خانه / رمان آنلاین / رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو میشناسه. امروز قراره یه سر برم ساختمون مناقصه و گزارشاتی رو برای سهامداران ببرم.
وقتی رسیدم، ماشین رو تو پارکینگ گذاشتم و وارد آسانسور شدم. بعد از زدن دکمه، در داشت بسته میشد که یه نفر دستش نذاشت بسته شه و دوباره باز شد و احسان مفاخر اومد تو .
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: -سلام .
دوباره دکمه رو زد و سلامی جدی و خشک مثل دفعات قبل تحویلم داد. بالاخره یادم افتاد که باید از طرف اونا هم کسی بیاد .
بعد از گذشت یک ساعت خستهکننده، تعیین کردند هفتهی بعد بریم کیش و دو روز اونجا باشیم. گودبرداری شده بود و ما فقط برای نظارت اولیه میرفتیم .
بالاخره تموم شد . از در که بیرون اومدم، یه آخیش آروم گفتم. تو آسانسور مفاخر سکوت رو شکست:
-از طرف بازبینی خودم میام. پدرم همهچیز رو به خودم سپرده، اگر کاری پیش اومد با این شماره تماس بگیرین .
و کارتی رو جلوم گرفت. کارت رو گرفتم و به گفتن یه «حتما» اکتفا کردم. به پارکینگ که رسیدیم، خداحافظی کردم و از اونجا خارج شدم.
*** عمو: ستاره سهیل شدی عمو جون، سری به ما نمیزنی .
واقعا راست میگفت؛ خیلی وقت بود خونهشون نرفته بودم. سرم رو پایین انداختم: -شرمنده عمو، سرمون خیلی شلوغه.. سوگل باید براتون گفته باشه . -آره دخترم، گفته .
سوگل: آره گفتم. راستی بابا خونهی سعید اینا آماده نشده؟ عمو: بحث رو عوض میکنی دختر خوب؟ سوگل: اِ بابا! نهخیرم، واقعا پرسیدم . زن عمو با یه ظرف میوه اومد و گفت:
-هردوشون تو این مدت خیلی درگیر بودن، انشاءالله تا آخرای اردیبهشت میرن سر خونه زندگیشون. یه جشن خودمونی میگیریم، برای ماه عسل هم سعید بلیت رزرو کرده .
سوگل: انشاءالله . -خوشبخت بشن .
زن عمو: مرسی عزیزم، همهی جوونا خوشبخت بشن .

بعد از تقریبا بیست روز خستگی، یک روز کامل که خونهی عمو اینا بودم تنوع خوبی بود؛ مخصوصا اینکه زن عمو شام سبکی درست کرد و رفتیم پارک. شیدا و سامان هم بودند. خداروشکر خانوادهی عمو هم داره بزرگتر میشه.
شب با آرامشی که از یه روز خوب گرفته بودم، به خواب رفتم.
صبحم با انرژی مضاعف رفتم شرکت. خداروشکر کارا خیلی خوب پیش میرفت و فعلا مشکلی نداشتیم. احسان مفاخر هم خیلی کمک میکرد. از بچهها شنیدم که دکترای معماری و کارشناسی عمران داره. خیلی به کارش حساس و متعهده. سوگل میگفت با پسرا خیلی گرمتر برخورد میکنه و با دخترا خیلی خشک و جدی که البته نظر من هم همینه. درسته که با دخترا جدی بود؛ ولی تو صحبتهاش احترام همه رو حفظ میکرد.
سه روز دیگه هم باید بریم کیش که بچهها هیچکدوم نمیتونستند. سوگل هم گفت خونهی مادربزرگ سامان دعوت دارند و خودم باید برم.
*** چمدون کوچیکی که آماده کرده بودم دست سعید بود. هر کاری کردم راضی نشد که نیاد.
ساعت هفت پرواز داشتیم. -این مفاخر که قراره بیاد کجاست؟ -ردیف بغل صندلی دوم، چهطور؟ -هیچی خواستم یه عرض ادبی کنم، سفارشاتی براش دارم .
-وای سعید، نگو که میخوای بگی هوای من رو داشته باشه؟! -چرا که نه، نگرانتم خواهر گلم.. اگه سوگل هم بود همینکار رو میکردم. -بعد اونوقت میخوای به یه پسر جوون بسپری مراقبم باشه؟ -ما مردا خودمون همدیگه رو میشناسیم، مشخصه آدم محترمیه. -من میرم دستام رو بشورم، هر کاری میخوای بکن.
رفتم توی توالت، دست و صورتم رو آب زدم و دوباره ضد آفتاب زدم، یه رژ ملایم هم زدم. بیرون رفتم. همین که رسیدم، دیدم سعید داره باهاش صحبت میکنه و اون هم سر تکون میده. وای از دستش! به سمتشون رفتم.
-اومدی؟ دیگه باید برین.. مواظب خودت باش، مشکلی پیش اومد حتما به خودم یا بابا زنگ میزنی. نگاهی به مفاخر کردم که از ما فاصله داشت و چیزی مینوشت؛ ولی مطمئنم حرفهای سعید رو شنیده.
-چشم سعید جان، خداحافظ. پیشونیم رو بوسید و با یه لبخند گفت:
-برو به سلامت. ***
تو هواپیما نشسته بودیم، بیست دقیقهای میشد که اوج گرفته بود. چون دو تا بلیت رو با هم رزرو کرده بودند، کنار هم نشسته بودیم.
-برادرتون خیلی سفارش کردن، معلومه خیلی همدیگه رو دوست دارین. -سعید پسرعمومه؛ ولی عین برادرمه، از بچگی رو من مثل سوگل حساسه.
پوزخندی زد و گفت: -چه جالب! پس معلوم شد علاقهای که میگین همچین خواهر برادری هم نیست.
خب شاید خیلیها همچین فکری کنند؛ من هم با آرامش جواب دادم: -من چون به مدت طولانی شیر زنعموم رو خوردم خواهر هردوشون حساب میشم، درضمن سعید نامزد
داره. مشخص بود جا خورده؛ ولی با لحن خشک خودش معذرتخواهی کرد.
شب که رسیدیم، با تاکسی به هتلی که برامون رزرو کرده بودند رفتیم. خیلی خسته بودم؛ مخصوصا که از صبح بعد از نماز نخوابیدم و کار رو سرم ریخته بود. هوای کیش تو اردیبهشت بهتر بود، البته شبها. بعد از آخرین صحبتی که تو هواپیما داشتیم، دیگه حرف نزدیم. به هتل رسیدیم و چمدونهامون رو آوردند.
-خسته به نظر میاین، بشینین تو لابی من کلیدا رو میگیرم . -ممنون، واقعا خستهام .
مدارکم رو دادم و رفت. احساس کردم بعد از حرفهاش در مورد سعید، بهتر از قبل برخورد میکرد؛ شاید هم عذابوجدان داشت. بعد از ده دقیقه اومد و کلید اتاق رو داد. اتاق خودش هم روبروی اتاق من بود. در رو که باز کردم، صداش رو شنیدم .
-کاری داشتید حتما تماس بگیرید. فردا بعد از صبحانه هم میریم سر ساختمون. شبتون بهخیر. -ممنون، شب شما هم بهخیر.
داخل رفتم و بعد تعویض لباسم به عمو زنگ زدم و اطلاع دادم که رسیدم. نمازم رو تند خوندم و چون خیلی خوابم میاومد سریع تو تخت رفتم.
***
صبحانه رو تو اتاق خوردم. بعد از دوشگرفتن آرایش ملایمی کردم، مانتوی کرم با شلوار جین و مقنعهی مشکی پوشیدم. همیشه تو محیط کار و مسائل کاری مقنعه میپوشم. از رو اجبار نیست، خودم اینطوری بیشتر دوست دارم.
در اتاق رو که باز کردم، مفاخر هم در اتاقش رو بست و برگشت. احساس کردم یه لحظه با دیدنم جا خورد. چون روز خوبی رو شروع کردم و سرحال بودم، با یه لبخند سلام کردم .
از لحنم ابرویی بالا انداخت: -سلام، صبحانه خوردین؟ -بله. -خب.. پس بریم .
سوار لکسوز سورمهایرنگی شد و من هم در جلو رو باز کردم و نشستم. عقبنشستن اصلا کار خوبی نبود.
*** پروژهی بزرگیه و موقعیت خوبی رو برای شرکت شما به همراه داره .
عینک آفتابیم رو زدم و با خونسردی گفتم: -قطعا همینطوره! اگه ممکنه من همینجا پیاده میشم . -هتل نمیرین؟ -نه، خرید دارم. شما هم خسته هستین مزاحمتون نمیشم . -میرسونمتون، به آقا سعید قول دادم . -سعید زیادی حساسه، اونقدرم بی دست و پا نیستم که سعید گفته .
راهش رو به سمت پاساژ کج کرد و گفت: -حق دارن. قطعا منم اگه خواهرم تنها بره یه شهر دیگه همین نگرانیها رو دارم .
گوشیش که زنگ خورد، ماشین رو نگه داشت و با یه ببخشید جواب داد: -سلام مادر .
….. –
-نگران نباش مادر من . ….. –

-نه، من باهاش تماس میگیرم . ….. –
-نشینی فکر و خیال کنی . ….. –
-چشم مراقبم، خداحافظ . گوشی رو قطع کرد و راه افتاد. تو فکر حرفهای یلدا رفتم که میگفت رابطهشون خیلی با هم خوبه؛ انگار
که مادر خودشونه. واقعا جالبه! به پاساژ که رسیدیم، گفت اون هم کاری داره و بمونم با خودش برگردم. داخل پاساژ که رفتیم، تقریبا از
هم جدا شدیم؛ در واقع میخواست من راحت باشم.
دو ساعتی بود که درگیر بودم، برای همه سوغاتی خریدم. از اونجایی که زودپسند بودم، برای خودم هم زیاد خرید کردم. همهی پلاستیکها رو دادم دست یه پسر نوجوون که پادوی یه مغازه بود برام بیاره. رفتم دیدم تو ماشین نیست، زنگ زدم که کارم تموم شده. چند دقیقه بعد اومد. یه تراول به پسرِ دادم رفت.
-زنگ میزدین بیام کمک. فکر نمی کردم اینقدر زود خرید کنین، گفتم تا شب طول میکشه! با تعجب حرف میزد. من هم یه لبخند زدم و گفتم:
-من با بقیه یهکم متفاوتم.
نشستم و ادامه دادم: -در اصل خیلی از طولدادن یه کار خوشم نمیاد. -مادر منم همینطوره، البته دقیقا برعکس خواهرم .
دیگه چیزی نگفتم و راه افتاد . عاشق یکی از رستورانهای سنتی کیش بودم؛ واقعا به آدم آرامش میداد. دوست داشتم الان هم برم
اونجا؛ ولی نمیدونم میشد یا نه. دلم رو زدم به دریا و گفتم: -ببخشید آقای مفاخر امروز خیلی درگیر کارای من شدین، میخوام به جبرانش شما رو به یه رستوران
کاملا سنتی دعوت کنم . -کاری نکردم . -چرا، لطف بزرگی کردین، امیدوارم دعوتم رو قبول کنین .
بعد از چند لحظه مکث قبول کرد و من هم اسم رستوران رو گفتم. هرکس دیگه هم جای احسان مفاخر بود همینکار رو میکردم. بابا همیشه میگفت قدردان لطف دیگران باش تا از کاری که برات کردند هیچوقت پشیمون نشن.
وقتی رسیدیم، زمانی که رفت توالت من هم به سمت پیشخوان رفتم و ورودی رو حساب کردم .
نمیخواستم خودش باشه این کار رو کنم؛ به هرحال با هر مردی که بیرون بری نمیذارن خانمها چیزی حساب کنن. بعد از حسابکردن رفتم دستهام رو شستم. با چشم گشتم میزی رو که نشسته بود پیدا کردم. همین که رسیدم، با یه لحن تند گفت:
-خانم معین کارتون درست نبود، نباید من نبودم این کار رو میکردین! لبخند زدم و گفتم:
-این چه حرفیه… من خودم خواستم شما مهمون من باشین و مطمئن باشید اصلا نمیذاشتم شما حساب کنین. گفتم که به جبران لطف امروزتون بود، وگرنه من الکی کسی رو مهمون نمیکنم .
آخر حرفم به شوخی بود، میخواستم جو عوض بشه. انگار تاثیر داشت؛ چون یه لبخند کوتاه زد و هیچی نگفت. بعد سفارش غذا یهکم درمورد پروژه صحبت کردیم و ایدههای جالبی داد. مشخص بود آدم باتجربهایه. شام رو که باقالیپلوی خیلی خوشمزهای بود خوردیم. از در ورودی گذشتیم، با صدای زنی ایستادیم:
-سلام قربونت برم، اومدی اینجا یه سر به ما نمیزنی؟
با همدیگه روبوسی کردند، گرم احوالپرسی بودند. نمیدونستم چی کار کنم، یه گوشه ایستادم. یه دختر تقریبا هجدهساله اومد و از گردن مفاخر آویزون شد. گرم صحبت بودند که سرش رو به سمت من برگردوند و گفت:
-عذر میخوام… عمهجان ایشون همکارم خانم معین هستن، برای یه پروژه اومدیم کیش . رفتم جلو سلام کردم و باهاشون دست دادم .

خانمی که عمهاش بود، با مهربونی احوالپرسی کرد. -اِ مامان مهلت بده منم خودم رو معرفی کنم. عسل هستم، دخترعمهی خیلی عزیز داداش احسان. -خوشوقتم، افسانه معین هستم.
چند دقیقهای با هم احوالپرسی کردند، من هم نمیدونستم چیکار کنم، با فاصله کنارشون ایستادم . -دیگه بهونه نیار احسان، امشب خونهی مایی. شاهرخ بفهمه اومدی ناراحت میشه رفتی هتل. -چشم مزاحم میشم، فقط اجازه بدین خانم معین رو برسونم .
عمهاش که فهمیدم اسمش تهمینهست، اخم ظریفی کرد و گفت: -چی میگی احسان!؟
بعد رو کرد سمت من و ادامه داد: -دخترم بفرما بریم خونهی ما، رسما دعوتی .
لبخندی از مهربونیش زدم: -ممنون لطف دارین، اگه مشکلی نیست با آژانس میرم .
خلاصه بعد از کلی تعارف، گفتم حتما میرم هتل. مفاخر من رو رسوند هتل و خودش دوباره رفت. نمیدونم چرا همهش با این خانواده برخورد داشتم؛ هرچند همهشون تو برخورد اول خیلی آدمهای خوبی به نظر میرسیدند. عمهی خانواده هم معادلاتم رو به هم زد؛ اصلا فکر نمیکردم همچین آدمی باشن. عسل هم دختر خوب و شیطونی بود.
خریدها رو درآوردم و همه رو تو جعبهی کادویی گذاشتم. بعد از کلی حرفزدن با سوگل و سعید و گزارشاتی که سوگل از شرکت میداد، بالاخره خوابیدم.
*** سر ساختمون بودیم که گوشیم زنگ خورد، شماره ناشناس بود.
-بله بفرمایید. -سلام عزیزم خوبی؟
نفهمیدم کی بود، با شک گفتم: -سلام ممنون. ببخشید به جا نیاوردم .
خندید و گفت:
-حق داری. تهمینهام، عمهی احسان .
-بله. خوبین؟ عسلجان چهطورن؟
-خوبه عزیزم، سلام میرسونه. ببخشید شمارهی تو از احسان به زور گرفتم.. خواستم برای شب دعوتت کنم .
-ممنون زحمت کشیدین، مزاحم نمیشم . -مزاحم چیه دختر خوب، خوشحال میشیم بیای عزیزم. ما هم تنهاییم، چی بشه کسی بیاد .
-لطف دارین، آخه درست نیست . -چی درست نیست گلم، عسل هم تنهاست. دیشب هی میگفت کاش میاومد خونهمون، گفتم
شاید راحت نباشه. حالا برای شام بیا راحت نبودی، میاریمت هتل، حرف من رو ننداز زمین . نمی دونستم چی بگم .
-عسل جان لطف دارن. چشم، مزاحمتون میشم . -باز که گفتی مزاحمت دختر خوب! خوشحالم کردی.
با کلافگی گوشی رو قطع کردم، روم نشد دعوتش رو رد کنم. اونقدر هم زن مهربونی بود که نتونستم نه بگم.
تو راهِ برگشت به هتل بودیم که با صدای آرومی گفت: -عمه به شما زنگ زد؟ -بله، خیلی هم به من لطف دارن. -دیشب بهزور شمارهی شما رو گرفت. ببخشید، قبلش باید به خودتون میگفتم. -نه، مشکلی نیست .
-خانوادهی عمه چهارسالی میشه که اینجا زندگی میکنن. چون همیشه تنها هستن برای همین هرکس میاد سریع دعوتش میکنه. سری قبل هم که با همکارم اومدم نذاشت بریم هتل. به شما هم چون خانم بودین خیلی اصرار نکرد، وگرنه دیشب بهزور میبُردِتون .

خندیدم و گفتم: -برای امشب هم انقدر اصرار کردن قبول کردم .
***
وقتی به هتل رسیدیم، استراحت کردم و دوش گرفتم. جلوی میز توالت نشستم. آرایش صورتیرنگی انجام دادم؛ در واقع آرایشم خیلی دخترونه بود. مانتوی بنفش با شلوار کرم و شال مشکی که نوشتههای فارسی کرمرنگ داشت پوشیدم، موهام رو هم کج زدم.
کیف و کفش مشکی انتخاب کردم. ساعت شیش بود که رفتم تو لابی نشستم. بعد ده دقیقه اومد، شلوار مشکی با پیراهن سبز پوشیده بود.
-آمادهاید؟ -بله، فقط اگه میشه کنار یه قنادی نگه دارین .
راه افتادیم. تقریبا پنج دقیقهای گذشت که کنار قنادی خیلی بزرگی که نزدیک هتل بود نگه داشت. داخل رفتم و یه جعبه کاکائوی خیلی شیک خریدم.
همین که نشستم، راه افتاد و گفت: -بلیت برگشت برای پسفردا صبحه. دیگه کاری نمونده، فردا روز تعطیلیمونه. -خداروشکر، خیالم راحت شد .
سکوت کردیم و تا رسیدن به مقصد چیزی نگفتیم.
جلوی یه خونهی ویلایی نگه داشت، دوبار بوق زد که یه پسر نوجوون در رو باز کرد. سنگفرشها رو طی کرد و بعد از پارککردن ماشین پیاده شدیم. تهمینه خانم تندی تو حیاط اومد.
-خوش اومدین . باهاش روبوسی کردم و جعبه کاکائو رو به دستش دادم.
-زحمت کشیدی عزیزم . -قابلدار نیست . -این چه حرفیه، بریم داخل. احسان هم مثل اینکه خسته شد رفت .
کفشهام رو درآوردم. از راهرو عبور کردیم که صدای عسل میاومد . -باز این دختر احسان رو دید شروع کرد.
با صدای بلند گفت: -عسل مامان مهمونت رو یادت رفت .
عسل نفسزنان اومد و بغلم کرد. -سلام عسل جان خوبی؟ -سلام، مرسی. بریم تو. وای انقدر خوشحالم که دیدمت، همون اول به دلم نشستی . -لطف داری عزیزم.
تهمینه خانم توبیخگرانه گفت: -عسل! بریم تو.. خسته شد.
عسل: وای ببخشید، بریم تو . بعد از ده دقیقه بهزور من رو برد اتاقش. همین که وارد اتاق شدم، با هیجان گفت:
-قشنگه؟ -خیلی، درست مثل خودت .
خندید و گفت: -اعتماد به نفس آدم رو میبری بالا . -من واقعیت رو گفتم؛ هم اتاقت خوشگله، هم خودت خیلی خوشگلی .
-امروز خیلی ملوس شدی. اون شب که فهمیدم داداش احسان با همکارش بیرون بوده؛ یعنی قبلش به ما گفته بود، فکر کردم از این دخترای افادهای باشی. البته ببخشید همچین فکری کردم. ولی وقتی دیدمت؛ مخصوصا اینکه مقنعه سرت بود، فهمیدم چه دختر خوبی هستی.
به استدلالش خندیدم. -خیلی خوش اومدی، من اصلا اینجا دوستی ندارم. از همون اولش ازت خوشم اومد، چهرهت به آدم
آرامش میده . -مرسی گلم. باید کنکوری باشی، آره؟
-آره، عشق مهندسی .
بعد از اینکه کلی اطلاعات در سن و تحصیلاتم گرفت، رفتیم طبقه پایین .
همهشون به اضافهی یه آقایی که قطعا پدر عسل بود نشسته بودند. دوباره با خجالت سلام و احوالپرسی کردم. مرد خیلی خوب و خوشاخلاقی بود؛ درست مثل زنش. تقریبا ده دقیقهای از کارش برامون صحبت کرد که عسل آروم بغل گوشم گفت:
-حرفای بابا فعلا ادامه داره.. من برم آلبوم خانوادگیمون رو بیارم ببینی، خسته شدی. همین که رفت، تهمینهخانم گفت:
-میبینی احسان جان.. از صبح تا عصر درس میخوند که شما اومدین پیشتون باشه . -پشتکار خوبی داره عمه، قطعا قبول میشه.. فقط بهتره اولویتش تهران باشه . -شاهرخ هم همین رو میگه. خداکنه قبول بشه.
بعد از چند دقیقه عسل با دوتا آلبوم قطور اومد . -اینم از شناسنامهی خاندان ما .
نشست و یکیش رو باز کرد. درمورد هر عکسی توضیح میداد.
-اینجا دستهجمعی رفته بودیم شیراز. این خواهرم، گیتا، هشتسال از من بزرگتره. اون مرد کناریش شوهرش، نویده. آلمان زندگی میکنن. برای همینم مامان اولش به اینکه تهران درس بخونم راضی نمیشد. البته خودمم دوست نداشتم؛ ولی بابا قول داده زودتر برگردیم تهران .

عکسهای بعدیش هم از خانوادهی خودشون بود . آلبوم بعدی رو باز کرد .
-اینجا سیزدهبدر خونهی دایی اینا بودیم. دختری که کنار احسان ایستاده خواهرش آیداست. دختر مهربون و نازیه، وای بچهش هم خیلی نازه. اونم زندایی سیمین. اون دیوونهای که برام شاخ گذاشته مهران برادرشونه.
درمورد هرکسی یه چیزی میگفت که آدم خندهاش میگرفت؛ مخصوصا مهران . -اصلا مثل داداش احسان نیست، همهش درحال کلکلکردن با آدمه .
از قیافهش هم معلوم بود پسر شیطونیه . احسان: عسل خانم درسات رو خوندی؟
-آره داداشی. دارم به افسانه جون عکسا رو نشون میدادم که رسیدیم به برادر پرروت . خندید و گفت:
-پشت سر برادر من حرف نزن بچه. می خوای بهش بگم؟ -واینهتوروخدامنوبااوندرننداز!
با صدای تهمینهخانم که عسل رو صدا میکرد، آلبوم رو گذاشت و رفت. حواسم به آلبومها بود که دیدم نگاهش به یه عکسه و اخم کرده. دیدم عسل و آیدا با دوتا دختر دیگه تو عکس هستند. با یه عذرخواهی آلبوم رو بستم .
در مورد شرکت و کارم با آقا شاهرخ صحبت میکردم که تهمینهخانم برای شام صدامون کرد. ***
-داداش بریم دیگه . تهمینهخانم: عسل جان خستهست چهقدر گیر میدی دختر . عسل: بابا یه بستنی خواستیم. معلوم نیست بره کی دوباره میاد . احسان: پاشو آماده شو بریم . عسل: نوکرتم . به لحنش خندیدیم. دست من رو هم گرفت و کشید. آماده شدیم و پایین رفتیم. بعد از تشکر از تهمینهخانم و همسرش خداحافظی کردیم . داخل بستنیفروشی رفتیم، خیلی شلوغ بود . احسان: عسل شما بشینین تا من سفارش بدم.
قبلش عسل تو ماشین گفت که چی میخوره، من هم همون رو تایید کردم. رد میشدیم که عسل حواسش نبود و به یه پسرِ خورد. دیگه تا آخرش که نشستیم ولکن نبود؛ همهش به عسل اشاره میکرد. وقتی که بیرون رفتیم، دنبالمون اومد و همهش حرف میزد. آخرش هم پسردایی محترم عسل فهمید و حسابی حال پسرِ رو گرفت. تو ماشین که نشستیم، شروع به دعواکردن عسل کرد، اون هم آروم اشک میریخت. بهنظرم کارش غیرمنطقی بود؛ عسل هیچ تقصیری نداشت.
بعد از رسوندن عسل تو راه بودیم. هنوز هم عصبانی بود. نمیدونستم چیزی بگم یا نه. آخرش هم طاقت نیاوردم و گفتم:
-آقا احسان، عسل تقصیری نداشت.. سهوی خورد به پسرِ و اونم مثل اینکه آدم بیجنبهای بوده. با مکث حاصل از ترس ادامه دادم:
-زیادهروی کردین، گـ ـناه داشت . اونقدر تند میروند که به خیابون هتل رسیدیم . با یه لحن عصبی گفت:
-ببینید خانم محترم، از نظر من و حتی عمهام مقصر عسله که حواسش رو جمع نمیکنه که یه لاابالی جرات میکنه بهش توهین کنه. درضمن، شاید این مسائل برای شما و خانوادهتون عادی باشه؛ اما برای ما هیچوقت عادی نمیشه!
از حرفش عصبانی شدم، در واقع منظورش رو کامل فهمیدم و با صدای بلند گفتم: -براتون واقعا متاسفم آقای مثلا محترم!
در رو باز کردم و با قدمهای بلند و تند رفتم. کارتم رو گرفتم و سریع خودم رو تو اتاقم انداختم.
لباسم رو عوض کردم و رفتم تو تخت. الان که فکر میکنم بیشتر عصبی میشم. اشتباه از من بوده؛ اگه دعوت عمهاش رو قبول نمیکردم، به خودش جرات نمیداد هرچیزی رو که به فکرش میاد به زبون بیاره. بلند شدم راه میرفتم و به خودم بد و بیراه میگفتم. نه نمیشه! وضو گرفتم، دو رکعت نماز بخونم آروم میشم
۴۸۰

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *