خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت دوم

رمان حصار/پارت دوم

 

_خب علی این فکر خوبیه اینجوی هم خطری مهندس جوان رو تهدید نمیکنه هم امیر هم در جریان فنی کار قرار میگیره چون خواه یا ناخواه امیر مرتب سر میزنه
قبل از این که بابا که رضایت کامل از چهره اش میبارید
موافقت خودش رو اعلام کنه به حرف اومدم فعلا زمان خوبی برای لج کردن نبود
_ایرج خان من وقتی این کار رو شروع کردم همه خطرهاش رو هم قبول کردم و از پس خودم برمیام لازم به ذکر که منظور اقا پسرتون تو اون اتاق چیز دیگه ای بود و من کج فهم نیستم
و ادامه حرفام رو ، رو به اقا پسرش گفتم:
_و ممنون از نگرانیتون من قرار نیست تنها سرکشی کار رو بکنم با گروه مهندسی میریم و همیشه هم اقای منصوری که ناظر کار هستش همراهمه
فعلا تحمل منصوری اسون ترین کار ممکن بود و در اخر مجبوری با لبخندی ساختگی خدا حافظی کردم و اومدم بیرون میگم مجبوری چون نمیخوام بعدا بابا بگه رفتارت در شان یه خانم مهندس نبود
پر حرص در اتاقم رو باز کردم و پرحرص تر بستمش
مستقیم رفتم تا جلوی پنجره که باز بود نفس عمیق کشیدم تا یکم بتونم افکارمو جمع کنم پسره احمق
دیگه نمیخوام یک لحظه ببینمش
قبلا زیاد دیدم که یارو نخ میده یا چراغ سبز نشون میده اما این عوضی قصدش فقط یه چیز بود که زن میون این همه مرد امنیت جنسی نداره
با اون پوزخندها و نگاهایی که بالا پاین میکرد روم میخواست همین و بهم ثابت کنه ولی هنوز منو نشناخته
برگشتم به میز سما نگاه کردم دیدم پشت میزش نشسته  مشغول کار بود پشت سیستمش رفتم سمتش و گفتم:
_سما کی اومدی
ظاهرا الکی خودشو مشغول نشون داده بود چون هم سریع رو کرد سمت من و هم اینکه صفحه سیستمش خاموش بود
بازم گفتم:
_چرا الکی زل زدی به کامپیوتر خاموش
_وای بهار خیلی ترسناک بودی وقتی اومدی تو
چی شده جلسه که خوب پیش رفت
_نپرس ،همیشه یه چیزی هست که گه بزنه تو حال خوب من
_چه بی ادب شدی، خواستم بعد جلسه بیام پیشت که دیدم پسر ایرج خان اومد سمتت بعدشم که مثل فشنگ رفتی بیرون زود باش بگو دیگه چی گفت بهت
_ سما نفس بکش دختر میگم
همه چیز رو برای سما گفتم که با جدیت گفت:
_در طول جلسه هم اصلا به مانیتور نگاه نمیکرد همش چشمش رو تو بود
_میدونم بهت گفتم که منظورش چی بوده
_وا چه عهد بوقی پدره انگار با سواد تره
_مگه نگفتم بهت
_چی رو
_اینکه دو ترم هم دانشگاهی بابا بوده بعدش هم که به خاطر کار باباش که بازاری بوده و خیر محل
مجبور بوده ور دست باباش باشه و بعدشم که راه باباش رو رفته
بابا میگفت خیلی عاشق معماری سنتی بوده اون موقع ها هم
_قشنگ از نگاهها و حرفاش معلوم بود ولی بهار؟
_هممم
_انگار این ایرج خان و پسرش نمیدونن که تو دختر رئیس شرکتی
_اره بابا خودش دوست داشت تا پسندیدن و بستن قرارداد فکر کنن که فقط مهندس شرکتم خودت بابا رو که میشناسی
_درسته راستم میگه همینجوریشم همه میگن به خاطر اسم بابات موفق شدی تو این زمان کم اسم و رسم در کنی
_میدونم از اولم نمیخواستم بیام شرکت بابا ولی مثل همیشه قبول نکرد
_بیخیال بهار کار کی استارد میخوره
_نمیدونم گفتم که زود اومدم بیرون ،وای سما یه منطقه خوش اب و هواست بخصوص برای این فصل خیلی دیدنیه
دوست دارم هربار با گروه مهندسی برم ولی نمیخوام دیگه چشمم به اون موجود احمق بیفته
_لج بازی نکن میدونی که باید باشی کارت رو هیچوقت نسپر دست اون منصوری
_نمیدونم یه کاریش میکنیم وقت ناهار نزدیکه پاشو بریم ناهار

همین که از پارکینگ شرکت دوستش علی بیرون رفتن خیلی خونسرد پرسید:
_امیر مثل ادم بگو چی به دختره گفته بودی که اینجوری مثل باروت منفجر شد تو دوتا برخوردی که دیدمش دختر اروم و خونسردی به نظر میومد ، چرا میگفت منظور پسرت چیز دیگه ای بوده
مگه من نگفتم جلوی علی ابروم رو نبر اون دختر کارمند شرکتشه بخوایی نخوایی مسئولیتش با اونه
د چرا جوابمو نمیدی
امیر اما عصبی بود حرفی نداشت بزنه دختره زیادی زرنگ بود خوب منظورش رو از اون خیره شدن ها گرفته بود
لامصب خیلی سفت و سخت هم بود از اون نگاهها به هر دختری مینداخت دست و پاشو ول میکرد صدای ایرج خان از فکر درش اورد
_ببین امیر میدونم دختره خوشگله ولی این بار ازت خواهش میکنم
امیر کلافه جواب پدرش رو داد:
_مگه من چیکار کردم جوری حرف میزنی انگار بهش پیشنهاد بیشرمانه دادم گفتم که منظورم چی بود خانم مهندس زیادی بزرگش کرد
_خودتم میدونی موضوع چیز دیگه ای بود نمیپرسم میدونم دله نیستی ولی بسه از سن شیطنت کردنت گذشته
_حالا جدای از این حرفا کارش عالی بود خانم مهندسه یعنی اگر ویلا همینجوری از اب در بیاد یه چیز ناب میشه
_اره من برای تموم شدنش لحظه شماری میکنم
_ولی بابا ٩ ماه زیاد نیست یکم دیگه اصرار میکردی اقلا ۶ ماهه تموم میکردن
_نمیشه لونه مرغ نیست که هر چیزی قواعد خودش رو داره
کارای نمایشگاه چی شد گفتی دچار مشکل شدی
_کار واسه ما نشد نداره ایرج خان پسرت رو دست کم نگیر
کجا میری
ببرمت خونه ور دل حاج خانومت یا میری بازار
_خونه برم الان چیکار کنم برو سمت بازار یه چندتا قرار دارم امیر بدون حرف رفت سمت بازار ولی فکرش بازم درگیر خانم مهندس شد راستی اسمش چی بود
چرا یادش نمیومد شاید اصلا اسمش رو نشنیده
مطمئنا این کارش رو بی جواب نمیگذاشت بهش نمیومد صفر کیلومتر باشه چون خیلی راحت برخورد میکرد مقابل حرفا و نگاهاش اصلا سرخ و سفید نشده بود
پس زیادم افتاب مهتاب ندیده نبود پیچ و تابی که به کمرش میداد حین راه رفتن همش حساب شده بود
بازم با صدای پدرش از فکر در اومد
_همین جا پیاده ام کن نیا تو شلوغی بازار
_چشم پیرمرد
وبا ایستادنش ایرج خان در حالی که پیاده میشد گفت:
_حرفام یادت نره
_نگران نباش چشم
_پس خداحافظ
سری برای باباش تکون داد و راه افتاد
با چیزی که یادش اومد تلفنش رو برداشت و به امین زنگ زد بعد از چند بوق صدای دور امین رو شنید:
_بگو امیر
_علیک سلام
_سرم شلوغه داداشم کاری داشتی
_زهرمار با این طرز جواب دادنت نه که کار ندارم اصلا اشتباهی گرفتم برو به کارت برس
و قطع کرد و با خودش گفت:
_واسه من ادم شده
تلفنش زنگ خورد با نیم نگاهی فهمید امینه جواب داد:
_بنال
_ببخش داداش دستم گیر بود حالا بفرمایید در خدمتم
_واسه ادم حال نمیزاری که
_اا بسه میخوایی نازت رو بکشم
_هیچی گفتم قرار بود پارتی بگیری چی شد خسته م
یه حالی به خودمون بدیم
_راستش خودمم تو فکرش بودم برای اخر این هفته بچه ها رو جمع میکنم
نخواست مستقیم حرفش رو بزنه ولی یه اشاره کوچیک لازم بود
_راستی یه چندتا سوپرایز جمع کن
_چشم پسر عمو تو فکر اونم هستم خیالت جمع
با خودش گفت چرا نمیگیره پس
_امین اون اکیپ دوستای شریکتم دعوت کن اون بار دیدمشون بچه های باحالی بودن
_باشه حتما به حامد میگم
_پس دیگه برو بکارت برس خداحافظ
_به سلامت
گوشی رو قطع کرد گذاشت رو داشبورد با صدای بلند گفت:
_پسره خنگ این همه اشاره کردم نگرفت منظورمو
باید ببینم شانسم چی میگه که اگه اون شب بیاد پارتی دارم براش
و پوزخندی به فکرای توی سرش زد

بهار

بعد از نهار با سما برگشتیم اتاقمون و گرم کارمون بودیم که تلفن داخلی رو میزم زنگ خورد
همونطور که خیره صفحه کامپیوتر بودم جواب دادم:
_بله خانم علیپور
_خانم مهندس جناب رئیس تو اتاقشون منتظرتون هستن
_ممنون که اطلاع دادی الان میام
_خواهش میکنم
تلفن رو سر جاش گذاشتم ،چقدر ساده فکر میکردم بابا پیگیر موضوع نیست
در حالی که دستی زیر پلکهام میکشیدم تا چشمام سرحال بشه سما گفت:
_فکرشو کردی چی میخوایی به بابات بگی
_نه ،چون نمیدونم میخواد چی بپرسه

نفس عمیقی کشیدم و از اتاق زدم بیرون با لبخندی به خانم علیپور دو تقه به در اتاق رئیس زدم و رفتم تو

بابا سر جاش نبود ، برگشتم که اتاق و نگاه کنم دیدم پشت سرمه
ای بابا این یعنی که بهار خودتو اماده کن
خودم شروع کردم و گفتم:
_خسته نباشید جناب رئیس
_خسته نیستم بیا بشین
بدون حرف پشت سرش راه افتادم سمت راحتی های گوشه راست اتاق
قبل از نشستن شروع کرد:
_خب میشنوم
پوفی کلافه کشیدم و من هم روبروش نشستم و گفتم:
_چی رو
_بهار
خب بهار گفتنش زیاد توبیخ گرایانه نبود این یعنی نتونسته حدسی بزنه وگرنه قبل از ورودم سوالپیچم میکرد
_جدی بابا چی رو توضیح بدم
خودتون که روز سرزدن به زمین هم رفتار پسر ایرج خان رو دیدین همین که فهمید مهندسی که انتخاب کرده مرد نیست چقدر جا خورد
امروزم بعد رفتن شما گفت برای سرکشی ساخت و ساز شما میایید سر زمین جوری با استهزا پرسید که خونم به جوش اومد
میدونی که قرار نبود تابستون اینجا باشم
گفتم چه بهتر که کار رو بدم دست منصوری و خیال اونارو هم راحت کنم
_با یه سوال امیر خودت این همه تفسیر گرفتی
_بابا خودت میدونی طرف نفس بکشه من میفهمم منظورش چیه ،خب شاید تو رودروایسی شما گیر کردن که مستقیم به خودت نگفتن
_بهار نا امیدم کردی ،مطمئن باش اگه دخترم نبودی و موفقیتت برام مهم نبود بی برو برگرد حکم اخراجت رو میدادم
وارفته میگم:
_چرا مگه من چی کار کردم
_یه مهندس وقتی راضی بشه کارش رو بده به یه مهندس دیگه یعنی ارزشی برای طرح ها و نقشه هاش قائل نیست
پس ادم موفقی نمیشه
بهار به خودت بیا رفتن اونقدر برات مهم شده که اهمیتی به اینده شغلیت نمیدی
سکوت سنگینی اتاق رو دربر میگیره
در کمال تاسف فکر میکنم همه حرفای بابا حقمه من انگار کور شدم استعدادام رو نمیبینم چطور راضی شدم طرحی که اون همه براش زحمت کشیدم و ذوق داشتم دو دستی تقدیم منصوری خرفت بکنم
با نفسی عمیق حس تاسفی که روی دلم سنگینی میکنه رو پس میزنم و میگم
_حق با شماست بابا من معذرت میخوام مطمئن باش دیگه همچین حماقتی نمیکنم یه لحظه از این که ما زنهارو اونقدر
دست کم میگیرن عصبی شدم
با لبخندی که روی لبهاش جون میگیره منم لبخند میزنم و ادامه میدم:
_دیگه ام تا اطلاع ثانوی بحثی از رفتنم نمی شنوی

بابا با لبخند سری تکون میده و میگه:
_یه کم هم از اون حس فمنیسمانه ت کم کن تو یه نفر نمیتونی این طرز فکر و قواعد جامعه رو تغییر بدی سعی کن ادم موفقی بشی که راه رو برای خانمای دیگه هموار کنی
و این تنها کاریه که از دست تو بر میاد باشه؟
بابا همیشه به نظراتم راجع به برابری حقوق زنان احترام گذاشته و حرفای الانشم کاملا منطقیه
سری تکون میدم و بلند میشم دستم رو کنار سرم میزارم و
پاهام جفت میکنم :
_چشم جناب رئیس امر دیگه
_امر دیگه این که خودتو جمع جور کن اول ماه کار استارد میخوره
_یعنی دو هفته دیگه ، خوبه زمان اتمام پروژه چقدره
_٩ ماه
_عالیه بدم میاد از کارای عجله ای و بدو بدو
بابا هم بلند میشه میاد سمتم و هدایتم میکنه سمت در اتاق و میگه:
_ببینم چیکار میکنی ایرج هنوز نمیدونه که دختر منی میخوام بعدا سوپرایزش کنم امیر هم پسر بدی نیست باهاش کنار بیا و ادب رو فراموش نکن
این جمله اخرش یه جورایی اخطاری بود
با اطمینان چشمامو میبندمو در حین بوسیدنش میگم:
_نگران چیزی نباش مطمئنا نا امیدت نمیکنم

تو بالکن اپارتمانم نشستم دارم فکر میکنم این تابستونی نبود که برنامه ریزی کرده بودم
تنها تفریحم هفته ای دو بار باشگاه رفتنمه دیگه رسما زندگیم شده کار
صدای موبایلم و میشنوم دم غروبی کیه؟
تا من موبایلم رو که روی کنسول کنار در ورودیه پیدا میکنم قطع میشه
همین که میخوام قفل صفحه رو باز کنم دوباره زنگ میخوره و عکس شکلک چشمای چپ سما میفته روی صفحه جواب میدم طبق معمول بدون سلام شروع میکنه:
_کجایی تو کاش بدونم چیکار میکنی تو اون خونه که جواب تلفنتم نمیدی
_علیک سلام ، دوست پسرمو اوردم داشتم حال میکردم که مزاحم شدی
_از این عرضه ها هم نداری که جدا چیکار میکردی
_باور کن سما حس میکنم شوهرتم که اینجوری کنترلم میکنی ، بابا همش چند ساعته همو ندیدیم
_زهرمار مجبور نباشم اصلا بهت زنگ نمیزنم پارتی دعوت شدیم
کلافه رو مبل جلوی تی وی میشینم و میگم:
_ولمون کن بابا کی حوصله اش رو داره
_من و تو
_حالا پارتی کدوم یک از بچه هاست
_مال امین دوست و شریک حامد
_چه خبره بابا اینام چشم ما رو دراوردن با این موفقیت های پروژه ایشون
سما خندش میگیره و بین خنده هاش میگه:
_نه بابا این یکی یه پارتی جمع و جور خودمونیه به حامد گفته اکیپتون با حالن ازشون خوشم اومده بگو بیان
_بیخیال بابا عوضش ما از اون خوشمون نیومده پسره وراج
از بس شرکتم شرکتم کرد حالم بهم خورد اصلا هم حامد رو به هیچ جاش نگرفت مثلا شریکن
_الان تو جوش حامد و میزنی یا چیز دیگه
_یا چیز دیگه ،حامد خودش احمقه و حقشه ،
کی میره بعد ۴ ترم از دانشگاه معماری انصراف میده کامپیوتر میخونه
_بهار انگار یادت رفته چی باعث شد انصراف بده
_سما شروع نکن بگو ببینم تو میری
_البته که با هم میریم
_و اگه خوش نگذشت
_اگه دیدیم خوش نمیگذره میزنیم بیرون و میریم صفا سیتی دوتایی
_اونم با لباس مهمونی
_بابا گفتم که خودمونیه تو هم یه شب اون پیراهنهای سانتال مانتالتو نپوشی به جایی بر نمیخوره یه لباس اسپرت و
راحتتر بپوش
_باشه نگفتی برای چند شنبه ست ؟
_پنجشنبه شب بیا دنبالم با هم میریم حامد ادرس رو فرستاده یه باغ طرفای کرج
_اوووه چرا اونقدر دور
_خب بزن و بکوب دارن دیگه برای مسائل امنیتی و اینا
_حس خوبی ندارم سما بیخیال شو
_بهار جدی به یه تفریح نیاز داریم
گفتم که اگه دوست نداشتیم زودی میزنیم بیرون
_باشه مخم رفت قطع کن دیگه
_بی ادب باور کن باید به بابات بگم از اول برنامه ریزیت کنه
خنده ام میگیره و با یه “حتما این کار و بکن  “قطع میکنم
اینم از تفریح

نگاهی به ساعت میندازم چیزی به وقت باشگاهم نمونده
سریع یه دوش میگیرم و با پوشیدن یه مانتو شلوار راحت ساک ورزشیمو برمیدارمو از خونه میزنم بیرون
مثل همیشه کلی پشت اسانسور معتل میشم
اپارتمان نیست که کاروانسراست باید به فکر عوض کردنش باشم ایندفه یه جایی خونه بگیرم که ماه تا سال چشمم به کسی نیفته تو ساختمون
بعد از ده دقیقه اسانسور هم میرسه خب خدا رو شکر اقلا خالیه
تا رسیدن به باشگاه که خیلیم دور نیست سعی میکنم تصمیم بگیرم چی بپوشم که موفق به انتخاب نمیشم

بعد از پارک ماشین و دنگ و فنگ ورودی میرم سمت رختکن و بعد از پوشیدن لباسای ورزشیم تو اینه قدی در کمد
هیکلمو برانداز میکنم و کیف میکنم
از کمر باریکم و باسن کمی بزرگم که خودم دوست ندارم زیاد بزرگ باشه و خیلیم سخته کنترل کردنش
از بازوهای پرم و سینه های معمولیم فیض میبرم
خندم میگیره انگار شدم همون شاهزاده خودشیفته که عاشق خودش شد و به فنا رفت باید از خودم بترسم

راه میفتم سمت سالن ورزش تو این ساعت از شب باشگاه خیلی شلوغه و به سختی میتونم سنا خواهر سما رو که مربی پرورش انداممه پیدا کنم
با اون موهای حنایی و پوست سفیدش همیشه مایه حسادتم بوده بدنش اونقدر باریک و ظریفه که ادم حس میکنه دست بهش بزنه میشکنه
صداش میکنم :
_سلام خانم مربی
_خسته از چک و چونه با خانم روبروش سری برام تکون میده و با توصیه های به خانمه میاد سمتم
_سلام کی اومدی
نگاهی به ساعت بزرگ سالن میندازه و دوباره میگه
_تاخیر داشتی بدو بریم شروع کن
_چه خبر انگار روبراه نیستی
با خنده بی روحی که مخصوص خودشه متلکشو بهم میندازه:
_خاله زنک نبودی ، این سما تاثیرشو رو تو هم گذاشته انگار
بر عکس قیافه ظریفش زیادی روح زمختی داره که من خیلی خوشم میاد و حرفاشو به دل نمیگیرم
یه چند سالی از من و سما بزرگتره و هر چی سما پرحرفه این یکی خواهر باید بزور به حرفش بیاری
_سنا نمیخوایی ورزشهامو ارتقا بدی خسته شدم از این ورزشای تکراری
_مگه دل بخواهیه که هر وقت خسته شدی عوضش کنی
بگو ببینم مواظب خورد و خوراکت هستی
همزمان کنار تردمیل می ایسته و اشاره میزنه شروع کنم
ناراضی روی دستگاه می ایستم خودش تنظیمش میکنه
جوابشو میدم:
_البته ، ولی گاهی هوس میکنم یه گاو رو درسته بخورم
خیلی جدی میپره وسط حرفام و میگه:
_غلط کردی
این دوتا خواهر هیچیشون شبیهه هم نباشه این راحت بودنشون تو فوش دادن عین همه
_سنا جون گفتم هوس میکنم نگفتم که میخوام بخورم
_هوسشم از سرت بنداز هرچی دوست داشتی بخور ولی به اندازه ای که فقط هوسشو از سرت بندازه
اون شروع میکنه به حرف زدن در مورد چیزایی که باید و نباید بخورم منم همینجوری با سرعت نسبتا زیادی دارم مثل
اسب میدوئم
یکی از دخترهایی که خیلی وقته هم رو به واسطه همین باشگاه و البته مربی مشترکمون که همین سنا باشه میشناسیم میاد جلو سلام میکنه و رو به من میگه بهار جون خسته نباشی بعد تموم شدن ورزشت کارت دارم منتظرم بمون
دختر شیرینیه با اون چشمای عسلیش
سری تکون میدم و با نفس نفس میگم:
_چشم حتما گلی جون

بعد از دو ساعت و نیم شکنجه توسط سنا که من با کمال میل انجامشون میدم میرم دوش بگیرم که گلی رو میبینم  اشاره میکنه برم سمتش
میرم سمتش رو دستگاه ورزش پا مشغوله میگه :
_موافقی بریم یه نوشیدنی خنک بخوریم مهمون من
خدای من منم وسط تمرین کردن که حرف میزنم اینجوری مضحک میشم
به زور خندمو کنترل میکنم و میگم:
_چرا که نه ، خیلی باید معتلت بشم
_نه چیزی نمونده تمرین اخرمه
خوبه میرم دوش بگیرم تو هم بیا
سری تکون میده
بعد از دوش و عوض کردن لباسام میخوام ارایشمو شروع کنم که گلی با حوله تن پوشش میرسه
_خسته نباشی خوشگله
جوابش و با خوشرویی میدم:
_درمونده نباشی

بعد از خداحافظی از سنا در حالی که شونه به شونه گلی از باشگاه میزنیم بیرون میپرسم:
_ماشین داری
_نه با داداشم اومدم زحمت برگشتمم با خودته
با چشمای گرد شده رومو میکنم سمت مخالفش و با خودم میگم “چی بی تعارف”
_چشم عزیزم نگفتی کجا بریم
_بریم من یه جایی میشناسم انتهای همین خیابونه ، کاش میتونستیم بستنی بخوریم بستنیاش حرف نداره
_بیخیال میخوای سنا کلمون رو بکنه
در حالی که میخنده سری تکون میده و میگه:
_ماشینت کودومه
_همون کیا اسپورتیج سفیده
با رسیدن به ماشین هر دو سوار میشیم و بعد از بستن کمربندامون راه میفتم انگار زیادی پرحرفه
_بهار نامزد و اینا که نداری
جوری پرسید انگار میخواد امار بگیره خدا رحم کنه جوابشو میدم:
_نه شکر خدا بلا به دور
با خنده میپرسه:
_چرا
_تو این فازا نیستم به شدت بیزار از جنس مخالفم
یکم پکر میپرسه:
_چرا تو هم تجربه نا موفق داشتی
سردرگم نگاش میکنم که میکه رد نکنی اوناهاش همون کافیشابه
با اشاره دستش به اون سمت خیابون نگاه میکنم سر تکون میدم و میگم:
_پارک میکنم پیاده میریم اون طرف خیابون
_خوبه پس بزن بریم
با ورودمون به کافه گارسون جوان راهنماییمون میکنه سر یه میز دنج جلوی یه اکواریوم پر از ماهی های رنگی
فضای کافه کامل از رنگ نوک مدادی و قهوه ای استفاده شده ترکیب مدرن و جدیدیه و جالبترین دیزاینش دو اکواریوم بزرگ و باریکیه که فضای کافه رو به دو قسمت تقسیم کرده
رو به گلی میگم :
_چه جای باحالیه انگار زیاد میایی اینجا
_اره همیشه ام اینجا میشینم با دیدن این ماهیها انگیزه میگیرم
خیلی دوست دارم ازش بپرسم منظورت چی بود از تو هم تجربه ناموفق داشتی
ولی عوضش میپرسم:
_چرا نمیان سفارش بگیرن
گلی با اشاره ای به تک گارسون کافه میگه:
_هر بار من بعد از یه دل سیر دیدن ماهیها سفارش میدم
بیچاره عادت کردن به خل بازیام
پسر با دوتا منو میاد سر میزمون بدون نگاه کردن به منو میگم هات شکلات گلی هم یه کوکتیل ابمیوه سفارش میده و رو به من میگه:
_گرمت نمیشه هات شکلات میخوری
_فضای کافه زیادی خنکه منم موهام خیسه از گلو درد بعدش میترسم
_حق داری موهات زیادی بلنده و البته زیبا
و با خنده دو تقه میزنه به میز کافه و با درشت کردن چشماش میگه:
_چشمت نزنم
از حالت صورتش خندم میگیره و میگم:
_خب چیکارم داشتی
_راستش میخواستم بگم یه نفر ازت خوشش اومده و من رو مامور کرده که یه قرار براش جور کنم تا بتونه حرفاشو بهت بزنه
شک زده از این همه صراحت گلی یکم تو سکوت نگاش میکنم و میگم:
_گلی جون من که بهت گفتم حسم چیه وفعلا هم همچین برنامه های برای ایندم ندارم چون به شدت مشغول کارمم
_خب فقط یه بار باهاش قرار بزار حرفاشو بهت بزنه
نمیخوام اصرار بیجا کنم و اذیتت کنم پسره داداشمه تقریبا یک ماهه میگه باهات حرف بزنم ولی من قبول نمیکردم
چون از این کارها خوشم نمیاد ولی دیدم
داداشم داره از دست میره

معذب از حالت پیش اومده هات شکلاتمو که گارسون وسط حرفای گلی اورد برمیدارم و شروع میکنم به خوردنش
گلی بازم به حرف میاد:
_ناراحتت کردم انگار
نمیدونم چی بگم نمیخوام دلش رو بشکنم ولی میگم:
_حقیقتا انتظارشو نداشتم
_معذرت میخوام عزیزم
_نه خواهش میکنم ، داداشت منو کجا دیده
_بیشتر اوقات اون میاد دنبالم چند باری که با هم از باشگاه اومدیم بیرون دیدتت
یه بارم اگه یادت باشه بهت سلام داد ولی تو اونقدر عجله داشتی فرصت نشد معرفیتون کنم
اصلا یادم نمیومد چه زمانی رو میگفت ولی لبخندی زدم و گفتم:
_گلی نمیخوام از دستم ناراحت بشیی ولی واقعا نه وقتشو و نه حوصله اش رو دارم
_وای بهار تو فکر کردی من منظورم دوستیهای بی اساسه
داداش من جدیه حتی میخواست از راه خوانواده اقدام کنه
ولی گفت که اول با خودت یه حرفی بزنه

مثلا نمیخواست اصرار بی جا بکنه دیگه نمیدونم چه جوری در کمال ادب جوابش کنم با لبخند میگم:
_فعلا ابمیوه تو بخور داره دیر میشه
نمیدونم منظورش چیه از سوالی که میپرسه
_خونه تون از اینجا دوره مگه
صلاح نمیدونم از تنها زندگی کردنم بگم میترسم چتر بشه رو سرم
با در نظر گرفتن ادرس خونه بابا میگم:
_تقریبا اره
_خونه ما دو تا خیابون پایین تره نزدیکیم گاهی پیاده برمیگردم خونه ولی داداشم نمیزاره شدیدا غیرتیه
مثلا خواست از داداشش تعریف کنه بیچاره نمیدونه من از غیرت خرکی مردا بیزارم چیزی نمیگم فقط لبخند میزنم
با تموم شدن امیوه اش بلند میشم برم حساب کنم که
ناراحت بلند میشه میگه:
_مثل اینکه قرار بود مهمون من باشی  انگار خیلی از دستم ناراحت شدی اره
_ناراحت که نه ولی خب خوشم نیومد
در حالی که جلوی صندوق می ایستیم میز و حساب میکنه و میزنیم بیرون
قبل از اینکه بریم اونطرف خیابون بازوم رو اروم میگیره:
_بهار از دستم ناراحت نباش حس خوبی بهت دارم حرفامو فراموش کن منم داداشم رو روشن میکنم
و با لبخندی دلگیر ادامه میده:
_روز خوبی بود من پیاده برمیگردم خونه
در حالی که میخواد خداحافظی کنه دستشو میکشم از خیابون رد میشیم ونرسیده به ماشین میگم:
_لوس ، بیا برو ببینم من و با داداشت در ننداز این وقت شب پیاده روی یعنی چی
میخنده و میگه:
_مطمئن باشم ناراحت نشدی
نمیخوام ناراحتش کنم انگار دلش خیلی نازکه
_نه اصلا چون تو قول دادی داداشت رو روشن کنی

با سوار شدنمون ادرس رو میپرسم و با شوخی و خنده میرسونمش خونه شون بیچاره حق داشت تعارف نکنه
مسیرش خیلی نزدیک بود
سر کوچه عریضی میگه:
_همینجا پیاده میشم اوناها اون دومین خونه ست
خم میشم در سیاه رنگ بزرگشون رو نگاه میکنم به نظر ویلایی میاد
رو میکنم سمتش و میگم:
_ممنون برا دعوتت کافه جالبی بود
_قول بده بازم با هم بریم
به دستش که جلوم باز کرده نگاه میکنم و باهاش دست میدم
_باشه حتما سر فرصت
_خب پس خداحافظ
_به سلامت شب خوش
پیاده میشه و تا وقتی که میره توی خونه منتظر میمونم و همین که در باز میشه با تک بوقی ماشین رو راه میندازم

انگار با تریلی از روم رد شدن اونقدر خستم که با رسیدنم به خونه لباسامو میکنم و رو تخت ولو میشم

تقریبا یک ساعته نشستم جلوی در باز کمد و میخوام انتخاب کنم ولی نمیشه خیلی وقته از این جور تیپ ها نزدم برا مهمونی
با زنگ موبایل تقریبا مطمئنم که سما ست و همینطورم هست جواب میدم و میزارم رو بلندگو ، همینجوری که روی لباسای داخل کمد دقیق میشم میگم:
_جونم سما
_حاضری باید زود راه بیفتیم که به موقع برسیم
_من نمیتونم لباس انتخاب کنم تو چی پوشیدی
_وای نگو که چشمت همش میره رو پیراهنات
_زدی وسط خال
_بیخیال بهار من یه کت و شلوار تابستانه خردلی پوشیدم یه پانچوی نازک مشکی هم روش پوشیدم برا بیرون
_خب منم الان یه همچین چیزی میپوشم
_ارایشتم مونده
_نه موهامو و میک اپمو انجام دادم فقط لباسم و بپوشم میام دنبالت
_خوبه پس منتظرم
با قطع تلفن بازم دودلی اومد سراغم
دستم رفت سمت کت و شلوار سبز لجنی با راه راه مشکی
فکر کنم انتخاب خوبی باشه جنس کشمیر و کشیش هم رو اندامم عالی میشینه خودشه
تاب مشکی یقه کار شدمو زیرش پوشیدم و اماده شدم روسری ساتن مشکی رو روی موهام که محکم دم اسبی بسته بودم انداختم و کراواتی بستمش و در اخر پانچوی نازک توریه بدون استین رو انداختم روی شونم که اگر خواستیم بریم بیرون مشکلی نداشته باشیم
با زدن عطر و برداشتن کیف مشکی ست کفشام یادم میفته
پابند بزنم چون مدل شلوارم کمی کوتاهه و تقریبا کمتر از یه وجب از مچ پام معلومه
با بستن پابند تیپم کامل میشه و راه میفتم برم دنبال سما

تقریبا یه خیابون مونده برسم خونه سما اینا که بابا زنگ میزنه جواب میدم:
_سلام بابا
_سلام کجایی
پوف شروع شد
_دارم میرم دنبال سما
_گفتی دارید میرید کرج
_اره بابا به خاطر این که راحت باشن برای موسیقی و اینا انداختن اونجا وگرنه یه مهمونی خودمونی
_شب رسیدی خونه یه زنگ بزن
_بابا بخواب با سما برمیگردم خونه شاید دیر بشه
_باشه مواظب خودت باش میدونی که حق نداری نوشیدنی الکلی لب بزنی
میخندم و همزمان میرسم جلو در سما اینا
_چشم پدر گرام نگرانیت بی مورده من و که میشناسی
انگار سما کیشیکم و میکشید چون بدون اینکه بوقی چیزی بزنم میپره بیرون
همزمان با سلام سما بابا خداحافظی میکنه و گوشی رو قطع میکنم
_کی بود
ماشین و راه میندازم و میگم:
_بابا بود میگه زود برگرد و نوشیدنی نخور
_اخی نگرانه البته نگرانیش کاملا بی مورد به قیافت نگاه نکن ناز و خوشگلی گودزیلایی درونت خفته ست که کسی جز من کشفش نکرده وهیچ پسری نمیتونه بهت نزدیک بشه
میخندم و یه “کوفت “کشیده نثارش میکنم
_بهار جدی میگم پسرا وقتی نگاهت میکنن جرات نزدیک شدن ندارن نکه نخوان یه چیزی داری تو نگاهت که پسره پیش خودش میگه این عمرا پا بده بزار فقط از دور نگاش کنم
جوابی براش ندارم فقط میخندم

با چرت و پرت گفتن های سما در مورد گودزیلای درونی من میرسیم به باغ مورد نظر
با تک بوقی در باز میشه و سرایدار اشاره میزنه که بریم سمت چپ
ماشین رو میون انبوه ماشینهای داخل حیاط پارک میکنم میپرسم:
_مطمئنی مهمونی خودمونیه
_اره بابا حامد گفت زیاد شلوغ نیست
با اشاره به دور و برمون و میگم:
_ معلومه
گویا یه کمی هم دیر کردیم چون سما عصبی به بهم میتوپه:
_گفتم زود راه بیفتیم که به موقع برسیم بدم میاد اخر همه بریم تو و مرکز توجه بشیم
تکیه میدم به در ماشین و بهش زل میزنم، لباشو کج میکنه:
_پیاده شو به چی زل زدی
_منتظرم ریلکس شی سرخی گونه هات کم شه ، خودت گفتی بریم داخل مرکز توجه میشیم
اینه جیبی شو درمیاره و صورت شو وارسی میکنه
میخندم و میگم:
_شوخی کردم بابا
رو ترش میکنه و پیاده میشه
کیفم و از صندلی عقب برمیدارم و دنبال سما پیاده میشم
سما داره شماره میگیره میپرسم :
_به کی داری زنگ میزنی
_حامد و میگیرم بیاد مشایعتمون کنه
_گمشو قطع کن مگه بی دست و پاییم
بدون اینکه منتظرش باشم راه میفتم سمت داخل که با سه پله از حیاط جدا شده از در بزرگ ورودی میگذرم که سما بازومو میکشه :
_باشه بابا قطع کردم کجا انگار دنبالت کردن بزار با هم بریم تو
بدون اینکه نگاش کنم دنباله صدای زیادی بلند موسیقی رو میگیرم سما میگه:
_چه خبره فکر کنم دی جی اوردن
_بله معنی خودمونی رو هم فهمیدیم
از راهرو کوتاه که میگذریم با موج پسر دخترای در هم لولیده مواجه میشیم نگاهی متعجب به همدیگه میندازیم
تقریبا مدت زیادی کنار ورودی سالن ، رفتار پسر دخترا رو زیر نظر میگیریم
اینجا دیگه کجاست زودتر از سما به خودم میام دستشو میگیرم :
_بریم سما مثل اینکه مهمونیشون زیادی خودمونیه
سما که چشم میگردونه دنبال بچه ها سری تکون میده و میگه:
_موافقم بریم
همین که میخواییم عقب گرد کنیم نمیدونم این اجل معلق از کجا پیداش میشه
_به به ببین کی اینجاست ، خوش اومدید خانمای عزیز حامد رفت غذاها رو بگیره گفت هوای مهمونای منو داشته باش تو راهن الان میرسن
سمای دهن لق گزارش لحظه به لحظه به حامد میده
در حالی که داشت حلقش و پاره میکرد صداش به گوش ما برسه دستشو پشت کمر سما میزاره و مثلا می خواد
راهنمایی مون کنه
خیلی جدی رو میکنم سمتش:
_سلام اقا امین راستش ما قصد نداریم بیاییم تو
سما سقلمبه ای به پهلوم میکوبه و الکی لبخندی میزنه و میگه:
_راستش یه کاری پیش اومد گفتیم یه سلامی بکنیم و بریم مگه نه بهار
وبه من نگاه میکنه و میگه:
_حالام شما رو دیدیم دیگه میریم حامدم که نیست
شما از زبون ما عذر خواهی کنید
جدی میپرسه:
_این چه کاریه که تا نیومدین اینجا پیش نیومد
رو میکنم سمتش و در حالی که هممون با تون صدای بلند حرف میزنیم ،با اشاره به دور برمون رک میگم:
_حقیقتا از محیط مهمونیتون خوشمون نمیاد از اولم قرار بود اگه خوشمون نیومد بریم یه جای دیگه مگه نه سما
رو میکنم سمتش که میخواد مثلا گند منو جمع کنه میگه:
_نه اونجوریام نیست حالا دوستامون کجان نیومدن
امین که انگار بهش برخورده با نشون دادن قسمتی از هال بزرگ خونه میگه:
_چرا اوناها اونجا نشستن
و رو به من ادامه میده
_حالا یه امشبه رو بد بگذرونید بهار خانم تا اینجا که اومدید
بمونید شاید خوشتون اومد
و با نگاهی به ساعتش رو به سما میگه:
_دیگه حامد هم پیداش میشه

کلافه گیم رو پشت لبخند مسخره ای پنهون میکنم وبرمیگردم سمت سما که از بس چشماشو قلنبه کرده کم مونده بیوفته کف دستش و میگم:
_به خاطر احترام امین اقا یه ساعتی می مونیم و میریم نظرت چیه
با حرصی که فقط من حسش میکنم جوابم رو میده
_منم همین نظر و دارم حامد رو هم میبینیم
امین که انگار میخواد غرورش رو حفظ کنه با اون دستی که پشت سما گذاشته و خیال نداره دستش رو بکشه
راهنماییمون میکنه سمت پله ها و میگه:
_هر جور راحتید پس بفرمایید طبقه بالا مانتو هاتون رو در بیارید اولین اتاق سمت چپی اتاق خودمه
بنده ام همینجا منتظرتون هستم
بدون اینکه نگاش کنم از پله ها بالا میرم میرسم بالای پله ها هنوز سما مشغول تعارف تیکه پاره کردنه کمی حرصی بلند صداش میکنم:
_سمـــــا
صدای قدم های پر شتابش رو میشنوم
بدون توجه به رسیدنش کنارم چشم میگردونم دنبال اتاق مورد نظر
اولین اتاق سمت چپ یه در دو تاییه گردوییه دستگیره رو پایین میکشم ، با باز شدن در برای رفتن تو اتاق یه کم دو دل میشم
سما اما من و کنار میزنه و میگه:
_چته استخاره میکنی؟ دختره یه نچسپ
همزمان که میره تو اتاق من و به رگبار حرفاش میبنده
_از محیط مهمونیتون خوشمون نمیاد ، این چه حرفی بود زدی ما همش دوبار این پسره رو دیدیم بهار کارت خیلی زشت بود خودتم میدونی
در حالی که پا به اتاق نسبتا بزرگ میزارم ریلکس میگم:
_اصلا هم زشت نبود ، تو که من و میشناسی اهل دروغ و الکی حرف زدن نیستم واقعا از مهمونیش خوشم نیومده
و در حالی که روسریمو برمیدارم راه میفتم سمت آینه و میگم:
_دختره بی عقل چرا اجازه دادی اونجوری لمست کنه همش هم براش لبخند مکش مرگ ما می زدی سما مواظب باش ، این پسره هفت خط تر از اونی هستش که تو ساده بتونی بفهمی چه منظوری پشت حرکاتشه
برمیگردم سمتش و در ادامه حرفام بهش می توپم :
_دیگه ام نبینم اونقدر باهاش گرم بگیری و یادت باشه زود میریم فهمیدی
از جلوی اینه کنارم میزنه و میگه:
_گمشو اونور چه رفتار من چه رفتار اون هیولایی که ازش حرف میزنی چیزی جز احترام نبود در ضمن دستش اصلا باهام برخوردی نداشت
الانم زود باش پایین منتظر ماست زشته بیشتر از این معتلش کنیم
بعد از دراوردن پانچو و روسری هامون با تیپ های کاملا شبیهه هم مدل موهای کپی هم رفتیم بیرون
حق با سما بود امین در حالی که سرش تو موبایلش بود منتظرمون بود با دیدنمون با لبخند گفت:
_چقدر دیر کردید بفرمایید حامد هم برگشته پیش دوستاتون هستن
سما که انگار حرفای من بادی بوده از کنار گوشش رد شده با دلبری میگه:
_ببخشید ما خانما رو که میشناسید

به سختی از بین جمعیت که بیشترشون مست به نظر میان در حال رد شدنیم که یهو دستم کشیده میشه
برمیگردم ، یه پسره که انگار تو حال خودش نیست دستمو محکم گرفته و دنباله دم اسبی بلندمو بو میکشه
خون به مغزم نمیرسه پاهام میچسپه به زمین
سما و امین چی شدن پس
با نهایت قدرتم از خودم دورش کردم که هیچ اثری نداشت
داشت حالم به هم میخورد نمیدونم چرا اونقدر بی دست و پا شده بودم شاید تاثیر رقص نور مسخره بالا سرم بود که گیجم میکرد
داشتم سعی میکردم پاشنه بلند کفشم رو بکوبم رو پاش که پسره با شدت کشیده شد و ازم دور شد
با این حرکت ناگهانی دم اسبی موهام با دستاش کشیده شد
و نزدیک بو ولو بشم میون جمعیت که دو تا دست بزرگ شونه هام رو گرفت تا به خودم اومدم دیدم اون دوتا دست داره من و از بین جمعیت میبره بیرون سرمو بلند کردم ببینم کیه

سرمو بلند کردم ببینم کیه
که با دیدن یه پسر دیگه که داره دستمو میکشه و من صورتشو نمیبینم بیشتر میترسم از جمعیت بیرون اومدیم و تو فضای نیمه تاریک سالن من می کشونه سمت میز نوشیدنی ها مغزم فرمان ایست میده
دستمو به شدت از تو دستاش بیرون میکشم و میگم:
_ولم کن کجا داری میبری منو
دستمو ول کرده و پشت به من ایستاده با اینکه این طرف سالن که نمیدونم دقیق کدوم ضلع از خونه ست ، صدای موسیقی زیاد نیست شک دارم صدامو شنیده باشه اهمیتی بهش نمیدم  برمیگردم دور و برمون رو از نظر میگذرونم دنبال جای بچه ها
اصلا سما چی شد
نکنه اونم مثل من تو اون جمعیت دیوونه که بالا پاین می پرن گیر افتاده باشه
فکر نمیکنم اون با امین بود
یهو یکی برم میگردونه عقب که تو یه واکنش غیر ارادی به خاطر ترسهای چند لحظه پیشم که هنوزم دلم تند میزنه
سیلی جانانه ای به پسری که برم گردونده و الان روبروم ایستاده میزنم جوری که دست خودم تیر میکشه
پسره که هنوزم نتونستم صورتشو ببینم با سری کج شده
شصت دست راستشو کنار لبش میکشه و میخنده و میگه:
_از کی تا حالا عوض کمکی که میکنن سیلی جایزه میگیرین
با این حرفش سرشو بلند میکنه هر چند از صداش فهمیدم کیه ولی بازم نتونستم چیزی بگم
پسر ایرج خان اینجا چیکار میکنه
سوالمو بلند میپرسم :
_شما اینجا چیکار میکنید
_خب منم مثل شما اومدم مهمونی
_چرا هر مهمونی که من میرم شمام هستید
واقعا برام سوال بود چون مهمونیه قبلی هم حین رفتن دیدمش
جوابمو با کج خند کذایی گوشه لبش میده :
_چون مهونیا مال پسر عمومه
نمیخوام زیاد باهاش حرف بزنم پسر عمو بودنش با اون پسر احمق امین که ما رو از میون جمعیت رقصنده رد کرد اصلا برام مهم نیست
برای این که زودتر برم خونه از این مهمونیه مسخره نجات پیدا کنم رو بهش که داره با دقت موها و قیافه مو برسی میکنه میپرسم:
_شما میدونید دوستام کجا نشستن
بدون توجه به سوالم با اشاره به صورتش میگه:
_شما که ناز شصت تون اینقدر شیرینه چرا اونجا تو بغل اون پسر مست مثل چوب خشک شده بودی
طرز پرسیدنش اصلا خوشایندم نیست ولی برای اینکه فکر نکنه خودم عمدا اونجا کاری نکردم جوابشو میدم :
_هرچند بهتون کوچکترین ارتباطی نداره ولی برای شخصیت خودم باید بگم اونجا به خاطر صدای بلند موزیک و اون رقص نور مسخره که درست بالای سرم بود شکه شده بودم مغزم دستوری بهم نمیداد
ملایم تر از قبل ادامه میدم:
_ازتون تشکر میکنم و بابت اون سیلی معذرت میخوام
تقصیر خودتونم بود جوری من و برگردوندید حس کردم قصد مزاحمت دارید
_چند بار صداتون کردم ترسیدم بخاطر اتفاق اونجا دچار شک شده باشید و اب قند لازم باشید
پس برای همین من و کشیده بود این سمت سرمو برگردوندم سمت میز نوشیدنی ها تازه اون موقع بود که حس کردم چقدر به اون مایع البالویی شیرین احتیاج دارم
دست میبرم یکی از لیوانهای پایه بلند رو برمیدارم و در حالی که جوابش رو میدم لیوان و سمت دهنم میبرم و قبل از نوشیدنش میگم:
_واقعا ممنونم خیلی بهش احتیاج داشتم
و یک ضرب لیوان رو میدم بالا با اینکه طعمش یه جوری بود انگار البالو رو با هسته اب گرفته بودن
ولی بازم خنکیش چسپید جوری که لیوان خالی رو گذاشتم رو میز و یکی دیگه رو اینبار سبز رنگش رو که فکر کنم کوکتیل بود برداشتم
با نگاهی به پسر ایرج خان که با تعجب نگاهم میکرد
با کمی خجالت میگم:
_ببخشید خیلی تشنمه
و لیوان دوم رو بازم سر میکشم
این یکی هم بازم در کنار ملس و شیرین بودنش تلخی خوشا ایندی داشت
_تعارف نکنید بازم بردارید
نگاش میکنم ببینم متلک میندازه که همچنان داشت با تعجب نکاهم میکرد
برای اینکه نگه نخورده ست گفتم:
_خب لیواناشون خیلی کوچیکه بعدشم پر نیست ادم تشنگیش رفع نمیشه
_نه بابا عادیه لیواناشون شما زیادی واردید
اخمی میکنم میخوام بگم وارد برا چی که بازم میگه:
_چرا طعم انگور قرمزش رو امتحان نمیکنید عالیه
با نگاهی به میز میگم کدوم یکیه
دست میبره لیوانی رو که مایعی قرمز و شفاف داخلشه میگیره سمتم
نمیخوام با پرسیدنه الکلیه یا نه دوباره بهم پوزخند بزنه ریلکس لیوان رو ازش میگیرم و تشکر میکنم
نا محسوس بوش میکنم
هیچ بویی حس نمیکنم حتی بوی شربت ش رو انگار حس بویاییم رو از دست داده باشم یه قلپ کوچیک میخورم
خوشمزه ست با این که از بقیه بی طعم تره
با چند قلپ اونم تموم میکنم وای خدا پاک ابروم رفت ببین چجوری زل زده بهم با حالتی دو به شک میپرسه:
_حالتون خوبه
_البته ففط یه کم تشنه بودم البته شربتا هم زیادی خوشمزه بودم تقصیر من نبود
مسخره میپرسه :
_شربت؟
اخم میکنم
ادامه میده:
_سه لیوان مشروب دادی بالا حق داری حواست پیش خودت نباشه
من که کاملا حالم خوبه با حفظ اخمم میگم:
_ من تا حالا نوشیدنی الکلی نخوردم و از این به بعد هم نمیخورم
اگه یکی از این شربت ها رو بخورین میفهمین کدوممون حواسمون پیش خودمون نیست
با تک خنده ای متعجب میپرسه:
_ یعنی میخوایی بگی نمیدونی سه لیوانی که الان خوردی مشروب میوه ای بود ؟
چی خدای من شاید میخواد من و دست بندازه
یکی از لیوان هارو برمیدارم و بو میکشم اصلا بوی الکل حس نمیکنم این دیگه چه کوفتیه
لیوان رو از دستم میگیره ، یه ضرب میده بالا و میگه:

_الان دیگه هیچ بویی حس نمیکنی اونم بعد از سه پیکی که خوردی
شک زده نگاهش میکنم و میگم:
_داری دستم میندازی پس چرا من اصلا تغییری نکردم حواسم هم سر جاشه
_نه مثل اینکه واقعا اماتوری ،دختر جون مشروب میوه ای دیر اثر میزاره ولی وقتی اثراتش شروع بشه ، اونا رو ببین اینجوری میشی اونام مثل تو به هوای بی اثر بودنش پیک پشت پیک دادن بالا
ولی میبینی که الان تو حال خودشون نیستن
با نگاهی به جمعیت رقصنده ترس برم میداره باید زودتر سما رو پیدا کنم
برمیگردم سمتش که داره از مشروب انگوری که به من داد میخوره عوضی احمق لیوان رو بهم تعارف میکنه و میگه:
_نمیخوری دیدی که خوشمزه بود این انگور قوی ترینشونه
میتوپم بهش :
_شما نباید به من میگفتید اینا خطرناکن نخورید
_باور کن من خواستم بگم ولی شما اونقدر حرفه ای پشت
سر هم مینوشیدید گفتم لابد این کاره اید
_درست صحبت کنید لطفا
عصبی برمیگردم برم سمای گور به گوری رو پیدا کنم که حس میکنم سرم گیج میره
به روی خودم نمیارم چند بار چشمام و باز و بسته میکنم
که اثر میکنه و حالم جا میاد صدای منحوسش بازم میاد:
_بزارید کمکتون کنم نمیخوایید که اتفاق نیم ساعت پیش بازم تکرار بشه
و خودش جلوم راه میفته چاره ای نیست فعلا پیدا کردن سما مهمتره
برمیگرده میبینه پشت سرش راه افتادم دستشو حائلم میکنه و از کنار شلوغی میگذریم بعد از یک دور کامل سالن رو
قدم رو رفتن
سمای احمق رو میبینم که کنار امین ایستاده و میخنده با حرص میرم جلو که با دیدنم نیشش بسته میشه
بدون توجه به دوتا پسر عمو سما رو کنار میکشم و میگم:
_میشه بگی کدوم گوری هستی
اونم که انگار تازه یادش افتاده من پیشش نبودم میگه:
_خودت کجا غیبت زد بعد از این که رفتم پیش بچه ها برگشتم بگم اینم بهار دیدم نبودی بعد از یه ربع گشتن امین گفت نگرانت نباشم داری با پسر عموش حرف میزنی منم از دور دیدمت گفتم آاا این که پسر ایرج خان خواستم بیام سمتت…
خسته از زیاده گویی هایی که فقط برای پرت کردن حواس من شروعش کرده بود ،عصبی زیر لب میگم:
_ســـــــما
_ای کوفت
_من دارم میرم میایی یا نه
_چته تو مگه قرار نبود کمی بمونیم تو که هنوز بچه ها رو ندیدی اوناهاشن اونجا
میپرم میون حرفش و میگم:
_برن به درک ،تو هم مثلا شکست عشقی خوردی
و با اشاره به امین ادامه میدم:
_چقدر زود یادت رفت
بغض کرده نگاه طولانی بهم میندازه
همین که میخوام رفع و رجوعش کنم بدون اینکه چیزی بگه ازم دور میشه
عصبی بدون توجه به اطرافم راه میفتم برم کیف و لباسام رو بردارمو از این خراب شده برم
از اولم نباید می موندم بعد از پوشیدن لباسام بدون  خداحافظی از کسی میزنم بیرون و میرم سمت ماشینم که بازم حس سرگیجه میاد سراغم خدایا سه لیوان مشروب خوردم
باید قبل از این که اثرش بیشتر بشه برسم خونه
حالا چجوری تا تهران برم
غرورمم اجازه نمیده برم سراغ سما
_بزارید کمکتون کنم
برمیگردم سمت صدا

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *