خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت بیست و یک

رمان حصار/پارت بیست و یک

_بهار عزیزم مطمئنی ، اونجور که تو گفتی میخوام فکر کنم گفتم کمه کم یک هفته طول میکشه
عصبانیتم رو پنهون میکنم و با لبخندی رو به نیلوی متعجب میگم:
_مطمئنم نیلو جون تو به انیس خانوم زنگ بزن کاریت نباشه
تا میخواد بازم حرف بزنه بلند میشم و حینی که میرم سمته در ورودی میگم
_سما زنگ زده میرم پیشش ، ممکنه ناهار هم با هم باشیم
برنمیگردم سمتش ، ببین نیلو اینجوری نگام میکنه ، باید انیس خانوم و ایرج خان چی بگن ، قسم میخورم امیر پشیمونت کنم از این کارت
برای بار دهم شماره اش میفته رو گوشیم ، بازم ریجکت میکنم و شماره خونه سما رو میگیرم
_جونم بهار راه افتادی؟
_سما دختر چرا نریم بیرون ، گلی رو هم با خودمون میبریم خیلی وقته ازش خبر ندارم ، یا میریم یه سر پیش مریم و کلوچه ش
_غلط کردی ، یه امروز و میخوام بیایی بیشم این همه برنامه چیدی به خاطر تو مرخصی گرفتم
حینه بیرون رفتن از در خونه جوابش رو میدم :
_باشه پس تا نیم ساعت دیگه میرسم
_خوبه بدو برس
گوشی رو قطع میکنم ، و دست میبرم دکمه پخش رو میزنم آهنگی که پلی میشه بیشتر یاده حماقتم میندازتم
واقعا بیچاره من با این حاله غمگین
آرنجه دسته چپم رو میزارم روی شیشه باز در ماشن و پیشونیم رو فشار میدم
زمزمه میکنم با آهنگ
زندونه زندگی زندونه
با تمامه وجود درک میکنم اون جمله معروف رو که میگن “نه راهه پس دارم نه راهه پیش ”
دوست دارم برم و دور شم اونقدر که کسی رو دور و برم نشناسم ، اونجور که ماه تا ماه یک کلمه حرف نزنم
اما خیلی چیزا هست که دست و پامو ببنده به جایی که الان هستم

نگاهی به فنجونه جلوم میندازم
_این چیه؟
_نوشیدنیه گرمت ، آخه آدم تو این گرما نوشیدنیه گرم میخوره
بازم نگاهی به فنجونه نسکافه میندازم
_این بود هنر خونه دارید که به رخم میکشیدی همیشه؟
دست به کمر میشه
_چشه مگه؟
_هیچی فقط نسکافه حاضری رو الان دیگه تو کافی شاپ ها هم از منو خط زدن
با لبخندی حرصی میگه:
_بهار عزیزم دارم تمامه تلاشم رو میکنم خانوم باشم ، نوشیدنیت رو کوفت کن و بگو ببینم اون شب چی شد که اونجوری شد؟
فنجون رو برمیدارم و تکیه میدم به مبل
_چه جوری شد مگه؟
_سعی نکن بپیچونی ، امین هم حس کرده بود ، اون شب خیلی عادی رفتید حرف بزنید امیر خوشحال بود اما وقتی برگشتید ، هیچکدومتون نرمال نبودید ، حضوره فریدون خان هم که دیگه شده بود اشانتیونه مجلس
چه دقیق همه چیز رو ارزیابی کرده
_بگو ببینم دیگه چه اتفاقی افتاد ، باور کن تو بهتر از من میدونی
رو به نگاهه جدیم میپرسه:
_مسخره ام میکنی؟
_نه ، سما اونشب اصلا انگار وجوده خارجی نداشتم
_برای همین وقت خواستی؟
با اخم جوابشو میدم:
_اون که یه مسئله عادیه همه وقت میخوان ولی خب آره
_عادیه اما نه برای شما دوتا ، ازت پنهون نمیکنم همه از جوابت شکه شدن
زیر لب زمزمه میکنم:
_شکه تر هم میشن
_چی ؟
_هیچی
بلند میشه و فنجونه خالی و لیوانه خودش رو میزاره رو سینی و میره آشپزخونه ، چون دوره تقریبا داد میزنه:
_ناهار چی میخوری؟
_هرچی که تونستی حاضر کنی
همون لحظه تلفنه خونشون زنگ میخوره ، با ظرفه میوه برمیگرده و مستقیم میره سمته تلفن وقتی با لبخند جواب میده نیفهمم امینه ، بلند میشم برم دمه پنجره با اون ویوی عالیش که یک لحظه با شنیدنه حرفهای سما برمیگردم سمتش و پچ میزنم
_سما غیر از دوتامون باشیم ناهار ، پا میشم میرم
چشم غره ای میره و بی اهمیت تو گوشب هی باشه باشه میکنه
عصبی میرم سمته مانتو و شالم که با تلفن میاد کنارم
_امین عزیزم ، میخوایی بزار برای یه وقته دیگه الان بهار داره فکر میکنه رو جوابش
و پشت به من پچ میزنه
_اصرار نکن بفهم خب
گویا امین آقا قبول میکنه و سما گپشی رو میزاره رو میز کنار دستش و مشکوک رو به من میپرسه:
_چی شده باز؟

بدونه جواب برمیگردم و سر جام میشینم ، اما سماست دیگه ول کن نیست
_بهار چتونه باز ، مطمئنم هرچی هست مربوط به اون شبه ، چون وقتی داشتم میرفتم تو آشپزخونه یه لحظه صدای داد امیر رو شنیدم ، خواهش میکنم بازم نریز تو خودت مثله همیشه
خیره بهش آروم میگم:
_فک کن همه جوره رو یه آدم حساب کنی و پشت بهش مطمئن بری جلو اما یهو برگردی ببینی حسابت رو طرف صفر عددش هم واقعی نبوده
خیلی آروم مثله خودم میگه:
_خواهش میکنم یه جوری بگو منم بفهمم ، اون صفر عدد کیه نگو که امیر و میگی
خندم میگیره از طرز گفتنش
_دقیقا امیر آقاتون منظورمه
میاد و کنارم میشینه
_بهار مجبور نیستی قبول کنی ، من تو رو میشناسم توجه کردی خیلی از خودت فاصله گرفتی
_میدونم
_دلت چی میگه؟
_بیچاره دلم مثله یه متهم نشسته سرجاش و جراته جیک زدن نداره
_یعنی میخوایی بگی با عقل تصمیم میگیری ، پس با این حساب جوابت صد در صد منفیه ، بیخود نبود امیر اونقدر داغون بود
_امروز نیلو به انیس جون زنگ میزنه و جواب مثبتم رو اعلام میکنه
متعجب نگاهم میکنه
_یه ساعته من و سر کار گذاشتی
نفس عمیقی میکشم
“بدبختی یعنی به اطرافیانت توضیح بدی الان دقیقا چه مرگته”
_نه سما حرفام جنبه درد و دل داشت
_بهار چرا کنارش هم بوی اجبار میده؟
با نگاهی که میگه “دقیقا” نگاهش میکنم
متعجب و بلند داد میکشه:
_امکان نداره ، نه نمیشه اصلا مگه میتونه؟
یادم نبود سما وصله به اون خوانواده و اتفاقا دهنش هم چفت و بست نداره پس سعی میکنم موضوع رو جمع و جور کنم
_معلومه که نمیتونه ، به من میگن بهار
_پس منظور حرفات چیه؟
مثله یه بازپرس کنارم ایستاده
_منظورم اینه که این راه و دارم با تمام دودلی هام انتخاب میکنم و ممکنه تا آخرش نرم
_زهرمار با این طرز حرف زدنت ، خب ترجمه کن ببینم یعنی چی
سری تکون میدم:
_همیشه برام سوال بود چه جوری عمران قبول شدی ؟
_حالا بعدا جوابت رو میدم توضیح بده ببینم
_بلند میشم و حین رفتن سمته پنجره میگم:
_یعنی برای من فرقی نمیکنه اگه بعد از یه مدت مهره طلاق بخوره تو شناسنامه ام تازه خیلی هم خوب میشه
و تو دلم ادامه میدم
“یه عوضی نمیتونه راه به راه تهدیدم کنه”

سما عجیب تو فکره چه وقتی به زور بحث رو عوض کردم چه وقته ناهار حاضر کردن و خوردن
خیلی اصرار کرد قانعم کنه که اگه هدفم طلاقه الان قبول نکنم ،خیالش رو راحت کردم و گفتم:
_ممکنه دلم به عقلم غلبه کنه
کمی آروم گرفت و با امیدوارمی بحث رو بستیم.

قبل از اومدنه امین برمیگردم خونه ، یادم باشه بازم برم باشگاه ، این ذهنه درهم رو فقط ورزش میتونه آروم کنه ، دیگه برمیگردم به همون بهار خونسرد و یخ ، دلم براش تنگ شده
گوشیم رو که تو ماشین جا گذاشته بودم برمیدارم و حینه معتل شدن تو ترافیک ، چک میکنم
بازم پیام فرساده ، بازش میکنم
” الان مامانم خبرش رو بهم داد ، بهار قول میدن تموم این لحظات برامون خاطره بشه”
پوزخندی میزنم و گوشی رو محکم پرت میکنم رو داشبرد

در ورودی رو بی حوصله میبندم ، چقدر خسته ام ، میخوام برم بالا و کمی بخوابم ، صدای همشون میاد تو پذیرایی نشستن ، حال ندارم حتی برم یه سلام بدم
از همونجا بلند میگم:
_من اومدم ، نیلو جون یکم میخوابم واسه شام بیدارم کن
منتظر جواب نمیمونم و راه میفتم برم بالا که پیداش میشه و با عجله دو سه پله ای رو که طی کردم میاد بالا
_بهار کجایی تو چرا اونقدر دیر کردی؟
_وای نگو نیلو ، ترافیک به حدی سنگین بود داشت خوابم میگرفت
_جواب تلفنت رو هم که نمیدی
_ببخشید سایلنت بود ، چیزی شده؟ چرا آروم حرف میزنی؟
حینه کشیدنه دستم میره بالا و میگه:
_بریم بالا تا بهت بگم
خوب میدونم راجع به چی میخواد حرف بزنه
در اتاق رو که میبنده با تن صدای عادی شروع میکنه
_با انیس خانم حرف زدم ، خیلی خوشحال شد و گفت فردا شب میان برای حرفهای تکمیلی
مشغوله در آوردنه تاپم بودم با این حرف دوباره میپوشمش و برمیگردم سمتش:
_چی؟
_هنوز جرات نکردم به بابات بگم ، گفتم از خودت بپرسم
مستاصل رو تخت میشینم چی میتونم بگم خودم
_نیلو جون کاش قبول نمیکردی ، اصلا زنگ بزن بگو فردا شب نمیشه
میاد و کنارم میشینه
_همین کار و کردم ، اما خیلی اصرار کرد آخرشم گفت به ایرج میگم خودش به علی آقا خبر بده ، منم مجبور گفتم بسپریدش به خودم ، بهتون خبر میدم میدونی که بابات سر قضیه اون شب هنوزم عصبیه
خسته خودم و میکشم سمته بالشم و حینه دراز کشیدن میگم:
_نیلو عزیزم هرکاری فکر میکنی درسته رو انجام بده من یکی مخم نمیکشه
میفهمه که کشش ندارم با درست کردن ملحفه خنک روی کمرم مطمئن میگه:
_بخواب نگرانه هیچی نباش ، فوقش اینه که میگم بیان خودمم به بابات میگم
آروم چشمام رو میبندم ، چه فرقی میکنه یکشنبه شب بیان یا پنج شنبه شب ، اصلا هرچه زودتر تموم بشه بهتره

لباسی در خور مجلسه امشب که مثلا مراسمه نشون کردن و انتخابه روز عقد و عروسیمه ، پوشیدم ، نگاهی دیگر به ساعت روبروم روی دیوار اتاق میندازم
دقیقا بیست دقیقه از اومدنشون گذشته ، نیلو نتونسته بود حریفه انیس خانم بشه و علا رغم ناراضی بودنه هممون اوکی اومدن رو بهشون داده بود
نفسه عمیقی میکشم و با سری افراشته و کمری که بیشتر از همیشه قوس کردم راه میفتم برم پایین
ظاهرا امشب هم مجلس شلوغه ، پله به پله که پایین تر میرم ، صدای پاشنه کفشم بیشتر اکو میشه
اولین نفر مهدی ، که به خاطر امشب سفرشون رو به عقب انداخته بود ، نگاهش بهم میفته و بلند میشه میاد سمتم
در حالی که دستم رو میزارم تو دسته مهدی تا برم کنارش رو مبله دو نفره بشینم ، جواب سلام گرمه همه رو با یه سلامه رسا میدم و بدونه نگاه به اون مشکی پوشه سمته راستم که خوب میدونم خیره امه میشینم و جوابه عمه خانم رو میدم:
_ممنون ، خوش اومدید
ایرج خان با لبخند احوالم رو میپرسه و اظهاره خوشحالیشون رو از جوابه مثبتم اعلام میکنه و در آخرش هم تشکر میکنه
زیادی تابلوئه که مثلا میخواد بهم بگه دچار سوتفاهم شدم با حرفهای اون روز تو خونه اشون
خیلی ساکت در حالی که هرچند لحظه یک بار مهدی نگاهی مطمئن بهم میندازه ، خیره میشم به بزرگترها ، خوشبختانه از هر چیزی حرف میزنن الا من و اون آدم که الی سرفه میزنه تا نگاهم رو برگردونم سمتش
لیام که روی مبله یک نفره کنارم سمته راست نشسته میزنه به بازوم و با نشون دادنه لایک چشمکی میزنه ، با نگاه و لبخندی کوتاه ازش تشکر میکنم و میخوام سرم رو برگردونم که یک لحظه چشمهای جدیش رو میبینم اونورتر از لیام نشسته ، بدونه هیچ تغییری تو حالته صورتم نگاهم رو ازش میگیرم خوب یادمه نادیده گرفتن دیوونه اش میکنه
با سکوت چند لحظه ای ، بحث عوض میشه و ادیب خان با تعاریفش از برادرزاده اش موضوع رو باز میکنه
داشته هاش رو به رخ میکشه ، پوزخندی کمرنگ رو لبم نقش میبنده ، با خودم میگم ادیب خان یه کمم از رفتاره حسنه اش بگو ، ولی انگار چیزی نمیدونه که در اون باره حتی اشاره ای هم نمیزنه
انیس خانوم با اجازه ای میگه و رو به بابا ، با نیم نگاهی به پسرش ادامه حرفهای ادیب خان رو میگیره
_اگه شما و البته بهار جون موافق باشین تو همین دو هفته آینده مراسمه عقد رو بگیریم تا کارای عروسیشون درست بشه
میخوام چیزی بگم اما قول دادم یک کلمه دخالت نکنم ، پس نگاهه جدی شدم رو میدوزم به بابا که نگاهم میکنه
همه ساکت شدن انگار عمه خانمشون اینا هم تعجب کردن
بابا محکم رو به ایرج خان میگه:
_خودتون خوب میدونید این روزا عجله تو این جور تصمیمات زیاد پیشآمد خوبی نداره ، خیلی برام قابله احترامید اما این دیگه خیلیه ایرج خان ، پیشنهاده من اینه که عقد و عروسی رو هر دو با هم بگیریم البته بعد از مدت زمانی که به عنوان نامزدی این دو جوون سعی میکنن هم رو بشناسن
ادیب خان با لبخند در جوابه بابا میگه:
_خوب میدونم چی میگی علی آقا اعتماد کردن تو این روزها مشکل شده اما همون شناختی که میگید تو دورانه عقد خیلی عمیق تر و بهتر اتفاق میفته ، چون اگر غیر از باشه هیچ رشته عاطفی میونشون ایجاد نمیشه و راحت با یه مشکل به این فکر میکنن که هم رو کنار بزارن
چقدر حرفهاش رو بابا تاثیر داشت که برمیگرده سمته من و میپرسه:
_انتخاب رو میسپرم دست بهار خودش
حرصم رو از زود وا دادنه بابا پنهون میکنم و رک رو به جمع که خیره دهنه من شدن جواب میدم:
_راستش رو بخوایید من شرایط عقد رو ندارم فعلا همون بمونه برای بعد از دورانه نامزدی
انیس خانوم فورا میگه:
_شرایط نمیخواد عزیزم ، اینجوری خیال همه راحت تره
موهای شل شده ام رو میندازم پشت گوشم و اینبار تنها رو به انیس خانوم که خوب میدونم شارژ شده ی دست کیه ، میگم:
_انیس جون من باید تو دو هفته آینده برگردم کانادا یک سری کارهای عقب افتاده دارم ، نمیخوام برای برگشتم نیاز به اجازه فرد ثالثی داشته باشم
چه خوب همه رو تفهیم میکنم که جوابی ندارن بدن اما تا میخوام راحت تکیه ام رو به پشتی مبل بدم برای اولین بار تو امشب صداش رو که رگه رگه شدنش کامل مشهوده میشنوم

_بهار خانوم اگر منظورتون از فرد ثالث همون شوهره که من بهتون اطمینان میدم مشکلی ایجاد نمیشه
نگاهش نمیکنم ، اگه بازم بهونه بیارم تابلو میشم ، پس رو به بابا آرومتر میگم:
_هرچی خودتون صلاح بدونید
اونقدر حواسم پیشه اون پاهاییه که پر حرص ضرب گرفته رو پایه مبل ، نمیدونم چی میگن و چی میشنون همه یهو کف میزنن و انیس جون بلند میشه و میاد سمتم ، رو به مهدی که بلند شده و تعارفش میکنه کنارم بشینه ممنونی میگه و حینی که محکم میبوستم آروم دمه گوشم پچ میزنه:
_الان دیگه خیالم کمی راحت شد ، ممنون عزیز دلم
با بوسه آخرش عقب میکشه و انگشتر نشون رو که خیلی بابه سلیقه من نیست به خاطر اون همه نگین ، تو انگشته وسط دست راستم مینشونه و با گذاشتنه کف دستش روی پشته دستم بلند میگه:
_انشاالله خوشبخت بشید
اون صورته پر از لبخندش هم نمیتونه کمی از استرسه عظیمی که با اون انگشتر یهو روی دلم نشست رو کنار بزنه و بتونم جوابه لبخندش رو بدم
عمه خانوم وسط دست زدن ها یهو میگه:
_رسمتون برای مهریه چه جوریه نیلو خانوم؟
ایرج خان با لبخندی رو میکنه سمته خواهرش
_اونقدر هول بودیم یادمون نبود بپرسیم
و رو به بابا ادامه میده:
_رسمتون هرچی باشه به دیده منت قبول میکنیم ، بهار جان ارزشه بیشتر از اینها رو داره
_ایرج خان همونطور که میدونید پسرم هنوز مجرده و این اولین وصلته خوانوادمونه پس هیچ رسمی نداریم به رسمه خوانوادگیه خودتون تعیین کنید
ادیب خان اشاره میزنه به امین و سما
_ما برای عروس و دخترمون هزار سکه در نظر گرفتیم ، حالا اگه شما نظرتون غیر از این باشه بازم قبول میکنیم
نمیخوام رقم بالا برای بعدهام مشکل پیش بیاره پس میونه حرفهاشون میپرم و با گفتنه ببخشیدی نگاهشون رو برمیگردونم سمته خودم
_اگه مهریه برای منه میخوام خودم انتخابش کنم
_بفرما دخترم البته که برای خودته
رو میکنم سمته ادیب خان و میگم:
_این تصمیم برای الان نیست همیشه این نظر و داشتم پس ممنون میشم قبول کنید ، مهریه من باید صد سکه باشه
جوابه همشون و با یک جمله کوتاه “ممنون میشم قبول کنید” میدم و حرفم رو به کرسی مینشونم.
عقد میفته برای پنجشنبه آینده یعنی دقیقا یازده روزه دیگه ،
مخالفتی نمیتونم بکنم
به تاریخه عروسی که میرسن امیر خودش اعلام میکنه که از هر نظر آماده است و پونزده شهریور رو پیشنهاد میده ، خوشبختانه بابا میگه خیلی زوده و اقلا انتخابش رو بزارید برای بعد از عقد
موافقت میکنن هرچند ناراضی ، حینه رفتن کنار در ورودی می ایستم و با احترام ازشون خداحافظی میکنم ، امیر عمدا خودش رو میندازه آخر از همه و دقیقا جلوم با اون اخمهای درهم می ایسته ، بدونه توجه به امین و سما که کنارم ایستادن ، از پشته دندونهای کلید شده اش میگه:
_جوابه تلفنت رو بده
به خاطر دلمم شده کمی خیره نگاهش میکنم ، اما با ظاهری سرد و بی تفاوت ، موهای لعنتیش از همیشه خوش حالت تر ایستادن
بدونه جواب دادن بهش رو به سما میگم:
_تو این هفته یه روز بچه ها رو جمع کن بریم جایی ، منم گلی رو میارم
با اون نگاهه ترسیده اش که روی امیره کوتاه باشه ای میگه و رو به امین میگه:
_بریم همه رفتن بیرون
امیر که راه رو بسته قبل از اونا پر شدت از کنارم میگذره و واکنشم میشه لبخندی به اون دوتا که انگار میخوان فرار کنن

*راوی*

سعی میکنه عصبانیتش رو از اون باربی که برگشته به روزهای خیلی دور کنترل کنه و مودب از علی و خوانواده اش خداحافظی کنه

راه که میفتن سمته خونه ، ایرج کم حوصله بودنه امیر رو میفهمه اما چیزی نمیپرسه ، انیس که خوشحاله رو به پسرش میگه:
_امیر پسرم تبریک میگم
از آینه جلو رو به مادرش جواب میده:
_هر وقت اومد تو خونه ام و خیالم راحت شد جوابه تبریکت رو میدم
و فکر میکنه ، باید چیکار کنه تا بتونه دله بهار رو به دست بیاره ، اصلا پشیمون نیست از رفتار و تهدیدهاش
ولی خب ذهنیت بهار رو نسبت به خودش بازم خراب کرده بود ، کاش جوابه تلفنش رو بده ، با اون لباس آبی کاربنی مثله همیشه درخشیده بود
پیشنهاد پدر و مادرش رو بدونه حرف قبول میکنه و برعکس چند روز گذشته ماشین رو میبره داخله حیاط و ساکت و کلافه میره سمته اتاقش ،
بلافاصله شماره بهار رو میگیره ، اما مثله تمامه این دو روز بدونه جواب قطع میشه ، براش مینویسه
“لازمه حرف بزنیم”
هنوز گوشی رو کامل روی میز نگذاشته که پیام باربی میفته روی صفحه
“هیچ حرفی نمونده ، حرفهای لازم زده شد”
دوباره زنگ میزنه ، اما اینبار ریجکت میشه
گوشی رو پرت میکنه رو تخت و شروع میکنه به در آوردن لباسهایی که انتخابه مادرش بود
همزمان زیر لب زمزمه میکنه:
_تا میتونی بتازون بهار خانوم ، ببینم وقتی فرد ثالث قدرت گرفت بازم میتونی بتازونی

*بهار*

چند روز از اون شب گذشته برای فرار از فکر و خیال گاهی میرم شرکت پیشه بابا ، مهدی و لیام هم رفتن شمال ، انیس جون هر روز زنگ میزنه و میخواد قرار آزمایشه خون رو مشخص کنه اما هر بار با یک بهونه دست به سرش میکنم ، آخرش هم به نیلو میگه صبحه چهارشنبه آماده باشه امیر میاد دنبالش
نیلو که بهم خبر میده ، ازش خواهش میکنم زنگ بزنه و آدرس بگیره خودم برم ، نمیخوام بیاد دنبالم
از اون شب دیگه تماس هم نگرفته ، خوبه که انیس جون انکاری نمیکنه و آدرس رو خودش برام میفرسته و تاکید کرده صبح زود ناشتا برم.
جلوی آزمایشگاه که ترمز میکنم ، هنوز هفت نشده و ظاهرا زود رسیدم
پیاده میشم و میرم داخل ، نوبت میگیرم و میرم روی صندلی های انتظار کنار جفتهای خواب آلود میشینم
همه عجیب نگاهم میکنن ، حتما میگن این دیوونه چرا تنها اومده
خیلی طول نمیکشه که جمعیت کثیری از جفت های همه رنگه صندلی های انتظار رو پر میکنن ، اما خبری از امیر نیست
نمیخوام بهش زنگ بزنم ، پس شماره انیس خانوم رو میگیرم
و میگه که خیلی وقته امیر اومده
چشم میگردونم تا بلکه ببینمش ، شروع میکنن به خونگیری و چیزی نمونده نوبت به ما دو نفر برسه
گوشی رو میارم بالا باهاش تماس بگیرم ، که همون لحظه میبینمش میاد داخل و با چشم دنبالم میگرده

چند قدم میرم سمتش تا ببینتم ، همون لحظه شمارمون روی مانیتور میفته
میاد جلو و سلامه آرومی میکنه، آرومتر جوابش رو میدم و شونه به شونه هم راه میفتیم سمته راهرو روبرومون

بیرون که میام ، کار اون زودتر از من تموم شده و منتظرمه
بازم کنار هم میریم بیرون ، می ایستم و برمیگردم سمتش خداحافظی کنم ، یهو محکم بازوم رو میگیره و بدونه اینکه بخواد توضیح بده میبرتم سمته ماشینش و سوارم میکنه تا میخوام چیزی بگم در رو تو صورتم میبنده
چشمهام رو میبندم و مرتب نفسه عمیق میکشم باید بتونم خونسردیم رو حفظ کنم ، سوار میشه و بدونه حرف ، یا حتی نیم نگاهی راه میفته
مسیرمون خارج از شهر ، چیزی نپرسیدم و نمیخوام هم بپرسم
منتظر من شروع کنم ، پس منم منتظرش میزارم
جلوی سفره خونه کوچیکی که نگه میداره میفهمم میخواد بگه مثلا نگرانه
اینبار قبل از اینکه بیاد و بازم بازوم رو بکشه خودم پیاده میشم

روبروی هم روی میز و صندلیهای حصیری که مخصوصه سرو صبحانه است میشینیم
سکوتمون عجیبه ، از اون عجیبتر نگاهشه که مستقیم تو چشمهام انداخته
دنباله عینکم کیفم رو زیر و رو میکنم اما انگار تو ماشین جا گذاشتم ، گشنمه نمیدونم چی سفارش داده ، نگاهه سر گردونم رو برمیگردونم سمتش ، همونجوری مستقیم با چشمهاش داره آنالیزم میکنه
_تا کجا میخوایی با این رویه پیش بری؟
سوالش زیادی آرومه ، خب میتونم بدونه جواب بزارمش
_با این حرف نزدن به چی میخوایی برسی؟
خب این سوالش هم همون قبلیه بود با کمی تغییر
تکیه اش رو از صندلی میگیره و با گذاشتنه هر دو آرنجش روی میز ادامه میده:
_بهار بهت حق میدم از دستم ناراحت باشی اما قبول کن بازم داشتی بازیم میدادی ، صبر منم حدی داره اینکارو باید همون یکسال پیش میکردم
_این یعنی پشیمون نیستی
با دسته راستش دسته چپم رو محکم میگیره
_البته که نه ، میبینی که جواب داد و چیزی نمونده ماله من بشی
نگاهی به دستش که روی دستمه میندازم ، هرچی تلاش میکنم بی جواب بزارمش نمیشه
_یادت باشه همیشه همه چیز اونجور که ما فکر میکنیم پیش نمیره
بیشتر خودشو جلو میکشه
_هر فکری که تو اون سرته بنداز بیرون ، من و تو داریم با عشق و علاقه ازدواج میکنیم تقدیرمون وصله هم شد تمام
اینبار در جوابش میخندم بلند جوری که خیلی وقته نخندیدم
نیم نگاهی به دور و بر میندازه و زیر لب میگه:
_آروم
همون لحظه پسرکه کم سن و سال با سینی میاد و حینه چیدنه میز لبخنده گشادی بروم میزنه و همش نگاهم میکنه
بزور دهنم رو میبندم و با چشمهای درشت شده اشاره به امیر، میگم:
_جوکش زیادی خنده دار بود
حس خورد شدنه انگشتام میون دستش هم باعث نمیشه خندم و بخورم

*راوی*

لبخنده مونده گوشه لبه باربی حینه خوردنه صبحونه اش ، زیادی رو اعصابشه ، اما سعی میکنه بی توجه باشه ، غیر از اینه تمامه رفتار و حرفهاش نشون دهنده خرجه احساسش بود تو روزهای گذشته
پس چی شده که الان جوری رفتار میکنه انگار حسی به این ازدواج نداره و زورش کرده ، درسته خودش هم تند رفته بود اما حقش نبود؟
_میشه من و برسونی پیشه ماشینم ، داره دیرم میشه
بیشتر لم میده و حینه خوردن شونه اش رو بالا میندازه
_من هنوز سیر نشدم
بهار از جاش بلند میشه و با نشون دادنه محوطه سرسبز کنارشون میگه:
_میرم اونجا چندتا تلفن دارم
لیوانش رو میکوبه رو میز
_بشین سرجات ببینم ، میرم حساب کنم بریم
عصبی بلند میشه بدونه توجه به اخمهای درهم شده بهار میره داخله سفره خونه

حین برگشتشون سکوته اتاقکه ماشین سنگین تر از قبل شده ، امیر دنباله راهی میگرده حرصش رو خالی کنه و بهار فکر میکنه این لحظات میتونست خیلی بهتر و خاطره انگیزتر از الان باشه
آخرش هم امیر یهویی ماشین رو میکشه کناره جاده و پرحرص داد میکشه:
_میشه بگی چته؟ اگر یک هفته دیر تر هم جواب میدادی بازم مسیرمون همین بود دیگه این رفتارا برای چیه ؟
_متنفرم از اینکه همیشه حرفاتو فراموش میکنی و تازه طلبکارهم هستی
بازوی بهار رو که خیره به بیرون این حرف و زده میگیره و مجبورش میکنه نگاش کنه
_وقتی حرف میزنی نگام کن ، هیچ کدوم از حرفام رو فراموش نکردم ، بهت هم گفتم پشیمون نیستم پس سعی نکن با این رفتارهات این روزامون رو زهرمار کنی
عصبی تر بهار رو که چشمهاش و روی هم گذاشته تا امیر رو با اون فاصله کم نزدیک به صورتش نبینه ، تکون میده و بلند داد میکشه:
_چرا نگام نمیکنی ؟ چرا نمیزاری با خیاله راحت داشته باشمت ، همیشه باید یه جای رابطمون لنگ بزنه
خسته از این همه حق به جانبیه مرد روبروش با هر دو دستش میزنه رو سینه اش
_بسه ، مگه نمیخواستی بله بدم ، دادم دیگه ، چی مونده باز شاکی حرف میزنی؟
آروم و خسته ادامه میده:
_دیگه چی میخوایی از جونم؟
باربی شل شده تو دستهاش رو از هر دو بازوش میگیره و رو به چشمهای پر شده از آبش میگه:
_نگاهت رو میخوام همون نگاهی که وقتی رو خودم حس میکردم غرور کل وجودم رو میگرفت ، بهار میدونم میخوایی کاری کنی پشیمون بشم اما اگه هدفت اینه باید بگم اونقدر راحت به این لحظه نرسیدم که آسون پا پس بکشم
آروم میکشدش سمته آغوشش و حینه فشردنش به سینه اش دمه گوشش پچ میزنه :
_دوست دارم و دوسم داری این و مطمئنم حالا هی بشین بخند و بگو جک گفتم

*بهار*

همونجوری که سرم رو سینه اشه میگم:
_دوست داشتنی که بخواد هر بار پشیمونت کنه و شرمنده احساست بشی ، به نظرم نبودنش بهتر از بو…
نمیزاره حرفم و تموم کنم با گذاشتنه لبهاش رو لبام دهنم و میبنده پرشدت میبوسه ، دلخوریم نمیزاره همراهیش کنم دستهای فلج شده ام رو آروم میارم بالا تا بنده دستهاش که دو طرفه صورتم رو گرفته بکنم اما همون لحظه ماشینی که از کنارمون میگذره با بوقه کشدارش باعث میشه هر دو عقب بکشیم
سرجام میشینم ، عصبی پشت دستم رو میکشم روی لبهام و زمزمه میکنم :
_حق نداری دیگه نزدیکم بشی
حینه روشن کردنه ماشین سرخوش میگه :
_کی میخواد این حق و ازم بگیره
لحنش یه جوریه محکم میکوبم تو بازوش و با نشون دادنه انگشته اشارم رو به اون صورته متعجبش بلند میگم:
_خود بی شعورت این حق و از خودت گرفتی خسته شدم وقتهایی که میخوایی کارت رو پیش ببری او لحظات رو میکوبی تو صورتم ، بازم میگم دیگه دست بهم نمیزنی
نفسهای کشدارم رو کنترل میکنم و برمیگردم سرجام ، معلومه خوب فهمیده منظورم کدوم حرفهاشه
_میدونم حرفهام اذیتت کرده ولی کاش فقط برای یک لحظه خودت رو بزاری جای من ، تا وقتی که اسمم نخوره پشت بنده اسمت به هر ریسمونی دست میندازم تا نگهت دارم
الانم بهت فرصت میدم فراموش کنی و ببخشیم
و اونم انگشته اشاره اش رو برام تکون میده و ادامه میده:
_هرچی بشه ، هر کاری بکنیم ، هر حرفی بزنیم ، بازم ماله همیم و مال هم میمونیم این و الان بهت میگم که یادت بمونه پس فردا تریپه تفاهم و تفاوت برت نداره ، اگه زمین و آسمون هم باشیم تا آخر عمر بیخ ریشه همیم
لحنه زیادی جدیش باعث میشه بترسم و خوابی که برای خودم دیدم رو کمی محال ببینم
هم روبروش رو کنترل میکنه و هم من و نگاه میکنه
سری تکون میده و همراهه نیشخند معروفش ادامه میده:
_بله نگاهت داره میگه مثله همیشه برنامه چند ساله آینده ات رو چیدی و اون چشمهای پر از ابهام داد میزنه چه جوری چیدی
دستامو بنده دسته کیف میکنم ، هیچی ندارم بگم و امیر بازهم عصبی شده چون سرعتش از حده مجاز داره هی دور و دورتر میشه
تلفنم زنگ میخوره ، گوشی رو در میارم اما اسمه فریدون که روی صفحه سفید نوشته شده واضح تر از اونیه که نتونه ببینه و مجبور جواب میدم:
_بله
_صبح بخیر
شکر خدا صداش آرومه
_سلام ، ممنون
_کجایی؟
_بیرونم
_میخوام ناهار و دعوتت کنم بیرون اگه شرکتی میام دنبالت
هرچی سعی میکنم عادی حرف بزنم نمیشه
_اگه مهم نیست بزارش برای شام
_گفتم شاید برنامه داشته باشی وگرنه شام بهترم هست
_خوبه آدرس رو بفرست خودم میام
_ فقط دیر نکنی
_باشه خداحافظ
_میبینمت
گوشی رو میزارم توی کیفم و الکی دنباله چیزی میگردم توش ، یهو کیف و از زیر دستم میکشه و میندازه رو صندلی عقب
_این آقا هنوز بهت زنگ میزنه ؟
متمدن میپرسه ، پس جواب میدم:
_چه اشکالی داره پسر عمومه
_پسرعموی باباته ، بعدشم الان باهاش قرار گذاشتی اونم جلوی من
لحنش تند شده ، نمیخوام باور کنم که بی منطقه
_به نظرم خیلی عادیه فقط یه شامه ، حتما میخواد حرفای آخرش رو بهم بزنه
با مشتی که رو فرمان ماشین میکوبه شمرده و بلند میگه:
_و اگه من مخالف باشم ، من دوست نداشته باشم ، من ناآروم باشم اصلا حسودی کنم و غیرتی بشم چی؟
خدای من ، دارم با مردی ازدواج میکنم که هیچی ازش نمیدونم
_چیه چرا اونجوری نگام میکنی ، بله من اینجوریم سیب زمینی که نیستم بهار این آخرین باره دعوتش رو قبول میکنی
تکونه کوچیکی به سرم میدم و برمیگردم سمت شیشه
_حاج خانوم آدرسه یه طلا فرو…
_بزارش برای یه روز دیگه
با دسته راستش صورتم رو برمیگردونه سمته خودش
_کلی کار داریم همش یه هفته وقت مونده حواست هست
چونه ام رو از دستش آزاد میکنم
_باشه پس بریم

امروز پنج شنبه است و عصر مراسمه عقدمونه ، لمسم نمیدونم خوشحالم یا ناراحت ، درک نمیکنم هیجان دارم یا ریلکسم ، ولی این و مطمئنم امیر خیلی بیشتر از من خوشحاله تمومه یک هفته قبل رو تقریبا هر روز هم رو میدیدیم
حتی برای انتخابه لباس هم باهامون اومد ، هر لحظه یک چیزی میاد تو ذهنم
یهو میگم برم و مراسم رو ول کنم ، بعدش میترسم و میگم اینجوری امیر رو برای همیشه از دست میدم
بلیتم برای دو روز بعد عقده یعنی شنبه کسی جز مهدی نمیدونه ، میخوام برم بلکه بازم این دوری ذهنم رو نسبت به امیر که از امشب دیگه شوهرمه تمیز کنه ، این یک هفته فهمیدم برعکس ظاهر امروزیش خیلی غیرتیه حتی بیشتر از فریدونی که همیشه ازش فراری بودم ، بیچاره فریدون اون شب چیزهایی رو بهم گفت که اگر قبل از دیدن و شناختن امیر میفهمیدم به حتم دلم رو ماله خودش میکرد

نگاهی به لباس نباتی رنگه روی تخت که اصلا به سلیقه ام نزدیک هم نیست ، میندازم
از آینه صورت آرایش شده ام توسط آرایشگر نیلو رو برسی میکنم ، یک ساعت مونده به شروعه مراسم
موهام رو به پیشنهاده خودم تنها ویو کرده و کج کناره سرم یه گله سر بهش زده
دست میبرم لباس رو بردارم روی اون تاب چند بده و شلوارکه جذبه کرم رنگ بپوشم نیلو در میزنه و از همونجا میگه:
_لباس پوشیدی بهار؟
چشمامو خسته تو کاسه میچرخونم و الکی جواب میدم:
_آره نیلو آماده ام
و آروم زمزمه میکنم:
_نگران نباش قبل از شروع میام پایین
در که باز میشه ، برنمیگردم و خودم رو حاضر میکنم صدای جیغش برای چندمین بار تو این چند ساعت بلند بشه
لباسه نسبتا سنگین رو پرت میکنم رو تخت
_نیلو میشه کمکم کنی بپوشمش
برمیگردم ببینم چرا حرف نمیزنه اما به جای نیلو امیر رو میبینم که تو اون کت و شلوار مشکی مات ، خیره نگاهم میکنه ، پوفی میکشم
_امیر کاش یاد بگیری وقتی پوششم مناسب نیست اون چشمهای مشتاقت رو کنترل کنی
لبخندش زیادی آرومه
_سعی میکنم ، چشم ، بهار باید قبل از عقد باهات حرف میزدم ، به زور جمعیت پایین رو راضی کردم یه ربع بهم وقت بدن
دو به شک نگاهش میکنم
_بیا کمک کن اول لباسم رو بپوشم
لباس رو میپوشم ، اما تمومه حواسم پیه نگاهه زیادی سرگردونشه ، زیپه لباس رو بالا میکشه و حینه مرتب کردنه قسمته بالایی لباس که مثله یک شنل از شونم تا پایین ادامه داره ، دمه گوشم پچ میزنه:
_بی نظیر شدی مثله همیشه ، داری دو دلم میکنی از حرفهایی که میخوام بهت بگم
دلم میلرزه ، لحنش زیادی گیراست ، با آرنجم عقبش میزنم و حینه نشستن روی تخت اشاره میزنم به صندلیه میز آرایش
_ بشین حرفت رو بزن
میشینه با همون چشمهای خیره
_یادت باشه بهار حرفهایی که میزنم فقط برای نموندن هیچ ناگفته ای میونمونه و بس نمیخوام بل بگیری ازش ، میفهمی که چی میگم
_اونقدر بچه نیستم اون جمعیت پایین رو مچل دوتا حرف و ناگفته بکنم
_همیشه گفتم زبونت زیادی تند و تیزه ، ولی خب خوبه که بچه نیستی
نفسی میگیره و با گرفتنه چشماش و خیره شدن به پایینه لباسم شروع میکنه
_بهار شب اولین رابطه مون ، برعکسه تو من یادمه لحظه به لحظه اش ر…
_اگه حرفهات مربوط به اون شبه ، نمیخوام بشنوم بزار ناگفته بمونه ، امیر کاری به رابطه بعدش و الانمون ندارم اما اون شب یه غلطی بود کردیم دی…
_یه غلطی بود که من کردم
با جمله ضربتیش یادم میره چی میخواستم بگم ، دهنم رو میبندم و زمزمه وار میپرسم:
_منظورت چیه؟
میاد جلوم زانو میزنه و دستهام رو محکم میگیره
_بهار اون شب تو فقط رقصیدی اونم به خاطر الکله تو خونت بود ، تنها غلطه تو اونشب دلبری کردنت بود و بس
ذهنم کلمه کلمه داره تحلیل میکنه و سعی داره بفهمه این ناگفته ها یعنی چی؟

میفهمه گیج شدم
_از اون روز که برای اولین بار تو باغ به عنوان خانم مهندس دیدمت ، در نظرم خاص بودی درسته زبونی میگفتم بابه دلم نیستی اما دلم همون اول انتخابت کرده بود
اونشب هم کنترل احساسم و خواستنت از دستم خارج شد و دلبریهات کار خودش رو کرد
_تو گفتی تقصیر دوتامون بوده
_گفتم
چند لحظه فکر میکنم ، طول میکشه بتونم حرف بزنم ، ناباورم هنوز
_میدونی امیر بفهمی خودت اونی نبودی که همیشه شعارش رو تو ذهنت دادی ، چی به روزت میاره؟ میدونی بهم خوردنه حالت از خودت یعنی چی؟
لرزشه لبهامو با دندونام مهار میکنم
دستش میاد بالا ، موهای کنار پیشیونیم رو کنار میزنه و با شصتش لبمو از زیر دندونم آزاد میکنه
_بهار اون روزا نمیدونستم میشی همه هستیم ، یکساله که دارم تاوان پس میدم ، چند بار گفتم فراموشت میکنم؟
دیدی که نشد هربار بیشتر گرفتارت شدم ، دیشب تصمیم گرفتم قبل از اینکه بهت بگم چه حسی تو دلمه اون حقیقت رو که همیشه تیغ بوده تو گلوم باهات درمیون بزارم
خیره فقط نگاهش میکنم ، نمیدونم باید چی بگم یا چیکار کنم حس آدمی رو دارم که از بلندی پرت شده و نمیتونه بدن خورد و خمیرش رو تکون بده ، اما مردمی که دورش رو گرفتن داد میزنن بلند شو چیزیت نشده سالمی
انگشتهاش ، اشکهایی رو که باز سرخود راه گرفتن پاک میکنه و نرم با اون خشه صداش که الان بیشتر از همیشه شده میگه:
_بهار تا این لحظه منتظر بودم تو یه اشاره به احساس و حاله دلت بکنی تا منم بهت بگم چقدر دوس…
دسته خودم نیست که دست روی دهنش میزارمو با بغض میگم:
_ نمیخوام اون کلمه رو با این ناگفته ها قاطی کنی
بوسه ای عمیق به کفه دستم که رو دهنشه میزنه
_پایین منتظرتم
بلند میشه و با سری پایین میخواد بره بیرون
_امیر
برمیگرده و ادامه میدم:
_هیچوقت نمیبخشمت
میخواد بیاد سمتم ، برمیگردم سمته پنجره
میفهمه باید بره و میره بیرون از اتاق
نفس عمیقی میکشم و بغضم رو همراهه سنگی که گلوم رو بسته میخوام قورت بدم اما نمیشه زمزمه میکنم:
_خدایا ازت خواستم دوراهیم بشه یه خیابون صاف و مستقیم  نه اینکه بیشتر سردرگمم کنی
در یهو باز میشه

_سلام عروس خانوم
برمیگردم سمتش ، یعنی خدا برام فرستادش که بگه حواسم بهت هست
دستهامو باز میکنم ، مبهوت میاد جلو و بغلم میکنه ، بغض و سنگه تو گلوم با صدای بلندی میشکنه و میزنم زیر گریه
سما ترسیده محکمتر بغلم میکنه و زیر لب زمزمه میکنه:
_چی شدی تو
نمیدونم چقدر گذشته اما آروم شده عقب میکشم ، اشکهاش رو که انگار بیشتر از من گریه کرده پاک میکنه و میپرسه:
_آروم شدی؟
سری تکون میدم
_ادای یه آدم بی احساس رو درآوردن همیشه ام خوب نیست این و الان بهت میگم چون از امروز به بعد یک برهه جدید از زندگیت رو شروع میکنی
_هستی همیشه مگه نه؟
موهامو مرتب میکنه و با خنده ای که خوب میدونم ، الکیه جوابم رو میده:
_ناسلامتی داریم جاری میشیم ، یعنی چی این ادا و اصول
یهو برمیگرده سمته آینه
_بهار گند زدی به آرایشم رفت ، بدو صورتامون رو درست کنیم بریم پایین من و فرستادن دنبالت مثلا
چقدر خوبه که چیزی نمیپرسه ، هرچند خوب میدونم بعدا داستان دارم باهاش
از پله ها آروم میریم پایین امیر رو میبینم که با اشاره مادرش میاد و پایین پله ها دستم و میگیره
دستهاش برعکسه همیشه سرده ، یعنی میترسه؟ نمیخوام نگاهش کنم
الکی هم نمیتونم بخندم ، اصلا بزار بگن عروس عبوسه
یک دور کله سالن رو میگردیم و به همه خوش آمد میگم
لباسه دست و پا گیرم دیگه داره عصبیم میکنه که امیر اینبار میره سمته سفره عقده گوشه سالن ، همه چیز شیریه و مروارید بیشترین کاربرد رو داره تو تزئیناتش
میشینم و امیر با یه ببخشید میره سمته باباش و چیزی در گوشش میگه و برمیگرده
چشم میگردونم ببینم فریدون رو میبینم ، نمیدونم چرا با یادش بینیم تیر میکشه و چشمهام میرن که دوباره پر آب بشن ، نفس پشت نفس میکشم و دعا میکنم خدا کمکم کنه این چند ساعت رو خود دار باشم
نیلو و ظبابا میان ، مهدی و لیام میان ، انیس خانوم که نمیتونه اشکهاش رو کنترل کنه همراهه ایرج خان میان ، همه میان دورمون و بهمون تبریک میکن
امین که انگار رفته بود دنباله عاقد ، میاد و اعلام میکنه عاقد وارد میشه
همون لحظه نیلو که انگار انیس خانم براش بدآموزی داشته با اون چشمهای پر شده اش میاد و چادری با گلهای برجسته و ترکیبی از رنگهای گلبهی و نباتی میدازه رو سرم
مینشونتم روی مبل ، قرآن رو روی پاهام باز میکنه و دمه گوشم زمزمه میکنه:
_سعی کن به هیچی فکر نکنی و آروم باشی
اه خسته شدم از تیری که هر لحظه بینیم میکشه و پشت بندش چشمام میخوان ببارن ، دورمون زیادی شلوغه ، برمیگردم سمته امیر که خیره شده به سفره و نفسهای کشدار میکشه ، بازم از خودم میپرسم واقعا میترسه؟

همون لحظه نگاهش برمیگرده سمتم ، انگار میخواد یه چیزی رو از تو چشمام بخونه ، با سکوته سالن
خیره میشم به صفحه ی بازه قرآنه روی پام ، همون لحظه عاقد شروع میکنه به جاری کردنه خطبه
امیر خیلی یهویی خودش رو میکشه سمتم و دمه گوشم پچ میزنه:
_بهار حق داری نبخشیم ولی حق نداری این نبخشیدن و با خراب کردنه این لحظه ، تلافی کنی
برنمیگردم سمتش ، یعنی واقعا فکر کرده ممکنه عقد رو بهم بزنم ، خب بزار تو همون دلهره بمونه
غرقه آرامشه کلماته قرآن میشم ، جوری که با اومدنه انیس خانوم و دادنه زیر لفظیش میفهمم عاقد چند بار ازم پرسیده
برمیگردم سمته امیر که بازم خیره روبروشه
جوابم که طول میکشه عاقد میپرسه:
_مشکلی پیش اومده دخترم ، آیا وکیلم؟
سنگینیه نگاهم رو حس میکنه ، با دیدنه اون چشمها بی اختیار بلند و رسا میگم:
_بله
یک لحظه همه گیج میشن که جوابه کدوم سواله عاقد رو دادم ، دوباره بلند و شمرده میگم:
_بله وکیلید
همه میخندن و دست میزنن اما امیر نگاهش رو بدونه هیچ لبخندی برمیگردونه
بعد از سکوته دوباره جمع عاقد اینبار رو به امیر میپرسه: _وکیلم
که همون اولین بار محکم بله اش رو میده
بعد از رفتن عاقد ، دورمون شلوغتر از قبل شده اولین نفر انیس خانوم میاد و محکم بغلم میکنه با اون چشمهای پر از شوقش چیزایی میگه که بیشترش رو نمیشنوم ، فقط یک جمله اش برام واضحه
_امیرم و میسپرم دستت
امیری رو میگه که عبوس تر از من جواب تبریکات رو میده
بابام و مهدی و نیلو که میان اشکام بی اختیار میشن
نمیدونم چقدر گذشته اما تبریکات و دادن هدایا تموم میشه دورمون خلوت تره و آهنگه آروم فضای سالن رو پر کرده
هیچ کدوم با هم حرف نزدیم و حتی رومون رو سمته هم نکردیم
اونقدر همیشه اتفاقات پشته سر هم میفتن مدیریت احساسات خودت رو هم نمیتونی بکنی ، الان نمیدونم باید خوشحال باشم ، خسته باشم یا بترسم
سما میاد سمتم و اصرار میکنه رقص مجلس رو خودمون افتتاح کنیم ، میخوام قبول نکنم اما امیر زودتر از جاش بلند میشه و با گرفتنه دستم رو به سما جواب میده:
_چرا که نه ، شما ترتیبه موزیک رو بده سما خانوم
با رفتنمون تو اون فضای خالی شده ی جلوی پنجره ، روبروی هم می ایستیم و همراهه آهنگه نسبتا ریتم دار با دستهای وصل شده به هم شروع میکنیم
سر انگشتهاش که بیشتر روی کمرم جلو میرن ، همزمان سر بلند میکنیم و چشم تو چشمم لب میزنه :
_مبارکمون باشه

چشمها ی همه خیره به رقصشونه ، همچنین فریدونی که خیلی دیر به مراسم اومده بود ، باور کرده بود که دیگر بهار ماله مردی جز او شده
پدرش اصرار داشت به اینکه مراسمه بعدی مال اون باشهدی ولی دلش احتیاج به زمان داشت ، شایدم باید مدتی میرفت جایی دور به بهانه تابستان و حال و هوا عوض کردن
خیره لبهای بهار میشه و با خودش زمزمه میکنه:
_کو بهار اگه دوسش داری پس لبخندت کجاست ، بخند تا باور کنم ، اون مرد رو خواستی
_چی میگی زیر لب؟
با صدای مهدی برمیگرده سمتش و لبخنده کم جونی میزنه ، تا اون چشمهای نگرانه دوستش رو که بیشتر از هر کسی از حاله دلش خبر داره ، آروم کنه
_هیچی ، خوش اومدی کی برگشتی؟
_خودت خوش اومدی ، دیروز رسیدیم
_چقدر فرصت برات مونده؟ بیا یه سر بریم کیش
_دو هفته ای فرصت داریم ، کی میتونی؟ ، چون میخوام هفته آخر رو کامل پیش بابا باشم
_همین فردا ، جمع کنی من آماده ام
مهدی خیره به بهاری که مشغوله رقصیدن با شوهرشه ، جواب میده:
_فردا نمیتونم ، بزارش برای یکشنبه
_چرا؟
با نفسه عمیقی برمیگرده سمته فریدون
_بهار میخواد شنبه برگرده باید پیشش باشم ، چون هنوز بابا و البته امیر چیزی نمیدونن
اخم های فریدون درهم میشه ، لیوانه حاویه شربت رو میزاره رو میز بلند کنار دستش و میپرسه:
_کجا میخواد برگرده؟
_کانادا ، باید بره استعفا نامه اش رو تقدیم کنه برای آینده کاریش تو اون کشور مجبوره اصولی پیش بره
_تو گفتی شرکته دوستته ، میتونه همینجا با یک ایمیل حلش کنه ، مطمئنی دلیلش فقط همینه ؟
مهدی که خودش هم خوب میدونه دلیلش فقط این نیست ، تنها سری تکون میده
اینبار فریدون خیره میشه به ذوج تازه که دارن برمیگردن سمته جایگاهی که براشون در نظر گرفته شده
_مهدی حس نمیکنی یه چیزی این وسط کمه
_اگه لبخند روی لبش رو میگی ، بهار کلا دختریه که سخت هیجان زده میشه
_اشتباه نکن امروز روزیه که فقط یکبار تو زندگیه هر دختری اتفاق میفته
_نمیدونم داداش خیلی سعی کردم بفهمم رابطه شون چه جوری بوده و هست ، اما هنوز هم سردرنیاوردم
خیره میشه به چشمهای مهدی ، نمیدونه گفتنه این حرف درسته یا نه ، غیر از اینه الان اون دوتا زن و شوهر همن
_من میدونم ، اون پسر حتی پاش به آپارتمان بهار باز شده بود
مهدی متعجب میپرسه:
_تو از کجا میدونی ، مطمئنی؟
_نمیدونم مطمئنم یا نه ولی فهمیدنش برات آسونه بهار هیچوقت دروغ نمیگه ، ازش بپرس
مهدی که انگار داره پازل رو میچینه تو ذهنش ساکت شده جوابی نداره بده

تازه نشستن ، لیام که تا اون موقع نیومده و تبریکی نگفته بود ، میاد جلو
بهار از جاش بلند میشه و به دنبالش امیر نزدیکتر به بهار می ایسته ، کم حرص نخورده بود از دست این خوشتیپ که
هر دو دسته بهار رو میگیره و با لبخندی عریض میگه:
_الان با نوا حرف زدیم ، با تبریک خودم تبریک نوا هم هست
بهار محکمتر دسته لیام رو میفشاره
_ممنون ، خودم بعدا باهاش حرف میزنم
اینبار لیام رو میکنه سمته امیری که جدی خیره شده به دستهای قفل شده اشون
_تبریک شما هم هست امیر آقا ، نوا مشتاقه دیدن هستش
امیر لبخندی الکی میزنه و دست میبره به بهونه دست دادن ، بهار رو میکشه عقب و باهاش دست میده
_حتما یک روزی خدمتشون میرسیم لیام آقا
آقا رو مثله خوده لیام با تشدید میگه ، بهار خوب میفهمه چشه
پیشنهاده رقصه لیام رو امیر با یک “البته که نمیشه” ضربتی جواب میده و بعد از دور شدنه لیام ، رو به نگاهه سرزنشگر بهار هم ادامه میده:
_خب نمیشه دیگه ، بیچاره رسم و رسوم رو نمیشناسه باید تفهیمش کنیم
بهار که خنده اش گرفته از لحنه جدیه امیر به زور لبهاش و جمع میکنه ، امیر میفهمه و سرش رو میبره جلو
_لبخندی هم که جلوش رو میگیری برای نفس کشیدنم هواست
اینبار واضح میخنده
_تو باز شعرهای عصا به دستت رو شروع کردی ، نکن می دزدنت
امیر خیره و بدونه حرف نگاهش رو میدوزه به اون لبخندی که همیشه حسرتش رو داشته
بهار به خودش میاد و تو دو ثانیه دوباره جدی میشه ، اما همین که میخواد رو برگردونه ، امیر با دست نرم چونه اش رو میگیره و نزدیکتر به گوشش پچ میزنه
_اون لبخنده لامصبت هربار بیشتر مسحورم میکنه ، خوبه که خسیسی میکنی تو لبخند زدن
انگار به یک باره دلش دچاره انفجار شده که حس نمیکنه ، میزنه یا نمیزنه اصلا کجا میزنه
چقدر این حرفهای به ظاهر ساده امیر روش تاثیر داشته ، کاش بس کنه وگرنه همین الان بهش میگفت اون موهای لعنتیش هم هربار بیشتر اون رو مسحور میکنه
نگاهش رو برمیگردونه ، مرتب آب دهنش رو قورت میده ،
دلش رو پیدا میکنه دقیقا توی گلوش میزنه
امیر که خوب حالات بهار رو زیر نظر گرفته ، میفهمه بهار رو تحت تاثیر قرار داده پس با فشردنه دستش بیشتر خودش رو به رخش میکشه و با نفسه عمیقی رو میکنه سمته جمعیت اما با دیدنه نگاهه خیره فریدون خان ، حاله خوشش رو زیاد دوام نمیاره ، یادشه اون شب که با بهار بیرون بودن
وقت خواب به بهار زنگ زده بود و اما ریجکت کرده و یک پیام فرستاده بود که حالش گرفته است و نمیتونه حرف بزنه ، خوب میدونست تاثیر این مرد روی بهار بیشتر از هر کسیه و باید ازش ترسید

سما با دسته ای از دخترا و فیلمردار میاد جلو و اعلام میکنه وقته دست کردنه حلقه هاست
حلقه هایی که برعکس کله خریدهای عقد سلیقه خود بهار بود
با بوسه امیر پشت دستش بعد از دست کردنه رینگه ساده بدونه نگین ، عمیق نگاهش میکنه و بازم بینیش تیر میکشه با صدای دست و سوت به خودش میاد
حلقه امیر رو برمیداره دستش کنه ، با لمسه دسته مردش لرزشه دستش واضحتر میشه ، امیر خم و دمه گوشش آروم جوری که بشنوه میگه:
_بعید میدونم تا حالا نفهمیده باشی اما بازم میخوام بگم ، دوستت دارم بهار
کار از تیر کشیدن میگذره ، پر شدنه چشمهاش رو حس میکنه ، امیر کمی عقب میکشه و منتظر بهش نگاه میکنه تا ببینه اونم میخواد سکوتش رو بشکنه اما بهار که گلوش مثله سنگ شده تو دلش جوابش رو فریاد میزنه “منم دوست دارم امیر ” اما …
با صدای دور و برشون که هو میکشن و دستشون میندازن بزور اتصال نگاهشون رو قطع میکنن
سما ظرف عسل رو برمیداره و میاد جلو اما
بهار که حرف زدن براش مشکله با اشاره دست میگه نه ، اونقدر حالش بده که منتظره دورشون خلوت بشه و خودش رو به یک جای امن برسونه و فکری به حاله دلش که انگار جاش رو گم کرده بکنه
اما بدبختی همونجا بود که مردها به حیاط آماده شده برای پذیرایی رفتن و بعد از زنونه شدنه جمع نتونست دعوت  رقص با مادر شوهر و بقیه رو رد کنه و به اجبار با هر کسی که جلوش ظاهر میشد چند لحظه میرقصید ، اما رسما فقط بشکن میزد ، دلش میخواست تو یه اتاق تاریک بشینه و قشنگ شنیده هاش رو چند بار تو ذهنش پلی کنه البته اگه یادش مونده باشه.

بیرون از خونه و تو حیاط ، امیر اما گوشه ای رو پیدا کرده بود و با دود کردن سیگارش فکر میکرد به اون اشکهایی که تو چشمهای بهار دیده بود و مرتب یک سوال تو ذهنش میومد و میرفت
“یعنی ممکنه بهار دوستم نداشته باشه؟”
با نزدیک شدنه مهدی که تا به امروز روی خوش بهش نشون نداده بود سیگارش رو میندازه رو زمین و با له کردنش دو قدم مونده رو خودش طی میکنه ، سعی میکنه سرحال باشه
_تبریک میگم ، همیشه گفتم مردی که بتونه بهار رو راضی به ازدواج کنه باید خاص باشه
_ممنونم ، داشتن بهار و راضی شدنش برای خودمم مانند معجزه ست
مهدی که بیشتر برای حرف کشی جلو اومده بود ، فورا بل میگیره
_همچین سخت هم نبود یک بار اومدی خواستگاری بله رو گرفتی
امیر که دیگه از داشتنه بهار مطمئنه با لبخندی آروم جواب میده:
_آقا مهدی من یک ساله دارم سعی میکنم بهار رو راضی کنم
مهدی جدی شده قدمی میره جلو
_من و تو باید یه روزی بشینیم و حرف بزنیم
_البته هر وقت بگید در خدمتم
مهدی تحت تاثیر رفتار مودب امیر آروم تر میپرسه:
_بهار بهت گفت ، راجع به برگشتنش
امیر گنگ شده اخم میکنه ، مهدی که جوابش رو میگیره و میزنه به بازوی امیر
_پس هنوز بهت نگفته ، از من نشنیده بگیر ، شنبه شب به مقصد کانادا پرواز داره
برای حفظ ظاهر هم که شده سری تکون میده ،ولی با دور شدن مهدی دستش رو مشت میکنه و فکر میکنه
چرا قبلا تحمل این رفتارهای سرخود بهار آسون تر بود ، یعنی کی میخواست بهش بگه ، شنبه شب میشه دو شب دیگه

*بهار*

همین که حجم مهمون ها کمتر میشه ، خودم رو به اتاقم میرسونم
شنله بلنده لباس رو درمیارم و خسته روی تخت دراز میکشم ، البته سر و ته و سرم رو از تخت آویزون میکنم
گله سر کریستال اذیتم میکنه ، میکشمش و کنارم رو تخت میزارم ، باورش چرا سخته وقتی عمیق فکر میکنم و میرسم به زن و شوهر بودنمون؟
بهار بسه ، دودلی رو پس بزن ، کودک درونت رو بنشون سرجاش حتی اگر لازمه بهار منطقی رو هم خفه کن
میخوام اما چه جوری؟ آه پر دردم دل خودم رو به حال خودم میسوزونه ، هیچ چیز این مسیر شبیهه برنامه هایی نیست که برای آینده ام چیده بودم ، بعید نیست یه مدت دیگه دوست داشته باشم بچه دار هم بشم
در با دو تقه ، خیلی آروم باز میشه ، تو تاریک روشن اتاق میتونم قامت امیر رو تشخیص بدم ، تو همون حالت چشمهام رو میبندم
خش خشی میاد و بعدش نشستنش پایین تخت ، دقیقا کنار سرم رو حس میکنم ، عمیق نفسش میکشم ،
بهار بیخیال آینده و اشتباه بودن امیر تو این لحظه از زندگیت ، مهمم نفست بودنشه
کمی سرم رو میچرخونم سمتش و چشمهام رو باز میکنم ، کتش رو درآورده و با اون پیراهنه سفید جذب تنش و کراواته شل شده اش سرش پایینه ، بعد از حس کردنه نگاهم برمیگرده سمتم و نزدیک میشه به صورتم و آروم میگه:
_کی میخواستی بهم بگی؟
با سکوتم ، ادامه میده:
_رفتن دوباره ات رو میگم ، بهار اونقدر سخته فهمیدنه اینکه الان اون دختر و پسر هفت ماه پیش نیستیم ، یا واقعا برای تو فرقی با اون موقع نکرده
آخ مهدی ، گفته بودم خودم بهش میگم ، برمیگردم رو شکم ، تو پنج میلیمتری صورتش مثله خودش آروم توضیح میدم:
_امیر ، مگه میشه برام فرقی نکرده باشه ، خیلی طول نمیکشه یه کارایی دارم باید برم تمومشون کنم
بعدشم من اون شب گفتم نیاز دارم برگردم
میاد جلو و فاصله رو با چسپوندن گونه ته ریش دارش به گونه ام و فشار اندکش صفر میکنه و پرحرص میگه:
_بازم باید میگفتی ، حالا دیگه شوهرتم ، اون بوقی نیستم که در رو روش قفل کردی و رفتی
میخوام عقب بکشم که دستش رو تو موهام مشت میکنه و بدونه توجه به اخم کم رنگم از درد موهام اخطار میده
_بهار یادت باشه این آخرین بار که تنهایی تصمیم میگیری ، در ضمن شنبه نمیری
محکم عقب میکشم و بدونه توجه به درد سرم ، میشینم
_کی گفته ؟ سعی نکن از الان کنترلم کنی ، خوب میدونی من چه جور آدمی ام
با نفس عمیقی بلند میشه و رو به روم میشینه خیره به گردن و سینه لختم ، حینی که خیلی نامحسوس با انگشتهاش بازوی لختم رو نوازش میکنه ، با اون لحنه آروم و تاثیر گذار همیشگیش میگه:
_هیچ کنترل کردنی در کار نیست ،لامصب مثلا تازه عقد کردیم و نیاز داریم با هم باشیم ، خیلیه اگه بخوام کمی سفرت رو عقب بندازی؟
چه جوری بهش بفهمونم منم برای همین دارم اونقدر زود میرم
عقب میکشم و از تخت میام پایین
_یه جوری حرف میزنی انگار تا حالا دستت بهم نخورده

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *