خانه / رمان آنلاین / رمان انتقام نا تمام پارت هجده

رمان انتقام نا تمام پارت هجده

احسان چپچپی نگاهش کرد و چیزی نگفت. ماهبانو و مامان آش رشته درست کرده بودند. عمو رفته بود شیراز و زنعمو هم به دعوت مامان اومده بود. سر میز بودیم. مهران دستی به شکمش کشید:
-خب، من چون خیلی گشنمه شروع میکنم .
ماهبانو با یه کاسه بزرگ آش اومد و گذاشت جلوی مهران.
ماهبانو: این رو سفارشی برای پسرم آوردم .
مهران لبخند عمیقی زد:
-دستت درد نکنه. افسانه میشه من یه مدت بیام اینجا زندگی کنم؟ مامانم که همهش اینجاست. چند وقتی از دست آیدا و دختر دهنگندهش راحت باشیم .
مامان: مهران، درست صحبت کن! مهران: ای بابا، شوخی کردم .
بعد از شام که خیلی چسبید، مهران اینقدر خورد که رو مبل ولو شد و برای خودش فیلم گذاشت. ماهبانو هم مامان و زنعمو رو به اتاقش برد تا قالیچهای رو که میبافه نشونشون بده .
-بریم حیاط یهکم قدم بزنیم؟ احسان: بریم. فقط یه چیزی بپوش نزدیک پاییزه، شبها یه کم سرد شده .
از اونجایی که من آدم حساسی بودم قبول کردم و رفتم سوییشرتی رو لباسم پوشیدم و شال نازکی رو سرم انداختم. چشمم به گوشوارههای مرواریدی که تو گوشم انداخته بودم خورد. لبخندی رو لبم اومد.

احسان برای تولدم یه برنامهی دونفره ریخته بود. با هم به رستورانی رفتیم. برام این گوشوارهها رو کادو گرفته بود. البته تو جشن خانوادگی که شب بعدش مامان برام گرفت، کادوش ماشین بود؛ اما ارزش گوشوارهها برام خیلی بیشتر بود.
پایین رفتم. مهران روبروی تلویزیون نشسته بود و تخمه میخورد. در رو باز کردم و احسان رو کنار گلها دیدم. تا چشمش به من افتاد گفت:
-کار خودته؟ سری تکون دادم:
-از بابا یاد گرفتم. همیشه میگفت این که میگن به دست ما گل و گیاه رشد نمیکنه و خراب میشه همش خرافاته؛ اگه با عشق این کار رو انجام بدی، قطعاٍ نتیجهی خوبی میبینی .
لبخندی زد:
-یعنی تو با عشق انجام میدی که اینطوری شده؟
رو نیمکت کنارش نشستم.
-قطعاً. البته این هم بگم اگه حوصله نداشته باشم اصلاً سراغش نمیرم. خب قرار بود قدم بزنیم .
احسان بلند شد و دستش رو به سمتم دراز کرد. لبخندی زدم و دستش رو گرفتم. حینی که قدم میزدیم گفتم:
-راستی تو چرا از کارت برام نمیگی؟

دستم رو فشار داد و گفت: -نمیخوام ذهنت درگیر کار من باشه . -یعنی من هم نباید بگم؟ خندید: -من کی همچین حرفی زدم؟ درضمن اون فرق داره . ایستادم: -چه فرقی؟ خندید و لپم رو کشید: -بماند. به سمت حیاط پشتی رفتیم . احسان: راستی این ساختمون کوچیک برای کیه؟ نگاهی به خونهی کوچیک پشت ساختمون انداختم: -اینجا رو بابا وقتی من بچه بودم برای ماهبانو و همسرش ساخت. نگاهش به خونه بود که گفتم: -احسان میخوام برم پیش یه روانشناس، کسی رو نمیشناسی؟

اخمی کرد: -چرا؟ لبخندی زدم: _بماند . حرف خودش رو بهش زدم و اون هم فهمید؛ چون لبخندی رو لبش اومد . موهام رو زد پشت گوشم و گفت: -میخوای تنبیه بشی؟ سوالی نگاهش کردم که سرش رو جلو آورد و بـ ـوسهی سریعی بهم زد. احسان: نگی بازم تنبیه میشی . ابروهام رو بالا انداختم و سکوت کردم. دوباره من رو بوسید و عقب رفت. لبخندم رو که دید گفت: -نه، مثل اینکه خوشت اوم …
ایندفعه من سرم رو جلو بردم و عمیق و طولانی بوسیدمش. بعد از پنجماه این اولین بار بود که من پیشقدم شدم. نفسش تو صورتم پخش میشد. هر دو آروم بودیم، لذت غیرقابل توصیفی بود. وقتی رفتم عقب، چشمهاش رو باز کرد. نگاهش برق میزد. دستهاش رو باز کرد و من تو آغوش امن شوهرم گم شدم. تو گوشم زمزمه کرد:
-ممنونم ازت. خیلی دوستت دارم افسانه.

دوباره بوسیدم. لرزیدم؛ اما چیزی نگفتم. بعد از دقایقی به حرف اومدم.
-این چند وقته خیلی درگیری ذهنی داشتم احسان. من برای اینکه بتونم همسر خوبی برات باشم، زنی که شوهرش از وجودش آرامش بگیره. باید خودم رو آماده کنم. بهتره یه مشاور باشه تا راهنماییم کنه. میخوام قبل از عروسی و شروع زندگی مشترک مشکلی نباشه .
احسان نفس عمیقی کشید: -باشه عزیزم، تا فردا بهت اطلاع میدم . سرم رو از روی سینهش برداشتم: -مرسی . نوک بینیم رو بـ ـوسه زد . احسان: بهت گفته بودم بینیت خیلی قشنگه؟ خندیدم و گفتم: -فقط بینیم قشنگه؟ -نه عزیزم، کل صورتت قشنگه. چشمهات، ابروهات، پوستت، اندامت … لبخند بدجنسی زد و ادامه داد: -از همه قشنگتر لبته .

مشتی به بازوش زدم . -بیجنبه. بریم خونه؟ -افسانه رفتی پیش مشاور بگو بهتر نیست زودتر ازدواج کنیم؟ خندیدم و سری از تاسف تکون دادم. احسان: همهش دوست دارم کنارم باشی. اصلاً فکر نمیکردم بعد از عقد اینقدر وابستهت بشم. ابرویی بالا انداختم: -پشیمونی؟ -نه، عزیز احسان. کمکم ۳: سالم میشه. نمیخوام بقیهی عمرم حتی یه دقیقه تنها باشم . -تا زمانی که همدیگه رو داریم تنها نیستیم. -راستی پشت خونهتون خیلی قشنگتره. تعجب کردم؛ چون تقریباً فرقی با حیاط جلوی خونه نداشت . -چرا؟ لبخند شیطونی زد: -چون اینجا یه دختر خوشگل و خانم که از قضا بنده خیلی دوستش دارم من رو بوسید. خجالت کشیدم و خیلی بیربط گفتم:

-ساعت چنده؟ بلند خندید که من هم سریع به سمت ساختمون رفتم.
***
بعد از اون شب احسان برام پیش خانم دکتری که خیلی معروف بود وقت گرفت و من الان بعد از یک هفته روبروی زنی تقریباً پنجاهساله نشسته بودم. تو نگاهش مهربونی موج میزد، اسمش هم زهره نورایی بود.
-خب دختر خوشگلم، افسانه خانم معین، نامزد آقای مفاخر، درسته؟
لبخندی زدم:
-بله.
-خب عزیزم، دو تا گوش بنده در اختیار شماست.
نفسی کشیدم و شروع کردم به گفتن تمام اتفاقاتی که تو این یک سال افتاده؛ از پیداکردن مامان، انتقام از اسفندیار، عشق بین خودم و احسان و حتی گمشدن کیف بابا.
-راستش خانم دکتر احساس میکنم گم شدم، گیجم، اصلاً سردرگمم. گاهی اوقات افکار منفی میاد سراغم.
موشکافانه نگاهم کرد: -حتی درمورد نامزدت؟

ناخودآگاه لبخندی روی لبم اومد: -درمورد احسان نه. خندید:
-خیلی خوبه. ببین عزیزم با این اتفاقاتی که برات افتاده طبیعیه که دچار سردرگمی بشی. از خودت شروع کن، اتفاقات خوبی که برات افتاده رو روی برچسب بنویس و مثلاً با عکسی از اون خاطره داری بچسبون جایی که در معرض دیدت هست. هر چیزی میتونه باشه. همین که افکار بد به سراغت اومد برو سراغ اونها، میبینی که ناخودآگاه افکار بدت از بین میرن. خیلی از افرادی که میان اینجا فقط نمیدونن تو برخورد با هر مسئله یه راه حل وجود داره. همیشه اونی که راحتتره انتخاب میکنن و ضررشم میبینن.
کلی حرف زد که واقعاً برام جالب بود. گوشیم رو روشن کردم و صداش رو ضبط کردم. از تجربیاتش برام گفت، پروندههایی که داشته. اینکه عادیه هر آدمی تو زندگیش دچار تضاد، سردرگمی بشه.
-خب عزیزم، دیگه حرفی نداری؟ من تا هر وقت که تو بخوای هستم. مردد بودم بگم یا نه، گوشی رو خاموش کردم، دل رو زدم به دریا و گفتم: -چرا…راستش من… لبخند آرامشبخشی زد: -بگو دخترم. اصلاً به چیزی فکر نکن، من اینجام که با هم اگه مشکلی باشه حلش کنیم.

-راستش من…از رابطهی زناشویی میترسم. کاملاً عادی گفت: -عقد رسمی هستین؟ -بله. -تا به حال رابطهای نداشتین؟ خجالت کشیدم و با صدای ضعیفی گفتم: -نه.
-ببین عزیزم، خیلیها تو همین دوران نامزدی تجربهش کردن و مشکلی نداشتن. برعکسش هم پیش اومده، مثل پشیمون شدن یا بارداریهای ناخواسته. من نمیگم کدوم خوبه؛ اما توصیه می کنم یا دوران نامزدی کوتاهتر باشه، یا اینکه از قبل به طرف بگن که آمادگیش رو تو زمان نامزدی ندارن. ترس از این
موضوع برای همهی دخترها هست؛ اما من باید بدونم تا چه حد میترسی. -من از بـ ـوسه و آغوشش نمیترسم؛ اما احساس میکنم … نتونستم ادامه بدم. فهمید و لبخندی زد:
-ببین دختر خوب بریز دور شنیدههات رو. خیلی از ترسهای دخترها بهخاطر اطلاعات غلط اطرافیان، یا دیدن فیلمهایی که هیچ کدوم مناسب فرهنگ و دین ما نیست. رابطهی جنسی بین زن و شوهری که عاشق همن باعث میشه به آرامش برسن، کامل بشن. اصلاً وجود همچین چیزی بهخاطر داشتن آرامشه.

بعد از رابطهای که از رو هــ ـوس باشه، طرفین نه تنها احساس آرامش نمیکنن بلکه عذاب وجدان و بیماریهای روحی دست از سرشون برنمیداره. ترس شما از کجا شروع شده؟ بعد از عقد بوده یا قبلش؟
-راستش من تو دورانی که دانشجو بودم یکی از همکلاسیهام بعد از ازدواجش فوت کرد و من از یه نفر شنیدم که همسرش گرایشات سادیسمی داشته و تو یه رابطهی خشن دخترِ جونش رو از دست داده.
-واقعا جای تاسف داره. بهت حق میدم دخترم، اتفاقات اطرافمون خیلی تو روح و روان ما تاثیر داره، مثل همینی که شما گفتین؛ اما یه سوال دیگه، اگه آقا احسان تو همین دوران نامزدی ازت درخواست رابطه کنه، قبول میکنی؟
کاملاً صریح گفتم: -نه.
-آفرین. ببین گلم، زنها مظهر نازن. نذار به راحتی مالک جسمت بشه. اول باید روحت رو نوازش کنه بعد جسمت رو.
سکوت کرد و بعد از یادداشتی که نوشت گفت: -کی عروسیتونه؟ -احتمالاً ششماه دیگه. -خب، پس وقت زیاد داریم. جلسهی بعد هفتهی دیگه همین موقع.

از ساختمان پزشکان بیرون اومدم و سوار ماشین شدم. تو آینه نگاهی به خودم انداختم. مقنعهم رو صاف کردم و استارت ماشین رو زدم. احساس خوبی داشتم. از اینکه با کسی صحبت کردم که کاملاً به حرفهام گوش داد و بدون غرض راهنماییم کرد. از خیلی دخترها تو دانشگاه شنیدم که ترس از ازدواج داشتند. خودم هم داشتم؛ اما بعد از عقد ترسم بیشتر شده. همهش فکر میکنم نمیتونم همسر خوبی برای احسان باشم. البته دکتر نورایی هم تاکید کرد که دوران نامزدی کاملاً طبیعیه؛ اما اگه ترس خیلی زیاد باشه معمولاً مشکلساز میشه.
به سمت شرکت میرفتم که گوشیم زنگ خورد . -الو بفرمایید . -سلام، خانوم معین؟ صداش آشنا بود . -خودم هستم . -سرگرد امیریام خانم. -بله، اتفاقی افتاده؟ -اگه ممکنه یه سر به اداره بیاین . -چشم. من تا یه ربع دیگه اونجام .

خداحافظی کردم و مسیرم رو به سمت آگاهی کج کردم. خدایا! امیدوارم سرنخی پیدا کرده باشن. همین که رسیدم عجلهای پارک کردم و پیاده شدم. احسان امروز جلسهی خیلی مهمی داشت. بهش پیاِم دادم که شرکت نرفتم. پشت در اتاق که رسیدم سرفهای کردم و با راهنمایی سربازی به داخل اتاق رفتم.
-سلام جناب سرگرد . -سلام خانم معین. بفرمایید بشینید . نشستم. سرباز که در رو بست سریع گفتم: -اتفاقی افتاده؟ -میگم خدمتتون . بعد از مشاهدهی چند تا برگه گفت:
-خانم معین، راستش اون دفعه که اومدین من یه چیزی رو براتون نگفتم. من به گفتههای سروش آزادی شک داشتم و مطمئن بودم چیزی رو از ما پنهان میکنه. بعد از چند جلسه بازجویی اقرار کرد که کیف هنوز دستشه و بالاخره گفت که کجاست .
دستم رو روی قلبم گذاشتم: -خدایا شکرت. پس چرا این همه مدت نگفت؟
-چون امید داشت بتونه تو زندان و از طریق افرادش کیف رو با پول بیشتری به شخصی که کیف رو میخواسته بده. خودش میدونست که قطعاً حکمش اعدامه، درضمن میخواسته پول رو برای همسر و

فرزندش که دبی هستن بفرسته. ما از طریق ردیابی تلفنش همهچیز رو فهمیدیم. با این که خلافکاره؛ اما اصلاً باهوش نیست.
وای، قلبم از خوشحالی تند میزد !
-الان کیف کجاست؟
از کنار میزش کیف چرمی مشکیرنگی رو بالا آورد:
-این هم امانتی شما.
اشک تو چشمهام جمع شد. بلند شدم و کیف رو از دستش گرفتم.
-خیلی ممنون، نمیدونم چهطور تشکر کنم .
لبخندی زد:
-وظیفهی ما همینه خانم. فقط یه چیزی میمونه.
منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
-قطعاً اسناد و مدارکی تو کیف پدرتون هست که هویت شخص سوم رو مشخص میکنه؛ اما این حق شماست که در اختیار ما بذارید یا نه .
فکری کردم: -من اول باید بدونم که چه چیزی داخلشه. مطمئن باشین شما رو در جریان میذارم .

سری تکون داد و من خیلی سریع از اونجا اومدم بیرون و به سمت خونه رفتم. به احسان پیام دادم که کارش تموم شد بیاد خونه.
ماهبانو خونه نبود، رفته بود امامزاده صالح برای نذرش. رفتم تو اتاقم، مقنعه رو از سرم کشیدم و روی تخت نشستم. کیف رو باز کردم، یه دفتر کهنه توش بود با چند پوشه. دفتر رو باز کردم، خط بابا بود. صفحهی اولش رو تند خوندم، از آشناییش با مامان و ازدواجشون نوشته بود. گذاشتمش کنار تا بعداً کامل بخونمش. یکی از پوشهها رو باز کردم، یه سِری برگه از قراردادهای شرکت بود. تاریخش رو نگاه کردم، سال هشتاد و هفت. برگهای بود که نشون میداد وامی به مبلغ سه میلیارد به اسم شرکت گرفته شده. محو برگهها بودم که گوشیم زنگ خورد.
-بله؟
-خانمی میگی بیام بعد در رو باز نمیکنی؟
-اِی وای، ببخشید احسان! الان میام.
برگهها رو انداختم رو تخت و سریع پایین رفتم. دکمهی آیفون رو زدم و در ورودی رو باز کردم و منتظر ایستادم تا بیاد. یه دستهگل ساده از رُز قرمز دستش بود. همین که کفشهاش رو درآورد پریدم بغلش:
-وای احسان کیف بابا پیدا شده ! غافلگیر شده بود. بعد چند لحظه، گل رو گذاشت رو جاکفشی و دستهاش رو بالا آورد. -خوشحالم برات عزیزم .

سرم رو گرفتم بالا و نگاهی بهش انداختم. بـ ـوسهای عمیق به پیشونیم زد. چشمهام رو بستم و آرامش تمام وجودم رو در برگرفت. خواستم ازش جدا بشم که نذاشت. در رو بست و همینطور که در آغوشش بودم به نشیمن رفت و رو مبل نشست .
-من برم یه چیزی بیارم، خستهای . من رو محکمتر گرفت. موهام رو بویید .
-خستگیم از تنم رفت. بذار از حسم بگم؛ وقتی در رو باز کردی و این شکلی به استقبالم اومدی، یه لحظه فکر کردم خونهی خودمونیم .
چیزی نگفتم و با لبخندی بیشتر تو آغوشش خزیدم. بعد از دقایقی که سکوت کرده بودیم ازش جدا شدم. با اکراه دستهاش رو باز کرد. رفتم شربتی با یه بشقاب شیرینی و کیک بردم نشیمن.
-الان میام . سریع رفتم و گل رو برداشتم. بوش کردم. خیلی زیبا بود. گذاشتمش تو گلدون و بردم و روی میز تو
نشیمن گذاشتم . -خیلی قشنگن. دستت درد نکنه . -قابل خانم خوشگلم رو نداره. بیا اینجا ببینم . -میخوام اسنادی رو که تو کیف بابا هست بخونم، تو یهکم استراحت کن. برای اینکه ناراحت نشه رفتم جلو و صورتش رو بوسیدم:

-شام چی دوست داری برات درست کنم؟ لبخند عمیقی زد: -خسته میشی گلم. برو به کارت برس، من هم همینجا استراحت میکنم. -نه من خسته نیستم. تا شام وقت زیاده، بگو چی دوست داری. متفکر نگاهم کرد: -قورمهسبزی بلدی؟ با یه اخم مصنوعی و لحنی بچگونه گفتم: -چی فکر کردی آقا؟ بله که بلدم، الان میرم . -میدونی آقاتون عاشقته، خانم کوچولو؟ سری تکون دادم: -وظیفشه، درضمن من هم عاشقشم. -برو دختر، کم زبون بریز .
بلند خندیدم و رفتم تو آشپزخونه. گوشت و سبزی از فریزر درآوردم. قابلمهای گذاشتم رو گاز و پیاز بزرگی برداشتم و شروع کردم به خردکردن. مثل زنی شده بودم که با عشق و علاقه برای شوهرش غذا میپزه. پیازش خیلی تند بود و اشک میریختم. با حلقهشدن دستی دور شکمم هینی کشیدم که احسان کنار گوشم گفت:

-آروم عزیزم، منم. ببخشید ترسوندمت . سرم رو به سمت راستم چرخوندم. -چرا نخوابیدی؟ رد اشکم رو بوسید: -قربون اشکهات ! لبخندی به مهربونیش زدم که لبخندم رو کوتاه بوسید. ادامه داد: -خوابم نبرد. دوست داشتم آشپزیت رو ببینم . -میخواستی ببینی بوی قورمه سبزی میگیرم؟ بینیم رو طولانی بـ ـوسه زد . -با بوی غذا هم عشق منی. -تو چرا یه مدته به بینی من گیر دادی؟ -چون خیلی قشنگه.
دلم از تعریفش قنج رفت. دروغ چرا، من هم مثل هر دختر دیگهای وقتی همسرش ازش تعریف میکرد به شدت احساس اعتماد به نفس میکردم. دوباره سرم رو سمت قابلمه چرخوندم. تا آخر نذاشت از حصار دستهای حمایتگرش بیرون بیام. کارم که تموم شد خواستم دستهام رو بشورم، فهمید و رهام کرد.
۵۵۲

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

2 دیدگاه

  1. سلام
    کسی نیازبه تایپ نداره که براش انجام بدم?

  2. نویسنده راحله

    سلام ببخشید من یک رمان دارم می خواستم به صورت انلاین در سایتتون قرار بدم میشه هرچه سریع تر جوابم رو بدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *