خانه / رمان آنلاین / رمان آخرین بلیت تهران / رمان اخرین بلیت تهران/پارت هجده

رمان اخرین بلیت تهران/پارت هجده

 

لبخند نیم بندی زدم؛ نمی دونم چرا انتظار داشتم اسم این یکی رو بذاره فلسفه!
تعارفش کردم به نشستن پشت یکی از میز هایی که به تازگی خالی شده بود؛ نیما هم بالاخره دل کند از در و دیوار کافه و تنها جمله ای که گفت، این بود:
-کاش یه کافه برد گیم زده بودی!
ازشون فاصله گرفتم تا گارسون رو صدا بزنم برای بردن منو. هدیه اشون رو تو اتاق مدیریت، کنار هدیه ها و سبد های دیگه ی گل گذاشتم و برگشتم به سالن.
ساعت یازده شب بود و دیگه کم کم کافه داشت خلوت می شد؛ از ساعت پنج که افتتاحیه بود تا حالا یک سره کار کرده بودیم. رفتم سراغ غزل و ازش خواستم نیکی رو به خونه ببره، همین حالا هم کلی خسته شده بود و قاعدتا باید این موقع می خوابید!
نیم ساعت بعد، نیما و پرستو هم رفتند و آخر های ساعت کاری بود که همه ی میز ها جز یکی دو‌تا کاملا خالی شده بودند!
خیلی خسته بودم و ساعت ها بود که با بوت های پاشنه بلند، طول و عرض کافه رو‌قدم‌زده بودم!
گارسون ها داشتند میز ها رو جمع می کردند که صدای باز شدن در ورودی کافه، توجهم رو جلب کرد! می خواستم برگردم و به هر کسی که بود، بگم ساعت کاری کافه به اتمام رسیده اما با دیدن اونی که انتظار اومدنش رو به هیچ وجه نداشتم، از تعجب دهانم باز موند!
داشت با چشم هاش، محیط کافه رو می گشت و چند ثانیه ی بعد، پیدام کرد و با قدم هایی منظم به سمتم‌ اومد!
اولین چیزی که تو اون لحظه به ذهنم‌ رسید این بود که چقدر تو لباس های رسمی خوشتیپ تره!
سلام که کرد، تازه به خودم اومدم! صاف ایستادم و مات، جوابش رو دادم:
-سلام!
تنگ شیشه ای گل رو به سمتم گرفت و گفت:
-ببخشید که به موقع نیومدم! سر کار بودم و تا به خونه برگردم و حاضر شم و بیام، خیلی طول کشید! مبارک‌باشه؛ همونی شده که می خواستی! مطمئنم به زودی زود، می درخشه!
با دهانی باز، نگاهش کردم! پریروز که متن دعوت رو براش پیامک کرده بودم، فکرش رو هم نمی کردم که ده دقیقه به دوازده امشب، بیاد!
دست هام رو برای گرفتن تنگ بالا بردم و محکم بین انگشت هام گرفتمش! لبخند رو لب هاش بود!
تا خواستم لبخند بزنم، صدای ظریفی حواسم رو مختل کرد:
-سلام!
با گیجی سرم رو پایین آوردم و به دخترک‌ ریز نقشی خیره شدم که کنارش ایستاده بود!
چطور…چطور تا الان متوجه حضورش نشده بودم؟! این دخترک دیگه کی بود؟

متعجب صورت دخترک رو از نظر گذروندم؛ زیادی کم سن و سال به نظر می رسید! نگاه پرسشیم رو که روونه ی صورت پناهی کردم، معرفی کرد:
-الهه؛ دختر خاله ام!
و رو به من ادامه داد:
-خانم بهرامی!
صدای دختر انقدری ظریف و ضعیف و ناواضح بود که ناچار می شدم کلمه هاش رو حدس بزنم:
-خوشوقتم؛ اینجا خیلی قشنگه! مبارک‌ باشه!
سری به نشونه ی تشکر تکون دادم و بعد از دعوت کردنشون به نشستن، عذر خواهی کردم و گفتم:
-چند لحظه تنهاتون می ذارم و بر می گردم!
و با برداشتن تنگ گل، ترکشون کردم و یک راست رفتم به آشپزخونه ؛ به یکی از گارسون ها سفارششون کردم و بعد به اتاق مدیریت رفتم! تنگ گل رو گذاشتم روی میزم؛ هنوز هم حضور اهدا کننده اش رو باور نمی کردم! خصوصا که برای اتمام کار ها هم خودش نیومده و دوستش رو فرستاده بود و آخرین دیدارمون همون شبی بود که رسونده بودمش؛ همون شب عجیب غریب که قریب به یک ماه و نیم ازش می گذشت!
اتاق رو ترک کردم و وقتی دوباره بهشون ملحق شدم که گارسون سفارشاتشون رو گرفته بود!
رو به روشون نشستم و خطاب به پناهی گفتم:
-اومدنت برام عجیب بود. منتظرت نبودم!
خندید و بحث رو عوض کرد:
-تا کی درگیر اینجا بودی؟
به سختی با خمیازه ام مقابله کردم و گفتم:
-تا یک دقیقه قبل از افتتاحیه! باورت می شه این مدت شب ها بیشتر از سه چهار ساعت نخوابیدم و صبح ها قبل از همه اینجا بودم؟ قبل از شروع فکرش رو هم نمی کردم اینجا انقدر کار داشته باشه!
نگاهم به دختر افتاد که سرش پایین بود و داشت با گل های طبیعی روی میز بازی می کرد! دلم می خواست داستان و فلسفه ی حضورش کنار پناهی رو بدونم اما غیر قابل نفوذ تر از این حرف ها به نظر می رسید که بشه درموردش سوال پرسید!
-خسته نباشی!
نگاهم رو متوجه پناهی کردم؛ چرا اسم کوچیکش باز فراموشم شده بود؟ در گیر یادآوری اسمش بودم که گفت:
-از اینجا خیلی برای الهه تعریف کرده بودم؛ دلش می خواست اینجا رو ببینه!
دخترک حتی با ذکر شدن اسمش هم سرش رو اونقدری بالا نیاورد که باید! چش بود؟

پرسیدم:
-باهم زندگی می کنید؟
و پناهی جوابم رو داد:
-من از دوازده سالگی با خانواده ی خاله ام زندگی کردم!
با حرفش تونستم پازل ها رو کنار هم بچینم! مادرش فوت شده بود؛ پدرش ترکش کرده بود و حالا می گفت که از دوازده سالگی با خانواده ی خاله اش زندگی کرده؛ تازه فهمیدم که این دختر چرا اینجاست!
رو به دختر پرسیدم:
-شما همیشه انقدر کم حرفین؟
بالاخره سرش رو بالا آورد و متعجب و ترسیده نگاهم کرد! جوری که ناچار شدم سوالم رو پیش خودم مرور کنم تا ببینم حرف بدی نزده باشم!
لب هاش تکون خوردند اما کلمه ای که گوش بتونه بشنوه و مغز پردازشش کنه تولید نکرد! در عوض پناهی گفت:
-الهه کلا یه خورده کم حرفه!
حس کردم چیزی به گریه کردن دخترک نمونده؛ بخاطر همین قضیه رو کش ندادم و با رسیدن سفارش ها کلا فراموشش کردم!
سفارشاتشون که رو میز چیده شد، من هم سفازش یه لیوان بزرگ چایی دادم و رو به مهمون هام گفتم:
-بفرمایید! امیدوارم دوست داشته باشین و مشتری شین!
و چشمکی تحویل پناهی دادم! آه… اسمش امیر حسین بود! تازه بخاطر آوردم!
خوش خلق از باز کردن گره ی ذهنیم، رو به دختر گفتم:
-شما هم حتما تشریف بیارین. خوشحال می شم‌ دوباره ببینمتون!
مودبانه تشکر کرد؛ لب های خوشگلی داشت.
رو به پناهی گفتم:
-درست نیست الان مطرحش کنم اما تصویر یکی از دوربین ها رو نمی تونم بگیرم. باید چکار کنم؟ ممکنه دوربین سوخته باشه؟
پرسید:
-کدوم یکی؟
-همونی که تصویر ورودی کافه رو می گیره!
آخرین جرئه ی لاته اش رو نوشید و پرسید:
-الان چکش می کنم! سیستم پخش تصویرهاشون کجاست؟
جواب دادم:
-مانیتور اتاق مدیریت . الان هم‌در حال ضبطه!
از جاش بلند شد و تیپ منحصر به فردش نگاهم رو خیره کرد! کمتر پیش می اومد که نوع پوشش توجهم رو جلب کنه اما امشب پناهی این قانون ذهنیم رو نقض کرده بود.
راه افتاد به سمت در ورودی؛ جایی که دوربین نصب بود و چند لحظه ی بعد برگشت و پرسید:
-می تونم سیستم رو چک کنم؟
گفتم :
-حتما!
و برای اینکه دختر تنها نمونه خودم همراهش نرفتم و از یکی از گارسون ها خواستم که همراهیش کنه!

سر که چرخوندم متوجه شدم دختر به صورتم خیره شده! با نگاهم که غافلگیر شد، لبخند کمرنگ و دست وپاچه ای تحویلم داد!
شال ساده و تک رنگ صورتی بهش نمی اومد! اما قبل از اینکه در مورد زیبایی یا زشتیش بخوای نتیجه ای بگیری، لب هاش خودنمایی می کردند و کفه ی ترازوی قضاوتت رو به نفع زیباییش می بردند بالا!
احتمالا که جناب دوربین عاشق این دخترک بود که تو این موقعیت، با خودش همراش کرده بود!
لیوان چاییم رو به لب هام نزدیک کردم و تصمیم به نوشیدنش داشتم که با سوال دختر شوکه شدم:
-شما چند سالتونه؟
سوال جالبی بود تو این موقعیت؛ نگاهش که کردم، چشم هاش دو دو زدند! زود جواب دادم که پس نیفته:
-بیست و شش! تازه رفتم تو بیست و شش!
نفسی که بعد از جواب دادن به سوالم کشید، مشکوکم کرد؛ چرا باید با دونستن سن من نفس راحت می کشید؟ پرسیدم:
-تو چند سالته؟
دست هاش رو تو هم قفل کرد:
-هنوز نوزده سالم نشده!
کمتر بهش می خورد! ناخواسته یاد هجده نوزده سالگی خودم افتادم که اصلا شبیه به الانِ این دختر نبود!
پرسیدم:
-درس می خونی؟
صداش یکم بلند تر و واضح تر شد وقتی جواب داد:
-ترم دو پرستاری!
از قصد پرسیدم:
-امیرحسین درباره ی من بهت چی گفته؟
و از حالت صورتش و واکنشش، به خواسته ام رسیدم؛ دخترک عاشقش بود!
به لب های آویزونش که ناواضح می گفتند:
-چیز خاصی نگفته!
خیره شدم‌ و بعدش، حالت غمگین چشم هاش منصرفم کرد از ادامه دادن به سرگرمیم!
صدای پناهی هر دومون رو از وضعیتی که من درست کرده بودم، بیرون کشید:
-متوجه مشکل شدم اما الان ابزار ندارم.
سرم رو چرخوندم و کامل نگاهش کردم؛ بدون یه دستی زدن هم می شد فهمید که دخترک عاشقش باشه! مگه می شد دختری تو اون سن و سال عاشق همچین موجودی نشه؟ پناهی کلا کیس عاشق شدن بود و مطمئن بودم حداقل صدتایی کشته مرده داره!

-فردا می آم و‌درستش می کنم!
از فکر بیرون اومدم و گفتم:
-نمی خواستم زحمتت بدم!
کنار دخترک ایستاد:
-زحمتی نیست، صبح می تونم بیام!
لبخندی تحویلش دادم که گفت:
-ما دیگه می ریم!
همین حرف بس بود که دختر مثل فنر از جاش در بره و کنارش قرار بگیره!
من انقدر آدم های دورو برم‌رو خونده بودم که همشون برام‌شده بودند رمان های قابل حدس! دخترک‌ یکی از اون هایی بود که یه نویسنده ی تازه کار از روی آخرین فیلم عاشقانه ای که دیده کپیش کرده و سوژه اش انقدر قابل حدسه که حوصله ات رو سر می بره اما… آقای دوربین نه! اون فرق داشت؛ فرق داشت که از رفتار هاش نه می تونستم بفهمم عاشق این دختره؛ نه می تونستم بفهمم که فارغ از این دختره!
جواب خداحافظیشون رو دادم و به رفتن پناهی خیره شدم؛ پناهی رو زشت بود اگه می خواستی با رمان و‌داستان مقایسه اش کنی! پناهی یه شعر از مولانا بود؛ یه شعر ثقیل که هرچی به معنی کردنش می نشستی، گیج تر می شدی!
******

«راه آهن»

ماشین که حرکت کرد، همچنان ساکت بودم! نگاهی به ساعت مچیم که دوازده و نیم رو نشون می‌داد، انداختم. امیر حسین سیستم پخش رو روشن کرد؛ در حال حاضر حالی داشتم که می تونستم پا به پای هر آهنگی، حتی شادترینشون، گریه کنم!
_خوبی الهه؟
بزور جواب دادم:
_خوبم.
_خوابت می آد؟
_نه!
صدای آهنگ رو بیشتر کرد. سرم رو به شیشه ی ماشینی که دو هفته ی پیش خریده بودش تکیه دادم! برنامه اش برای خرید ماشین به این زودی ها نبود؛ قرار بود تو سال جدید ماشین بگیره؛ اما حالا داشتم می فهمیدم چطور پولش زودتر آماده شده! کم کاری انجام نداده بود برای کافه خانم بهرامی!! آه…خانم بهرامی!
چقدر الکی خوشحال بودم که دیگه هیچ خبری ازش تو خونمون نیست!
که تماس های گاه و بی گاهش به صفر رسیده! چقدر خوشحال شده بودم وقتی امیر حسین صبح بهم گفته بود«آماده باش شب می آم دنبالت که ببرمت یه کافه نزدیک دانشگاهت»
چقدر خوشحال بودم الکی….
چقدر ساده بودم…
چقدر همه چیز بد بود!
چقدر خانم بهرامی خوشگل بود!
چقدر رابط‌شون صمیمی بود!
چقدر بهرامی قشنگ گفته بود «امیر حسین»
بغضم رو قورت دادم و پرسیدم:
-اسم کوچیک خانم بهرامی چیه؟!
و دعا کردم بگه”نمی دونم”
اما بی خیال گفت:
_نیکا!
اسمش هم قشنگ بود! همه چیزش قشنگ بود.حتی از خوشگل ترین دختر های دانشگاهمون هم ده برابر قشنگ تر و بهتر بود!
ترانه ی درحال پخش داشت با روح و روانم بازی می کرد؛ پر بغض گفتم:
_می شه خاموشش کنی امیرحسین؟!
از سرعتش کم کرد و چند لحظه ی کوتاه سنگینی نگاهش رو حس کردم.
پخش رو خاموش کرد و پرسید:
_چیزی شده الهه؟!
جوابی که ندادم، ادامه داد:
_یه مدت خیلی سرم شلوغ بود و اصلا فرصت نمی کردم که بیرون بریم. امشب اینجا دعوت بودم؛ گفتم تو هم بیای تا یکم روحیه ات عوض شه!
میون حرفش نشستم:
_مرسی!
و سرم رو بیشتر به پنجره فشار دادم. اما توقف ماشین متعجبم کرد!

کنار خیابون ماشین رو نگه داشته بود و داشت نگاهم می کرد.نمی تونستم با خشمم کنار بیام؛ نمی تونستم مثل همیشه تو خودم بریزم غصه ام رو؛ نمی تونستم درک کنم که چرا خانم بهرامی باید انقدر جذاب باشه! نمی تونستم…
_چی شده الهه؟
لپ هام رو از داخل گاز گرفتم که زیر گریه نزنم ! خاک بر سر من که حتی بلد نبودم جلوی احساساتم رو بگیرم!
به سمتش چرخیدم تا خوب ببینه؛ خوب ببینه که با آوردنم به اینجا چطور ناخواسته عذابم داده!
متعجب به اجزای صورتم خیره شد و پرسید:
_چرا نمی گی چی شده؟ خوب بودی که!
من اگه بلد بودم حرف بزنم که حالا روزگارم این نبود!
حتی نمی دونستم یه دروغ سر هم کنم تا از فشار این نگاه که داشتم زیرش آب می شدم خلاص بشم!
_نیکا بهت چیزی گفت؟
مبهوت نگاهش کردم!
_آره؟وقتی رفتم تا دوربین رو چک کنم بهت چیزی گفت؟
حرص زبونم رو باز کرد:
_نه! خانم بهرامی چیزی بهم نگفت!
قصدا گفتم خانم بهرامی!محکم تر از بقیه ی کلمه های جمله ام هم گفتمش تا شاید به خودش بیاد؛ به خودش بیاد و بفهمه چرا حالم بده!
اما نفهمید؛ نفهمید و نفهمید و نفهمید!
ماشین رو دوباره حرکت داد وپرسید:
_با کار چطوری؟یک ماه شده که می ری. نه؟!
به آرومی جواب دادم:
_یک ماه و یک هفته.
-خسته نمی شی؟!
تنها جایی که تو این مدت چند ساعت ذهنم رو درگیر موضوعی جز امیرحسین می کرد همین جا بود!
جواب دادم:
_نه اصلا.
زیادی داشت تند می روند؛ اعتراض کردم:
_چقدر تند می ری!
بی خیال گفت:
_مجازه دیگه! اتوبان هم خلوته! مشکلی نداری تو محل کارت؟با کار راحتی؟!
از قصد گفتم:
_آره .اگر هم مشکلی باشه فراز هست!
سوالش قلبم رو لرزوند:
_فراز کیه؟!
چند لحظه فکر کردم تا بتونم بهترین جواب رو بدم:
_یه پسره ست که اونجا کار می کنه. از دانشجو های دکتره؛ اسپیرومتری می گیره!
-اسپیرومتری چیه؟!
گونه هام داغ شدند؛ دوستم نداشت.
دوستم نداشت!
دوستم نداشت که تنها سوالی که براش ایجاد شده بود درباره ی اسپیرومتری بود!
**
فردا صبح و ظهر تمام کلاس هام رو تو خواب و هپروت سرکردم؛ کل شب از غصه خوابم نبرده بود و انقدر حال و روزم واضح بد بود که هرکسی با یه نگاه به صورتم متوجهش می شد.
با اتمام آخرین کلاسم یک راست به محل کارم رفتم! فراز زودتر از من رسیده بود و بیمارها همه ی صندلی ها رو پر کرده بودند.
پشت میز پذیرش نشستم و شروع کردم به یادداشت اسامیِ مراجعین روز. خواب امون رو از چشم هام گرفته بود و به طور میانگین تو هر دقیقه سه چهارتا خمیازه می کشیدم!

لیست رو که تموم کردم دکتر هم رسید!
اسم اولین مراجع رو صدا زدم:
-آرتین کامیار.
یکی از مراجعین بلند شد:
_کامکار خانم.
عذر خواهی کردم! نزدیک اومد و گفتم:
-ویزیت چهل و پنج تومانه؛
سه هزار تومن رو موقع گرفتن نوبت اینترنتی پرداخت کردین، چهل و دو هزار تومن لطف کنید!
کارتش رو به سمتم گرفت. رمز رو پرسیدم و کارت کشیدم اما با ارور رمز اشتباه است مواجه شدم!
گردنم بیشتر از این تحمل وزن سر سنگینم رو نداشت. دوباره رمز رو پرسیدم و اینبار با دقت بیشتری واردش کردم و فیش و قبض رو همراه با کارت مقابل مراجع گرفتم و گفتم :
_بفرمائید داخل ، اتاق دست چپ.
مراجع بعدی خودش مقابلم ایستاده بود!
پرسیدم:
_محمد صالحی؟
و جواب گرفتم:
_بله.
توضیحات ویزیت رو تکرار کردم و کارت رو گرفتم. کارت کشیدم و وقتی کارت رو همراه با قبض به مادرِ محمد صالحی برگردوندم؛ چند لحظه بعد صداش کل سالن رو پر کرد:
_خانم چرا چهار صدو بیست تومن کارت کشیدید؟
با گیجی نگاهش کردم که قبض رو به سمتم گرفت؛ آه از نهادم بلند شد. درست می گفت! با اضطراب گفتم:
_اشتباه کشیدم! یه صفر اضافه زدم.
سرم داد کشید :
_حواست کجاست پس؟با سرخوشی هم می گه یه صفر اضافه زدم!
کجا من شبیه آدم های سرخوش بودم؟با لحنی که آرامش نداشت؛ سعی کردم به آرامش دعوتش کنم.
_لطفاً داد نزنید. من درستش می کنم!
و سرم رو داخل کشو بردم؛ پول نقد به اندازه ی ماتفاوتی که اشتباهاً کارت کشیده بودم نداشتیم. زن هنوز هم داشت غرغر می کرد و من دیگه تحملم تموم شد؛ زدم زیر گریه! مقابل بیست نفر زدم زیر گریه و آرزو کردم همونجا بمیرم.

حتی بچه ها هم ساکت شده بودند؛ گریه ی ناگهانیم همه رو شوکه کرده بود! صدای پدر یکی از بچه ها بلند شد:
-ای بابا…بنده خدا رو به گریه انداختی. فرار که نکرده؛ یه اشتباهی پیش اومده حل می شه دیگه!
زن که خودش هم از گریه ی ناگهانی من شوکه بود، تو سکوت نگاهم کرد! تراژدی راه انداخته بودم! در اتاق فراز باز شد و خودش شد فرشته ی نجات:
-چی شده خانم شادمان؟
با شرم و خواهش نگاهش کردم و انگشت هام رو روی چشم های نم دارم کشیدم.
قبل از من، زنی که حالا لحنش به اندازه ی قبل طلبکار نبود به حرف اومد:
-ایشون اشتباها چهارصد و بیست تومن از کارت من کشیدن!
فراز با آرامش پرسید:
-این همه داد و قال برای اینه؟ بدین من شماره کارتتون رو!
از جام بلند شدم و به اتاق فراز رفتم؛ روی صندلی نشستم و شروع کردم به کشیدن نفس های عمیق! من خودم رو باخته بودم! خودم رو به عشق باخته بودم‌و دیگه هیچ‌برگی نداشتم که تو بازی با این عشق رو کنم!
من رسما بازنده بودم!
پلک هام رو‌بستم و از خجالت و شرمندگیِ اتفاقِ افتاده، دلم خواست که فراموشی بگیرم!
از صدای فراز مشخص بود که داره نوبت ها رو رد می کنه؛ زیادی ممنونش بودم!
تو تمام این پنج هفته ای که اینجا بودم، بیش از حد هوام رو داشت و وسط همه ی دردسر هایی که برام پیش می اومد، مثل یه فرشته ی نجات ظاهر می شد و بعد از اون همه چیز درست می شد!
با صدای باز شدن در از جا پریدم و نگاه شرمنده ام رو دوختم به صورتش!
رفت و در حالی که پشت میزش می نشست، پرسید:
-می دونی تو این مدت به چی پی بردم؟
جوابی ندادم؛ گفت:
-شما فقط فامیلیت شادمانه، وگرنه غمگین ترینِ عالمی!
از جام بلند شدم و گفتم:
-ممنون بابت کمکتون. من امروز خیلی…
من امروز خیلی چی بودم؟ کلمه اش رو پیدا نمی کردم؛ هیچ کلمه ای نبود در توصیف حال دیشب تا به الانم!
از سکوتم استفاده کرد و پرسید:
-آخه دختر خوب آدم بخاطر یه اشتباه که ممکنه واسه هر کسی پیش بیاد می زنه زیر گریه؟
کوتاه گفتم:
-حق باشماست؛ ببخشید!
دلم می خواست از اینجا هم برم! دلم می خواست از هرجایی که گیر یک جفت چشم تحلیل گر می افتم، فرار کنم!
-انقدر راحت به همه نگو ببخشید خانم غمگینِ عالم!
وقت گیر آورده بود امروز این دانشجوی بلبل زبون دکتر معدل!

پرسید:
-یادته روز دومی که اینجا اومدی؟
مگه می شد یادم بره؟ فقط نمی دونستم الان چه وقت یادآوریه!
ادامه داد:
-ده بار گفتی آقای….! و من هر بار گفتم فراز هستم! آخر سر عصبانی شدی و گفتی من فامیلیتون رو پرسیدم! منم گفتم به خدا به پیر به پیغمبر فراز هستم! آخ که چقدر ضایع شدی!
وسط همه ی غصه هام یه لبخند نشست رو لب هام! راست می گفت؛ روزی که اومده بودم برای تحویل گرفتن کار، فکر می کردم اسم کوچیکش فرازه و برای دونستن فامیلیش کم مونده بود باهاش دعوام بشه غافل از این که فامیلیش فراز بود!
-آفرین دختر خوب؛ بخند! آخه چی تو این دنیا ارزش این همه غم و غصه ی تو رو داره که هر روز خدا غمگینی؟
لبخند رو لبم ماسید و با عذر خواهی کوچیکی از اتاقش بیرون رفتم!
******

“تجریش”

انقدر دیر از خواب بیدار شده بودم که فرصتی برای حاضر شدن نداشتم؛ فقط دوش گرفته بودم و حالا با صورتی بی رنگ و رو و موهایی که ناچار بودم با تل جمعشون کنم، پشت میز تو اتاق مدیریتِ کافه نشسته بودم و داشتم به لیستی که آشپز تهیه کرده بود نگاه می کردم که یکی از خدمه ها وارد شد و گفت:
-آقای پناهی اومدند!
از جام بلند شدم و به بیرون رفتم؛ کافه نسبتا شلوغ بود و نت برگ های صبحانه کار خودشون رو کرده بودند!
پناهی رو پوشیده تو لباس های اسپرتش دیدم و براش دست تکون دادم، نزدیک اومد و سلام داد. جوابش رو دادم و پرسیدم:
-صبحانه خوردی؟
سرش رو کمی به راست متمایل کرد و پرسید:
-می خوای به صبحانه دعوتم کنی؟
خندیدم و گفتم:
-شناگر خوبی هستی!
دلم اون لباس های رسمی دیشبش رو می خواست! دو ماه تمام دور هر تفریحی رو خط کشیده بودم و چسبیده بودم به کافه و حالا… هیچ کسی دور و برم نبود جز این آدم که دیشب بعد از مدت ها سر و کله اش پیدا شده بود. دلم می خواست باهاش حرف بزنم؛ این آدم تنها کسی بود که به من گفته بود “خوب”! شنیدن همچین اعترافی از کسی که فکر می کردی تو ذهنش درموردت تصورات وحشتناکی داره، عین خواب و خیال بود!
گفتم:
-وقت هست برای کار! من هم صبحانه نخوردم؛ بیا صبحانه بخوریم!
به چشم هام خیره شد و گفت:
-باشه!
ابرو هام بالا پریدند و گفتم:
-تا بنشینی اومدم!
و بعد از سفارش دادن یه صبحونه ی مخصوص، برگشتم پیشش و مقابلش نشستم!
بازوی راستش رو روی تکیه گاه صندلی گذاشته بود و تنه اش عقب بود و به جایی نامعلوم خیره شده بود!
ناخودآگاه گفتم:
-دخترخاله ات حسابی عاشقه!
فاصله ی ابرو هاش کم شدند:
-چی؟
دقیق نگاهش کردم و پرسیدم:
-یعنی تا به حال متوجه نشده بودی؟
با گیجی نگاهم کرد و ادامه دادم:
-دختره عاشقِ عاشقه! نفهمیدی این رو؟
صداش ناباور بود:
-چی داری می گی؟ خودش بهت گفت؟
پس خودش نمی دونست! گفتم:
-خودش دیشب اصلا حرف زد؟
فورا پرسید:
-پس چی؟
گل های روی میز رو به بازی گرفتم:
-کاملا مشخصه! چشم هاش، رفتارش، همه و همه داد می زنن که عاشقه!
سکوت کرد اما چند لحظه ی بعد، به حرف اومد:
-نگرانشم! خودم هم چند وقت پیش حس کردم باید خبرایی باشه اما…
داستان داشت برام جالب می شد! پرسیدم:
-اما چی؟
ساعد هاش رو روی میز گذاشت:
-خواست دخالت نکنم؛ بهم یادآور شد که نه پدرشم و نه برادرش!

چشم هام رو ریز کردم؛ پناهیِ داستانمون اصلاً تو باغ نبود! برای اینکه مطمئن بشم از عشق دختره به خودش بی خبره، پرسیدم:
_نگرانشی؟ می ترسی گیر آدم بدی بیفته؟!
چشم هاش یه حالت خاصی داشت؛ انگار پشیمون شده بود از حرف زدن در رابطه با این موضوع! قصد داشتم ادامه ندم اما خودش به حرف اومد:
_هم خودش خیلی حساسه؛هم اینکه تو سن حساسیه! یه مدت زیاد تو یه محیط بسته بوده؛ حتی با دخترها هم جزء تو مدرسه ارتباطی نداشته. من تا به حال ندیدم که بخواد بره خونه ی یکی از دوست هاش یا اونا رو به خونه دعوت کنه؛ حتی ندیده بودم که تو این مدت سر و گوشش بجنبه و حالا چند ماهیه که رفته دانشگاه؛ تو یه محیط بزرگ که کلی دختر و پسر دور و اطرافشه و من حس می کنم تو دانشگاه … مطمئن نیستم اما حس می کنم دلبسته ی کسی شده!حالا که توام داری می گی از رفتار هاش متوجه شدی…
قضیه برام زیادی جالب شده بود؛ چند لحظه فکر کردم تا بتونم بی طرف ترین جمله رو بگم:
-خب به هر حال هر دختری یه روزی عاشق می شه! چه کار می شه کرد؟
حالت صورتش هیچ تغییری نکرد؛ چشم هاش بیشتر نگران بودند تا عاشق! انگار که یه مرد، داشت در مورد دخترش صحبت می کرد:
-کار دیگه ای هم از دستم بر نمی آد؛ سعی کردم حواسش رو معطوف کنم به درس هاش؛ این تنها کاری بود که ازم بر اومد!
یا من در مورد حس دخترک اشتباه کرده بودم یا رسما دیوانه بود که عاشق این آدم بود و تا حالا بهش نفهمونده بود این عشق رو!
بحث برام جذابیتش رو از دست داده بود اما شیطنتم گل کرد و پرسیدم:
-خودت چی؟ تا به حال کسی رو دوست داشتی؟
نگاهش تا چشم هام بالا اومد! می دونستم جواب نمی ده؛ پس با خنده گفتم:
-چیه؟ ترجیح می دی رابطه مون کاری بمونه؟
نخندید اما چین خوردن گوشه ی چشم هاش از دیدم پنهون نموند!
صبحانه ی اشتها برانگیزمون حاضر شده بود؛ رو این حساب بحثمون ادامه پیدا نکرد.
تو سکوت مشغول بودیم اما چند دقیقه بعد، یکهو دست کشیدم از بشقابم و نگاهش کردم!
متوجه نگاهم شد؛ سرش رو بالا آورد و پرسید :
_چی شده؟
عین چیزی که تو ذهنم بود رو به زبون آوردم.
_بیا اینجا!
اخم کرد:
_کجا بیام؟
_اینجا! بیشتر بیا! هر روز بیا!
ابروهاش از هم فاصله گرفتند و بالا رفتند؛ لحنش رنگ و بوی تعجب داشت وقتی پرسید :
_چرا؟!
جمله ای که به درد جوابِ سوالِ چراش بخوره رو پیدا نمی کردم. پس فقط چیزی که تو سرم بود رو گفتم:

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *