خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت دوازده

رمان حصار/پارت دوازده

 

تو اتاقم ، تو خونه بابا نشستم و فکر میکنم به سکوت عجیبش ، فقط وقتی که کمکم کرد سوار ماشینش بشم عمیق پیشونیم رو بوسید و این یکم از نگرانیم کم کرد که چیزی نفهمیده
ولی بازم از بابا بعید بود که تو این مواقع سکوت کنه
هیچ جوره خوابم نمیاد ، حقم دارم کم کم ٢۶ ساعت خوابیدم الانم منتظرم گوشیم شارژ بشه ، وقتی با سما که به گفته نیلو تموم امروز رو بیمارستان پیشم بوده ، حرف زدم و گفت گوشیت رو روشن کن فهمیدم خاموش شده

همین که صفحه اش بالا میاد ، تلگرام رو باز میکنم
مطمئنم حرف برای گفتن داره
اما یه شماره ناشناس بهم پیام داده ، قبل از خوندن پیام میزنم رو عکس پروفایلش
امینه ، پیامش رو میخونم
“سلام بهار خانم ، خوشحالم که حالتون خوبه ، میتونم خواهش کنم تو اولین فرصت هم رو ببینیم البته ممنون میشم سما نفهمه”
چه کاری میتونه با من داشته باشه که سما نباید بدونه ، یعنی موضوع رو فهمیده ، نه امکان نداره بهش گفته باشه
همون لحظه پیامش میاد
“بیداری؟”
جواب نمیدم ، اما پیام رو سین میکنم
بازم میپرسه:
“حالت خوبه؟”
اینبارم جوابی نمیدم که دوباره میفرسته
“متاسفم برای اتفاقی که افتاد نمیخواستم بترسونمت ، میشه زنگ بزنم صدات رو بشنوم”
بلافاصله مینویسم:
“نه”
با تاخیر جواب میده:
“باشه باربی ، شب بخیر”
مثل همیشه ، که انگار عادت شده برام میزنم رو عکس پروفایلش که جلو بارون گرفته
هواسش به لنز دوربین نیست ، لبخند کم رنگی رو لباشه و مثل همیشه ته ریش داره
عینکی که زده نمیزاره خوب چشمهاشو ببینم اما موهای لعنتیش یادم میاره که چقدر دوست دارم انگشتهامو میونشون بازی بدم
من کی به این حال و روز افتادم ، خودمم تعجب میکنم از حسم ، اینکه چرا به مردی فکر میکنم که …
که چی ؟ کسی مجبورت نکرده بهش فکر کنی به آدمی که روح و جسمت رو دست خورده کرد بعد اون همه سالی که در احساست رو روی همه بسته بودی
جدال بینه من عاقلم و من احساسیم رو پایان میدم
دوباره زل میزنم بهش ، اگه الان زنگ بزنم بهش چی میشه
حتی فکرشم محال به نظر میرسه
پس گوشی رو میندازم رو عسلی و دراز میکشم بهتره بیشتر از این به احساسم اجازه پیش روی ندم
بعید نیست الان پی ام بدم و بگم منم آره

_نیلو باور کن من حالم خوبه ، جای نگرانی نیست
_خب چی میشه ،چند روز بیشتر پیشمون بمونی
_نمیشه ، کلی کار ریخته سرم همینجوریشم برنامه این هفته ام با این دو روز مرخصی به هم ریخته
_اقلا صبر کن بابات بیاد ، بعدش برو
میخندم و میگم:
_تا فرصت هست باید در رفت
اونم بلند میخنده و دیگه اصرار نمیکنه
خداحافظی میکنم و میرم سمت ماشینم که از شب مهمونی همینجا حیاط خونه بابا بوده
با بیرون اومدن از خونه نگاهی دوباره به آدرسی که امین فرستاده می اندازم
امروز صبح زنگ زد و قرار رو یادآوری کرد و گفت باید ببینمت
مطمئنم میخواد راجع به همون موضوع حرف بزنه چون دوباره تاکید کرد سما نفهمه
خودمو آماده کردم اجازه ندم یک کلام حرف بزنه.

به کافه رستوران مجللی که انتخاب کرده نگاه میکنم
حین بالا رفتن از پله های ورودی گوشیم رو میزارم رو ویبره و میندازم تو کیفم ، چون ممکنه بابا زنگ بزنه
از دور میبینمش که داره یواش با موبایلش حرف میزنه
حتم به یقین سماست
از بین چند میز رنگی رنگی ردیف جلو رد میشم و میرم سمت ردیف کنار دیوار که برعکس بقیه قسمتها مبله ست
امین با دیدنم گوشیش رو قطع میکنه و میگذاره رو میز شیشه ایه جلوش ، حین بلند شدن سلام میکنه
بدون اینکه بخوام باهاش دست بدم میشینم و تنها میگم:
_سلام ، وقت بخیر
با مکث کوتاهی میشینه و جواب میده:
_ممنون ، الان بهترید؟
_حالم خیلی خوبه ، کارت رو بگو
نگاهی به پشت سرم میندازه و میگه:
_بزار یه چیزی سفارش بدیم ، شروع میکنم
اشاره میزنه به گارسون و رو به من میپرسه چه میخوری؟
_قهوه
خودش هم سفارش قهوه با کیک میده
با رفتن گارسون ، رو مبل جابه جا میشه و رو به من که خیره نگاهش میکنم میگه:
_قبل از شروع بحث میخوام بدونید ، هر چیزی که میگم به نفع خودتونه پس لطفا فکر بد نکنید
سری تکون میدم یعنی باشه ادامه بده
_من میدونم شب مهمونیه کرج چه …
_خب
دست خودم نیست که جدی میپرم بین کلامش ، متعجب نگاهم میکنه ، ادامه میدم:
_لازم نیست با جزئیات حرف بزنی
انگار رشته کلامشو گم کرده چون نمیدونه چه جوری شروع کنه
گارسون با سفارشات میرسه ، بعد از چیدن کیک و قهوه با گفتن “نوش جان” میز رو ترک میکنه
قهوه ام رو برمیدارم و بی ربط میگم:
_دیوونگیه
_میدونم کاری که امیر کر…
_خوردن کیک با قهوه رو میگم
انگار خیلی بهش برخورده ، چندین بار از سما شنیده بودم چقدر رو شخصیتش حساسه ، اینبار جوابم رو ریلکس میده:
_خب بسته به سلیقه است ، تو دوست نداری یکی دیگه دوست داره
فنجون رو با لبخند میگذارم رو میز و میگم:
_دقیقا

تا میخواد حرف بزنه دوباره میگم:
_شاید پسرعموتون دوست داشته راجع به اون شب باهاتون حرف زده ، اما من دوست ندارم حتی یک کلمه از جانب شما راجع به اون شب بشنوم
نگاهم رو ازش میگیرم و حین برداشتن دوباره فنجون نگاهم رو میگردونم رو ویترین شیرینیهای رنگی که روبرومه
_ببینید بهار خانم از اول بهتون گفتم ، بد برداشت نکنید
اون شب اتفاقیه که افتاده ، الانم اگه بگذارید من حرفم رو بزنم میفهمید که من منظور بدی ندارم شمام جای خواهر من
عصبی میزنم رو میز و جوابش رو کوبنده میدم:
_الان همین حرفتون ، به اندازه کافی بد هست ، چه برسه بخوام بد برداشت کنم ، من از پسر عموتون خواهش کردم فراموش کنه اما اون عوضی از یه طرف اومده به شما گفته تا خودتون رو برادر من بدونید و
از طرف دیگه ام من رو تهدید میکنه
_بهار خانم خواهش میکنم آروم باشید، اصلا موضوع اونطوری نیست که شما فهمیدید
بلند میشم و میگم :
_ میدونی چیه ، بهش بگو به درک میخواد بره جار بزنه یا نه برام مهم نیست ، قبلا به خودش هم گفتم از تهدید نمیترسم ولی منتظر عواقبش باشه
شمام دفعه آخرتون باشه راجع به این موضوع با من حرف میزنید.

*راوی*

خیره به اون کمر باریکش تو اون پالتو چرم نگاه میکنه ، تا از کافه خارج میشه ، با حفظ خنده روی صورتش میره سمت امینی که هنوز تو شکه رفتار باربیه
گوشی دستشو قطع میکنه و جایی که تا دقایقی پیش اون کوه غرور روش نشسته بود میشینه و دست میبره فنجون نیم خورده اش رو بدون هیچ ابایی برمیداره ، با لذت قهوه سرد رو مینوشه و رو به پسر عموش میگه:
_خوردی داداش ، من بهت گفته بودم خودت رو قاطی نکن
امین که به خودش اومده عصبی جوابش رو میده:
_الحق که دیوونه ایی عاشق چیه این آدم شدی؟
خنده از رو لبش پاک میشه ، جدی جوابش رو میده:
_کی گفته من عاشقشم ؟
_پس اگه نمیخوایش غلط میکنی از این به بعد راجع بهش حرف میزنی
امین که قصد داره با این حرف ها امیر رو به خودش بیاره
حین اشاره به گارسون برای آوردن صورت حساب ، بازم ادامه میده:
_شنیدی که چی گفت ، فراموش کن داداشه من یه چیزی بوده تموم شده رفته ، الانم پاشو بریم کار دارم
جوابی نمیده ، با خودش میگه یعنی عاشق شدن که همه راجع بهش حرف میزنن اینجوریه ، معلومه که نه
با هم از کافه میزنن بیرون و هر کدوم میره سمت ماشین خودش
امین حین سوار شدن میپرسه:
_کجا میری الان؟
کوتاه جواب میده:
_نمایشگاه ، برو به سلامت
سوار که میشه یاد حرفهاش میفته ، اگه الان بره در خونه اش چی میشه
با صدای بلند از خودش میپرسه ” میری چی بهش بگی؟
غیر از اینه که دوباره خوردت میکنه و تو هم عصبی میشی و بیشتر گند میزنی ”
تو یک تصمیم ناگهانی میدون نزدیک به نمایشگاهش رو دور میزنه و مقصدش میشه خونه باباش.

انیس چایی رو میگذاره جلوش رو میز آشپزخونه ، خودشم روبروش میشنه و میپرسه:
_چه خبر چرا چند روزه نمیایی اینور؟
_بدون نگاه تو صورت مامانش جواب میده:
_یکم درگیر بودم ببخشید ، بابا چرا خونه نیست؟
_نمیدونم زنگ زد گفت یکم دیر میاد ، امیر؟
_جانم؟

_چند روزه منتظرتم بیایی ازت بپرسم
_بپرس تا جواب بدم مادرم
_اونشب حال بد اون دختر ربطی که به تو نداشت
امیر جا میخوره ، برای همین سوالش رو با سوال جواب میده:
_چطور مگه حاج خانوم چرا همچین فکری پیش خودت کردی؟
انیس جدی میگه:
_چون میشناسمت ، اون شب بهار حالش خوب بود ،اما وقتی تو رو دید رنگش پرید ، کنارش بودم متوجه لرزش خفیف دستهاش هم شدم ، در ضمن بابات هم همین نظر و داشت برام گفت اولین جلسه تو شرکتشون چیکار کردی
هیچوقت سعی نکرده به مادرش دروغ بگه ، پس جواب نمیده و خودش رو مشغول خوردن چایی میکنه
انیس دوباره ادامه میده:
_شاید چون بعد از اون همه سالی که از داشتن فرزند نا امید شده بودیم به دنیا اومدی ، نتونستیم اونطور که باید باهات محکم برخورد کنیم ، ولی همیشه مطمئن بودم که پسر بدی نیستی
_نیستم
_پس چرا تو صورتم نگاه نمیکنی؟
_چون نمیخوام بهت دروغ بگم
انیس که انگار جوابش رو گرفته بلند میشه و خودش رو مشغول غذاهای روی گاز میکنه
هیچوقت جوری رفتار نکرد با پسرش که مجبور به دروغ گفتنش کنه الانم باید منتظر باشه تا امیر خودش به حرف بیاد
با صدای در ورودی برمیگرده ، اما با جای خالی پسرش روبرو میشه متاثر زمزمه میکنه:
_مگه چیکار کردی امیر که نمیتونی بهم بگی؟

*بهار*

همیشه نظرم این بوده مرخصی آدم رو از کارش دور میکنه و ایده هات رو هم از بین میبره
الانم نشستم جلو سیستم و نمیدونم از کجا شروع کنم
_سما خبری از اشرفی نشده؟
_چرا دیروز اومد ولی گفت باید با خانم مهندس شخصا حرف بزنم
_یعنی چی؟ چرا دیروز بهم خبر ندادی پس ، من امروز قول تحویل کار رو به برزن دادم
بلند میشم و میرم بیرون از اتاق
علیپور هم سر میزش نیست ، دست میبرم و دفتر تلفن رو از کنار تلفن برمیدارم ، دنبال شماره اشرفی
هنوز پیداش نکردم که خانم علیپور از اتاق بابا بیرون میاد
_دنبال چیزی میگردید خانم مهندس؟
دفتر و میگیرم سمتش و میگم:
_شماره اشرفی رو بگیر باهاش حرف بزنم همینجا
تو دو دقیقه شماره رو پیدا میکنه و تماس رو هم وصل میکنه ، گوشی رو که از دستش میگیرم ابرویی براش بالا میندازم
_بله
_سلام آقای اشرفی ایمانی هستم
_سلام خانم مهندس ، دیروز اومدم شرکت نبودید
_بله ، منم در همین باره تماس گرفتم
_راستش باید یه سر بیایید بریم ویلا
_مشکلی پیش اومده آقای اشرفی ، شما گفتید فواره تا آخر ماه آماده میشه
_خانم مهندس کار تقریبا آماده ست اما اون روز آقای شیبانی اومدن گفتن طرح فواره باید عوض بشه ، منم گفتم با مهندس باید حرف بزنم ایشون هم گفتن پس فعلا دست نگه دارید
کمی عصبی میپرسم:
_پس چرا همون روز به من زنگ نزدید ، الان باید بفهمم ؟
_والله من به مهندس برزن گفتم ، ایشون گفت خبرشو بهت میدم
_پس من دوباره باهاتون تماس میگیرم
گوشی رو میگیرم سمت علیپور و ازش میخوام مهندس برزن رو وصل کنه
بعد از دقایقی گوشی تلفن رو دوباره میگیره سمتم
_سلام آقای مهندس
_سلام خانم ایمانی ، خودمم میخواستم تماس بگیرم
عصبی جواب میدم:
_بله میخواستید  ، الان زنگ میزن

م به مسئول کار فواره میگن کار استپ خورده ، چرا وقتی شیبانی طرح رو نپسندیده به من نمیگید تا ۵ روز کار تاخیر نگیره
_خانم مهندس دو روزش که کلا مشغول بودم یادم رفت بهتون بگم بعد از اونم آقای ایمانی گفتن فعلا چیزی نگید ، احتیاجی به عجله نیست
نمیدونم چی بگم ، نمیخوام هم بی احترامی کنم پس میگم:
_خودم رسیدگی میکنم
و گوشی رو قطع میکنم
با برگشتنم به اتاق شماره شیبانی رو میگیرم و منتظر میشم جواب بده ، کاش شماره ایرج خان رو داشتم ، سما متعجب میپرسه:
_بهار چیزی شده چرا عصبیی؟
دستم رو به نشونه سکوت جلو بینیم میگذارم
انگار جواب داده پس چرا چیزی نمیگه ، مردد میگم:
_الو آقای شیبانی
با نفسی جواب میده:
_بله ، سلام
_سلام ایمانی هستم
_خودتو به کی معرفی میکنی ، باربی
_آقای شیبانی ، گویا طرح فواره رو پسند نکردید ، ولی چطور قبل شروع گفتید عالیه ولی الان که کار داره تموم میشه ، میگید مشکل داره
شیبانی رو غلیظ ادا کردم تا بفهمه تماسم فقط و فقط کاریه
جواب میده:
_ خانم مهندس اینی که الان در اومده اصلا شبیهه طرحی نیست که شما به ما نشون دادید
چون ندیدم کار رو نمیتونم مطمئن باشم راست میگه یا نه
پس میگم :
_ما الان با مسئوله مربوطه میریم ویلا ، اگه فرقی داشته باشه که چشم من درستش میکنم اما اگر بهونه تون الکی باشه کار رو ادامه میدیم چون شما قبلا پسندیدید
_باشه پس خودمم الان راه میفتم
_نیازی نیست
میپره وسط حرفم و جدی میگه:
_باید باشم تا بهتون بگم کجاش مشکل داره
ناچار با یک “باشه پس میبینمتون”
گوشی رو قطع میکنم

بابا نمیگذاره ماشین ببرم پس اجبارا با ون شرکت همراه اشرفی و مهندس برزن راهی لواسان میشیم
تا حالا این اشرفی رو از نزدیک ندیده بودم ، فقط تلفنی باهاش حرف زده بودم و فکر نمیکردم اونقدر جوون باشه
نگاهاش آزار دهنده ست همش به بهونه های الکی میخواد حرف بزنه
با رسیدن به ویلا متوجه تغییرات اساسی بیرون ویلا میشم
تقریبا یک ماهه که کلا کارای سرکشی رو برزن انجام میده
یه ماشین مشکی رنگ جلوی ون پارکه و حدس اینکه کیه زیاد سخت نیست
از ماشین پیاده میشم
میبینمش از دو پله عریض ویلا میاد پایین قیافه اش تو اون لباسهای یکدست مشکی خیره کننده است جدی میاد سمتمون
برعکس چند روز گذشته امروز هوا آفتابیه عینکم رو نیاوردم   سعی میکنم با دستم جلوی آفتاب کم جون پاییزی رو بگیرم
_سلام صبح بخیر
همه جوابشو میدن منم زیر لبی سلامی میکنم
برزن شروع میکنه:
_آقای شیبانی دقیق بگید کجای طرح اشتباهه
میرم سمت ون و درهاش و باز میکنم و کف وسیع ماشین لپتاب رو روی کیفش میزارم و روشنش میکنم
تا لود شدنش دنبالشون میرم سمت فواره نسبتا بزرگ که طرح دو پروانه است روبروی هم و وسطشون درختی با طرح چوب واقعیست
منتظر نگاهش میکنم تا بگه کجای کار مشکل داره اما میبینم که با اخم زل زده به اشرفی
بلند میپرسم:
_آقای شیبانی میشه نقص کار رو نشون بدید
با نگاهی اخطاری سمت من که واقعا نمیفهمم منظورش چیه با یه پرش میره وسط فواره و با دست نقص رو که چیز کوچیکی نیست نشون میده
منم سعی میکنم برم داخل محوطه فواره اما با اون کفشها کمی مشکله میاد سمتم دستم رو بگیره ، ناچارا دستم رو میزارم تو دستش و میرم وسط
راست میگه ، نمای داخلی فرق میکنه و مثل اندام انسان در آوردن
بعد از یک بازخواست حسابی از اشرفی و برزن رو میکنم سمتش و میگم:
_درسته واقعا این بیشتر مجسمه انسانه تا پروانه ، ایرج خان اخطار داده بودن که از هیکل انسان استفاده نکنیم
سری تکون میده
اینبار بدون کمک اون میام بیرون که اشرفی میاد سمتم و میخواد دستم رو بگیره
بدون توجه به دستش میام بیرون ، میرم سمت ون
لپ تاپ رو جمع میکنم حتی احتیاجی به دیدن طرح نبود
رو به اشرفی میگم:
_فردا حتما یه سر بیایید شرکت ، اینم امروز خراب کنید
خسارتش هم کامل پای خودتونه
متواضع سری تکون میده و میگه:
_چشم خدمت میرسم
و رو به برزن که با امیر حرف میزنه
ادامه میدم :
_بریم آقای برزن
_خانم مهندس من یه سر میرم داخل باید یه چیزی رو چک کنم الان میام
میخوام سوار ون بشم اما پشیمون میشم و میرم سمت درختای بی شاخ و برگ
یکهو یه موبایل بزرگ مشکی جلو روم قرار میگیره
رو میکنم سمت صاحبه دست
_حاج خانومه میخواد باهاتون حرف بزنه
جوری که دستم با دستش برخورد نکنه موبایل رو میگیرم ، اونیم که اونجا تو فواره دستش و گذاشت تو دستش من نبودم
_سلام انیس جون
_سلام دخترم ، حالت خوبه
ناخودآگاه لبخند میاد رو لبم و جواب میدم:
_خوبم شکر خدا شما خوبید
_منم خوبم ، راستش زنگ زدم خونتون نیلو جون گفت برگشتی آپارتمان خودت
قدم میزنم سمت درخت ها و از اون آدم با اون نگاه خیره کمی دور میشم و جواب میدم:
_راستش در رفتم از دستشون ، جدی جدی داشتم مریض میشدم
میخنده و میگه:
_ زنگ زدم دعوتت کنم ناهار رو با امیر بیایی اینجا
نه رو هم قبول نمیکنم غذا هم پختم ، از اون شب به دلم موند

که گفتی قرمه دوست داری
متعجب برمیگردم سمت امیرش و جواب میدم:
_ممنونم واقعا ولی جدا باید برگردم شرکت ، بعد دو روزی که مرخصی بودم کلی کار دارم انیس جون
خیلی مصمم میگه:
_من تدارک دیدم بهار جون ، منتظرتم گلم ، گوشی رو بده به امیر
بدونه حرف گوشی رو میگیرم سمتش که پشت سرم ایستاده
یعنی باید برم ؟
_بله حاج خانم حتما نگران نباش
موبایل قطع شده رو میگذاره تو جیب کت مشکی رنگش و میگه:
_از دست حاج خانوم نمیتونی دربری ، باید ببینه اون قرمه سبزی رو میخوری تا دلش آروم بگیره
نمیدونم چرا دوست دارم باهاش برم ولی حس میکنم اگر قبول کنم خیلی کوچیک میشم پس حین برگشتن سمت ون جواب میدم:
_شما شماره انیس جون رو بدید من خودم قانعشون میکنم
_ تدارک دیده ، ناراحت میشه واقعا
مستاصل نگاهش میکنم ، و ناچار میگم:
_پس من برمیگردم شرکت و از اونجا با ماشین خودم میرم آدرس رو دارم
بازم میگه:
_چه کاریه از همینجا با هم میریم ، اونجوری دیرت میشه
اشرفی میاد جلو و میپرسه:
_خانم مهندس نمیایید؟ منتظر شماییم
قبل از اینکه بتونم جوابش رو بدم مرد کناریم جدی جوابش رو میده:
_خانم مهندس با من برمیگردن
اشرفی با نگاهی که انگار براش سواله که من چرا باید با اون برگردم میگه:
_هر جور راحتید
تازه اگر بخوام هم مخالفت کنم بیشتر مورد دار میشه پس میرم سمت مهندس برزن که از ترس سرما تو ون نشسته ، میگم:
_آقای مهندس من همراه آقای شیبانی میرم گویا حاج خانوم تدارک ناهار دیدن الان خودمم به بابا خبر میدم
با اشاره به اشرفی جواب میده:
_خوبه پس ما بریم

با بیرون رفتن ون از حیاط ویلا ، تازه میفهمم چه غلطی کردم ،یعنی الان من با اون آدمی که اونشب کاری کرد از حال برم تنهام تازه میخوام سوار ماشینش هم بشم ، حس میکنم دارم به بودنش عادت میکنم حتی به اون بوسه های بدون اجازه اش ، با صدای جدیش به خودم میام :
_مجبوری اینجوری لباس بپوشی؟
گنگ نگاهش میکنم البته با چاشنی اخم ، دوباره میگه:
_میون این همه مرد لازمه اینقدر شیک پوش باشی؟
چیزی نمیگم تا پرو نشه ، تجربه ثابت کرده سکوت دیوونه اش میکنه پس فقط با همون اخم نگاهش میکنم
میاد جلو و ادامه میده:
_باور کن خودت هم اذیت میشی ، اگر به خاطر تو نبود ، گردن اون اشرفی احمق رو همینجا خورد میکردم
پس اونم متوجه نگاه هاش شده بود ، کاش میزد گردنش رو خورد میکرد ، الان این حس خوب چیه که از حرفاش گرفتم

حین رفتن سمت ماشین غولپیکرش که واقعا بیشتر برازنده اشه تا اون نارنجی بیریخت ، میگه:
_بریم تا دیر نشده ، چیزی به ناهار نمونده ، خانم مهندس

مکثش ، برای گفتن خانم مهندس منظور داره این و چشماش که میخندن بهم میگن
آروم و بدون عجله میرم سمتش که در ماشین رو برام باز کرده تا مثلا جنتلمن به نظر بیاد
بدون تشکر سوار میشم و بلافاصله موبایلم رو درمیارم
شماره بابا رو میگیرم و منتظر میشم جواب بده ، اما تماس بعد بوقهای متعددی ریجکت میشه ، نگاهی به بیرون ماشین میندازم این چرا نمیاد ،
اینبار شماره شرکت رو میگیرم با دومین بوق علیپور جواب میده:
_بله بفرمائید
_خسته نباشی خانم علیپور
بالاخره میاد و سوار میشه ، با یک ببخشید ماشین رو روشن میکنه بوی عطرش اینجا تو فضای ماشین بیشتر حس میشه
با صدای الو گفتن تو گوشی به خودم میام
_خانم علیپور ، بابا شرکت نیستن؟
_چرا خانم مهندس ولی مهمون دارن گفتن هیچ تلفنی رو وصل نکنم
_باشه ، لطف کنید برگه مرخصی چند ساعته من رو بنویسید تا بعد امضا بشه ، در ضمن به پدرم بگید باهام تماس بگیرن
_چشم خانم مهندس
_ممنون عزیزم ، فعلا
گوشی رو که قطع میکنم ، همزمان از در ویلا خارج میشیم
پیاده میشه تا در رو ببنده
از فرصت استفاده میکنم و یک دم عمیق ار اون بوی زیااادی خنک میگیرم
یادم میفته گفت لباسم زیادی شیکه ، خب قبول دارم مانتوی طرح تمساحم که جنسش چیزی شبیه چرمه و زیادیم اندامیه
خیلی خوب تو تنم نشسته با اون شال بافت طوسی رنگم که رو موهای شل بسته شده ام انداختم .

دوباره سوار میشه ، و ماشین رو راه میندازه ، باورم نمیشه الان تو ماشینش کنار دستش نشستم ، حس میکنم اینروزها زیادی دارم جلوش کوتاه میام ، رسوا نشم خوبه.

*راوی*

باور نمیکنه اینی که الان کنار دستش نشسته همون خانم مهندسیه ، همین یک ساعت پیش ، نیم نگاهی هم سمتش ننداخت حین گرفتن دستش کناره فواره ، خودشم مطمئن نبود وقتی دستش رو برد جلو ، با خودش گفته بود الان کنف میشم ، ولی اون خیلی عادی کمکش رو قبول کرده و خیلی عادی تر دستش رو ول کرده بود
در حالی که خودش دوست نداشت دستش رو ول کنه و قلبش ضربان گرفته بود از گرمای دستش
اما اونطور که معلومه این حس ها فقط برای اون بود
زیر چشمی نگاهی به اون دست های ظریف و کشیده اش میندازه

با خودش فکر میکنه یعنی چی میشه اگر الان اون دستهاش رو بگیره و بگذاره زیر دستش رو دنده ی اتومات
خودشم جواب خودش رو میده ” معلومه که چی میشه ی

کی از اون سیلی های پدر ، مادر دارش رو تقدیمت میکنه ”

سکوت ماشین زیادی سنگینه ، بهار تکیه زده به صندلی ماشین و چشماش رو بسته
امیر با نیم نگاهی سمتش ، میپرسه:
_خوابت میاد؟
بهار چشمهاش رو باز و همونجوری تکیه به صندلی
سرش رو کمی سمتش میچرخونه ، فکر میکنه لحنش چقدر صمیمیه ، خیره نگاهش میکنه
امیر اما همین که بازم میخواد نیم نگاهی بندازه تا ببینه چرا جواب نمیده
نگاهش قفل چشمهایی میشه که انگار کمی گرما گرفته
آب دهنش رو قورت میده و بزور چشمهاش رو وادار میکنه که برگردن سمت جاده
اینبار آرومتر میپرسه:
_چرا جوابم رو نمیدی؟ رویه جدیدته ، که حتی باهام هم کلام نشی؟ من که معذرت خواستم
_هیچ چیز با معذرت خواهی درست نمیشه ، فقط فراموش میشه
تو دلش حق رو به باربی میده ، هر بار که دیدتش یه زخمی بهش زده ، توقع هم داره دختره قبولش کنه
اینبار بهار تکیه اش رو میگیره ، اما همون لحظه امیر که عمیق تو فکره به خاطر یک بچه گربه وسط جاده فرمون رو میچرخونه سمت ریل و میزنه رو ترمز
سریع بهار رو که خوشبختانه افتاده بود رو شونه خودش از بازوش بلند میکنه و نگران میپرسه:
_حالت خوبه؟
با غیض بازوش رو از دستش درمیاره و جواب میده :
_بله خوبم ، شما جلوت رو بپا
_خدا رو شکر نیفتادی سمت داشبرد و در ماشین ، کمربندت رو ببند ، نمیدونم این بچه گربه وسط جاده چیکار میکنه
تا میخواد پیاده بشه ، بهار هراسون میگه:
_بهش دست نزنی
نمیفهمه منظور بهار چیه پس میپرسه:
_به چی؟
_به اون بچه گربه
حین گفتن گربه صورتش حالت چندش میگیره
امیر که بازم نمیدونه دلیل این حرفش چی میتونه باشه
میگه:
_یه بچه گربه ست بابا خطرناک نیست
بازم تا میخواد پای دیگش رو از ماشین بیرون بندازه بهار سریع میگه:
_بهش دست بزنی من تو این ماشین نمیمونم
امیر اینبار واضح تعجب میکنه ،با خودش فکر میکنه یعنی وسواس داره؟
بازم نگاهی به اون صورت مچاله شده اش میندازه و سری تکون میده
از کنار جاده چوبی برمیداره و میره سمت اون حیوون زبون بسته به کمک همون چوب میندازتش پشت ریل ها
فکر کرده بود الان همراهش پیاده میشه و یک ساعت آخی و واخی میکنه برای بچه گربه ، ولی انگار یادش رفته بود اینی که کنار نشسته با همه دخترهایی که میشناخت فرق میکنه
قبل از سوار شدن از عقب ماشین بطری آب رو در میاره و دستهاش رو میشوره
با سوار شدنش رو به بهار که نگاهش میکنه میگه:
_دستهامم شستم نگران نباش
_من وسواس ندارم ، فقط از حیوون های مو دار چندشم میشه
امیر برمیگرده سمتش و میپرسه:
_حتی خرگوش
با صورت جمع شده جواب میده:
_حتی همه
امیر که بازم داره با دیدن اون حالت از صورتش بی خود میشه
سری تکون میده و میگه:
_کم کم دارم میشناسمت

*بهار*

به ورودی تهران که میرسیم رو بهش با ملایمتی که برای خودمم عجیبه میگم:
_لطفا کنار یه گلفروشی نگه دارید
_چشم ، باربی
میدونم از دهنش پریده چون سریع نگاهم میکنه ، حالم به هم میخوره از این که من و مثل عروسک میبینه
با اخم میگم :
_دیگه این کلمه رو نشنوم آقای شیبانی ، من عروسکهای دور و برتون نیستم که غش و ضعف کنم با اینجور صدازدن هاتون
بازم نگاهی بهم میندازه و تنها سری تکون میده
با رسیدن به گلفروشی بزرگی ، نگه میداره
حین پیاده شدن میگم :
_الان میام
اما اون قبل من پیاده میشه ، با ورودمون به داخل گلفروشی که پر از گلهای رنگارنگه ، ناخودآگاه لبخندی میزنم و رو بهش که نگاهم میکنه میپرسم:
_انیس جون چه گلی رو بیشتر دوست داره؟
دستش رو حائلم میکنه تا دوتا مردی که تاج گل بزرگی رو بیرون میبرن ، بهم برخورد نکنند و جواب میده:
_حاج خانوم عاشق گل و گیاهه شما به سلیقه خودتون براش انتخاب کن
میرم سمت ردیف گلدونهای تقریبا کوچیک
دست میبرم گلدون شمعدونی رو برمیدارم ولی انگار برعکس کوچیک بودنش سنگینه
پشیمون میشم و میگذارمش سر جای خودش و میرم سمت گلهای شاخه شده ، دو شاخه گل رز سفید رو با چند شاخه ارکیده برمیدارم ، دستامو دور میگیرم تا ارزیابیش کنم که همون لحظه صاحب مغازه بهمون نزدیک میشه و با خنده میگه:
_معلومه اصلا راجع به گلها سرشته ندارید
متعجب و جدی میپرسم:
_خیلی معلومه؟
بازم میخنده و با گرفتن دسته گل از دستم جواب میده:
_با این انتخابتون ، صد البته
رو میکنم سمت مرد همراهم که بیشتر بهم نزدیک شده ،  این اخم صورتش برای چیه باز
رو به صاحب مغازه که گلها رو میگذاره سرجاش میگم ، خب _شما که سرشته دارید بگید برای یه خانم که خیلی گلها رو دوست داره چی قشنگه؟
_سنشون چقدره؟
_چیکار به سنشون داری سرشته ات رو نشون بده
میخنده و با درشت کردن چشماش میگه:
_انگار خیلی بهتون برخورده ، من معذرت میخوام
تنها سری تکون میدم که میره سمت گلدون سفید رنگی با گلهای بنفش رنگ که وسطشون زرده و جدا خوشگل ان
فورا میگم:
_این یکی خوبه ، لطفا جوری نوار پیچش کنید که گلها آسیب نبینند
_چشم همین الان

هر دو سوار ماشین میشیم ، من با صورتی جدی و او

ن با صورتی عصبی و پر از اخم ،
با راه انداختن ماشین شروع میکنه :
_وقتی مردی همراهته خیلی زشته دست تو جیبت بکنی
_متاسفم اگر بهتون برخورده ولی من خواستم خودم یه هدیه بگیرم ، و این ربطی به زشت و زیبا نداره ، لطفا این افکار عهد بوقی رو بریزید دور
بی ربط میپرسه:
_همیشه اونقدر راحت با همه برخورد میکنی
میدونم منظورش چیه حتی تیکه ای هم به فروشنده پروند داخل مغازه گل فروشی ، جوابشو نمیدم
_بله دیگه بنده لایق حرف زدن با شما نیستم
حرف هاشو با نهایت حرص درونیش بیان میکنه ، اصلا کی بهش این حق و داده اونقدر محق راجع به من حرف بزنه ، خدایا صبر
_یه سوال ؟ ، چرا به من که میرسی قدیسه میش..
انگار صبری در کار نیست
_خفه شو میفهمی خفه شو ، به چه حقی راجع به رفتار من پیش خودت تفسیر میکنی ، آره من بد کاره ام ، ولی از تو خوشم نمیاد برای همین اینجوری باهات رفتار میکنم ، خیالت راحت شد پس خفه شو
با نهایت ولوم صدام حرفهام رو بهش میزنم ، اونم ماشین رو کنار جاده کشونده و در سکوت نگاهم میکنه دست میبرم از ماشین پیاده بشم ، از اول هم بی عقلی کردم ، این عوضی آدم بشو نیست
میفهمه و قفل های مرکزی رو میزنه
میکوبم رو در و میگم:
_باز کن در و ، من احمقم هربار بهت اعتماد میکنم و بازم داخل آدم حسابت میکنم همین
ال …
میاد جلو و دستی که جلوش تکون میدم و میگیره
با لحنی آروم اما محکم میپره وسط حرفم و میگه:
_میدونم حق داری ، هربار به خودم قول میدم اذیتت نکنم فقط کنارت باشم آروم و بی صدا ، ولی دست خودم نیست که بیشتر از قبل خودم رو پیشت بد نشون میدم
اینکه بی اهمیتی بهم دیوونه ام میکنه اسمشو هرچی میخوایی بگذار ، ولی تو چند ماهه نقطه ضعف منی میفهمی

بیشتر از من جا خورده انگار ، آب دهنش رو قورت میده و برمیگرده سرجاش
هر دو سکوت کردیم ، من جوابی ندارم بدم و اونم انگار از چیزی که گفته پشیمونه
گفت نقطه ضعف ، همیشه چیزی که برات مهم باشه باعث ضعفت میشه یعنی براش مهمم
_بهار
اولین باره اینجوری صدام میکنه ، نمی خوام ادامه بده چون اطمینانی به احساسات خودم ندارم پس قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه میگم:
_آقای شیبانی ، لازم نیست توضیح بدید ، میشه راه بیفتید داره دیر میشه
حرفام رو در حالی میزنم که خیره ی روبرومم ، یهو بازوی چپم رو میکشه ، با چشمهای گرد شده از این حرکتش مقابل صورتش قرار میگیرم
عصبانیه چرا؟
اینبار صدای اونه که اوج میگیره:
_لازمه که توضیح بدم ، لازمه بگم چند ماهه خودم نیستم ، اوایل فکر میکردم عذاب وجدان دارم اما اون شب که تو بغلم از هوش رفتی و جون دادم فهمیدم ، حسم بهت بیشتر از یه عذاب وجدانه ساده ست
دست دیگه اش رو بند بازوی دیگه ام میکنه و حین تکونی که به منه خشک شده میده میپرسه:
_چیه به چی فکر میکنی ، بازم میخوایی با جملاتت خوردم کنی ، زحمت نکش بزار خودم بگم، من متجاوز ، من عوضی ، من هوسباز ، اما دیگه نمیخوام عقب بکشم با دوتا حرف تو که میدونم حق بیشتر از اینارو هم داری
پس صبر میکنم تا اون شب کامل از یادت بره

اینبار سرش رو بیشتر نزدیک میکنه و ملایمتر میگه:
_نگاهم کن ، مثل پسر دوست بابات نه مثل امیری که اونشب …
_متاسفم
لرزون میپرم میون حرفاش ،
نگاهم رو ازش میگیرم ، با همون لرزش و بغض لعنتی که از شنیدن حرفاش تو گلوم جمع شده، ادامه میدم:
_متاسفم که جوابی برای احساست ندارم
یکی از دستهاش رو از روی بازوم برمیداره و میاره سمت صورتم ، خشن چونم رو میگیره و برمیگردونه سمت خودش ،
از دیدن اون چشمها ، که اخطاری نگاهم میکنن ترسیده آب دهنم رو قورت میدم ، میخوام عقب بکشم اما نمیگذاره و میگه:
_نخواستم الان جواب بدی ، تاسفت رو هم نمیخوام ، فعلا سعی کن اون شب رو فراموش کنی
حین گفتن حرفهاش چند بار نگاهش رو بین لبها و چشمهام میگردونه
ترسیده از این که بازم بخواد پیشروی کنه میگم:
_قبوله ، تو هم سعی کن حد و حدود خودت رو بدونی
کج خند لعنتیش بازم رو لبهاش نمایان میشه و جواب میده:
_با اینکه سخته ، اما قول میدم از این به بعد اذیتت نکنم
با خنده ای سرخوش برمیگرده سرجاش ، چقدر زود موضعش رو عوض کرد ، در حالی که ماشین رو روشن میکنه میگه:
_بریم که حاج خانم منتظره
من چیکار کردم ، چی رو قبول کردم که اینقدر سرخوش شده ، رو میکنم سمتش و جدی با لحن همیشگیم میگم:
_نمیخوام فکر کنی که حقی نسبت به من داری ، فعلا سعی میکنم فراموش کنم چی بودی و چیکار کردی
اما شاید هیچوقت نتونم اون تصوراتم رو نسبت بهت از ذهنم پاک کنم
سری تکون میده و ناراحت جواب میده:
_اقلا میگذاشتی دو دقیقه با اون کلمه “قبوله” خوش باشم بعد میزدی تو برجکم ، تو فقط بهم فرصت بده من خودم ذهنیتت رو عوض میکنم باشه؟
تنها سری تکون میدم
الان چرا اونقدر از دست خودم عصبیم چی میشه خب یکم تنها یکم هم برای دلم کوتاه بیام.
تا وقتی برسیم دم خونه شون هر دو سکوت میکنیم ، با طرز رانندگیش معلوم بود اونم عصبیه
ماشین رو که م

یبره داخل ، سعی میکنه اخم هاش رو کم کنه ، اینو وقتی میفهمم که از آینه ماشین ، با انگشتاش پیشونی و بین ابروش رو کمی ماساژ میده
وقتی میبینه ، نگاهش میکنم
چشمکی میزنه و میگه:
_حاج خانم ما زیادی زرنگه ، نمیخوام بگه چرا ناراحتیت ، پس لطفا شما هم یکی از اون لبخند خوشگلات رو رو کن
نمیتونم لبخندم رو کنترل کنم ، با اون چشمکی که زد و اون لحن شیطونش یکم سخته
قفل در و میزنه ، قبل از من پیاده میشه و میخواد بیاد سمت من و در و برام باز کنه که قبل از اینکه برسه خودم پیاده میشم و حین برداشتن گلدون گل میگم:
_از این لوس بازیا خوشم نمیاد ، حس میکنم اون مردی که خم میشه در رو برای یک زن باز میکنه ، هدف پلیدی داره و البته غرورش رو هم پای اون هدف میگذاره
در و میبندم و برمیگردم که میبینم با نگاهی شیفته زل زده بهم ، میاد جلو گلدون رو از دستم میگیره ، جوری که دستهای بزرگش هر دو دستم رو همراه گلدون در بر میگیره ، میگه:
_خاص تر از اونی هستی که فکرش رو میکنم ، پس مرد رو همراه غرورش می پسندی
دستهام رو میکشم ، چون کم مونده خودم حد و حدودی رو که اخطارش رو بهش داده بودم ، بشکنم
روم رو ازش میگیرم و آب دهنم رو قورت میدم
میفهمه ، چون سرش رو خم میکنه سمتم و ادامه میده:
_خوشحالم که دیوارت رو کمی کوتاه کردی مقابلم

_من معمولا دیوار نمیکشم بین خودم با هیچکس تا کوتاهش کرده باشم ، چون توان مقابله با هر کسی رو تو خودم میبینم حتی تو ، انیس جون نگاه میکنه ، برو عقب
امیر برمیگرده و مادرش رو بالای پله ها میبینه ، با حرف های اونروزی که بهش زد باید مراقب رفتارش باشه
صرف نظر از تیکه ای که باربی بهش پرونده بود با لبخند کنارش می ایسته ،در حالی که با یک دست گلدون رو گرفته با دست دیگه اش راه رو نشون میده ، میگه:
_خوشحالم که دیواری نیست پس من هم همون راه مقابله رو یاد میگیرم
و با چشمکی روش رو ازش میگیره
با رسیدن به بالای پله ها سر خوش رو به حاج خانوم میگه:
_اینم از مهمون عزیرتون
بهار با نیم نگاهی به امیر میره سمت انیس و همزمان حین بغل کردن و بوسیدنش میگه:
_سلام انیس جون ، راضی به زحمت نبودم
انیس نگران نگاهش میکنه و جواب میده:
_علیک سلام عزیزم الان خوبی ؟ ، دیشب زنگ زدیم خونه تون با ایرج قرار بود بیاییم پیشت ولی نیلو جون گفت برگشتی آپارتمانت
_خوبم شکر باور کن اون شب هم چیزیم نبود اون جوجه دکتر الکی با آرامبخشش یک روز بیهوشم کرده بود
امیر که با این حرف های بهار یاد شیرین کاری خودش و نگاههای شیفته اون به قول باربی جوجه دکتر افتاده بود
با نشون دادن گلدون میپره میون حرفهاشون:
_حاج خانوم ، مهمون عزیزت زحمت کشیده این گلدون رو برات آورده
بهار با لبخند ادامه میده:
_امیدوارم دوسش داشته باشی انیس جون ، نمیدونستم از چه گلی خوشت میاد
انیس محکم دستش رو میگیره و میگه:
_تو خودت گلی ، گل برای چی آوردی ، بریم تو که داره از وقت ناهار میگذره ، فکر نمیکردم اونقدر طول بکشه تا برسید
بهار نگاه معناداری به امیر میندازه و جواب انیس رو میده:
_راستش تقصیر آقا امیر بود
امیر که متعجب برمیگرده ، بهار ادامه میده:
_اگر بهم میگفتن چه گلی دوست دارید اونقدر تو گلفروشی معتل نمیشدیم
انیس که جلوتر از اون دوتا رفته داخل جواب میده:
_فقط اسمش گل باشه من دوسش دارم ، ممنون عزیزم گلدون خوشگلیه میزارم تو تراس کنار بقیه گلها
امیر که از شیطنت بهار ، دوباره سرخوش شده ، جوری که حاج خانوم نشنوه میگه :
_بلدی شیطون باشی و دریغ میکنی
بها اما جوابی نمیده و با نگاهی مثلا جدی دنبال انیس میره داخل ولی امیر هم میفهمه جدیت نگاهش رنگ باخته.

ایرج خان از جاش بلند میشه و میاد سمت بهار
در حالی که با دقت رفتار پسرش رو زیر نظر گرفته ، خوشاآمد میگه و پدرانه پیشونیش رو میبوسه:
_نصف عمرمون کردی دخترم ، خوشحالم که سرحال میبینمت
_معذرت میخوام ، نمیخواستم نگرانتون کنم
با نیم نگاهی به پسرش که میخواد خودش رو بی اهمیت نشون بده جواب میده:
_جدا خیلی نگران شدیم
انیس که میدونه حرف های شوهرش چه منظوری پشتشه با خنده میگه:
_میز ناهار آماده ست ، میدونم همه گشنه تونه ، مستقیم بریم سر میز ، بهار جون بیا بریم لباست رو عوض کن
با یادآوری پوشش زیر مانتوش که یک تاب بافته ، میگه:
_راحتم انیس جون

سر میز بحث فواره رو ایرج خان باز میکنه ، بهار بهشون اطمینان میده که تو همین هفته درست میشه
انیس نگاههای گاه و بیگاه پسرش رو ، روی بهار میبینه و قند تو دلش آب میشه
ایرج اما بیشتر مطمئن میشه که باید با پسرش جدی راجع به این موضوع حرف بزنه و اخطار های لازم رو بهش بده

بهار قبل از همه تموم میشه و رو به انیس میگه:
_ممنون انیس جون واقعا خوشمزه بود ، دستت درد نکنه
_تو که چیزی نخوردی ، حتما دوستش نداشتی آره؟
_نه اصلا ، خیلی طعم عالیی داشت ، ولی کلا کم میخورم به خاطر رژیمم
_رژیم چرا تو که اندامت عالیه ، خودت رو درگیر ای

ن چیزها نکن اول جوونیته ، بخور ولی عوضش ورزش زیاد بکن
_البته ، باشگاه میرم ولی الان که نمیرسم برم مجبورم عوضش کمتر بخورم
امیر فکر میکنه ، پس الکی نیست اون کمر زیادی باریکش
و اندام پرفکتش
ایرج که دست از خوردن میکشه ، بهار بدون توجه به اینکه امیر هنوز مشغول خوردنه بلند میشه ، ظرف خودش و ایرج خان رو برمیداره و میخواد بره سمت آشپزخونه که انیس میگه:
_چیکار میکنی عزیزم ولش کن خودم بعدا جمعش میکنم
_چه کاریه ، چرا بمونه واسه بعد
با نگاهی به ساعت مچیش ادامه میده:
_هنوز دو ساعت از مرخصیم مونده
ایرج با خنده میگه :

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت

  ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت: _زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه …

4 دیدگاه

  1. سلام ببخشيد امروز پارت جديد زرو چه ساعتي ميگذاريد

  2. پازت جديد رو امروز ميذاريد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *