خانه / رمان آنلاین / رمان انتقام نا تمام پارت سیزده

رمان انتقام نا تمام پارت سیزده

-نه این چه حرفیه، خوشحال میشم تشریف بیارین . -چشم مزاحم میشیم . -مراحمین.. اگه میشه شماره خونهی مانداناجون رو بدین .
بعد از اینکه شماره رو داد، خداحافظی کردم. با اون هم تماس گرفتم، در آخر هم خانوادهی شیدا رو دعوت کردم.
-ماهبانو چیزی میخوای لیست بنویس خرید کنم . -نه مادر، همه چی هست .
خونه رو گردگیری کردیم. غذا فسنجون و قورمه سبزی و دلمه، سوپ هم پیشغذا، چند مدل هم دسر انتخاب کردیم. من خودم خیلی از ریخت و پاش و اسراف خوشم نمیاد؛ ولی چون مهمونی پاگشا بود و خانوادهی سامان غریبه بودند، نمیخواستم چیزی کم و کسر باشه. شب زود خوابیدیم که صبح زود بیدار بشیم.
*** -پاشو مادر، بسه دیگه خسته شدی.
-نه این سالادم تموم شه بعد میرم . دستم رو گرفت و به زور بلندم کرد و گفت :
-پاشو زودی دوش بگیر آماده شو، چِشم رو هم بذاری اومدن. بقیهاش با من .
بلند شدم : -چشم .
یه نگاه به ساعت انداختم؛ تازه دو بود. بعد از یه دوش کوتاه که حالم رو جا آورد، رفتم پایین یهکم غذا خوردم. استراحت کردم و ساعت پنج شروع به آمادهشدن کردم. یه تونیک حریر که یه وجب بالای زانوم بود و رنگش زرد بود با شلوار تنگ سفید پوشیدم، برای شال هم یه مشکی نخی که نوشتههای فارسی به
رنگ زرد داشت برداشتم. پشت میز توالت نشستم تا یه صفایی به صورتم بدم. کرمپودر زدم، سایهی سبز پشت چشمهام زدم، خط چشم و ریمل هم زدم، با یه رژگونه نارنجی و رژ آجری آرایشم رو تموم کردم. موهام رو با یه گیره بستم و با برداشتن شالم پایین رفتم.
ساعت نزدیکای هفت بود که همه با هم اومدند. بعد از کلی احوالپرسی همه تو پذیرایی نشسته بودیم. مرضیهخانم: راضی به زحمت نبودیم .
-این چه حرفیه، خوش اومدین .
برای پذیرایی چای و قهوه آماده کردم و بردم. شیدا هم کمکم کرد. آجیل و شیرینی رو هم سوگل تعارف کرد. همه در مورد سیزدهبدر صحبت میکردند و من هم به تعریفات سوگل از برنامههایی که برای اون روز در نظر داشت گوش میکردم، خودم خیلی از این روز خوشم نمیاومد.
همه سرگرم حرف و شوخی بودند، ما دخترا هم به خاطرات ماندانا درمورد دانشگاه گوش میدادیم. اونقدر بامزه تعریف میکرد که خسته نمیشدیم. ساعت نُه شده بود که ماهبانو گفت شام رو بکشیم.
همهی دخترا بلند شدند کمکم کنند، زنعمو هم میخواست بیاد که به بهونهی مرضیهخانم و لیلاخانم، مادر شیدا، نذاشتم.
بعد از کلی رفت و آمد میز رو کاملا شیک چیدیم و مهمونا اومدند نشستند. آخرین ظرف سالاد رو هم بردم که صدای لیلاخانم میاومد؛ داشت با ماه بانو صحبت میکرد.
لیلا خانم: خیلی زحمت کشیدین . ماهبانو: این چه حرفیه لیلاجان، بفرمایید . ظرف رو گذاشتم و بعد از یه نگاه کلی به میز، کنار شیدا نشستم. شیدا: وای دستت درد نکنه ماهبانو، فسنجون . لیلا خانم: ماه بانو همیشه تعریف فسنجونای شما تو خونهی ما هست . ماهبانو: نوش جانتون.. بهخاطر دختر گلم درست کردم . شیدا هم کلی از این حرف ذوق کرد. البته آقایون بیشتر قورمه سبزی خوردند. مرضیه خانم: قورمه سبزی هم عالیه . ماهبانو: دستپخت افسانهست. مرضیه خانم یه نگاه مهربون بهم انداخت و گفت :
-دستپختت هم مثل اخلاقت عالیه .
-ممنون، لطف دارین.. نوش جونتون . نگاهم به سوگل افتاد که لبخند شیطانی میزد. بعد از خوردن غذا ایندفعه دیگه همه کمک کردند. مرضیه خانم: ماشاءالله غذاهاتون اینقدر خوشمزه بود زیاد خوردیم .
-نوش جان، چیزی نخوردین همهش مونده . -نه دخترم، احتمالا زیاد درست کردین. قورمه سبزی هم که عالی بود، انگار یه خانم باتجربه درست
کرده… فکر کردم کار ماه بانو بود .
شیدا: خاله خب زیر دست ماهبانو آموزش دیده .
ماه بانو: شیداجان دستپخت مادرتم که عالیه .
شیدا: آره خب؛ ولی شما باتجربهتری. سعیدِ بیچاره رفتیم خونهمون چی بخوره، من خیلی آشپزیم خوب نیست. مامان میگه تو این دو سه ماه باید همهی فوت و فنها رو یاد بگیری.
دیگه کاملا داشتند درمورد آشپزی حرف میزدند. آشپزخونه که جمع شد، همه رو فرستادم داخل، خودم و سوگل ظرفا رو تمیز کردیم و تو ماشین گذاشتیم.
آقایون داشتند شطرنج بازی میکردند، خانمها هم تو پذیرایی بلند صحبت میکردند که با صدای مرضیهخانم ساکت شدند:
-خب خانما همینجا اعلام میکنم که چون سیزدهبدر پس فردا هستش، فردا شب همگی برای شام دعوتین. درضمن هیچکس هم حق مخالفت نداره .
با حرفی که زد، همه تشکر و قبول کردند؛ البته من هم همینطور. شب خوبی بود و مهمونها تقریبا ساعت یک بود که رفتند. من و ماهبانو بهخاطر خستگی زود خوابیدیم.
***
بهخاطر راهش که ممکن بود به شب بخوریم، من ماشین نیاوردم و با عمو اینا همراه شدیم. حدود ساعت هشت رسیدیم.
ویلای قشنگی بود، درختای باغش شکوفه زده بودند و نمای خیلی زیبایی به باغ بخشیده بودند. ساختمان ویلا هم به رنگ سفید بود و معماری کلاسیکی داشت. سنگفرشها رو طی کردیم و به ساختمون رسیدیم، مرضیهخانم و آقای صدر به استقبال مهمونا اومده بودند.
داخل که رفتیم، معماری داخل خونه هم برام جالب بود؛ مثل بیرون کلاسیک بود. شیدا و ماندانا پذیرایی میکردند؛ مثل اینکه تو خونهی آقای صدر هم خبری از خدمتکار نبود. ماندانا یه
اتاقی رو تو طبقه بالا نشونمون داد که لباس عوض کنیم . سوگل: نظرت راجع به معماریش چیه؟
-بهنظرم خیلی قشنگه، واقعا کار خوبی کردن که سبک کلاسیک کار کردن . -سامان گفت ایدهی ماهان بوده. راستی لباست خیلی خوشرنگه، بهت میاد . -ممنون عزیزم.
بهخاطر دیررسیدن ما زود شام آوردند که اصلا نذاشتند کمکشون کنیم. سوگل هم که دید نمیذارن، رفت پیش سامان. از حرکات دستش مشخص بود درمورد خونه صحبت میکنه.
بعد از صرف شام، جوونترا دور هم نشسته بودیم و درباره معماری ویلا صحبت میکردیم که البته بهجز من و سوگل و همسر ماندانا بقیه رشته تحصیلیشون متفاوت بود. بیشتر ما سه نفر نظر میدادیم .
ماندانا: کارشناسان محترم اینم درنظر بگیرین که داداش ماهان گلم همچین طرحی رو انتخاب کرده . سوگل: واقعا باید برای داشتن همچین سلیقهای احسنت گفت آقا ماهان . ماهان: ممنون، البته من فقط انتخابش کردم . کامران: اینم خیلی مهمه، اینطور نیست افسانهخانم؟
-درسته، طرح انتخابی باید براساس مکان، متراژ و آب و هوا باشه که با درنظرگرفتن همهی این جوانب بهترین و قشنگترین طرح معماری همینه که شما کار کردین. دیزاین خونه هم عالیه .
یهکم دیگه هم درمورد تناسب معماری داخلی با دیزاین خونه براشون صحبت کردم که همه بعد از اتمام حرفم تشویقم کردند.
کامران: اطلاعات جالبی دارین . سوگل: افسانه رو خیلی چیزا تحقیق میکنه، خودشم چندتایی مقاله نوشته تو همین زمینهها . سامان: آفرین، سوگل جان شما چی؟ سوگل با یه لحن حرصی گفت :
-من چی؟ منظورت اینه که منم باید مقاله بنویسم؟ اول شما بنویس بعد من . ماندانا: راست میگه برادر من، خودتم همچین از این کارا نکردی . سامان با یه حالت تعجب گفت :
-بابا من گفتم شاید سوگل هم مثل افسانه خانم مقاله نوشته، بیمنظور پرسیدم . هممون با حرفش زدیم زیر خنده. بیچاره همینجوری هاج و واج بهمون نگاه میکرد؛ مخصوصا به سوگل
که از خنده قرمز شده بود . ***
تو اتاق لباسهام رو برای خواب عوض میکردم که در اتاق رو زدند. چون نزدیک به در بودم، یه شال رو سرم انداختم. سامان بود.
-ببخشید، میشه به سوگل بگید یه لحظه بیاد؟ برگشتم دیدم خوابیده، در رو باز کردم :
-خوابه . سامان یه نگاه به سوگل غرق در خواب انداخت و با یه لبخند محوی گفت:
-بذارید بخوابه، شبتون بهخیر . در جوابش یه شببهخیر آروم گفتم و رفتم رو تختم، بعد از خوندن ذکر هر شبم بلافاصله خوابم برد. ***
زنعمو: همهش زیر سر سوگله، همیشه پنجره رو باز میذاره . یه عطسه کردم و گفتم :
-من خیلی حساسم، سعید هم گفت احتمالا حساسیته . از صبح همهش عطسه میکردم. فصل بهار که میاد حساسیتم شروع میشه .
بچهها والیبال بازی میکردند، من هم گفتم بهتر که شدم بهشون ملحق میشم. داشتم گوشیم رو چک میکردم که با صدای ماهان سرم رو بالا آوردم .
-بله؟ -این یه اسپری هستش برای بینی، اگه حساسیت باشه با دو سه بار استفاده قطع میشه .
با یه ذوق تابلو گفتم : -ممنونم .
به لحنم خندید. مرضیهخانم هم گفت : -زودتر میآوردی مادر . -نمی دونستم دارم، اتفاقی دیدمش .
چندبار از اسپری استفاده کردم و بعد بیست دقیقه رفتم پیش بچهها. دور دوم منم اضافه شدم. گروه دخترا و پسرا جدا بود. دور اول رو پسرا برده بودند.
سوگل: مثل همیشه روشون رو کم میکنی .
والیبالم از زمان مدرسه خوب بود.
بازی رو شروع کردیم. اولاش پسرا خوب کار میکردند. به آخرای بازی که رسیدیم، بیشترش به نفع ما شد. بالاخره دور دوم رو بردیم. دور آخر با انرژی بیشتری کار میکردیم. وسطای بازی ماهان توپ رو با قدرت زد که غافلگیر شدم و خورد تو صورتم. همه دورم جمع شدند، خیلی درد میکرد. خود ماهان با نگرانی اومد جلوم .
-ببخشید، دستت رو بردار ببینمش . صدای بچهها بلند بود و سوگل درحالیکه پشتم رو نوازش میکرد گفت :
-قربونت برم، خیلی درد میکنه؟
از بغضش خندهام گرفت، دیوونه انگار چی شده.
سامان: ماهان ببین نشکسته باشه.
دستش رو آورد گذاشت رو بینیم، یهکم نگاهش کرد و چندتا دستمال از ماندانا گرفت و رو بینیم گذاشت. با یه نگاه شرمنده گفت :
-ببخش تقصیر من بود . فقط یه نه آروم گفتم . بعد رو به سوگل که اشکش دراومده بود گفت:
-کمکش کن برین داخل . سعید: خوبی افسانه جان؟
-یهکم ضعف دارم . سوگل و شیدا کمکم کردند بردنم داخل، تو یکی از اتاقای پایین . سعید تندتند دستمال رو بینیم رو عوض میکرد . شیدا: سعید یه کاری کن دیگه، ناسلامتی سه تا دکتر اینجاست . سعید: عزیزم الان ماهان کیفش رو میاره . بعد از اومدن ماهان، سعید گفت :
-اگه راحت نیستی خودم معاینهات کنم؟ دیدم جلوی خودش بده گفتم :
-اشکالی نداره .
اول دستمالها رو برداشت. اونقدر ضعف داشتم نفهمیدم چی کار کرد، بعد ده دقیقه خونریزیش
قطع شد. اطراف بینیم رو تمیز کرد. یه مسکن بهم زد. چشمهام رو بستم و قبل از اینکه خوابم ببره صداشون رو شنیدم .
سوگل: بمیرم، چهقدر خونریزی داشت .
ماهان: آرومتر، الان خوابیده بریم بیرون . همه رفتند و منم واقعا خوابم برد.
*** با حس دستی رو پیشونیم چشمهام رو باز کردم و عمو رو دیدم و خواستم بلند شم که نذاشت .
-وقتی خواب بودی سوگل گفت چی شده. خوبی دخترم؟ -آره، بچهها قضیه رو بزرگش کردن. عمو دیگه نمیخوام بخوابم .
بلند شدم و گفتم : -روزتونم خراب کردم .
با یه اخمی گفت : -چی میگی دختر؟! اگه خوبی بریم ناهار بخوریم .
یه نگاه به ساعت انداختم و با تعجب گفتم : -ساعت که نزدیک سه هستش، ناهار نخوردین؟ -مرضیهخانم گفت منتظر میمونیم تا بیدار بشی . -اِی وای پس بریم .
شالم رو پوشیدم و بیرون رفتیم. از بینیم خون نمیاومد؛ ولی یهکم درد داشتم. وارد آلاچیق شدیم، آروم سلام کردم و جوابم رو دادند .
-ماه بانو: خوبی مادر؟ و بلند شد اومد جلو دستم رو گرفت .
-آره خوبم، چیزی نبود که . مرضیه خانم: رنگت پریده دخترم، الان برات شربت میارم .
-نه ممنون . با یه اخم مصنوعی گفت :
-رو حرف من حرف نیار عزیزم!
بقیه که همهش سوال میپرسیدند و من هم جواب میدادم. وقتی خیالشون راحت شد، مشغول حرفهاشون شدند. با سوگل حرف میزدم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم؛ دیدم ماهان با نگرانی نگاهم میکنه .
سوگل: همهش من رو میفرستاد بیام بهت سر بزنم، بیچاره خودش رو مقصر میدونست . -برای چی؟ بازی اشکنک داره، سر شکستنم داره . -خیلی نگرانت بود .
بعد با شیطنت گفت :
-به هر حال تو براش مهمی . -چون شغلش ایجاب میکنه .
_اون که درست؛ ولی این شخصیت خشک بعید میدونم برای همه این مدلی باشه . -حالا تو چرا آبغوره گرفته بودی؟ -دستت درد نکنه دیگه، اونجوری دیدمت ترسیدم .
عصر بود که ماندانا بهم گفت برم تو آشپزخونه مامانش کارم داره. داخل رفتم. -مرضیهجون کارم داشتین؟ -بیا عزیزم، ماهان گفت بینیت خیلی خونریزی داشته و برات جگر تجویز کرد .
به حرفش خندیدم و گفتم : -زحمت کشیدین . -بیا بشین. بدت که نمیاد؟ -نه بدم نمیاد، ممنون .
اولین تکه رو که خوردم، گوشی مرضیهخانم صدای زنگش اومد . -همه رو باید بخوری! من این رو جواب بدم، تو راحت باش .
و بیرون رفت. آروم میخوردم که ماهان اومد داخل، بلند شدم که گفت :

-راحت باشین، آب بخورم میرم . بعد از اینکه آب خورد خواست بره؛ ولی برگشت و گفت :
-ببخشید، الان خوبی؟ متوجه فعل اول شخص شدم؛ ولی با آرامش گفتم :
-خیالتون راحت، درضمن تو بازی هر اتفاقی ممکنه بیفته . دستش رو پشت گردنش کشید و با یه حالت کلافهای گفت :
-پس هر وقت احساس ضعف داشتین حتما بگین، اونا رو هم کلا میخورین .
بیرون رفت. با تعجب به رفتنش نگاه کردم.
شب که شد، باز هم برای شام نگهمون داشتند.
کل خانوادهی صدر مهموننواز بودند و جوری رفتار میکردند که انگار خیلی وقته با هم فامیل هستیم. آخر شب بود که برگشتیم. کل شرکت رو برای شنبه از قبل تعطیل کرده بودم و با خیال راحت خوابیدم.
***
صبح یکشنبه، سرحال با کلی انرژی رفتم شرکت. دوست داشتم سال جدید رو با انرژی مضاعف شروع کنم. به همهی بچهها سر زدم و عید رو تبریک گفتم. همون روز هم از شرکت مفاخر تماس گرفتند که نقشهها رو شروع کنیم و اونا هم تا چند روز دیگه یه گروه برای بازبینی نقشهها میفرستند. با سوگل هم در میون گذاشتم و قرار شد طبق یه جلسه رسمی یه تعدادی رو برای پروژهی فانوس انتخاب کنیم.
میخواستم بهترینها باشند که حتما آقای اسدی و خانم یگانه تو این گروه بودند. جلسه برای فردا صبح تعیین شد …
بعد از اینکه ما مناقصه رو بردیم، سفارشات بیشتری داشتیم؛ یه پرورشگاه، مدرسه و درمانگاه یه چندتا کار کوچیکتر که از قبل عید داشتیم اضافه شد. از یلدا تنها خبری که داشتم، برگشتن دوبارهش به خونهی مفاخرها بود. گفت مثل اینکه اسفندیار قراره به مالزی بره، شاید تونست کاری کنه. تعجب کردم؛ پس احتمالا پسرش یا برادرزادهش با ما همکاری میکنه.
*** -ضمن خسته نباشید خدمت همهی همکاران و آرزوی سال پربرکت براتون، جلسه رو شروع میکنیم. در
جریان هستین که تا چند روز دیگه باید نقشههای فانوس رو شروع کنیم .
از اونجایی که کار ما شراکتیه، یه گروه برای بازبینی نقشهها به شرکت رفت و آمد دارن. امیدوارم با خوشرویی و رفتار صحیح همهمون همکاری خوبی با هم داشته باشیم. امروز مهندسینی که قراره تو پروژهی فانوس افتخار همکاریشون رو داشته باشیم مشخص میشه. اینم درنظر داشته باشین که تعیین این افراد دلیل بر برتری اونا نسبت به بقیه نیست. بهارِ پرکاری داریم، من به کار همهتون ایمان دارم، امیدوارم با هم به موفقیتهای زیادی برسیم.
خب اسامی رو میخونم: آقای اسدی، آقای نیکزاد، خانم یگانه، خانم سوگل معتمد و آقای علیزاده عضو گروه فانوس هستن. بقیه هم نگران نباشید، به تعداد همهی مهندسا پروژه داریم که بعد از اینکه مشخص کردم کدوم پروژه به چه کسی میرسه بهتون اطلاع میدم. اگه سوالی هست بفرمایید.
بعد از جوابدادن به سوالاتشون جلسه تموم شد. خیلی حس خوبی داشتم؛ اینکه سال جدید رو قراره با یه کار بزرگ شروع کنم. احساس میکنم بابا هم بهخاطر حال من خوشحاله. شایدم فکرم خندهدار باشه. دوست دارم تو سال جدید اتفاقات خوبی برام بیفته. فقط اگه اون مدارک رو پیدا کنم خوشیم کامل میشه. قطعا پیداکردن اون مدارک و اسناد میتونه اسفندیار مفاخر رو به نابودی بکشونه. آدم کینهای نیستم؛ ولی بدجور دلم میخواد به سزای عملش برسه.
*** -فکر میکنم در جریان پروژهی فانوس و همکاری دو طرف باشید؟
دستی به کتش کشید :
-بله، بفرمایید .
-راستش من قبلا با آقای مفاخر صحبت کردم، ایشون به من اطمینان دادن که با طیشدن روند پروژه مشکلی از طرف گروه شما نباشه. البته من هم همین اطمینان رو دادم؛ ولی…
نمیدونستم چهطوری بگم که فکر نکنه غَرَضی هست، انگار فهمید مرددم که گفت :
-راحت باشین، چه کمکی از من ساختهست؟
-بچههای بازبینی که آقای مفاخر فرستادن یهکم کارشکنی میکنن، علاوه بر اون چندباری هم با مهندسین ما درگیری لفظی داشتن. البته اینم بگم که بچههای گروه ما کاملا تفهیم شدن و خیلی جاها کوتاه اومدن. ازتون میخوام اگه ممکنه با گروهتون یه صحبتی داشته باشین .
کمی فکر کرد و بعد چند لحظه گفت :
-باشه مشکلی نیست، الان میتونم؟ با لبخندی حاکی از صحبتی منطقی گفتم :
-ممنون.. اول چاییتون بعد . سری تکون داد .
نه مثل پدرش بود، نه پسرعموش؛ کاملا منطقی و بدون حرف اضافهای قبول کرد. احساس میکردم نگاه موشکافانهای داره؛ انگار از افکار و ذهنت خبر داره و فکرت رو میخونه .
داشتم چاییم رو میخوردم که سوگل خانم با صورتی قرمز اومد داخل . -ببخشید خانم معین مجبور شدم، بازم از طرف بازبینی مشکل پیش اومده .
درحالیکه با چشمم براش خط و نشون میکشیدم، خواستم جوابش رو بدم که احسان مفاخر نذاشت : -بهتره الان برم صحبت کنم تا وضعیت بدتر نشده .
سوگل با دستپاچگی گفت : -سلام. ببخشید شما رو ندیدم . -سلام خانم، موردی نیست.. فقط اگه میشه بگین کجا برم؟
سوگل بفرماییدی گفت و راه رو نشونش داد. بعد از چند دقیقه اومد . -پسرش بود؟ چه جذبهای داشت .
-آره، خودش ایران نیست . -چی گفتی بهش؟ -همونایی که میخواستی . -اون چی گفت؟ -دیدی که قبول کرد تفهیمشون کنه . -چه جالب، گفتم گارد بگیره . -چرا؟ -گفتم شاید مثل باباش باشه . -برو ببین چه خبر شد. -جذابم بود .
توبیخگرانه گفتم : -سوگل ! -باشه ببخشید، من رفتم.
وقتی رفت، به حرفهاش خندیدم؛ خودم هم نظرم همین بود. احسان مفاخر واقعا جذابیتهای یک مرد رو داشت؛ درست عین پدرش. خداکنه بتونه مسئله رو حل کنه. باید تا آخر این پروژه یه نذر بزرگی کنم
که بدون مشکل تمومش کنیم. بعد از تقریبا یک ساعت، سوگل زنگ زد و گفت باید به قسمت بازبینی برم. خداروشکر شرکتمون بزرگ بود و تونستم یه قسمتش رو با موقعیت خوب در اختیار گروه بازبینی بذارم.
در زدم و با بفرماییدی داخل رفتم.
-کارم داشتین آقای مفاخر؟
-بله خانم. با بچهها صحبت کردم و قبول کردند کارشون اشتباه بوده، اگه بخواین از مهندسین شما رسما عذرخواهی میکنن.
-نه لازم نیست، ما همه همکار هستیم و قطعا به کمک هم نیاز داریم. از همهی شما میخوام تو این کار کمکمون کنین، البته این لطف شما رو میرسونه. اینم بگم که میدونم بچههای گروه ما هم تقصیراتی دارن و ازتون خواهش میکنم اگه مشکلی بود فقط با خودم در میون بذارید.
اولش انگار ناراحت بودند؛ ولی وقتی این حرفها رو زدم، احساس کردم حالتشون عوض شد و راضی به نظر میرسیدند. رضایی که فکر کنم همه به حرفش گوش میدادند، گفت:
-مطمئن باشید دیگه مشکلی بهوجود نمیاد خانم معین. لبخند زدم، احساس کردم حرفش از ته دل بود. مفاخر که انگار خیالش راحت شده بود، گفت:
-خب دیگه من میرم، یک ساعت دیگه جایی کار دارم.
از اتاق که بیرون رفت، من هم پشت سرش رفتم. -ممنون آقای مفاخر.
برگشت و با نگاهی خشک و سرد گفت:
-تشکر لازم نیست.. خودتون تاثیرگذارتر بودین.
-میتونستم زودتر باهاشون صحبت کنم؛ اما ترجیح میدادم خود آقای مفاخر هم حضور داشته باشن.. به هر حال ممنون که اومدین.
-خواهش میکنم، خداحافظ. و با قدمهای سریعی شرکت و ترک کرد.
نمیدونم چرا احساس کردم مثل باباش نیست. مطمئنم اگه خودش بود طور دیگهای برخورد میکرد. سرم رو تکون دادم و با پسزدن افکارم وارد اتاقم شدم.
***
کار چندتا از پلانها تموم شده بود؛ احتمالا بهزودی برای شروع باید بریم کیش. تو این مدت گروه بازبینی خیلی کمک کردند؛ در واقع رفتارشون بعد از اون روز بهتر شد. دو هفتهای از اون روز گذشته بود، احسان مفاخر چندبار دیگه هم اومد؛ انگار آدم بیوجدانی نبود و بیخیال نشده بود. مشخص بود که خیلی به خانوادهاش احترام میذاره؛ این رو یکی دو باری که تلفنی با مادرش و خواهرش حرف میزد و اتفاقی شنیدم فهمیدم. این بُعد شخصیتی اصلا به باباش شباهت نداشت. یلدا هم گفت مثل اینکه آخر هفته یه مهمونی دعوتند، شاید اونموقع بتونه کاری کنه. اگر هم نتونست بهش میگم تمومه.

۱۶۰

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *