خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت یازده

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت یازده

حالت تهوع گرفته بودم، نمیدونستم چی دارم میگم:

_بذارید بره، کاریش نداشته باشین

خندید و رو به شقایق گفت:

_زیادی بهش فشار اومده داره هزیون میگه

چشمامو بستم، صدای دکتر اومد:

_گچ پاش تموم شد بهش سرم بزنین فشارش اومده پایین

بی حال گفتم:

_تو بذار درِ دهنتو

صداها قطع شد و چند لحظع بعد علیسان دستشو گذاشت رو دهنم، حس اینو نداشتم که پسش بزنم

دست شقایق و گرفتم و با عجز گفتم:

_اونو توی من نکنید
پرستار زد زیر خنده، شقایق لبشو گاز گرفت و گفت:

_خاک تو سرت این چه طرز حرف زدنه

جیغ زدم:

_اگه اونو توی من بکنید همین وسط جیش میکنم سزای عملتونو نشونتون میدم

پرستار با خنده گفت:

_گلم ببین حالت چقدر بده! بذار سرمتو بزنم حالت خوب بشه

انگار داره بچه خر میکنه باهام صحبت میکرد.
بلاخره بعد از هزار تا خواهش و تمنا گذاشتم که سرمو بزنه
نیم ساعت بعد در حالی که به کمک شقایق راه میرفتم از بیمارستان خارج شدیم

علیسان در عقب و برام باز کرد و کمک کرد بشینم
بعد هم خودشو شقی نشستن جلو، رو به شقایق گفت:

_شمارو اول برسونم..
شقایق پرید وسط حرفش و سریع گفت:

_نه ممنون من باهاش باشم بهتره، باید برای مامانشم توضیح بدم چی شد

ماشین و راه انداخت و سرشو به تایید حرف شقایق تکون داد، شقایق کنجکاو رو کرد بهش:

_راستی شما اونجا چیکار میکردین؟

علی خونسرد گفت:

_جایی کار داشتم، دیدم که چه اتفاقی افتاد.

و بحث و تموم کرد، نمیدونم از خستگی زیاد بود یا تاثیرات سرم که اروم اروم چشمام بسته شد و خوابم برد

علیسان:

جلوی خونشون ترمز کردم و رو به شقایق گفتم:

_تو برو زنگ بزن منم ماریا رو میارم

سرشو تکون دادو پیاده شد
به سمت عقب نیم خیز شدم و به صورت غرق خوابش نگاه کردم، رنگش یکم سفید شده بود و دهنش نیمه باز بود

اروم تکونش دادم و صداش زدم، خواب الود دستمو پس زد:

_ولم کن..

اروم تر ادامه داد:

_ تازه دارم داغ میشم!

با تعجب داد زدم:

_هاااا؟

جیغی زد و صاف نشست، نگاهی به دورو بر کرد و بعد به من، با دهنه باز گفتم:

_داشتی چه خوابی میدیدی؟

اب دهنشو قورت داد و گفت:

_ چرا داد میزنی خب!

پوفی کشیدم و گفتم:

_پیاده شو پیاده شو منم عین خودت خل کردی

اخماش رفت تو هم:

_خل عمه خرابته، من با این پا چجوری پیاده بشم آدم عاقل

پیاده شدم و کلافه کمکش کردم

شقتیق دم در منتظر بود، داخل شدیم و در رو پشت سرمون بست، بدونه توجه به غر زدنای کاریا کشوندمش سمت در خونه که صدای داد زنی توجمو جلب کرد:

_خدا مرگم بده، چه غلطی کردن با پات؟

به نمونه میان ساله ماریا نگاه کردم..خندم گرفت، جلو اومد و دستی به صورته ماریا کشید:

_کی این بلارو سرت اورده ها؟

قبل از ماریا شقایق جواب داد:

_چیزی نیس خاله زهرا

مامان ماریا نگاهی به من انداخت و حرصی گفت:

_لابد تو زدی ها؟ نیشتو ببند پسره خاک برسر

یکی خابوند زیر گوشم که برق از سرم پرید..با جیغ ادامه داد:

_مادر نزاییده کسی که به بچه من بزنه.

کپ کرده نگاهش میکردم که کسی از پشت عقب کشیدش و گفت:

_اروم خانوم الان زنگ میزنم ۱۱۰ بیان جمعش کنن تو به خودت مسلط باش

صدای داد ماریا بلند شد:

_ای باباااا، چقد حرف میزنید! شقایق برا مامان بابا توضیح بده تا این فلک زده رو همین جا شقه شقش نکردن

انقدر تعجب کرده بودم که نمیتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم، شقایق رفت که با مادر پدر ماریا حرف بزنه، منم با راهنمایی ماری در حالی که سعی میکردم خودمو عادی بگیرم وارد خونه شدم.

***

زهرا خانوم جلوم خم شد و سینی چایی رو جلوم گرفت، ممنونی گفتم و لبخندی به صورت خجالت زدش زدم

کنار اقا بهزاد نشست و سینی رو روی عسلی جلوش گذاشت، سکوت بینمون برقرار شده بود.

زهرا خانوم زد سقلمه ای به پهلوی شوهرش زد و مثلا طوری که من نشنوم گفت:

_خاک تو سرت بهزاد، این سن و سال که بودی عین علف هرز فقط قد دراز کرده بودی ، نه ماهیچه ای نه عضله ای..ماشالله هزار ماشالله نگا چه گوگولیه! یه داماد میخوام همین شکلی.

خندمو قورت دادم و بدون گوش کردن به جوابی که در یافت کرد بلند شدم:

_خب من دیگه رفع زحمت کنم

رو به شقایق گفتم:

_شما هم اگه میاید برسونمتون

شقایقم بلند شد و با لبخند گفت:

_نه علی اقا من یکم دیگه زنگ میزنم امیر بیاد دنبالم ممنون از زحمتتون

مامان ماریا دست پاچه پرید وسط بحثمون:

_کجا پسرم شام و بودی حالا

خندیدم و گفتم:

_ممنون از شما به ما رسیده

زد رو دستشو با ذوق گفت:

_نگا بهزاد دست به تیکه پرونیشم خوبه دامادم

از لفض دامادم خندم گرفت، دامادمونم کردن

نگاه اخرو به صورت غرق در خواب ماریا که رو راحتی دراز بود انداختمو خدافظی کردم

***

خودم پرت کردم تو بغل نن جون، نگاهی به زیر و بالا انداخت و گفت:

_کدوم پدر سگی پاتو ب این روز انداخته ننه؟

خندمو قورت دادمو گفتم:

_هر کی بوده خیلی پدر سگ بوده نن جون

اخماشو کشید تو همو رو مبل نشست، رو به مامان که وایساده بود کناره من طلبکار گفت:

_عروس ازت نا امید شدم

مامان لب چید:

_چرا مادر جون؟

نن جون طوری که انگار داره به یه سگه یتیم اشاره میکنه دستشو به سمتم گرفت و رو به مامان گفت:

_این دختره تربیت کردی؟ جلو من فش به بابا میده پس فردا جلو شوهرش فش ننه میده زود تر جمش کن

بابا کنار نن جون نشستو کشیدش تو بغلش، هیکل ریزه میزه ننه جون نصف بابا بود..با خودم میگفتم اگه نن جون و علیسان با هم برخورد کنن چه اتفاقی میوفته که صدای نن جون از فکر بیرونم اورد:

_ماریا؟

سرمو بالا اوردم و به چشماش که بخاطر کهولت سن یکم از درشتیش کم شده بود نگاه کردم، خیلی جدی ادامه داد:

_مگه تو مدرسه نداری ننه؟

مامان پقی زد زیر خنده

قیافمو عین مادر مرده ها کردم و نالیدم:

_مادر جون من سه ساله مدرسه رو تموم کردم

سرشو بالا پایین کرد و گفت:

_اها میگم، خرسی شدی برا خودت

مامان نگاهی بهم انداخت و گفت:

_بابات که نیست با چی میخوای بری دانشگاه؟

نن جون بلند شد و چادرشو دور کمرش بست:

_پاشو نن جون پاشو من میبرمت

چشمامو درشت کردم:

_مگه ماشین اوردی؟

کمکم کرد و گفت:

_تو که میدونی من بدونه البالو جایی نمیرم

تو چشم به هم زدنی سوار ۲۰۶ البالویی نن جون بودیم

دنده رو عوض کرد و با بسم اللهی گاز داد، جیغ زدم:

_نن جون پام ناقصه یه کاری نکن کلا فلج بشم
عینک دودیشو زد به چشاش و سیستم و روشن کرد، صدای هایده پیچید تو فضای ماشین
..
باده فروش می بده باده فروش می بده
باده ی نابم بده درده شرابم بده

(آفتاب از اون گوشه ایوون پرید
عشق و بهار و همه چی پر کشید
خسته شدم از بد این سرگذشت
غم نمی خوام اشک من از حد گذشت) (۲)

باده فروش می بده باده فروش می بده

دوست ندارم این همه بد دیدنو
باز به حقیقت برسونین منو
باده فروشان می و مستی می خوام
عمرمو با باده پرستی می خـــــــوام
عاشق عشقم منو باور کنین
باز دو سه جرعه می رو بیشتر کنین
عاشق و دیوونه بدونین منو
باز به حقیقت برسونین منـــــــــو

باده فروش می بده باده فروش می بده

کنار دانشگاه نگر داشت، در و باز کردم و پامو به زور گذاشتم بیرون، نن جونم پیاده شد و عصا رو از صندلی عقب برداشت داد دستم..

گونشو بوسیدم و خدافظی کردم، لنگون لنگون به سمت دانشگاه میرفتم که دیدم داره پشت سرم میاد:

_ کجا؟ 😐

زد به باسنمو به راهش ادامه داد:

_میخوام رفیق بشکتو ببینم دلم براش تنگ شده، هنوز ازدواج نکرده؟

پشت سرش میرفتم، بی رقبت جواب دادم:

_نه کی میاد اونو بگیره! دختره وحشی بی ادب

وارذ محوطه شدیم، بچه ها با دیدنم به سمتم اومدن ننه هم که دنیا رو دیده بود منو فراموش کرد بود و داشتن راجب دوس پسر جدیدی که نن جون تازگیا مخشو تو فیس بوک زده بود صحبت میکردن

محل به دنیا نمیدادم اونم از من بد تر، بی عاطفه.

همه بچه ها رو با تشکر و مرسی و فولان، راهی کلاس کردیم، شقایق با نگرانی زیر بازومو گرفت:

_اروم بیا طوریت نشه

همون موقع گوشیم زنگ خورد، لبخندی بهش زدم و در حالی که گوشیمو از تو جیب مانتوم در میاوردم گفتم:

_تو برو شقایق جان من ببینم کیه بعد میام

سری تکون داد و برگشت که بره، با دیدن اسم علیسان پوفی کشیدم و جواب دادم:

_بله؟

سلام کرد، خودمو زدم به کوچه یزید چپ:/

_به جا نیاوردم

با خنده گفت:

_مگه شما همون چلاقه نیسی؟

_چلاق دوس دختراتن

با شیطنت گفت:

_انکار نکن که عضوشون نیستی

_من ترجیح میدم از اوباما حامله بشم دوس دختر تو نباشم

با برخورد دست محکمی به پس کلم سرم دو متر به سمت جلو پرتاب شد و بعد صدای جیغ نن جون:

_اوباما کیه دختره ورپریده؟ با کی رفتی خوابیدی؟

اخی گفتمو لنگون به سمتشون برگشتم، سرم تیر میکشید..با ۷۰ سال
سن ضرب دست سنگینی داشت نن جون!!

تا اومدم دهن باز کنم دنیا شروع کرد:

_نن جون اوبانا رعیس جمهور امریکارو میگه

دوباره اومدم حرف بزنم که با عصا زد به بازوم و جیغ زد:

_ خجالت بکش..مگه رعیس جمهور خودمون چشه؟
بعد با قیافه متفکری رو به دنیا ادامه داد:

_این رعیس جمهور امریکارو از کجا دیده؟
با قیافه جمع شده بازومو مالیدم و گفتم:

_ننه بذار منم حرف بزنم، داشتم مثال میزدم براش

به سمتم خم شدو چشاش ریزکرد:

_برا کی؟ هااا؟

دنیا نیششو باز کرد و با بدجنسی گفت:

_بوی فرنده جدیدش

نن جون صاف شد و کنار سرشو خاروند:

_نفهمیدم، بوی فرند چی چی هست؟

چشم غره ای به دنیا رفتم و همزمان گفتم:

_هیچی نن جون جدی نگیر این بشکه رو

دنیا با حرص گفت:

_منظورم دوست پسرشه نن جون، انقدرم خوشگلهههه

نن جون با ذوق نگام کرد:

_بشکه راست میگه؟

پوفی کردم و سرمو تکون دادم..خلاصه بعد از کمی تعریف و تمجید و تیکه های خاک بر سری که منو سرخ میکرد و البته قول دادن به نن جون که حتما علیسان و بهش نشون میدم راهیش کردیم رفت، بدونه توجه به دنیا راه افتادم، یک لحظه نگاهم به صفحه گوشی خورد و تایمر تماس که حدودا ۱۰ دقیقه پر شده بود

با چشمای گشاد شده گوشی رو گذاشتم در گوشم

صدای قه قهه های بی جونه علیسان از اون ور خط میومد، از خنده به سرفه افتاد..جیغ زدم:

_تو هنوز اونجایییی؟

داد زد:

_من عاشقتمممم

زبونم بند اومد و عصا از دستم افتاد، مرتیکه بیشعور به فکر قلب من باش!

به هن هن افتاده بود از خنده

اب دهنمو قورت دادم و اروم گفتم:

_ام، حالت خوبه؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

_فَکَم درد گرفت، نن جونتون چه چیز باحالیه

اخمامو کشیدم تو همو با تشر گفتم:

_هو حواست به حرف زدنت باشه وگرنه خودت میدونی

_چیکار میکنی؟ کاری که دنیا گفت؟

با به یاد اوری حرفی کع دنیا بین صحبتامون زد سرخ شدم و جواب ندادم

ادامه داد:

_بابا ننت راست میگه دیگه قدر منو بدونه بهتر از من کجا گیرت میاد؟

_کلاسم دیر شده، بای

اومدم قط کنم که تند تند صدام زد، کلافه گوشی رو گذاشتم در گوشمو گفتم:

_دیگه چی میگی؟

_فردا اگه خواستی با بچه ها الا الخصوص نن جونت بیا رستوران همیشگی
قبلش حتما خبر بده

بعدم قط کرد، دهنم و که برای مخالفت باز کرده بودم بستم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *