خانه / رمان آنلاین / رمان انتقام نا تمام پارت پانزده

رمان انتقام نا تمام پارت پانزده

تا ساعت ده چندبار با احسان و یهبار با مامان صحبت کردم.

احسان میخواست بیاد دنبالم که با کلی دلیل مبنی بر اومدن سوگل راضیش کردم نیاد. سرگرم فیلمی بودم که از تلویزیون پخش میشد.

صدای افتادن چیزی رو شنیدم. سریع بلند شدم. قلبم تند میـزد. رفتم قسمتی از پرده رو کنار زدم؛ اما چیزی
ندیدم. از پلهها آروم رفتم بالا، از اتاق بابا صداهایی میاومد. صدای صحبتکردن دو نفر! داشتم سکته میکردم. فکرهای زیادی تو سرم میچرخید، اینکه اگه من رو ببینن چی میشه. سریع و بدون ایجاد صدایی به سمت اتاق مهمان رفتم. بدون معطلی شمارهی احسان رو گرفتم. از اول هم نباید ازش پنهون میکردم. بعد از دو بوق جواب داد:
-جونم افسانه؟ -احسان زود بیا اینجا. یه صداهایی میاد، فکر کنم دزد اومده. صدام از ترس میلرزید. احسان: تو کجایی؟ صداش بلند شده بود، خدا کنه مامان کنارش نباشه . -تو اتاق مهمان. تو رو خدا بیا. نفسنفس میزد، انگار داشت میدوید. -الان میام عزیزم. تو فقط آروم باش، تو کمدی جایی قایم شو.
قطع کردم و سریع رفتم زیر تخت. نمیدونم چهقدر گذشت؛ اما با شنیدن صدای آژیر پلیس فهمیدم احسان زنگ با پلیس اومده. همین که از زیر تخت دراومدم در باز شد، احسان بود. چشمهاش بست و
شنیدم که زیر لب خدا رو شکری گفت. به سمتش پرواز کردم. وقتی رسیدم به آغوش شوهرم احساس امنیت سراسر وجودم رو گرفت. صدای ضربان نامنظم قلبش زیر گوشم بود. سرم رو چندین بار بوسید. اشکهام ریخت پایین و آروم هقهق میکردم. با نوازش موهام آرومتر شدم. خواستم ازش جدا بشم که محکمتر گرفتم و زیر گوشم گفت:
-اگه چیزیت میشد من چیکار میکردم؟
کمی ازش فاصله گرفتم. با نگاه به چشمهای خوش رنگش، چشمهایی که عشق رو نشون میداد گفتم:
-من چیزیم نیست، خوبم.
گونهم رو عمیق بوسید.
احسان: برو یه چیزی بپوش، پلیسها و عموت پایینن.
-عمو چرا؟
-من گفتم.
سری تکون دادم و رفتم به اتاقم. بعد از پوشیدن مانتو و شالی اومدم بیرون. احسان منتظرم بود، با هم رفتیم پایین. عمو با مرد سیسالهای صحبت میکرد. همین که من رو دید اومد جلو و پیشونیم رو بوسید.
-سلام خانم معین، سرگرد امیری هستم از آگاهی. -ببخشید حواسم نبود، سلام. -موردی نیست. اگه حالتون خوبه، گزارشی از اتفاق رو به ما بدین.

بعد از که نشستیم، از صدایی که شنیدم شروع کردم تا آخرش که به احسان زنگ زدم و اون هم همه رو مینوشت و بعضی جاها سوال میپرسید. توضیحاتم که تموم شد، آب قندی رو که برام آورده بودند خوردم. احساس بهتری داشتم.
سرگرد: کارشون کاملاً حرفهای بوده؛ چون دزدگیر رو از کار انداختن. احتمالاً فکر میکردن شما منزل نیستین. اتاق پدرتون به هم ریخته بود؛ اما چیزی از اتاق کم نشده. فکر میکنم دنبال چیزی بودن. اگه مسئلهی دیگهای بود حتماً با ما درمیون بذارین. ما هم تلاشمون رو برای امنیت کامل شما انجام میدیم. فقط یه سوال…
منتظر نگاهش کردم که ادامه داد: -پدرتون با شخص خاصی مشکل نداشت؛ یعنی دشمنی نداشت؟ آب دهنم رو قورت دادم و با صدای ضعیفی گفتم: -تا جایی که من خبر دارم، نه . سرگرد: باشه، پس فعلاً خداحافظ. درضمن بهتره تنها نباشین . احسان جوابش رو داد و رفتند. احسان: عموجان اگه اجازه بدین افسانه رو چند روزی ببرم خونهمون . عمو سری تکون داد: -باشه پسرم، به نظرم بهتره اینجا نباشه.

افسانه جان  آماده شو .

تعجب کردم؛ اما چیزی نگفتم و رفتم بالا. چند دست لباس و مانتو و وسایل ضروری ریختم تو ساک
نسبتاً بزرگی و رفتم پایین. آروم صحبت میکردند. وقتی نگاهشون به من افتاد ساکت شدند . -عمو قرار بود سوگل بیاد . عمو: زنگ زد خونه، من هم گفتم میری پیش مادرت . خیالم راحت شد. بعد از خداحافظی از عمو ما هم از خونه زدیم بیرون . -به مامان که چیزی نگفتی؟ احسان: نه عزیزم . تیپش کمی شلخته بود و احتمالاً بدون درنظرگرفتن لباسش اومده بود .
-خوشحالم که تو کنارم هستی . برگشت و لبخندی زد: -من هم خوشحالم که تو رو دارم .
چشمهام سنگین شد و نفهمیدم کِی خوابم برد. با احساس دستی که صورتم رو نوازش میکرد چشمهام رو باز کردم .
-رسیدیم عزیزم .
لبخندی زدم و کمربندم رو باز کردم. داخل که رفتیم فقط مامان بیدار بود و خیلی خوشحال شد. نیم ساعتی کنارش نشستیم و ساعت دو بود که با گفتن شب بخیری رفت به اتاقش. تو ماشین خسته بودم و خوابم میاومد؛ اما الان خوابم پریده بود و به پیشنهاد خودم با احسان رفتیم به اتاق کارش تا کمی روی پروژه کار کنیم.
نیمساعتی بدون وقفه کار کردیم و من طرحهام رو براش توضیح دادم. سرم روی نقشه بود و با ذوق نگاهش میکردم .
احسان: ایدهی خوبیه؛ اما … اما که آورد نگاهش کردم. خندید. -ولی الان وقتش نیست، باشه برای فردا . -وای، راست میگی! ببخشید تو برو بخواب، من هم میخوابم . مداد رو از دستم گرفت و روی میز انداخت. احسان: نخیر، شما هم میخوابی . سری تکون دادم. خواستم در رو باز کنم که نذاشت. متعجب نگاهش کردم . -پس چرا نمیای؟

جوابم رو نداد. نگاهش روی اجزای صورتم میچرخید. موقعیت خوبی نبود، من چسبیده بودم به در و اونم روبروم ایستاده بود. کمی ترسیدم. دستش رو کنار سرم به در تکیه داده بود. دست دیگهش رو جلو آورد و موهام رو زد پشت گوشم. اسمم رو صدا زد، آروم و مهربون.
-بله؟ صدام ضعیف بود

. -اجازه میدی؟
از نگاهش که روی لبم بود منظورش رو فهمیدم. نمیدونستم چی بگم، مضطرب بودم و از طرفی نمیخواستم ناراحتش کنم. سکوت کردم، با بیقراری نگاهم کرد و صورتش رو نزدیکم آوردم. نفسش به صورتم خورد، چشمهام رو بستم تا استرس نگاهم رو نبینه. هیچ حرکتی نبود و فقط آروم مونده بود. میلرزیدم و دلیلش هم این بود که اولین بـ ـوسه رو از مرد زندگیم داشتم. کمی که گذشت، با آرامشی که به قلبم سرازیر شد لرزشم بیشتر شد و اینبار احسان لرزشم رو حس کرد و من رو در آغوشش گرفت. بلد نبودم چی کار کنم. کمی بعد با بـ ـوسهای عمیق صورتش رو جدا کرد و من نفس عمیقی کشیدم. سرم رو به سینهش چسبوند و سعی داشت آرومم کنه.
-آروم باش گلم، ببخشید . فکر میکرد من راضی نبودم، در صورتی که عشقم بهش بیشتر شده بود و کاملاً از این بـ ـوسهی
عاشقانه راضی بودم. قلبش مثل وقتی که تو خونهمون بود تند میزد.

آروم گفتم: -دوستت دارم .

همین جمله رو که شنید نفسش رو محکم داد بیرون، انگار فهمید که راضی بودم. سرش رو گذاشت رو سرم. دقایقی با آرامش تو آغوشش بودم و احسان مرتب زیر گوشم قربون صدقهم میرفت. کمی فاصله گرفتم و نگاه عاشقش رو دیدم. مطمئن بودم گونههام قرمز شده؛ اما این دفعه نگاهم رو ازش نگرفتم. احسان شوهرم بود و نباید احساس خجالت و گـ ـناه میکردم. قطعاً خدا از عشق و محبتی که ما با کلام خودش حلالش کردیم راضی بود .
احسان: میدونی عاشقتم؟
لبخند زدم و به معنای تایید سرم رو تکون دادم .
احسان: میدونی خیلی دوستت دارم؟
زبونم نمیچرخید و باز هم سرم رو تکون دادم .
احسان: میدونی خیلی برام ارزشمندی؟
منتظر و با اشتیاق نگاهش کردم که ادامه داد:
-قول میدم تا وقتی زندهم عشقم بهت کم نشه. تو چی؟ قول میدی که همیشه کنارم باشی؟ ازم نترسی؟
از ته دلم گفتم:
-تو تکیهگاه منی احسان، من هم با عشق بهت بله رو دادم. این بله یعنی تا آخر عمر میخوام تو سختیها و مشکلات، خوشی و ناخوشی کنارت باشم .
سرم رو پایین انداختم. گفتنش برام سخت بود؛ اما باید میگفتم .

-واکنش من، بهخاطر نارضایتی نبود.

خودت خوب میدونی که اولین مرد زندگیم هستی. اولین … همین که چشمم بهش افتاد لبخند عمیقی رو لبش دیدم و حرفم رو قطع کردم .
-باید روزی هزاربار خدا رو شکر کنم که دختر پاکی مثل تو رو سر راهم قرار داده. صادقانه بگم، خیلی خوشحالم که همهی اولینهای زندگیت قراره با من باشه.
خجالتزده نگاهش کردم و چیزی نگفتم. با انگشت شستش آروم گونهم رو نوازش کرد. نگاهش مثل چند دقیقه قبل بیقرار نبود و کاملاً آروم بود. با شب به خیری هر کدوم به اتاقمون رفتیم. رو تخت دراز کشیده بودم؛ اما خوابم نمیبرد.
با اینکه همسر شرعی و قانونیش هستم و هر وقت که بخواد میتونه لمسم کنه؛ اما قبلش اجازه گرفت.
برای یه بـ ـوسه که ممکنه بین هر دختر و پسری که دوست هم باشن اتفاق بیفته. با این کارش تو دلم بارها تحسینش کردم. هر رفتارش با من حس ارزش زیاد بهم میداد، اینکه برای یه نفر مهمم، مواظبمه و نمیذاره آسیبی بهم برسه. فردا موضوع کیف رو بهش میگم. از اول هم نباید پنهونش میکردم. نزدیک سحر بود؛ اما چون نمیتونستم روزه بگیرم خوابیدم.
***
با صدای ضربهی در بیدار شدم. نگاهی به ساعت انداختم، از ده گذشته بود. با گفتن بفرمایید خدمتکاری با سینی بزرگی که پر بود وارد شد .
-ممنون عزیزم، زحمتت شد. میاومدم پایین یه چیزی می خوردم .
-نوش جان خانم. ببخشید اگه بیدارتون کردم، آقا چند بار زنگ زدن و گفتن که حتماً صبحونه رو کامل بخورین .
-کار خوبی کردی. زیاد خوابیدم . بعد از شستن صورتم نشستم و تا حدی که سیر شدم خوردم. شمارهی احسان رو گرفتم، میخواستم
قطع کنم که جواب داد: -سلام خانمم. ببخشید کاری داشتم دیر رسیدم . -سلام عزیزم، اگه کار داری بعداً تماس میگیرم . -تو زندگیم اولویت با خانمم و خانوادهست، بعد کار. این رو همیشه یادت باشه . خندیدم: -چشم، هر چی شما بگی. خب اول این رو بگم که دلم برات تنگ شده بود، زنگ زدم صدات رو بشنوم … وسط حرفم پرید: -من هم همینطور؛ مخصوصاً برای وقتی که یه دختر خوشگل رو دیشب .. منظورش رو فهمیدم و با حرص گفتم: -احسان، اذیت نکن دیگه . بلند خندید، انگار از دیشب روش باز شده.

-اذیت نمیکنم قربونت برم. تو دلتنگیت رو گفتی و من هم گفتم .
-امروز اگه تونستی زودتر بیا .
با لحن شیطنتباری گفت:
-چرا؟ میخوای رفع دلتنگی کنیم؟
باز هم حرصم رو درآورد:
-احسان!
-باشه عزیزم، کاری نداری؟
-یعنی قطع کنم؟
-یه جلسه فوری دارم؛ اما اگه تو نخوای نمیرم .
لبخندی زدم:
-موفق باشی عزیزم .
-سعی میکنم زودتر بیام. مراقب خودت باش، دوستت دارم .
بعد از خداحافظی به حمام رفتم. تا عصر خودم رو مشغول کردم. چند ساعتی با مامان گَپ زدیم. مهران برای مدرکش به شهرستان رفته بود و فردا میاومد.
***
تو کتابخونه بودیم، جایی که قبلاً چندبار با هم صحبت کرده بودیم. همهچیز رو از اول براش گفته بودم. میدونستم ناراحت میشه که چرا از اول براش نگفته بودم و این دلخوری از چشمهاش معلوم بود.
-میدونم از دستم دلخوری؛ اما فکر نمیکردم موضوع تا این حد مهم باشه. من همیشه دنبال کیف پدرم بودم. تا همین چند وقت پیش فکر میکردم پیش پدرته؛ اما با ملاقاتی که اون روز با پدرت داشتم…
نگاه سرزنشگرش باعث شد حرفم رو قطع کنم.
-اینجوری نگاهم نکن .
پوفی کشید:
-ادامه بده .
-پدرت مطمئنم کرد که کیف دستش نیست، فقط نمیدونم اون روز پدرم با کی قرار داشت. وقتی رسوندنش بیمارستان، کارمندهاش گفتن کیفش تو اتاقش نبوده .
-یعنی اگه دزدی دیشب اتفاق نمیافتاد، هنوز هم به من نمیگفتی؟ لب گزیدم و مظلوم نگاهش کردم: -ببخشید، من اشتباه کردم. دیگه تکرار نمیشه . خندهش گرفته بود؛ اما جلوش رو گرفت و با جدیت گفت: -به شرط اینکه از این به بعد من تصمیم بگیرم چی کار کنیم . سرم رو تکون دادم .

-تمام اتفاقاتی رو که افتاده با پلیس درمیون میذاریم .

اگه مشکلی پیش بیاد… من کیف بابام رو میخوام احسان، آخرین روز …
بغض کردم و نتونستم ادامه بدم. اومد کنارم و نرم در آغوشم کشید. سرم که روی امنترین جای دنیا نشست، اشکهام پایین ریخت و من آروم هقهق میکردم. احسان چیزی نمیگفت و تاربهتار موهام رو نوازش میکرد. ازش فاصله گرفتم:
-من اون کیف رو میخوام احسان. کمکم کن .
اشکهام رو پاک کرد. با دستهاش صورتم رو قاب گرفت .
-بهت قول میدم که پیداش کنم .
سرش رو جلو آورد، چشمهام رو بستم. روی هر دو چشمم رو بوسید.
-بریم آگاهی؟
چشمهام رو باز کردم و سرم رو به معنای تایید تکون دادم.
*** سرگرد: همهی تماسها از تلفن عمومی بوده. احتمالاً امروز، فردا تماس میگیره. تلفن شما ردیابی میشه .
احسان: خب ما باید چی کار کنیم؟
سرگرد: اگه تماس گرفت، قطعاً قرار میذاره و شما هم قبول میکنین. بقیهش باشه برای بعد از مشخصشدن مکان .

با افکاری درهم برگشتیم خونه. مامان: امشب مهمون داریم . احسان: کی مامان؟ مامان: عمهفروغ و نگار برای یکی دو ماه میان. افسانه مادر، زود لباست رو عوض کن بیا کارت دارم . -چشم -خوش اومدن . با هم رفتیم بالا، نمیدونم چرا از اومدنشون ناراحت شدم. دم اتاقم بودم که احسان صدام زد . –

بله؟ -چیزی شده؟ -نه.
در رو باز کردم، خواستم ببندمش که احسان نذاشت و داخل اومد. در رو بست و جلوم ایستاد. نگاهش موشکافانه بود. سرم رو پایین انداختم تا به افکارم پی نبره. نمیخواستم فکر کنه دختر حسودیم. چون رو گرفت و سرم رو بالا آورد:
-قرار نشد دیگه چیزی رو از هم پنهان کنیم . مقنعه و مانتوم رو درآوردم و لبخندی زدم.

-راستش از اینکه دخترعمهت میاد کمی به هم ریختم . -اگه من حسی بهش داشتم که با تو ازدواج نمیکردم .
قلبم آروم گرفت. من هم مثل هر زن دیگه یه لحظه احساس خطر کردم. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. موهام رو به هم ریخت.
احسان: دیگه از این فکرها نمیکنی، گفته باشم. -باشه .
از اتاق که رفت دوش گرفتم. موهام رو خشک کردم و بافتم و آرایش ملایمی رو صورتم نشوندم. شومیز سبزرنگی با شلوار کرم رنگ پوشیدم و پایین رفتم.
مامان نگاه تحسینآمیزی بهم انداخت: -ماشاءالله مثل ماه شدی. -ممنون. احسان: من چهطور مادر؟ مامان خندید و سری تکون داد: -بشین مادر، میخواستم با هر دوتون صحبت کنم. تعجب کردم. هر دو رو یه کاناپه نشستیم.
مامان: میخوام بعد ماهرمضون یه مهمونی برای شما دو تا بدم.
احسان: ما! چرا؟
مامان: آخه عقد ساده ای  داشتین و اینکه کل فامیل باید با افسانه آشنا بشن.

تو مراسم پدرت به عنوان دختر من شناختنش؛ اما الان باید کاملاً رسمی به عنوان عروس خانوادهی مفاخر بشناسنش.
احسان: من مشکلی ندارم، اگه افسانه راضی باشه.
رو به مامان گفتم:
-هرطور خودتون صلاح میدونین.
مامان: خب، دختر گلم که راضیه. احسان مادر، مهران نگفت کِی میاد؟
احسان: چرا، گفت کارش زودتر تموم شده امشب پرواز داره.
بعد از خوردن افطار و شام آماده شدیم به فرودگاه بریم. احسان گفت اگه دوست ندارم نرم؛ اما برای احترام باید میرفتم. مانتوی گلبهی با شال مشکی پوشیدم .
یه ساعت بعد، سهنفری تو قسمت انتظار بودیم. از دور عمهفروغ و نگار رو دیدم. بعد از رسیدن به ما عمه با مامان روبوسی کرد. چهارنفرشون گرم صحبت بودند. به خودم مسلط شدم و آروم سلام کردم. همهی نگاهها به سمتم چرخید .
مامان: بیا جلو دخترم . رفتم جلو و با هردوشون دست دادم، هرچند که نگار کاملاً با اکراه دست داد.

-خوش اومدین. عمه: ممنون گلم. نگار: بهتر نیست از اینجا بریم بیرون؟ به ماشین رسیدیم. میخواستم در عقب رو باز کنم که مامان گفت: -عزیزم تو بشین جلو، ما کلی حرف داریم. عمهفروغ هم با لبخند تایید کرد. ماشین که راه افتاد عمه گفت: -احسانجان تبریک میگم، همینطور تو دخترم. خوشبخت بشین . تشکر کردیم که ادامه داد: -نمیدونی سیمینجون چهقدر خوشحال شدم.
نگار هم آروم تبریک گفت که با خوشرویی جوابش رو دادم. هیچوقت تو زندگیم نمیخواستم بیدلیل با کسی دشمن باشم. مامان و عمه تو ماشین کلی حرف زدن و خندیدند و ما هم ساکت گوش میدادیم. وقتی رسیدیم، با احسان آروم در حینی که صحبت میکردیم از پلهها بالا رفتیم. دم اتاقم بودم که نگار رسید و با تعجب نگاهی به در اتاق احسان و بعد به من انداخت. بعد چند لحظه به خودش اومد و به سمت انتهای راهرو رفت.
بعد از تعویض لباس خواستم از اتاق برم بیرون که گوشیم زنگ خورد. شمارهی ناشناس تقریباً شبیه قبلیها بود. سریع گوشی برداشتم و از اتاقم زدم بیرون. در اتاق احسان رو یه ضرب باز کردم. با تعجب نگاهم کرد. انگشتم رو گذاشتم رو بینیم و گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر.
-کجایی خانوم مهندس؟ دیگه داشتم پشیمون میشدم .
احسان عصبی بود و ساکت گوش میداد.
-سلام. آدرس؟
-آفرین، خوب کارت رو بلدی. فردا هشت صبح پارک آب و آتش، درضمن گوشیت همراهت باشه، اونجا بهت میگم چی کار کنی.
صداش جدی شد: -فقط اگه اشتباهی ازت سر بزنه … حرفش رو قطع کردم: -باشه . _خوبه . قطع کرد و من نفس عمیقی کشیدم. احسان: با سرگرد تماس میگیرم . گوشیش رو برداشت و شماره گرفت. بعد از مکالمهی پنج دقیقهای بالاخره قطع کرد .
-چی شد؟ -میگه هر کاری که گفت انجام بدیم و اطمینان داد که همهچی زیر نظر هستش؛ اما من نگرانتم . دستش رو گرفتم: -هیچ اتفاقی نمیفته. به خدا توکل میکنیم، باشه؟ سری تکون داد . -بریم؟ احسان: بریم؛ اما قبلش …
صورتم رو تو دستهاش گرفت و غافلگیرم کرد. آروم میبوسید، هیچ شدتی نداشت. پلکهام روی هم افتاد. لرزشم نسبت به بار اول خیلی کم بود. دوست داشتم همراهیش کنم؛ اما خجالت میکشیدم. نفس کم آوردم و با دستم فشار کوچیکی به بازوش آوردم. فهمید و ازم جدا شد؛ اما فاصله نگرفت. نفس عمیقی کشیدم. دوباره بـ ـوسهی آرومی بهم زد و کاملاً عقب کشید.
احسان: بریم؟
سرم رو تکون دادم و بیرون رفتیم. هنوز هیجان داشتم و قلبم تند میزد. همزمان نگار هم از اتاق اومد بیرون و با دیدنمون ابرویی انداخت بالا و رفت. احسان دستم رو فشار داد و ما هم رفتیم پایین. دور هم نشسته بودیم و عمه از راضیشدنش برای ازدواج پسرش و دختر آلمانی گفت. آخر شب مهران هم اومد. بهخاطر خستهبودن مهمونها زود خوابیدیم. شب با کلی استرس خوابیدم.
*** -گوشیت رو بنداز تو سطلی که کنارته و پلاستیک مشکیرنگی رو دربیار .
قطع کرد و من هر کاری که گفت انجام دادم. هوا خیلی گرم بود. پلاستیک رو باز کردم و موبایل کوچیکی رو از توش درآوردم. زنگ خورد، جواب دادم:
-از پارک میری بیرون به این آدرس … پوفی کشیدم، احتمالاً باور نکرده که تنهام.
از پلیسها خبری ندارم، اصلاً نمیدونم کجان. تو یکی از پس کوچههای نزدیک پارک بود. به کوچه که رسیدم، منتظر موندم تا گوشی زنگ خورد.
-من تو کوچهام .
ناگهان موتوری با سرعت از کنارم رد شد و کیف رو از دستم قاپید. چون با شدت اینکار رو کردن نتونستم عکسالعملی نشون بدم و احساس کردم دستم از جا کنده شد. از شدت درد و خستگی زانو زدم رو زمین، چند دقیقهای گذشت که ماشین احسان به سرعت اومد داخل کوچه. درش به ضرب باز شد و احسان سراسیمه به سمتم دوید. نشست رو زمین و بغلم کرد. مرتب خدا رو شکر میکرد .
-فرار کردن؟ احسان: پلیسها دنبالشونن. گوشیت که خاموش شد، کارشون سختتر شد. خوبی؟ -آره، فقط دستم درد میکنه .

بلندم کرد و سوار ماشین شدیم. گوشیش که زنگ خورد مضطرب نگاهش کردم . -بله .
…-
-خیلی ممنون، الان میایم .
قطع کرد و با خوشحالی گفت:
-گرفتنشون افسانه .
نفس راحتی کشیدم. بعد از یه ساعت که تو اتاق سرگرد منتظر بودیم تا نتیجهی بازجویی رو بگه. بالاخره با پروندهای دستش اومد.
هر دو ایستادیم و سلام کردیم . سرگرد: سلام. بفرمایید . احسان: چی شد جناب سرگرد؟ سرگرد: اول بگم که کار خانمتون واقعاً عالی بود. تشکر کردم.
سرگرد: واقعیت رو گفتم. دوم اینکه بعد از بازجویی فهمیدیم رانندهی موتور دوست کسی که کیف پول رو از شما دزدید بوده و خبری از جریان نداشته؛ اما کسی که پشت نشسته بود گفت برای کسی به اسم سروش آزادی کار میکنه.

۵۰۰

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

4 دیدگاه

  1. كلا بيخيال اين رمان شدين🔫😐

  2. درست كنيد پارتو لطفا

  3. سلام ادمین
    فکر کنم پارت اشتباهی گذاشتین
    داستان خیلی رفت جلــــــو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *