خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت بیست

رمان حصار/پارت بیست

 

*بهار*

عصبی از حرفش که منو یاده روزهای گذشته و حرفهای ایرج خان انداخته ، قبل از اینکه بهم برسه از روی مبل جست میزنم و حینی که موهام رو کنار میزنم رو به صورته متعجبش میگم:
_بسه ، کاری میکنی که دیگه نخوام بیام پیشت
به خودش اومده انگار
_باشه آروم باش ، ولی یادت باشه این مرزه حد و حدودها خیلی نمونده بشکنه
خیره به انگشته اشاره اش که میاد و میره ، فکر میکنم ، یعنی باید مثله زن و شوهرهای واقعی رفتار کنیم
میرم سمته مانتو و شالم
_باید برم ، داره دیر میشه
حینه اومدنش کنارم میگه:
_شام بمون ، قول میدم فاصله اسلامی رو رعایت کنم
به چشمهای خندونش نگاهی میندازم
_آره جونه خودت ، تا حالا کدوم قولت رو سر بردی تا…
_بهار ، بیا یاد بگیریم دیگه از گذشته حرف نزنیم نمیخوام حالمون گرفته بشه
سری تکون میدم و حینه باز کردنه در ورودی میگم:
_درسته ، فردا شب میبینمت
شالم رو درست میکنه و جواب میده:
_باشه برو ، ولی جدا حالم رو خوب کردی ، دلم خیلی گرفته بود
بی اراده خودم رو میکشم جلو بوسه کوچیکی به اون صورته ته ریش دارش میزنم
_منصفانه بود ، آرامش مقابله آرامش
میرم بیرون از آپارتمان
دستم رو ول نمیکنه ، هی میخواد چیزی بگه ، منتظر نگاهش میکنم اما ، با لبخندی دستم رو بوسه آرومی میزنه و با بستنه در ورودی میگه:
_بریم باهات میام تا کنار ماشین
چیزی نمیگم ، دوست دارم بیاد ، تو آسانسور خیره هم از آینه کدر روبرومون لبخند میزنیم ، چقدر حاله دلم خوبه وقتی کنارشم ، اصلا انگار کله ذهنم تعطیلی اعلام میکنه.

به خونه میرسم ، ماشین فریدون رو میبینم ، خدایا حوصله ی این یکی رو اصلا ندارم
میخوام قبل از اینکه کسی ببینتم برم اتاقم ، اما هنوز در ورودی رو نبستم نیلو که انگار کمی ناراحته میاد جلو میگه:
_کجا بودی بهار ، بابات اینا تو سالن منتظرتن
پوفی میکشم و بدونه اینکه جوابش رو بدم بازوش رو فشاری میدم و راه میفتم سمته سالن که هیچ صدایی ازش نمیاد
با دیدنه حال و روزه سه مردی که تو پذیرایی نشستن میفهمم به فریدون گفتن
مهدی رو به پنجره ایستاده و بابا خیره فریدونیه که با دیدنه من از جاش میپره و میاد سمتم
این چرا اینقدر طلبکاره ، عجیبه تا این لحظه هم نمیخوام احترامش رو بشکنم ، خدا کنه فریدونه قدیم ها رو دوباره علم نکنه جلوم ، چون نگاهش همون نگاهه ، خیلی نزدیک بهم ایستاده ، جوری که فقط خودم بشنوم میگه:
_رسیدن بخیر ، همون روز که بوی عطرش تو خونه ات پیچیده بود باید میدونستم گولش رو خوردی ، دقیقا مثله الان که بوش رو لباسهات مونده
تمامه سعیم رو میکنم ، رنگم نپره ، این عادته فریدونه ، حدسیاتش رو میگه و از رد فعلت میخواد بفهمه درسته یا نه

برعکس اون من رسا حرف میزنم
_به چی میخوایی برسی؟
_به اون چیزی که خیلی وقت پیش ازت پرسیدم ، اما جوابم رو ندادی
_ایناها تو روی برادرم و پدرم جوابت رو میدم ، آره یکی هست فریدون تو ه…
_بهار
باباست که اخطاری صدام میزنه ، چرا من که خیلی مودب جوابش رو دادم
بیشتر نزدیک میشه
_به همین راحتی نیست که میگی ، پونزده سال منتظر نبودم که دو روزه ول کنم بری
رو میکنم سمته مهدی که نگران نگاه میکنه ، یعنی میخوان همونجوری نگاه کنن هرچی دلش میخواد بگه؟
قدمی عقب میرم و میگم:
_فریدون منطقی باش ، تا حالا هر بار بهت گفتم ، نمیگم مثله مهدی هستی برام ، اما نمیتونم به چشم مرده آینده ام نگات کنم
میبینم که به زور خودش رو کنترل کرده و دستهاش رو مهار میکنه ، همیشه همین بوده عصبی و زود جوش
از بین دندونهای کلید شده اش خیره تو چشمهام بلند میگه:
_من الان میرم ، اما بهار خانوم بشین خوب فکر کن ، هیچ چیز اینجوری تموم نمیشه
بدونه خداحافظی از کنارم میگذره و میره سمته بیرون ، حرفهای آخرش زیادی جدی بود ، خیره میشم به بابا که داره بهم نزدیک میشه ، بازوهامو میگیره ، تازه میفهمم بدنم لرزشه خفیفی گرفته ، بغلم میکنه
_از اون شب که تو روی خودت قسم خوردم دیگه تو زندگیت دخالت نکنم ، تصمیم داشتم هیچ وقت بهت نگم چیکار کنی
اما الان میگم که با مهدی برگرد کانادا
یعنی چی برگردم ، پس امیر چی من امشب بهش گفتم قبول کردم ، از بغلش میام بیرون و ناباور میپرسم:
_یعنی چی؟
مهدی عصبی دوباره روش رو میکنه سمته پنجره
_بهار باور کنم این چشمهات برای اون پسر اشکی شده
اشک ، کی اومدن پایین که نفهمیدم ، دستهام رو محکم میکشم رو صورتم ، چه سرخود شدن اینا
چونه ام رو میگیره و حینه بالا آوردنه صورتم میپرسه:
_چی رو باور کنم ، این اشکهات رو یا رفتن شیش ماه پیشت رو؟ خیلی وقته به رابطه تون شک کردم همون شبی که تا خود بیمارستان بغلت کرده بود اما بازم میگفتم بهار اهلش نیست
برام سخته تو روش که جدی و کمی هم عصبی شده ، چیزی بگم
مهدی به دادم میرسه
_بابا الان وقته این حرفها نیست ، نمیبینی حالش خوب نیست؟
خودش میاد و با گرفتنه دستم میکشتم سمته پله ها و با راهی کردنم آروم میگه:
_برو بالا من باهاش حرف میزنم

مسخ شده از حرفهای بابا میرم سمته اتاقم ، مستقیم میرم سمته تخت و پایینش میشینم ، با بغل کردنه زانوهام فکر میکنم کارم به جایی رسیده بابا خودش میگه برگرد کانادا
چی شد به اینجا رسیدم ، کی اونقدر کوچیک شدم
چنگی به موهام میزنم ، فردا شب که امیر هم هست فریدون چیکار میکنه
گفت اون روز فهمیده که تو خونه ام بوده ،
اصلا از چی میترسم من الان
چقدر بهم ریخته ام

با همون حوله تنم رو تخت دراز کشیدم ، جون ندارم خودم رو آماده کنم ، همش یک ساعت مونده به اومدنه مهمونا
لباسهای انتخابیم کت و شلوار قرمز رنگیه با تاپه ساتنه کرم رنگش که یقه بازی داره ، اما دو دلم از پوشیدنش دلم یه لباسه سیاه میخواد مناسب با حال و روز دلم ، اما متاسفانه چیز خوبی ندارم
نیلو بدونه در زدن میاد تو و با دیدنم متعجب میگه:
_بهار ساعت رو دیدی؟
نگاهی به قیافه حاضر و آماده اش میندازم ، کت و دامنش که از ترکیبه دو رنگه دودی و بنفشه سیر خیلی زیبا ترش کرده
خودم رو میندازم رو شکم و با چشمکی میگم:
_بابا خوشتیپ ، چیکار کردی تو؟
نمیخنده ، میاد جلو و با نگاه به دور و برم میپرسه:
_کو لباست ، پاشو بهار کمکت کنم ، میدونم حالت خوب نیست عزیزم اما فکر کن الان کله فامیل میان ، همه ام که ماشاالله چشمشون رو توئه ، پس نگذار کسی ضعفت رو ببینه
بلند میشم و با نیم نگاهی به جشمهای خیره اش بدونه توجه به حرفهای کاملا درستش ، میگم:
_یه کت و شلوار قرمز رنگ میخوام بپوشم
_چی ، واقعا میخوایی کت و شلوار بپوشی؟
_میدونم نیلو مناسب نیست ، ولی باور کن حوصله پیراهن پوشیدن ندارم
انگار نیلو هم فهمیده چقدر داغونم که با تمومه گیر بودنش ، دیگه چیزی نمیگه و کمکم میکنه تا موهام رو خشک کنم و حاضر شم.

همهمه پایین میگه که همه اومدن ، منم که حاضر و آماده نشستم ، هنوز هم حوصله پایین رفتن ندارم
خوشبختانه سرشون اونقدر شلوغ شده که نفهمن نرفتم پایین ، بدونه نگرانی سیگاری رو روشن کردم و دارم نفس به نفس خودم رو حاضر میکنم برای ریلکس بودن جلوی حرفهایی که ممکنه بشنوم ، چون جدیدا کمی بی تحمل شدم

با زنگ خوردن گوشیم که اسمه مهدی روش افتاده میفهمم دیگه زیادی دیر کردم
اروم از اتاق میرم بیرون ، صدای موسیقیه بیکلام ، خیلی کم شنیده میشه چون همهمه اونقدر زیاده ، چیکار میکنن اون پایین ، دعوا نیست که مثلا مهمونیه
پله به پله دلهره ام بیشتر میشه ، نمیدونم چرا اما از روبرو شدنه فریدون با امیر میترسم ، از دیدنه ایرج خان و پرسیدنه نظرم راجع به حرفهای اون روزش هم میترسم
اصلا کلا ترسو شدم ،
آخرین پله رو که پشته سر میزارم ، با تکون دادنه سرم برای هر کسی که نگاهم میکنه میخوام برم سمته بابا و مهدی ، که خوشبختانه جلوی دوپله پذیرایی مهدی بهم میرسه و با لبخند میپرسه:
_چیکار میکنی اون بالا؟
مثله خودش لبخنده ساده ای میزنم و نگاهم رو تو سالن میچرخونم ، دنباله اونی که دلم انگار زبون در آورده و میپرسه کجاست؟
_آروم باش کناره بابا و ایرج خان ایستاده
مهدیه که دمه گوشم این حرف رو میزنه و متعجبم میکنه
نگاهش نمیکنم ، اما دلم زبون به دهن میگیره و آروم میشه
با رسیدنمون به بابا و جمعیته دورش ، لبخندی میدوزم به لبم و به همه سلام میدم ، بیشترشون رو که خیلی وقته ندیدم به زحمت میشناسم ، از امین که میگذرم به اون مرده کت و شلواره سرمه ایه راه راه پوش میرسم ، دلم که لال شده بود دوباره شروع میکنه ، اما اونقدر دلهره نگاهه بابا رو که رومونه دارم نمیفهمم اینبار چی میگه
محجوب “خوش آمدید” ی میگم بهش و بدونه نگاه کردن بهش میرم سمته خانما که اونطرف تر ایستادن
سما قبل از همه میاد سمتم و بدونه سلام میپرسه:
_کجایی تو ؟ روم هم نمیشد بیام بالا پیشت
با لبخندی به روش ، میرم سمته جمعیته نسبتا زیاده خانما و سلامه دسته جمعی به همه میکنم و بعد از احوالپرسی های معمول ، رو به سما میگم:
_خوش اومدی عروس خانم ، چیه راه نداری جنگولک بازی دربیاری یا واقعا خانم شدی؟
_بودم و شدم ، به امید خدا تو هم به زودی میشی
با این حرفش یاد امیر میفتم ، آروم میچرخم تا بتونم ببینمش
نگاهش رو که رو خودم میبینم نگران چشمام رو میبرم سمته بابا ، خوشبختانه مشغوله حرف زدنه
فریدون رو ندیدم ، ممکنه نیومده باشه؟

*راوی*

خیره به اون نگاههای بهار که ماله اون پسره تازه از راه رسیده شده بزور خودش رو کنترل میکنه
اما حرف های مهدی که همون دیشب بهش زنگ زده و کمی هم شده آرومش کرده بود رو به یادش میاره تا بتونه خودش رو آروم نگه داره
ولی بازم اون پسره امشب باید میفهمید ، داره پاشو از گلیمش درازتر میکنه
نگاهی به جمعیته مهمونی میندازه همه آروم دارن دو به دو و چند نفری حرف میزنن
لیوانه شربتش رو محکم میزاره رو میزه پایه بلنده کنار پنجره قدی و با قدمهای بلندی خودش رو به جمعه دو نفرشون میرسونه و با زدنه دو انگشتش روی شونه امیر نام بدونه هیچ حرفه اضافه ای میگه:
_باید حرف بزنیم
امین با دیدنه حالته طلبکاره مرده روبروش ناخودآگاه بیشتر به امیر نزدیک میشه حمایتگرانه دست رو شونه پسر عموش میگذاره
امیر که ریلکس تر به نظر میرسه ، دست امین روی شونه اش رو فشار میده و رو به فریدون جواب میده:
_چرا که نه
فریدون بدونه حرف با نیم نگاهی به بهار که داره نگاهشون میکنه راه میفته سمته حیاط ، چون تراس شلوغه و جمعی از جوونهای فامیل توش تجمع کردن
امیر هم بعد از نگاهه مطمئنی به بهاره نگران راه می افته و دنباله فریدون که تمومه چشمها رو خیره خودش کرده ، میره سمته حیاط
با رسیدنش پایینه پله ها ، چشم میگردونه تا ببینه کسی هست ، با مطمئن شدن از خالی بودنه حیاطه بزرگه خونه علی برمیگرده و امیر رو دست به جیب دقیقا پشته سرش میبینه ، اعصابه خوردش کلمات رو تو ذهنش گم و گور کرده همیشه وقته عصبانیت حرفهاش یادش میره
امیر خودش شروع میکنه
_خیلی وقته میخوام باهات حرف بزنم ، اما فرصتش پیش نیومده بود
به حالته ریلکسش غبطه میخوره ، کمی تو جاش جا به جا میشه
_میشنوم بگو
_فریدون خان هر دومون میدونیم موضوعه حرف زدنمون بهاره
از بینه دندونهای کلید شده اش شمرده میگه:
_بهار خانوم
امیر تک خنده ای بیصدا میزنه
_بله بهار خانوم
_پس بزار اول من بگم ، بهار خیلی وقته صاحب داره این و اونشب هم تو بیمارستان بهت گفتم اما انگار جدی نگرفتی
_جدی گرفتنش برمیگرده به نظر و نگاهه بهار ببخشید بهار خانوم
امیر بدجنسانه میخواد به رخش بکشه که نظر و نگاهه بهار سمته اونه و فریدون هم خوب میگیره منظورش رو چون بدونه فوت وقت یقه کتش رو با یک دست میگیره و حینه جلو کشیدنش عصبی جواب میده:
_بهار شاید گوله ظاهرت رو خورده باشه ، اما اون جمعیت که اون توئن همه میدونن ما نامزدیم ، کاری نکن برم تو علنا اعلامش کنم
اینبار امیر هم عصبی میشه و دسته راستش رو بنده کته مشکی رنگه فریدون میکنه و میگه:
_اگه یک ذره بهار رو میشناختی میفهمیدی ظاهر بین نیست ، درضمن از این مطمئنم که اگر منی هم وجود نداشته باشه بهار ماله تو یکی نخواهد بود ، حالا میخوایی من رو از یه نامزدیه بی اصل و اساس بترسونی
همون لحظه که با چشمهاشون پر اخم خیره همن دسته قرمز پوشه بهار که نتونسته بود تحمل کنه و خودش رو به حیاط رسونده بود ، میاد بینشون و حینه جدا کردنشون میتوپه:
_دیوونه شدید ، اون تو پر از آدمه ، اونوقت دست به یقه میشید
و رو به فریدون ادامه میده:
_اقلا به خاطره مهدی که بعد از سالها برگشته میونه فامیل رعایت کن
و رو به امیری که پر اخم خیره سینه زیادی بازشه آروم میگه:
_ممنون میشم همین الان برید داخل امیر آقا
با همون اخم و طلبکار میاد جلو
_هر حرفی داری جلوی من بهش بزن
_لطفا امیر آقا
و با چشمهاش خواهش میکنه
امیر اینبار مقابله اون نگاه کم میاره و پر اخم از پله ها میره بالا
_انگار از دستت دادم بهار
_فریدون
_ســـــس چیزی نگو ، نمیخوام قانعم کنی که ازت دست بکشم ، اونشب بعد از شیش سال وقتی دیدمت ، دو دل بودم که از دستم رفتی یا نه ، اما وقتی نگاهت مثله قدیم بود دلگرم شدم که هنوزم دارمت ، پیش خودم گفتم چه خوب که هردومون وفادار بودیم
لحنه آروم و تاثیر گذاره فریدون دلش رو به درد میاره
_میدونی بهار ، پشیمونم باید همون موقع قبله رفتنم بهت میگفتم که چقدر برام با ارزشی اما تقصیر مهدی بود گفت بزار درسش رو بخونه ذهنش رو درگیر نکن
چشمهاش رو میدزده از اون نگاهه سرگردونه فریدون که
میونه صورتش چرخ میخوره

با دو قدم خودش رو به بهار میرسونه و دقیقا جلوی صورتش آروم میپرسه:
_اون پسر چقدر تو دلت جدی شده؟
وقتی جوابی نمیشنوه سر پایین افتاده بهار رو با دستی که بنده چونه اش میکنه میاره بالا و با درشت کردنه چشمهاش میگه:
_بهار خواهش میکنم جواب بده ، باید بدونم که امیدی هست یا نه؟
مچ دسته فریدون رو میگیره و با اون چشمهای پر شده اش جواب میده:
_نیست ، هیچ امیدی نیست ، فریدون خودمم نفهمیدم چی شد ولی مطمئنم ک…
_بسه جوابم رو گرفتم ، یعنی باید بزارم ماله یکی غیر از من بشی؟
حس میکنه باید حرفهایی رو که خیلی وقت پیش باید میزد رو الان بگه
_ تو از افسوسه چند سال پیشت میگی ، اما بزار بهت بگم ، همون موقع هام تو برای من همین فریدونه الان بودی قسم میخورم هیچوقت برای یک لحظه ام جور دیگه ایی بهت فکر نکردم حتی ، حتی همیشه آرزو میگردم با یک زنه خارجی برگردی و همه مون رو سوپرایز کنی ، این و حتی تو دفتره دلنوشته هامم نوشتم
فریدون تلخندی میزنه و با پشت کردن به بهار میگه:
_چقدر فرق بوده بینه احساسه من و تو و نفهمیدم ، برو تو
بدونه حرف پشت میکنه به او هیبته مردانه فریدون و آروم از پله های مرمرین بالا میره ، فکر میکنه چقدر شونه هاش سبک شد که اقلا یکی از بارهاش و زمین گذاشت
وارد سالنه پر جمعیت که میشه دنباله امیر چشم میگردونه ،
جلوی پنجره میبینتش کنار مهدی ، هر دوشون پر اخم به هم نگاه میکنن و با هم حرف میزنن
همون لحظه میترا یکی از نوه های عمه خانوم میاد کنارش و میپرسه:
_بهار جون فریدون خان کجا موندن ؟
برمیگرده سمتشو با دیدنش یادش میفته که نصفه دخترای این جمع رویای با فریدون بودن رو دارن و انگار زیره نظرش گرفتن ، یکیشون هم همین میترا ، با لبخنده کم جونی جواب میده:
_عزیزم تو حیاطه گفت الان میاد
البته مطمئن بود که برنمیگرده داخل ولی اون نگاهه منتظره دختره بیست ساله وادارش میکنه که اینجوری بگه
تا میخواد بره سمته سما انیس از جمعه کوچیکشون میاد بیرون و رو به بهار میگه:
_عزیزم میشه تا آشپزخونه راهنماییم کنی؟
_البته ، بفرمائید
به فضای نسبتا بزرگه آشپزخونه که میرسن ، انیس دستش رو میگیره و ناراحت شروع میکنه:
_بهار دخترم حالت خوبه ، ایرج نگذاشت زنگ بزنم حالت رو بپرسم ، از اون روز دارم دیوونه میشم حتی با امیر هم حرف نزدم ، میدونم کار ایرج درست نبود اما اونم یک پدره ، درک میکنی که الان چقدر بهم ریخته است ؟
چی بگه ، این روها باید همه رو درک کنه
_انیس جون ، جای نگرانی نیست ، حرفهای ایرج خان کاملا منطقی بود و منم درک میکنم شما الان چه حالی دارید
در ضمن من اونقدر نازک نارنجی نیستم خیالتون راحت باشه
همون لحظه لیام که انگار حالش خوب نیست و از اوله مهمونی یه گوشه نشسته بود وارده آشپزخونه میشه و انیس حرفش تو دهنش میمونه
_بهار ، میشه کمک کنی ، حس میکنه گرمم خیلی
نگران از دیدنه صورته ملتهبه لیام میره جلو و با گذاشتنه دستش رو پیشونیش میفهمه که تب داره
_چی خوردی پسر ، به چیزی حساسیت نداری؟
_نمیدونه ، الان چیزی یادم نیستش
باید بریم بیمارستان ضربانتم تنده ، بشین برم مهدی رو صدا کنم
و رو به انیس که اونم نگران اومده جلو میگه:
_انیس جون لطفا یک لیوان آب براش بیار
خوشبختانه مهدی رو خیلی زود کناره جمعی از دوستهای قدیمیش پیدا میکنه و حینه عذر خواهی کردن ازشون رو به مهدی پچ میزنه:
_حال لیام خوب نیست ، باید برسونمش بیمارستان
_کجاست الان
_تو آشپزخونه

به آشپزخونه که میرسن لیام رو میبینن که سرش رو گذاشته رو میزه نهار خوری و انیس نگران کنارش ایستاده
مهدی با تکونه سری با احترام برای انیس ، نگران میره جلو و دستش رو میزاره روی گردنش
_پسر ، چت شد یهو ؟
و رو به بهار نگران میگه:
_درسته باید برسونیمش بیمارستان ، بدو سویچم رو بیار
_تو کجا ، اون همه مهمون به خاطر تو جمع شدن ، من میبرمش
_تنها که نمیشه برو فریدون رو پیدا کن اقلا
بهار حینه دست کشیدن به کنار موهاش یواش جواب میده:
_فکر کنم رفت
مهدی فقط نگاهش میکنه ، همون لحظه انیس میاد جلوتر
_بهار عزیزم ، امیر هست الان صداش میکنم
مهدی که فعلا حاله لیام براش مهمترین موضوع بود سری تکون میده
_چرا که نه ، ممنون هم میشیم خانم شیبانی
همین که انیس از آشپزخونه میره بیرون بهار در حالی که میخواد بره مانتوو  شالی بپوشه میگه:
_خودم میبردمش چه نیازی به کسی بود ، کمک کن بره حیاط الان برمیگردم

امیر خیلی زود خودش رو به مهدی و لیام که سعی میکنن عادی برن سمته حیاط میرسونه
وقتی بهار به حیاط میرسه میبینتشون که سوار ماشینه امیر منتظرش نشستن ، سویچش رو میده دست مهدی
_برای بابا توضیح بده نگران نشه و همین که میخواد عقب پیشه لیام بشینه مهدی میگه:
_برو جلو بشین لیام دراز کشیده ، بهار مواظبش باش میدونی که همه زندگیه نوا همین پسره ی لوسه
سری تکون میده و بدونه حرفی دره ماشین رو میبنده و برمیگرده سمته عقب
_لیام بهوش باش ، بیمارستان زیاد دور نیست
جوابش تنها میشه سری که آروم تکون میده
نگران رو به امیر که همون لحظه وارده خیابانه اصلی شده میگه:
_یکم عجله کن میترسم به چیزی حساسیت داشته باشه
امیر که انگار هنوز دلگیره چیزی نمیگه اما سرعتش رو میبره بالا

خیلی زود به اورژانس میرسن و تشخیصشون میشه ویروسی شدنه معده اش و بعد از شستشو و بستری شدنش تازه فرصت میکنه خبر بده به مهدی که یکریز تماس میگیره
تلفن رو که قطع میکنه میره بالای سر لیامی که رنگش به زردی میزنه و انگار خوابه
با یاده نوا که تنها داراییش همین پسره ، موهاش رو از روی پیشونیش کنار میزنه و آروم زیر لب میگه:
_نصف جونمون کردی ، الحق که لوسی
همون لحظه امیر که مشغوله کارای انتقال به بخش بوده ، از دره باز میاد داخل و دست بهار رو میبینه که با لبخندی هرچند کم مشغوله نوازشه صورته اون پسره اجنبیه ، به اندازه کافی با دیدنه نگرانیش حینه شستشوی معده اش عصبی شده بود ، این دیگه زیادی بود
میره جلو و مچ دسته بهار رو میگیره و بدونه توجه به نگاهه مبهمه بهار میکشدش عقب و میگه:
_محرم نا محرم سرت نمیشه انگار
بهار خیلی ضربتی با اشاره دستش که مچش رو گرفته جوابش رو میده:
_ببخشید یادم نبود ، شما خیلی سرت میشه
بدونه اینکه از رو بره میکشدش جلو و با گرفتنه اون یکی مچش هم میپرسه:
_چی به فریدون خان گفتی که جلوی من نمیتونستی بگی
بهار با یادآوری فریدون و غرورش خصمانه میگه:
_هیچوقت نخوا با به رخ کشیدنه خودت کسی رو خورد کنی
_ببین کی این حرف رو میزنه ، اینهارو ولش کن بابا امشب که اومدیم گفت عمو علی هنوز جوابش رو نداده
بهار که نمیدونه باید از حرفهای باباش چیزی بگه یا نه ، تنها یک کلمه جواب میده:
_نمیدونم
دو دل میپرسه:
_فریدون میگفت تمومه فامیل فکر میکنن نامزدید راستد میگه
مچ هر دو دستش رو که روی سینه امیره میکشه و
_چه فرقی میکنه ، مهم الانه
فکر میکنه با قلدری خودش رو انداخته تو زندگیش و الان چی رو ازش میپرسه، با لبخندی بشاش میگه:
_درسته مهم الانه که ماله منی ، بیا بریم بیرون یک چیز شیرین بدم بخوری ، تو این هوا دستات خیلی سرده این بنده خدا هم کمی بخوابه
سری تکون میده و دنباله امیر از اتاق میره بیرون
با دیدنه جمعیته بیرونه بیمارستان ، شاله مشکی رو بیشتر دوره گردنش میپیچه.
به خونه که برمیگردن ساعته یک و نیمه نصفه شبه ، امیر لیام رو که انگار بازم خوابش میاد تا بالای پله ها میبره و بهار هم با برداشتنه داروهاش دنبالشون میاد بالا
همون لحظه مهدی میاد بیرون و با تشکره آرومی لیام رو که هوشیارتره میبره سمته اتاقش علی و نیلو تو سالن بودن میان جلوی ورودی و رو به امیر گرم تشکر میکنن
_این حرفها چیه عمو علی وظیفمه ، پدرم اینا چه جوری رفتن ماشین نیاورده بودن
علی که حواسش پیه بهار و چشمهای خسته اشه میگه:
_ با امین رفتن یه زنگ به مادرت بزن گفت تلفنت رو جواب نمیدی نگرانته
بهار که دیگه بزور سرپا ایستاده چون تمون دو ساعت رو با امیر تو محوطه بیمارستان قدم زده بودن ، رو میکنه سمته امیر
_خیلی زحمت کشیدید امیر آقا ، شبتون بخیر
نیلو با دقت به رفتارشون نگاه میکنه ، به بهاری که حینه حرف زدن اصلا امیر رو نگاه نمیکنه و امیری که وقتی جوابه بهار رو میده جلو پاش رو نگاه میکنه:
_گفتم که وظیفمه ، شب شما هم بخیر بفرمایید من دیگه میرم
_شام نخوردی ، بیا یه چیزی بخور بعد برو
رو به نیلویی که با مهربونی این حرف و زده جواب میده:

_مهم نیست نیلو خانوم یه چیزایی خوردیم تو کافه بیمارستان
علی تیز نگاهش میکنه ، بهار که میره داخل و امیر میخواد از پله ها بره پایین همراهیش میکنه و نرسیده به ماشینش آروم میگه:
_امیر پسرم
امیر که خوب میدونه عمو علی میخواد چی بگه برمیگرده سمتش و آروم “بله” یی میگه
_بابات امشب اصرار کرد فردا شب بیایید ، میخوام از خودت بپرسم این همه عجله برای چیه؟
نمیدونه چی جواب بده ولی مسلما باید حرف دلش رو بزنه چون اصلا تحمله یک هفته دیگه انتظار کشیدن رو نداره ، با اقتدار و خیره تو چشمهای پدره روبروش میگه:
_راستش نمیخوام دیر بشه ، هر لحظه ممکنه بهار خانوم نظرش عوض بشه ، برگرده کانادا و اینبارم …
کم میاره جلوی نگاهه خیره عمو علی و نمیتونه حرفش رو تموم کنه و سرش رو میندازه پایین
علی آروم ضربه ای میزنه به بازوش
_یادت باشه فردا فقط یک مراسمه سادست نه چیز دیگه ایی به ایرج خان هم گفتم
امیر که فکر میکنه همینم غنیمته متواضع سرش رو میگذاره پایین
_هر چی شما بگید ، واقعا ممنونم
همون لحظه مهدی که از پله ها اومده پایین میاد سمتشون
_واقعا اذیت شدی امیر آقا ، جدا ممنون
بعد از ۵ دقیقه حرف زدن و تعارف تیکه پاره کردن پدر و پسر امیر رو رونه میکنن و حینه برگشتنشون سمته خونه مهدی میپرسه:
_خان عمو چیزی به روت نیاورد بابا؟
نفسه عمیقی میکشه و حواب میده:
_نه ، ولی برای خودمم عجیب بود
جلوی پله ها می ایسته و ادامه میده:
_آخرش هم نظرت رو راجع به امیر نگفتی
_با شناخنی که از بهار دارم ، کسی مثله امیر میتونه کنترلش کنه
_یعنی چی؟
_بابا میخوایی بگی دختر خودت رو نمیشناسی
_درسته بهار یکدنده و سرخوده احتیاج به مردی داره که از پسش بربیاد ، همیشه فکر میکردم اون مرد فریدونه
مهدی که نگرانیش بابته فریدون یادش میاد بدونه حرفه دیگه ای میره بالا و حینه گفتنه شب بخیری مستقیم میره تو اتاقش ، میخواد سری به بهار بزنه اما پشیمون میشه و شروع میکنه به درآوردنه لباسهاش.

مستقیم میره آپارتمانه خودش ، اگر چه غروب که رفته بود دنباله پدر و مادرش ، خیلی عادی برخورد کرده بودن اما بازم دلگیریش عمیقتر از این حرف ها بود که برگرده خونه و چیزی به روی خودش نیاره
یاده چند ساعت پیش میفته که حینه قدم زدن برای اولین بار با باربی بدونه هیچ جدالی حرف زده بودند ، چقدر جذاب راجع به موضوعات نظر میداد
زیر لب زمزمه میکنه:
_کاش فردا شب همه چیز به خوبی پیش بره ، کاش

 

تو آینه خیره خودش شده ، یه دلش میگه تا میتونی اراسته باش ، یه دلش میگه یعنی چی وقتی مراسمه خواستگاری فرمالیته است تو به خودت برسی ، پیش خودشون چه فکری میکنن
خسته از افکار بدونه نتیجه اش از حموم میاد بیرون و با دیدنه پیراهنه ساده ی یاسی رنگی که روی تخته
میفهمه که وقتی نیلو امروز صبح با عجله رفته بود بیرون ، برای خریدنه لباسه اون بوده
واقعا هم انتخابی نداشت میخواست الان یه چیزی پیدا کنه ، شروع میکنه به آماده شدن ، اصلا به هیچ چیزی هم فکر نمیکنه ، مهم خودشه که همیشه آراسته بوده بزار هرچی دلشون میخواد فکر کنن.

بعد از خریدنه گل و شرینی که نهایته وسواس و سلیقه رو درش بکار برده ، راه میفته سمته خونه پدرش همش دو ساعت مونده به ساعته قرارشون
به در خونه که میرسه با دیدنه ماشینای جلوی در جا میخوره، یعنی چی این قشون کشی ، عمو علی گفته بود یه خواستگاریه ساده است ، ببین میتونن بهونه بدن دستشون
بدونه برداشتنه گل و شیرینی ، میره داخل و با دیدنه عمو و زن عموش همراهه عمه خانم و شوهرش تا حدودی خیالش راحت میشه
با سلامی پر انرژی به کله حاضرینه تو سالن میره و میشینه
همه پر انرژی تر از خودش جواب میدن و عمه خانم بلند میشه میره سمتش ، حینه بوسیدنش میگه:
_قوربونت بشم من ، انشاالله که همینجوری بشاش برگردی
_برمیگردم عمه جون ، برمیگردم
همون لحظه باباش هم که حاضر و آماده است وارد سالن میشه
_خوش اومدی پسر ، گل و شیرینیت کو
_سلام پدر من ، تو ماشینه نگران نباش حاج خانوم کو ، دیر نشه
صدای انیس از پشت باباش بلند میشه
_این چیه پوشیدی امیر
نگاهی به کت و شلواره جذبه توسی رنگش میندازه و میگه:
_چشه مگه حاج خانوم
_خوبه ولی کاش تیره تر میپوشیدی بیشتر بهت میاد
عمه خانوم جوابه انیس رو میده:
_ولش کن ، پسرمون خوشتیپ تر از این حرفهاست
انیس با حضه وافری نگاهش میکنه و زیر لب برای خوشتبختیش دعا میخونه.
ایرج دسته امیر رو میگیره و با کشیدنش سمته پنجره آروم میگه:
_پسرم ، ببین بهار هرچیزی گفت قبول کن ، نمیخواد به چیزی فکر کنی مهم ازدواجتونه که سر بگیره بقیه اش دیگه کامل دسته خودته
امیر که فکر میکنه منظوره پدرش خرج و مخارج و توقعاته بهاره ، با خیالی جمع جواب میده:
_جای نگرانی نیست پدر ، بهار رو خوب میشناسم
ایرج که کمی وهم داره از باز کردنه موضوع ، تصمیم میگیره چیزی نگه و اونجا قبل از امیر خودش با بهار حرف بزنه و بهش بگه “بهتره همه چیز بینه خودشون بمونه” البته اگه بهار که دختره با حساب کتابی نشون میداد ، قبول کنه .

*بهار*

بدونه هیچ استرسی کناره سما که نیم ساعتی میشه همراهه امینه کاملا معذب رسیدن ، نشستم
وقتی هم پرسیدم تو اینجا چیکار میکنی ؟ پرو پرو تو رومون نگاه کرد و گفت:
_ما عادت داریم واسه خواستگاری قشون کشی میکنیم
بابا و نیلو هم که کامل با اخلاقیاتش آشنا بودن و هستن فقط میخندن ، این وسط زمزمه زیر لبی امین رو هم شنیده بودم که به سما تشر زده بود:
_گفتم زوده عمو اینها تازه راه افتادن ، گوش نکردی.

صدای آیفون که میاد ، همون لحظه مهدی از پله ها میاد پایین و میگه:
_باز میکنم
چرا پس تنهاست؟
_کو لیام ، نگو که باز خوابیده
_میگه اصلا حال نداره ، کمی دیرتر میاد پایین
بابا و نیلو راه میفتن سمته در ورودی ولی تا میخوام منم برم ، سما با گرفتنه بازوم میگه:
_تو کجا ، بدو برو آشپزخونه تا وقتی که صدات میکنن نیا بیرون
متعجب نگاهی به امین که انگار خنده اش گرفته میندازم و با درآوردنه بازوم از دستش جواب میدم :
_برو بابا ، اون ماله قدیم بود ، تازه زحمته پذیرایی هم با خودته ، ملیحه جون نیستش
بدونه اینکه به قیافه وارفته اش نگاهی بندازم ، دنباله بابا و نیلو میرم برای خوش آمد گویی ، دستی به شاله زیادی ظریفه کرم رنگ که به پیشنهاده نیلو سرم کردم ، میکشم و کنار نیلو منتظر می ایستم تا اون جمعیت هفت نفره برسن بالا ، نیلو زیر لب جوری که بشنوم میگه:
_یعنی چی این ، مگه بله برونه؟
شونه ای بالا میندازم و تمامه حواسم رو میدم به اون مردی که گله دستش نمیگذاره خوب ببینمش
مهدی که برای احترام تا جلوی دره حیاط رفته بود پیشوازشون شونه به شونه امیر میاد بالا و نگاهه جست و جو گرم رو شکار میکنه
تصمیم میگیرم درگیره این هیاجانته الکی نشم ، پس خودم رو کنترل میکنم و دیگه نگاهم رو نمیندازم سمتش
انگار شروعه بازیه ، ما به ردیف ایستادیم و اونا هم به ردیف از کنارمون با دست دادن و روبوسی رد میشن
انیس جون حینه بوسیدنم چشمهاش هم پر آب میشه ، دسته خودم نیست که نمیتونم زیاد گرم مثله قبلنا باهاش روبوسی کنم ، ولی انگار متوجه نمیشه چون یکریز زیر لب خدا رو شکر میکنه
دسته گل که روبروم قرار میگیره بدونه نگاه به صاحبش که خیلی دوست دارم تو اون کت و شلوار توسی رنگش ببینمش ، از دستش میگیرم و رسا جوابه سلامه آرومش رو میدم شیرینی رو میگذاره رو کنسول و از جلوم رد میشه
با نفسه عمیقی هواش رو نفس میکشم و میرم سمته آشپزخونه ، گل رو که ترکیبی از رز و قرمز و آبیه با تزئینه سبزه ، همونجوری میگذارم رو میز و برمیگردم تو سالن، هنوز کسی ننشسته و همچنان احوالپرسی میکنن
بابا بیخیال شما دیشب با هم بودید
مهدی که اون لحظه امین رو دیده بود باهاش دست میده و همونجا کنارش میشینه ، سما هم زیر لب کنارم نطق میکنه که نشین برو شربت بیار ، اما من که قبلا هم به نیلو گفته بودم تصمیم ندارم از جام تکون بخورم ، بدونه اهمیت روی مبله دو نفره میشینم
بازم خودم رو کنترل میکنم و سمته راستم رو کلا نادیده میگیرم ، عجیبه بدونه اینکه نگاهش کرده باشم ، خوب میدونم کجا نشسته
سما که بازم برگشته و کنارم نشسته آروم میپرسه:
_نیلو جون میخواد شربت بیاره ، زشت نیست؟
_خب اگه زشته تو برو بیار
با چشم غره ای برمیگرده آشپزخونه
بعد از دقایقی ، نیلو میاد و میره کناره عمه خانم و زن عمو لیلا میشینه
همه گرمه صحبتن ، این وسط فقط من و امیر تک افتادیم
سما که با شربت های خنک و دو رنگ میرسه ، یک لحظه همه ساکت میشن و انگار دوباره صداشون رو پلی میکنن
خوبه کسی به روی خودش نمیاره
آخرین نفر منم که بدونه اینکه بهم تعارف کنه سینی حاویه دو لیوان شربت رو میزاره رو عسلی و کنارم میشینه
_خاااک تو سرت ، همون لحظه اول خودت رو ظاهر و باطن نشونشون دادی
سعی میکنم نخندم و همون قیافه کاملا جدیم رو حفظ کنم.

*راوی*

خیلی زود بحث های کلی جمع میشه و همه خیره به دهنه ادیب خان که به عنوانه بزرگه مجلس موضوع رو مطرح میکنه ساکت میشینن ، علی حس میکنه گول خورده ، به ایرج گفته بود یه دورهمی ساده باشه تا بفهمیم بچه ها چی میخوان ، اما الان رسما خواستگاری و بله برون بود
کمی نا آروم نگاهش رو میندازه سمته بهاری که خیره انگشتهاشه عقلش بهش نهیب میزنه ، دخترش راضی به این مجلس نیست ، چرا نه هیجانی نه یه لبخندی چیزی رو نمیشه تو اون چشمهای خالیش پیدا کرد
امیر بدونه هیچ خجالتی نشسته و هرکس حرف میزنه رو میکنه سمتش و منتظره ببینه کی اشاره میکنه به حرف زدنه دو نفرشون ، میخواد بفهمه چرا بهار یک نیم نگاه هم بهش ننداخته
بالا خره عمه خانم حرفه دله امیر رو میزنه:
_حالا اگه اجازه بدید این دوتا جوونمون برن با هم حرفهاشون رو بزنن ببینیم به کجا میرسن
علی که اصلا نمیتونه نمایشی هم لبخند بزنه رو میکنه به بهار
_دخترم ، امیر آقا رو راهنمایی کن اتاق کار من
بهار از جاش بلند میشه و مودب با یک اجازه کلی از جمع راه میفته سمته زیر پله ها و فکر میکنه چه خوب که پایین حرف میزنن ، صدای قدم های محکم امیر رو پشته سرش میشنوه ، برنمیگرده اما وقتی در اتاق رو باز میکنه کنار می ایسته تا امیر بره داخل
نمیفهمه بازم باربی چشه ، انگار هنوز خیلی از اخلاقیاتش رو نشناخته ، حینه رد شدن از کنارش ، ناراضی تو دلش غر میزنه آخه دختر هم اونقدر پیچیده
نمیتونه دیگه تحمل کنه ، در حالی که بهار هنوز در و نبسته میگه:
_میشه بگی چی شده که اصلا نگاهمم نمیکنی ، الان ما باید با نگاهمون تمام حرفهامون رو زده بودیم
جمله آخرش رو با شیطنتی هرچند کم میزنه ، بهار دعوت به نشستنش میکنه و خودش هم میره و روبروش میشینه
_چیزی نیست ، خودمم نمیدونم چمه ، خب الان باید چی بگیم؟
امیر نشسته روی مبل خودش رو کمی جلو میکشه و جدی بدور از شوخی و شیطنت میگه:
_هرچی که از مرد آینده ات میخوایی رو بگو
بهار نگاهه داغ و لحنه تاثیر گذارش رو نادیده میگیره
_امیر تا حالا خوب من و شناختی و میدونی که هیچ خواسته ای ندارم اما میخوام قول بدی نزنی زیر حرفت ، نمیخوام فردا برگردی بگی اون حرف ها ماله اون موقع بود
امیر که اصلا تو باغه حرفهای بهار نیست خیلی مطمئن جوابش رو میده:
_بهار درسته تا حالا نتونستم یک قولم رو بهت درست حسابی سر ببرم ولی خودت مقصر بودی ، اینبار همه چیز فرق میکنه ، مسئله یک عمر زندگیه شوخی بردار نیست
بهار که با این حرف ها بیشتر عصبی میشه تا آسوده خاطر ، میگه:
_نمیگم حق طلاق میخوام چون اینبار جدای از قوله تو تضمینه بابات هم هست من فقط شیش ماه میتونم تحمل کنم چون قصد دارم از اونور مرخصی بگیرم و بیشتر از این برام مقدور نیست بهتره خودت به بابات توضیح بدی
امیر که هرلحظه گنگ تر میشه و سر از حرفهای بهار درنمیاره میخواد بگه منظورت چیه اما اعصابش که هرلحظه بیشتر تحریک میشه نمیگذاره درست و حسابی حرف بزنه حس میکنه زبونش میگیره
عصبی انگشته شصتش رو به کناره ابروش میکشه و با چشمهای ریز شده و صدای آرومی یک کلام میپرسه:
_یعنی چی؟
بهار بی خبر از همه جا حق به جانب ادامه میده:
_خیلی واضح دارم میگم ، کله ازدواج و با هم بودنمون باید شیش ماه طول بکشه اگه بیشتر باشه من نیستم
عصبی میخنده ، بازم گول خورده بود ، بازم بهار خوردش کرد ، خنده اش که تموم میشه دستهاشو میزاره رو زانوهاش و رو به بهار متعجب با همون لبخنده رو لبهاش میگه:
_وااای بهار ، انگار بازم ، بازم گولت رو خوردم واقعا من کی میخوام آدم بشم
همین که عصبی تو جاش میپره بهار هم ناخودآگاه از جاش بلند میشه ، نمیفهمه چه خبره
قدم به قدم میره سمته باربی و در همون حال میپرسه:
_پدرم چه تضمینی بهت داده بگو ببینم ؟

با خودش فکر میکنه امکان نداره امیر خبر نداشته باشه
_نگو که نمیدونی؟
خیلی ریلکس بازم میره جلو جوری که بدن هاشون چفته هم میشه
_میگم که نمیدونم
بازم فکر میکنه ، چرا لحنش ترسناکه ، میخواد بره عقب اما امیر با دسته چپش بازوش و با دسته راستش چونه اش رو اسیر میکنه و از بینه دندونهای کلید شده اش ادامه میده:
_بگو بهار بعد از اون شیش ماهی که نشستی حساب کتابش رو کردی و تضمینه ایرج خان رو هم داری ، چیکار میخوایی بکنی؟
سعی میکنه چونه اش رو از دسته امیر بیرون بکشه ، اما محکمتر توی انگشتهاش فشرده میشه
_برو عقب ، یادت رفته کجاییم؟
_نه خوب میدونم کجام و برای چی اینجام پس جوابه سوالم رو بده
ناچار خیره به اون چشمهای طوفانی کوتاه و مختصر حرفهای ایرج خان رو میگه اما به کلمه طلاق که میرسه لبش رو گاز میگیره و خودش رو از میونه دسته های شل شده امیر بیرون میاره ، میخواد بره سمته در که امیر به خودش میاد با کوبیدنش به دیوار کنار در پچ میزنه:
_الان میفهمم چرا اونقدر راحت قبول کردی در حالی که من خودم رو برای هفت خان حاضر کرده بودم ، اما باید بگم متاسفم ، از این خبرا نیست بابام از طرفه خودش تضمین داده هر وقت مغز خر خوردم میشینم به طلاق دادنت فکر میکنم
حس خنکی و آرومیه دلش رو از این حرفه امیر نادیده میگیره
_پس بریم بیرون و بگیم به تفاهم نرسیدیم
امیر که بدجنس شدن رو حقه مسلمه خودش میدونه پر حرص میگه:
_تا حالا نخواستم تهدیدت کنم ، اما قسم میخورم بهار به همون حسی که به خوده لعنتیت دارم امشب رو بخوایی بهم بزنی یا جوابت چیری غیر از بله باشه میون اون جمع که شکره خدا همه هم هستن سیر تا پیاز خودمون رو میگم برام هم مهم نیست چی به سرم میاد چون دیگه خسته شدم از ، اینجوری جوابه تمامه بازیهایی که سرم درآوردی رو یه جا میدم
بهار نگران خیره به اون انگشته اشاره اش که سمته دره میگه:
_تو این کار و نمیکنی
با کفه هر دوتا دستش صورته باربی رو میگیره و پیشونی به پیشونیش میچسپونه ، شمرده شمرده میگه:
_قسم خوردم بهار ، بسمه دیگه
بدونه اینکه کنترلی رو اشکهاش داشته باشه میگه:
_امیر پدر و مادرت من و در حد پسرشون نمیدونن ، ایرج خان خودش این پیشنهاد رو داد ، من به نظرشون احترام میگذارم چون منطقیه تو هم قبول کن
_شـــــش بهار تمومش کن این افکارت رو ، مثله همیشه  خودت میبری و میدوزی ، حاج خانوم من و از خونه انداخت بیرون به خاطر تو ، دیدنه تک پسرش حالش رو بد میکرد به خاطر حاله بد تو
محکمتر ادامه میده :
_اشکات رو پاک میکنی و میریم بیرون بله رو میدی
اینبار بهار هم طوفانی میشه و محکم هولش میده
_قبلا هم بهت گفتم از تهدید نمیترسم
_مطمئنی ، چون برعکسه همیشه منم شوخی ندارم
_مهدی میکشتت ، میخوایی خون راه بندازی؟
دوباره با یک قدم خودش رو جلو میکشه و با چشمهای درشت شده کمی بلندتر از حد معمول جواب میده:
_آره بهار خانوم دقیقا همین رو میخوام ، پس خوب فکر کن اون بیرون چی میخوایی بگی
خسته است ، نمیتونه تو این دو دقیقه تصمیم بگیره ، ترس از فهمیدنه اون همه آدم هم بیشتر ذهنش رو مسدود میکنه برای اولین بار درمونده یقه کته امیر رو میگیره و میگه:
_امیر چرا؟
لحن بهار تاثیره خودش رو روش میزاره حینه کنار زدنه اون چند تار موی توی صورتش میگه:
_تو بگو چرا هر بار با انکار احساست کاری میکنی منم جرات نکنم حتی پیش خودم اعتراف کنم که عاشقتم ؟
پشته سر هم پلک میزنه انگار با این کار بهتر میتونه اون جمله امیر رو پردازش کنه ، حتی خوده امیر هم نفهمیده چه برسه به بهاری که فعل و مفعول رو قاطی کرده
زنگه گوشیه امیر که بلند میشه ، به خودشون میان
حینه اینکه دوباره صورته جدی شده اش رو نمایان میکنه موبایل رو از جیبش درمیاره
با دیدنه شماره امین میفهمه که خیلی وقته تو اتاقن ، ریجکت میکنه و
با حالتی خشن رو به بهاره مات شده میگه:
_میریم بیرون ، یادت باشه چی گفتم
و بدونه اینکه منتظر حرفی از جانبه بهار بمونه از اتاق بیرون میره ، خودش رو آماده هرچیزی کرده از بهار بعید نیست که بخواد مثله همیشه متفاوت بودنش رو نشونش بده

همه با دیدنه امیر که خیلی جدی با سلامی کوتاه سرجاش میشنه متعجب راه اومده اش رو دنبال میکنن
عمه خانوم سواله ذهنه همه رو میپرسه:
_امیر عمه پس کو بهار جون
سعی میکنه خود دار باشه ، جواب میده:
_چند دقیقه دیگه میان ، گفتن نیاز دارن تنها باشن
مهدی که میخواست بلند بشه و بره دنبالش با حرفه آخره امیر دوباره سرجاش میشینه ، ایرج خان که از حال پسرش خوب میفهمه چه خبر بوده سعی میکنه راهی پیدا کنه و با بهار حرف بزنه ، نمیخواد شبه پسرش خراب بشه ، اما همون لحظه صدای زنگه آیفون سکوته جو سنگینه سالن رو بهم میزنه
مهدی بلند میشه و میره سمته آیفون ، با دیدن فریدون مضطرب نگاهی به راهرویی که میرسه به اتاق کار باباش میندازه
در و میزنه و میره پیشواز فریدون تا یکم روشنش کنه
فریدون آراسته و آروم میاد داخل و با دیدنه نگرانی مهدی مطمئن میشه که وسط خواستگاری رسیده
پایینه پله ها بهم میرسن
_خوش اومدی پسر ، چرا اینقدر بی خبر؟
_سلام مهدی جان ، لازم بود بی خبر بیام
_داداش
_نگران نباش پسر فقط اومدم برای دیدنه همه چیز با چشمهای خودم تا بلکه دلم هم قبول کنه
مهدی حرفی برای گفتن براش نمیمونه و با فشردنه شونه دوست و داداشه تمامه زندگیش سری تکون میده و هر دو با هم میرن بالا
ورودشون به سالن تقریبا همه افرادی رو که کم و بیش از موضوعشون خبر دارن متعجب میکنه ، سلام میکنه و میره سمته پسرعموش علی که برعکسه همه از دیدنه فریدون خوشحاله
هنوز ننشسته که بهار از اتاق بیرون میاد و برمیگرده تو سالن ، با دیدنه فریدون که زودتر اون رو دیده بلند سلام میده و خوش آمدش رو زیر لبی میگه
امیر با دیدنه فریدون بیشتر از قبل اعصابش تحریک شده ، فکر میکنه یعنی بهار چی جواب میده الان ، سعی میکنه تمامه خط و نشون هاشو بریزه تو چشمهاش و خیره بشه به نگاهش که همون لحظه خیره اش شده ، احوالپرسی و خوش آمد گوییه فریدون با جمع که تموم میشه عمه خانوم بلند میشه ، میره سمته بهار و با گرفتنه دستش بلند جوری که همه بشنون میپرسه:
_خب عزیز دلم ، نظرت چیه؟
فریدون چشمهاش رو مجبور میکنه به دیدنه صحنه بله گفتنه بهار ، اصلا برای همین خودش رو کوچیک کرده بود و اومده بود اینجا
اما با دیدنه حالات بهار که خوب میشناسدش میفهمه استرس داره ، رد نگاهش رو میگیره و میرسه به امیری که با اون دستهای مشت شده اش متقابلا خیره بهاره
از خودش میپرسه مگه مطمئن نبود از جواب بهار
جواب دادنش که طول میکشه عمه خانوم میخواد بازم چیزی بپرسه که رسا شروع میکنه:
_نمیخوام بی احترامی کرده باشم اما واقعا نیاز به فکر کردن دارم
انیس که همون لحظه نفس راحتش رو بیرون فرستاده قبل از همه بشاش میگه:
_بی احترامی کدومه دخترم ، حقه مسلمه خودته
امیر نمیفهمه چی بگه خوب قفلش کرده بود ، جوابه منفی نداده بود تا تهدیدش رو عملی کنه ، اما جوابه بله ای رو هم که ازش خواسته بود نداد ، ترجیح میده حالا که رقیبه سرسختش خیلی عجیب نگاهش میکنه ، ضعف هاش رو پنهون کنه
ریلکس تر سرجاش میشینه و گوش میده به حرفهای عموش که میخواد جو پیش اومده رو کمی عوض کنه
اما بزور چشمهاش رو کنترل میکنه تا به پدرش که سنگینیه نگاهش رو حس میکنه ، نگاه نکنه

جلوی خونه پدریش محکم میزنه رو ترمز و مثله تمومه مسیر برگشتون سکوت میکنه تا پیاده بشن ، سعی میکنه آروم باشه تا حرمت نشکنه ، انیس بی خبر از همه جا فکر میکنه به خاطره وقت خواستن و دو دلی بهار ناراحته اما ایرج که موضوع رو میدونه رو به همسرش میگه:
_خانوم شما بفرما برو تو میخوام با امیر حرف بزنم
_باشه دیر وقته زیاد طولش ندید ، امیر پسرم نری آپارتمانت ،نمیخواد ناراحت هم باشی هر دختری این مدت زمان رو میخواد چیزه عادی ایه
پوزخند میزنه , نیم نگاهی به پدرش میندازه و جوابه مادرش رو میده:
_ناراحت نیستم حاج خانوم
هر دو خیره به انیس میشن تا میره داخل
ایرج با نفسه عمیقی شروع میکنه:
_هدفه من اون چیزی نبود که تو داری بهش فکر میکنی
وقتی جوابی از امیر نمیشنوه ادامه میده:
_واضحه که اون دختر تو رو میخواد اما داره انکار میکنه ، این و مادرت هم فهمیده ، منم خواستم با اینکارم بندازنش وسطه موضوع ، بعدش یادش میرفت چه قول و قراری گذاشته ، تازه از تو مطمئن بودم که میتونی پایبندش کنی
امیر بازم پوزخند میزنه و با لبخندی عصبی بدونه نگاه کردن به پدرش میگه:
_وای ایرج خان ، لازمه بازم بگم اون دختری که داری راجع بهش حرف میزنی بهاره بهار ، نه هر دختره دیگه ای ، میدونی با اون مثلا تضمینت باعث شدی چه فکری پیشه خودش بکنه
دسته خودش نیست که جمله آخرش رو با داد میگه
_آروم هم اگر بگی میفهمم
عصبی از ریلکس بودنه پدرش میکوبه رو فرمون
_نمیتونم آروم باشم ایرج خان دختره فکر کرده شما در حده خوانواده تون ندیدیش
_منظورت چیه؟ من افتخار میکنم اگه اون دختر تو رو قبولت کنه با تمومه بدی هایی که در حقش کردی
در جواب پدرش ریر لب زمزمه میکنه:
_این و من میدونم نه اون دختره سرتق مغرور
_امیر میخوام فردا باهاش حرف بزنم
_دیگه لازم نیست پدر ، بسپرش به خودم
_اما …
_خواهش میکنم ، به حاج خانوم بگو میخوام تنها باشم میرم خونه خودم
ایرج تنها سری تکون میده و با “شب بخیری” از ماشین پیاده میشه.

با رسیدنش به آپارتمان هنوز هم عصبانیتش به همون اندازه پابرجاست ، یاد نگاهه آخر فریدون که میفته ، کراواتش رو محکم میکشه و بلند میگه:
_بهت نشون میدم بهار خانوم وقت خواستن یعنی چی ، من که میدونم به خاطر اون فریدون خانتون بود
سیگاری آتش میزنه ، موبایلش رو از جیبش بیرون میاره و شماره بهار رو میگیره
بعد از چند بوق ریجکت میشه ، بازم میگیره و چند پک پشته سر هم به سیگاره نمی سوخته اش میزنه ، بعد از خوردنه بوق های متعدد صدای آرومه بهار تو گوشی میپیچه
_بله؟
_فردا اوله صبح میایی آپارتمانم
_باش تا بیام
فیلتر سیگارش رو تو مشتش جمع میکنه
_بهار به اندازه کافی دیوونه ام کردی ، دیوونه ترم نکن
_امیر چت شده ، کاری داری پشته تلفن بگو
_نمیشه یک کلام فردا منتظرتم
و گوشی رو قطع میکنه و محکم خودش رو ول میکنه روی کاناپه پشته سرش و چشمهاش رو میبنده
چقدر تو اون لباسه یاسی رنگ خوشگل شده بود
ناخودآگاه خنده اش میگیره و زمزمه میکه:
_فکر کن زن من باشی و بتونم طلاقت بدم ، دختره دیوونه

 

*بهار*

منکر حس خوبی نمیشم که از دیشب تا حالا تو دلم پیدا شده
عصبانی شدنش تو اون لحظات شکه ام کرده بود اما بعده رفتنشون که تونستم بیشینم و راحت تر به حرفهامون فکر کنم و اون کلمه عاشقتم پررنگتر از همه تو ذهنم میومد و میرفت ، فهمیدم دله امیر هم به اندازه من پیش رفته
گوشی تو دستام دوباره زنگ میخوره و دوباره خیره میشم بهش تا قطع بشه
باید بدونه زور گفتنش عواقب داره ، حالا بشینه تا فکر کردنمم به نتیجه برسه
با باز شدنه در اتاق لبخنده بدجنسم پاک میشه و خیره میشم به مهدی که مشکوک نگاهم میکنه
_چرا اونجوری نگام میکنی؟
_از دیشب این چندمین باره اون لبخند و رو لبت شکار میکنم خبریه؟
_پرسیدن داره ، مثلا دیشب خواستگاریم بود
حرفم رو تکمیل میکنه
_اونم با مرد رویاهات
_چرته ، مرد رویایی وجود نداره
_اا خب پس جوابه منفی بده با هم برگردیم ولایت کفر ، آخه لامصب دست پختت خیلی خوب بود ، میترسم برگردم خونه نتونم دوریت رو طاقت بیارم
_کوفت یکم جدی باش ، مهدی هدفم چی میشه؟
کنارم رو تخت میشینه
_هدفی که باعثه عذاب باشه هیچوقت موفقت نمیکنه ، یادت رفته چه حالی داشتی ، هرچند اصلا بهت نمیاد این حرفها و حس ها ، تازه اینجا هم میتونی شرکته خودت رو داشته باشی
زمزمه وار جوابش رو میدم:
_چه خوش خیالی ، پس بابا چی؟
_ دو دلیت رو کنار بزار ، فقط به چیزی فکر کن که میخوایی بقیه رو بسپر به زمان
_ خسته شدم این روزها حس می کنم خودم نیستم ، شما کی میرید شمال؟
_به احتماله زیاد فردا ، حاضر شو با لیام سه تایی بریم یه گشتی بزنیم ، شام هم مهمون تو
خوبه اونجوری میتونم حواسم رو از امیر پرت کنم
_باشه ، ولی تا شام خیلی مونده
حینه بیرون رفتن جواب میده:
_گفتم که قبلش میریم یه گشتی میزنیم
سری تکون میدم و گوشیم رو که همون لحظه صدای ویبره اش از روی تخت به گوشم رسید و برمیدارم ، بله چندمین پیامش هم رسید
“چی شده ، چرا جوابم رو نمیدی ”
خب بسشه تایپ میکنم
“اگه برگردی به دیشب ، میفهمی”
فورا تماس میگیره ، خب مسخره است اگه اینبار جوابش رو ندم
_بله
_این بازیها چیه؟ دیشب پر از اتفاق بود
_کدوم بازی ، زور گفتی مخم نگرفت و نکشید
_ بهار تاکید کردم که بیایی
_منم تاکید می کنم یه بار برای همیشه تحمله زور شنیدن ندارم
_آماده شو الان میام دنبالت
_نمیتونم بزارم برا فردا اصلا نمیشه پشت تلفن بگی؟
صدای پوزخندش رو میشنوم
_چرا نمیتونی؟
_با پسرا شام قراره بریم بیرون
_مزاحمت نمیشم پس خداحافظ
چی شد الان؟ چرا قطع کرد ؟ یعنی دلگیر شد ؟
با افکاری در هم مشغوله آماده شدن میشم ، علارغم اصرار مهدی ، دنبالشون با ماشین خودم میرم و به این بهونه که بعد از شام باید برگردم قانعش می کنم
اگر افکار شلوغ پلوغه این روزام رو نادیده بگیرم ، میتونم بگم شب خوبی رو کنار مهدی و لیام که از ترس فقط سبزیجات خورده بود میگذرونیم
وقتی ازشون جدا میشم ساعت از نه شب گذشته
مستقیم میرم سمت نمایشگاهش ، باید الان اونجا باشه ، دستی رو میکشم و با یک پیام کوتاه بهش اطلاع میدم که بیاد بیرون ، خیلی طول نمیکشه که با اون اخمهای درهم ، در حالی که با چشم دنبالم میگرده دمه در شیشه ای پیداش میشه
با دیدنم ، چیزی به شاگردش میگه و میاد سمتم
سعی می کنم خیلی جدی به نظر برسم البته اگه بتونم
با سوار شدنش البته بدونه سلام شروع میکنه

_چی شد انگار با پسرا خوش نگذشته
حسادت رو میشه فهمید از لحنه گفتنه پسرا ، پوفی میکشم _امیر گفتی بیا اومدم ، کارت چی بود؟
کامل برمیگرده سمتم
_همین فردا به مامانم زنگ میزنید
_دیگه چی؟
_جدی میگم بهار ، فقط امشب وقت داری فکر کنی
منم کامل برمیگردم سمتشو ، برعکسه لحنه پر از حرصش عادی میپرسم:
_خب بعده فقط امشب چی میشه؟
میاد جلوتر
_داری بازم دستم میندازی ، اما دیگه افعیم کردی ، میخوایی بدونی بعده امشب اگه زنگ نزنی چی میشه؟
از این امیره ریلکس و جدی با اون تن صدای آروم همیشه ترسیدم
یهویی عقب میکشه
_ولش کن بهت نمیگم بزار سوپرایز باشه ، وقتشه منم سوپرایزامو رو کنم
_امیر بسه ، یعنی داریم برمیگردیم به اون روزا؟
خیلی ضربتی تو صورتم داد میزنه:
_خودت این و میخوایی ، دیشب گفتم بله رو بده حقش بود همونجا همه چی رو میگفتم اما بازم صبوری کردم
خیره به سینه اش که با اون نفسهای عصبی و محکمش بالا پایین میکنه آروم میگم:
_شنبه آینده همین لحظه جواب رو به انیس جون خبر میدیم
با نیم نگاهی به روبروش نیشخندی میزنه
_نه انگار من و جدی نمیگیری ، پس تا شنبه آینده هر اتفاقی افتاد پای خودت
نیشخندش پررنگتر میشه و میگه:
_کی میدونه شاید همون شنبه ای که میگی ماه عسلمون باشه
و قبل از اینکه درک کنم چی گفته از ماشین پیاده میشه و محکم در و به هم میکوبه ، با چشمام دنبالش میکنم قدم هاش عصبیه ، وقتی که کامل میره داخله نمایشگاه تازه وقت میکنم بفهمم اینبار تهدیدش واقعی بود
زشت نیست فردا خبر بدیم ، نمیگن چقدر هول بود ، میخواستم اقلا بیست روز معتلش کنم ، حالا من چه جوری به نیلو بگم؟
گوشی رو برمیدارم بهش زنگ بزنم ، اما نه الان عصبیه فردا دوباره باهاش حرف میزنم ، بهش میگم جوابم چیه بلکه آروم بگیره ، با بوقه ممتدی که دو ماشین کناریم برای هم میزنن تو جام میپرم
به خودم میام ، من ، بهار کارم به جایی رسیده امیر همون آدمی که زده زندگیم رو همه جوره بهم ریخته ، بتونه تهدیدم کنه نفسه عمیقی میکشم و پیاده میشم محکمتر از امیر در ماشین رو میکوبم
وارده نمایشگاه که میشم خودم از صدای محکم پاشنه کفشم واهمه میگیرم ، میبینمش داره با موبایلش حرف میزنه ، هنوز هم عصبیه
بهش که میرسم با اون نگاهه طوفانیم روبروش می ایستم ، پاهامو کمی از هم باز میکنم خیره میشم به اون چشمهای سوالیش ، موبایل رو میزاره تو جیبش و رو به دو پسری که سنگینیه نگاهشون رو حس میکنم میگه:
_میتونید برید خودم نمایشگاه رو میبندم
صدای قدمهاشون رو میشنوم ، طول میکشه که دورمون رو سکوت بگیره و صدای هیچ قدمی نتونه تمرکزم رو از حرفهایی که میخوام بزنم پرت کنه ، کتش رو در آورده ، با اون پیراهنه سرمه ای و شلواره طوسیش دست به کمر منتظره من شروع کنم
_امیر تا حالا چند بار گفتم که از تهدید نمیترسم ، یادته که؟
چیزی نمیگه و گوشه لبش رو میجوه ، ادامه میدم
_به خیاله خودن فردا میری پیشه بابام یا داداشم چی میخوایی بگی ، روت میشه بگی با دخترتون چیکار کردم؟
جهته سرش رو عوض میکنه و با چشمهای درشت شده میگه:
_خب من کمی با سانسور حرف میزنم ، مثلا داستانمون رو از شبه آخری که تو خونه خودت ، تو تخته خودت ، به خواسته خود…
میخوام بزنم تو صورتش اما پشیمون میشم ، و دستم رو مشت میکنم روم رو ازش برمیگردونم فکره اینجاش رو نکرده بودم ، هرچی سرم اومد از خریتم توی همون شب بود
پشته سرم حسش میکنم دقیقا دمه گوشم ادامه میده:
_تو خودت کلید دادی بهم ، نگهبان هم هست هیچ زور و جبری برای داخل شدن هم نبوده
تازه خودت هم …
_خفه شو ، خفه شو میفهمی هر بار بیشتر از قبل گند میزنی به باورام اما منه احمق یادم میره ، همون هوس بازی هستی که اولین بار و با اولین نگاه شناختمت ، فقط احساسم بهت باعث شده چهره واقعیت کمی برام گنگ بشه
نفسم میگیره از حرفهایی که با حرص و تن پایین تو روش میزنم
عصبی میاد سمتم ، خیلی سریع میرم عقب و بدونه حرف از نمایشگاه میرم بیرون ، صدای قدم هاشو میشنوم ، اما موفق میشم قبل از اینکه بهم برسه سوار ماشین بشم و با سرعت ازش که داره حالم رو بهم میزنه ، دور بشم.
فرمون رو محکم فشار میدم ، یک لحظه سرم تیر میکشه
حالا دیگه میدونم باید چیکار کنم ، از وقتی بحثه خواستگاری پیش اومده ، همش فکر میکنم ممکنه روزی امیر تو زندگیمون به روم بیاره اون دوشبه لعنتی رو ، خوشبختانه خیلی زود مطمئنم کرد که چه جور آدمیه

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *