدونسته نوشیدنی ها الکلین باورش براش سخت بود

با امین مشغول حرف زدن بود با خنده از سیلی که خورده بود براش میگفت که باربی رو دید با سرعت از پله ها اومد پایین و بدون حرف زدن با کسی بیرون رفت
با گفتن الان برمیگردم ،لیوان دستش رو داد دست امین و دنبالش راه افتاد
با کمی گشتن کنار ماشینش که دفعه پیش مدلش رو یادش بود پیداش کرد
با کلی دلیل و برهان تونسته بود راضیش کنه برسونتش چون خودش رو مسئول این حالش میدونست
تقریبا چند کیلومتر از راه رو رفته بودن
هر دو سکوت رو ترجیح داده و چیزی نمیگفتن امیر به خاطر مست شدن از عطر دختر زیادی جذاب کنارش و بهار هم ترسیده از شروع شدن رفتار آنرمالی که این پسره ازش حرف میزد
چیز عجیبی بجز همون سرگیجه گاه و بی گاهش حس نمیکرد شاید واقعا سرکارش گذاشته
ولی انگار خیلی گرمش بود چون روسری ساتن اش رو باز کرد و کمی خودش رو باد زد رو به پسر ایرج خان کرد و گفت:
_میشه کولر رو زیاد کنید
امیر که میدونست دلیل گرمای بدنش چیه بدون حرفی و نگاهی کولر رو زیاد کرد نمیخواست بهش نگاه کنه
چون اون گردن سفیدی که با کنار رفتن لبه های روسریش نمایان شده بود چیزی نبود که بتونه چشم ازش بگیره
همیشه خوددار بود و تا دختری خودش بهش پیشنهاد نمیداد برای به دست اوردنش تلاشی نمیکرد
با خودش فکر کرده بود امشب هم میتونه با جذابیت هایی که همه ازش حرف میزدن و خودش هم ازش خبر داشت دختری که الان کنارش نشسته بود رو هم راضی به پیشنهاد دادن بکنه
ولی گویا اینبار باید خودش هم کمی کوتاه می امد

به ورودی تهران رسیده بودن که رو کرد به دختر کناریش تا ازش بپرسه کجا باید بره ولی با دیدن صورت خواب رفته اش ناخود اگاه ماشین رو به کنار اتوبان کشید
کمربندشو باز کرد و کامل برگشت سمت صورتش که تو خواب هم جدی به نظر میرسید
به لبای نیمه بازش نگاه کرد
سیبک گلوش تکون خورد شاید باید خودش رو مهمون یه بوسه کوچولو میکرد تا شاید یکم ضربان قلبش اروم شه ضربانی که از تاثیرات چند پیک نوشیدنی بود که خورده بود
به دختر روبه روش گفته بود ظرفیتش بالاتر از چند پیکه
پس چه مرگش شده بود با نفس عمیقی عقب کشید
با دیدن ماشین گشت که از دور میومد
سریع ماشین رو راه انداخت و کمربندش رو بست تا گیری بهش ندن چون جوابی برای بودن اون دختر خوابیده تو ماشینش نداشت
خوشبختانه ماشین گشت از کنارشون رد شد
اروم صداش کرد:
_خانم ایمانی
جوابی نشنید حتی تکون هم نخورد دوباره و چند باره صداش کرد ولی عکس العملی ازش ندید البته با اون حجم از الکلی که خورده بود و اماتور بودنش طبیعی بود 
چیکار باید میکرد اگر میبردش اپارتمان خودش چی
با نگاهی دوباره به سمت باربی ، حتی اسمشو نمیدونست
خندش گرفته بود از اسمی که براش انتخاب کرده بود
که البته برازندش بود
راه افتاد سمت اپارتمان خودش
انگار امشب طولانی تر از اون چیزی بود که فکرش رو میکرد

نرسیده به اپارتمانش دودل بازم ماشین رو به کنار جاده کشوند فکر کرد شاید این دختر دوست نداشته باشه فردا تو اپارتمان اون از خواب بیدار بشه
اگه فکر ناجوری میکرد
یا…
نه نه عمرا اگر بزاره همچین اتفاقی بیفته
دوباره سعی کرد بیدارش کنه:
_خانم ایمانی بیدار شید
بلندتر از حد معمول بازم صداش کرد ولی انگار بیهوش بود
دستی روی بازوش گذاشت و تکونش داد و بازم صداش کرد
اینبار تکونی خورد و نامفهوم چیزی گفت که امیر نشنید
سرش رو جلوتر برد تا شاید بشنوه
که با فکر اینکه بازم خوابش برده سرش رو بلند کرد تا نگاهش کنه
ولی با چشم های خمارش رو برو شد ، چشم هایی که با حالت خاصی خیره اش بود اونم بی محابا زل زد
به نگاهش که اینبار به لبهاش خیره بود
نه انگار دختره مستش شیرین تر بود
امیر که داشت اختیارش رو با اون نگاه داغ از دست میداد
تو همون حالت که یه وجب صورتاشون فاصله داشت
به حرف اومد:
_حالتون خوبه
 بهار که انگار چیزی نشنیده چند بار پلک زد و با صدای خماری گفت:
_لبات
و دوباره خیره شد به لباش
امیر که دوست داشت ادامه جمله اش رو بشنوه با لبخندی گفت:
_لبهام چی؟
اما بهار که انگار اصلا تو حال خودش نبود با نگاه به چشمهاش بازم گفت:
_چشمات
امیر دیگه واضح میخندید گفت:
_چشم هام چی
با جواب بهار که همونجوری خمار گفت:
_اذیتم میکنه
خنده امیر قطع شد

عقب کشید و گفت:
_خانم ایمانی می تونی ادرس خونتون رو بدی
بهار که انگار بدجور مست شده و نمیدونست چی میگه
رو صندلی جا به جا میشه و شونه چپش رو تکیه میده به صندلی ماشین ، رو به امیر سرش رو کمی خم میکنه وخمار وکشیده میگه:
_کانادا پیـــــش عزيـــــز جــــــــونم
امیر که مونده بود چیکار کنه با دختر بدمستی که کنارش نشسته ناچار راه افتاد بره اپارتمان خودش

مستقیم تا پارکینگ برج رفت نمیخواست نگهبان با دختر مستی که همراهش بود ببینتش
بعد از پارک ماشین پیاده شد و در سمت شاگرد رو باز کرد و باربی رو که داشت با خودش حرف میزد پیاده کرد
اونم خیلی مطیع باهاش همراه شد با پیاده شدنش کیفش افتاد جلوی پاش ،خم شد برش داره که نزدیک بود با سر بخوره زمین
امیر تو یه حرکت سریع بازوش رو کشید که با سر افتاد تو بغلش شوک زده بود از بدن زیادی ظریف و داغ دختر
بهار اما بی قید می خندید و صداش تو پارکینگ ساکت اکو میشد
امیر خیره شد به چال روی گونه دختر که تازه کشفش کرده بود خنده اش هم زیبا بود
به خودش اومد با سر و صدایی که این دختر راه انداخته بود الان همسایه هایی که طی این یک سال ندیده بودشون همه پیداشون میشد
رفتنشون سمت اسانسور و پیاده شدنشون دم اپارتمان زیادی طول کشید چون بهار فقط میخندید و امیر عملا دنبال خودش میکشیدش
با داخل شدنش توی خونه امیر نفس راحتی کشید برگشت تا ببینه دختر خوش خنده چیکار میکنه که با دیدنش که پشت به او ایستاده بود خیره و بی حرکت فقط نگاه میکنه
بهار که زیادی گرمش بود روسری و کتش رو در اورده و با اون تاب مشکی کار شده ای که یقه پشتش زیادی باز بود جوری که قوس زیادی گود کمرش کامل معلوم بود
برمیگرده سمت امیری که زل زده به اون همه جذابیت
 با برگشتن دختر لوندی که هوش از سرش پرونده به خودش میاد
راه میفته بره براش قهوه ای تلخ درست کنه تا کار دستش نداده تو راه اشپزخونه کت اسپرتش رو در میاره تا کمی حالش جا بیاد یهو برمیگرده و میره سمت پکیج تا فکری برای گرمای تن خودش و دختر تو خونه اش بکنه
بعد از تنظیم کردن خنکی خونه دوباره راه میفته سمت اشپزخونه همین که میخواد دکمه قهوه جوش رو بزنه با صدای بلند موسیقی تو جاش میپره و سریع برمیگرده
سمت هال
برای بار چندم امشب شک زده میشه
به خودش لعنت میفرسته برای اوردن این دختر به خونش
چون دیگه داره اختیارش رو از دست میده
با نگاه به پیچ و تاب کمر باریکش که رو ریتم اهنگ تکونش میده قدم به قدم بهش نزدیک میشه
با خودش فکر میکنه این دختر زمین تا اسمون با اون دختر توی جلسه فرق میکنه
راه میفته سمت سیستم و میخواد کمش کنه هر چند اپارتمان عایق صداست ولی بازم درست نیست
که باربی جلوش ظاهر میشه و نمیزاره دستش به سیستم برسه دستشو میکشه و میبره وسط
از رفتار شل و ولش کاملا معلومه که تو حال خودش نیست

امیر اما مسخ شده از رفتار دختر روبروش که یک جورایی تو بغلش با ریتم تند اهنگ تکون میخورد کم کم خودداری شو از دست میده
گرمای بدن دختر جلوش و الکل توی خونش بی طاقتش کرده
یقه تیشرتش رو از خودش دور میکنه و اب دهنش رو قورت میده
نمیشه که یه دختر فقط با چند پیک مشروب اینجوری افسار گسیخته بشه شاید این رفتار خیلی براش عادیه و اونی که نشون می داد نیست
اینها فکر هایی بود که امیر در طول رقص کاملا اروتیک
بهار در بغلش با خودش میکرد
و یه جورایی میخواست وجدان بیدار شده شو که میگفت
اون دختر مهمونته و رفتارش از سر مستیه و تو که حواست جمع تره نباید بزاری کار به جای باریک بکشه ، رو با این افکار مسموم راجع به اون دختر زیادی ظریف ، اروم کنه
ولی سخت بود خیلی هم سخت بود
با خودش فکر کرد از همون روزی که تو باغ دیدتش
فکرش رو درگیر کرده بود و
برای اویی که الان همون دختر تو بغلش لوندی میکرد خوددار بودن امر محالی بود

بهار که انگار خسته شده بود برگشت و با امیر چشم تو چشم شد خندید و چشمای قرمز شده اشو بست
همین که خواست عقب بکشه و روی مبل پشت سرش بشینه دستهای بزرگ امیر روی کمرش نشست
بی قید و شیشه ای با اون نگاه خمارش زل زد تو نگاه جدی
امیر و بازم خندید
امیر اما بی طاقت تر از هر زمانی خم شد لبهای خندون باربی روبه روش رو شکار کرد
دستهاش روی کمرش لغزید و کامل به خودش چسپوند
و بازی با لبهاش رو تند و بی وقفه شروع کرد براش مهم نبود دختری که سفت بغلش کرده اصلا همراهیش نمیکنه
ولی وقتی که فهمید هر دوشون به نفس احتیاج دارن در حد یک میل جدا شد
هر دو به نفس نفس افتادن بهار اما بازم خندید و شل گفت:
_چقدر خوب بود
امیر که انگار اون هم از داغی باربی مستیش نمایان شده بود خیره به لبهاش جوابش رو داد :
_اگه خوب بود پس چرا همراهیم نمیکنی
بهار به یک باره جدی شد باز دم داغ امیر که رو صورتش پخش میشد دلش رو یه جوری کرد
حس کرد ته قلبش به یکباره خالی شد دستهاشو که کنارش شل افتاده بود برد پشت گردن امیر و خودشو بالا کشید
نگاهش بین چشم ها و لبهای زیادی کار بلد امیر بالا پایین می شد که امیر دوباره فاصله رو به صفر رسوند
اینبار اما بهار هم همراهی میکرد جوری که وقتی امیر کمرشو گرفت و بالا کشیدش پاهاشو دورش حلقه کرد
با این حرکت باربی دیگر هیچ چیز جلو دار امیر نبود
حتی صدای داد وجدانی که میخواست بیدارش کنه در همون حالت و بوسیدن پر شدت همدیگر موزیک رو قطع کرد و
 راه افتاد سمت اتاق خواب
دیگه مطمئن شده بود که این خانم مهندس دختر نیست و فردا مشکلی پیش نمیاد
با رسیدنشون به اتاق امیر با ملایمت روی تخت گذاشتش و موهاشو با یه حرکت باز کرد و دستشو تو موهای مشکی و بلندش حرکت داد باز هم مسخ شده لبهای زیادی شیرینش رو که انگار هر بار طعم جدیدی داشت رو شکار کرد
این بار دستهای زیادی کار بلدش پیشروی رو شروع کرد.

غافل از فردایی که هزار بار شیرینی این لحظه رو به کامش تلخ میکنه . 

تموم شب رو بیدار مونده بود نه که خوابش نیاد نمیتونست بخوابه
عذاب کاری که کرده بود گریبانش رو گرفته بود حس میکرد  چیزی تا دیوونه گیش نمونده 
گاهی با خودش حرف میزد ، گاهی تو خونه قدم رو
می رفت
گاهی هم با مشت به دیوار میکوبید
اما هیچکدام ارومش نمیکرد دلش میخواست بلند فریاد بکشد از دست هوسی که به این روز انداخته بودش
وجدانش هم حتما ترسیده بود که دیگر چیزی رو بهش گوشزد نمیکرد اما نه انگار این درد شدیدی که در وجودش حس میکرد مال همان وجدان بیچاره اش بود که نادیده اش گرفته بود
روی مبل نشسته و هر لحظه اماده شنیدن جیغ دختری بود که بی خبر از همه جا خواب بود
دختری که بعد از اون بوسه های اتشین ساکت و بدون هیچ همراهی فقط گاهی بلند میخندید حتی گاهی پسش زده بود
اما این خودش بود که نتونسته بود از اون الهه بکر و زیبا بگذرد حالتی که اون لحظه ها داشت درک نشدنی بود حتی نمیتوانست برای خودش هم توصیفش کند
تجربه ای که با هیچ یک از دخترایی که باهاشون رابطه داشته بود ، حس نکرده و شاید هیچگاه حس نمیکرد
 
باز هم کلافه تر از قبل دستش را میان موهایش مشت کرد و با شدت کشید
نگاهی از پنجره بلند سالن به بیرون انداخت هوا هنوز گرگ میش بود چه شب طولانیی ، پس چرا صبح نمی شد 

از این بیشتر نمی توانست منتظر باشد با همان شلوار راحتی و بالا تنه برهنه که از فرط نفس تنگی چیری نپوشیده بود راه افتاد سمت اتاق خوابی که همان ظریف زیبا در ان تخت خونی خواب بود
اروم و بی صدا در اتاق رو باز کرد
با هر قدم که جلو می رفت دست هایش محکمتر مشت
می شد در چند قدمی تخت ایستاد
جرات بیشتر نزدیک شدن را در خودش نمیدید با اینکه خودش را برای بدترین برخوردها اماده کرده بود ولی باز هم از
رویا رویی با آن چشمها بیم داشت
امان از ان موهای بلند مشکی که از تخت اویزان مانده بود
که در این وضع اشفته هم دلبری میکرد
بی صدا تر از امدنش بیرون رفت
خسته از افکار پریشانش خود را روی کاناپه جلوی تی وی
 نزدیک ترین جا به در ورودی انداخت
ساعد دست راستش را روی چشمان قرمز و پر دردش گذاشت که بوی همان باربی روی تخت در مشامش پیچید وبیشتر از خودش متنفر شد
بلند شد و دوباره نشست ارنج هر دو دستش را روی زانوانش و دستانش را روی صورتش گذاشت
باید فکری اساسی میکرد تنهایی از پس این موضوع بر نمی امد
شاید باید به پدرش می گفت. 

با حس سوزشی نسبتا شدید در پشت پلکهایش بیدار شد اما حس باز کردن چشمانش را نداشت
غلطی زد و به پشت دراز کشید که کمرش تیر کشید و صورتش درهم شد همانطور در خواب و بیدار حساب کرد که ایا وقت عادتش شده با این فکر دستی به کمرش کشید
که متوجه لختی بالا تنه اش شد
عادت به لخت خوابیدن نداشت اصلا بدون لباس خوابش نمیبرد سریع چشمانش را باز کرد
با سقف توسی روبه رو شد
سقف اتاق او که سفید بود شاید دچار کور رنگی شده
با کمی تنبلی کششی به خودش داد که درد کمرش
نفسش را برید و نیم خیز شد 
شوکه به دور و برش خیره شد
به پرده های نا اشنا به اتاق نا اشناتر به عکس بزرگ رو به رویش مغزش بدون هیچ پردازشی ایست داده بود
چقدر مرد درون عکس اشنا بود
اصلا این عکس اینجا چه میکرد بدون هیچ حسی وا رفته به بدن کاملا لخت پیچیده در ملحفه خودش نگاه کرد
که دنیا روی سرش خراب شد ان سمت تخت خونی بود
خوش بینانه فکر کرد پریود شده ولی نه
همه اش یک هفته از پریودش گذشته بود دلیل این همه دقیق بودن مغزش در این لحظه چه بود
غیر از این بود که میخواست حقیقت را در صورتش بکوباند
باز هم به عکس رو به رویش نگاه کرد
یعنی مغزش او را هم یادش است
معلومه مغزش خوب کار میکند
فکر کرد چه میشد اگر گاهی هم دچار فراموشی میشد
قطره ای اشک از پلک چپش افتاد که سوزش چشمش را یاداوری کرد
گریه چرا مگر همیشه نمی گفت هر ادمی که احمق باشد باید تاوانش را بدهد
نه این پایان تاوانش نبود
افکارش پخش شده بود هر لحظه به چیزی فکر میکرد
نمیدانست بیرون این اتاق با چی و یا کی روبه رو میشود
ولی مسلما نمیخواست غرورش که حس میکرد چیزی از ان نمانده از این بیشتر له شود
خواست بدن خشک شده اش را تکان دهد ، دوباره دردی شدید حس کرد
باز هم قطره ای از چشمش چکید ،به شدت دستش را روی صورتش کشید
که اینبار لب زیرینش تیر کشید
چه به روزش امده بود خدایا اگر .. اگر بیرون این اتاق با چند نفر رو به رو میشد چه؟
ذهنیاتش هر لحظه وحشتناکتر می شد
هر جوری شده از تخت بلند شد برنگشت تا دوباره تخت را ببیند نمی خواست بترسد وقت ترسیدن نبود
به دنبال لباسهایش چشم گرداند ، روی صندلی جلوی میز توالت دیدشون که مرتب روی هم چیده شده بود
لخت تا جلوی میز توالت رفت
چشمانش را بالا نمی اورد نمیخواست خود درون اینه را ببیند ولی یک لحظه نگاهش بالا امد و باز هم شوکه شد لبهایش کبود بود گردن و شونه هایش هم رد کبودی داشت
جرات نکرد چشمانش را پایین تر ببرد
دست چه گرگی افتاده بود اینبار هر دو چشمانش با هم باریدن
چقدر سخت بود ان لحظه حس کردن کلمه تجاوز با پوست و گوشت و خونش
لباسهایش را به سختی پوشید
چیزی پیدا نکرد موهای به هم گره خورده اش را با ان ببندد روسری را که همش لیز میخورد سعی کرد روی سرش کنترل کنه

پشت سر هم نفس عمیق میکشید تا چشمانش گریه کردن را فراموش کنند ولی نمیشد
اسان نبود روی صندلی جلویش نشست فکر کرد و تمام فنون رزمی که سالهای دور نوجوانی یاد گرفته بود به یاد اورد
که اگر کسی خواست مانع رفتنش شود
از خودش دفاع کند خسته از افکاری که دوباره ترس را به جانش می انداخت محکم از جایش بلند شد که درد کمرش
به یادش اورد چه چیزی را از دست داده
برگشت سمت تخت بدون نگاه کردن ملحفه خونی را تا کرد و چشم گرداند دنبال چیزی که ملحفه را درونش با خود ببرد اما چیزی پیدا نکرد نمیخواست دست به کمدها بزند
همینجوری میبردش ملحفه را پشت کیفش که خیلی هم بزرگ نبود مخفی کرد و با ترسی زیاد و انگشتان لرزانش در اتاق را باز کرد
کامل بیرون رفت خونه ساکت تر از ان بود که فکرش را میکرد مستقیم سمت در ورودی رفت که از همانجا معلوم بود بدون نگاه کردن به دور برش دستگیره در ورودی
را پایین کشید باز نشد نام خدا را مرتب زیر لب تکرار میکرد و باز هم دستگیره را کشید اما باز نشد در قفل بود
قطرات چشمش بازم جوشید سرش را روی در گذاشت و اینبار با صدای بلند که اصلا دست خودش نبود گریه کرد
_معذرت می خوام
بدونه اینکه برگردد سعی کرد صدایی را که شنیده بشناسد
هر چه منتظر ماند دوباره صدایی نشنید
نمی خواست برگردد و ان گرگ را ببیند
تمام عمرش سعی کرده بود از چیزی نترسد ولی الان از یک برگشتن و دیدن به اندازه تمام نترسیدن هایش میترسید
سکوت مرد پشت سرش طولانی شد 
بدون اینکه برگردد رو به صدای پشت سرش با صدایی لرزان و بغض دار گفت:
_کلید این درو بدید نمیخوام برگردم و ببینمتون
صدایی زخمی تر از تن صدای خودش شنید:
_نمی خوام اذیتت کنم مجبوریم با هم حرف بزنیم بیا بشین حالت خوب ن…
بهار با صدای بلندتری که انگار جرات گرفته بود از صدای گرفته پشت سرش حرفش را قطع کرد :
_نمیخوام حرف بزنم این درو باز کنید فقط میخوام برم
اینبار صدای زخمی واضح تر شد :
_مجبوریم اتفاقی که افتاده رو باید برات…
باز هم بهار حرفش را با صدای بلند برید:
_خفه شو میفهمی خفه شو و کلید این در و بده
_نمیشه تو بفهم که الان وقت لجبازی نیست
امیر ملایم تر ادامه داد:
_میدونم اسون نیست برات ولی …تقصیر دوتامون بود
شاید من بیشتر الانم بیا بشین
بهار اما ترسیده از جمله ی “تقصیر دوتامون بود”ی که به کار برد برگشت سمت مردی که در نظرش گرگی درنده بود
پسر ایرج خان
چشمانش را با درد بست فقط یک جمله در مغزش چرخ می خورد “تقصیر دوتامون بود”

با ان جمله ناجوانمردانه پسر ایرج خان گریه اش هم بند امده بود
مسخ شده دنبالش راه افتاد با ملحفه تا شده بغلش که جوری محکم به خودش می فشردش گویا کسی میخواست ان را ازش بگیرد
امیر اما با دیدن حال و روز اشفته دختر روبروش که تا آن لحظه هر بار استوار و مغرور دیده بودش
بیشتر و بیشتر از خودش متنفر شد
راهنماییش کرد روی مبل های راحتی ، انگار حواسش اصلا انجا نبود با ان ملحفه ی بغلش که حدس اینکه کدام ملحفه بود برایش سخت نبود
خودش هم روبرویش نشست نمی دانست چگونه شروع کند
خیلی بی مقدمه گفت:
_نمی خوام فکر کنی دله ام نه ،تمام دیشب رو نخوابیدم از عذاب کاری که کردم دارم دیوونه میشم و… الانم پای کاری که کردم هستم
بهار با صدای مرد روبروش به خودش امده و
 بهش خیره مونده بود مفهوم جمله اخرش را نفهمید برای همین پرسید:
_یعنی چی
_یعنی… حاضرم اخر همین هفته بیام خواستگاری و..
بهار که حس کرد همان ته مانده غرورش هم در حال له شدنه با پرخاش میان حرفش پرید:
_دهنت رو ببند و خفه شو
از خشم زیاد تمام بدنش میلرزید چشمانش را بست
و سعی کرد مرد روبرویش بیشتر از این به ضعفش پی نبرد
رویش را برگردانت و سعی کرد خونسردیش را حفظ کند با چیزی که روی جزیره بین اشپزخانه و هال دید ، فکری به ذهنش رسید
نفسی گرفت و بلند شد تمام تلاشش رو کرد مثل همیشه با غرور حرف بزند:
_با اینکه چیزی یادم نمیاد اما گفتی تقصیر دوتامون بوده  پس عذاب وجدانت رو بزار در کوزه و ابش رو بخور
یک اشتباه دلیل خواستگاری و ازدواج نمیتونه باشه
راه افتاد سمت جزیره و در حالی که کیف پول مردانه را بر می داشت رو کرد سمت پسر ایرج خان که انگار زبونش قفل کرده و حرفی برای گفتن نداشت ، و ادامه داد:
_دیشب رو فراموش کن فکر کن…
گفتن ان حرف ها برایش سخت بود اما در ان لحظه به نظرش بهترین کار بود نمیخواست زندگیش را با کسی مثل مرد روبرویش شریک شود ان هم فقط به خاطر یک اشتباه پس جسورتر از قبل گفت:
_فکر کن دیشب من رو از جلوی پارک وی سوار کردی
و بدون اجازه یک تراول پنجاهی از کیف پول مردانه در اورد
و کیف پول را پرت کرد روی میز جلوی مرد مبهوت روبرویش
از سکوت موجود استفاده کرد و ادامه داد:
_فردا پس فردایی که به خاطر کار باز هم همو میبینیم نمیخوام یک لحظه امشب رو به یادتون بیارید همونطور که من چیزی یادم نمیاد شمام سعی کنید فراموش کنید الانم اون در و باز کنید باید برم 
و بدون هیچ حرف دیگری با صلابت همیشگیش که با هر قدم کمرش تیر می کشید راه افتاد سمت در ورودی

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

یک دیدگاه

  1. پارت بعدي رو كي ميذاريد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *