خانه / رمان آنلاین / رمان انتقام ناتمام پارت یازده

رمان انتقام ناتمام پارت یازده


با این حرف شیدا خندهام رو که نگه داشته بودم، با یه قهقههی بلند رهاش کردم . سعید: عزیزم افسانه از خودمونه . شیدا هم با لبخند گفت :
-واقعا که، بیحیا!
به خونهی عمو که رسیدیم، ساعت تقریبا نزدیک سه بود. خوب شد به سعید گفتم بره دنبال ماه بانو، وگرنه خودم نمیرسیدم. با شیدا پیاده شدیم. وقتی جلوی ورودی رسیدیم، مرضیه خانم با پسرش، ماهان، داشتند حرف میزدند.
با دیدن ما برگشتند. -سلام . -سلام خاله، سلام داداش ماهان .
مرضیه خانم: سلام دخترای گلم، خوبی افسانهجان؟ -ممنون .
ماهان: با سعید اومدین؟
شیدا: آره، الان رسیدیم. سوگل اینا اومدن؟
مرضیه خانم: نه، مثل اینکه دستهگل آماده نبوده رفتن بگیرن. ماشاءالله بزنم به تخته هردوتون خیلی نازتر شدین .

بعد از چند دقیقه بالاخره شیدا رضایت داد بریم داخل. زن عمو و عمو محمد هم اونقدر از هردومون جلوی بقیه تعریف کردند که از خجالت آب شدیم. رفتم تو اتاق سوگل لباسم و عوض کردم. تو آینه یه نگاه به خودم کردم. شاید دلیل تغییر زیاد صورتم به این خاطر بود که خودم در حالت عادی کمتر آرایش میکردم. رژم صورتی بود؛ ولی آرایش چشمهام تقریبا تیره بود. بعد از اینکه خودم رو چِک کردم، پایین رفتم.
عاقد اومده بود و همهی مهمونها دور سفرهی عقد ایستاده بودند. شیدا قند میسابید و من و یلدا دو طرف پارچه رو روی سر عروس و داماد گرفته بودیم. طبق معمول با سهبار خوندن خطبه بهوسیله عاقد، سوگل بله رو داد. همه کادوهاشون رو دادند، من دو تا سکه براشون خریده بودم. ایستادم خلوت که شد جلو رفتم. سوگل رو بغل کردم.
-تبریک میگم عزیزم، خوشبخت بشی . اون هم درحالیکه بغض کرده بود گفت :
-ممنون خواهری . -تبریک میگم آقا سامان، انشاءالله خوشبخت بشید و همیشه عاشق هم بمونید .
با یه لبخند محوی گفت : -خیلی ممنون افسانهخانم، امیدوارم لیاقتش رو داشته باشم . -قطعا دارین .
برادرش ماهان هم اومد جلو، من رفتم کنار که راحت باشن. سرگرم صحبت با یلدا بودم که سوگل صدام کرد .
-جانم سوگل؟ -کجایی؟ نمیخوای با خواهرت یه عکس بگیری؟ -گفتم خلوت شد بیام .
چند تا عکس گرفتیم که تو یکیش هم یلدا بود؛ اما با زنگ گوشیش عذرخواهی کرد و رفت حیاط. آخرین عکس، شیدا و سعید و برادر مغرور داماد هم اضافه شدند. بهنظرم اخلاق سامان خیلی صمیمیتر و با احترام بیشتری بود، البته برادرش هم محترم بود؛ ولی یهکم خشک برخورد میکرد.
ماندانا: خب همه سرِ جاتون باشین، من و همسرم هم به عکس اضافه بشیم. ساعت شیش بود که سوگل و سامان رفتن آتلیه. زن عمو هم بقیهی مهمونا که رفتند، خانوادهی سامان و
شیدا رو برای شام نگه داشتند.
ساعت نزدیک نُه بود و همه داخل پذیرایی بودیم و صحبت میکردیم. داشتم به حرفهای شیدا گوش میدادم که با شنیدن اسم خودم از زبون مرضیهخانم به سمتش برگشتم. کنار پسر و شوهرش نشسته بود .
-جانم؟ مرضیه خانم: افسانهجان میگم دیگه باید دور یکی از کارمندات رو خط بکشی .
منظورش به سوگل بود . -آره دیگه، به هرحال همسر و زندگی مشترک خیلی از کار مهمتره .
شیدا: ولی من اگه جای تو باشم یا بیشتر ازش کار میکشم یا اخراجش میکنم . به حرفش خندیدم و مرضیهخانم هم به دفاع از سوگل جواب داد :
-شیدا بخوای پشت سر عروسم توطئه کنی من میدونم و تو . پدر سامان هم که تا الان ساکت بود، گفت :
-مرضیه راست میگه . زن عمو اومد و صورت شیدا رو بوسید و گفت :
-اِ عروسم رو غریب گیر آوردین؟ شیدا هم با لحن لوسی گفت :
-میبینی مامان اذیتم میکنن . همه به لحنش خندیدیم . سوگل و سامان که اومدند، شام رو کشیدیم. من و شیدا هم به شدت در رفت و آمد بودیم.
در حین کارم سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس میکردم. وقتی برگشتم، فهمیدم مرضیهخانم بوده و هربار هم با لبخند نگاهم میکرد. آخرینبار که تقریبا چیدن میز تموم شده بود، برگشتم که مهمونها رو دعوت به شام کنم، مرضیه خانم پیشدستی کرد و گفت :
-عزیزم خسته نباشی، کاش میذاشتی کمکت کنیم . لیلاخانم، مادر شیدا، هم گفت :
-راست میگه دخترم، این شیدای ورپریده هم یه خط درمیون کمک میکنه . -نه ممنون، کار خاصی نبود. همهی کارها رو زنعمو خودشون انجام دادن .
لیلاخانم: از صبح بیشتر کارهای سوگل رو دوشت بوده، تازه عقدکنون شیدا و سعید هم همینطور بود. انشاءالله همه برای عروسیت جبران میکنیم عزیزم .
-خجالتم ندین، من کاری نکردم . آقا ماهان مغرور هم که کلا ساکت بود گفت :
-خاله درست میگن، البته اون دوتا زوج هم حسابی باید جبران کنن . سوگل هم از سالن پذیرایی بیرون اومد، جلوم ایستاد و گونهام رو بوسید و گفت :
-ما چاکر افسانهخانم هم هستیم . به لحنش خندیدیم . بالاخره بعد از ده دقیقه تعریف از من، البته با حضور همهی مهمونها رضایت دادند شام بخوریم.

***
دو روز بعد هم به گشت و گذار گذشت؛ موزه، دربند، نمایشگاه و خیلی جاهای دیگه که همراه سوگل و سامان، سعید و شیدا، ماندانا و شوهرش میرفتیم. البته تو بعضی از جاها یلدا و برادر شوهر مغرور سوگل هم میاومدند. یلدا آخرینبار برام گفت که هنوز هم نتونسته نشونی از مدارکی که میخواستم پیدا کنه. گفت تو ایّام عید نذاشتن بره؛ یعنی میخواستند مسافرت برن که به یلدا هم مرخصی دادند. دیگه احساس میکنم فرستادن یلدا به اون خونه اشتباه بوده؛ ولی خودش میگه تا یه ماه دیگه هم میره شاید تونست کاری کنه.
حالا که قراره از بعد عید برای پروژهی فانوس بیشتر ببینمش، باید از راه دیگهای وارد شم. خانوادهها برای هفتم قرار گذاشتند یه سفر چند روزه به کیش داشته باشیم که بلیت جور نشد؛ اما تعیین کردند که همون روز بریم شمال. گرچه اکثریت برای کیش راضی بودند؛ ولی همین سفر کوچیک رو هم غنیمت دونستند.
داشتم وسایلم رو جمع میکردم، سوگل زنگ زد و گفت باید پیش اونا باشم و میان دنبالم. ماهبانو هم با ماشین عمو اینا میاومد. ساعت نُه راه میافتادیم که برای ناهار برسیم.
یه مانتوی کرم با شلوار جین و شال مشکی پوشیدم، آرایش خیلی محوی انجام دادم و تو حیاط رفتم . ماهبانو: چیزی جا نذاشتی مادر؟
-نه، تا اونجا که یادم بود آوردم . -الویهای که دیشب درست کردی آماده کردم برای همه، اینم سهم شما .

یه پلاستیک داد دستم که توش پر از خوراکی بود . صدای زنگ در اومد.
-اومدن، من وسایل رو میارم شما در رو باز کن . ساک خودم و ماهبانو رو برداشتم، یه نگاه کلی به حیاط و در ورودی انداختم و بیرون رفتم.
-سلام به همگی .
عمو: سلام دخترم، بده من وسیلههات رو، الانم سوگل اینا میرسن .
داشتم با زنعمو مینا احوالپرسی میکردم که صدای ماشین اومد.
زنعمو: بچهها اومدن، برو عزیزم. میدونم پیش ما حوصلهت سر میره، وگرنه با خودمون میبردیمت.
بعد از خداحافظی ازشون به سمت ماشینی که اونطرف کوچه بود، رفتم. در عقب باز شد و سوگل بیرون اومد. از مدل ماشین فهمیدم که مال سامان نیست و برای برادرشه .
-سلام، خوبی؟ -سلام خانم خوشگله، پس چیزی نیاوردی؟ -عمو ساکم رو گذاشت تو صندوق خودش .
دستم رو بالا آوردم و ادامه دادم : -جز این نایلون خوراکی.
-اصل کاری همونه. بریم بشینیم، این دوتا برادر منتظر موندن. اول من نشستم بعد سوگل نشست.
-سلام، ببخشید منتظر موندین . -سلام افسانه خانم، نه بابا این چه حرفیه؟
برادرش هم یه سلام خشک و خالی کرد . از همون اولش که نشستیم، سوگل شروع به حرفزدن کرد. سامان: اون پشت چه خبره؟ سوگل جان یهکم ما رو سرگرم کن، فقط برای افسانهخانم حرف میزنی؟ سوگل: حرفامون دخترونهست، خب شما دوتا هم با همدیگه حرف بزنید . ماهان: راستش من حین رانندگی زیاد حرف نمیزنم، بیشتر شنوندهام. چیزی نمیخورین؟ سوگل: چرا آقاماهان، افسانه مثل اینکه یه چیزایی آورده برامون . نایلون رو باز کردم و گفتم :
-آره، خوب شد یادم انداختی . چهارتا ساندویچ درآوردم و گذاشتم داخل بشقاب و دادم دست سوگل، یه نوشابه هم که نصفش یخ زده
بود پیدا کردم و با لیوان درآوردم . سوگل: الویههای افسانه حرف نداره .

-نوش جان . همه شروع به خوردن کردند. وقتی میخوردم، تازه فهمیدم که چهقدر گشنهام بوده . سامان: خیلی ممنون، واقعا گرسنه بودم .
-نوش جان، بازم هست .
ماهان هم تشکر کرد. همهشون دوتا خوردند.
سوگل از دیدن مناظر ذوق میکرد، آخرش هم هر دو برادر رو راضی کرد که برای هواخوری پیاده بشن. یهکم قدم زدیم، سوگل هم که دوربینش رو آورده بود همهش فیلم و عکس میگرفت. بعد از نیمساعت گفتم :
-سوگل راه نیفتیم؟ -تازه میخوایم بریم اونطرف .
سامان: اگه خستهاید برین تو ماشین . سوگل: نهخیرم خسته نیست .
-چرا، دیشب اصلا خوابم نبُرد. رسیدیم قول میدم سرِحال باشم . سامان: ماهان سوییچ رو بده افسانه خانم . ماهان: منم خسته شدم، شما هم زود بیاین .

جلوتر از من راه افتاد. از صورتش نمیشد فهمید که خستهست، فکر کنم چون از ماشین دور شده بودیم و برای اینکه من تنها نرم اومد .
با سکوت به ماشین رسیدیم، دزدگیر رو زد و سوار شدیم. ماهان: سردتون نیست؟
-نه، هوا خیلی خوبه . -استراحت کنین . -ممنون. تو ماشین نمیتونم بخوابم، بیشتر حوصلهی راهرفتن نداشتم . -برعکس سوگل شخصیت آرومی دارین .
با لبخند گفتم : -خیلیم آروم نیستم، به موقعش منم شیطنت میکنم؛ اما به نسبت سوگل آره، خیلی آرومتر به نظر
میرسم.. البته نمیدونم از دید دیگران خوب به نظر میرسه یا نه . -مادرم و ماندانا معتقدن که چهرهتون آرامش داره .
از آینه یه نگاه به من انداخت و ادامه داد : -که البته منم باهاشون موافقم .
سَرم رو پایین انداختم و یه ممنون آروم گفتم. این حرف رو خیلیها بهم زدند؛ اما تو آقایون فقط بابا و عمو و سعید بهم گفته بودند. احساس کردم با یه لحن خاصی این حرف رو زد. اصلا دوست نداشتم فعلا
۱۳۰

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *