خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان اقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو یک

رمان اقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت بیستو یک

چپ چپ نگاهم کرد و با گفتن به درکی از اتاق خارج شد..صدای اهنگ بلندی از طبقه پایین به گوش میرسید

سریع موبایلمو برداشتم و زدم بیرون

اصلا اونطوری که فکر میکردم نبود
فک میکردم یه عده عین قوم مغول الان باید وسط باشن و تو هم بلولن ولی چند نفر خیلی عادی وسط میرقصیدن و بقیه ام گروه گروه نشسته یا ایستاده پیک بدست یا دست خالی کنار هم حرف میزدن و میخندیدن

با چشم دنبال دنیا میگشتم که چشمم خورد به یه مرده ۳۴..۵ سالع که زل زده بود بهم، یکم عین چسخلا نگاهش کردم و بعد رومو برگردوندم

بلاخره دنیا رو پیدا کردم..عین این زنای خراب لم داده بود رو صندلی و پاهاشو از هم باز کرده بود یه پیک مشروبم تو دستش بود

چشمام گشاد شد، این چه وضعیه؟!!
با حرص سمتش رفتم و محکم زدم تو سرش که دماغش رفت تو جام تو دستش

جیغی زد به سرفه افتاد:

_تو تاریخت..سوختمممم

_حقته، از کی تا حالا ازین غلطا میخوری

بین سرفه هاش گفت:

_نمیخوردم که سگ ماده برا کلاسش گرفته بودم دستم

چپ چپ نگاهش کردم و مقابلش نشستم:

_خدا شفات بده مخ نداری

عقی زد و گفت:

_خفه شو اشغال همش رفت تو حلقم

_دهنتو که نکردم تو اون

عاقل اندر سفیه بهم نگاه کرد:

_ببخشید که من دماغم به حلقم راه داره

به رقصنده ها اشاره کرد:

_بابا اینا خیلی باکلاسن من فکر میکردم الان همه وسط باشن همو بمالن

_خاک تو سرت با این طرز حرف زدنت دنیا یکم خانوم باش

برو بابایی گفت و دوباره مشغول دید زدن شد..بدون ضایع بازی دنبال علیسان گشتم، کنار رامین ایستاده بود و با چند تا پسر دیگه گرم گرفته بود

سنگینی نگاهمو حس کرد و برگشت سمتم

لبخند خبیثی بهش زدم و ابروهامو بالا انداختم

خندید و نگاهشو گرفت، قشنگ تمسخر و ازین فاصله ام تو خندش حس کردم، با حرص رومو برگردوندم.. من باید این شرط و میبردم

خب بذار یه کیس مناسب انتخاب کنم، نگام افتاد به یه پسر خوشتیپ که تنها نشسته بود و مشروب میخورد

زل زدم بهش..خیلی خر بود نمیدونم یا از مستی زیاد ولی محلم نمیذاشت بلاخره انقد عین بز نگاهش کردم تا برگشت نگام کرد

زل زل تو چشم هم نکاه میکردیم..یع لبخند زد که جوابشو دادم، بلاخره بسات لهو العبش رو ول کرد و اومد سمتم، با ذوق زل زده بودم بهش که یهو وسط راه توسط علیسان کشیده شد و باهاش شروع کرد حرف زدن

بعد به یه چیزی اشاره کرد، پسره ام رفت سمتش

با پلکی که میپرید زل زده بودم بهش، نگام کرد و لبخند ژکوندی زد

مشتم و کوبیدم رو پامو رومو برگردوندم، عه پس اینجوریه علی اقا!
اوکی.. من یک دهنی از تو سرویس کنم

پا شدم و دست دنیا رو کشیدم:

_پاشو بریم برقصیم

سریع از جاش پا شد و با ذوق گفت:

_عا گفتی همچین هوس کردم

با اینکه رقصیدن با اون لباس برام سخت بود ولی تا اونجایی که تونستم عشوه ریختم

دنیا که فقط شونه هاشو میلرزوند، شبیه بابا بزرگ خدابیامورزم میرقصید 😐

یهو دیدم دارن نورا رو کم میکنن.. و رقص نور و به فضا اضافه میکنن

اوه… تازه یه ذره شبیه پارتی شد، کنار گوشه دنیا که عین خر وول میخورد گفتم:

_یه نگاه به لباسای اینا بکن خداییش، اینا چیه ما پوشیدیم

همونطور که میلرزوند گفت:

_اشکال نداره بابا ما دفعه اولمون بود دفعه بعد لباس کوتاه میگیریم، حالااا آهههه بیا

_چخه، عین ادم برقص

خودمو از دنیا دور کردم که فکر نکنن باهاشم، والا بخدا ابرو ریزیه…:

_حیف نیست خانومی به این زیبایی تنها برقصه

تا برگشتم به سمت صدا، صدای عصبی علیسان و شنیدم:

_نه حیف نیست، بفرمایید اقا

به پسره ۲۵، ۶ ساله ای که تیپ معقولی داشت نگاه کردم، اوا.. من اینو میخوام

خیلی محترمانه رو به علیسان گفت:

_با شمان؟ ببخشید نمیدونستم

اومد بره که گفتم:

_نه من با ایشون نیستم

برگشت سمتم که علیسان سریع دستمو گرفت:

_با منه اقا، بفرمایید

بلند گفتم:

_دروغ میگه نیستم

پسره گیج بهمون نگاه کرد، علیسان بازومو محکم فشار داد و کنار گوشم با حرص گفت:

_خفه شو

_خودت خفه شو عآشغال

پسره هنوز ایستاده بود نگاهمون میکرد..علیسان با عصبانیت گفت:

_براچی ایستادی؟ برو دیگه

به رفتنش نگاه کردم، بیچاره همچین توپید بهش که ترسید..بازومو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:

_براچی تو کار من دخالت میکنی؟ مگه همین شرطمون نبود؟

_حق نداری با عشوه و لوند بازی کسی رو به خودت جلب کنی

عین خودش صدامو بلند کردم، خداروشکر انقدر صدای اهنگ بلند بود که کسی توجهش سمت ما جلب نشه، چون در حالت عادی همه نگاهمون میکردن:

_برو بابا کدوم عشوه؟ من کاری نکردم که.. تو غیرتی شدنتو ننداز گردن عشوه ریختن من، اصلا تو که نمیتونی ببینی کسی بیاد کنار من غلط میکنی ازین شرطا میذاری

باز شدن اخماش و قشنگ حس کردم.. یکم مکث کرد و دوباره به حالت اولش برگشت، خندید و گفت:

_تو خودتو چی تو زندگی من تصور کردی؟

چشمام گشاد شد..ادامه داد:

_اگر من کاری کردم فقط بخاطر این بود که مردایی که میان دنبالت رو میشناسم، همشون دنبال یه چیزن

مشتشو فشار داد و داخل جیب شلوارش فرو کرد:

_فعلا امانتی دستم، وقتی برگشتیم تهران برو با هر کس دوست داشتی لاس بزن

به غرورم برخورد، آره جون عمت تو راست میگی

با پوزخند گفتم:

_انتظار نداشتم نشناسیشون، بلاخره خودت در راس اونا قرار داری..در ضمن من عین تو نیستم که دنبال لاس زدن با اینو اون باشم

منتظر جوابش نموندم و به سمت پله ها دوییدم..دیگه داشت اشکم در میومد

در اتاقی که قبلا توش بودیم و باز کردم که با دیدن صحنه رو به روم یه لحظه چشمام درشت شد، یا روح القدوس

عین بز زل زده بودن بهم، به تته پته افتادم:

_ببخشید مزاحم شدم به کارتون برسید

سریع در و بستم و تکیه دادم بهش..چشمامو روی هم فشار دادم تا اون صحنه از جلوی چشمم بره

حالا شاید زن و شوهر بوده باشن!!

_خفه شو ماریا اصلا به تو چه؟

چشمام بسته بود و داشتم نفس عمیق میکشیدم که یهو دستم کشیده شد..این دفعه دیگه چشمام از حدقه زد بیرون، به مرد قوی هیکلی که دستم و گرفته بود و به سمت یکی از اتاقا میکشوندنم نگاه کردم:

_چیکار میکنی؟

جوابمو نداد، از کل هیکلش بوی الکل میومد..ایندفعه جیغ زدم:

_با توام کره خر میگم چه غلطی داری میکنی؟

پرتم کرد تو اتاق و خودشم وارد شد، اومدم از زیر دستش در برم که محکم دستشو در کمرم حلقه کرد و در و با اون یکی دستش بست..قلبم رو هزار میزد انقدر شوکه بودم که نمیفهمیدم داره چه غلطی میکنه فقط جیغ میزدم:

_
جیغ زدم:

_چخهههه، ولم کن حیوون وحشی

با صدای زمختی گفت:

_الان ولت میکنم

و پرتم کرد روی تخت، بدنم از ترس داشت میلرزید..به خودم لعنت میفرستادم که این لباس دست و پا گیر و خریدم

در همین حین صدای جر خورد دامن لباسمو تا بالا شنیدم، جیغ زدم:

_مگه خشتک باباته اینجوری جرش میدی؟

اومدم برم عقب که لنگامو گرفت و کشیدم سمت خودش..از خجالت داشتم اب میشدم، پاهامو به زور به هم چسبونده بودم و اشکالم دیدم و تار کرده بود

با عجز داد میزدمو کمک میخواستم، اما مطمعن بودم صدام به گوش اون پایینیا نمیرسید

دیگه داشتم نا امید میشدم که در اتاق با ضرب باز شد، تا علیسان و دیدم انگار دنیا رو بهم دادن وول خوردم که برم سمتش اما مگه این گوریل میذاشت؟
علی مات منظره رو به روش به منو مرده نگاه میکرد، تغییر رنگشو از همینجا هم حس میکردم

یهو یه عربده ای کشید و حمله کرد سمت مرده که من یه لحظه کپ کردم

بلاخره مرده هیکل دو تنیش و از روم برداشت، یا لهتره بگم علیسان هلش داد اونور:|

میشه گفت علیسان در برابرش جوجه بود، ولی کتک مبخورد بازم

داد زدم:

_بزنش ننه سگِ عاشغالو

تو همون هیری ویری دنیا ام اومد، تا منو دید جیغی زد:

_ماریااااا؟ کی خشتکتو پاره کرده؟

به خودم که لنگام از هم باز شده بود و شورتم تابلو بود نگاه کردم

سریع پاهامو جمع و جور کردم و بین گریه هام داد زدم:

_برو رامین و صدا کن تا نکشتتش

نگاهی به علیسان و مرده انداخت و بعد به من:

_این میخواست به تو تجاور کنه؟

بعد رو به مرده که حالا نشسته بود رو سینه علیسان و با مشت میزد تو صورتش کرد و جیغ زد:

_تو میخواستی رفیق منو پاره کنییییی؟

با گریه و نگرانی به علیسان نگاه میکردم، داشتم پس میوفتادم دیگه اما توان حرکت کردن نداشتم

یهو دیدم دنیا کفشاشو در اورد و حمله کرد سمت مرده، با پاشنه کفش چنان کوبید تو سرش که قشنگ جا به جا شدن جم جمشو حس کردم، مشتش رو هوا خشک شده بود..تا به خودمون بیایم پخش زمین شد

پاشنه کفششو انگار تفنگه فوتی کرد و خونسرد گفت:

_پدر سگ

داشتم با دهن باز بهش نگاه میکردم که اومد سمتم و شونه هامو گرفت، با نگرانی گفت:

_خوبی؟ اشکال نداره خرجش هر چقدر شد از حلقش میکشیم بیرون دوباره میدوزیم پردتو غصه نخور خواهری

پلکم دیگه داست میپرید

به زور گفتم:

_ب..برو رامین و صدا کن بیاد بالا

با حرص گفت:

_من با اون پشمالوعه پاپتی حرف نمیزنم

_گمشو دنیا

چنان عصبی گفتم که سریع رفت پایین، علیسان به سرفه افتاده بود، همه جای صورتش پر از کبودی و زخم بود، دلم طاقت نیاورد از جام پا شدم و سعی کردم دامنم و طوری بگیزم که همه جام نزنه بیرون

جلوش زانو زدم و دستم و رو صورتش گذاشتم، چشماش بسته بود و سرشو به دیوار تکیه داده بود:

_خو..خوبی؟

لای چشماشو باز کرد و عاقل اندر سفیه نگام کرد:|

_عالیم

لب ورچیدم، با عصبانیت ادامه داد:

_میدونی اگر دیر تر میرسیدم ممکن بود چه بلایی سرت بیاد؟

از تصورش موهای بدنم سیخ شد، بغضم و با اب دهنم قورت دادم و گفتم:

_مگه تقصیر منه؟

داد زد:

_آره تقصیر توعه لعنتیه…آی

اگر تو موقعیت دیگه ای بودیم حتما عصبی میشدم از لحنش ولی الان بهش مدیون بودم
نمیتونستم جبهه بگیرم

اروم گفتم:

_باشه تکون نخور الان رامین میاد

همون موقع رامین و دنیا وارد شدن، رامین با دیدن وضعیتمون و اون گوریلی که دراز به دراز وسط اتاق افتاده بود سوتی کشید که دنیا مرگی نسارش کرد:

_چه کردی داداش، چجوری از پس این نره خر بر اومدی؟

دنیا با خوشحالی گفت:

_من زدمش، همچین زدم بیهوش شد

رامین چپ چپ نگاهش کرد کرد و گفت:

_اره از توعه وحشی هر چیزی برمیاد

قیافه دنیا دیدنی شده بود، رامین زیر بغل علیسان و گرفت و از اتاق بردش بیرون منم سریع رفتم تو یکی از اتاقای دیگه و به دنیا گفتم یه لباس برام جور کنه

هنوز بدنم داشت میلرزید
به علیسان که یخو اروم روی کبودیاش فشار میداد و اخماش تو هم بود نگاه کردم، تا حالا انقدر عصبی ندیده بودمش عین سگ میترسیدم ازش

تو این وضعیت دنیا و رامینم هی کل کل میکردن:

رامین_ داداش کاری هست برات انجام بدم؟

دنیا با حرص گفت:

_تو مگه کاری ام بلدی بکنی؟

رامین چپ چپ نگاهش کرد:

_کسی با تو صحبت نکرد قاشق نشُسته

_من قاشق نشُستم تو کو.. ناشوری:|

رامین قرمز شد:

_عه دوس داری؟

دنیا که دید تیرش به هدف خورده پوزخند ظریفی زد و گفت:

_من که نه ولی جزوه پسرایی که امروز دیدنش شاید کسی پیدا بشه که دوس داشته باشه

رامین قیافش دیدنی شده بود..از لای دندوناش گفت:

_دیگه داری زیاده روی میکنی میبرمت تو یکی از همین اتاقا..

دنیا با غیض گفت:

_برو خودتو بشور بابا این گنده اومدنا به تو نمیاد

_وایسا گنده رو بهت نشون ب…

_خفه شییید دیگه

با داد علیسان هر سه تامون پریدیم..به در اشاره کرد و با داد ادامه داد:

_گمشید بیرون نه کمکتونو میخوام نه خودتونو

دنیا و رامین یکم با نفرت به هم نگاه کردن و بعد به سمت در راه افتادن، منم پا شدم برم بیرون که داد زد:

_تو کدوم گوری میری؟

یک قد پریدم، برگشتم سمتش و با ترس گفتم:

_خودت گفتی برید

_اونا رو گفتم ب تو چه؟ تو بیرون بری بیشتر درد سر درست میکنی

اخمامو کشیدم تو همو با حالت قهر رفتم سر جام نشستم
از طرفی خود خوری میکردم بابت زخمای صورتش، از طرفی ام نمیخواستم نشون بدم که نگرانم
کلا درگیر بودم با خودم!

_بیا یه لباس بده بهم یقم پاره شده

_نوکرت نیستم دستور میدی بهم

برزخی شد:

_سر توعه نمک نشناس اینطوری به فنا رفتما حواست هست؟

احساس شرمندگی کردم و سرمو انداختم پایین:/
رفتم از تو چمدونش یه بلوز مشکی جذب برداشتم و اومدم دادم دستش
نگاهی بهم انداخت و بدون تشکر کردن بلوز از دستم گرفت

جلوش وایساده بودم که دیدم با یه حرکت پیرهنشو از بالا دراورد، هینی کشیدم و پریدم عقب

ابروهاشو داد بالا و به قیافه گرخیده و پشمای ریخته شدم نگاه کرد:

_شلوارمو درارم چیکار میکنی؟

قیافمو به حالت اولیه برگردوندم و با حرص نگاهش کردم و گفتم:

_با زانو میزدم اون جایی که نباید

خندش گرفت و گفت:

_با دستم بزنی قبوله

اومدم جیغ بزنم که سریع گفت:

_یه لیوان ابم بده

چپ چپ نگاهش کردم و از روی عسلی پارچ و لیوان و برداشتم و یه لیوان پر کردم دادم دستش

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *