خانه / رمان آنلاین / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون / رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت چهارده

رمان آقای مهربون خانوم خوش زبون/پارت چهارده

پشت سرم راه افتاد و بلند گفت:

-تا باشه ازین حساب رسیا

-برو بخور بعد بیا

ابروهاش بالا پرید، سرمو برگردوندمو به راهم ادامه دادم.

***

شماره صندلیمو نگاه کردم و نشستم، نن جون و دنیا هم پشت سرم، نگاهی از بین صندلیا بهشون انداختم و گفتم:

-خوب منو تنها میذارید میرید کنار هم

صدایی کنارم بلند شد:

-اگه بذاری رد شم بشینم سر جام تنها نمیمونی گلم

نگاهی به علیسان انداختم و با حرص گفتم:

-تو اینجا هم منو راحت نمیذاری نه؟

-قصد دارم ولی نمیشه

از جام پا شدم تا هیکل گوریل مانندش رد بشه، نشست.. با کمی مکث نشستم و بدون توجه بهش گوشیمو در اوردم

از پدر مادر گرام چندتا اسمس بود، اولیشو باز کردم:

-دخترم مراقب هر سه تون باش، نن جون و ول نکنید ممکنه پسرارو بدبخت کنه

پیام بعدی از مامان بود:

-عزیزمدوربینتو برداشتم که وقتی دلم تنگ شد نگاش کنم، بوی تورو میده، راستی نوار بهداشتی نذاشته بودی خودم گذاشتم برات

جیغم بلند شد:

-به دوربینم چیکار داشتیییی اااااه!!!

صدای خنده های ریز علیسان رو مخم ناخون میکشید، به سمتش برگشتم که سرم خورد تو دماغش، آیی گفت و بینیشو گرفت، خنده و دردش قاطی شده بود.. درد سرم با انالیز نزدیکیش به من اد یادم رفت و اروم و با حرص گفتم:

-داشتی پیامای منو میخوندی بوزبنه؟

مطمعن بودم الان از خحالت سرخ شد

بین خنده هاش گفت:

_نگران نباش تا بهداشتیشو دیوم دیگه نخوندم

گلوشو صاف کرد و نیششو باز کرد:

_نوارشم سعی کردم نبینم

هیچی نبود که بتونم باهاش ادبش کنم. با حرص زل زده بودم بهش و سعی میکردم از جمع شدن اشک تو چشمام جلو گیری کنم.

رومو اونطرف کردم و محلش ندادم.

***

چمدونا و بارامونو که تحویل گرفتیم. نن جون موبایلشو دراورد و زنگ زد به دوستش.

تو محوطه منتهی به فرودگاه یه نیمکت پیدا کردم و روش نشستم. علیسانم از خدا خواسته کنارم نشست. نگاهی بهش انداختم که نفسشو ازاد میکرد. نگاهی بهش انداختم وگفتم:

_کسی بهت اجازه داد اینجا بشینی؟

نگاهم نکرد:

_به اجازه کسی واسه انجام کارام نیاز ندارم

ایشی گفتم و رومو برگردوندم که صدای شخصی توجهمو جلب کرد:

_فرووووز

نن جون به سمت صدا برگشت و گوشی رو از بغل گوششـبرداشت انواخت تو بغل دنیا.. دوید سمت پیرزنی که از اون فاصله هم مانتو قرمزش بدجور به چشم میومد و عین خودش داد زد:

_کلسومممم

پریدن تو بغل هم. منو علیسان با چشمای گشاد شده بهشون نگاه میکردیم.

علی سرشو بهم نزدیک کرد و گفت:

_رفیقای مادر بزرگت از خودش بدترن.

سرمو تکون دادم و در حالیکه زل زده بودم به اون دو تا که چجوری از سر و کول هم بالا میرفتن گفتم:

_ منم تازه به این نتیجه رسیدم

خندید و گفت:

_ولی جالبه. حس میکنم توام در اینده یه چیزی تو همین مایه ها میشی

پامو رو پای دیگم انداختم و خندیدم:

_خوبه که.

اونم خندید و نگام کرد:

_اره البته شوهرت جوون مرگ میشه

لبخند زدم:

_یکی رو پیدا میکنم که بتونه تحملم کنه

مدتی سکوت شد. ولی سنگینیه نگاهشو حس میکردم به سمتش برگشتم و نگاهش کردم.. تا حالا دقت نکرده بودم.. چشماش قهوه ایه خیلی تیره بود.. خیلی خیلی تیره

با صدای نن جون به خودمون اومدیم

از روی نیمکت پا شدیم. کولمو رو دوشم جا به جا کردم و دنبال دنیا راه افتادم

نزدیک نن جون و دوستش که رسیدیم نن جون شروع کرد معرفی کردن.. به من اشاره زد و گفت:

_نَوَم. ماریا

علی کنارم ایستاد.. نن جون اشاره به علی کرد و ادامه داد:

_اینم شوهرش. علیسان جان.. دارن بچه دار میشن..
با ذوق رو به دوسش گفت:

_۳ ماهشه نتیجم

چشمای منو علیسان هم زمان زد بیرون.. اومدم اعتراض کنم که با چشم غره نن جون خفه شدم.. تا نن جون دنیا رو معرفی کنه به علیسان نگاه کردم.. در کمال تعجب دیدم نیشش تا بنا گوشش بازه!!!

کفری نگاهش کردم که زد زیر خنده و گفت:

_جونم خانومم بچه لگد زد؟

ناخونمو تو بازوش فرو کردم و گفتم:

_یا همین الان یه چیزی میگی یا عصای نن جون و میکنم تو حلقت

_خودت برای چی چیزی نمیگی؟

خب اینم پرسیدن داره؟ ینی واقعا درک نمیکنه اگه چیزی بگم نن جون به ۷۰ مدل سامورایی منو ماساژ میده؟

فک کنم از چشمام حرف دلمو خوند که زد زیر خنده.. مرگی نثارش کردم

نن جون اومد معرفی دوستشو شروع کنه که خودش زود تر شروع به صحبت کرد.. با ذوق گفت:

_من کلسومم. ۱۴ ساله شیراز

دنیا سرشو خاروندو گفت:

_منظورتون ۱۴۰؟

کلسوم خانوم نگاهی به نن جون کرد و گفت:

_فروز این چند کیلوعه؟

پقی زدم زیر خنده.. علیسانم گوشه لبشو خاروند.. معلدم بود جلوی خودشو گرفته نخنده.. به قیافه دنیا ترسیدم نگاه کنم.. نن جون خیلی عادی گفت:

_۸۰ ۹۰

چشماشو گشاد کرد و دستشو تو هوا تکون داد:

_بووووه لاغر کن خودتو دختر هم وزن گاوی

دنیا سرشو به گوشم نزدیک کرد و با حرص گفت:

_این زنیکه پاره چی میگه؟

پقی زدم زیر خنده.. بین خنده هام گفتم:

_جرعت داری بلند بگو

کله خر.. سینه شو جلو داد و گفت:

_اره که میگم.. زنیک..

جلو دهنشو گرفتم و بلند گفتم:

_بریم نن جووون؟

نن جون که وضعیت و وخیم دید تند تند گفت:

_اره بریم بریم
و دوستشو کشوند

علیسان گفت:

_خب دیگه با اجازتون من برم

کلسوم نگاه مشکوکی بهش انداخت و گفت:
_کجا؟

نن جون که دید داره خراب میکنه گفت:

_یه سری چیزا ماری جان لازم داره میخواد بگیره

نگاه ترسناکی به علیسان انداخت و ادامه داد:

_مگه نه پسرکم؟

علی نگاهی به من که با حرص به گفت و گوشون گوش میدادم انداخت.. با نگاهش میگفت من بی تقصیرم!

پوفی کشیدم..جواب داد:

_بعله کلسوم خانوم

کلسوم نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و گفت:

_ بیا بریم سر راه میگیری دیگه.

..

سوار ماشین شاسی بلندش شدیم..
اهنگ راک گذاشت و صداشو تا جایی بلند کرد که پرده هام داشت پاره میشد.. پرده گوشم ینی!

علیسان با اون هیکل یه طرف.. دنیا ام یه طرف دیگه.. وسطتشون داشتم دار فانی رو وداع میگفتم.

از یه طرف دیگه ازین که میدیدم علیسان با اون دب دبه و کب کبه اینطور مظلومانه کنارم نشسته و بازوهاشو جمع کرده که من راحت باشم خندم میگرفت.

نن جون به سمتمون برگشت و با دیدن وضعیتمون گفت:

_خب براچی اونجوری نشستی پسر جان؟ دستتو بنداز دور گردنش راحت میشید

خون خونمو میخورد.. سریع گفتم:

_نه نن جون من راحتم

همون موقع دست علیسان دور گردنم حلقه شد و باعث شد خفه شم.. نن جون لبخند پیروز مندانه ای زد و روشو برگردوند.. نگاهش کردم.. خیلی عادی نشسته بودو به بیرون نگاه میکرد

کلسوم دخالت کرد:

_اگه دنیا جان وزنشو کم کنه همتون راحت میشینین

دنیا که تا الان ساکت بود.. متعجباً

برگشت و با حرص گفت:

_تو که انقد قد قد میکنی تخمم میذاری؟

با ترس چلو دهنشو گرفتم.. کلسوم عصبی رو به نن جون گفت:

_این بشکه با من بود؟

نن جون سریع گفت:

_علف خورد. این رو وزنش حساسع تو ببخشش

با ارنجم زدم به علیسان که هر هر میخندید و سعی کردم بیشتر تلاش کنم که دنیا رو ساکت کنم

یکم بعد که جو اروم شد
کلسوم گفت:

_خو الانم که وقت ناهاره. بریم رستوران همیشگی من

بعد رو بع نن جون گفت:

_غذاهاش محشره

پوفی کشیدم و زیر لب گفتم:

_خدا به خیر بگذرونه

سر علیسان به کلم چسبید.. کپ گردم. نگاهی بهش انداختم ولی محلم نداد.. منم ترجیح دادم عکس العملی نشون ندم ولی انکار اینکه ضربان قلبم بالا رفته بود. سخت بود

***

اول دنیا پیاده شد.. علیسان و از خودم جدا کردم و همونطور که خودمو به سمت در میکشوندم گفتم:

_خیلی بهت خوش گذشت

منتظر جوابش نموندم و پیاده شدم. همون لحظه دنیا گفت:

_بیا بخور

_خودت بیا بخور:| بی ادبِ نادان 😐

_بابا اینجا نوشته

به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم. سر در رستوران:/

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت نوزده

دستهام رو که شستم، حین درستکردن غذا براش از امروز و حرفهای سرگرد گفتم، اون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *