خانه / رمان آنلاین / رمان حصار/پارت بیستو سه

رمان حصار/پارت بیستو سه

 

رو بروی هم تو تراس نشستیم
_میشه بگی تا کی میخوایی با این دودلی هات بیشتر به اون جمع بفهمونی که هیچ رغبتی به این ازدواج نداری ، درست وقتی که فکر میکنم همه چی خوب پیش میره بازم سرم رو میکوبونی به سرعت گیر
آروم شروع کرد و عصبی تمومش میکنه جمله اش رو
_اونجوری نیست که تو فکر میکنی ،
اصلا همیشه همه چی بین دو نفر خوبه تا وقتی که میرین سر زندگیشون سما و امین رو ببین
با ریز کردن چشمهاش میپرسه:
_یعنی باور کنم بهار سفت و سخت دچار استرس و ترس شده؟
_چرا که نه ، فکر کنم هنوز از مشکلشون خبر نداری
_دارم ، دیشب با امین رفتیم سراغ دختره و مشکل رو حل کردیم
با چشمهای گرد شده نگاهش میکنم
_چقدر هم راحت الوصول بوده ، زودی رفتید پیشش
_دوست دختر قبلی امین بود آخه
_تو چی ، از این دوست دخترای قبلی داری که پس فردا بخواد آلبوم عکستون رو برام بفرسته ؟
_بهار
اخطاری و کمی بلند صدام میکنه ، خب حق دارم بدونم
_امیر من سما نیستم ، همچین چیزی رو بتونم فراموش کنم
امشب رفتی خونه بشین فکر کن با کی عکس گرفتی
بری پاکش کنی
_بهار الان داری جدی حرف میزنی واقعا
خیره به اون تکه ابری که تو آسمونه نفس عمیقی میکشم و پچ میزنم:
_نمیدونم
از جاش بلند میشه و میاد رو پاهاش ، سمته چپ صندلیم میشینه و دقیقا کنار گوشم حرفهایی میزنه که واقعا بهش احتیاج دارم
_نمیگم نداشتم اما دقیقا از همون شبی که یه باربی کمر باریک تو بغلم دلبری کرد هیچ دختری رو به چشم مونث ندیدم غیر از خودت ، حتی وقتی که داشتم سعی میکردم از دلم بیرونت کنم ، پس با این افکار که اصلا بهت نمیاد خودت رو اذیت نکن ، حالام بگو ببینم با دو هفته دیگه موافقی
تا میخوام جواب بدم ، انگشتش رو میگذاره رو لبم
_شــــش حرف نزن ، چشمات واقعیت رو بهم میگه فقط نگام کن خودم جوابمو میگیرم
بعد از چند لحظه ، با گرفتن بوسه محکمی از لبام بلند میشه
_من میرم جوابمون رو بهشون بدم ، پاشو بیا
منتظر نمیمونه بپرسم چی میخوایی بگی ، یعنی حرفم رو خوند از چشمهام
دوباره خیره میشم به اون تکه ابر که کمی پخش شده
چقدر زندگی با امیر میتونه جذاب باشه
کاش باشه ، خدایا با بد شدن امیر امتحانم نکن هیچ وقت
همین که صدای کف زدنشون رو میشنوم ، بلند میشم و برمیگردم داخل
همه میخندن ، اما انگار بابا یک لحظه بهم چشم غره میره نیلو هم الکی لبخند میزنه
خب چیکار کنم اگه موافق نبودید میگفتید
امیر اما زیادی شیطون به نظر میرسه و رفته دقیقا پیش باباش نشسته
حتی وقت رفتنشون هم تنها یک خداحافظی ساده ازم میکنه و قبل از همشون سوئیچ رو از باباش میگیره و میره بیرون
انیس جون حین خداحافظی با نیلو ، میگه:
_فردا بهت زنگ میزنم کلی کار داریم و وقتمون خیلی کمه
مگه میخوان چیکار کنن دو هفته کمه
اینبار رو به من میگه:
_عزیزم چندتا هدیه ناقابل برات آورده بودم ، مال همون مزونی هستش که کارتشو بهم دادی امیدوارم ازش خوشت بیاد
_ممنون انیس جون چرا زحمت کشیدی.
_مبارکت باشه گلم ، فردا میبینمت ، خداحافظ

بعد از راهی کردنشون ، حین برگشتنمون سمته خونه ، هنوز پامو نگذاشتم رو اولین پله نیلو با اعتراض میگه:
_بهار این چه کاری بود کردی؟ دختر من تو یک هفته چه جوری میرسم خونه ات رو بچینم
با نیم نگاهی به بابا که فقط نگاهم میکنه جوابش رو میدم:
_دو هفته کم نیست نیلو خودمم کمکت میکنم سما هم هست میدونی که پایه این جور کارهاست
_یک هفته
رو به بابا تاکید میکنم
_دو هفته ، چرا فقط یک هفته اش رو حساب میکنید؟
بابا میخنده
_میدونستم کار اون پسره امیر ، دختر خودمو میشناسم ، بسپرش به من ، اینجوری مهدی هم به عروسیت نمیرسه
متعجب به رفتن بابا نگاه میکنم
_نیلو امیر وقتی از تراس برگشت چی گفت؟
مردد جواب میده:
_گفت همین پنجشنبه شب رو برای مراسم عروسیتون درنظر گرفتید
عصبی بدون توجه به صدا زدن های نیلو از پله ها میرم بالا ، باید بهش زنگ بزنم نه اصلا به خود ایرج خان زنگ میزنم ، مشت مقابل مشت

گوشی تلفن رو برمیدارم و مشغول گرفتن شماره ایرج خان میشم
_چیکار میکنی بهار؟
برمیگردم سمته بابا که همراه نیلو پشت سرم ایستادن
نیلوی دهن لق
تلفن رو از دستم میگیره و حین قطع کردنش جدی میگه:
_گفتم بسپرش به من
_بابا
_من یه خورده حسابی دارم با امیر ، میخوام صافش کنم
گوشی رو عصبی میده دست نیلو و راه میفته سمت اتاقش
رنگ از رخم پریده مطمئنم ، خیره میشم به نیلو که نگران به نظر میرسه
یعنی منظورش چی بود؟ میخوام از نیلو بپرسم اما چیزی نمیگم و بدون حرف راه میفتم سمت اتاقم
امیر خیلی دوست دارم بگم آخیش ، اما میترسم بابا چیزی فهمیده باشه ، کاش به روی خودم نمی آوردم
به اتاقم که میرسم گوشیم رو پیدا میکنم بهش خبر بدم
ولی اینجوری غرور بابا میشکنه ، اصلا بزار حقش رو بزاره کف دستش ، بازم میخواست بزارتم تو عمل انجام شده

تو شرکت مشغول کارم که گوشیم زنگ میخوره
به به یادش افتاد زنگ بزنه ، مطمئنا خبر رو شنیده
_بله
_بهار بابا چی میگه؟
ریلکس راپیدم رو میندازم رو میز
_چی میگه؟
دادی که میزنه برام تازگی داره
_بهار
تعجب زیادم نمیزاره فکر کنم رو کلماتی که باید بگم
پس فقط لب میزنم اسمش رو ، نمیفهمه و بازم بلند میگه:
_یعنی چی تا بعد از نوروز عروسی نمیگیریم
خیلی دوست دارم جوابش رو بدم ، اما تنها کاری که میتونم بکنم قطع کردن گوشیه
نگران شدم ، شاید حق داره برای تاریخ عروسی ناراحت باشه اما حق نداره سر من داد بزنه
خیره به شماره اش که دوباره افتاده رو گوشیم ، ریجکت میکنم و راه میفتم برم پیش بابا
ولی مثل دیوونه ها برمیگردم سر جام و جوری که انگار اتفاقی نیفتاده مشغول کارم میشم ، ساعت ١٠ یه جلسه مهم دارم ، گوشی سایلنت شده رو هم میزارم تو کشوی میزم ، چیزی نشده ، اصلا تلفنی جواب ندادم

خسته از جلسه دو ساعته برمیگردم برم اتاقم ، علیپور بلند میشه و میخواد حرف بزنه ، اما با اشاره دست ساکتش میکنم
_الان نه ، ظرفیتم تکمیله کاری بود بعد ناهار
با خنده شونه ای بالا میندازه و سرجاش میشینه
در و که باز میکنم ، با دیدن اون هیکل مردونه که پشتش به منه و جلوی پنجره ایستاده ، اخم هام تو هم میره

میرم و سر جام میشینم ، ساکته و ساکتم ، حتی برنمیگرده سمتم سلام پیشکش ، انگار هنوز هم عصبیه
دقایقی میگذره ، خسته ام و انرژیم همه تو جلسه صفر شده و امیر هم قصد نداره چیزی بگه
شماره علیپور رو میگیرم
_بله خانم مهندس
_عزیزم بگو آقا رحمان دوتا قهوه بیاره
_چشم همین الان
گوشی رو میزارم و خودم شروع میکنم
_چرا نمیشینی
_دارم فکر میکنم چیکار کنم تا بتونم خودم رو کنترل کنم
بلند میشم و قدم به قدم بهش نزدیک میشم
_اختیار داری بفرمایید ، کنترل چرا بازم داد بزن
برمیگرده سمتم و جدی و کمی دلگیر نگاهم میکنه
_بهار نمیبینی حالم خوب نیست
_عوضش تو من و ببین ، خیلی خوبم اصلا چقدر خوب حرف نگاهم رو خوندی دیشب
_خوندم که گفتم یک هفته به تو بود میگفتی اصلا عروسی نگیریم
آرومتر میپرسه:
_دیشب چی گفتی به عمو علی که اینجوری میخواد تلافی کنه؟
چشمام رو درشت میکنم و پر حرص تر از خودش میگم:
_هیچی ، فقط مثل همیشه من سوپرایز شدم
دستی توی موهاش میکشه
_پس درست فهمیدم مهدی همه چیز رو به عمو علی گفته
تا میخوام بپرسم ، کدوم همه چیز ، در اتاق با دو تقه آقا رحمان باز میشه و سینی حاوی قهوه رو میزاره رو میز
_ممنونم آقا رحمان
_نوش جون دخترم
امیر بدون حرف میره و روی مبل سبز رنگ میشینه
همین که در بسته میشه میرم و دقیقا کنارش که آرنجهاش و گذاشته رو زانوش و کمی درمونده به نظر میرسه ، میشینم
_نمیخوایی بگی از چی حرف میزنی؟
_مهدی قبل از اینکه برگرده کانادا بهم زنگ زد ، روز عقد گفته بود باید حرف بزنیم ، فکر کردم مثل هر برادری میخواد برام خط و نشون بکشه ، اما
سکوتش عصبیم میکنه اما وقتی قهوه تقریبا داغ رو تا نصف سر میکشه نگران حالش میشم
_امیر حالت خوبه؟
_نه بهار ، هیچوقت تو عمرم اونقدر به بن بست نخوردم تا میخوام نفس بکشم بگم تموم شد بازم یک موضوع جدید شروع میشه ، من دیشب فقط خواستم با یکم زرنگ بازی زودتر بریم زیر یک سقف
_میشه واضح بگی چی شده ، مهدی چی گفت چرا من الان میفهمم
لحنم زیادی تنده ، عصبی جواب میده:
_ما همش یه روز هم رو دیدیم ، تازه فکر نمیکردم مهدی به عمو علی بگه
_برعکس چیزی که فکر میکنی اون همه چیز رو به بابا میگه مخصوصا راجع به من
_بهم گفت خبر داره که تا خونه تو هم رفتم
یعنی چی اون از کجا فهمیده ، کار کسی جز فریدون نمیتونه باشه
_تو که چیزی نگفتی ؟ خواسته یه دستی بزنه میدونم کی بوده اون شک رو انداخته تو دلش
اما نگاهش میگه که چیزهایی گفته
دیوانه میشم و حین بلند شدن میپرسم
_باز چیکار کردی امیر؟
_اون مطمئن حرف میزد منم فکر کردم مدتی که تو آپارتمان بوده نگهبان چیزی گفته
دیگه حرفی ندارم بزنم ، وقت ناهار شده میتونم یک ساعتی برم بیرون سویچ و کیفم رو برمیدارم و میرم سمت در

*راوی*

امیر عصبی از بی منطقی بهار بلند میشه و دقیقا جلوی در با گرفتن بازوش برش میگردونه سمت خودش
_کجا؟
_نیاز دارم الان تو همین لحظه نبینمت
بازوش رو ول میکنه ، حین کنار زدنش از جلوی در میگه:
_خب بگو گمشو بیرون دیگه این اداها چیه درمیاری
و بدون شنیدن حرف دیگه ای از اتاق میزنه بیرون
با دور شدن گرمای تن امیر تازه میفهمه ، چیکار کرده ، آخرش هم نگفت باباش چی بهش گفته بود
خسته تر از قبل در و میبنده و تکیه به در زمزمه میکنه:
_چیکار کنم من ، یعنی الان قهر کردیم باز
با دیدن کت امیر روی دسته مبل میره سمتش و آروم انگشتش رو میکشه روش
_الان چه جوری تو روی بابا نگاه کنم من ، چرا مهدی چیزی به روم نیاورده ، اصلا چرا همه چی اینقدر آرومه
با صدای تلفن به خودش میاد ، میره و با نشستن سر جاش کسل جواب میده:
_بگو خانم علیپور
_خانمی زنگ زدن به اسم شیبانی
دستت از مالیدن پیشونیش میکشه و همزمان با درآوردن گوشیش از کشویی میگه:
_بگو الان خودم باهاشون تماس میگیرم
_چشم
با گذاشتن گوشی فورا شماره انیس رو که چند باری زنگ زده میگیره
_الو بهار دخترم
_سلام انیس جون ، شرمنده قبل از جلسه موبایلم رو بیصدا کرده بودم
_سلام عزیزم مشکلی نیست ، ایرج چی میگه؟
_باور کنید منم هنوز چیزی نمیدونم غیر از اینکه عروسی عقب افتاده
_خب راستش علی آقا هم حق داره ، ولی کاش اونقدر تاریخ رو عقب نمینداختن
_درست میگید من شب باهاتون تماس میگیرم اول باید بدونم چی شده
_باشه عزیزم ، فقط خبری از امیر داری تلفنش خاموشه
_همین الان اینجا بود نگران نباشید
_خوبه پس ، وقتت رو بیشتر از این نمیگیرم خداحافظ
_اختیار دارید ، خداحافظ
گفت با باباش حرف میزنه ، اما چه جوری ؟
بدون خوردن ناهار ، سرش رو با پرونده ها گرم میکنه بلکه بتونه حواسش رو از امیر و اون کت روی مبل پرت کنه

عصری قبل از همه از شرکت خارج میشه تا با پدرش رو در رو نشه
بعد از پیامی به نیلو راه میفته سمت آپارتمانش ، دو دل شماره امیر رو میگیره اما با شنیدن صدای اپراتور نا امید گوشی رو پرت میکنه رو صندلی کناریش و تصمیم میگیره بعد از یک دوش کوتاه ، بره باشگاه تا ذهن خسته اش آزاد بشه
به شدت نیاز داشت حواسش رو کمی هم شده از اطرافش پرت کنه

با پوشیدن مانتوی مشکی جلو باز روی لباسهای ورزشیش راه میفته بره باشگاه
موبایلش رو هم رو اپن جا میزاره تا وسوسه نشه و باز به امیر زنگ بزنه ، اما هنوز به در نرسیده که صدای در ورودی بلند میشه و فکر میکنه کسی جز امیر پشت در نیست
“چه جوری فهمیده که اینجام”
زیر لب میگه و میره تا در و باز کنه
ولی با دیدن باباش همراه اون نگاه کاملا جدی و بدون انعطاف دست پاچه سوئیچ از دستش میفته
علی بدون توجه به حالت خطاکار بهار که خودش گویای همه چیز هست ، از کنارش رد میشه و بدون حرف میره سمته سالن
بهار خیلی زود به خودش میاد ، خم میشه و حین برداشتن سوئیچ در و هم میبنده
_جایی داشتی میرفتی؟
_باشگاه ، چایی یا قهوه بابا
_یک لیوان آب بیار ، زودی میریم خونه
این یعنی خیال نکن امشب و میتونی اینجا بمونی
با آوردن لیوان آب میاد و روبروی پدرش میشینه ، البته با اون ماسک خونسردی که رو چشمهاش کشیده
علی خیلی زود شروع میکنه
_یک هفته ای میشه مهدی چیزایی رو بهم گفته که باورش برام سخت بود ، البته که بحثش پیش اومد وگرنه اگر قصد گفتن داشت قبلا میگفت
بهار خوب یادته ، اون روزی که گفتی میخوایی مستقل باشی تنها ترسی که راجع بهت داشتم ، امنیتت بود و بس ، تقریبا مطمئن بودم هیچوقت بیراهه نمیری ، اما رفت و آمد یک پسر بدونه هیچ عنوانی تو خونه ات کمی ذهنیتم رو نسبت بهت …
حرفش رو کامل نمیکنه و با گرفتن نگاه توبیخگرش از بهار لیوان آب رو یکجا سرمیکشه
بهار با دیدن حال پدرش حس میکنه باید چیزی بگه ، خوشبختانه تنها از رفت و آمد امیر خبر داره وگرنه اونقدر منطقی باهاش حرف نمیزد
_بابا خودت داری میگی مثل مهدی باهام رفتار کردی
با همون سخت گیری و روحیات دور از رنگ صورتی و لطیفی دخترانه ، جوری بار اومدم که مثل دخترای دیگه به اومدن شاهزاده ام فکر نمیکردم ، خوب میدونی هدف من چی بود و شعارم همیشه این بود که ازدواج تو برنامه ام نیست
با نگاهی زیر زیرکی ادامه میده:
_و وقتی هم دلم لرزید نمیخواستم قبول کنم ، برای همین یه مدت خواستم خودم رو بسنجم و با امیر تصمیم گرفتیم هم رو بیشتر بشناسیم ، میدونم توجیه خوبی نیست الان هم قبول دارم خطا رفتم و همچنین هر چی بگی قبول میکنم
بهار که تمام سعیش رو کرده بود حقیقت رو البته با سانسور بیان کنه باز هم ناراحت و بیزار از خودش برای این حرفها تو دلش همش داد میزنه بابا من رو ببخش
علی که حرفهای بهار خیلی آرومش کرده با لحنی آروم تر میگه:
_نظرت راجع به تاریخی که انتخاب کردم چیه؟
تا میخواد بگه هرچی شما بگید ، یاد کلافگیه امیر میفته و نمیتونه چیزی بگه ، پس فقط به باباش نگاه میکنه
لبخندی به روی دختر نگرانش میزنه
_نترس اون فقط یک تنبیهه بود برای شوهرت ، خودت چه تاریخی رو در نظر داری ؟
با یادآوری تاریخ تولد امیر یهویی جواب میده:
_هجدهم مهر
_مناسبت خاصیه؟
_تولد امیر هستش
اونقدر یواش جواب میده که علی میفهمه بهار همیشه خونسرد خجالت کشیده
_عالیه خودم به ایرج خبر میدم ، الانم پاشو برو به باشگاهت برس بعدش هم میایی خونه ، قید اینجار و میزنی دیگه ،
در ضمن این خونه یک پشتوانه است برات نه یک سنگر که هر لحظه دلت خواست از خونه شوهرت قهر کنی بیایی اینجا
این رو همیشه یادت بمونه بهار
خیره به انگشت اشاره پدرش که اخطاری میاد و میره سری تکون میده ، هنوز هم نمیتونه تو چشماش نگاه کنه

همراه پدرش از مجتمع میاد بیرون و با یک میبینمت کوتاه  میره سمت ماشینش
دم در باشگاه خیره به موبایلی که لحظه آخر تصمیم گرفته بود با خودش بیاره ، فکر میکنه چی میشه اگه این خبر جدید رو خودش به امیر بده
دو دلیش رو پس میزنه و شماره نمایشگاه رو میگیره
بعد از چند بوق صدای مرد جوانی تو گوشی پخش میشه:
_نمایشگاه شیبانی در خدمتم
_سلام ، خسته نباشید ، آقای شیبانی هستن
_بله ولی سرشون شلوغه اگه کاری دارید پیغامتون رو بفرمایید ، میرسونم
دیگه داره عصبی میشه
_همسرشون هستم ، کارم واجبه
_معذرت میخوام خانم ، همین الان تلفن رو براشون میبرم
انگار گوشی به دست میره جایی که صدای قدمهاش میاد
بعد از چند لحظه صدای امیر واضح میاد که با خنده حرف میزنه
حتی صدای خنده اش هم لبخند رو لبش میاره ، اما هنوز عضله های لبش کامل کش نیومدن ، با شنیدن اون صدای زیادی ظریف برمیگردن سرجاشون
_عزیزم یک لحظه بیا
ضربان قلبش به شدت سریع شده ، ولی چرا؟ چیزی نشده که
گوشی رو با دستهای لرزونی قطع میکنه و فکر میکنه “اصلا هم حسود نیستم فقط دیرم شده ، سنا عصبی میشه دیر برسم”.

_آقا بفرمایید ، خانومتون هستن
امیر متعجب دست میبره و گوشی تلفن رو از کسری میگیره اما وقتی صدای بوق ممتد تو گوشش پخش میشه رو به کسری که داره جواب زن و شوهر جوان رو میده ، میپرسه:
_مطمئنی خانمم پشت خط بود
_بله گفتن کارم واجبه
برای اینکه مطمئن بشه لیست تماسها رو چک میکنه ، درسته شماره بهار ،
با یک معذرت خواهی کوتاه رو به ذوج جوان ، بدون توجه به دلخوری شدیدی که از دستش داشت شماره اش رو میگیره
اما جواب نمیده ، منظورش چیه از این کار
چند بار دیگه هم میگیره ، ولی بازم بی جواب میمونه
عصبی گوشی رو میده دست کسری و خودش مشغول توضیح برای زوج زیادی عاشق میشه
با دیدن دست قفل شده دختره رو بازوی همسرش
فکر میکنه کی میشه باربی هم اینجوری با لبخند دست بندازه تو بازوش و نگران دیسیپلینش جلوی مردم نباشه
کارش به جایی رسیده که باید حسرت بخوره
با لبخندی محو تو دلش میگه:
_مهم اینه که دارمش ، اصلا بزار نامهربون باشه ، تو خرج محبت خسیس باشه اما فقط باشه
نگاهی به ساعت مچیش میندازه و میفهمه که الان باشگاه باید باشه
خیلی زود به خودش تاکید میکنه
امیر قرار بود نری سراغش تا خودش متوجه رفتارش میشه
درسته باید این همین یک بار خودش رو کنترل کنه باید .

آروم در ورودی رو میبنده ، که با صدای پچ مانند انیس لبخندی خسته میزنه
_امیر پسرم اومدی ؟
_سلام حاج خانوم ، میبینی که اومدم فقط بگو شام چی داری که عجیب گشنمه
_از صبح بهت زنگ میزنم ولی خاموشی نمیگی نگران میشم زن هم گرفتی آدم نشدی
_خب به نمایشگاه زنگ میزدی مادر من
همزمان وقتی وارد آشپزخونه میشن انیس بازم میپرسه:
_کجا بودی تا این ساعت ؟ با بهار هم نبودی
پشت میز میشینه و پچ میزنه:
_کار داشتم
انیس با دیدن حالات امیر مطمئن میشه که خبر نداره
از تاریخ عروسی ، سرشب علی آقا زنگ زده بود به ایرج و توضیح داده بود دلیل حرفهای صبحش رو و در آخر گفته بود بهار روز تولد امیر رو برای عروسی انتخاب کرده
حین گذاشتن بشقاب غذا جلوش ، صداش میزنه:
_امیر؟

خسته تر از تمام امشبش کوتاه جواب میده:
_بله
_چیکار میخوایی بکنی؟
_فعلا که کاری ازم برنمیاد
انیس که به زور لبخندش رو کنترل کرده روبروش میشینه
_خب چه اشکالی داره تا اون موقع بهتر هم آماده میشیم ، بشینید و از این دورانتون لذت ببرید
_عمرا اگه قبول کنم ، یه چند روز صبر میکنم ببینم چی میشه بازم میرم پیش عمو علی ، اصلا چرا بابا اونقدر راحت قبول کرده؟
دستش رو میزاره رو بینیش
_شـــــش چته آروم تر ، خب خودت چرا قبول کردی؟
قاشق تو دستش رو با ضرب میندازه رو بشقاب و با نفس عمیقی خیره به اشکال برجسته ی رو میزی ، آروم میگه:
_چون شرمنده بودم ، لام تا کام نتونستم حرف بزنم
_شامت رو بخور خدا بزرگه ، مطمئنم بهار خودش درستش میکنه
پوزخندش رو نمیتونه کنترل کنه
_یک درصد فکر کن بهار بخواد به خاطر من کاری کنه
انیس پر اخم میگه:
_چرا اینجوری فکر میکنی ، همین الانش هم به خاطرت با باباش حرف زده
بازم جوابش میشه تلخ خندی کوتاه و تو دلش میگه “خواسته خودش رو تبرئه کنه”
_امیر چته ، دارم میگم به خاطرت با باباش حرف زده و تاریخ تولدت رو برای عروسی انتخاب کرده
همونجوری که سرش پایینه چشماش میاد بالا و خیره به مادرش فکر میکنه با اون صورت پر اخمش بهش نمیاد شوخی کرده باشه
_چیه چرا اونجوری نگام میکنی ؟ سرشب علی آقا زنگ زد و بعد از یک صحبت طولانی با ایرج که بهم نگفت چی گفتن ، قرار شد هجده مهر که انتخاب خود بهار بوده تاریخ عروسیتون باشه
اینبار بهتر تفهمیم میشه با عجله از پشت میز بلند میشه
_مامان منتظرم نباش شب بخیر
انیس که هنوز متعجبه ، همونجوری نشسته پشت میز میپرسه:
_کجا میخوایی بری این وقت شب؟
اما امیری نیست جوابش رو بده ، همون موقع صدای در ورودی میگه که رفته
_شامش رو هم نخورد پسر دیوونه

*بهار*

خوابی نیست تو چشمام ، با اینکه بیشتر از همیشه خودم رو خسته کردم پیش سنا ، اما نمیتونم آروم باشم
سرم پر از صداست ، اما یک صدای نازک و ملیح جدا از همه صداها هی تکرار میشه ، عصبی از اکوی دوباره و دوباره اش هندزفری رو از کشو درمیارم و آهنگ رو با ولوم ١۵ پلی میکنم
خودم رو میندازم رو تخت و چشمام رو میبندم
پشت پلکهام کلمه هیچ رو تصور میکنم ، خوبه که اون کلمه کمک میکنه ذهنمم هیچ بشه
با لرزیدن گوشی روی سینه ام ، آهنگ قطع میشه
امیر ، ساعت دو صبح یادش افتاده زنگ بزنه ، انگشتهام رو مشت میکنم تا سرخود نلغزند روی صفحه ، با اون لرزش واضحشون هیچ بعید نیست بخوان بدون گرفتن دستور از من عمل کنند ، تا میخوام ریجکت کنم پشیمون میشم ،
اصلا چرا باید بفهمه تا این ساعت بیدار موندم و به اون فکر میکنم
دقیقا چهارمین بارشه که بی وقفه زنگ میزنه ، بعد از قطع شدن ویبره ، اینبار پیامش میاد
“بهار پاشو بیا دم در تا زنگ در رو نزدم ”
شک زده میشینم ، یعنی دم در ، اینجا چیکار میکنه؟
اون که نمیدونه من بیدارم ، شانسی فرستاده
خیره میشم به صفحه موبایل با اون ضربان شدید شده قلبم
دقیقا دو دقیقه بعد بازم پیامش میفته روی صفحه
“میدونم بیداری ، زنگ در و بزنم تا باور کنی جدی ام”

شاید بازم شانسی فرستاده ، آره مطمئنم میخواد ببینه بیدارم یا نه
دست میبرم سوی شرت مشکیم رو میپوشم رو اون تاب و شلوار طوسیم
خیلی آروم از اتاق میام بیرون دقیقا روی دومین پله ام که زنگ آیفون تو جا خشکم میکنه
با اون چشمهای از کاسه در اومده ام برمیگردم سمت در اتاق بابا و نیلو
حتی نمیتونم برگردم برم تو اتاق و خودم رو بزنم به خواب
وقتی چند لحظه میگذره و خبری از باز شدن در اتاقشون نیست ، نفس نصفه نیمه ام رو ول میکنم و سریع میرم پایین و آیفون رو از پریز میکشم ، گوشیه تو دستم که دوباره ویبره میخوره
میارمش بالا
“بهار اینبار شماره خونه رو بگیرم؟”
با اون دندونای چفت شده رو هم کلاهه سویشرت رو میندازم رو سرم و راه میفتم سمت بیرون
در حیاط رو که باز میکنم ، نفس نفس میزنم به خاطر دویدنم
نیازی نیست چشم بگردونم دم در ایستاده
با دیدنم اشاره میزنه به ماشین و خودش راه میفته و خیلی زود سوار میشه
در حیاط و آروم میبندم .
هنوز به ماشین نرسیدم در و از داخل باز میکنه
کامل که میشینم ، ماشین از جا میپره
_کجا میری نصفه شبی ، همین جا کارت رو بگو
جوابم میشه یه گوشه چشم اخطاری و بس
اون صدای مزخرف دوباره شروع کرده به اکو شدن تو گوشم
دست میبره سکوت ماشین رو با روشن کردن پخش میشکنه
صدای آرامش بخش فریدون مجبور به آروم شدنم میکنه
تکیه میزنم به صندلی و فکر میکنم اگه بپرسم اون صدا برای کی بود و چرا باهاش میخندیدی ، چه جوری به نظر میرسم پیشش؟ مسلما حسود
صدای زمزمه اش رو میشنوم که با آهنگ همخونی میکنه
“دستای گرمت رو بده ، بانوی عاشق صفر
کوچ تو زود نازکم ، تو این روزای پر خطر ”
خیره نگاهش میکنم ، بازم با همون گوشه چشم لعنتیش نگاهم میکنه
اینبار تصمیم میگیرم اصلا نگاهش نکنم ، طلبکار هم هست
اونجور که هی بالا میریم میفهمم کجا میخواد بره
ماشین که می ایسته قبل از اون پیاده میشم ، قبلا چند بار اینجا اومدم ، خیره شدن به کل شهر از این ارتفاع یه جورایی مثل تلنگر میمونه
تلنگر برای بیدار شدن ، اینکه دنیا لنگه درجا زدن تو نمیمونه سعی کن فقط بری جلو
پشت سرم حسش میکنم ، ولوم آهنگ رو زیاد کرده و در ماشین رو هم باز گذاشته ، همین که نزدیکم میشه یادم میفته چقدر ازش دلگیرم
خدایا من چه زنیم نمیتونم گله هام رو با حرف زدن از شوهرم بکنم
_غروب زنگ زده بودی نمایشگاه
چه خوبه  از سر خط شروع میکنه ، خیلی زود مسیر حرف رو میکشونم به سمتی که میخوام
_قصد داشتم بهت یه خبری رو بدم ، اما سرت شلوغ بود نخواستم وقتت رو بگیرم ، گفتم بعدا هم میشه بهت بگم اما اون صدا قشنگ که معتل نمیتونه بمونه ، زشت میشد مگه نه
نفس کم میارم ، با اون لحن تندم مطمئنن فهمیده چه مرگمه
خوبه گفتم به روی خودم نمیارم
برم میگردونه سمت خودش ، متعجبه
_چی گفتی؟
_چی گفتم هیچی نگفتم که
_چرا همین الان گفتی صدا قشنگ ، منظورت چی بود
_چیزی نیست ، تو بگو چرا نصفه شبی من و کشوندی اینجا؟

خیلی یهویی ، محکم بغلم میکنه و میچسپونتم به سینه اش
_ببین نمیزاری ازت دلگیر باشم ، اصلا من مرد قهر موندن از تو نیستم
از خودش دورم میکنه و طبق معمول با هر دو دستش صورتم رو قاب میگیره
_چقدر حسود شدنت شیرینه
ضربتی جواب میدم:
_این حسود شدن نیست ، تو اگه صدای یک مرد و کنار من تو گوشی بشنوی چه حالی میشی همون رو تصور کن
انگشت شصتش رو میکشه بین ابروم
_وا کن اون اخم هات رو باربی بهاری ، در ضمن حال خوشم رو بازم با حرفهات نگیر لازم هم نیست بگم گردن اون مرد رو میشکونم بخواد کنار تو باشه
از همه اینا گذشته اون لحظه که تو زنگ زدی درگیر یه زوج عاشق بودم که اومده بودن ماشین بخرن
دیگه نمیدونم تو چی شنیدی ، صدای خانمش خیلی جیغ و بلند بود مطمئنم حرفای اون برات سوتفاهم به وجود آورده

در کمال آرامش این حرفها رو میزنه و این وسط دستهاشم بیکار نیست و هر لحظه با انگشتش یه جا از صورتم رو نوازش میکنه
_حالا نمیخوایی خبرت رو بهم بدی ، ببین خیلی ازت دلگیر بودم ، صبح دیدی حال بدم رو ، اما طبق معمول نگران خودت بودی ، با همه اینا اومدم پیشت چون نمیخوام حتی یک شب رو دلگیر از هم به صبح برسونیم این و یادت بمونه بهار
دستام و محکم به کمرش چفت میکنم
_یادم میمونه ، چیزایی رو هم که تو باید یادت بمونه ، بعدا لیست میکنم بهت میدم
همراه خندیدنش تو اون آغوش امنش تکون میخورم
_منتظر خبرت هستم ها
_نگو که نمیدونی
_تو چیزی بهم نگفتی ؟
این یعنی ، شنیدم اما تو بازم بگو
_قرار تاریخ تولدت برامون موندنی تر از قبل بشه ، همین
فقط نگاهم میکنه ، جوری که حس میکنم سرم هی داره میره جلوتر دقیقا چند میلی متر مونده به اون عضله های داغش که حرارتش رو قبل از خودش حس میکنم ، برسم
با اون صدای ناهنجار از جا میپرم و جیغم هم اوتوماتیک وار تو صورت امیر ول میشه
راه فرار هم ندارم ، دستای امیر محکم گرفتنم و تو گوشم مرتب پچ میزنه
_آروم ، بهار خودت رو کنترل کن نباید بفهمن ترسیدی ، شـــش بهار آروم عزیزم کاری به ما ندارن فقط نترس ، ببین من اینجام
صدام رو میتونم کنترل کنم ، اما ترسم رو نه
_ببین خیلی آروم میریم سمت ماشین خب ، جوری که انگار ندیدیمشون
چفت هم میریم سمت در راننده که هنوز هم بازه ، فرز سوار میشم و از همونجا میرم سمت صندلی شاگرد و امیر هم سوار میشه
در ماشین که بسته میشه ، بدنم امنیت کامل رو حس میکنه و از انقباض درمیاد
دستم رو محکم میگیره
_خوبی؟
میون نفس عمیقم ، جوابش رو میدم:
_خوبم
_بهار اونا فقط دوتا سگ بودن دیدی که اصلا سمت ما نیومدن
_همین که حسشون کنم کافیه برای ترسیدنم ، اصلا هم دست خودم نیست از وقتی یادم میاد همینجوری بودم
بعد از سکوتی چند لحظه ای و نگاه سنگینش بحث و عوض میکنه
_زدن تو حالمون ، کجا بریم الان ؟
_امیر حالت خوبه ۴ صبح کجا میخوایی بری غیر از خونه ، زود باش من و برسون فردا چندتا جلسه مهم دارم
_از همین الان گفته باشم ، کارات رو راست و ریست کن یک ماه میریم ماه عسل ، سه ماهه زنمی کامل سه ساعت نداشتمت
سرجام میچرخم و خیره بهش که داره دور میزنه میگم:
_امیر جدی جدی ، زن و شوهریم ها
_ببین حتی تو هم باورت نشده ، چطوره سر راه بریم خونه تا تو رو به باور برسونم من
لحن شیطونش حالم رو جا میاره ، میخندم جوری که انگار نیاز به بهونه داشتم برای خندیدن ، شاید هم چون دلم آروم گرفت چقدر از سر شب فکر و خیال الکی کردم
اصلا چقدر زن بودن و کنارش عاشق شدن سخته.

_بهار این چطوره ؟
با دیدن مدل انتخابیش اینبار تنها سری تکون میدم ، بدون توجه از مزون لباس عروس میام بیرون
هیچ کدوم باب میل من نبودن و نیستن ،
صدای سما رو میشنوم که تشکر میکنه و میگه که برمیگردیم
پایین پله ها منتظرش میمونم
_بی شعوری رو به حد اعلا رسوندی میدونستی؟
_چرا اینجوری میایی پایین عجله کن دیر شد
چشم غره ای میره
_نمیفهمی حامله یعنی چی؟
دستش رو میگیرم و کمی سرعت میدم به قدمهاش
_عجله کن ببینم ، من امین نیستم بتونی گولم بزنی ، بچه هنوز دو ماهه هم نشده
دستش رو میکشه و اینبار عادی راه میره
_اصلا یک بار دیگه جرات داری بگو بیا بریم خرید ، اونهمه لباس خوشگل و ناز و میگه چرتن آبروم رو بردی ، گند پسند در ماشین و باز میکنم و قبل از سوار شدن جوابش رو میدم:
_ رفتیم داخل بهشون گفتم ساده ترین لباس رو بیارید برداشتن کدومارو از همه بیشتر روشون کار شده آوردن احمقا ، بشین برسونمت ، دیگه بخوایی هم با خودم نمیارمت
میفهمه حق دارم سکوت رو ترجیح میده
سوار که میشیم آروم میگه:
_خب تو چه جور ساده ای مد نظرته؟
_اسمش روشه ساده یعنی بدونه هیچ مروارید و زرق و برقی
بازم آروم میگه:
_خب برو یک پیراهن سفید بگیر بپوش دیگه
پر حرص ماشین رو راه میندازم و اینبار جوابش رو نمیدم

هنوز نرسیدیم تلفنش زنگ میخوره ، با اون طرز سلام کردن معلومه امین بیچارست ، بعد از کلی نق زدن براش قطع میکنه
_سما واقعا فکر میکنی جذابه برای یه مرد زنش اینجوری حرف بزنه؟
_خفه شو برو به این آدرس که فرستادن ، تو مثل سرگرد بخش جنایی با امیر بدبخت حرف میزنی من چیزی میگم؟
خنده ام رو نمیتونم کنترل کنم و نگاهی به صفحه موبایل که جلومه میندازم
_اینجا چرا باید بریم ؟
_با امیر منتظرمونن ، میخوان شام رو با هم باشیم
سری تکون میدم و دور برگردان رو دور میزنم
_بهار خبری از گلی نداری؟
_چرا سراغش رو تو باشگاه گرفتم گفتن رفته ترکیه پیش مامان بزرگش
_واسه عروسی حتما دعوتش کن ، اون موقع من یادم نبود اصلا همشم تقصیر تو بود
_بیا من و بخور ، دیدی که اومدم ، یادم میمونه حتما بهش یه زنگ میزنم.
جلوی رستوران همین که میخوام پارک کنم یه آئودی مشکی رنگ میخواد قبل از من بپیچه تو جا پارک ، برخلاف عقایدم یک بوق کشدار میزنم تا بلکه بفهمه و دنده عقب بگیره ، اما انگار کر چون بازم بیشتر میاد جلو
با یک حرکت میرم تو جا پارک ، هرچند در سمت خودم اصلا فضا برای پیاده شدن نداره ، عوضش دلم خنک شد
_خاک تو سرت الان چطوری میخوای پیاده بشی؟
_تو برو پایین میفهمی
سری تکون میده و پیاده میشه ، دست میبرم کیفم رو از عقب برمیدارم و منم از همون سمت سما پیاده میشم

در سمت راننده آئودی باز میشه و یه پسر خوشتیپ میاد پایین دقیقا جلومون ایستاده همراه ماشینش و نمیتونیم رد شیم
با اون عینک مسخره اش تو این تاریکیه هوا نمایشی کف میزنه
_آفرین عمو ، ولی کاش یکم اون طرفتر پارک میکردی ، منم بتونم کنارت پارک کنم
برمیگردم و با نیم نگاهی به پشت سرم که کمتر از یک متر ، پوزخند میزنم و میخوام جوابش رو بدم اما پشیمون میشم و اشاره میزنم ، برو عقب رد شیم
همونطور که حدس میزدم با یک حرکت تاثیر گذار البته به نظر خودش عینک رو از چشماش برمیداره
گوشیه سما که زنگ میخوره ، اخطاری نگاهش میکنم
میفهمه و ریجکت میکنه
_ببین اگه میشنوی ، راه رو باز کن ، اگر هم قصد داری اینجا پارک کنی
اشاره میزنم به پشت سرم
_مواظب باش ماشینم خط بیفته اون عینک خوشگلت رو خط میندازم
پوف خنده سما عصبی ترم میکنه ، پسره که میاد جلو ، یعنی قصد نداره ماشین رو از جولومون برداره
پس بدون توجه بهش بازوی سما رو نرم میگیرم از سمت چپمون بریم که اینبار در شاگرد آئودی باز میشه و یه پسر دیگه پیاده میشه ، رسما قفل شدیم
سمای ترسو بیشتر بهم نزدیک میشه و پچ میزنه:
_زنگ بزنم امین اینا بیان
زیر لب جوابش رو میدم:
_غلط کردی
و بلند رو به پسر اولی میگم:
_میخوایی زنگ بزن بزرگترت هم بیاد
نزدیکتر میشه و با تکیه به ماشینش نیشخند میزنه:
_شماره ام رو میخوایی درسته
اینبار منم که میزنم زیر خنده و میگم:
_ببخشید دست خودم نبود ، هوش زیادت متعجبم کرد آخه من وقتی تعجب میکنم میخندم
سما دوباره در گوشم میگه:
_امین دوباره زنگ زد
جدی میشم و رو به پسره خودشیفته میگم:
_میشه بریم داخل حرف بزنیم ، آخه دوستم گشنه اش شده
_بهار داری چیکار میکنی؟
_الان میفهمی
پسر با نیم نگاهی به دوستش میگه:
_قبوله شیرینی و زبون دراز
از راه باز شده سمت راستمون میاییم بیرون و اونا میخوان برن ماشین رو پارک کنن
_ببخشید
برمیگرده و مغرور نگام میکنه ، پسر احمق
دوباره میگم:
_ببخشید گویا ما اینجا قرار داریم ، باشه برای یه وقت دیگه در خدمت باشید
و بدون اینکه منتظر جوابشون باشم دست سما رو میگیرم و راه میفتیم سمت رستوران
_خاک تو سرمون شد بهار ، یادت رفته اون دوتا که داخل نشستن شوهرامونن
_خب مگه من گفتم نیستن ، تازه کاری نکردیم که ، مجبور بودم برای رهایی از دستشون دروغ بگم ، انگار یادت رفته حامله ای و تنش برات خوب نیست
مچ دستم رو محکم میگیره و جلوی در ورودی می ایسته
_اگه بیان سر میزمون چی ، بیا همه چی رو بهشون بگیم
_اه سما چته ، جرات نمیکنن بیان سر میزمون بعدشم اونقدر مهم نیست بریم فورا گزارش بدیم ، نفس عمیق بکش رنگ به روت نمونده

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت هفتادوهفت

  چسبیدم بهش و دست هام رو روی کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.. سرم رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *