خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زیبون/پارت بیستو نه

رمان آقای مهربون خانوم خوش زیبون/پارت بیستو نه

 

با خجالت راه افتادم، وایستاد تا بهش برسم بعد راه بیوفته، اما من سعی میکردم یه دو قدم ازش عقب تر باشم تا یه وقت لبخند آشکارمو نبینه ، نمی‌خواستم دیگه بیشتر از این سنگ رو یخ بشم

داخل کافی شاپ شدیم و پشت میز نشستیم، من سفارش بستنی دادم و علیسان قهوه

_به رامین و دنیا زنگ نمیزنی بیان ؟؟
همون طور که به جایی نگاه مینداخت جواب داد:

_چرا زنگ میزنم

با حرص گفتم:

_حواست پیش کدوم عنتریه؟

با چشم به سمتی اشاره کرد و با لبخند خبیثی گفت:

_عنتر چیه؟؟ این لعنتی جیگره

چنان چرخیدم سمت جایی که نگاه میکرد که صدای جا به جا شدن رگای گردنمو شنیدم، یه دختر مو بلوند با چشمای ابی و ابروهای کمون، دماغ و دهن معمولی رو به جذاب… اونم با لبخند سمت علیسان نگاه میکرد

با حرص برگشتم سمت علیسان، اون لحظه متنفر شدم ازش..

منو گشونده اینجا که اعتراف کنه یا جلوم از دخترای دیگه تعریف کنه و حرصم بده…ظاهرم و حفظ کردم و پامو رو پا انداختم… با لبخندی که سعی میکردم حرصم و بپوشونه گفتم:

_آدمای هرزه همیشه هرزه میمونن، با هرزه هام دم خور میشن

خنده رو لباش وا رفت… آخیش دلم خنک شد.. نیشمو بیشتر باز کردم

یکم تو همون حالت نگاهم کرد، معنی نگاهش و نمیفهمیدم ولی خیلی سنگین بود تا جایی که بستنی رو به زور قورت میدادم

بعد از کمی مکث گفت:

_خب میخواستم راجب خودمون باهات حرف بزنم

و جرعه ای از قهوش نوشید.. ضربان قلبم رفت رو هزار… ینی واقعا موقعش بود، سعی کردم سرمو با بستنی گرم کنم.. همونطور که نگاهم به بستنی بود گفتم:

_خب بگو، منتظرم

و همزمان یه قاشق پر بستنی کردم تو دهنم.. انقدر زیاد که صدای فش دادن دندونام از شدت یخ زدگی رو میشنیدم

با خونسردی و جدی گفت:

_راستش من دوستت دارم

بستنی پرید تو گلوم و به سرفه افتادم.. بابا یه مقدمه چینی ای، آماده سازی ای

مرده شور بی فکرتو ببرم

 

چنان سرفه میکردم که از گفتن ادامه حرفش پشیمون شد.. لیوان آبو داد دستم، یه قلپ خوردم، بهتر شدم:

_خوبی؟؟

با هول گفتم:

_آره.. آره من خوبم، تو ادامه بده

خاک تو سرم.. الان با خودش فکر میکنه این دختره بدبخت چه هوله.. ادامه داد:

_ولی ما به درد هم نمیخوریم

دوباره آب پرید تو گلوم و به سرفه افتادم.. این دفعه بدون توجه به حرفم ادامه داد:

_من آدم هرزه ایم و لیاقت تورو ندارم.. منو تو حتی اگر رابطمونم جدی بشه هیچوقت این تفکر تو راجب من عوض نمیشه

تو ذهنم داد میزدم که نه، من همچین فکری راجبت نمیکنم لعنتی

ولی در واقع ساکت بودم.. حتی سرفه کردنم یادم رفته بود، با لبخنو گفت:

_در هر حال ببخشید اگه فکر مشغولی ای برات به وجود آوردم تو این چند وقت

فکر مشغولی؟؟؟لعنتی تو کل شب و روز من شدی تو این چند وقت.. تو به عشق میگی فکر مشغولی؟؟؟

سعی کردم جلوی ریزش اشکامو بگیرم… لیوان آبو تو دستام فشار میدادم تا بتونم ارامشمو حفظ کنم

اما اون در کمال خونسردی تیر آخر و زد:

_من میخوام ازدواج کنم ماریا
***

از داخل شکستم ولی از بیرون اصلا به روی خودم نیاوردم… ینی تمام این مدت با من بازی کرده؟؟؟ اون بوسه های لعنتی و حرفای زیر زیرکی عاشقانه همش دروغ بوده؟؟؟

اره علیسان.. تو واقعا لیاقت عشق پاک منو نداری، با خنده گفت:

_البته هنوز تو مرحله آشناییه

تو مراحل آشناییت با یه زن دیگع به منم ابراز علاقه میکردی؟؟؟

احساس میکردم خر فرض شدم، احساس میکردم ازم سوء استفاده شده.. تو یه لحظه بی مقدمه گفتم:

_اتفاقا منم میخوام ازدواج کنم

علیسان یهو با تعجب نگام کرد… حق داشت بنده خدا، خودمم پشمام از حرفی که زدم ریخته بود، ولی خب زری بود که زده بودم نمیشد زیرش بزنم

خودم و محکم گرفتم.. ولی از نگاه علیسان قشنگ معلوم بود میگه خر خودتی

با لحن مسخره ای گفت:

_خب کی هس اون آقای خوشبخت؟؟

خوده وا رفتمو جمع کردم و صاف نشستم، گلومو صاف کردم و گفتم:

_خودت داری میگی دیگه، یه اقای خوشبخت
خم شد رو میزو دستاشو روش قلاب کرد، با لبخند گفت:

_خیلی دلم میخواد ببینم اونی که حاظره تورو با این اخلاق تحمل کنه جچور ادمی میتونه باشه!!

لبخند حرصی ای زدم:

_منم کنجکاوم دختری که قرار تورو تحمل کنه چجور شخصیتی داره

_انقدر خوب هست که کثافت کاریای گذشتمو تو روم نزنه، و به خودِ الانم پایبند باشه

از حسودی داشتم میترکیدم، ینی انقدر دوستش داره؟؟؟
با حرص گفتم:

_اون الان سرش داغه نمیفهمه.. چند وقت دیگه میفهمه چه غلطی کرده

با خنده گفت:

_حالا تو چرا حرص اونو میخوری؟ نکنه تو میخواستی جای اون باشی!!

اره میخواستم، ایش

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

_من خودم یکی رو دارم که یه تار موشو با صد تای تو عوض نمیکنم

بلاخره اخماش رفت تو هم، اما زود خودشو جمع و جور کرد و گفت:

_عه؟ مگه چجوریه؟

کمی فکر کردم که دوست دارم شوهر آیندم چجوری باشه… همونطور که زل زده بودم به بستنی آب شده با ذوق و لبخند گفتم:

_قد بلند و هیکلی، خوش خنده، مغرور و جنتلمن، فک مستطیلی، ته ریش، بینی کشیده مردونه

یه لحظه نگاش کردم.. دیدم داره با لبخند مرموزی نگاهم میکنه

 

خااااک تو سرت ماریا، اسکول بز داری همه خصوصیتای خودشو میگی که، سریع گفتم:

_موهای بور و چشمای دریایی

با همون لبخند گفت:

_میشه اسم همسر آیندتونو بدونم؟

اوممم حالا چی بگم؟؟ یکم فکر کردم بعد سریع گفتم:

_سینا

لبخند مرموزی زد و گفت:

_اگه موافق باشی فردا شب یه قرار بذاریم با هم بریم بیرون هم تو با عزیز دل من آشنا شی هم من با اقای سینای شما

با صدای بلند گفتم:

_نههههه

یه تای ابروشو داد بالا:

_چرا؟؟

اوه اوه، هول شدم و با تته پته گفتم:

_چون.. چون سینا یه هفته ای رفته خارج به کاراش برسه، بعدش بهت خبر میدم قرار بذاریم

با حالت مچ گیرانه ای گفت:

_حتما منتظر خبرت هستم

علیسان:

بد جور حرصم گرفته بود از حرفش
فرق شوخی و جدی رو نمیفهمه دختره خنگ

باید تلافی میکردم چون دفعه چندم بود که همچین حرفی میزد

این دفعه دیگه نادید نمیگرفتمش

دختره ملوسِ خنگول انگار من بچم که دروغ به این ضایعی رو باور کنم میگه منم دارم ازدواج میکنم

هنوز داشتم با تمسخر نگاش میکردم، اونم در سکوت داشت آب شده های بستنیشو میخورد
هر از گاهی ام بهم نگاه میکرد و بعد نگاهشو میدزدید، آخ که چقدر دلم میخواست تو اون حالت بچلونمش

*

دنیا:

رو به رامین گفتم:

_تو که بلد نیستی اینجاهارو غلط میکنی آدرس میگیری نیم ساعته داریم دنبالشون میگردیم، کو؟

دستشو تو هوا پرت کرد به معنی برو بابا.. بعدم گفت:

_حالا نکه تو اینجاهارو بلدی

_ها پس چی فکر کردی هر روز با یکی از دوس پسرام یه جاش قرار میذارم

بعد بلند زدم زیر خنده و محکم کوبندم پشت رامین که دو سه قدم رفت جلو و ادامه دادم:

_یه بار اشتباهی با دو تاشون قرار گذاشتم، اومدم سر قرار دیدم دوتاشون اومدن سمتم، هم زمان گفتن دنیا، بعد به هم نگاه کردن
باووورت نمیشه سر من همو میزدن این میگفت دوست دختر منه اون میگفت غلط کردی ماله خودمه
هیچی دیگه فرار کردم

با حالت حرصی ای نگام کرد و گفت:

_هه هه هه، افرین چه کار شاقی کردی

با چندش نگاهش کردم:

_بدبخت لیاقت نداری خاطراتمو برات تعریف کنم

بلاخره رسیدیم پیششون… فک میکردم الان دو تاشون رو ابران ولی از قیافه ماریا میبارید خورده تو ذوقش

علیسانم که از قیافش هیچی معلوم نبود

به ماریا اشاره کردم چی شد
سرشو به علامت هیچی تکون داد

از قیافه های پکر دوتاشون معلوم بود باید زود برگردیم خونه

***

با صدای بلند گفتم:

_اسکول این چیزایی که تو گفتی باید سفارش بدیم از کمپانی برامون بفرستن

بعد اداشو در اوردمو با صدای کلفت شده در حالی که دستامو تو هوا تکون میدادم گفتم:

_عضله ای، قد بلند، موی بور و چشمای دریاییی، عقققق

 

با لبای چیده شده گفت:

_خب بیشعور اون لحظه جو گرفته بود منو نمیفهمیدم چی دارم میگم

شونه هامو بالا دادم و رومو برگردوندم سمت شقایق:

_چیزیه که خودت خوردی، حالا انقد انگشت کن تهه حلقت تا بیاری بالا

چپ چپ نگاهم کرد و مسخره ای زیر لب گفت، شقایق گفت:

_یه نگاه به همین بچه های دانشگاه بندازید شاید یه نفر باشه خب
***

ماریا:

نیشگونی از رون پای دنیا گرفتم که جیغش به هوا رفت، در حالی که پاشو ماساژ میداد جیغ زد:

_پاره دریایی

همه کلاس سکوت شد، نگاهی به استاد که عاقل اندر سفیه نگاهمون میکرد انداختم، از بالای عینکش با یه نگاه ترسناکی به دنیا خیره شده بود

دنیا بنده خدا تا نگاه استاد و دید دست پاچه صاف نشست و با لبخند گفت:

_استاد داریم راجب پری دریایی یه تحقیق مینویسیم، خیلی موجود نازیه

همه ریز ریز میخندیدن، استاد سری به تاسف تکون داد و دوباره سرشو کرد تو دفتر دستکش

دنیا هوفی کشید و زیر لب گفت:

_همش تقصیر توعه نکبته عفریتس

سعی کردم جلو خندم و بگیرم و ازش دوری کنم

***

با دنیا توی محوطه دانشگاه نشسته بودیم، به ساندویچمون گاز میزدیمو با چشمای ریز شده پسرارو میپاییدیم

یهو دنیا جیغ زد و من لقمه پرید تو گلوم، با دهن پر که در حال حرف زدن مقداری از محتواش میریخت بیرون گفت:

_پیداش کردمممم، خودشه

اومدم بابت چندش بازی ای که دراورد بتوپم بهش که با فکر کردن به حرفش کلا یادم رفت، با ذوق گفتم:

_کوووووو؟؟

با انگشت به جایی اشاره کرد، با ذوق برگشتم نگاه کردم
کم کم خنده از رو لبام رفت و با حرص یدونه کوبوندم تو سرش

پوکر فیس نگاهم کرد و خیلی جدی گفت:

_یک بار دیگه دستت بهم بخوره، دستم برات میخوره

بی توجه به تهدیدش گفتم:

_این چیهههه؟

به پسری که چشمای ابیش با عینک ته استکانی پوشونده شده بود و کک و مک صورتش حتی با وجود بزرگی عینکم معلوم بود نگاه کردم

هیکلشم که شبیه حاصل زرافه و تمساح بود

دنیا نیششو باز کرد و گفت:

_خوبه دیگه، چشماشم ابیه، موهاشم رنگ اسهاله، هیکلشم که با یه کاپ سایز ۸۵ و چن تا ابر که اینور اونورش جا سازی بشه خوب میشه، خیلی هم به هم میاین از سرتم زیاده

عاقل اندر سفیه نگاهش کردم:

_تو منو چی فرض کردی بزغاله؟

نیشش و باز کرد و گفت:

_سوگلی حرمسرای علیسان

باز زدم تو سرش و خاک بر سری حوالش کردم، اومد بزنتم که فرار کردم

***

نگاهی به شماره علیسان انداختم و این پا اون پا کردم، استرس داشتم، پس فردا محلت یک هفته ایم تموم میشد و من هنوز مرد مو بور و چش آبیه مورد نظر و پیدا نکرده بودم

یکم این پا اون پا کردم و بباخره جواب دادم:

_الو

با صدایی که پوزخند داخلشو از پشت گوشی ام حس میکردم گفت:

_چرا انقدر دیر جواب دادی؟

حرصم گرفت، یه حسی میگفت فهمیده از ترس دیر جواب دادم، با صدایی که سعی میکردم شاد باشه گفتم:

_ببخشید داشتم با سینا حرف میزدم

_پس چرا مشغول نمیزد؟

به تو چه؟ میخواد مچ بگیره همش
با حرص گفتم:

_قرار نیس من فقط یه سیم کارت داشته باشم

با خنده گفت:

_اها، باشه حالا چرا حرص میخوری

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *