خانه / رمان آنلاین / رمان انتقام نا تمام پارت هفده

رمان انتقام نا تمام پارت هفده

تو آینه لبخندش رو دیدم:
-فقط من شیطنت کردم؟
چشمهام گرد شد:
-تو اول شروع کردی! خب من هم گول خوردم .
بلند خندید که با حرص ازش جدا شدم و شالم رو روی سرم درست کردم:
-بریم؟
-بریم عزیزم .
پیشونیم رو بوسید:
-امروز خیلی خوشگلتر شدی .
از جملهای که گفت لبخند عمیقی رو لبم نشست .
-مرسی .
دستش رو گرفتم و با هم از پلهها پایین رفتیم. سالن تقریباً شلوغ بود. عسل با دیدنم بلند حضورمون اعلام کرد و همهی سرها به سمتمون برگشت که خجالت کشیدم.
عسل: به افتخار عروس و دوماد یه کف بلند !
همه دست میزدند و نگاهشون رو من بود.کاملاً مشخص بود که دارن براندازم میکنند. با فشاری که احسان به دستم وارد کرد و لبخند آرامبخشی که به روم زد، اعتماد به نفسم رو به دست آوردم و با لبخند به سمت مهمونها رفتیم.

احسان و مامان تکتکشون رو بهم معرفی کردن و من با لبخند اظهار خوشبختی میکردم. تقریباً صد نفری بودند. بیشتر خانومها موهاشون باز بود؛ اما لباسهاشون مناسب بود. البته بعضیها هم حجاب داشتند و مشخص بود که تو فامیلشون به نوع پوشش هم احترام میذارند.

رفتار خوبشون باعث شد که بیشتر احساس راحتی کنم. تنها کسی که باهام سرد بود، نگار بود. بالاخره بعد از نیمساعت آشنایی احسان گفت:
-بیا بشین عزیزم، خسته شدی. همراهش به سمت کاناپهی دونفره رفتیم و من نشستم؛ اما خودش رفت و گفت زود میاد.

مهناز کنار
همسرش نشسته بود و با لبخندی گفت: -ما اصلاً فکر نمیکردیم احسان دم به تله بده و ازدواج کنه، حتماً خیلی عروسمون رو دوست داره . عمهفروغ: مهناز راست میگه، البته جواهری مثل افسانهجان آرزوی هر پسریه.

لبخند شرمگینی زدم. احسان با لیوان شربتی اومد و کنارم نشست.

احسان: عمه راست میگه .
عمه، مامان، مهناز و مهمونهایی که نشسته بودند لبخندی زدند. عسل با دخترهای هم سن و سال خودش میرقصیدن و مهران اذیتشون میکرد. سوگل با سامان صحبت میکردن. مامان خانوادهی عمو رو دعوت کرده بود و همه اومده بودند .
خانمهایی که نشسته بودند، هر کدوم سوالاتی ازم میپرسیدن؛ از تحصیلات و شرکت و پیداکردن مامان .
مهناز: ای بابا خانمها بسه، بیچاره خسته شد !
خندیدم:
-مشکلی نیست مهنازخانم.
مهناز: والا تو که از بس خانم و مودبی، تا صبح ازت سوال بپرسن جواب میدی.
احسان: تو این یه مورد با مهناز موافقم .
-شما لطف دارین .
همه از من تعریف میکردند، مامان و احسان هم با افتخار نگاهم میکردند.
قبل از شام به اتاقم رفتم و بعد از چککردن گوشیم برگشتم. تو راهرو با نگار سینه به سینه شدم. عذرخواهی کردم و خواستم برم که با حرص گفت:
-تو لیاقت احسان رو نداری. عصبی شدم؛ اما بروز ندادم و با لحن کاملاً خونسردی گفتم: -خوشبختانه درجهی لیاقت آدمها رو شما تعیین نمیکنید. -اینقدر خودت رو چسبوندی بهش تا قاپش رو دزدیدی .
دخترهی دیوونه! سری تکون دادم و بدون اینکه جوابش رو بدم رفتم. برای مهمونها میز و صندلی برای شام گذاشته بودند.

من و احسان هم سر یه میز بودیم و دو صندلی خالی کنارمون بود. نمیدونم چرا حوصله نداشتم، احتمالا از حرفهای نگار بود. من نمیدونم کِی خودم رو به احسان چسبوندم. تو فکر بودم که با احساس لمس دستم به طرفش برگشتم.
-چیزی شده؟

سرم رو تکون دادم: -نه . -پس چرا تو فکری عزیز من؟ لبخند زورکی زدم: -هیچی. مشکوک نگاهم میکرد که برای فرار از نگاهش سریع و بدون فکر گفتم: -امشب خیلی خوشتیپتر از همه بودی.

لبخندی زد و با شیطنت گفت: -عزیزم من چندبار گفتم این حرفها باشه برای خلوتمون؟ منظورش رو فهمیدم؛ اما به روی خودم نیاوردم . -من هرجا که دلم بخواد میگم .
ابرویی بالا انداخت: -اِ اینطوریهاست؟ خندیدم: -آره، اینطوریهاست آقای پررو ! -بذار مهمونها برن . پشت چشمی نازک کردم که سرش رو آورد نزدیکم و آروم گفت: -دلبریکردن عواقب داره خانم .
خندیدم و سری به معنای تاسف براش تکون دادم. بعد از شام، مهمونها همه میرقصیدند. مجردها گروهی و متاهلها با هم میرقصیدند. خیلی شب خوبی بود، البته اگه از نگاههای نگار فاکتور میگرفتم. ساعت از نیمه شب گذشته بود که مهمونها کمکم قصد رفتن کردند. همه کادوهاشون رو روی میز میذاشتند و بعد از تبریک به ما میرفتند. میخواستم با عمو برگردم که احسان بدون اینکه به من بگه از عمو اجازه گرفت که شب همونجا بمونم. بعد از رفتنشون به اتاقم رفتم و بعد از دوشگرفتن همین که از در بیرون اومدم، دیدم احسان رو صندلی میز توالت نشسته. بند حوله رو محکم کردم و بدون توجه بهش کرمی برداشتم و به دست و صورتم زدم.
از کشو حولهای برداشت و اومد جلوم. با حوله خیسی موهام رو گرفت . احسان: بشین برات سشوار بکشم.

-تو نباید به من بگی میخوای از عمو اجازه بگیری؟ دستش رو موهام خشک شد. -چون قبلش فکر نکرده بودم و همون لحظه به ذهنم رسید .

پوفی کشیدم: -درست نیست من زیاد اینجا باشم . اخم عمیقی کرد: -درست نیست؟ من و تو کاملاً شرعی و قانونی ازدواج کردیم، درضمن من از عموت اجازه گرفتم. سرم رو پایین انداختم: -میدونم، فقط… حرفم رو قطع کرد:
-فقط چی؟ ببین افسانه من گفتم بهخاطر پدرم احتمالاً دوران نامزدیمون طولانی باشه. خودت، مادر و عمو موافقت کردین؛ اما اگه بخوای تا یه ماه دیگه مقدمات عروسی رو آماده میکنم. مثل اینکه با جشن عروسی من رو به رسمیت میشناسی .
وای، باز خراب کردم! دستش رد گرفتم: -من منظورم این نبود…
همچنان با اخم نگاهم می کرد که گفتم: -تو همسر منی، تنها عشق زندگیم؛ اما اینکه هر دفعه اجازه میگیری من اینجا بمونم، خب من… من
جلوی مامان، عمو و بقیه خجالت میکشم. وقتی دیدم جواب نمیده، ناامید گفتم ببخشید و خواستم دستم رو از دستش دربیارم که محکمتر دستم
رو گرفت و با یه حرکت بغلم کرد. تو گوشم زمزمه کرد: -یه دقیقه دوریت دیوونهم میکنه. کاش یه راهی بود که زودتر عروسی میگرفتیم. سرم رو روی قلبش گذاشتم و آروم بوسیدم. نفس عمیقی کشید و با لحن شوخی گفت: -داری از راه به درم میکنی دختر خوب! دو ماه پیش به مامان قول دادم. جملهی آخرش متعجبم کرد، ازش جدا شدم و گفتم: -چه قولی دادی؟ چیزی نگفت و با چشمهای خندون نگاهم کرد . با حرص گفتم: -بگو دیگه .
-چشم میگم، حرص نخور. راستش بعد از عقدمون ازم قول گرفت که تو این یه سال پسر خوبی باشم و خیلی چیزها بمونه بعد از عروسی .
از خجالت تا بناگوشم سرخ شد. سرم رو پایین انداختم و لبم رو گزیدم. دست گذاشت زیر چونهم و سرم رو بالا آورد. نگاهش شفاف بود و برق میزد، لبخندی گوشهی لبش بود.
احسان: بهم حق بده. همین که بدونم زیر یه سقف نفس میکشیم، بدونم کنارمی تا خودم مراقبت باشم برام کافیه .
خواستم جوابش رو بدم که با کارش صدام تو گلوم خفه شد. من هم دستم رو دور گردنش انداختم و طعم عشق رو مزه کردم. بعد از مدتی دلم آشوب شد و کمی ترسیدم. سرم رو عقب کشیدم و بریدهبریده گفتم:
-آرو…متر…اح…سان. چشمهای خوشرنگش رو باز کرد. نگاهش تو صورتم میچرخید. چشمهام رو بستم تا سرزنش نشم.
چشمهام رو بوسید. به کل صورتم بـ ـوسه زد. -آروم باش قربونت برم. ببخشید زیادهروی کردم. موهام رو نوازش کرد . -شبت بخیر عزیزم . با صدای ضعیفی گفتم: -شب بخیر .
رفت و من بعد از اینکه لباس پوشیدم آماده شدم بخوابم. تو آینه نگاهی به گونههای قرمزم انداختم. من دیگه افسانهی دو ماه قبل نبودم. حالا متاهل و متعهد به مردی بودم که عاشقانه دوستش دارم. وقتی از قولی که به مامان داده بود گفت از خجالت آب شدم. وقتی در آغوشش بودم برخلاف قبل ترس کوچیکی تو دلم بود، اینکه ما هنوز نامزدیم و باید حدود دو رعایت کنیم. هرچند این چیزها کاملاً عادیه. باید تا قبل از عروسیمون پیش مشاور برم.

احساس میکنم نسبت به دخترهای دیگه ترسم بیشتره. من از یه بـ ـوسه که کمی نسبت به قبل شدیدتر بود ترسیدم. نماز خوندم و برای خوشبختی خودمون دعا کردم؛ و در آخر از خدا خواستم سروش آزادی پیدا بشه.
*** -میگه کیف پرتونگاری رو به همون مردی فروخته که گفته بود.
این همه مدت دنبال چیزی بودیم که دیگه وجود نداره. احسان نگاه ناراحتی به من انداخت و رو به سرگرد گفت:
-خب نگفت این مرد کیه؟ چه شکلیه؟ منتظر نگاهش کردیم.
سرگرد: واسطهای تو این معامله بوده که ما بررسی کردیم و متاسفانه اسم و فامیلش تقلبیه. از اونجایی که سروش آزادی فقط پول براش مهم بوده، بعد از گرفتن یک میلیارد پول و دادن کیف به اون شخص دیگه دنبالش رو نگرفته. میخواسته غیرقانونی از مرز خارج بشه که مأمورین ما شناساییش کردن. در حال حاضر چیز دیگهای دست ما نیست .
احسان: یه راهی هست .

امیدوار نگاهش کردم که ادامه داد:
-سروش آزادی از محتویات کیف خبر نداره؟
سرگرد: چرا؛ اما گفت یه سری برگه به زبان انگلیسی بوده و چیزی نفهمیده .
-یعنی هیچ امیدی نیست؟
سرگرد: امیدتون به خدا باشه. ما پیگیر واسطه هستیم؛ اما قول صددرصد نمیدم که پیداش کنیم .
بعد از خداحافظی اومدیم بیرون.
-حالا چی میشه؟
احسان: هیچی عزیزم. باید دعا کنی که این ماجرا به خوبی تموم بشه. خیلی دوست دارم بدونم کی پشت این قضایاست .
من رو رسوند شرکت و خودش رفت. اواخر شهریور و نزدیک به پنج ماهه که از نامزدی ما میگذره. بعد از شب مهمونی، هر دو به صورت کاملاً جدی پروژههای بزرگی برداشتیم و تو یکی از اونها با هم همکاریم. هفتهای یه شب به خونهشون میرم. مامان جدیداً زیاد پیش من و ماهبانو میاد. امروز وقتی احسان اومد دنبالم، کلی خوشحال شدم که کیف پیدا شده. دیگه هیچ کاری از دستم برنمیاد جز دعاکردن. تا عصر سرم شلوغ بود و وقت سر خاروندن نداشتم. ماهبانو زنگ زد و گفت مادرم اونجاست و شب مهران و احسان هم برای شام میان. چون ماشین نیاورده بودم، مهران زنگ زد و گفت میاد دنبالم .
***
-مهرانجان چیزی شده؟ مهران: نه، چهطور؟

احسان: احساس میکنم گرفتهای. اگه مشکلی داری میتونی رو من حساب کنی. چیزی نگفت. سرم رو به سمت شیشه چرخوندم که صدای غمگینش اومد: -برای عسل خواستگار اومده . اولش هنگ کردم؛ اما همین که دوزاریم افتاد لبخندی رو لبم اومد؛ اما با بدجنسی گفتم: -خب به سلامتی . چپچپ نگاهم کرد و با حرص گفت: -افسانه، نگو که نفهمیدی . -جلوت رو نگاه کن. چرا فهمیدم. قربونت برم از کی دوستش داری؟ پوفی کشید: -به طور جدی دو سالی هست . ابروهام بالا پرید: -چرا بهش نگفتی؟

-افسانه من ۲۸ سالمه، فعلاً زوده. میخواستم دانشگاه عسل که تموم شد، بهش بگم. نمیخواستم دوران درسخوندنش فکرش مشغول باشه .
لبخندی زدم: -کار خوبی کردی؛ اما درنظر نگرفتی که ممکنه براش خواستگار بیاد. شاید هم خودش بخواد ازدواج کنه . -اینها دیگه دست تو رو میبـ ـوسه. باید باهاش حرف بزنی. -عسل یه هفته دیگه برای ترم جدید میاد. مهران بیقرار گفت: -دو روز دیگه خواستگاریه افسانه. میخوام خیالم راحت باشه . -باشه، امروز زنگ میزنم خوبه. درضمن تو که اینقدر دوستش داری چرا اذیتش میکردی پسر خوب؟ لبخندی زد و دستی پشت گردنش کشید:
-تو الان زنگ بزن، من قول میدم دیگه اذیتش نکنم . چشمهام گرد شد: -الان ! -آره دیگه . -میریم خونه بعد .
-تو شرکت شوهرش بدبختمون کرده، بیرون خودش !
آروم گفت که مثلاً من نشنوم .
-چیزی گفتی؟
-نه عزیزم.
خندیدم و سری تکون دادم. رسیدیم خونه، صدای مامان و زنعمو میاومد. با صدای بلند سلام کردم. زنعمو و ماهبانو جوابم رو دادن.
مامان: سلام به روی ماهت مادر، خسته نباشی . -ممنون. من برم لباسم رو عوض کنم .
رفتم به اتاقم، میخواستم زودتر به عسل زنگ بزنم. مقنعه و مانتوم رو درآوردم و سریع شمارش رو گرفتم که بعد از سه بوق جواب داد:
-سلام افسانهجون . -سلام عزیزم، خوبی؟ چه خبرا؟ -ممنون، شما چهطور؟ داداش احسان؟ -همه خوبیم. خبرهایی شنیدم، بوی خواستگار میاد. خندید:
-پسر یکی از دوستهای باباست. بابا نظرش مثبته؛ اما من … -من فعلاً برام زوده ازدواج کنم . -یعنی هر کسی باشه مهم نیست؟ عسل: خب آره . لبخندی زدم:
-عسلجان یه موضوعی رو باید بهت بگم. میخواستم اومدی تهران بگم؛ اما… رُک بگم، مهران ازم خواسته نظرت رو درموردش بپرسم.
چند لحظه سکوت کرده بود، بعد با صدای لرزونی گفت: -در چه مورد؟ یه حسی بهم میگفت عسل هم مهران رو دوست داره . -درمورد خودش عزیزم. گفت قبل از اینکه خواستگارت بیاد باهات صحبت کنم . -افسانه جون ، سرکاریه؟ -نه گلم، سرکاری چیه؟ مهران همین امروز با من صحبت کرد. نظرت چیه؟ -خب…خب من…من نظرم مثبته. خندیدم:
-خب، بهش بگم؟
-وای نه! افسانهجون زود نیست برامون؟
-راستش رو بگم، چرا زوده. خود مهران هم گفت تا درس تو تموم نشه رسمیش نکنیم.
در باز شد و مهران داخل اومد .
-خودش اومد، من گوشی رو میدم بهش .
-وای نه !
-حالا تا دیروز میزدین تو سروکلهی همدیگه! لوس نشو .
مهران لبخندی زد و گوشی رو گرفت:
-الو، سلام عسلجان .
خندیدم و رفتم سرویس اتاقم. خوشحال شدم. مهران و عسل زوج خوبی میشدند؛ اما راه طولانی در پیش داشتن.
بعد از شستن دست و صورتم از توالت اومدم بیرون و ناخواسته صدای مهران رو از تراس اتاقم شنیدم. -چرا گریه میکنی قربونت برم؟ به خدا همهش راسته، تو این پسر رو ردش کن بره . نگران شدم؛ اما باید تنهاش میذاشتم. همین که خواستم در رو باز کنم مهران صدام زد . -جانم؟
-باور نمیکنه افسانه. همهش میگه دروغ میگی .
نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم .
-خب با کارهایی که تو کردی معلومه باور نمیکنه.
مهران حرصی نگاهم کرد، گوشی رو گرفتم .
-عسلجون چهطوره تا وقتی که برمیگردی تهران فکرهات رو بکنی؟ مهران هم قول میده زنگ نزنه مزاحمت شه .
عسل فینفینی کرد:
-آره، خوبه .
-پس خداحافظ عزیزم، از طرف من به عمه هم سلام برسون .
-سلامت باشی، خداحافظ .
قطع کردم. مهران طلبکارانه نگاهم میکرد .
-ببین مهران، اون حق داره تنها باشه. یه دفعه از راه دور بهش ابراز علاقه کردی، چند روزی رو بهش مهلت بده.
-چشم. -درضمن شما راه درازی در پیش دارین، باید خودتون رو آماده کنین.
-من فقط بدونم دلش با منه، همهچی رو تحمل میکنم . لبخندی زدم: _مثل اینکه واقعاً بزرگ شدی.
-راستش تو عاشقی مثل برادر بزرگترم هستم. برای اینکه به دختر موردعلاقهم برسم هر کاری میکنم. داداش احسان خیلی دوستت داره، خیلی خوشحالم براتون. امیدوارم من و عسل هم عشقمون مثل شما باشه .
لبخند خجولی زدم: -دخترها خیلی حساسن، مخصوصاً تو سنِ عسل. خیلی مراقب باش . -چاکرش هم هستم .
مهران دوباره مثل قبل شد. از اتفاقاتی که امروز تو شرکت افتاده بود گفت و با خنده و شوخی از پلهها پایین رفتیم. چشمم به احسان خورد که با لبخند محوی نگاهم میکرد. جوابش رو با لبخند دادم و سلام کردم .
مهران: سلام برادر عزیز. این زنت مغز آدم رو میخوره . متعجب نگاهش کردم: -مهران! -ای بابا، خب راست میگم دیگه! من برم آشپزخونه پیش خانومها .
چشمکی زد و رفت .
_خسته نباشی .
-ممنون .
با دست روی مبل زد:
-بیا اینجا .
رفتم و کنارش نشستم. دستم رو گرفت:
-خوبی؟
نفس عمیقی کشیدم:
-آره. مطمئنم اگه خدا بخواد کیف به دستم میرسه .
لبخندی زد و با انگشت شستش آروم روی دستم رو نوازش میکرد .
ماهبانو: خسته نباشی پسرم. این شربت سکنجبین رو بخور تو این هوا خیلی خوبه. وای یادم رفت برا افسانه بیارم !
-مرسی. من نمیخورم. احسان: ممنون، زحمت کشیدین . ماهبانو: نوش جانت مادر.

احسان دستم رو ول نکرد و با اون یکی دستش شربت رو برداشت . لیوان رو گرفت طرفم. -نه، من نمیخورم . لیوان رو به لبم چسبوند: -زود باش . به ناچار کمی خوردم . -بابا داداش تو چهقدر زن ذلیلی ! با صدای مهران شربت تو گلوم پرید و به سرفه افتادم. احسان زد پشتم و با حرص به مهران گفت: -تو درست نمیشی . -من خو…بم. مهران خندید و کنارم نشست. دستش رو انداخت دور شونهم و آروم گفت: -به خاطر کار امروزت یه جایزه ی  خوب پیش من داری. خندیدم . احسان: چی میگین شما؟ مهران: ببخشید داداش، خصوصیه .
۵۳۵

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *