خانه / رمان آنلاین / رمان انتقام نا تمام پارت شانزده

رمان انتقام نا تمام پارت شانزده

هر دو تعجب کردیم و احسان بلند گفت: -سروش آزادی!

سرگرد: میشناسینش؟

احسان با ناراحتی سری تکون داد: -برای پدرم کار میکرد.

سرگرد: سابقهداره. نگران نباشین، به زودی پیداش میکنیم .
گیج بودم و احسان هم دست کمی از من نداشت. به خونه برگشتیم. همه تو باغ نشسته بودند؛ اما من با یه عذرخواهی و به بهونهی خستگی به داخل ساختمون و بعد به اتاقم رفتم. لباسهام رو با تیشرت صورتی و شلوار سفیدرنگی عوض کردم.

رو تخت نشستم و سرم رو تو دستهام گرفتم. این همه دوندگی کاملاً بیفایده بود. تقهای به در خورد و با بفرماییدی که گفتم قامت بلند احسان تو چهارچوب در نمایان شد. در رو بست و اومد کنارم رو تخت نشست .
احسان: چرا نمیای پایین، کنار بقیه باشی؟ نیمنگاهی بهش انداختم: -حوصله ندارم احسان. این همه رفت و آمد، دوندگی، آخرش هیچی . اخمی کرد: -یعنی چی هیچی؟ چرا اینقدر زود ناامید شدی؟
دستی به موهام کشیدم و صورتم رو به سمت مخالفش چرخوندم: -حالا چرا اخم میکنی؟ ببخشید، نباید باهات درددل میکردم .
تو گوشم فوت کرد که قلقلکم اومد و سرم و کج کردم. از موضعم پایین نیومدم و کاملاً پشت بهش نشستم .
از پشت سرش رو کشید کنار سرم و تو گوشم گفت: -الان داری ناز میکنی؟
حرصم دراومد، من اصلاً تو فاز نازکردن نبودم. صورتم رو به سمتش برگردوندم، کاملاً تو حلقم بود. چشمهاش از شیطنت برق میزد.
-من اهل این کارهام؟ لبخند عمیقی زد: -چرا حرص میخوری خوشگلم؟ اهلش هم باشی، برای من ناز نکنی برای کی میخوای ناز کنی؟
نتونستم خودم رو نگه دارم و لبخندی زدم. صورتهامون به اندازهی یه وجب فاصله داشت. به محض اینکه لبخندم رو دید، نگاهش روی لبم مکث کرد و خواست جلو بیاد. دوست داشتم حالش رو بگیرم، سریع سرم رو عقب کشیدم و گفتم:
-دیگه پررو نشو . نگاهش از رو لبم بالا اومد و گفت:
-بیا جلو.
سرم رو به نفی تکون دادم .
احسان: الان تو چنگ منی، میخوای چیکار کنی؟
دوست داشتم تو خماری بذارمش، برای همین گفتم:
-جیغ میزنم .
چون پشتم نشسته بود، دست دیگهش رو روی پهلوی چپم گذاشت. حالا کاملاً تو آغوشش بودم. با یه لحن موزیانهای گفت:
-هرچهقدر دوست داری جیغ بزن. همه تو باغ نشستن، کسی صدات رو نمیشنوه . کم آوردم و ساکت شدم. هرچند خودم هم به بـ ـوسههاش وابسته شده بودم؛ اما نمیخواستم کم بیارم . احسان: چی شد؟ چرا ساکت شدی؟ سرم رو تکون دادم: -هیچی .
موهام رو از صورتم زد کنار و گونهم رو نوازش کرد. روی صورتم خم شد. با تماس صورتش کمکم تسلیمش شدم و چشمهام بسته شد. دوبار قبلی کاملاً یه طرفه بود؛ اما باید من هم عشقم رو بهش نشون میدادم. خجالت رو کنار گذاشتم و همراهیش کردم. زیباترین حس دنیا رو داشتم و مطمئنم که احسان
هم همین حس رو داشت. با محبت و ملایمت به بـ ـوسههاش ادامه داد. نمیدونم چهقدر طول کشید که من عقب کشیدم. خواست بازم بیاد جلو که با صدای ضعیفی گفتم:
-کافیه احسان .
و سرم رو روی سینهش گذاشتم، نفسهای عمیق کشیدم.
-چشم خانمم. بهترین لحظهی عمرم رو بهم هدیه دادی. خیلی دوستت دارم افسانه .
انقدر به موهام دست کشید و تو گوشم دوستت دارم گفت که همونجا و در آغوش مهربونترین مرد دنیا، مرد زندگیم، خوابم برد.
***
دست کوچولوی تمنا رو تو دستم گرفتم. شیدا همه رو برای افطار دعوت کرده بود. با سوگل تو اتاق تمنا نشسته بودیم و من همهی اتفاقات این مدت رو براش تعریف کردم.
سوگل: ولی خیلی نامردی، این همه مدت به من نگفتی. -به خدا نمیخواستم درگیرت کنم. تو تازه اول زندگیته نباید درگیر مشکلات من بشی. -چرت نگو. حالا کیف عمو چی؟ پیداش نکردن؟ -نه. بعد از چند دقیقه با لحن شیطنتباری گفت: -شیطون یه هفتهست رفتی خونهی نامزدت عشق و حال؟
چشم غرهای رفتم:
-بی ادب! احسان از عمو اجازه گرفت، عمو هم تایید کرد و گفت تنها نباشم بهتره .
لبخندی زد:
-از نگاهش میشه خوند که چهقدر دوستت داره، البته نگاه تو هم دست کمی از آقا احسان نداره .
خندیدم و دست تمنا رو بوسیدم:
-وای خدا چه نازه این دختر! سوگل تو دلت نمیخواد بچه داشته باشی؟
-تمنا رو که میبینم دلم قنج میره؛ اما فعلا که زوده، تازه یه ماه که ازدواج کردیم. شاید یه سال دیگه، هر چی خدا بخواد.
-از زندگیت راضی هستی؟ خندید: -تا اینجا خدا رو شکر همه چی عالیه، درضمن یادم نرفته که خونهمون نیومدی . -من که یه بار اومدم. -نخیر خانم باید رسمی با آقاتون دعوتت کنم. آیدا: خلوت کردین؟ -بهبه گُلمون کم بود که اومد .

بعدش شیدا هم اومد و دور هم گفتیم و خندیدیم. بعد از عقدم فقط یه بار و اون هم روز دوم ماه که خونهی عمو دعوت بودیم دیدمشون. زنعمو گفت پاگشای منه و پنج سکه هدیه به هر دومون داد. آخر شب هم شیدا و سعید پلاک و زنجیر برای من به همراه سکهای به احسان کادو داد. به اصرار شیدا و سوگل شب قرار شد خونهی سعید بمونیم. رفتم کت احسان رو از اتاق مهمون براش بیارم که دنبالم اومد.
احسان: دوست داری بمونی؟ سرم رو تکون دادم . احسان: باشه عزیزم . بـ ـوسهای آروم و طولانی بهم زد. با اکراه عقب کشید: -بد عادت شدم افسانه، دلم نمیخواد ازم دور باشی . لبخندی زدم: -من موقت اومدم خونهتون آقا. لبخند کمرنگی زد. دستی به موهای خوشحالتش کشید: -میدونم عزیزم. سعی میکنم کنار بیام. گونهش رو آروم بوسیدم: -دوستت دارم . پلک زد:
-منم. کتش رو گرفت و از در بیرون رفت. نفس عمیقی کشیدم، خودم هم تو این یه هفته به شدت وابستگیم
بیشتر شده بود. باید احساسم رو کنترل میکردم، نامزدی ما طولانیه. همه که رفتند، من و سوگل تو اتاق مهمان نشسته بودیم و با لپتاپ رو نقشهای کار میکردیم، شیدا هم
رفت به تمنا شیر بده و بعد از خوابوندنش بیاد.
سوگل: احسان راضی نبود بمونی؟
-بیچاره چیزی نگفت. راستش تو این یه هفته خیلی بهش وابسته شدم.
سوگل لبخندی زد:
-ازدواج وابستگی میاره. خب طبیعیه یه هفته خونهشون بودی.
به شوخی گفتم:
-من که راستش رو گفتم، تو چی؟ سامان راضی بود تنها بره خونه؟
سوگل: راستش رو بخوای همیشه میگه هر چی دوست داری تا اونجایی که منطقی باشه من راضیم .
شیدا اومد و کار رو جمع کردیم و کلی گفتیم و خندیدیم. شب خوبی بود و تا سحر بیدار بودیم، بعد از خوردن سحری که جلوی سعید مجبور شدم غذا بخورم خوابیدیم.
***
سرگرد: سروش آزادی گیر بیفته حکمش اعدامه. اشتباه آخرش باعث شد دیگه نتونه آفتابی بشه؛ اما نگران نباشید ردش رو گرفتیم، بهزودی پیداش میکنیم.
آهی کشیدم که احسان با ناراحتی نگاهم کرد و سرگرد گفت: -مطمئن باشید به حقتون میرسید و ما تمام تلاشمون رو میکنیم. شما گفتین شخص دیگهای هست که
کیف رو میخواد، درسته؟ سرم رو تکون دادم: -بله مطمئنم. گفت اگه پول رو جور نکنم، شخص دیگهای هست که کیف رو میخواد.
سرگرد: قطعاً به پول نیاز داره و کیف به همون شخص میرسه. احتمالاً کسی که میخواد بابت کیف پدر شما پول زیادی بده دو دلیل داره؛ یا از محتویات کیف نفعی براش داره و یا ضرری که میخواد به سرعت از بین ببرتشون .
استرس گرفتم . احسان: پس امکانش هست که تا الان کیف از دستمون رفته باشه . سرگرد: راستش… بله امکانش هست .
از آگاهی اومدیم بیرون. رفته بودم تو فکر و این بیربط با حرفهای سرگرد نبود. به محض نشستن تو ماشین سرم رو به صندلی تکیه دادم. من از محتوای داخل کیف خبر نداشتم. روزی که بابا تموم کرد، قبل از اینکه من برسم به یکی از کارمندهاش که رسونده بودش بیمارستان گفته بود که کیفش تو شرکته و حتماً باید به دست من برسونه.
وقتی رسیدم بیمارستان، بابا میخواست چیزی بگه؛ اما مرگ بهش مهلت نداد و درحالی که که دستش تو دستم بود از دنیا رفت. گرمی اشک رو که حس کردم، دستمالی از کیفم درآوردم و صورتم رو پاک کردم .
-میشه بری بهشتِ زهرا؟
برگشت و نگاهی به صورتم انداخت:
-باشه عزیزم .
نمیدونم چرا احساس میکردم امروز کمی ناراحته .
*** همین که رسیدیم، احسان به بهونهی خریدن گل و گلاب رفت. نشستم و دستی به سنگش کشیدم:
-سلام باباجونم. شروع به حرفزدن کردم و کلی گریه کردم. احسان داشت میاومد، با دیدنش جون گرفتم. -تنها نیستم بابا، احسان هم هست. خیلی دوستش دارم، برای خوشبختیمون دعا کن. وقتی رسید، صورتم رو پاک کردم و لبخندی زدم: -دستت درد نکنه . احسان: خواهش میکنم . فاتحهای داد و گفت:
-پدرت مرد بزرگی بوده. مطمئنم به داشتن دختری مثل تو افتخار میکنه. نمی دونم اگه الان بود اجازه میداد دامادش بشم؟
-شک نکن . لبخندی زد و چیزی نگفت. نیمساعتی نشستیم و بعد از فاتحهای که برای پدربزرگ و مادربزرگ
فرستادیم از بهشت زهرا بیرون اومدیم. کمربند رو میبستم که با حرف احسان خشک شدم.
-خوب از خونهی ما فراری شدی !
-من فرار نکردم .
ابرویی بالا انداخت:
-پس من بودم تو این هشت روز بهانه میآوردم، خونهی عمو میمونم و این حرفها؟ از من ترسیدی؟
چشمهام گرد شد. پس دلیل ناراحتیش این بود !
-احسان !
با دلخوری نگاهم کرد .
-زنعمو مینا خیلی اصرار کرد، نمیموندم ناراحت میشد. من چرا باید از همسرم بترسم؟ واقعاً که! تو اینطوری من رو شناختی؟
واقعیتش من نه تنها به همچین چیزی فکر نمیکردم، بلکه به شدت دلتنگش بودم و به اصرار زنعمو یه هفته خونهشون موندم .
-پس تا ماهبانو برگرده بیا اونجا. جوابش رو ندادم، واقعاً بهم برخورد . -افسانهجان، چرا جواب نمیدی؟ برگشتم طرفش و رک گفتم: -من حق ندارم ناراحت بشم؟ -بگم ببخشید کافیه خانم؟ -نه، نیازی نیست. عمو خیلی برام زحمت کشیده، درست نبود دعوتشون رو رد میکردم .
احسان چیزی نگفت، ازش دلگیر شدم. من هم دخترم، احساس دارم. تو هشتروزی که خونهی عمو بودم هر روز فقط در حد سلام و احوالپرسی حرف میزد. لحنش هم ناراحت بود و من به کارش ربط میدادم. من رو رسوند خونهی عمو و خودش هم به اصرار زنعمو برای شام موند. آخر شب با کسب اجازه از عمو با هم برگشتیم. جلوی عمو و زنعمو عادی بودم؛ اما وقتی تو ماشین نشستیم سکوت کردم و اون هم تلاشی برای شکستن سکوت نکرد. به خونه که رسیدیم، کنار مامان و مهران تو باغ نشستم؛ اما احسان کار رو بهونه کرد و داخل رفت. ساعت یک شب بود که مهران رضایت داد. در اتاق رو که باز کردم با دیدن احسان که رو تختم نشسته بود تعجب کردم؛ اما زود به خودم اومدم و شالم رو درآوردم.
احسان: این رفتارها چیه؟ اخم کرده بود؛ اما من عادی گفتم:
-چه رفتاری؟ با یه حرکت بلند شد و اومد روبروم ایستاد. خیلی نزدیکم بود. بلند نفس میکشید.
-باشه بذار بهت بگم. من روز خوبی نداشتم؛ ماجرای بابا و کیف گمشدهش، تلفنهات تو هشتروزی که خونهی عمو بودم که بهزور باهام حرف میزدی، آخر هم حرفهات تو ماشین. من هم آدمم بهم حق بده.
بغض کردم؛ اما کوتاه نیومدم. -دوست دارم همسرم درکم کنه، تکیهگاهم باشه. فکر کردی فقط تو دلتنگ بودی، من نبودم؟
چونهم لرزید و اشکهام ریخت. خشم نگاهش از بین رفته بود. دستهاش رو باز کرد و آروم بغلم کرد. عطر تنش رو نفس کشیدم .
احسان: هیس… آروم باش گلم .
سرش رو تو موهام فرو برد و نفس عمیقی کشید. هر دومون آروم شدیم. سرم رو بالا آورد من رو بوسید. بـ ـوسههاش بوی دلتنگی رو میداد. چشمهام بسته شد و باهاش همراه شدم. دقایقی گذشت؛ اما هیچکدوم قصد عقبنشینی نداشتیم. بعد از یه بـ ـوسهی عاشقانه و طولانی ازش جدا شدم. نفس
عمیقی کشیدم، گونهم رو نوازش کرد. احسان: ببخشید امروز اذیتت کردم .
-تو هم ببخش عصبی شدم. ***

سوگل: آماده ای؟

از استرس لبم رو میجویدم. سوگل اخمی کرد:
-اِ نکن دختر، آرایشت پاک میشه. بابا این بدبختها که هیولا نیستن! یه مهمونی سادهست. اصلاً فکر نکن که اومدن تو رو ببینن.
چپچپ نگاهش کردم که زد زیر خنده . -لباسم خوبه؟
سوگل: خدایی عالیه .
تو آینه نگاهی به خودم انداختم. به مامان گفتم لباسم حتماً باید پوشیده باشه و اون هم قبول کرد. پیراهن سورمهایرنگی که بلندیش زانوم رو میپوشونه و چاک کوچیکی روی پای راستم داره. به اصرار سوگل جوراب مشکیرنگی که پوشیدم، نسبت به دفعات قبل کمی نازکتره. کفش پاشنه هفتسانتی مشکی و در آخر شال زرشکیرنگ حریر که گوشههاش نوار طلاییرنگ داره. پیراهن رو به سلیقهی احسان خریدم و اون هم تاکید کرد که حتماً با جوراب بپوشم. تو فامیلشون اکثراً حجاب ندارن و جلوی هم راحتن؛ اما احسان گفت یکی از دلایل انتخاب من نوع پوششم بوده که دوست داشته. آرایش چشمم دودی و کاملاً تیرهست. رژم قرمزه. هر کاری کردم آرایشگر رنگش رو عوض کنه، گفت حتماً باید قرمز باشه. چون فامیلشون بود پافشاری نکردم و قطعا اگه امشب حضور نداشت، رنگش رو عوض میکردم. رنگ موها رو ماهگونی کرد. اولین بارم بود که رنگ با تم قرمز گذاشتم و واقعاً به پوست سفیدم میاومد، هرچند میخواست بلوند کنه که قاطعانه مخالفت کردم.
سوگل: پیراهنت خیلی نازه؛ ولی احسان که این همه سلیقه داره موندم چرا تو رو گرفته ! -سوگل ! با حرص اسمش رو صدا زدم. تقهای به در خورد . -افسانه کارت تموم نشد؟ صدای احسان بود. سوگل شال نازکی رو سرش انداخت و در رو باز کرد. -آقا احسان، مثل اینکه استرس داره . نخود تو دهنش خیس نمیخوره. احسان نگاهش به من افتاد، لبخندی زد . -چرا؟ دستهام رو به هم پیچیدم . -من برم یه زنگ به سامان بزنم، با اجازه. رفت بیرون و در رو بست. دیوونه مثلا میخواست ما رو تنها بذاره! -نمیدونم. الان همه اومدن؟ دستش رو توی جیبش گذاشت: -چندنفری اومدن .

نگاهی به تیپش انداختم، کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و کراوات مشکی با خالهای ریز قرمز پوشیده بود. اون هم کامل براندازم کرد. حرف دلم رو به زبون آوردم:
-خیلی خوشتیپ شدی! لبخند مهربونی زد: -به پای شما نمیرسیم بانو. -ممنون . اخمی کرد که تعجب کردم . -چیزی شده؟ -چیزی که نه، فقط رژت خیلی غلیظه . -راست میگی؟ بذار پاکش کنم. خودم هم راضی نبودم . همین که خواستم از رو میز توالت دستمالی بردارم مچ دستم رو گرفت: -نمیخواد. بعداً حال مهناز رو میگیرم. لبخندی زدم: -اصلاً به حرفم گوش نداد. با یادآوری چیزی بلند گفتم:
-وای ! -چی شد؟ -یادم اومد به سوگل گفت رژم ۸۲ ساعتهست، اصلاً پاک نمیشه . -بهتر . ابروهام بالا پرید. -چرا بهتر؟ جلو اومد. لبخند مرموزی رو لبش بود. سرش رو به گوشم نزدیک کرد و آروم زمزمه کرد: -چون به این راحتی پاک نمیشه .
منظورش رو نفهمیدم. با مکثی که رو لبم کرد دوهزاریم افتاد. تا اومدم اعتراض کنم صدام رو قطع کرد. مثل دفعات قبل بعد از چند دقیقه که آروم پیش رفت همراهش شدم. یه دستش موهام رو نوازش میکرد و دست دیگهش کمرم رو. دستهام رو سینهش بود. زمان و مکان رو فراموش کرده بودیم که با صدایی از بیرون موقعیت رو یادم اومد و کمی به سینهش فشار آوردم. بلند نفس کشیدم. با دلهره به سمت آینه برگشتم و با دیدن خودم خیالم راحت شد که آرایشم تکون نخورده .
از پشت بغلم کرد: -نگران نباش مثل اولشه .

-اگه شیطنت تو بذاره .

۵۱۶

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

یک دیدگاه

  1. آخرش این داستان رو درست نکردید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *