خانه / رمان آنلاین / رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون هم گوش میداد و بعضی جاها حرص میخورد. در قابلمه رو گذاشتم و کنارش رو صندلی نشستم.
دستم رو گرفت و روی هر دو دستم بـ ـوسه زد:
-ممنون که با دستهای خودت برام آشپزی کردی.
خندیدم و با بدجنسی گفتم:
-بدعادتم میکنی. خونهی خودمون با هر بار غذا درستکردن انتظارم از نوع تشکرت میره بالا.
مهربون خندید:
-هیچ زنی وظیفه نداره چه تو خونه و چه بیرون از خونه کار کنه. این رفتار ما آقایون هستش که باعث میشه شما این کار رو با علاقه انجام بدین یا از رو اجبار .
از توصیفش لذت بردم. احسان به معنای واقعی مرده؛ مردی که حاضرم جونم رو براش بدم. بهزور فرستادمش بخوابه و خودم تو اتاقم رفتم.
***
باورم نمیشد! برگهها رو تخت دورم ریخته بود و من به چیزهایی که خونده بودم فکر میکردم. بابا چه عذابی کشیده وقتی فهمیده. چهطور این همه سال به کسی اعتماد داشتم که… وای، خدا! اصلاً باورم نمیشه، حالا چی کار کنم؟ بلند شدم، قدم زدم و فکر کردم. تو حال خودم نبودم که در اتاق باز شد .
احسان: چی کار میکنی؟ میدونی چهقدر در زدم؟

با گیجی نگاهش کردم که چشمهاش رنگ نگرانی گرفت و اومد جلوم ایستاد. -چی شده؟
ذهنم خالی بود، اصلاً نمیتونستم زبون باز کنم. کاش میفهمید چهقدر عذاب میکشم. بازوها رو گرفت و تکونم داد:
-چرا حرف نمیزنی؟ با تواَم . با دادی که کشید، اشکهام بیاختیار ریخت. انگار منتظر بودم یه نفر بیاد و تلنگری بزنه تا از شوک
دربیام. همین که دید اشک میریزم با پشیمونی گفت: -ببخشید. دِ آخه چی شده که تو اینطوری شدی؟ با صدای لرزونی گفتم: -احسان! -جانم؟ به من بگو قربونت برم . اشکهام رو پاک کردم و با دست به برگهها اشاره کردم. -تو اونها چیزهایی نوشته که …
هقهقم رفت بالا و دیگه نتونستم ادامه بدم. همین که دستهاش رو باز کرد، خودم رو تو آغوش مرد زندگیم انداختم. سرم روی قلبش بود و آروم گریه میکردم. قلبش تند میزد و من مطمئنم بهخاطر من

اینقدر پریشون شده. چیزی نگفت. اینقدر موهام رو نوازش کرد تا کمی آروم شدم. آروم از خودش جدام کرد. برگهها رو از رو تخت برداشت و گذاشت رو میزم.
احسان: بیا یهکم دراز بکش . دراز کشیدم، پتو رو روم مرتب کرد. دوست نداشتم یه لحظه ازش جدا باشم، احسان همهی زندگیه.
دستش رو گرفتم: -تو رو جون افسانه نرو! من از همهچیز میترسم، تنهام نذار ! با مهربونی نگاهم کرد: -رو تخت یه نفره میشه دو نفره خوابید.
ترسیدم؛ اما در جوابش لبخند لرزونی زدم و سرم رو تکون دادم. خندید. دو تا دکمهی بالای لباسش رو باز کرد. پتو رو زد کنار و کنارم دراز کشید. ضربان قلبم تند بود. در حدی که فکر میکردم الان میاد تو قلبم. پتو رو روی هر دومون مرتب کرد. به شدت استرس داشتم. دستش رو روی قلبم گذاشت:
-آروم باش زندگی من. نترس . فهمیده بود ترسیدم، پیشونیم رو بوسید. نفس عمیقی کشیدم: -اون برگهها … -فعلاً وقت این حرفها نیست. یه کم استراحت کن، خیلی خستهای .

از خدا خواسته خزیدم بغلش. تو گوشم زمزمه میکرد؛ از عشقش، آیندهای که در پیش داریم، اینکه هیچوقت تنهام نمیذاره. با احساس آرامشی که از حرفها و آغوش احسان گرفتم، چشمهام گرم شد و به خواب رفتم.
*** سوگل: باورم نمیشه .
-من هم باورم نمیشد؛ اما واقعیت داره . -باید هرچی زودتر با پلیس درمیون بذاری. دیگه کی میدونه؟ نفس عمیقی کشیدم: -احسان و تو.
تو آشپزخونه بودیم و داشتیم شام آماده میکردیم. ماهبانو رفته بود خونهی یکی از آشناهاش و شام اونجا بود. به سوگل زنگ زده بود که بیاد پیشم. احسان و سامان تو پذیرایی نشسته بودند و من همهچیز رو برای سوگل تعریف کردم. یهدفعه سوگل زد زیر خنده.
-چی شد؟ با لحن شیطنتباری گفت: -ماهبانو که زنگ زد گفتم تنهایی سریع خودم رو رسوندم، نگو خانم لَم داده بغل آقاشون خوابیده ! با خجالت و حرص اسمش رو صدا زدم .

سوگل: ببخشید. شرمنده، من باید عادتم رو ترک کنم. قبلاً مجرد بودی، سرم رو میانداختم پایین و میاومدم اتاقت .
سری به معنای تاسف تکون دادم . سوگل: حالا خوب شد احسان بیدار نشد، اونوقت بهت میگفت چه دخترعموی بیشعوری داری !
خندیدم. ما که خواب بودیم سوگل در حیاط رو با کلید باز کرده بود و به عادت همیشگیش در اتاقم رو باز کرد. اولش بین خواب و بیداری بودم؛ اما در که بسته شد کامل بیدار شدم. فکر کردم ماهبانو اومده. نمیدونستم چهطوری برم پایین و تو چشمهاش نگاه کنم که ما رو اونجوری دیده بود. وقتی رفتم پایین سوگل رو دیدم، کمی خیالم راحت شد؛ اما سوگل اینقدر اذیتم کرد و خندید که به این نتیجه رسیدم ماهبانو میدیدمون خیلی بهتر بود.
_برنج آمادهست؟ -آره. میگم ها افسانه، حالا خوش گذشت؟
منظورش رو فهمیدم و بلند اسمش رو صدا زدم که ده ثانیه بعد احسان و سامان اومدن تو آشپزخونه و همزمان گفتن چی شد. سوگل خندید، با حرص زدم تو بازوش. لبخند دستپاچهای زدم:
-هیچی. الان شام میاریم. سوگل: آره؛ البته اگه دوست دارین، کمکمون کنین .

میدونستم این رو گفت که کاریش نداشته باشم. چپچپ نگاهش کردم و اون هم چشمکی زد. شخصیتش رو میشناختم و میدونستم شوخی میکنه تا من رو از اون حال و هوا دربیاره که تا حدودی موفق شد. چهارنفری میز رو چیدیم و دوبهدو کنار هم نشستیم. احسان برام غذا ریخت.
-ممنون .
سامان: خیلی خوشمزهست افسانهخانم. دستتون درد نکنه .
-نوش جان .
شام که تموم شد، احسان و سامان اینقدر تشکر و تعریف کردند که سوگل تو گوشم گفت:
-خدایی راست میگن. با اینکه امروز تو خواب هفت پادشاه بودی و عشق و حال میکردی غذای خوبی درست کردی .
از لحنش مشخص بود منظورش چیه . -من هِی میخوام ساکت باشم و هیچی نگم نمیذاری! من هم زیاد سوتی ازت دیدم سوگلخانم . سریع قرمز شد و گفت: -دروغ میگی. پس چرا قبلاً نگفتی؟ آخ جون بکش! از عصر صدبار خجالتم داد. -من مثل تو نیستم عزیزم . ظرف سالاد رو برداشتم و بردم آشپزخونه.
دنبالم اومد .
سوگل: زود باش ببینم چی دیدی؟
خندیدم که گفت:
-زهرمار!
-فقط این رو بدون که وضع ما خیلی بهتر بود .
منتظر نگاهم کرد که گفتم:
-شب تولدت اومدم برم تو کتابخونه که دیدم …
بقیهش رو نگفتم، خودش فهمید و لبش رو گاز گرفت .
-ببخشید، من از عمو یه کتاب خواستم که گفت اونجاست .
خندید:
-ای بابا، حالا انگار من گفتم عمدی اومدی. دوران نامزدی همینه دیگه .
-خیلی پررویی سوگل! از عصر ده دفعه گفتی، حالا مال خودت شد دوران نامزدی؟ انگار ما نامَحرمیم! درضمن ما تو اتاق بودیم؛ ولی شما تو کتابخونه بودین.
گونهم رو بوسید: -راست میگی. ببخشید، ناراحت نشو دیگه !

لبخند زدم: -ناراحت نشدم که . چای ریختیم و رفتیم کنار احسان و سامان نشستیم . سامان: خوب شد اومدین. نظرتون درمورد شمال چیه؟ من و سوگل نگاهی به هم انداختیم . سوگل: وای عالیه! کِی بریم؟ مردد گفتم: نمیدونم. احسان تو چی؟ احسان نگاهی بهم انداخت و آروم گفت: -هرجور که تو دوست داری عزیزم. بدم نمیاومد یه مسافرت بریم. -باشه، بریم. سوگل: خب، کِی بریم؟ سامان: پسفردا خوبه؟ احسان سری تکون داد: -آره. خوبه .

بعد از کلی برنامهریزی قرار شد به بقیه هم بگیم، هر کی دوست داشت بیاد. تا آخرهای شب دور هم بودیم. ماهبانو دوباره زنگ زد و گفت شب رو خونهی فامیلشون میمونه. احسان نرفت و چون دیروقت بود نذاشتم سوگل و سامان برن. یکی از اتاقهایی که تخت دونفره داشت براشون آماده کردم. وقتی برگشتم به اتاقم دیدم احسان نشسته .
-احسان جان اتاق بغلی رو برات آماده کنم؟
مظلوم نگاهم کرد:
-میشه اینجا بخوابم؟
نمیدونستم چه جوابی بدم، خودم هم بدم نمیاومد بیشتر پیشش باشم تا این ترس لعنتیم بریزه. ساکت بودم. احسان بلند شد و گفت:
-ببخشید عزیزم، شببهخیر . خواست در رو باز کنه که نذاشتم و ناخودآگاه گفتم: -نرو. دستی به صورتم کشیدم: -مسواک تو کِشو هست، بذار برات بیارم.
مسواک رو برداشتم و دادم دستش. لبخندی زد و به سرویس اتاقم رفت. خیلی سریع لباسم رو با لباس خواب خرسی که بلوز و شلواری بود عوض کردم. گیرهی موهام رو باز کردم. قبل از اینکه اتاق سوگل رو

آماده کنم مسواک زده بودم. موهام رو برس کشیدم. احسان از توالت بیرون اومد. کِرِمی به دست و صورتم زدم و از رو صندلی بلند شدم:
-فقط فکر کنم رو این تخت بخوابی، فردا کمردرد بگیری. نگاهی به سر تا پام انداخت. فکر کنم تیپم خیلی ضایع بود . احسان: چهقدر ناز شدی خانم کوچولو !
لبخندی زدم و با خجالت نگاهش کردم. خندید و رفت رو تخت. وای باز دلشوره گرفتم. نمیدونم چرا همین که فهمیدم شب شده ترسیدم. قرصهام رو خوردم. با تردید نگاهش کردم که دستهاش رو باز کرد و گفت:
-بیا اینجا ببینم . نشستم رو تخت و با لرزی که به جونم افتاده بود دراز کشیدم. یعنی همهی دخترها اینجوری بودند؟ بعد
از چند ثانیه کاملاً تو آغوشش بودم. همچنان میلرزیدم. احسان: چرا اینقدر میلرزی زندگی من؟ -احسان؟ صدام ضعیف و لرزون بود. -جانم عزیزم؟ -من…من میترسم .

گریهم گرفت. سرم رو از روی سینهش برداشت و کنجکاو نگاهم کرد .
-از چی میترسی عمرم؟
چشمهام رو بستم و همهی حرفهایی که همین امروز به مشاور گفته بودم، به زبون آوردم. حرفهام که تموم شد با بـ ـوسهای که به چشمهای خیسم زد چشمهام رو باز کردم. فکر میکردم ناراحت بشه؛ اما همچنان مهربون نگاه میکرد.
-ببخشید، من نمیدونم چرا اینجوریم.
-این طبیعیه گلم. میخوای تو جلسات دیگه همراهت باشم؟
خجالتزده نگاهش کردم و گفتم:
-نمیدونم. با دکتر نورایی حرف میزنم ببینم چی میگه .
-نکنه میترسی من هم سادیسمی باشم؟
حرفش بوی شوخی میداد؛ اما من اخم کردم:
-این چه حرفیه؟
دستی به موهام کشید:
-همهچیز حل میشه. هر مشکلی که داشته باشی، این رو بدون که تا آخرش باهاتم. دیگه چشمهای خوشگلت رو خیس نکن، دلم میگیره.
لبخندی زدم و با عشق نگاهش کردم. خوشحال بودم که مشکل رو براش گفتم.

-راستی موی باز خیلی بهت میاد. با این لباسی که پوشیدی …
ادامهی حرفش رو خورد و شیطون نگاهم کرد.
-خیلی زشته لباسم.
خندید و دستش رو روی گونهم گذاشت:
-نه عزیزم، خیلی هم خوشگله. فقط من الان خیلی دوست دارم بخورمت .
اون داشت شوخی میکرد؛ اما من بدبخت بازم ترسیدم:
-اِ، احسان! اذیت نکن دیگه .
کمیرومخمشد.باترسنگاهشکردم.هرلحظهنزدیکترمی ُشدومنلرزشمبیشترشد.چشمهامرو بستم و از روی عجز گفتم:
-احسان تو رو خدا!
گرمای نفسش رو احساس میکردم. چیزی نمونده بود غش کنم، یعنی میخواد چی کار کنه؟ نکنه…اما وقتی لبش پیشونیم رو لمس کرد، قلبم آروم گرفت و افکار منفی از ذهنم خارج شد. همونطور مونده بود و شروع به حرفزدن کرد.
احسان: از من نترس عشق زندگیم. هیچوقت کاری نمیکنم که آسیب ببینی .

با حرفهاش تمام وجودم سرشار از آرامش شد. بعد از کلی حرف خوب از آینده و دقایقی که پشت سر هم قربونصدقهم میرفت، چشمهام بستم و با ملودی صدای مرد زندگیم؛ مردی که به ترسم نخندید و قول داد کاری کنه که تمام وجودم بهش عادت کنه، چه روحم و چه جسمم، به خواب رفتم .
*** -این آقا چه نسبتی با شما دارن؟
نگاهی به احسان و بعد به سرگرد انداختم .
-دوست خانوادگی. پدرم خیلی بهش اعتماد داشت.
آهی کشیدم:
-اگه اون برگهها نبود هیچوقت باور نمیکردم .
سرگرد: خب، شما از این آقای کیانی خبری ندارین؟
-من تا همین دیروز فکر میکردم با همسرش خارج از کشورن. دخترشون کانادا زندگی میکنه، سال گذشته رفتن پیشش .
سرگرد نگاهی به برگههای روی میزش انداخت: -اینها اسناد مهمی هستن. جرمش سنگینه؛ پولشویی، کلاهبرداری و خیلی مسائل دیگه که با تحقیق و
بررسی مشخص میشه. مثل اینکه این آقا میخواسته به اعتبار شرکت پدرتون لطمه بزنه . سری تکون دادم و قسمتی از دفتر بابا رو به سرگرد نشون دادم .

-جناب سرگرد پدر من اینجا نوشته که به رفتارهای آقای کیانی مشکوک میشه و زیر نظرش میگیره. روزی که پدرم فوت شد، قبلش با کیانی بحثش میشه و اون هم به همهچیز اقرار میکنه. خوشبختانه پدرم کیفش رو به یکی از کارمندهاش میسپره و دست کیانی نمیفته.
ساکت شدم. احسان و سرگرد امیری صحبت میکردند؛ اما من تو فکر بودم. چرا این همه سال به کسی میگفتم عمو که دشمن پدرم بوده؟ یعنی اینقدر پول مهمه؟ کیانی که چیزی کم نداشت، پس چرا طمع کرد؟ چرا بابای من باید از همهی اطرافیانش زخم بخوره؟
با دستی که تکونم میداد حواسم برگشت سر جاش. احسان با نگرانی نگاهم میکرد .
سرگرد: خانم معین، حالتون خوبه؟
خوب؟ چهطور میتونم خوب باشم وقتی این همه سیاهی دورم رو گرفته؟
احسان: جناب سرگرد اگه سوالی نیست ما بریم.
سری تکون داد:
-حتماً، مثل اینکه خانمتون حالشون خوب نیست. پیداش میکنیم، مطمئن باشید .
مثل مسخشدهها بلند شدم و بدون توجه به احسان از اونجا زدم بیرون. دستم کشیده شد. برگشتم و با گیجی به احسان نگاه کردم.
احسان: خوبی عزیزم؟

سرم رو تکون دادم؛ اما مطمئن بودم خوب نیستم. دیروز دورم شلوغ بود و ذهنم درگیر؛ اما امروز با مرور اون برگهها عمق فاجعه رو فهمیدم. بازوم رو گرفت و تکونم داد و به سمت ماشین برد. نشوندم تو ماشین.
احسان: نریز تو خودت عزیزم. پس من چیم؟ چرا نمیگی تو دلت چی میگذره؟ اشک تو چشمهام جمع شد و کاملاً تار میدیدمش. خواستم چیزی بگم، نتونستم. اومد جلو و نرم در
آغوشم گرفت. چشمهام رو بستم و اشکهام ریخت. -احسان بابام خیلی تنها بوده .
بلند زدم زیر گریه. از روی مقنعه دستی به سرم کشید. اینقدر حرف زدم تا خالی شدم. اون هم هیچی نگفت و فقط سرم رو میبوسید. نگاهی به چشمهام انداخت و روی هر دو چشمم بـ ـوسهای عمیق کاشت .
احسان: چشمهات که اشکی میشن دیوونه میشم. پدرت هم راضی نیست تو اینقدر خودت رو اذیت میکنی. هیچ پدری دوست نداره غم دخترش رو ببینه .
-یه جوری حرف میزنی انگار چند تا دختر داریم. خندید؛ اما من جدی نگاهش کردم. انگار قاتی کرده بودم، بیچاره حرفش درست بود . با ته موندهی خندهش گفت: -عزیزم من به یه دونه راضیام نه چندتا. -احسان!

-جان احسان؛ ولی خدایی تو دوست داری زود بچهدار شیم؟ میدونستم بحث انداخت که من رو از اون حال و هوا دربیاره. من هم بدم نمیاومد کمی فکرم منحرف
شه .
-حداقل دو سالی بگذره بعد.
-دو سال! عزیزم میخوای بابای بچه باشم یا بابابزرگش؟
خندیدم:
-نترس پیر نمیشی. راستی تو دختر دوست داری یا پسر؟
-راستش دوست دارم یه دختر عین مامانش داشته باشم .
لبخندی زدم و به بچهای فکر کردم که مادرش من و پدرش احسان باشه. ته دلم قنج رفت.
***
ماهبانو: همهچیز رو برداشتی مادر؟ سری تکون دادم: -آره . -افسانهجان بدو، میدونی احسان از کِی منتظرته؟ ساکم رو برداشتم:

-چشم. کاش شما هم میاومدی. -قربونت دخترم. برید خوش بگذره بهتون.
بعد از خداحافظی از ماهبانو از در بیرون زدم. قرار شد آیدا و امیر، شیدا و سعید هم بیان. هر زوجی با یه ماشین. در حیاط رو باز کردم. ماشینش جلوی در بود.
-سلام . با نشاط جوابم رو داد: -سلام خانم خوشگلم، خوبی؟ -ممنون، تو چهطوری؟ -عالی . -حالا حتماً باید شیش صبح راه بیفتیم؟ نگاهم کرد و لبخندی زد: -خوابت میاد؟ -آره، دیشب تا سه بیدار بودم. حتماً باید نقشه رو تمومش میکردم. -صندلی رو بخوابون یهکم استراحت کن، برای صبحونه بیدارت میکنم. اگه میخوابیدم، همسفر بدی میشدم .

-نه، فعلاً خوابم نمیاد .
تا ساعت نه اینقدر حرف زدیم و خندیدیم که گذر زمان رو حس نکردیم. سوگل زنگ زد و گفت برای صبحونه همین اطراف نگه داریم. به پیشنهاد احسان جایی رفتیم که خیلی قشنگ بود. رو یه تخت بزرگ نشسته بودیم .
-شیدا، تمنا خوابه؟ شیدا: آره، بچهم به شدت تنبله .
تمنا ششماهه شده بود و خیلی تپل و ناز بود. تا صبحونه آوردند با سوگل اینقدر حرف زدیم. انگار ده سال بود همدیگه رو ندیده بودیم. بعد از صبحونه راه افتادیم و حدوداً یازده بود که رسیدیم. به پیشنهاد احسان و توافق همه به ویلای احسان که رامسر بود رفتیم. ویلایی با معماری خیلی قشنگی بود و نمای سفید رنگی داشت.
-احسان، اینجا خیلی قشنگه . -اگه گفتی کار کیه؟ فکری کردم و با دقت به سوال و لحنش فهمیدم کار خودشه . -کار خودته، نه؟ -چهطوره؟ -امم…راستش بد نیست، به پای کارهای من نمیرسه .

خندید: -تا همین چند دقیقه پیش که خیلی قشنگ بود. خندیدم و پیاده شدم. سوگل اومد نزدیکم: -افسانه، اینجا خیلی قشنگه. هر کی نقشهش رو کشیده نهایت سلیقه رو به خرج داده. احسان که انگار صدای سوگل رو شنیده بود گفت: -مثل اینکه افسانه موافق نظر شما نیست. سوگل صورتش رو جمع کرد: -خیلی کج سلیقهای افسانه؛ اما به نظر من عالیه آقا احسان . همراه بقیه رفت داخل . -ای بابا من یه شوخی کردم . اومد جلو و دستش رو دور شونههام انداخت: -بریم تو عزیزم. چشمهات پرِ خوابه. آخر از همه رفتیم داخل. احسان: همه خوش اومدین. راحت باشین . خانم میانسالی به اسم نسرین صدا زد. همه با احترام سلام کردیم.

احسان: نسرین خانم اتاق مهمونها رو نشونشون بدین، ممنون میشم . نسرین: چشم آقا احسان . احسان: تو برو بالا، من برم پیش علی آقا یه کار کوچیک دارم.
سری تکون دادم. وقتی رفتم بالا، دیدم نسرینخانم دری رو باز کرد و شیدا و سعید داخل رفتند. کنار سوگل ایستادم. در اتاقی رو باز کرد که دکور آبیرنگی داشت. همه که رفتند، فقط من موندم. خیلی خسته بودم. این پا و اون پا میکردم. نسرینخانم حواسش به من نبود و داشت گلدونی رو چِک میکرد .
-ببخشید نسرینخانم، من کجا برم؟ همین که من رو دید، روی دستش زد: -اِوا خاک بر سرم، شما باید … چشمهاش رو ریز کرد: -خدا مرگم بده! نامزد آقا احسانین؟ -خدا نکنه. بله درسته. جلو اومد و بغلم کرد . -مبارک باشه عزیزم. خوشبخت بشین . لبخندی زدم:

-ممنون نسرینجون. نگاه خریدارانهای بهم انداخت:
-بزنم به تخته واقعاً به هم میاین. آقا احسان خیلی مرد خوب و عاقلیه. بریم عزیزم، اتاقتون رو نشون بدم.
به راهروی سمت راست رفتیم، در اتاقی رو باز کرد. اتاق کاملاً مدرن و شیک بود. دکورش طوسی و سبز بود.
-زحمت کشیدین، خیلی ممنون .
-زحمت چیه گلم؟ اینجا اتاق خود آقا احسان هستش. حوله و وسایل بهداشتی، خلاصه همهچیز تو سرویس اتاق هست. تشکری کردم. مانتو و شالم رو درآوردم. دارتی به دیوار نصب بود. گوشهی اتاق ماکتی از یه شهرک بود. با نگاه کلی به اتاق عکسی از کل خانواده رو میزش بود. دکور اتاقش کاملاً مناسب یه پسر بود. تخت دو نفره با روتختی طوسیرنگ وسط اتاق بود. دست و پام رو تو سرویس شستم و از خستگی رو تخت خزیدم.
*** دستی موهام رو نوازش میکرد. آروم چشمهام رو باز کردم. اتاق تاریک بود، پلک زدم تا واضح ببینم.
احسان: خوب خوابیدی؟ سرم رو تکون دادم .

-ساعت چنده؟
-هشت .
-هشت! چرا زودتر بیدارم نکردی؟
-برای ناهار اومدم بیدارت کنم، اینقدر مظلوم خوابیده بودی دلم نیومد.
دستشروروموهاممیکشیدکهباعثمی ُشداحساسرخوتبگیرم.چشمهامدوبارهداشتبسته میشد.
-پاشو عزیزم، از صبح هیچی نخوردی. با صدای بیجونی گفتم: -واینه،اصلاًَجونندارم.توبرو،خودممیام. سرم رو بوسید: -پاشو قربونت برم. به حرفش گوش ندادم. سکوت کرده بود؛ اما بعد با صدای بلندی گفت: -افسانه پاشو ببین چه بلایی سر تخت اومده ! کمی فکر کردم و با علم به اینکه دیروز ماهانهم شروع شده بود، سریع از جام پریدم . -وای، خاک تو سرم! کجا کثیف شده؟

موهام نامرتب دورم ریخته بود و همچنان دنبال منشا کثیفی میگشتم. همین که چیزی پیدا نکردم، شاخکهام فعال شد و با چشمهایی که عصبی بودن نگاهش کردم. خندهش
گرفته بود: -ببخشید عزیزم، اشتباه دیدم. همینطور نگاهش میکردم که دوباره گفت: -این رو نمیگفتم که هنوز خواب بودی؛ ولی قیافهت خیلی بامزه شده بود . زد زیر خنده. شوخیش تا مرز سکته بردم، بیتوجه بهش بلند شدم. احسان: ای بابا، معذرتخواهی کردم .
رفتم تو سرویس و در رو بستم. دوش گرفتم، یه ربعی کارم طول کشید. مثل اینکه احسان فکر همهجا رو کرده بود. چندبسته پد بهداشتی تو کمد بود و ازشون استفاده کردم. حوله رو پوشیدم و بیرون رفتم. در کمال تعجب دیدم هنوز رو تخت نشسته. باز هم توجهی بهش نکردم. سراغ ساکم رفتم تا لباس دربیارم.
اومد پشتم نشست: -قهری؟ نفس عمیقی کشیدم: -مگه بچهم؟ گونهم رو بوسید:

-فدای دل مهربونت بشم، حالا بخند .
خندیدم و گفتم:
-زبونباز .
آروم صدام زد. همین که برگشتم غافلگیرم کرد. ازش جدا شدم:
-احسان من خیلی گشنمه. کِی شام میخوریم؟
-چه عجب، من شنیدم یه بار تو گرسنه باشی! تا تو لباس بپوشی و موهات رو خشک کنی شام هم آماده میشه.
سری تکون دادم و رفت. از بین لباسهام شلوار مشکیرنگی با تونیک آبی پوشیدم. بعد از خشککردن موهام، شالی رو سرم انداختم و از اتاق بیرون زدم.
پایین به حدی شلوغ بود که رو گوشهام رو گرفتم. ضربهای به شونهم وارد شد. آخی گفتم و برگشتم، سوگل رو دیدم.
-دیوونه یواشتر. اینجا چه خبره؟ -هیچی. آقایون دارن بازی میکنن. خوب واسه خودت خوابیدی ها. -خیلی خسته بودم . -بریم بگیم شام رو آماده کنن، من هم ناهار نخوردم و تا چهار یه کله خوابیدم . به سمت آشپزخونه رفتیم .

سوگل: چشم پسر مردم به پلهها خشک شد تا جنابعالی شرفیاب بشین . خندیدم. سوگل: بله، بخند، من هم باشم میخندم. اومد به نسرینخانم گفت زودتر شام بیاره بهخاطر تو. -والله من به شخصه جانفشانیهای سامان برای شما رو زیاد دیدم . لبخندی زد: -قربونش برم من . سری تکون دادم و به نسرینخانم نزدیک شدم . -سلام نسرینجون. برگشت و با مهربونی گفت: -سلام گل دختر. شام آمادهست، الان میارم. شیدا و آیدا هم اومدن کمکمون . آیدا: راستی یلدا و فرزاد هم تو راهن. کلمی از ترشی گذاشتم دهنم: -اِ، چه خوب . آیدا: البته به اضافهی اون دو تا وروجک، مهران و عسل .

لبخندی رو لبم نشست. عسل دیرتر از موعدی که گفته بود تهران اومد. درواقع همین دیروز اومد و مهرانم به شدت عصبانی بود .
سوگل سوتی زد: -چه سفر باحالی بشه .
با هم میز رو چیدیم و نشستیم. زن و شوهری همه کنار هم نشسته بودند. احسان هم آخر از همه اومد و کنارم نشست .
سامان: شطرنجت عالیه؟ احسان: از دهسالگی آموزش میدیدم.
سعید: بعد از شام یه دست بازی با من داری. اگه تو بردی، فردا ناهار مهمون من. اگه من بُردم، مهمون تو هستیم.
احسان لبخندی زد: -در هر صورت شما همه مهمون من هستین .
با اشتها غذا میخوردم و کنارش هم به شدت ترشی میریختم تو بشقابم. خدا رو شکر احسان حواسش به صحبت با سامان بود. پنج مدل ترشی سر میز بود،
خیلی آروم یکی از ظرفها رو برداشتم و کنار دستم گذاشتم. همین که خواستم با قاشق بریزم دستی ظرف ترشی رو برداشت. با تعجب نگاهی به احسان انداختم، این که حواسش نبود .

آروم گفت: -میدونی چهقدر ترشی خوردی؟ برات خوبه؟
لبم رو گاز گرفتم. نگاهی به بقیه انداختم؛ همه مشغول حرفزدن بودن و خوشبختانه حواسشون به ما نبود .
-احسان، بده دیگه. خیلی خوشمزهست . اخم کرد: -من هم میدونم خوشمزهست. هر چیزی که خوشمزه بود که نباید خودمون رو باهاش خفه کنیم . نمیدونم چرا دوست داشتم با حرفش مخالفت کنم. -یه کم. من برام مهم نیست . -غذاست رو بخور .
اینقدر قاطعانه گفت که ساکت شدم. با حرفش موافق بودم؛ اما تو دوران ماهانهم به شدت لجباز میشدم. بهحدیتابلوبودمکهباباهممیفهمیدوباهاممهربونترمی ُشد.دوستداشتماحسانهممثلباباباشه. اشتهام کور شد و با غذام بازی میکردم .
احسان نیمنگاهی بهم انداخت و با اخم ظریفی گفت: -چرا غذات رو نمیخوری؟ -میل ندارم .

-تا همین چند دقیقه پیش که میل داشتی، چی شد؟
نگاهش کردم:
-ببخشید اگه معدهی من دیگه غذا نمیخواد .
-برای ترشی قاتی کرد.
پوفی کشیدم، خوبه سروصدا اینقدر زیاد بود که کسی صدامون رو نشنوه. هرچند که ما آروم حرف میزدیم .
-ای بابا، اصلاً دلم نمیخواد غذا بخورم. سیر شدم، حالا راضی شدی؟ اصلاً تو چیکار به من داری.
با تعجب نگاهم کرد. تا آخرش دیگه حرفی نزدیم. بالاخره همه رضایت دادند که میز رو جمع کنیم. احسان مشخص بود از برخوردم ناراحت شده. خودم هم کمی پشیمون بودم؛ اما اون هم باید تا حدی من رو درک میکرد. اتفاقات این چند وقته، باعث شده بود کمی اعصابم ضعیف بشه. ساعت حدودهای ده بود که گروه بعدی اومدند.
مهران: خوب بدون ما خوش میگذرونین . امیر: نگران نباش، دیر نرسیدی .
با ورود یلدا و فرزاد و عسل همه خوش بش میکردند. احسان به معنای واقعی رسم مهموننوازی رو به جا آورد. بحثی که با هم داشتیم حتی درصدی رو رفتارش با مهمونها تاثیر نذاشت. بعد از اون بحث دیگه نگاهم نکرد.
۵۸۰

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

یک دیدگاه

  1. چرا پارت جدید نمیزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *