خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقوی مهربون خانوم خوش زبون /پارت هفده

رمان آقوی مهربون خانوم خوش زبون /پارت هفده

تند تند از جلو مغازه ها رد میشدم و تو ویترین هر کدوم چند تا رو گل چین میکردم تا بعد بیام بخرمشون، انقدر حواسم به مغازه ها پرت بود که محکم با یه بنده خدایی برخورد کردم.

طبق عادت و بی اراده بلند گفتم:

_چخههههه

_بی ادب:/

به پسر قد بلند بزرگ هیکلی که پوکر فیس نگام میکرد نگا کردم و عین خودش گفتم:

_جلو پاتو نگا کن خب :/

سرشو خاروند و گفت:

_ببخشید ازین به بعد زیر پامو خوب نگا میکنم

قیافش یه طوری بود ناخداگاه آدم خندش میگرفت، با قیافه متفکری گفتم:

_الان به من توهین کردی؟

_اره :/

پقی زدم زیر خنده و محکم کوبیدم به شونش:

_ای کثافطططط

_اختیار داری کثافتی از خودته:/

_ماریاااا

صدای عصبی علیسان باعث شد خندم تبدیل به سک سکه بشه، با صدای بالا رفته ای گفت:

_کلا نمیشه تورو دو دقیقه تنها گذاشت نه؟

خودمو مظلوم کردم و گفتم:

_بخدا کاریش نداشتم

اومد چیزی بگه که داد پسره در اومد:

_علییییی

منو علیسان هم زمان با چشمای گشاد شد بهش نگاه کردیم، برای اون هیکل این مقدار هیجان و ذوق غیر قابل هضم بود.

یهو علیسان و کشید تو بغلش و بعد ازین که خوب چلندش از خودش کمی دورش کرد، با ذوق تو چشماش داد زد:

_خودتی لنتی؟

علیسان تمام مدت با قیافه مبهوتبه حرکاتشو کاراش نگاه میکرد، من از اون بدتر، متعجب گفت:

_به جا نیاوردم شما؟

پسره زد رو شونش که من به جاش دردم گرفت:

_بابا منم دیگه، رامین گسسته، مگه تو علیسان شایان نیستی؟ دبیرستان، نازنین، غزل، سمیه، اون دختر سیاهه، دبیر شیمی که زیرش زدیم، یادته شلوارتو دراوردیم مجبورت کردیم با شورت پشت باز تو حیاط راه بری، اخر مدیر….

من کم کم دهنم داشت جر میخورد که علیسان داد زد:

_باشههههه شناختم!

بعد نیم نگاهی به من نیشش کم کم باز شد و همزمان داد زدن:

_چطوری رفیق؟

نشستم همونجا، هضم این اتفاقات و حرفا واسم خیلی سخت بود، نازنین، غزل، سمیه، شورت پشت بازززززز :/

بعد از اینکه حسابی خوش و بش کردن فهمیدیم دوستشم مثل ما از تهران اومده اینجا خوش گذرونی، خلاصه شماره رامین و گرفتیم و رفتیم به خریدامون برسیم، خداییش پسر با نمکی بود مرده بودم از دستش.. علیسانم برگشت بود به روال سابقش، حسابی میخندیدن و مردم و ایستگاه میکردن، انگار نه انگار ۳۰ سال سنشونه مردای گنده 😐

خریدامون یه نیم ساعتی طول کشید، علیسان برعکس چیزی که فکر میکردم خیلی صبورانه دنبالم میومد و فقط حساب میکرد، البته حواسش بود لباسای باز نگیرم.

***

سر میز نشستیم، از ظهر تا الان تند تند لباس عوض میکردم، علیسانم فقط میخندید..

طبق معمول بحث سر چاقی دنیا شروع شد، پوفی کردم و شقیقه هامو فشار دادم، دنیا داد زد:

_میگم من چاق نیستم چرا نمیفهمی؟

نن جون با خباثت گفت:

_چاق نیستی پس چی ای؟

_تو پُرم

کلسوم لقمشو قورت داد و پشت چشمی نازک کرد:

_فاضلاب مام توش پُره

منو علیسان به هم نگاه کردیم و لبامونو از خنده رو هم فشار دادیم، دنیا بیچاره تو این دو سه روز چند کیلو وزن کم کرده بود از دست اینا، در حالی که لباشو رو هم فشار میداد سعی میکرد چیزی نگه، رضا با دلسوزی گفت:

_اتفاقا دنیا خانوم چاق نیستن، یکم درشتن فقط

دنیا انگشت اشارشو گرفت سمتشو خیلی جدی گفت:

_تو خفه شو

کلسوم جیغ زد:

_با پسر من درست صحبت کن خُرمالو

باز دعواهاشون شروع شد، علیسان سریع دور دهنشو با دستمال تمیز کرد و دست منو که مبهوت بهشون نگاه میکردم کشید:

_ممنون خوش مزع بود با اجازه

بعدم منو دنبال خودش از اشپز خونه بیرون کشید، نگاه رضارو تا بیرون رفتنمون از اشپز خونه روی خودم حس کردم.

در اتاق و باز کرد و منتظر شد من اول وارد بشم، درست عین زن و شوهرای واقعی شده بودیم، رفتم سمت سرویس…تا وقتی من مسواک بزنم اونم لباساشو عوض میکنه

از دستشویی خارج شدم، با یه شلوارک رو تخت خوابیده بود و با گوشیش ور میرفت، یه نیش خندم گوشه لبش بود..معلوم نیست با کدوم یکی از دوست دخترای عفریتش داره حرف میزنه که اینطوری نیشش بازه.

با حرص نگاهمو ازش گرفتم و رفتم سمت نایلونای خرید که از بعد از ظهر کنار دراور گذاشته بودم، یه لباس مدل مردونه نخی کشیدم بیرون.

شلوارمم که یه شلوار نود سانتی مشکی بود که نیاز به تعویض نداشت…نگاش کردم :

_روتو کن اونور

نیم نگاهی بهم انداخت و با جمله ( چیزیم نداری نگا کنم) روشو کرد اونور
لبامو جمع کردم و با چشمای ریز شده انگشتمو به سمتش گرفتم:

_داری لباس عوض میکنی دیکه

هول دستمو پشتم قایم کردم..:

_اوم، اره برنگردیا

سریع لباسمو عوض کردم و رفتم سمت کلید برق

کنارش دراز کشیدم و خودمو تو گوشه ترین قسمت تخت جمع کردم.. یه مدت کوتاهی گذشت که خوابم نمیبرد، زیر چشمی نگاش کردم هنوز سرش تو گوشیش بود

دیگه حرصم نذاشت سکوت کنم:

_اون گوشکوبتو خاموش کن نورش اذیتم میکنه

چپ چپ نگام کرد:

_خاموش کنم حوصلم سر میره

_به درک، حوصلت سر بره بهتر ازینه که با چند تا پتیاره حرف بزنی

محکم زدم تو دهنم، باز زر زدی ماریا؟ باز زر زددددی؟ لبمو گاز گرفتم، خدایا چقد سوتی؟ اصلا به تو چه که این چه غلطی میکنه؟! به تو چه که با دخترا حرف بزنه یا نه؟ تو چرا حساس میشی چسخل

اول با تعجب نگام کرد و بعد از چند لحظه خنده بلندی کرد، رومو اونطرف کردم و با دلخوری به تاریکی اتاق زل زدم.. نمیدونم دلخوریم از ضایع شدنم بود یا اینکه خندش و مبنی بر درست بودن حرفم برداشت کردم.

داشت میخندید هنوزم، زدم به شونشو بلند گفتم:

_ببند دهنتو دیگه

خندش و خورد و عصبی نگام کرد، خیلی جدی گفت:

_درست صحبت کن ماریا

بی خیال نگاش کردم، بسه ترسیدن و بغض کردن و چیزی نگفتن:

_درست صحبت نکنم چه غلطی میکنی؟

بلند شدم و تو جام نشستم.. به زور سعی کردم صدامو بالا نبرم:

_فک میکنی چه خری هستی که هر کاری دلت میخواد با من میکنی منم هیچی نمیگم؟ صبح منو بغل میکنی شب با دوست دخترات جلو من میحرفی و دل و قلوه میدی؟ من به تو هیچ علاقه ای ندارم اگرم میبینی چیزی نمیگم فقط بخاطر بچه های موسست، ولی لاقل انقدر مرد باش که وقتی با یکی هستی هر چند قرار دادی، دور اونای دیگه رو خط بکش نامرد..

محکم کشیده شدم تو بغلش

دستشو تو موهام برد و کنار گوشم اروم گفت:

_اروم باش، هیس

نفس نفس میزدم.. سعی کردم از تو بغلش در بیام که حلقه دستاشو محکم تر کرد..:

_اه، ولم کن

_اول اروم شو بعد ولت میکنم

ایشی کردم و اروم شدم تا شاید ولم کنه، یکم گذشت که نفسام عادی شده بود، کم کم دوباره داشتم ارامش میگرفتم که در گوشم با لحظه شیطونی گفت:

_ولی بخدا فقط با یه نفر چت میکردم

جیغی زدم و شروع کردم تقلا کردن که محکم گفتم و تند تند گفت:

_بابا داشتم با رامین حرف میزدم.

اروم شدم و چشمامو ریز کردم…زل زدم تو چشماش:

_چخه

چشمام گشاد شد.. :

_هاااا؟؟؟؟

سرشو خاروند و با قیافه گیجی بهم نگاه کرد:

_انقدر گفتی تو زبون منم افتاده

چنان نگاهشو ازم میدزدید انگار چه جرمی مرتکب شده، بلند زدم زیر خنده..

_دیوونه

یهو منو همراه خودش انداخت روی تخت که جیغ جای خندم و گرفت

اومدم پاشم اما خب زور اون کجا زور من کجا؟ محکم منو گرفت تو بغلشو گفت:

_وول نخور، ظهر که ناراحت شدی ولت کردم الان ادا در میاری؟

آب شدم، اروم شدمو سرمو تو بغلش مخفی کردم..خندید و گفت:

_کاش زود تر به روت میاوردم
چیزی نگفتم، خاک تو سر من که انقد ضایعو سوتیم

صورتش و تو موهام فرو کرد و نفس عمیق کشید، گرما و بوی تنش یه طوری بود که ناخداگاه چشمامو گرم میکرد.. خمیازه ای تو سینش کشیدم و کم کم به خواب رفتم

*

داشتم احساس خفگی میکردم، حسابی گرمم شده بود، با دستام به عقب هلش دادم:

_عععععع، چخه

از خواب پرید، پرتم کرد اون سمت تخت و نیمخیز داد زد:

_چته سر صبحی؟

مظلومانه صورتمو با دستام مخفی کردم و گفتم:

_خب داشتم خفه میشدم

از لای انگشتام نگاهش کردم، نفساشو با عصبانیت بیرون میداد، قیافش عین گراز شده بود..هر لحظه امکان میدادم بپره دک و دهنمو خورد کنه ولی خداروشکر قبلش موبایلش زنگ خورد، شقیقه هاشو فشار داد و بعد موبایلشو از کنار بالیشت برداشت:

_سلام داداش
..

_هنوز بهشون نگفتم، ولی اوکی ایم هماهنگ میکنم خبرشو بهت میدم
..

خندید و باشه ای گفت، بعدم قط کرد.

_کی بود؟!

چپ چپ نگام کرد که دوباره سریع با دستام صورتمو مخفی کردم، خندش گرفت:

_رامین، امشب میریم شیراز گردی

نیشم باز شد و دیگه چیزی نگفتم

***

کلسوم_ کدوم گوری دخترم؟

نفهمیدم رزا چی گفت، تو فکر این بودم که کلسوم فقط برا پسرش جونشو میده، دنیا گفت:

_ بگو اون دو تا توله سگشو نیاره که پارشون میکنم

کلسوم به نشانه برو بابا دستشو تو هوا برای دنیا تکون داد، با صدای گوشی علی همه به سمتش برگشتیم
جواب داد:

_سلام
..
_اره ما اماده ایم
..
_اوکی

قط کرد.. نگاهی به ما انداخت و با نیش باز گفت:

_پاشید

هممون بودیم حتی رزا و شوهرش امیر علی هم امشب بودن، به جز رضاعه بیچاره که گفت کاراش زیاده.. بعد از زدن این حرفش تو چشمای علیسان یه به پشمم عجیبی بود

سوار ماشین کلسوم شدیم، به علیسان نگاه کردم:

_تو چرا ماشین نداری؟
شونه ای بالا انداخت:

_بیخیال حوصله رانندگی ندارم
دیگه چیزی نگفتم تا بلاخره به جایی رسیدیم که با بقیه قرار داشتیم..از ماشین پیاده شدیم.. دنیا تو خودش بود دلم براش میسوخت

با ارنجم سقلمه ای بهش زدم و گفتم:

_چته دخترم؟

چپ چپ نگام کرد:

_من با پاره های خیابونی حرف نمیزنم، برو اونور

چپ چپ نگاش کردم:

_به ساختار ساختمان پروستات اقامون

علیسان باز داشت با گوشیش حرف میزد، یهو دستی برای کسی تکون داد..بعد از چند ثانیه یه پرشیای سفید کنار ماشین کلسوم ایستاد

کلسومو نن جون عین فوضولا نگاه میکردن، منم دست دنیا رو کشیدم و رفتیم سمتشون..رامین پیاده شد و با علیسان دست داد بعدم برای ماها سر تکون داد

کلسوم با عشوه رو به علیسان گفت:

_علیسان عجقولم، این مرد قوی هیکل کی هستن معرفیشون نمیکنی؟

بعدم پشت سر هم پلک زد

دنیا عنق گفت:

_همه جای چروک شده هنو دست از پتیاره بازی برنداشته

کلسوم چپ چپ نگاش کرد:

_چی گفتی دنیا جان؟

علیسان سریع دست به کار شد و بلند گفت:

_ایشوووون رامین گسسته هستن
دنیا پقی زد زیر خنده و تکرار کرد:

_گسسته!!!

رو به من با خنده اشاره ای به رامین زد و گفت:

_پارست!

لبمو گاز گرفتم تا نزنم زیر خنده و چشم غره ای به دنیا رفتم، رامین پوکر فیس نگامون میکرد، رو به دنیا گفت:

_هر هر، خر بخندد

دنیا تخص گفت:

_هیس، پاره ها فریاد نمیزنند

رامین که معلوم بود حرصش گرفته جواب داد:

_پاره دوست داریا

دنیا دوباره زد زیر خنده و بدون توجه به حرف رامین گفت:

_بگو ببینم، کی تورو پارت کرده؟

رامین که تا اون لحظه حرص میخورد با این حرف دنیا لبخند مرموزی رو لباش نقش بست:

_همونی که تورو جر داده

خنده دنیا قط شد و کلسومو نن جون زدن زیر خنده…با قیافه ترسناکی زل زد به رامین، منو علیسان که تا اون لحظه وا رفته شاهد بحثشون بودیم، سریع به خودمون اومدیم و گرفتیمشون، علیسان گفت:

_رامین داداش دیر شد، برییییم

دنیا رو عقب کشیدم و اروم بهش توپیدم:

_چته به این بدبخت پریدی؟ چیکارت داشت مگه؟

با صورت قرمز شدش گفت:

_من باید حرصمو از دست این کلثوم یه جا خالی کنم وگرنه میمیرم

اشاره ای به اون دو تا کردم که کنار هم پچ پچ میکردن:

_سر این بدبخت؟

داد زد:

_اره

حالت تدافعی گرفتم:

_چخه

سوار ماشینا شدیم و راه افتادیم..

***

کلسوم دست دنیا رو کشید سمت حوض و گفت:

_بیا دنیا جان، این حوض و میگن حاجت میده.. دعا کن لاغر بشی انشالله فرجی بشه

رامین خندید، دوربینمو پایین اوردم و به عکس ارامگاه سعدی که توش نمایون بود نگاه کردم، خوبه

دنیا با حرص رو به رامین گفت:

_تو نخند گشاد تر میشی

نیش رامین بسته شد و پوکر فیس به دنیا نگاه کرد..دنیا که دید جوابی نداره با لبخند گشادی روشو برگردوند

به علیسان نگاه کردم، باز سرش تو اون لامصب بود..اروم رفتم کنارشو سرمو کردم تو گوشیش کع سریع خاموشش کرد و بزگشت سمتم، زرد کرده بودم حسابییی

با جدیت گفت:

_خیلی کنجکاویات داره زیاد میشه ها

اب دهنمو قورت دادم..هیچ جوره نمیتونستم اینو جمعش کنم:
_اومممم میگم من گشنمه چی بخورم؟

نیششو باز کرد و بی حرف زل زد بهم…..هییییین بی ادب بیشعور

با دوربین کوبیدم تو دهنش که دادش هوا رفت

هر کی اون دورو بر بود برگشت نگامون کر

بازومو محکم گرفت و کشید سمت خودش:

_چته باز هار شدی؟

داد زدم:

_تو خجالت نمیکشی انقدر بی ادبی؟

_مگه من چیگفتم بهت هاااا؟

همه دورمون جمع شده بودن، کلسوم رو به همشون گفت:

_دعوا زن و شوهریه برید تو لونه هاتون

دنیا منو کشید عقب و رامین ازون طرف علیسانو:

رامین_علی ول کن داداش الان میان جمعمون میکننا

علی هم من وا رفته رو ول کرد و با غیض دستشو گوشه لبش که باد کرده بود کشید، تحدید وار گفت:

_منو تو که تنها میشیم

اشکم درومده بود، خاک تو سرم این چه کاری بود من کردم؟ بیشتر از تحدیدش از کنار لبش که اون طوری باد کرده و زخم شده بود ترسدم
مسیر خروجو در پیش گرفت..

اولش یکم این پا اون پا کردم ولی بعد دیگه نتونستم تحمل کنمو خودمو از تو بغل دنیا کندم
و بدون اینکع اختیار پاهام دست خودم باشه دنبالش دوییدم

بدون اینکه بهم نگاه کنه.. در ماشینو باز کرد و نشست، دماغمو کشیدم بالا و بعد از کمی نگاه کردن در و باز کردم

خودمو بهش نزدیک کردم و شروع کردم با دوربین ور رفتن، تو گفتن و نگفتن مردد بودم میترسیدم بگم و غرورمو بشکنه..اما باید میگفتم، کار بچه گانه ای کرده بودم….:

_ببخشید

بعدم سریع سرمو تو یقم مخفی کردم، دستی به صورتش کشید و گفت:

_اخه چرا اینطوری میکنی؟ مگه من چیکارت کردم انقدر با من لجی؟….ها؟

اخرشو داد زد که یک قد پریدم..من من کردم، میترسیدم به چشماش نگاه کنم حتی:

_خب، خب تو کارت زشت بودش، منم اعصابم خورد بودش..دیگه نفهمیدم دارم چیکار میکنم!

حس کردم یه لحظه خندش گرفت ولی سریع جدی شد و با اخم گفت:

_اونوقت من چیکار کردم که تو انقدر بهت بر خورده؟

حق به جانب سعی کردم قیافمو مثل اونلحظه علی بکنم:

_اینطوری کردی

شونه ای بالا انداخت و گفت:

_خب این الان ینی چی؟

اب دهنمو قورت دادم و دوربینو بیشتر تو دستم فشار دادم:

_خب زشت بود دیگه خیلیم زشت بود

یکم نگاهش کردم..داشت نیشش باز میشد، جیغ زدم:

_اصلا حقت بود باید محکم تر میزدمت، خاک تو سره بادمجونت کنن، کدو

اخماشو کرد تو همو داد زد:

_درست صحبت کن مگه من با تو شوخی دارم؟

ساکت شدم و برای صدمین بار سرمو پایین انداختم، چقد بیشعوره این..حالا درسته زدم تو دهنش ولی خب دلیل نمیشه اینطوری باهام رفتار کنه

با احساس دستی که صورتمو نوازش میکنه سریع سرمو بالا اوردم، داشت با یه حالت خاصی نگام میکرد..

میخاریدم که خودمو یه ذره لوس کنم، در نتیجه لبامو جمع کردم و مظلومانه زل زدم تو چشماش، با یه حالت خاصی گفت:

_نگام نکن اینطوری، میخورمتا

اومد که نیشم شل بشه ولی سریع متوجه شدم و جلوشو گرفتم، اب دهنمو قورت دادم و اخمام و کشیدم تو هم:

_هوی بهت رو میدم ادم بودنتو فراموش نکن، وگرنه این دفعه دوربینو میکنم تو حلقت

شونه هاشو بالا انداخت و یهو بازومو کشید سمت خودش، جیغ خفیفی کشبدم و پرت شدم تو بغلش.

خودم و سریع جمع و جور کردم و سعی کردم از خودم دورش کنم… با خنده گفت:

_زدی لبمو کبود کردی، چرا من نکنم؟

چشمام درشت شد و از تقلا دست برداشتم، با حیرت گفتم:

_ینی میخوای با دوربین بزنی تو دهنم؟

لبخند موزی ای زد و گفت:

_شاید اون کارم کردم، اما اول…

خم شد سمتم….

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *