خانه / رمان آنلاین / رمان انتقام نا تمام پارت دوازده

رمان انتقام نا تمام پارت دوازده

با این حرف شیدا خندهام رو که نگه داشته بودم، با یه قهقههی بلند رهاش کردم . سعید: عزیزم افسانه از خودمونه . شیدا هم با لبخند گفت :
-واقعا که، بیحیا!
به خونهی عمو که رسیدیم، ساعت تقریبا نزدیک سه بود. خوب شد به سعید گفتم بره دنبال ماه بانو، وگرنه خودم نمیرسیدم. با شیدا پیاده شدیم. وقتی جلوی ورودی رسیدیم، مرضیه خانم با پسرش، ماهان، داشتند حرف میزدند.
با دیدن ما برگشتند. -سلام . -سلام خاله، سلام داداش ماهان .
مرضیه خانم: سلام دخترای گلم، خوبی افسانهجان؟ -ممنون .
ماهان: با سعید اومدین؟
شیدا: آره، الان رسیدیم. سوگل اینا اومدن؟
مرضیه خانم: نه، مثل اینکه دستهگل آماده نبوده رفتن بگیرن. ماشاءالله بزنم به تخته هردوتون خیلی نازتر شدین .
بعد از چند دقیقه بالاخره شیدا رضایت داد بریم داخل. زن عمو و عمو محمد هم اونقدر از هردومون جلوی بقیه تعریف کردند که از خجالت آب شدیم. رفتم تو اتاق سوگل لباسم و عوض کردم. تو آینه یه نگاه به خودم کردم. شاید دلیل تغییر زیاد صورتم به این خاطر بود که خودم در حالت عادی کمتر آرایش میکردم. رژم صورتی بود؛ ولی آرایش چشمهام تقریبا تیره بود. بعد از اینکه خودم رو چِک کردم، پایین رفتم.
عاقد اومده بود و همهی مهمونها دور سفرهی عقد ایستاده بودند. شیدا قند میسابید و من و یلدا دو طرف پارچه رو روی سر عروس و داماد گرفته بودیم. طبق معمول با سهبار خوندن خطبه بهوسیله عاقد، سوگل بله رو داد. همه کادوهاشون رو دادند، من دو تا سکه براشون خریده بودم. ایستادم خلوت که شد جلو رفتم. سوگل رو بغل کردم.
-تبریک میگم عزیزم، خوشبخت بشی . اون هم درحالیکه بغض کرده بود گفت :
-ممنون خواهری . -تبریک میگم آقا سامان، انشاءالله خوشبخت بشید و همیشه عاشق هم بمونید .
با یه لبخند محوی گفت : -خیلی ممنون افسانهخانم، امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم . -قطعا دارین .
برادرش ماهان هم اومد جلو، من رفتم کنار که راحت باشن. سرگرم صحبت با یلدا بودم که سوگل صدام کرد .
-جانم سوگل؟ -کجایی؟ نمیخوای با خواهرت یه عکس بگیری؟ -گفتم خلوت شد بیام .
چند تا عکس گرفتیم که تو یکیش هم یلدا بود؛ اما با زنگ گوشیش عذرخواهی کرد و رفت حیاط. آخرین عکس، شیدا و سعید و برادر مغرور داماد هم اضافه شدند. بهنظرم اخلاق سامان خیلی صمیمیتر و با احترام بیشتری بود، البته برادرش هم محترم بود؛ ولی یهکم خشک برخورد میکرد.
ماندانا: خب همه سرِ جاتون باشین، من و همسرم هم به عکس اضافه بشیم. ساعت شیش بود که سوگل و سامان رفتن آتلیه. زن عمو هم بقیهی مهمونا که رفتند، خانوادهی سامان و
شیدا رو برای شام نگه داشتند.
ساعت نزدیک نُه بود و همه داخل پذیرایی بودیم و صحبت میکردیم. داشتم به حرفهای شیدا گوش میدادم که با شنیدن اسم خودم از زبون مرضیهخانم به سمتش برگشتم. کنار پسر و شوهرش نشسته بود .
-جانم؟ مرضیه خانم: افسانهجان میگم دیگه باید دور یکی از کارمندات رو خط بکشی .
منظورش به سوگل بود . -آره دیگه، به هرحال همسر و زندگی مشترک خیلی از کار مهمتره .
شیدا: ولی من اگه جای تو باشم یا بیشتر ازش کار میکشم یا اخراجش میکنم . به حرفش خندیدم و مرضیهخانم هم به دفاع از سوگل جواب داد :
-شیدا بخوای پشت سر عروسم توطئه کنی من میدونم و تو . پدر سامان هم که تا الان ساکت بود، گفت :
-مرضیه راست میگه . زن عمو اومد و صورت شیدا رو بوسید و گفت :
-اِ عروسم رو غریب گیر آوردین؟ شیدا هم با لحن لوسی گفت :
-میبینی مامان اذیتم میکنن . همه به لحنش خندیدیم . سوگل و سامان که اومدند، شام رو کشیدیم. من و شیدا هم به شدت در رفت و آمد بودیم.
در حین کارم سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس میکردم. وقتی برگشتم، فهمیدم مرضیهخانم بوده و هربار هم با لبخند نگاهم میکرد. آخرینبار که تقریبا چیدن میز تموم شده بود، برگشتم که مهمونها رو دعوت به شام کنم، مرضیه خانم پیشدستی کرد و گفت :
-عزیزم خسته نباشی، کاش میذاشتی کمکت کنیم . لیلاخانم، مادر شیدا، هم گفت :
-راست میگه دخترم، این شیدای ورپریده هم یه خط درمیون کمک میکنه . -نه ممنون، کار خاصی نبود. همهی کارها رو زنعمو خودشون انجام دادن .
لیلاخانم: از صبح بیشتر کارهای سوگل رو دوشت بوده، تازه عقدکنون شیدا و سعید هم همینطور بود. انشاءالله همه برای عروسیت جبران میکنیم عزیزم .
-خجالتم ندین، من کاری نکردم . آقا ماهان مغرور هم که کلا ساکت بود گفت :
-خاله درست میگن، البته اون دوتا زوج هم حسابی باید جبران کنن . سوگل هم از سالن پذیرایی بیرون اومد، جلوم ایستاد و گونهام رو بوسید و گفت :
-ما چاکر افسانهخانم هم هستیم . به لحنش خندیدیم . بالاخره بعد از دهدقیقه تعریف از من، البته با حضور همهی مهمونها رضایت دادند شام بخوریم.
***
دو روز بعد هم به گشت و گذار گذشت؛ موزه، دربند، نمایشگاه و خیلی جاهای دیگه که همراه سوگل و سامان، سعید و شیدا، ماندانا و شوهرش میرفتیم. البته تو بعضی از جاها یلدا و برادر شوهر مغرور سوگل هم میاومدند. یلدا آخرینبار برام گفت که هنوز هم نتونسته نشونی از مدارکی که میخواستم پیدا کنه. گفت تو ایّام عید نذاشتن بره؛ یعنی میخواستند مسافرت برن که به یلدا هم مرخصی دادند. دیگه احساس میکنم فرستادن یلدا به اون خونه اشتباه بوده؛ ولی خودش میگه تا یه ماه دیگه هم میره شاید تونست کاری کنه.
حالا که قراره از بعد عید برای پروژهی فانوس بیشتر ببینمش، باید از راه دیگهای وارد شم. خانوادهها برای هفتم قرار گذاشتند یه سفر چند روزه به کیش داشته باشیم که بلیت جور نشد؛ اما تعیین کردند که همون روز بریم شمال. گرچه اکثریت برای کیش راضی بودند؛ ولی همین سفر کوچیک رو هم غنیمت دونستند.
داشتم وسایلم رو جمع میکردم، سوگل زنگ زد و گفت باید پیش اونا باشم و میان دنبالم. ماهبانو هم با ماشین عمو اینا میاومد. ساعت نُه راه میافتادیم که برای ناهار برسیم.
یه مانتوی کرم با شلوار جین و شال مشکی پوشیدم، آرایش خیلی محوی انجام دادم و تو حیاط رفتم . ماهبانو: چیزی جا نذاشتی مادر؟
-نه، تا اونجا که یادم بود آوردم . -الویهای که دیشب درست کردی آماده کردم برای همه، اینم سهم شما .
یه پلاستیک داد دستم که توش پر از خوراکی بود . صدای زنگ در اومد.
-اومدن، من وسایل رو میارم شما در رو باز کن . ساک خودم و ماهبانو رو برداشتم، یه نگاه کلی به حیاط و در ورودی انداختم و بیرون رفتم.
-سلام به همگی .
عمو: سلام دخترم، بده من وسیلههات رو، الانم سوگل اینا میرسن .
داشتم با زنعمو مینا احوالپرسی میکردم که صدای ماشین اومد.
زنعمو: بچهها اومدن، برو عزیزم. میدونم پیش ما حوصلهت سر میره، وگرنه با خودمون میبردیمت.
بعد از خداحافظی ازشون به سمت ماشینی که اونطرف کوچه بود، رفتم. در عقب باز شد و سوگل بیرون اومد. از مدل ماشین فهمیدم که مال سامان نیست و برای برادرشه .
-سلام، خوبی؟ -سلام خانم خوشگله، پس چیزی نیاوردی؟ -عمو ساکم رو گذاشت تو صندوق خودش .
دستم رو بالا آوردم و ادامه دادم : -جز این نایلون خوراکی.
-اصل کاری همونه. بریم بشینیم، این دوتا برادر منتظر موندن. اول من نشستم بعد سوگل نشست.
-سلام، ببخشید منتظر موندین . -سلام افسانه خانم، نه بابا این چه حرفیه؟
برادرش هم یه سلام خشک و خالی کرد . از همون اولش که نشستیم، سوگل شروع به حرفزدن کرد. سامان: اون پشت چه خبره؟ سوگل جان یهکم ما رو سرگرم کن، فقط برای افسانهخانم حرف میزنی؟ سوگل: حرفامون دخترونهست، خب شما دوتا هم با همدیگه حرف بزنید . ماهان: راستش من حین رانندگی زیاد حرف نمیزنم، بیشتر شنوندهام. چیزی نمیخورین؟ سوگل: چرا آقاماهان، افسانه مثل اینکه یه چیزایی آورده برامون . نایلون رو باز کردم و گفتم :
-آره، خوب شد یادم انداختی . چهارتا ساندویچ درآوردم و گذاشتم داخل بشقاب و دادم دست سوگل، یه نوشابه هم که نصفش یخ زده
بود پیدا کردم و با لیوان درآوردم . سوگل: الویههای افسانه حرف نداره .
-نوش جان . همه شروع به خوردن کردند. وقتی میخوردم، تازه فهمیدم که چهقدر گشنهام بوده . سامان: خیلی ممنون، واقعا گرسنه بودم .
-نوش جان، بازم هست .
ماهان هم تشکر کرد. همهشون دوتا خوردند.
سوگل از دیدن مناظر ذوق میکرد، آخرش هم هر دو برادر رو راضی کرد که برای هواخوری پیاده بشن. یهکم قدم زدیم، سوگل هم که دوربینش رو آورده بود همهش فیلم و عکس میگرفت. بعد از نیمساعت گفتم :
-سوگل راه نیفتیم؟ -تازه میخوایم بریم اونطرف .
سامان: اگه خستهاید برین تو ماشین . سوگل: نهخیرم خسته نیست .
-چرا، دیشب اصلا خوابم نبُرد. رسیدیم قول میدم سرِحال باشم . سامان: ماهان سوییچ رو بده افسانه  خانم . ماهان: منم خسته شدم، شما هم زود بیاین .
جلوتر از من راه افتاد. از صورتش نمیشد فهمید که خستهست، فکر کنم چون از ماشین دور شده بودیم و برای اینکه من تنها نرم اومد .
با سکوت به ماشین رسیدیم، دزدگیر رو زد و سوار شدیم. ماهان: سردتون نیست؟
-نه، هوا خیلی خوبه . -استراحت کنین . -ممنون. تو ماشین نمیتونم بخوابم، بیشتر حوصلهی راهرفتن نداشتم . -برعکس سوگل شخصیت آرومی دارین .
با لبخند گفتم : -خیلیم آروم نیستم، به موقعش منم شیطنت میکنم؛ اما به نسبت سوگل آره، خیلی آرومتر به نظر
میرسم.. البته نمیدونم از دید دیگران خوب به نظر میرسه یا نه . -مادرم و ماندانا معتقدن که چهرهتون آرامش داره .
از آینه یه نگاه به من انداخت و ادامه داد : -که البته منم باهاشون موافقم .
سَرم رو پایین انداختم و یه ممنون آروم گفتم. این حرف رو خیلیها بهم زدند؛ اما تو آقایون فقط بابا و عمو و سعید بهم گفته بودند. احساس کردم با یه لحن خاصی این حرف رو زد. اصلا دوست نداشتم فعلا
درگیر این جور حرفها بشم. درسته که دخترم و تا بهحال درگیر احساسات جنس مخالف نشدم؛ ولی بهدلیل محبت کافی از بابا و عمو و سعید هم به عنوان برادر، خیلی به این جور مسائل فکر نمیکردم. شاید هم یه دلیل دیگهاش این بود که زیاد تو اجتماع بودم و شناختم از مردها زیاد بود. البته این آقا ماهان نه لحنش بد بود و نه اینکه نگاه بدی داشت. موسیقی لایتی پخش میشد. بعد از دقایقی سوگل و سامان هم اومدند.
ساعت نزدیکِ دو بود که به ویلای عمو رسیدیم. پیاده شدیم، خیلی خسته بودم . -وای مثل اینکه ما آخرین گروهیم که رسیدیم .
ماهان: درسته دیر رسیدیمظد ولی از مناظر و این هوای عالی لذت بردیم. شما برین داخل من و سامان هم با وسیلهها میایم .
با هم رفتیم داخل، عمو و پدرِ شیدا نشسته بودند. سلام کردیم و رفتیم بالا و طبق معمول به سمت اتاقی که همیشه به من و سوگل میرسید رفتیم .
سوگل: آخِیش یه استراحت مَشتی کنیم! -من میرم دوش بگیرم . -پس منم تو یه برگه بنویسم مزاحم نشن تا پنج یهسره بخوابیم . -دیوونه .
بعد از یه دوش سریع حالا واقعا احساس میکنم به خواب نیاز دارم. دیدم سوگل رو تختش با همون لباسها به خواب رفته. من هم بعد از اینکه موهام رو خشک کردم خوابیدم.

*** از پله ها که پایین رفتم، صدای خندیدن بلند آقایون میاومد. تو آشپزخونه رفتم.
-سلام، عصرتون بخیر خانما . همهشون بهم سلام کردند. مرضیهخانم: افسانهجان عروسم کجاست؟
-رفت دوش بگیره، زود میاد . زنعمو: بیا بشین عزیزم یه چیزی بخور، ضعف نکنی . یه صندلی بیرون کشیدم و نشستم.
-مرسی، راستی ماهبانو خوابیده؟ زنعمو: یهکم فشارش بالا بود آقا ماهان دارن معاینهاش میکنن .
-اِ چرا؟ کجان من برم ببینمش؟ مرضیه خانم: چیزی نیست عزیزم نگران نباش، بالا تو اتاق اولی . بلند شدم و دوباره رفتم بالا. خیلی نگران بودم، کاش زودتر میفهمیدم و میرفتم پیشش . در زدم و وارد شدم. ماه بانو رو تخت نشسته بود و ماهان فشارش رو میگرفت.
-چی شده؟
ماهبانو: چیزی نیست دخترم، یهکم فشارم رفته بالا پسرم تو زحمت انداختمت . ماهان: این چه حرفیه مادر، وظیفمه . تازه فهمیدم این ماهان بدبختم حضور داره .
-ببخشید حواسم نبود، سلام.. فشارش چنده؟ درحالیکه گوشیش رو تو کیفش میذاشت، گفت :
-سلام، فشارش رو چهارده هستش، داروهاشون مثل اینکه تموم شده.. الان میرم براش تهیه میکنم . -چرا نگفتی داروهات تموم شده بگیرم؟
ماهبانو: یادم رفت مادر.. شرمنده پسرم . ماهان: نه مادر، گفتم که وظیفمه . ماهبانو: انشاءالله عروسیت جبران کنم . ماهان هم با یه لبخند گفت :
-نفرینم نکنین . ماهبانو: نگو مادر، انشاءالله یه دخترِ خانم، نجیب و تحصیلکرده نصیبت شه . ماهان: ممنون. استراحت کنید تا من برم داروهاتون رو بگیرم . ماهبانو: خدا خیرت بده مادر .
بعد از اینکه رفت، پتو رو روی ماهبانو مرتب کردم، صورتش رو بوسیدم و بیرون رفتم. میخواستم خودم برم داروهاش رو بگیرم.
در رو که بستم، دیدم ماهان هم از اتاق بیرون اومد؛ سوییچ و کُتش دستش بود . -آقاماهان نسخه رو بدین خودم میرم . -نه مشکلی نیست، خودم میرم . -نه، آخه.. آخه شما امروز زیاد رانندگی کردین خستهاید، خودم میرم.. داروخونه هم میدونم کجاست .
اخمی کرد و گفت : -خانم محترم من خسته نیستم، جدا از اونم بیرون یه کاری دارم.. فعلا خداحافظ .
یه خداحافظی زیرلب گفتم، اون هم زود رفت. تو فکر این رفتار جدی و خشن بودم که با صدای سوگل پریدم.
-وای چته دختر، ترسیدم . -ببخشید، میگم چرا نرفتی پایین؟ -ماهبانو فشارش رفته بود بالا اومدم پیشش . -اِی وای.. الان چهطوره؟ -خوبه، آقا ماهان معاینهاش کرد، الانم رفته داروهاش رو بگیره .
رفتیم تو آشپزخونه و عصرونه خوردیم. دکتر عصبانی هم اومد و داروهای ماهبانو رو بهش داد. با سوگل و شیدا رفتیم لب دریا قدم زدیم. شب که شد، آقایون کوبیده درست کردند و خوردیم.
ماه بانو تا شب حالش بهتر شد. همه به این نتیجه رسیدند که فردا بریم جنگل و ناهار اونجا باشیم .
شب شیدا هم به اتاقمون اضافه شد. چون قرار بود صبح زود بیدار بشیم، تقریبا زود خوابیدیم. اولین روزش که خوب بود، دیگه واقعا براساس رفتار و نگاهای مرضیهخانم و ماندانا به این نتیجه رسیدم که یه فکرایی تو سرشونه؛ البته چندباری هم شیدا یه سوتیهایی داده بود.
صبح یه مانتوی مشکی اسپرت با شلوار جین، شال طوسی و سویشرت خاکستری پوشیدم و آماده پایین رفتم. سوگل زودتر رفته بود؛ چون زنعمو کارش داشت. رفتم پیش ماهبانو نشستم.
-خوبی ماه بانو؟ -آره مادر، خدا خیرش بده آقا ماهان رو، از دیروز همهش حواسش به منه . -لطف کردن . -آره واقعا .
راه افتادیم و به اصرار سوگل بازم همراهشون شدم. این سری خیلی راضی نبودم؛ بهخاطر برخورد دیروز ماهان. آدم بیجنبهای نیستم؛ ولی احساس میکنم دیروز بیدلیل عصبانی شد. من واقعا خودم میخواستم داروهای ماه بانو رو بگیرم حرف الکی نزدم، نمیدونم رو چه حسابی اون مدلی با من حرف زد. تو ماشین نشسته بودیم که یادم افتاد کوله پشتیم رو کنار در جا گذاشتم.
-سوگل من زودی برم کولَهم رو بیارم .
سریع پیاده شدم. قصد داشتم قبل از اینکه دکتر خشن بره تو ماشین برگردم. طول حیاط رو طی کردم. دیدم بله، آقای دکتر کوله به دست داره میاد.
جلو رفتم و درحالیکه دستم رو به سمت کوله دراز میکردم گفتم : -خیلی ممنون آقا ماهان . -خواهش میکنم، میناخانم گفتن براتون بیارم . -کوله رو بدین خودم میارم . -مشکلی نیست من میارم .
***نمیخواستم کسی با یه همچین چیز کوچیکی فکر خاصی کنه .
-نه ممنون، خودم میارم.. البته اگه عصبی نمیشین . کوله رو داد دستم و با یه اخمی گفت :
-منظورتون رو واضحتر بگین .
-منظورم دیروزه، داروهای ماه بانو.. من حرف بدی نزدم؛ اما اگه طوری گفتم که شما بد برداشت کردین معذرت میخوام .
خواست جوابم رو بده که ماه بانو صدام کرد . -جانم ماه بانو؟ -افسانه جان مادر، مراقب باش سرما نخوری، تو اول بهار حساستری . -چشم حواسم هست . -برو مادر منتظرت هستن .
رفتم سوار شدم و بالاخره راه افتادیم. تو طول راه سنگینی نگاه دکتر خشن رو احساس میکردم. وقتی رسیدیم، زیرانداز پهن کردیم و نشستیم. سوگل پاسور آورده بود و حکم بازی میکردیم. بعد از ناهاری که خیلی چسبید، با سوگل داشتیم همون اطراف قدم میزدیم.
سوگل: خبری نیست؟ -مثلا چه خبری؟ -یلدا نتونسته کاری کنه نه؟ -نه، فکر کنم کارمون اشتباه بود .
-اینم در نظر داشته باش که پیداکردن اسناد مهمی که تو میخوای توی اون خونه که کمتر از قصر نیست خیلی سخته .
-آره. حالا خودِ یلدا گفته بعد از عید هم تا یه ماه میره. گفت اکثر اتاقهایی رو که مشکوک بود گشته، فقط کتابخونه و اتاق کار اسفندیار مونده .
-خوبه، فکرش رو نکن؛ اگه خدا بخواد پیداشون میکنی . -انشاءالله. تو بگو، متاهلی خوبه؟
خندید و گفت :
-اولش خیلی میترسیدم، خودت که شاهد بودی؛ ولی الان با اینکه چند روز گذشته بهش عادت کردم. به اینکه صبحا حتما صداش رو بشنوم، برای کارام از قبل بهش اطلاع بدم. قبل از عقد فکر میکردم خیلی مسخرهست؛ ولی الان خودم همهی موارد رو رعایت میکنم.
-با اینکه برای پرسیدن این سوال خیلی زوده؛ ولی میگم، اون چیزی که دوست داشتی و مَدِنظرت بود هست؟
-تا الان آره. راستش مامان درست میگه؛ بعدِ عقد مهر و علاقه بیشتر میشه، الان احساسم نسبت به سامان یه دوستداشتنِ عمیقه .
-مبارکت باشه عزیزم . -مرسی.
بعد با یه چشمکی ادامه داد :
-امیدوارم این حس رو تجربه کنی. افسانه یه بوهایی میاد؛ فکر کنم مرضیهجون یه فکرایی تو سرشه، البته همهچیز زیر سر شیداست .
-چهطور؟
-آخه یه بار صداشون رو شنیدم. شیدا میگفت نظرتون چیه، مرضیهجون هم همهش تعریف میکرد. بعد از حرفاشون فهمیدم درمورد تو حرف میزنن. اون شبی که روزش عقد ما بود، مرضیهجون کنار ماهان نشسته بود و آروم براش حرف میزد، منم دیدم که ماهان چندباری هم تو رو نگاه کرد .
-حالا خوبه عقدت بوده، حواست به همهجا هست . -آره دیگه عزیزم. اگه تا چند وقت دیگه نیومدن خواستگاری من اسمم رو عوض میکنم . -باشه میبینیم .
یه دور زدیم و بعد از گرفتن چندتا عکس برگشتیم. شیدا: اِ چرا برگشتین، تازه میخواستم بیام پیشتون. سوگل: خب دوباره میریم، آقایون شما نمیاین؟
سعید و دو برادرا هم اومدند. قدم زدیم و جاهای خیلی قشنگش عکس انداختیم. سه روز اونجا بودیم و به شدت به همه خوش گذشت. سفرکردن برای شناخت آدما خیلی خوبه و من به این نتیجه رسیدم که خانوادهی شیدا و سامان خیلی صمیمی و مهربون هستند. ماندانا فقط روز اولش بود، بعد قرار بود با خانواده شوهرش سفر کنند. ما هم فردا صبح برمیگردیم تهران. پدر سامان همه رو برای سیزدهبدر
دعوت کرد لواسون که همه قبول کردیم. برگشت هم پیش سوگل نشسته بودم، برعکس اومدن انگار سرحالتر بودیم.
اول من رو رسوندند، بعد سوگل. از اونجایی که ما زیاد تو راه توقف داشتیم، بقیه زودتر از ما اومدند.
تا ساعت سه بعد از ظهر استراحت کردیم و ماهبانو عصری بهم گفت که میخواد سوگل و سامان رو پاگشا کنه و قرار شد برای فرداشب همه رو دعوت کنیم. زنگزدن رو هم به عهده خودم گذاشت و خودش رفت سراغ خونه. البته بهخاطر خونهتکونی قبل از عید همهجا تمیز بود. بعد از تماس با خونهی عمو که به زور راضیشون کردم دعوت رو قبول کردند، شمارهی خونهی آقای صدر رو هم از سوگل گرفتم.
بعد از سومین بوق صدای مرضیه خانم اومد : -بله بفرمایید؟ -سلام مرضیه خانم، افسانه هستم .

سلام عزیزم، خوبی؟ ماهبانو جان چهطوره؟ -ممنون، سلام میرسونه . -سلامت باشن . -راستش میخواستم برای فرداشب شام دعوتتون کنم .
-ممنون عزیزم، ما که با دعوت نمیایم. اتفاقا امروز منوچهر میگفت برای عیددیدنی بیایم خونه تون. زحمتت نشه دخترم؟

۱۴۰

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *