خانه / رمان آنلاین / رمان انتقام نا تمام پارت چهار

رمان انتقام نا تمام پارت چهار


سر میز بودم که سوگل با صورت خیس اومد نشست

. -بترکی که نذاشتی بخوابم

. -عزیزم، ساعت رو نگاه کن بعد بگو. بهنظرت ناهار چی درست کنم؟

-مگه از دیشب نمونده؟

-قیمه مونده؛ ولی یه چیز دیگه هم درست میکنم، قورمه سبزی خوبه؟

-خوبه؛ ولی اینقدر سخت نگیر، یلدا از خودمونه . -نه آخه اولینباره میاد . -هرجور راحتی. یلدا گفت ساعت یازده میاد . -بهتر، قبل ناهار حرفامون رو میزنیم. تا من غذا میذارم تو میز رو جمع کن . -باشه .
سوگل بعد از اینکه میز رو جمع کرد، رفت دوش بگیره. من هم حین درستکردن غذا داشتم به یلدا فکر میکردم که چی کار کرده. خدا کنه تونسته باشه کاری کرده باشه. بعد از اینکه در قابلمه رو گذاشتم، خونه رو جارو کشیدم. رفتم بالا تو اتاقم، سوگل داشت لباس عوض میکرد .
-راستی افسانه از کشو لباس برداشتم، ببخشید . -این چه حرفیه، تو ببخشید من یادم رفت بهت بگم. حواست به غذا باشه تا منم یه دوش بگیرم .

-چشم، شما جون بخواه .

-برو زبون نریز .
حوله رو برداشتم و تو حموم رفتم. بعد از پوشیدن یه شلوار سفید با یه تیشرت سبز پایین رفتم. سوگل جلوی تلویزیون نشسته بود.
-عافیت باشه . -سلامت باشی. یلدا نیومد؟ -گفت تو راهه داره میاد .
داخل آشپزخونه رفتم و تو ظرف میوه گذاشتم، شیرینی چیدم، چای هم سوگل دم کرده بود. همه رو بردم پذیرایی که سوگل به کمکم اومد و گفت :
-ببخشید، حواسم نبود بچینم. خودت که میدونی بعد حموم تا یه ساعت منگم . صدای آیفون اومد.
-پس به جای جبران در رو باز کن . -حتما!
با شنیدن صدای سوگل و یلدا به سمت راهرو رفتم. -سلام، خوش اومدی یلدا جان .

-سلام عزیزم ممنون، ببخشید زحمت دادم . در حالیکه پالتوش رو ازش میگرفتم گفتم :
-این چه حرفیه، خوش اومدی. سوگل جان تا من لباس رو آویزون میکنم برید پذیرایی. داخل آشپزخونه رفتم، سه تا چای ریختم و بردم پذیرایی. یلدا: دستت درد نکنه افسانه، زحمت نکش.
-چه زحمتی، هوا سرده چای میچسبه . سوگل: راست میگه، الان واقعا میچسبه . بعد از تعارف چای و حرفای معمولی بود که سوگل با حالت کلافه گفت :
-ای بابا چهقدر حرف میزنید! یلدا: خب شما بفرمایین چی بگیم؟ سوگل: بگو چی کار کردی؟ چی شد؟
-آره چی شد؟ زود بگو الان دیوونهمون میکنه . یلدا: بعد از اون روز که با شما حرف زدم، رفتم طرفای خونهشون. یه بار یه زنی رو دیدم که یه بچه بغلش
بود؛ تقریبا بهش ۸۲ میخورد، با یه پسر که حدودای ۸۸ سال داشت رفتن جایی . -خود اسفندیار رو دیدی؟

-آره، چند باری با یه مرد خوشتیپ دیدمش، فکر کنم شوهر اون زنه باشه؛ چون اونا رو هم با هم دیدم، رابطهشون مثل زن و شوهر بود .
سوگل وسط حرف یلدا پرید و گفت : -تو چی کار کردی؟ فقط دید زدی؟ -مهلت بده میگه .
یلدا: الان میگم. یه روز که تو ماشین کشیک میدادم، یه زن جوونی رو دیدم که اول در رو باز کرد بعد یه خانمی رو ویلچر که مسنم بود آورد بیرون. اونجا بود که فهمیدم خانم جوونه احتمالا پرستاری هستش که قبلا شنیدم. یه فکری به سرم زده بود، پس دنبالشون رفتم که دیدم راننده جلوی مطب پارک کرد، بهخاطر نقشم لباسای سادهای خریده بودم و ماشین رو خیلی دورتر از خونه پارک کردم .
-ببخشید بچهها من برنج نذاشتم میترسم دیر بشه. تا اینجا بسه فعلا، شما میوه بخورین تا منم برنج رو بذارم.
در حالیکه به آشپزخونه میرفتم، صدای سوگل رو مبنی بر زوداومدنم برای ادامهی داستان شنیدم. پیش بچهها برگشتم؛ داشتند میوه میخوردند.
-خب من اومدم . سوگل: آره زود بگو .

یلدا: خب گفتم اون حوالی بودم دیدم که ماشینشون داره نزدیک میشه، منم شروع به اجرای نقشه کردم. خودم رو میزدم و گریه میکردم.
من و سوگل با هم گفتیم: -چرا؟
یلدا با خنده گفت:
-بابا نپرین وسط حرفم. خب من جوری وانمود کردم که کیفم رو زدن. ماشین رو نگه داشتن. خانمی که گفتم به احتمال زیاد پرستار بود، پیاده شد و اومد جلو پرسید:« چی شده؟» منم با بیحالی گفتم:« کیفم…» بعد از هوش رفتم؛ در واقع میخواستم یه جوری برم داخل خونه. فهمیدم که بردنم تو خونه و نقشم تا یه حدودی گرفته.. حدود ده دقیقه بعد که مثلا بههوش اومدم، برام آبمیوه آوردن. بعدش براشون گفتم که کیفم رو زدن و پولایی رو که مال خودم نبود بردن.
سوگل: تو دیگه کی هستی! خب بعدش؟ یلدا: هیچی دیگه، اون خانم جوونه خودش رو زهرا معرفی کرد. نمیدونست که من یه جورایی
میشناسمش… یه چیزای دیگهای هم گفتم که بعدا شر نشه .
-چی گفتی؟
-اسمم رو، مدرکم، اینم گفتم که بهخاطر مشکلات اخلاقی محل کارم استعفا دادم. چند وقته کار ندارم و تو چند تا خونه هم به عنوان پرستار و بهیار کار کردم. گفتم بدهی دارم. یهکم همدردی کرد و گفت:« متاسفم».

موقع رفتن ازم شماره گرفت که اگه کاری سراغ داشت بهم زنگ میزنه. ببینید من راه دیگهای پیدا نکردم، در ضمن هنوز مونده… تقریبا دو روز بعدش بود که به من زنگ زد و گفت برام کار جور کرده، منم باز رفتم تو همون خونه… گفت ممکنه کاری رو که ما میگیم قبول نکنی. بعد که حرف زد فهمیدم که خودش و شوهرش چندین ساله که اونجا زندگی میکنن؛ شوهرش راننده و خودش پرستار اون خانم ویلچریه هستش. چون بعد ده سال بچهدار شده و الان تو چهار ماهگیه و براش مراقبت از خانم سخته، برای همینم با اون خانم تصمیم گرفتن یه پرستار نیمهوقت بگیرن. بعد یه قرارداد یک ماهه بستیم؛ یعنی تا شروع عید، گفت خانم اگه راضی بودن میتونی تا یکسال کار کنی.
-وای اصلا فکرش رو هم نمیکردم اینطوری شانس بیاریم. چیزی ازت نخواستن؟ یلدا: آره، اگه پرستارِ حامله نبود اصلا قبول نمیکردن، در واقع راه دیگهای نبود. البته اینم بگم به راحتی
نبود؛ ازم معرفینامه خواستن که جلسهی اول رفتم با خودم ببرم . -معرفینامه رو چی کار کنیم پس؟
یلدا: نگران نباشید اون با من، جورش میکنم؛ آشنا دارم. -راستی برای پرستاری نگفت چه چیزایی باید بلد باشی؟ خب همینجوری که نمیشه.
یلدا: سوگل میدونه من دورهی تزریقات و بهیاری رو گذروندم، البته بهخاطر مادرم که چند سال پیش کمرش رو عمل کرده بود مجبور شدم .
سوگل: بالاخره به درد خورد؛ ولی یلدا باید بتونی تو همین یه ماه تمومش کنی . -آره راست میگه، سعی کن تو این یه ماه اون چیزایی رو که گفتم پیدا کنی. حالا از کی میری؟

یلدا: از شنبه ساعت هشت صبح تا شش عصر؛ چون خود زهرا اونجا زندگی میکنه تماموقت نمیخوان . -یلدا جان نمیدونم چهطوری ازت تشکر کنم، من خودم اصلا نمیتونستم این کار رو انجام بدم.. واقعا
ممنونم؛ شاید هر کس دیگهای بود قبول نمیکرد. یلدا: این چه حرفیه، من از همهچیز باخبرم. در ضمن دوستی به درد همین روزا میخوره .
سوگل: تازه برای یلدا خیلی بد نشده افسانه، به هر حال تو اون خونه پسر هست، تو فامیلاشونم هست، شوهرم براش جور میشه .
در حالی که خندهم گرفته بود گفتم : -سوگل فقط به همین یه مورد فکر میکنه .
سوگل: خیلی هم مهمه. افسانه ساعت یک شد، نمیخوای غذا بهمون بدی؟ من که خیلی گشنمه . -چرا، الان آماده میکنم .
یلدا: منم میام کمک. خیلی وقته نشستیم . سوگل: پس پیش بهسوی آشپزخونه.
بعد از نیمساعت میز رو چیدیم و مشغول شدیم. چون ماه بانو نبود، سوگل دیگه اینقدر حرف زد داشتیم از خنده میمردیم.
-برای چی جواب منفی دادی؟ من که یه بار دیدمش پسر خوبی بود. یلدا: راست میگه، اونم که یه دل نه صد دل عاشقت شده بود .

سوگل: آخه از این دکترای خرخونی بود که بدون اجازهی مامانشون آبم نمیخوردن. البته سعیدم که همکارش بود دیگه، گفت به درد تو نمیخوره. پسر باید یه جربزهای داشته باشه، من از پسرای جلف و مامانی خوشم نمیاد .
اون روز خیلی خوش گذشت. ساعت چهار بود که ماه بانو هم اومد. خیلی از یلدا خوشش اومد. قرار شد یلدا شنبه که رفت سر کار اگه چیز جدیدی فهمید بهمون اطلاع بده.
***
با صدای زنگ ساعتم از خواب بیدار شدم. بعد از اینکه صبحانه رو تنهایی خوردم، بالا رفتم که آماده شم. ماه بانو سرما خورده بود؛ بیدارش نکردم که استراحت کنه. مانتوی مشکی با شلوار جین و مقنعهی مشکی پوشیدم، با یه آرایش کاملا ملایم راهی شرکت شدم.
داشتم رو یه نقشه کار میکردم، برای ناهار هم نرفتم. سرم رو که از روی نقشه بلند کردم، با دیدن ساعت سرم سوت کشید؛ ساعت چهار بود. نیمساعت دیگه روش کار کردم، چیزی نمونده بود تموم بشه. از سوگل هم خبری نبود؛ البته سر کار همدیگه رو کمتر میدیدیم. وسایلم رو جمع کردم، بعد از خداحافظی با خانم سلیمی رفتم پارکینگ. به سوگل زنگ زدم. با بوق سوم جواب داد :
-الو، سلام . -سلام سوگل خانم، خبری ازت نیست . -تو شرکت کیمیام، برای اون نقشه که مشکل داشت . -هنوز کار داری؟ ماشین آوردی یا بیام دنبالت؟
-تا نیمساعت دیگه تمومه. آره آوردم، افسانه میای یه سر بریم بیرون؟ نزدیک عیده . -کو تا عید، احیانا شما خسته نیستی؟ -اولا خسته نیستم، دوما سوم اسفنده عزیزم؛ چشم رو هم بذاری عید شده . -باشه بریم. پس من میرم تو هم زود بیا. راستی کجا بریم؟ -همون جای همیشگی، منم زود میام. فعلا خداحافظ . -خداحافظ .
بعد از اینکه قطع کردم، به ماه بانو اطلاع دادم که دیر شد نگران نشه؛ آخه خریدکردن با سوگل صبر ایوب میخواد اینقدر که وسواس خرید داره.
به مرکز خرید رسیدم و ماشین رو پارک کردم. داخل رفتم. خیلی وقت بود برای خرید نیومده بودم. صدای اساماس گوشیم اومد. سوگل نوشته بود تا یه ربع دیگه میرسه، منم براش نوشتم میرم کافیشاپ پاساژ که پیدام کنه، از طرفی گشنمم بود؛ یه کیک و قهوه سفارش دادم.
داشتم کیک میخوردم که سوگل رسید : -به به سلام، میبینیم که بدون من حال میکنی. خوش میگذره؟ -سلام. ناهار نخوردم، خیلی گشنهم بود. ببخشید منتظرت نموندم . -شوخی کردم، زود بخور بریم . -چیزی نمیخوری؟

-نه، بریم دیر نشه. خودت که میدونی خریدکردنم چهجوریه . در حالی که از کافیشاپ بیرون میاومدیم گفتم:
-تو رو جون هر کسی که دوست داری طولش نده . -حرف نباشه! خرید عیده عزیز من، الکی که نیست .
دستم رو کشید و تو یه مانتو فروشی رفتیم. وای خدا شروع شد!
بعد از کلی خرید که تا ساعت ۹::۰ طول کشید، بالاخره سوگل خانم رضایت داد بریم خونه؛ البته بهخاطر اینکه دیر شده بود رضایت داد بریم.
-سوگل هیچوقت تا این ساعت بیرون نبودیما، همهش تقصیر تو شد. میدونی چهقدر به ماه بانو توضیح دادم تا رضایت داد دیگه زنگ نزنه .
-آره، مامانم دهبار زنگ زد، اصلا حواسم نبود . -خسته نباشی، الان که رسیدیم فقط تا یه ساعت باید جواب ماه بانو رو بدیم. حالا خوب شد به سعید
گفتی بیاد ماشین رو ببره. -آره دیگه تو که نمیای خونهی ما، همهش من اونجام. از این به بعد با یه ماشین میریم خرید . -من غلط کنم دوباره با تو بیام جایی . -تازه میخوام بگم جمعه با یلدا بریم .

۴۰

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *