خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت ده

رمان حصار/پارت ده

 

که دوتا پسر خوشتیپ هم داخلشن , تا میخوام نگاهم رو برگردونم پسر کناری چشمکی میزنه و یه اشاره ای که نمیدونم یعنی چی با دستش در میاره
همون لحظه چراغ سبز میشه و راه میفتم و از تو آینه رو به سما میگم:
_جیگر و قلوه آره؟ متاسفم برات مهندس مملکت
گلی متعجب برمیگرده سمت عقب و میگه:
_واقعا تو هم مهندسی سما جون
حین تکون دادن سرم با خنده میگم:
_بفرما تحویل بگیر
حق به جانب جواب میده:
_خب این خودش مهمه که کارم رو با زندگی شخصیم قاطی نمیکنم نه گلی جون
و رو به گلی ادامه میده:
_تو هم جمع کن دهنتو مگه چمه خب مثل بهار عصا قورت بدم شبیه مهندس میشم
بیچاره گلی دهنشو با دستش میگیره و مظلوم میگه:
_ببخشید
همزمان من و سما با این حرفش میزنیم زیر خنده

به پیشنهاد سما اول میریم یکم پاساژ گردی میکنیم که به خاطر رفتار اون دوتا خیلی سریع پیشنهاد برگشت میدم و بعدشم میریم یه رستوران تو خارج شهر که گویا آشنای گلی اینا هستن
با رسیدنمون به محوطه رستوران پسری سبزه رو با قد و هیکلی نسبتا درشت میاد سمتمون که سما خیلی تابلو خودش رو پشت سر من قایم میکنه
گلی میخنده و میره جلو با پسره که دانو صداش میزنه صمیمی دست میده و احوالپرسی میکنن
با نگاه پسره سمت ما ، گلی برمیگرده و میگه:
_امروز دوستامو آوردم البته کلی هم تعریف رستورانتون رو کردم
رو به من ادامه میده:
_ بهار جون
و با گرفتن دست سما هم رو به پسره میگه:
_ایشون هم سما خانم عزیز
و رو به ما پسره رو دانیال معرفی میکنه
دانو هم خیلی محترمانه بهمون خوش آمد میگه و راهنماییمون میکنه سمت یکی از تخت هایی که دورش رو گل گرفته
بعد از نشستنمون میره تا به سفارش گلی برامون قیلون بیاره
همین که میشینیم سما سریع رو به گلی میگه:
_تو خجالت نمیکشی اون ابهت و بلندی رو دانی صدا میزنی
دست خودم نیست که میزنم زیر خنده از لحن دانی گفتنش
گلی هم با خنده جوابش رو میده:
_خودشم همین و میگه ولی عادت کردم ، چون تقریبا ١۵ ساله که میشناسمش ، دوست داداشمه از اون موقع ها دانو
صداش میکنیم.
همون موقع یه پسرک فرز بساط قیلون رو جلومون میچینه
و میره
سما موبایلش رو در میاره و شروع میکنه به سلفی گرفتن
نگاهم رو میدم به دور و بر چقدر الان یه نخ سیگار میچسپه دست میکنم تو کیفم و بسته گولد فلک ام رو که ماهی یه نخ گاهی هم بیشتر ازش میکشم رو درمیارم و یه نخ میندازم گوشه لبم فندک برونز طرح کلیدم رو بدون نگاهی به اون دوتا که دارن دوتایی عکس میگیرن زیر سیگار میزنم و روشنش میکنم
با لذت چشمام رو میبندم و پک عمیقی میگیرم و حین باز کردن چشمام دود رو میدم بیرون
همون لحظه صدای سما میاد که میگه:
_عالی شد ، وایی ببین گلی چه عکسی گرفتم
گلی هم با خنده میگه:
_آره به بهارم نشون بده
میره سمت قیلون و موبایل رو میگیره سمتم:
_بگیر نگاه کن چی خلق کردم
با دیدن عکس سه نفرمون که بیشتر کادر رو منه حینی که چسمامو بستم و دود رو از بینی و دهنم میدم بیرون و دست سیگار به دستمم کنار صورتمه ، سری تکون میدم و میگم بعدا بفرستش برام
حین کشیدن قیلون سری تکون میده و رو به گلی میگه:
_گلی موبایل رو از بهار بگیر و یه چندتا سلفی دیگه بگیر تا هوا تاریک نشده بعدا براتون میفرستم .

شب عالیی رو کنار هم میگذرونیم
یه پیام هم به فریدون میدم و مینویسم:
“روز جمعه ای با دوستام اومدم بیرون”

بعد از رسوندن سما و گلی ، با حس بهتری میرم خونه و بعد از یه دوش کوتاه با درست کردن یه قهوه جلو تی وی میشینم و کانالارو بالا پایین میکنم
ساعت ١١ شبه ، خسته ام پس چرا نمیرم بخوابم
کنترل رو میزارم رو میز و موبایلم رو برمیدارم بدون توجه
به تلگرامم که دایره سبز رنگ روشه
اینستا رو باز میکنم و میبینم سما کلی عکس گذاشته تو پیجش ، دیوونه عکس سه نفرمون رو هم آپ کرده ، تلفن رو برمیدارم و فورا شماره اش رو میگیرم ، همین که جواب میده شروع میکنم:
_سما ، با کدوم عقل سلیمی اون عکس گذاشتی تو پیجت
_چته بهار کدوم رو میگی
_یه سر به پیجت بزن میدونی
و سریعا قطع میکنم ، دختره خل
قهوه رو داغ داغ مینوشم و بلند میشم برم بخوابم که اینبار سما زنگ میزنه رو موبایلم
جواب میدم اما حرفی نمیزنم ، خودش شروع میکنه:
_بهار عزیزم همین الان پاکش کردم ببخشید به خدا عمدا نگذاشتمش
دستم خورده حتما
_تو گفتی منم باور کردم
_باور کن جدی میگم دیدی که چشمای خودم ، اونقدر رو تو تمرکز داشتم چپ افتاده
اینو راست میگه ، خودمم تعجب کردم
_بهار
ملتمس میگه
جوابش رو ساده میدم:
_باور کردم ، شب بخیر
_باشه عشقم ، شب بخیر
با قطع تلفن میرم سمت اتاق خواب و با مسواک زدن و کم کردن روشنایی خونه میرم تو تخت تا بخوابم که موبایلم بازم زنگ میخوره ، وای سما بدون نگاه کردن به صفحه موبایل جواب میدم:
_چیه سما ، گفتم که باور کردم
حرفی نمیزنه، همین که میخوام صفحه موبایل رو نگاه کنم صدای بمش تو گوشم میپیچه:
_انگار منتظرم نبود

*راوی*

بهار با شنیدن صداش آروم رو تخت میشینه و گوشی رو بیشتر به گوشش میچسپونه
امیر اما با خودش میگه الانه که گوشی رو روش قطع کنه ، امروز گفته بود عاشقت نیستم ، ولی از وقتی ازش جدا شده بود نمیتونست از فکرش بیاد بیرون پس میگه:
_قرارمون رو که یادته
_من جوابت رو همون عصر دادم ، بی خود زنگ زدی
چرا حس میکرد لحن باربی نرمش کمی گرفته ، وقتی امین اون عکس رو براش فرستاده بود و گفته بود “خدا در و تخته رو خوب جفت و جور میکنه” بدون فکر عصبی شماره اش رو گرفته بود فکر سیگار کشیدنش تو ملأ عام ، اونم با اون ژست لعنتیش ، منطقش رو از کار انداخته بود ، اما همین که صداش رو شنید ، یاد قراری افتاد که با خودش گذاشته بود
_الو؟
با صداش به خودش میاد و بدون فکر میگه:
_بهت نمیومد اهل سیگار کشیدن باشی
بهار متعجبه و جوابی نداره بده ، با خودش میگه چه جوری با این سرعت عکس رو دیده
امیر میفهمه و خودش توضیح میده:
_امین برام فرستاد
بازم جوابی نداره که بده
اینبار بحثی رو که از ظهر بهش فکر میکرد پیش میکشه:
_خیلی فکر کردم ، من هیچ وقت اونقدر خودم رو جلوی هیچ  دختری کوچیک نکردم پشیمون نیستم اینبارم ازت میپرسم قبول میکنی…
بهار قبل از اینکه بزاره حرفش تموم بشه میپره وسط حرفهاش و یواش و مردد میگه:
_نه
چون مطمئن نیست اگه اینبارم با همون لحن بگه میخوامت ، جلوش وا نده
امیر خنده بی جونی میکنه و جوابشو یواشتر از خودش میده:
_نمیگم چرا ؟ ولی خب رو اون حرفت حساب میکنم که گفتی ازدواج تو برنامه ات نیست ، چون مطمئنن بازم همو میبینیم ،شب خوبی داشته باشی باربی

گوشی قطع شده رو میاره جلو صورتش ، مگه همین رو نمیخواست پس چرا دلش نا آرامه موبایل رو میزاره رو عسلی و لبخندی میزنه و بلند میگه:
_خب شکر خدا ، اینم تموم شد با اون لحن باربی گفتنش
ولی خودش خوب میدونه که این حرفها هیچ کدوم حرف دلش نیست.
امیر اما با قطع گوشی میره سمت بسته سیگارش و با آتیش کردن و زدن اولین پک چهره پر دود اون دختر بازم میاد جلو صورتش
سری تکون میده و با خودش زمزمه میکنه:
_دیگه بسه تمومش کن پسر ، خود واقعیت رو داری فراموش میکنی ، اونم یه دختریه مثل بقیه فقط چون بهت محل نگذاشته گره شده رو دلت
با خاموش کردن فیتیله سیگار بلند میشه و بلند میگه:
_آره دقیقا همینه
نمیخواد فکر کنه ، پس مستقیم میره تا بخوابه فردا کلی کار داره که باید انجام بده .

*بهار*

_سما عزیزم رفتی پرونده هارو از علیپور بگیری
_صبر کن این و تموم کنم میرم
در حالی که دارم با دقت نمای جلو دستم رو نگاه میکنم بلند میشم و حین نیم نگاهی به سما میگم:
_خودم میرم ، نمیتونم منتظر کار تو باشم
با اعتراض میگه:
_چته تو از صبح همش گیر میدی؟
بدون اینکه بهش جواب بدم از اتاق میرم بیرون
با رسیدن به میز منشی ، با برداشتن دو پرونده قطور مربوط به پروژه لواسان میپرسم:
_رئیس برگشتن شرکت؟
_خیر خانم مهندس ، زنگ زدن گفتن نهار رو بیرون میخورن ، گویا جلسه طول کشیده
سری تکون میدم و برمیگردم به اتاقم ، تا اخر امروز باید پلان آخر نمای بیرونی ویلای شیبانی رو تحویل بدم
شکر خدا کار دیگه به آخرش رسیده
با ورودم به اتاق شروع میکنه:
_بهار یه سوال؟
با مشغول شدنم رو پرونده ها سری تکون میدم و میگم:
_بپرس
_این همه عجله برای چیه ، هنوز دو ماه مونده از موعد پروژه ویلا
_سوالی که جوابش رو میدونی نپرس
بلند شدنش و اومدنش سمت میز خودم رو حس میکنم ولی اهمیتی نمیدم نمیخوام بازم شروع کنه
دستشو میزاره رو پرونده و جدی میپرسه:
_جدا بهار میخوایی با تحویل این کار بری؟
عصبی میشم ، کلا این روزا همیشه عصبیم
دستشو پس میزنم و جوابش رو میدم:
_از اولم قرارم همین بود
_خیلی نامردی یعنی عروسی من اینجا نیستی ، هیچ هیجانی نداری برام؟
دستشو میگیرم و دلجویانه میگم:
_عزیزم ، کو تا نوروز الان تازه آخر پاییزه ، من تا بخوام برم طول میکشه ، شاید واسه عروسیت بودم
و برای این که بحث و عوض کنم ، بشاش میپرسم:
_چه خبر از آقاتون
کسل برمیگرده سمت میزشو جوابم رو نمیده
منم چیزی نمیگم ، خودمم دلم سنگین میشه وقتی به رفتن فکر میکنم ، حتی بابا هم باهام حرف نمیزنه، اما من تصمیمم رو گرفتم اونم با پافشاری هایی که این اواخر خان عمو برای خواستگاری دردونه ش ، میکنه
نمیخوام کار به اونجاها بکشه
هرچند مستقیم و غیر مستقیم به فریدون گفتم ولی اون فکر میکنه من از رفتنش تو اون سالها دلگیرم
دیگه نمیدونه من به کل قید زندگی مشترک رو زدم
یه جایی تو دلم گاهی قولی رو بهم یادآوری میکنه که به یک آدم دادم
اون آدمی که در تمام دیدارهایی که به خاطر ساخت ویلا و عقد سما داشتیم ، غیر از یک سلام کاملا مودبانه و سنگین چیز دیگه ای ازش ندیدم
و این بیشتر و بیشتر رفتنم رو به یادم میاره چون حس میکنم دلم سر جای خودش نیست و من آدم این حرف ها نبودم و نیستم .

با تموم شدن کارم میرم سمت میز سما و از پشت بغلش میکنم ، تقریبا دو ماهه با امین عقد کردن ، یه عقد جمع و جور تو خونه سما اینا
نظرم کلا راجع به امین عوض شده انگار پسر خوبیه ، هرچند اونم مثل پسر عموش گذشته چندان درخشانی نداشته اینو سما بهم گفت ، اما کلا پسر مقبولیه
چیزی نمیگه همونجوری از پشت بوسش میکنم و میگم:
_زشته فردا عروس میشی، پس فردا مامان میشی ، پس اون فردا مامان بزرگ ، اونوقت هنوز مثل بچه ها قهر میکنی بازم چیری نمیگه ، متعجب صندلیش رو میچرخونم سمت خودم ، که با صورت آویزونش مواجه میشم
عصبی میپرسم:
_چیه سما چته ، من که گفتم …
میپره بین کلامم و اونم عصبی تر میگه:
_زهرمار مثلا اومدی نازکشی ، تو چته یه مدته به همه میپری حواسم هست با عمو علی هم جور نیستی
به نظرت یه رفتن ارزش این وضعیت و حال و روز رو داره
_آره
یک کلام جوابش رو میدم ، یهو چیزی یادم میفته و برمیگردم سمتش ، اخطاری میگم:
_سما یادت نره نمیزاری امین بفهمه راجع به رفتنم و جایی که میخوام برم
با حالت متعجبی میگه:
_فهمیدم
با چشمهای ریز شده نگاهش میکنم تا ببینم چی رو فهمیده
ولی با یه لبخند میگه:
_باشه نگران نباش نمیزارم چیزی بفهمه
حوصله سوال کردن ندارم پس برمیگردم سر میز ، اما هنوز ننشستم که موبایلم زنگ میخوره ، زیر کاغذ و
پروندها پیداش میکنم
نیلو جونه خدا بخیر بگذرونه ، جواب میدم و میرم سمت پنجره:
_سلام نیلو جون
_سلام عزیزم ، خوبی تو
_شکر تو چی ، سرما خورده گیت خوب شده
_آره گلم فقط یکم کسلیش مونده تو تنم ، اینارو ولش کن شب دعوت داریم
دستی به پیشونیم میکشم وکلافه میپرسم:
_کجا؟
مردد جواب میده:
_خان عمو همه رو دعوت کرده ، میدونی که هر ماه همه رو دور هم جمع میکنه
نا امید نگاهی به هوای بارونی بیرون میندازم که نیلو ادامه میده:
_بهار ، حتی فکرشم نکن بهونه بیاری
با نفس بلندی میگم:
_میدونم ، کی راه افتادید یه زنگ بزن منم از خونه خودم راه میفتم
_خب چرا نمیایی اینجا ، ممکنه بابات…
_نیلو جون یادت نره زنگ بزنی ، ممنون که خبر دادی
ناچار با یه خداحافظی قطع میکنه
موبایل رو سر میدم تو جیب کتم و پنجره رو باز میکنم ، چقدر این هوای بارونی به نظرم جذابه
_ببند اون پنجره رو یخ زدم ، اقلا اون هوایی کوچیک رو باز کن
میبندمشو برمیگردم سمتش :
_من چرا این کار و کردم
سوالی نگاهم میکنه که ادامه میدم:
_هم اتاقی شدنم با تو رو میگم
بدون اینکه دلگیر بشه با برگردوندن سرش جواب میده:
_خیلی هم دلت بخواد

حاظر و آماده نشستم منتظر تماس نیلو ام که راه بیفتم خونه خان عمو
تلفن خونه که زنگ میخوره به خیال اینکه نیلو إ جواب میدم:
_جونم نیلو ، چی شد چرا هنوز راه نیفتادید ، دیر شد
_این اداها چیه درمیاری؟
باباست که با جدی ترین حالت ممکن این سوال رو میپرسه
سعی میکنم بدون دلخوری های اخیر حرف بزنم ، اما تلاشم بی فایده است و یک کلام میگم:
_سلام
_هوا بارونیه ، پاشو بیا اینجا با هم میریم
_دیروقته دیگه فرصت نمیشه بیام تا اونجا ، من الان راه میفتم
_از کی اونقدر خودسر شدی بهار
نمیتونم زبونم رو کنترل کنم :
_از همون وقتی که شما بدون نظر من بریدی و دوختی
حرفی نمیزنه ، منم با یه “اونجا میبینمتون” تلفن رو قطع میکنم
به کمک چند نفس عمیق جوشش اشک رو از تو چشمام پس میزنم و با قفل کردن در راه میفتم سمت پارکینک
ماشین و که راه میندازم حس میکنم یکی محکم دلم رو فشار میده
شیشه رو می دم پایین ، هوای سرد و نم بارون نفس کشیدن رو برام راحت تر میکنه
دستم میره سمت پخش ، یکی از آهنگ های مورد علاقه سما ست ، صداش رو تا ته زیاد میکنم تا یکم ذهنم از افکار به هم ریخته پاک بشه و با حال بهتری برم تو اون جمع که همه منتظر یه بهونه ان تا باهاش من رو بکوبن
اما همین که آهنگ شروع میشه ، از معنیش حالم بدتر میشه
الان من فقط به عشق احتیاج دارم یعنی؟
با ادامه آهنگ متعجب دست میبرم قطعش کنم که پشیمون میشم
کسی اینجا نیست ، خودمم که نمیتونم گول بزنم
یه تیکه از آهنگ رو که میگه”هیچکی از دلم خبر نداره فقط به خودت میگم ”
پوزخند میاره رو لبم ، هیچوقت همچین جراتی از دختری مثل من برنمیاد نه به خاطر ترس از طرف مقابل ترسی که دارم مال غرورمه ، من بدون غرورم هیچم
عصبی پخش رو خاموش میکنم
بعد از بیست دقیقه میپیچم تو کوچه سربالایی و عریض خونه خان عمو
دم در منتظر اومدن بابا و نیلو می ایستم ، مطمئنن اونا دیرتر میرسن .
از تو آینه رژ قرمز رنگم رو تمدید میکنم همین که میخوام سر رژ رو بزارم ، یاد حرف اون روزش تو کافه می افتم
حتی خودمم نمیدونستم که مرتب دارم از این رنگ رژ استفاده میکنم ولی اون…
با نوربالایی که بابا میزنه ، ماشین رو دوباره روشن میکنم و پشت سر بابا وارد باغ بزرگ عمارت خان عمو میشم
دیدنه تعداد کم ماشین ها ، ناخودآگاه میترسونتم ، با خودم زمزمه میکنم:
_این یعنی خان عمو میخواد موضوع خوانوادگی ای رو مطرح کنه
پیاده میشم و میرم سمت نیلو و که محکم بغلم میکنه ، میخوام به بابا سلام کنم که بدون توجه به وجود من میره سمت پله ها ، برمیگردم سمت نیلو که دستم رو فشار میده و نگاهش رو میدزده

بغیر از ما و خونه عمه خانم ، بقیه افراد مهمونی که کم از یه کوچه ندارن همه خوانواده بزرگ خود خان عمو ان از وقتی تو جمع نشستیم معذبم ، اونم با اون اخم های خان عمو کنار نگاه های شیفته عمه خاتون روی قد و بالام
فریدون هم غیر از یه سلام نسبتا گرم دیگه حتی نگاهمم نکرده
حس میکنم استرس داره چون چند لحظه یک بار کف دستشو رو دسته کلفت مبل میکشه
آقایون صدر مجلس گرم گفت و گو راجع به بازار روز و این حرف هان ، نیلو هم میون دخترها و عروسهای خان عمو مشغول رد و بدل کردن شماره مزون های جدیدی ان که هر کدوم پیدا کردن ، عجیبه غیر از من و آوا دختر کوچیکه عمه خاتون که با ۴۵ سال سن هنوزم انگار همسن منه اونم به خاطر اینکه تا به این سن ازدواج نکرده ، دختر دیگه ای از فامیل تو جمع نیست
حوصله ام داره سر میره ، تصمیم میگیرم یکم برم تو تراس، اما قبل از اینکه بلند شم خان عمو که نمیدونم کی بلند شده با تحکم عجیبی میگه:
_بهار ، بیا اتاق کارم حرف دارم باهات
سکوت عجیبی حاکم میشه بر جمعی که تا دقایقی پیش اگه بلند صدا هم میزدی کسی نمیشنید
بلند میشم و بدون نیم نگاهی به جمع ، پشت سر خان عمو با اون اقتدار خوفناکش میرم سمت اتاق کارش که تو ایام قدیم یکی بود از فوبیاهای من
پشت سرش وارد میشم و درم پشت سرم میبندم حین رفتن سمت مبلهای کنار شومینه ی مرمرین و زیبای قدیمی
به مدل خودش شروع میکنه:
_کی میخوایی یاد بگیری مثل یک خانم لباس بپوشی؟
نگاهی به پیراهن مخمل عنابی رنگ با آستین های کامل که تا پایین زانومه و دامنشم کلوش و راحته میندازم و فکر میکنم “از این خانومانه تر”
میشینه و به منم تشر میزنه:
_چرا وایستادی بیا بشین
میرم و روی مبل روبروش خیلی موقر میشینم و پاهام رو کنار هم جفت میکنم
خیلی دقیق زل زده به حرکاتم ، اما من اصلا هل نمیشم و مثل خودش زل میزنم تو چشماش که شروع میکنه:
_همون موقع قبل از سفرشون به کانادا به علی هم گفتم ، که میخوام عروسم بشی ، نمیخواد ناز کنی و بگی که فکر میکنم همه مون میدونیم بین تو فریدون چی بوده و هست

چه بی مقدمه ، خدای من اینا پیش خودشون چی فکر کردن اگه الان حرف نزنم دیگه نمیتونم با این قوم که دور نیست همین امشب عاقد هم بیارن ، مقابله کنم پس با ادب کامل میپرم میون حرفاش که تعریف و تمجید از دردونه اشه
و میگم:
_ببخشید خان عمو ، من خوشحالم که قبل از همه با خودم حرف زدی ، من قصد ازدواج ندارم نه الان نه هیچ وقت دیگه انگار بدون مقدمه تر از خودش جوابشو دادم ، چون خودمم به اندازه خان عمو شکه ام از لحن قاطع و مطمئنم
_یعنی چی؟ بیشتر توضیح بده
این جمله رو با چشمهای ریز شده و لحنی ترسناک بیان میکنه ، بعید نیست همین الان عصاش رو بکوبه تو سرم پس با لحنی ملایم توضیحم رو اینجوری شروع میکنم:
_نمیخوام فکر کنید بی ادبی میکنم اما تو چند ماه اخیر
هر بار به فریدون خان گفتم که نظرم راجع به این ازدواج چیه ولی ایشون…
_گفتی؟
اون هم میپره وسط نطق کردن من ، مجبور جوابش رو میدم:
_بله ، هر بار که بحثش پیش اومده
چند لحظه سکوت میکنه و متفکر دستی به ریش مرتبش میکشه ، و یهو میگه:

_نمیفهمم چرا نظرت عوض شده ، چیز بدی دیدی از فریدون
کلافه نگاهم رو میدم به شومینه و یاد یه جمله ای میفتم که میگفت “یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه که
بخوایی برای بقیه توضیح بدی الان دقیقا چه مرگته…”
چرا همه فکر میکنن من اون موقع ها عاشق فریدون بودم شاید چون اون خودش رو صاحب من میدونست همه این توهم براشون درست شده که من خودم این اجازه رو بهش دادم
خان عمو که سکوتم رو میبینه از جاش بلند میشه و ادامه میده:
_الان میرم میفرستمش تو اتاق ، هر دلخوری دارید حل کنید اون همه آدم الکی جمع نشدن امشب مراسم خواستگاریته
وحشت زده بلند میشم و رگباری شروع میکنم:
_خان عمو قسم میخورم من هیچوقت حسی فراتر از یه دوست و برادر به فریدون نداشتم
اون بود که با غیرت بازی هاش جوری نشون میداد که من چیزی بیشتر از یه دختر عمو ام براش
الانم بهتون گفتم ازدواج تو برنامم نیست ، من مستقل نشدم که بعد یکی دو سال برم ازدواج کنم
نفسی میگیرم ، به دستام که تو هم قفلشون کردم خیره میشم و ادامه میدم:
_دارم کارهامو میکنم برای همیشه برم پیش مهدی
با استفاده از سکوت خان عمو با جرات بیشتری میگم:
_خودتون یه جوری موضوع رو جمع کنید نمیخوام خدایی نکرده غرور فریدون تو جمع بشکنه
جوری زل زده بهم که کم کم دارم دست و پامو گم میکنم
اینبار سوالش ربطی به موضوع نداره:
_پس علی چی ، میگی میخوایی بری هیچ فکر کردی بابات اینجا تنها چی به سرش میاد
_تنها نیست نیلو رو داره
_خوب میفهمی منظورم رو ، لقمه رو نپیچون
_خان عمو..
کف دستشو به عنوان ساکت باش میگیره جلو صورتم و با تحکم مخصوص خودش میگه:
_دوست داری بری ، برو اما نه برای همیشه این و همون موقع به مهدی داداشتم گفتم ، راجع به فریدون هم میسپرم دست خودتون فقط میتونم امشب رو یه جوری جمع کنم.
بدون اینکه فرصت حرف دیگه ای بده اتاق رو ترک میکنه
نا امید میشینم رو مبل و زل میزنم به شعله های رنگی
آتش و فکر میکنم “دارم میرونم بدون اینکه سکان دستم باشه ، باید ته این روندنم کجا برسم خدا”
صدای باز و بسته شدن در اتاق میاد ، میلی به گرفتن نگاهم از اون شعله های خوش رنگ ندارم
مطمئنن کسی جز فریدون نمیتونه باشه
جایی که خان عمو چند دقیقه قبل نشسته بود میشینه
از گوشه نگاهم میبینم که زل زده به نیمرخم
_فریدون؟
از بغض تو گلوم تعجب میکنم جوابم رو نمیده
سرم رو برمیگردونم سمتش ، اینبار اونه که نیمرخش سمته منه با حس سنگینی نگاهم ، میگه:

_فقط بگو دلیلت چیه که میخوای رویای ده ساله ام رو خراب کنی ، بهار من از وقتی که فهمیدم احساس چیه فقط تو رو پشت پلکهام دیدم
دلیلی ندارم براش توضیح بدم ، فقط متاسف نگاهش میکنم
با گذاشتن آرنجش روی زانوهاش سرش رو جلوتر میاره ، انگار عصبیه که چشماشو میبنده و روش رو میکنه یه سمت دیگه و یواش میپرسه:
_کس دیگه ای؟
خیلی سریع میگم:
_یه بار دیگه ام این رو پرسیدی ، کس دیگه ای نیست من اهداف خودم رو دارم من لیاقت تو رو …
_بس کن ، این حرف های کلیشه ایتو اگه الان آمادگیشو نداری میتونم بازم صبر کنم
بلند میشم و میرم کنارش میشینم ، دست راستم رو میزارم روی بازوی چپش و حرف آخرم رو رک میزنم:
_هیچ وقت نمیتونم غیر از یه دوست یا حتی یه داداش بزرگتر جور دیگه نگاهت کنم
خیلی ناگهانی برمیگرده سمتم و برای اولین بار با پرخاش تو صورتم میگه:
_خفه شو بهار احساسم رو بیشتر از این لجن نکن من هیچوقت مثل یک برادر بزرگتر با تو رفتار نکردم
نمیدونم چرا این روزها اونقدر احساساتی شدم ، قطره های اشک بدون اجازه پشت سر هم از چشمام سر میخورن
_معذرت میخوام ، یک لحظه عصبی شدم
فکر میکنه گریه ام برای رفتار اونه ، با کشیدن نفسی عمیق از جام بلند میشم و میگم:
_مشکلی نیست ، قبلا هم بهت گفتم تو فامیل دخترای برازنده ی زیادی هستن که منتظر یه گوشه چشم از تو ان
من و تو هم دوتا دوست خوبیم ، سعی کن کنار بیایی
بلند میشه و ناباور پچ میزنه:
_یعنی این جواب آخرته ؟
برمیگردم سمت در و حین باز کردنش جواب میدم:
_جواب اولمم بود
دیگه صبر نمیکنم چیزی بگه ، از اتاق میام بیرون و میرم سمت جمع که با ورودم بازم سکوت میکنن ،
با صورتی جدی میرم میشینم سرجام
کاش بشه همین الان برم خونه به شدت نیاز دارم با مهدی حرف بزنم
سنگینی نگاه بابا رو حس میکنم اما عمدا جوری وانمود میکنم که نمی بینمش
همه این ها تقصیر اونه ، اگه همون چند ماه پیش که گفتم من نمیخوام با فریدون ازدواج کنم مستقیم به خان عمو میگفت الان این جمعیت اونجوری به من زل نمیزدن
زینب دختر بزرگ خان عمو ، که همیشه از مامانم بدش میومد میاد کنارم میشینه اما تا میخواد حرف بزنه خان عمو بلند میگه:
_زینب دخترم برو ببین میز شام آماده است
با نگاهی به من رو میکنه سمت باباش و جواب میده:
_چشم خان بابا ، همین الان
نگاهی قدرشناسانه به عمو میندازم که بی تفاوت بازم گرم گفت و گو میشه

بقیه شب رو با چشم غره های گاه و بیگاه زینب خانم و نگاه های جدی شده عمه خانم میگذرونم ،
حین بیرون اومدن از عمارت ، بابا بهم نزدیک میشه و یه کلام میگه
“خونه منتظرتم ”
مجبور پشت سرشون ماشین رو راه میندازم
تو راه به رفتار فریدون فکر میکنم ، بقیه شب ، خودش رو با تلفنهای طولانی کاری مشغول نشون داد تا نیاد تو جمع ولی من میدونستم اون داد و هواری که رو فرد پشت خط میکشید ، همش نشون دادن عصبانیتش بود
همیشه همین بود تا عصبی میشد همه باید میفهمیدن
با خودم فکر میکنم “من چقدر خوب فریدون رو میشناسم”

جلوی بابا نشستم ، اما هیچ کدوم حرف نمیزنیم بیچاره نیلو هم تا حالا چند بار جوشونده گل گاو زبون آورده اما رو میز بدون اینکه کسی لب بزنه سرد شده
با نگاهی به ساعت که داره به صفر نصف شب نزدیک میشه رو به بابا یواش میگم:
_داره دیر میشه من خونه کار دارم باید…
_شرط دارم
من و نیلو همزمان به هم نگاه میکنیم که ادامه میده:
_مگه نمیخوایی بری پیش مهدی ، باشه قبول برو ولی شرط دارم
جدی جوالش رو میدم :
_هر شرطی باشه قبول میکنم الا ازدواج
_اول اینکه ، چند ماه باقی مونده رو میایی اینجا زندگی میکنی دوم ، برای یک سال میری اونجا اگه گفتم برگرد باید برگردی
هر دو شرطش خلاف نظر منه پس میگم:
_یعنی چی بابا ، ما قبلا حرف زدیم الان این شرط و شروط چه معنی میده
خیلی بی منطق بلند میشه و میره سمت راه پله و جوابم رو میده:
_همین که گفتم ، در ضمن بازم فکراتو بکن فریدون ارزشش رو داره که هر هدفی که برای خودت چیدی رو فراموش کنی
عصبی بلند میشم و راه میفتم سمت در ورودی که بازم صداش رو میشنوم:
_فردا شب بیا و جواب آخرت رو بهم بگو
در ورودی رو بهم میکوبم و بدون توجه به صدا زدن های نیلو در حیات رو هم بلندتر میکوبم و سوار ماشین میشم ،
راه میفتم و فکر میکنم که هدف بابا از این کارا چیه چرا مهدی اینقدر راحت رفت ولی من چند ساله بازیچه دست بابا شدم .
با سرعتی که ناشی از اعصاب تحریک شده امه خیلی زود میرسم آپارتمانم .
در ورودی رو که میبندم با درآوردن پالتوم ، سریع شماره مهدی رو میگیرم
یک دور کامل بوق میخوره اما جواب نمیده ، دوباره میگیرم بازم تماسم بی جواب میمونه
رو مبل میشینم و کلیپس رو از موهام باز میکنم ، هر دو دستم رو میکشم تو موهام و همون جا مشت میکنم
یعنی باید قبول کنم فقط برای یک سال برم و برگردم معلومه که نه ، من نمیخوام برگردم اینجایی که زن رو داخل آدم حساب نمیکنن
با صدای تلفن به خودم میام مهدیه ، عصبی جواب میدم:
_معلوم هست اول صبحی کجایی؟
_اوه چه خبرته ،تو که میدونی هر روز صبح میرم میدوئم
چی شده مهمونی خونه خان عمو چطور بود
_افتضاح ، حدسم درست بود
_بهار غرور فریدون رو نشونه نگیر میدونی که چجور آدمیه
_چیکار میتونم بکنم من به نظرت با آروم ترین لحن ممکن و برای چندمین بار بهش گفتم نه
_خب ، آخرش چی شد
_فعلا اون رو ول کن ، بابا برگه تازه رو کرده
یهو میزنه زیر خنده و میگه:
_نکنه راجع به شرطهاش باهات حرف زده
با خنده اش اعصابم بیشتر تحریک میشه و با داد میگم:
_یعنی اینم میدونستی
انگار از حرفی که زده پشیمون میشه که خنده اش رو جمع میکنه و جواب میده:
_خب منم تازه فهمیدم ولی بهش گفتم بی فایدست ، فکر نمیکردم جدی جدی بیاد بهت بگه
_حرفی ندارم بهت بزنم ، جاسوس دو جانبه
و گوشی رو قطع میکنم ، مهدی هم طرف باباست چطور از هر قدمش خبر داره
باید به فکر یه راه حل دیگه باشم

@awrrinovel

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *